X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عشق دردانه است (12)

پنج‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:44 ب.ظ
سلام
خوب هستین دوستام؟
نمی دونم این آرمان بدبخت چرا دست از عشقش برنمی داره

آرمان به تنهایی از تاکسی پیاده شد. به خانواده اش سپرده بود که فرودگاه نیایند. حوصله ی خداحافظی و اشک و آه توی سالن فرودگاه را نداشت. توی سالن با دیدن آن چهار دختر شنگول و سرحال که منتظر باز شدن گیت پرواز و تحویل بارهایشان بودند کمی جا خورد. موقرترینشان پریناز بود که او هم چندان ظاهر قابل قبولی نداشت. حداقل با خواهرهایش که برای بدرقه آمده بودند، خیلی فرق داشت.

قبل از این او را ببینند مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. بعد راست ایستاد و با عزمی راسخ جلو رفت. با آقای بهمنی و خانواده حال و احوال گرمی کرد. بعد هم به صف دخترها پیوست و چمدانش را کنار مال پریناز که آخرین نفر بود گذاشت.

پریناز برگشت و با دیدن او خندان گفت: سلام.

از روی خوشش تعجب کرد. ابرویی بالا برد. تبسمی کرد و جواب سلامش را داد.

دوستان پریناز هم برگشتند و با کنجکاوی مشغول برانداز کردن آرمان شدند. پریناز با خنده گفت: ببین آرمان سه تا بادیگارد دارم هلووو! اذیتم کنی میدم بخورنتا!

آرمان پوزخندی به سه بادیگارد هلو! زد و جوابی نداد. اما قدبلندترین بادیگارد که کمی از آرمان درشت هیکل تر بود و مانتوی نخی قرمز با ساپورت جین پوشیده بود، پرسید: آقا کی باشن؟

پریناز پشت چشمی نازک کرد و گفت: همکلاسیم. کارمند باباس. قراره باهم بریم کلاس آشپزی. اسمش آرمانه. ایشونم نازآفرین.

به آن دختر درشت هیکل خشن هر اسمی می خورد غیر از نازآفرین! آرمان بازهم پوزخند زد و جواب نداد. پریناز دوستان دیگرش را فرح گل و لیدا معرفی کرد.

آرمان بازهم حرفی نزد. نازآفرین با تمسخر پرسید: این نوکر بابات زبون نداره؟

فرح گل و لیدا از خنده ریسه رفتند. آرمان لبش را گاز گرفت تا جوابی ندهد. پریناز اخمی کرد و گفت: کارمند بابائه.

داشت دفاع می کرد؟! آرمان ناباورانه نگاهش کرد. بعد خم شد چمدان خودش و پریناز را برداشت و جلو رفت. گیت باز شده بود. بلیت خودش را نشان داد. پریناز هم جلو آمد و بلیتش را به او داد. نازآفرین با آن صدای کلفتش از پشت سرش حکم کرد: چمدونای منم بده بار. اینم بلیتم.

نشنیده گرفت. کارت سوار شدن خودش و پریناز را گرفت و از صف بیرون آمد.

=: هی یارو با تو ام. ما هم با پرینازیم دیگه!

پریناز بین آرمان و نازآفرین ایستاده بود. از نگاهش پیدا بود که او هم از لحن بد دوستش حیران شده است ولی حرفی نمیزد. آرمان کارت و بلیت را به او داد و بدون آن که منتظر بماند به طرف سالن ترانزیت رفت.

روی صندلی نشسته بود و غرق فکر به روبرو نگاه می کرد. امیدوار بود برخورد زیادی با بقیه ی دخترها نداشته باشد. پریناز عشقش بود، همسرش، دختر آقای بهمنی بود. حسابش با بقیه خیلی فرق داشت. اگر تندی می کرد، اگر حرفی میزد، میشد نشنیده گرفت. اما این سه دختر سرخوش را کجای دلش باید می گذاشت؟

یک نفر کنارش نشست. سر برداشت. پریناز بود. سر به زیر انداخته بود و حرفی نمیزد ولی حالتش عذرخواهانه بود و همین برای آرمان کلی ارزش داشت. دست روی پشتی صندلی او گذاشت. چقدر دلش می خواست دست روی شانه اش بگذارد و بگوید که به خاطر دوستش ناراحت نباشد. اما نمیشد.

با ملایمت پرسید: چیزی می خوری برات بگیرم؟

پریناز بدون آن که نگاهش کند سری به نفی تکان داد. صدای خنده ی دخترها از نزدیکشان به گوش رسید. پریناز سر برداشت و آرام گفت: میرم پیش بچه ها.

آرمان سری تکان داد و حرفی نزد. اسیرش که نمی توانست بکند، می توانست؟

با نیم ساعت تاخیر بالاخره وقت سوار شدن رسید. آرمان روی صندلی ای که شماره کارتش نشان میداد کنار پنجره نشست.

پریناز گرم صحبت با دوستانش جلو آمد. نگاهی روی شماره کارت و شماره ی صندلی انداخت و بعد کنار آرمان نشست. دوستان پر سر و صدایش  هم کنارشان جا گرفتند و مشغول بحث و جیغ جیغ شدند.

اما همین که هواپیما راه افتاد، پریناز به عقب تکیه داد و ساکت شد. چشمهایش را بست و لبش را گاز گرفت.

آرمان کمی به طرفش خم شد و آرام می پرسید: می ترسی؟

دلش غش می رفت برای این که در آغوشش بکشد و آرامش کند.

اما بر خلاف انتظارش پریناز چشم باز کرد و با بدخلقی گفت: ترس؟! مگه بچه ام؟ نخیر. حالم بهم می خوره. مامانمم همینطوره. از تکون هواپیما خیلی اذیت میشیم. باهام حرف نزن. نزدیکمم نیا نفس کم نیارم.

آرمان با ناباوری ابرویی بالا برد و کمی عقب کشید. این یکی دیگر نوبر بود. پرسید: قرصی چیزی نمیشه بخوری؟ بگم مهموندار بیاره؟ حتماً دارن.

پریناز از بین دندانهای بهم فشرده اش گفت: خودمم دارم. ولی از قرص خوردن متنفرم. اگه حرف نزنی و اجازه بدی نفس بکشم می تونم تحمل کنم. برو عقب حرف نزن.

آرمان سرش را به کنار پنجره تکیه داد و به فضای فرودگاه چشم دوخت. هواپیما اوج گرفت. دوستان پریناز با هیجان جیغ کشیدند. آرمان با بی حوصلگی فکر کرد: دیوانه ها! انگار امدن شهربازی.

مهماندار تذکر داد کمی آرام باشند. ولی چندان فایده ای نکرد. همین که مهماندار دور شد، فرح گل زنگ را فشرد. مهماندار جلو آمد و پرسید: بله؟

=: میشه یه لیوان آب برای من بیارین؟

-: اجازه بدین ارتفاع ثابت بشه بعد حتماً براتون میارم.

فرح گل دهان کجی ای کرد و غرید: باااشه.

هواپیما کمی بالا و پایین شد تا ارتفاع تنظیم بشود. دوباره دخترها جیغ کشیدند. مهماندار دوباره جلو آمد و خواهش کرد که آرام باشند. لیدا با مظلومیت گفت: خب ما می ترسیم.

ولی در نگاه پر از شیطنتش هیچ اثری از ترس نبود.

بالاخره هواپیما اوج گرفت و به ثبات رسید. حالا دخترها انگار مسابقه داشتند. یکی یکی زنگ مهماندار را فشار می دادند. یکی آب می خواست، بعدی چای، بعد نسکافه، بعد از آن اسباب بازیها که به بچه ها می دهند، بعد آبنبات...

آرمان کفری نگاهشان کرد. ظاهراً پریناز قبلاً با آنها طی کرده بود که حالش بد می شود و حین پرواز با او حرف نزنند که کاری به کارش نداشتند. ولی خودشان دائم داشتند شلوغ می کردند. بعد از نوشیدنیها نوبت به دستشویی رفتنشان شد. یکی یکی بروند و بیایند و سر این این موضوع مسخره بازی کنند. آرمان خوشحال بود که جایش طوری نیست که مجبور باشد مرتب بلند شود و به آنها راه بدهد تا رد شوند. همین طوری هم به قدر کافی روی اعصاب بودند.

برای بار هزارم به پریناز نگاه کرد. همانطور چشم بسته و سرش را به پشتی تکیه داده بود. مهماندار که پذیرایی آورد، دستش را به نشانه ی نمی خورم بالا آورد. ولی حرفی نزد.

آرمان غذایش را گرفت و روی مال خودش گذاشت. هیچ کدام را باز نکرد. از پنجره به ابرهای سفید پراکنده و زمینهای کشاورزی خط کشی شده خیره شد. چه سفر هیجان انگیزی! آهی کشید. حوصله اش بدجوری سر رفته بود. از ترس بدتر شدن حال پریناز جرأت تکان خوردن هم نداشت.

بالاخره هواپیما در فرودگاه کیش به زمین نشست ولی پریناز چشمهایش را باز نکرد. آرمان با نگرانی به طرفش خم شد و پرسید: پریناز؟ پریناز خوبی؟

پریناز زمزمه کرد: خوب میشم.

_: می خوای امشب نری پیش بچه ها؟ بیا پیش من. جایی که بابات برام گرفته، هتل آپارتمانه. یه هال و یه اتاق. می تونی بری تو اتاق استراحت کنی.

پریناز بالاخره چشم باز کرد. رنگ پریده و بیحال بود. به زحمت گفت: لازم نیست. خوب میشم.

_: حداقل نشونی خونشونو بده. اگه کاری داشتی خودمو برسونم.

+: بلد نیستم. از فرح گل بپرس.

_: غذاتو برات گرفتم. هروقت گرسنت شد بخور.

+: ممنون.

بیشتر مسافرها پیاده شده بودند که بالاخره پریناز برخاست و آرمان هم به دنبالش رفت. همین که وارد سالن فرودگاه شدند، دوستهای پریناز جلو آمدند. نازآفرین جلو آمد و پرسید: بهتر شدی یا هنوز داری میمیری؟

پریناز آرام گفت: من تا تو رو کفن نکنم نمیمیرم.

=: عمراً بتونی.

روی اولین صندلی خالی نشست و غذایش را باز کرد. آرمان هم کنارش نشست و مشغول خوردن شدند. پریناز سر برداشت و پرسید: تو چرا نخوردی؟

آرمان با دهان پر نگاهش کرد. لقمه اش را فرو داد ولی بازهم جوابی پیدا نکرد. بالاخره گفت: گرسنم نبود.

فرح گل کنار پریناز نشست و بلند گفت: وای چقدر خندیدیم. فکم درد گرفت.

آرمان کمی به طرفش خم شد و پرسید: میشه لطفاً نشونی خونتونو به من بدین؟

=: می خوای چکار؟

_: پریناز حالش خوب نیست. اگه یه وقت خدای نکرده بدتر شد باید بیام دنبالش ببرمش دکتر.

=: اگه بدتر شد بهت نشونی میدیم. چه معنی میده نشونی خونه رو بدیم به یه پسر غریبه؟ مگه نه بچه ها؟

و غش غش خندیدند. آرمان نفسی با حرص کشید و فکر کرد: خدایا اینا منو نکشن خوبه!

چمدانهایشان را که گرفتند سوار تاکسی شدند. آرمان هم ماشین بعدی را سوار شد. با ناامیدی رفتن دخترها را نگاه کرد و نشانی هتل آپارتمانی که آقای بهمنی برایش جا رزرو کرده بود را داد.

هماهنگی های لازم تلفنی انجام شده بود. وقتی رسید فرم را پر کرد و کلید واحدش را گرفت. وارد شد. چمدانش را به دنبال خودش کشید و به دور و بر نگاه کرد. بد نبود. خیلی عالی هم نبود. معمولی.

اول چمدان را باز کرد و مواد غذایی ای را که مادرش داده بود جا داد. بسته های گوشت و مرغ و سبزیجات یخ زده ی آماده ی طبخ، با مقداری برنج و ماکارونی و روغن و ادویه. مامان نگران بود که مواد غذایی نزدیکش نباشد و گرسنه بماند.

همه را که جا داد لبخندی عمیق به محبت مادرانه اش زد. خیلی وقت بود که دیگر پسر خانه نبود و کمتر وعده ای را با خانواده اش می خورد. شاید از همان وقتی که دل به پریناز داده بود. حالا چی؟ چرخی دور خودش زد. ازدواج هم کرده بود ولی چه فایده؟

لباسهایش را هم جا داد و چمدان را زیر تخت فرو برد. خسته بود. دوش گرفت و دراز کشید. اینقدر با گوشیش بازی کرد تا خوابش برد.