X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عشق دردانه است (14)

دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:26 ق.ظ
سلام سلام
خوب هستین؟
تعطیلات کجا رفتین؟ کیش؟ قشم؟ آنتالیا؟ یا مثل ما به عید دیدنی و موبایل بازی؟ هرجا هستین خوش باشین


آبی نوشت: با تشکر از لمول عزیزم

صبح روز بعد طبق عادت خیلی زود برخاست. تمام تنش از خستگی درد می کرد ولی دیگر خوابش نبرد. حال بیرون رفتن نداشت. همان جا جلوی تلویزیون خود را رها کرد. بالاخره وقتی گرسنگی فشار آورد لباس پوشید و پایین آمد. تا به حال توی هتل صبحانه نخورده بود. روی اتاق نبود و باید جدا می خرید. یک بوفه ی کوچک انتهای لابی بود. یک نان باگت با یک قالب کوچک پنیر خرید و به اتاق برگشت. توی اتاقش چایساز و چای کیسه ای و قند داشت. صبحانه اش را ردیف کرد و مشغول خوردن شد.

نگاهی به ساعت انداخت. می خواست به پریناز زنگ بزند ولی هنوز زود بود. احتمالاً هنوز بیدار نشده بود.

دوباره جلوی تلویزیون ولو شد. بر خلاف انتظارش خوابش برد. وقتی بیدار شد ساعت یازده ونیم بود. با چشمهای نیمه باز دست دراز کرد و گوشی اش را پیدا کرد. بدون نگاه شماره ی پریناز را گرفت و گوشی را روی اسپیکر گذاشت. صدای زنی که اعلام می کرد گوشی مورد نظر خاموش است، توی اتاق پخش شد.

با ناباوری نشست و به گوشی نگاه کرد. یک بار دیگر شماره گرفت اما دوباره همان جواب را شنید.

عصبانی غرید: چرا با من لج می کنی پریناز؟ فقط می خوام مطمئن بشم که حالت خوبه. خواسته ی زیادیه؟

دیگر نمی توانست بخوابد. از جا بلند شد. لباسهای کثیفش را توی حمام شست. توی هال طناب وصل کرد و همه ی لباسها را زیر پنکه ی سقفی پهن کرد. پنکه را هم روشن کرد تا زودتر خشک شوند. لیوان چایش را هم شست و دور و بر را کمی مرتب کرد. بعدازظهر هم آماده شد و از در بیرون رفت. برای بار دهم با گوشی پریناز تماس گرفت. همچنان خاموش بود.

دخترها را توی ساحل سیمرغ پیدا کرد. جلو رفت. ولی پریناز با آنها نبود. با دیدن او فرح گل پرسید: چطوری آقاخوشگله؟

آرمان برای لحظه ای لبهایش را بهم فشرد. بعد به دنبال پریناز چشم گرداند و پرسید: سلام. پریناز کجاست؟

نازآفرین پشت چشمی نازک کرد و گفت: رفته با دوس=پسرش عشق و حال.

برق از سر آرمان پرید. ناباورانه پرسید: با کی؟

دخترها به ترسیدن او غش غش خندیدند. لیدا گفت: تحویل بگیر فرح جان. من میگم یارو عاشقه بگو نه! می خوای مخ اینو بزنی؟ قبلاً زده شده.

و باز همگی خندیدند. آرمان با غیظ دوباره پرسید: پریناز کجاست؟

نازآفرین نگاهی توی جیبها و کیفش انداخت و با لودگی گفت: بذار ببینم. تو این جیبم که نیست. تو اون جیبم نه... شاید تو کیفم گذاشتم. میشه؟ ا نیست. شرمنده.

_: تو خونه یه؟

=: خونه ی کی؟

کلافه از مسخره کردن دخترها از آنها دور شد و به طرف آپارتمانشان رفت. نگاهش روی زنگها چرخید. دو زنگ با فامیل مشترک کنار هم پیدا کرد. یکی را فشرد. مردی پرسید: کیه؟

_: ببخشید آقا، شما عموی فرح گل خانم هستین؟

=: بله. چطور؟

_: می خواستم ببینم آپارتمانی که فرح گل خانم اونجاست کدوم یکیه. با یکی از دوستاش کار دارم.

=: زنگ کناری رو بزن.

_: متشکرم.

اما مرد منتظر تشکرش نشد و گوشی آیفون را گذاشت. آرمان زنگ کناری را زد. یک بار دیگر... و بالاخره بعد از ده دقیقه ناامید شد.

کلافه چرخید و از آپارتمان دور شد. ساعت از دو گذشته بود و بیش از دوازده ساعت بود که از پریناز خبر نداشت.

شروع به گشتن دور جزیره کرد. به هر جایی که فکر می کرد سر کشید. مرکز خریدهای بزرگ را رفت. بارها و بارها شماره اش را گرفت. شب شد ولی هنوز پیدا نشده بود. دل آرمان مثل سیر و سرکه می جوشید. دیگر نمی دانست کجا را بگردد. دوباره به آپارتمانشان رفت ولی هرچه زنگ زد کسی جوابش را نداد.

دوباره راه افتاد و به اسکله رفت. بس که راه رفته بود داشت از پا میفتاد. ساعت ده و نیم بود که یک شماره ی ناشناس با او تماس گرفت. با عجله جواب داد: بله؟

مردی پرسید: آقای ناصحی؟

قلب آرمان فرو ریخت. با نگرانی گفت: خودم هستم.

=: من و همسرم الان کنار خانم بهمنی هستیم. کنار کشتی یونانی.

آرمان با صدایی که به سختی بالا می آمد، پرسید: حا... حالش چطوره؟ من... من همین الان خودمو می رسونم.

=: خوبه. یه کمی ترسیده. خانمم داره آرومش می کنه. گوشی یه لحظه...

صدای لرزان پریناز را شنید: آرمان؟

خودش را توی تاکسی انداخته بود. از ته دل جواب داد: جان آرمان؟

راننده پرسید: کجا برم؟

دستپاچه گفت: سمت غرب. کنار کشتی یونانی. 

پریناز پرسید: داری میای؟

_: بله عزیزم. همون جا باش زود خودمو می رسونم.

+: منتظرتم.

و قطع شد. آرمان به گوشی خودش نگاه کرد. لعنتی! شارژش تمام شده بود.

راننده گفت: الان که دیروقته. ولی دم غروب برین کشتی یونانی. تماشای غروبش محشره.

با عصبانیت گفت: من الان باید برم اونجا. زودتر!

مرد شل و کشدار گفت: باشه.

و صدای رادیویش را بلند تر کرد. صدای بلند موزیک روی اعصاب آرمان خط می انداخت ولی حرفی نمی زد. کلافه به طول مسیر نگاه می کرد و سعی می کرد راه را یاد بگیرد.

وقتی رسیدند پول تاکسی را داد و با عجله پیاده شد. به طرف ساحل دوید. از بس عجله داشت هیچی نمی دید. مردی صدا زد: آرمان! هی آرمان!

برگشت. یک مرد جوان تپل با تیشرت قرمز دید که کنار همسرش و پریناز ایستاده بود. لباسهای پریناز گلی شده و قیافه اش بهم ریخته بود. با نگرانی جلو رفت و پرسید: چی شده؟

مرد خندان دست به طرفش دراز کرد و گفت: سلام. دیر کردی پسر! گوشیتم که خاموش شد.

چشم از پریناز برنمی داشت. ولی دستش را توی دست مرد گذاشت و گفت: سلام. شرمنده. شارژ تموم کرد. راننده تاکسیم خیلی یواش میومد. اون طرف جزیره بودم.

دوباره از پریناز پرسید: چی شده؟ تو خوبی؟

زن جوان با خوشرویی گفت: الان خوبه.

پریناز با خجالت سر به زیر انداخت. آرمان عصبی لب به دندان گزید و سر برداشت. نگاهی به آنها کرد و پرسید: چه اتفاقی افتاده؟

زن گفت: یه موتوری کیفشو زده. دسته ی کیف رو کشید، خورد زمین. موتوری هم کیف رو برداشت و فرار کرد.

پریناز بغض آلود توضیح داد: چیز مهمی توش نبود. گوشیمم که قدیمی بود. زنگ زدم به بابا گفتم سیم کارتمو بسوزونه.  

صورتش روی زمین کشیده شده و خراشیده بود. آرمان با نگرانی و ملایمت دست روی خراشیدگی کشید. بعد برگشت و گفت: خیلی ممنونم که پیشش موندین. لطف کردین. متشکرم که باهام تماس گرفتین.

مرد دستی سر شانه ی او زد و گفت: مهم نیست. خدا رو شکر به خیر گذشت. بریم خانم که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.

_: اجازه بدین شام مهمونتون کنم. خیلی بهمون لطف کردین.

مرد با بزرگواری گفت: نه بابا. کاری نکردیم. شبتون بخیر.

ولی به اصرار آرمان شام مهمانشان شدند. خودش از فرط نگرانی چیزی از گلویش پایین نمی رفت. برای پریناز پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه گرفت. ولی پریناز هم نمی خورد. به زور و شوخی زن و شوهر جوان بالاخره پریناز کمی خورد و آرمان هم توانست برشی بخورد.

بعد از شام رنگ و روی پریناز بهتر شده بود ولی هنوز خجالت می کشید. از زن و مرد جوان خداحافظی و تشکر کردند و با تاکسی به آپارتمان رفتند. آرمان اینقدر خسته بود که به راننده ی تاکسی گفت منتظر بماند تا او را به هتل برساند. خودش هم همراه پریناز پیاده شد. پریناز با تردید پرسید: آرمان؟

_: جان آرمان؟

+: تو هنوزم سر حرفت هستی؟ می تونم بیام پیشت؟

آرمان با شوق گفت: البته که می تونی. یه دوش می گیری و یه خواب خوب. فردا صبحم کلاسامون شروع میشه.

پریناز سر به زیر و خجالت زده گفت: پس وایسا برم وسایلمو بیارم.

_: باشه.

زنگ زد. یکی از دخترها جواب داد: کیه؟

+: پرینازم.

=: زود اومدی.

آرمان به ساعت نگاه کرد. از نیمه شب گذشته بود. پوزخندی زد و عصبانی رو گرداند.

پریناز با بیحالی گفت: می خوام وسایلمو جمع کنم برم.

=: بیا تو. کجا میری؟ پیش پسر خوشگله؟

در باز شد. پریناز بدون جواب وارد شد و رفت که وسایلش را جمع کند. آرمان هم در ماشین را باز کرد و با در باز لب صندلی نشست. راننده تاکسی پرسید: برم؟

آرمان متفکرانه گفت: نه. الان میاد.

=: این وقت شب؟

آرمان با بی حوصلگی گفت: زنمه. رسمی. شرعی. قانونی. حرفیه؟

=: نه. با ننه باباش قهر کرده؟

آرمان پوفی کشید و دیگر جوابش را نداد.