نمای وبلاگ سفرنامه ی طراوت (قسمت پنجم) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

سفرنامه ی طراوت (قسمت پنجم)

چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:44 ق.ظ

سلام سلام 

خوبین ایشالا؟ خدا رو شکر. 

 

اینم از قسمت بعدی. من برم ماست خیار درست کنم! 

راستی برای مهمونی ساندویچ درست کردم. پنیر و مایونز و سس گوجه و سس تند قاطی کردم. مالیدم روی دو تا نون تست. وسطشم یه کباب بشقابی سرخ شده گذاشتم و گذاشتم تو ساندویچ میکر (استفاده از وسیله ای که شیش ماه بود داشت خاک می خورد بخ بخ!) جالب بود. اگه دوس داشتین امتحان کنین. تر و پرمزه شد. 

 

طراوت رو گرداند و دوباره در سکوت به کارش ادامه داد. نمی خواست اعتراف کند، اما دلش تنگ بود. نگاه خندان رضا توی خواب و بیداری از جلوی چشمش کنار نمی رفت. صدای او را که میگفت "رهاخانم" هر لحظه می شنید. از این که اینقدر خود را بی اراده می دید عصبانی بود. از این که هیچ آدرس و شماره تلفنی از او نداشت ناراحت بود. ولی به خودش می گفت: نه ناراحت نیستم. بهتر! اینجوری زودتر فراموشش می کنم.

بابا به اتاق برگشت. با خستگی روی مبل افتاد. مامان پرسید: تموم شد؟ بریم؟

_: نه بابا. مگه به این آسونیه. این سر برو فیش بگیر، اون سر برو پرداخت کن. دوباره بیا رسید تحویل بده. اونجا مهر بشه، اونجا امضا بشه. هرکدوم یه گوشه ی این بیمارستان درندشت و هرجا هم یه صف طویل. خدا خیری به این نظری دوست داداشت بده. بنده خدا اومده بود عیادت. دم در رسیدیم بهم. وقتی گفتم می خوام برم دنبال کارای ترخیص، گفت براتون سخته من میرم دنبالش. ماشینشم آورد تو که کارمون تموم شد برسونتمون. یه دسته گلم آورده بود که گذاشت تو ماشین. دیگه حالا این کاغذا رو گرفته و رفته دنبال کارا.

با شنیدن اسم نظری دل طراوت لرزید. وسایل مامان مرتب شده بود. روی صندلی نشست و دستهایش را بهم قفل کرد. احساس می کرد تک تک سلولهای بدنش از هم جدا شده اند و مثل جیوه رویهم می لغزند. بعد از مدتی که به نظرش عمری آمد، ضربه ای به در خورد. بابا باز کرد. رضا بود. رضا با خوشرویی و ادب باورنکردنی ای وارد شد. طراوت اینقدر می لرزید که نتوانست جواب سلامش را بدهد. هم هیجان زده بود و هم می ترسید او طبق عادت بین هر جمله یک "رهاخانم" هم بگنجاند، که خوشبختانه اینطور نشد.

با خودش ویلچری آورده بود که مامان را به ماشین برساند. طراوت لرزان بلند شد تا به مامان در پایین آمدن از تخت کمک کند. مامان نگران ضعف و لرز او شده بود، خود را مسبب آن می دانست و دائم عذرخواهی می کرد.

رضا کیف وسایل مامان را روی دسته ی ویلچر گذاشت و به راه افتاد. بابا و مامان تشکر می کردند و او با فروتنی انکار می کرد. بالاخره سوار ماشین شدند و راه افتادند.

رضا گفت: خانم امیرزاده مادرم خیلی سلام رسوندن و خواهش کردن اگه ممکنه تا وقتی که حالتون بهتر میشه مهمون ما باشین. هرچی باشه تو هتل نه جاتون مثل خونه راحته و نه غذاها مناسبه. خودتون خیلی بهتر می دونین بالاخره بعد از عمل اونم کیسه صفرا یه رژیم غذایی کم چربی و اینا لازمه. درسته؟

مامان با ضعف گفت: درسته. ولی دلیل نمیشه که مزاحم مادرتون بشیم. ما تا همینجا هم خیلی بهتون زحمت دادیم، از همراهی طراوت تو راه و حالا هم که این همه دوندگی کردین.

_: اختیار دارین خانم. برادرتون دوست عزیز من هستن و منسوبینشون البته جای خود دارند. بی تعارف گفتم؛ مامان خیلی اصرار کردن. خواهش می کنم قبول کنین. همین الان وسایلتون رو از هتل برمی داریم و میریم. نگران نباشین خونه ی ما دو طبقه اس. اتاق مهمونمون کاملاً جدا و دم دره. اتاقای خودمون بالاست. قول میدم که اونجا راحت باشین.

بابا گفت: با تمام اینها...

رضا به میان حرفش پرید و گفت: خواهش می کنم تعارف نکنین. مامان وقتی شنیدن این مشکل براتون پیش اومده خیلی ناراحت شدن. خودشونم کیسه صفراشون مشکل داره و می دونن چطور از خانمتون پذیرایی کنن. هیچ زحمتی نیست.

رضا اینقدر اصرار کرد تا وقتی که به هتل رسیدند، طراوت و پدرش با عجله چمدانها را بستند و اتاق را تحویل دادند.

تمام راه طراوت سکوت کرده بود. گهگاه سر برمی داشت و از آینه نگاه خندان رضا را تماشا می کرد. رضا هم آرام گرفته بود. گاهی بابا یا مامان سوالی می کردند که او مودبانه جواب می داد. در مورد شغلش پرسیدند و وضعیت تحصیلی اش...

وقتی رسیدند خانواده ی رضا به گرمی به استقبالشان آمدند. مادر و پدرش، برادرش و مرضیه و شوهرش، همین طور دوقلوهای نازشان. طراوت با یک نظر عاشق دختربچه ها شد. دلش نمی آمد لحظه ای از آنها جدا شود. وقت نهار رویا و رعنا را دوطرفش نشاند و غذایشان را دهانشان کرد. اینقدر شیفته شده بود که رضا را به کلی فراموش کرد. با خوشحالی به حرفهای بچه ها گوش میداد و سعی می کرد زبان مخصوصشان را یاد بگیرد. هر کلمه ای که می گفتند سر برمیداشت و از مرضیه می پرسید. کلی عکس و فیلم ازشان گرفت و تمام دیدنیهای توی گوشی اش را نشانشان داد.

بعد از نهار شوهر مرضیه عذر خواست و به سر کارش رفت. علی برادر کوچک رضا هم دانشگاه را بهانه کرد و به دنبال او رفت. پدر و مادر طراوت هم برای استراحت به اتاقشان رفتند. اما طراوت که از بچه ها دل نمی کند همانجا ماند. مرضیه و مادرش توی آشپزخانه بودند و پدر خانواده هم به اتاقش رفته بود.  رضا لپ تاپش را آورد و گوشه ی هال مشغول شد. طراوت کوچکترین توجهی به او نداشت.

مرضیه دم در آشپزخانه آمد و او را صدا زد. رضا به سنگینی برخاست و پیش او رفت. چند لحظه بعد با یک سینی چای برگشت. جلوی طراوت خم شد و پرسید: پرنسس چای میل دارن؟

طراوت با خنده سر برداشت و پرسید: این یه اسم جدیده؟

بعد با لحن کودکانه ای اضافه کرد: پرنسس این خوشگلای جیگرن!

_: خاله رویا شایی

_: ای قربون رویا بشم، شایی می خوای؟ صبر کن عزیزم این که داغه. الان درستش می کنم.

سینی را از رضا گرفت و به آشپزخانه رفت. دو تا استکان چای سرد و شیرین آماده کرد و به اتاق برگشت. سینی را روی میز جلوی مبل گذاشت و بچه ها جلوی میز ایستادند.

_: پرنسس خودت چی؟

باز خندان سر بلند کرد. رضا روی مبل نزدیکتری نشسته بود و لپ تاپ روی پایش بود.

_: دست بردار رضا! پرنسس چیه؟

_: خیلی هم با مسماست! اولا که فامیلت امیرزاده است و به انگلیسی میشه پرنسس...

طراوت با خنده پرسید: خب؟

_: دیگه هم این که پرنسسا معمولاً خودشونو خیلی دست بالا می گیرن و زیر دستا رو تحویل نمی گیرن.

_: جانم؟!!

بعد غش غش خندید. رضا هم دیگر چیزی نگفت و دوباره غرق کار خودش شد. مرضیه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: خیلی ببخشید طراوت جون. حسابی تو زحمت افتادی.

_: نه بابا چه زحمتی؟ خیلی نازن...

_: خب بچه ها از خاله خدافظی کنین بریم بالا لالا.

_: حالا باید حتماً بخوابن؟

_: آره عزیزم. والا یه ساعت دیگه خیلی بداخلاق میشن. می خوای تو هم بیا بالا. گهواره هاشون بالاست.

_: زشت نیست؟

_: نه عزیزم. خونه ی خودته.

طراوت با خوشحالی برخاست و نگاه رنجیده ی رضا را ندید. رضا با حرص لپ تاپش را بست و آن را روی میز گذاشت. برخاست. چند لحظه ای آنها که گرم صحبت از پله ها بالا می رفتند نگاه کرد و بعد به آشپزخانه رفت. مادرش کارش تمام شده بود. دستهایش را خشک کرد و گفت: اگه چایی می خوای هست.

_: نه ممنون. مامان از بیرون چیزی نمی خوای؟

_: چرا. یه ماست کم چرب بگیر، یه خورده هم شوید تازه.

_: چشم. دیگه؟

_: چیز دیگه ای یادم نمیاد.

_: من یه کم کار دارم. یکی دو ساعت دیگه اینا رو برسونم بهتون اشکال نداره؟

_: نه. برای شام می خوام.

_: باشه. پس اگه کار دیگه ای داشتین زنگ بزنین.

_: ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ

از در بیرون رفت. چند لحظه ای دلخور به در بسته تکیه داد و بعد قدم زنان راهش را کشید و رفت تا عصبانیتش را سر توپ تنیس تو سالن اسکواش خالی کند!

مرضیه و طراوت بچه ها را خواباندند و بعد برای گردش و خرید از خانه خارج  شدند. هوا تازه تاریک شده بود که خوش و خندان راه بازگشت را در پیش گرفتند. هنوز راه زیادی مانده بود که به رضا برخوردند. رضا با اخم جواب سلامشان را داد و پرسید: ببینم مرضیه اون شوهر بی غیرتت مشکلی نداره، تا این وقت تو خیابونی؟

_: اولاً تنها نیستم، در ثانی به تو ربطی نداره؛ ثالثاً تو از جای دیگه دلت پره، چرا سر من خالی می کنی؟

_: مثلاً از کجا؟

مرضیه خندید و گفت: هرکی رو بتونی رنگ کنی، منو نمیتونی! دستت خیلی وقته برای من رو شده آقای عاشق پیشه!

_: این چرت و پرتا چیه میگی مرضیه؟ معلوم هست؟

_: دروغ میگم؟

_: چرند میگی. مهمون سرمایی رو از بیخ بخاری کشیدی بیرون که چی؟

_: آخی... نگران شدی؟ نترس سرما نمی خوره.

طراوت که هم از رو رفته بود و هم از این دعوا تفریح می کرد، گفت: میشه بقیشو تو راه ادامه بدین؟ من سردم نیست، ولی مامان و بابام نگران میشن.

مرضیه خندید. دست دور بازوهای او انداخت و گفت: بریم. همش تقصیر این مزاحم خیابونیه که راهمونو سد کرده! هی پسر برو کنار تا پلیس خبر نکردم.

رضا با حرص راه افتاد و چند قدم از آنها جلوتر به راهش ادامه داد.