X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

طبقه ی وسط (27)

یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393 ساعت 03:40 ب.ظ
سلام

فبلت زنگ زد. بهراد پشت به آنها گفت: فرشته لطفاً جواب بده. فرشته خوشحال از این که بهانه ای پیدا کرده است به سرعت فبلت را برداشت ولی با دیدن اسم هومن آه تلخی کشید و زمزمه کرد: آقاهومنه.

بهراد لیوان قهوه فرانسه اش را پر کرد و گفت: بده خودم جواب بدم.

فرشته لبش را گاز گرفت و سر به زیر انداخت. می دانست که بهراد لجبازتر از آنست که با مخالفت بهناز جا بزند، ولی واقعاً دلش نمی خواست باعث دعوای خواهر برادری بشود. احساس می کرد اینطوری برکت از زندگیش می رود. با بدبختی سر برداشت و به بهناز نگاه کرد. بهناز تبسمی کرد و سرش را توی گوشیش فرو برد.

فرشته آهی کشید و برخاست. برای این که کاری کرده باشد کرکره ها را باز کرد. بهناز بدون این که از روی گوشیش سر بردارد، گفت: خدا خیرت بده. داشتم تو تاریکی خفه می شدم.

فرشته لب برچید و نگاهی به دور و بر انداخت. مشغول مرتب کردن وسایل روی میز بهراد شد.

تلفن بهراد طول کشید. بهناز هم تمام مدت توی گوشیش مشغول بازی بود. بالاخره وقتی بهراد قطع کرد، بهناز سر برداشت و گفت: چه عجب!

بهراد نفسش را پف کرد و گفت: این بابا خیلی حرف می زنه. خب می گفتی... دیگه چه خبر؟

_: من نمی گفتم. تو می گفتی! چرا نمیشه تا وقتی که من هستم بریم خواستگاری؟

=: کار دارم خواهر من. نمی خوام فکرمو از اینی که هست مشغولتر کنم. گفتم که برنامه ی خودمم برای بعد از عید بود. همش تقصیر این سهند و سبلان فضوله که نخود هر آش میشن.

بهناز غش غش خندید و پرسید: هنوزم به سپیده میگی سبلان؟!

بهراد با حرص گفت: وقتی فضولی می کنه آره!

_: برای تو که بد نشد! زودتر به مرادت رسیدی.

=: نه بد نشد. فقط از این که برنامه هام بهم ریخته کلافه ام. بهرحال نمی تونم قبل از عید برم خواستگاری.

_: اینقدر بهانه نیار. بابا یه ساعت می خوایم بریم اونجا بشینیم که قضیه رو رسمی کنیم. عروسی هشتصد نفره نیست که نمی تونم نمی تونم راه انداختی.

فرشته احساس کرد باید دخالت کند. جلو آمد و با تردید گفت: منم قبل از عید آمادگی ندارم. اصلاً باشه همون تو ایام عید. شما هستین دیگه؟

بهناز لب برچید و با حرص گفت: نه بابا اگه می تونستم عید بیام که خوب بود. باید در خدمت خانواده ی همسر باشیم. بذار شوهر کنی می بینی که دیگه هیچ اختیاری از خودت نداری.

بهراد خندید و گفت: حالا چرا جو میدی خواهر من؟! هنوز نیومده داری براش خط و نشون می کشی و خواهر شوهر بازی در میاری؟

_: چه خواهر شوهر بازی ای؟ من که مهمون دو روزم. اینجا نیستم که کاری به کارش داشته باشم. به طور کلی گفتم. همون توی بداخلاق اندازه ی یه قبیله زحمت داری.

بهراد پوزخندی زد و گفت: دست شما درد نکنه. کمر بستی که این عروس ما رو پشیمون کنی!

_: اگه نمی خوای پشیمون بشه زودتر راه بیفت بریم خواستگاری، همه چی رسمی بشه دیگه.

=: اصلاً همه چی رسمیه! پدر و مادرش راضین، پدر من راضیه، قرار مهریه رو گذاشتیم. میمونه قرار عقد و عروسی که واقعاً الان آمادگی ندارم که بهش فکر کنم. میشه تمومش کنی لطفاً؟!!!

بهناز هنوز می خواست جوابی بدهد که تلفنش زنگ زد. گوشی را برداشت و گفت: سلام باباجون.

فرشته با چشم و ابرو به بهراد اشاره کرد و خواهش کرد: بذار برم تنها باشین بهتره.

بهراد برخاست. دست روی شانه ی او گذاشت و زمزمه کرد: اگه اذیت میشی برو. معذرت می خوام که اصرار کردم بمونی.

فرشته با بدبختی نجوا کرد: نه خواهش می کنم.

بهناز قطع کرد و برخاست. در حالی که کیفش را روی شانه اش می انداخت گفت: خب از آشناییتون خوشحال شدم، از سورپریزتونم همینطور. من برم که ظاهراً هرمز پوست از سر بابا و فرشته جون کنده بس که بهانه گرفته.

بهراد پالتویش را برداشت و گفت: میام می رسونمت.

_: نه حالا یه کاریش می کنم. بمون پیش نامزدت.

فرشته با بیچارگی به پشت سر او خیره شد. لحن حرف زدن بهناز خیلی قاطع و راحت بود و چندان دوستانه نمی نمود.

همان موقع بهناز رو گرداند و با او هم خداحافظی کرد. بهراد هم در حالی که یقه اش را صاف می کرد رو به فرشته گفت: من میرم یه سری به سپیده می زنم.

ابروهای بهناز بالا رفت. با تعجب پرسید: جانم؟ واسه چی؟ به نامزدت میگی دارم میرم دیدن دخترخالم؟!!!

بهراد با بی حوصلگی پرسید: چرا تو هی شلوغش می کنی؟ یه کار حقوقی دارم، فرشته هم ازش اطلاع داره. خبری نیست که! مثل این که یادت رفته چند دقیقه پیش گفتم همین سپیده خانم برام خواستگاری رفته!

_: من نمی فهمم اصلاً به سپیده چه ربطی داشته؟

بهراد شانه ای بالا انداخت و گفت: همینو بگو. اونم بی خبر من!

رو به فرشته کرد و با شیطنت گفت: خواهر شوهر بازی در آورده ها!

فرشته به زحمت لبخند زد و منتظر ماند تا بروند. وقتی صدای در پایین راه پله را هم شنید روی مبل نشست و نفسش را پف کرد. اگر بهناز به سپیده زنگ میزد چی میشد؟ یعنی لو میداد که پدرش زندان است؟ بهراد تمام تلاشش را کرده بود که بهناز نفهمد.

کمی فکر کرد و نتیجه گرفت: نه... سپیده هم نمیگه. بهرحال وکیله. قسم خورده اسرار موکلینش پیشش محفوظ بمونه.

آهی کشید و برخاست. فنجانها را شست و برای خودش دوباره چای ریخت و مشغول کار شد. نزدیک عید بود و سفارشهای خرید به نسبت بیشتر شده بود.

بهراد تا عصر نیامد. تماسی هم نگرفت. فرشته دلتنگ به جای خالیش چشم دوخت. پشت میزش نشست و روی صندلی گردانش چرخید. ساعت از پنج گذشته بود که برخاست. نیم نگاهی به بخاری انداخت. از صبح خاموشش کرده بود. درها را قفل کرد و بیرون آمد.

نگاهی به آسمان انداخت. باران نم نم می بارید. چشمهایش از شوق درخشیدند. هنوز کمی تا غروب وقت داشت. به مامان زنگ زد و گفت تا غروب نمی آید.

بعد وارد کافی شاپ شد. یک شیرانبه توی لیوان در دار و نی دار از سهند گرفت و بیرون زد. هنوز چند قدم نرفته بود که یک نفر از کنارش روی نی اش خم شد و کمی آن را مکید. سر برداشت و پرسید: چیه؟ شیر انبه؟

سر برداشت و خنده اش گرفت. با خنده گفت: ا بهراد!

بهراد هم خندید و گفت: سلام. کجا میری بیا ماشین دم دفتره.

فرشته سر به زیر انداخت و آرام گفت: سلام... هیچی جایی نمیرم. هوا خوبه فکر کردم تا غروب قدم بزنم.

بهراد سر برداشت و گفت: زیر بارون و دو نفره و این صحبتا... یه نفره که فایده نداره. یه کم قدم بزنیم بعد بریم شام بخوریم. از صبح تا حالا این طرف و اون طرف دویدم گشنمه.

+: ولی به مامان گفتم غروب برمی گردم.

بهراد گوشیش را در آورد و گفت: خب کاری نداره که. من الان به عنوان یک داماد نمونه اطلاع میدم که برنمی گردی! شماره ی مادر زن جان را هم ندارم. بگو وارد کنم.

فرشته شماره را گفت و بهراد تماس گرفت. کمی بعد قطع کرد و گفت: خب این از این. خب شام چی می خوری؟

+: بهنازخانم چی گفت؟

_: بهناز؟! چی بگه؟ هیچی. تو راه حرف خاصی نزد.

+: فهمید بابا زندانه؟

_: نه! برای چی باید بفهمه؟

+: ممنونم بهراد. به خاطر همه چی.

_: دست بردار!!! شلوغش کردی.

+: سپیده چی می گفت؟ تونست وقت دادگاه بگیره؟

بهراد نگاهش کرد و گفت: من دیگه هیچی درباره ی دادگاه و این حرفا نمیگم. بابا مثلاً می خوایم بریم اولین شام دو نفرمونو بخوریم، اونم تو این هوای ملس...  

رنگ از روی فرشته پرید. با نگرانی پرسید: نتونست؟

_: گفتم که هیچی نمیگم. بیخودی نگران میشی اعصابت می ریزه بهم. بیا لطف کن و یه ذره به من و سپیده اعتماد کن. ما قول دادیم بابات رو برمی گردونیم.

+: فقط بگو تونست یا نتونست؟

_: تونست خانم گل. تونست. برای بیست و هشتم وقت گرفته. درست میشه. ولی تو نباید بیای دادگاه. بمون خونه رو تر و تمیز کن برای برگشتن بابات!

+: دلم طاقت نمیاره. باید بیام.

بهراد نفسش را پف کرد و گفت: ببین تا بیست و هشتم هنوز دو هفته مونده. میشه امشب حرفشو نزنیم؟

فرشته غمگین سری به تأیید تکان داد و دست آزادش را توی جیب ژاکتش فرو برد.

بهراد به لیوانش اشاره کرد و گفت: چیه ازش خوردم دهنی شده؟ اگه ناراحتی خودم می خورمش.

فرشته بدون این که نگاهش کند لیوان را به طرفش گرفت. بهراد با تعجب لیوان را گرفت و گفت: خیلی لوسی فرشته! تف که نکردم توش!

فرشته بدون این که به او نگاه کند، با لحنی گرفته گفت: من جسارت نکردم. ولی دیگه میل ندارم.

_: ببین انگار من مزاحم شدم! قبل از این که باهات حرف بزنم دیدمت که چقدر از بارون شاد بودی و با چه لذتی داشتی شیرانبه تو می خوردی.

فرشته سر به زیر پایش را روی زمین کشید و گفت: نه این چه حرفیه؟ من فقط... فقط نگران بابام.

بعد از کمی مکث ادامه داد: و نگران این که بهنازخانم از من خوشش نیاد و دوباره میونه تون بهم بخوره.

_: لازم نیست نگران من و بهناز باشی. ما تمام عمرمون دعوا کردیم و هنوزم عاشق همیم! خواهر برادریه دیگه. ضمناً از تو هم خوشش اومد. یعنی راستشو بخوای می گفت از سر منم زیادی. می گفت اینقدر مظلوم و سر به زیری که آدم دلش می سوزه که بخوای با یه هیولا زندگی کنی!

مکثی کرد و با لحنی فاضلانه افزود: این عین فرمایشات بهناز خانم بود.

فرشته خنده اش گرفت. سر برداشت و گفت: نه بابا! این چه حرفیه؟

بهراد نی را جلوی دهان او گرفت و گفت: خواهرم بهم لطف داره. جون من از این بخور فکر نکنم از من بدت میاد.

فرشته نی را پیش کشید، جرعه ای نوشید و گفت: بدم نمیاد.

بهراد نفس عمیقی کشید و گفت: آخیش! جیگرم حال اومد. داشتم کم کم باور می کردم که بهناز راست میگه و من یه هیولای بالقوه ام!

فرشته مشتی به بازوی او زد و گفت: نه بابا!

بهراد جرعه ای نوشید و گفت: آره بابا. سردت نیست؟

+: نه خوبم.

_: نگفتی شام چی می خوری. بریم یه چلوکباب مشتی بزنیم تو رگ؟

+: بریم!

 

 

تا روز بیست و هشتم در بیم و امید گذشت. بهراد بازهم بیشتر روزها را بیرون از دفترش می گذراند تا کمتر با فرشته روبرو شود. ولی بعد از کار اغلب بیرون می رفتند و کمی می گشتند.

فرشته هرروز نگرانتر میشد و هرچه هم بهراد اصرار کرد نتوانست راضیش کند که در جلسه ی دادگاه حاضر نشود.

بالاخره بیست و هشتم رسید. فرشته و مادرش با سهند و سپیده توی دادگاه حاضر شدند. وقتی پدرش را در معیت دو نگهبان آوردند، اشک از چشمهای فرشته فرو چکید.

سپیده دلایل و شواهد محکمی بر علیه اشکان آذرخش آماده کرده بود. ولی اشکان آذرخش به طور غیرقانونی از مرز خارج شده بود و معلوم نبود کجاست. با این حال سپیده تمام تلاشش را کرد که پدر فرشته را تبرئه کند.

فرشته با نگرانی به بحث بین سپیده و دادستان گوش میداد. انگار به خون هم تشنه بودند! در دل کلی برای دادستان که از قضا مرد جوان خوش تیپ از خود راضی ای هم بود، خط و نشان کشید.

کم کم سر و صداها در گوشش به همهمه ی نامفهومی تبدیل شدند. سرش روی پشتی صندلی رها شد و نفهمید کی از حال رفت.

وقتی بهوش آمد روی صندلی توی راهروی دادسرا بود. بابا کنارش نشسته بود و دست دور شانه هایش حلقه کرده بود. دست آزادش را روی صورت او کشید و گفت: فرشته بابا... فرشته...

مامان هم طرف دیگرش نشسته بود. با نگرانی پرسید: زنگ بزنیم اورژانس؟

بهراد جلوی پایش زانو زد و گفت: نه بهوش اومد.

یک لیوان آب قند زیر لبش گرفت و گفت: یه کم از این بخور.

فرشته به زحمت کمی نوشید و با گیجی پرسید: بابا؟ بابا چی شد؟

پدرش با خوشحالی گفت: آزاد شدم باباجون. به لطف و زحمت آقابهراد و خانم سرمدی آزاد شدم.

فرشته جرعه ای دیگر از آب قند نوشید و متعجب پرسید: خانم سرمدی کیه؟

سر برداشت. کمی آن طرف تر سپیده و دادستان از خودراضی را دید که باهم می خندیدند. دادستان با خنده گفت: من اگه جای خانم سرمدی بودم خستگی این همه زحمت به تنم میموند.

سپیده با خنده گفت: اهه علی رضا اذیت نکن. نمی بینی حال نداره؟

فرشته با چشمهای گرد به آن دو نگاه کرد. علی رضا؟! همین علی رضا جان نبود که توی دادگاه می خواست سپیده را با دستهای خودش خفه کند؟! سپیده را نگاه! چه بی خیال با او می خندد!!

سپیده رو به فرشته با لبخند محبت آمیزی گفت: سرمدی فامیل منه.

فرشته با بیحالی تایید کرد. بهراد گفت: اگه بهتری دیگه بریم.

بابا زیر بازویش را گرفت و کمک کرد برخیزد. چقدر دلش برای پدرش تنگ شده بود. حالا می توانستند عید را به راحتی کنار هم باشند. مهم نبود که توی تک اتاق اجاره ای بودند. اینقدر دوری کشیده بودند که این کنار هم بودن را با کمال میل می خواستند.