X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (31)

یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:27 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
همه ی این روزها تو فکرتون بودم و اصلاً فرصتی دست نمی داد که بتونم بیام بنویسم روزهای اول هفته ی گذشته به آخرین بقایای خونه تکونی و جابجا کردن وسایل خونه به امید باز شدن کمی جا گذشت و روزهای آخر به فریزر پر کردن بهاره. لوبیا سبز و باقلا و بادمجون سرخ کرده... خلاصه که شلوغ بودم اساسی...
امروزم هنوز نهار نپختم و از صبح نشستم به نوشتن. گردنم درد گرفته. یک انگشتمم دیروز با پوست کن مصدوم شده و تایپ کردن سخته ولی خب شکر خدا چند صفحه ای نوشتم. هرچند با یک کلیک اشتباه فاصله ی خطوط بهم ریخت و هرکار کردم مرتب نشد که نشد :( ولی مهم نیست. فعلا داشته باشین من برم نهار بپزم که یک ساعت دیگه چند تا کودک گرسنه درسته قورتم میدن

وارد فرودگاه تهران که شدند مهراب گفت: میریم خونه ی رضوانه خانم، وسایلتو جمع می کنی خداحافظی می کنی میای خونه ی من.

مهشید با تعجب سر برداشت و تقریباً داد زد: چی؟!!!

مهراب ابرویی بالا برد و ناباورانه پرسید: چرا اینجوری منو نگاه می کنی؟ توقع زیادیه که بخوام زنم تو خونه ی خودم باشه؟!

مهشید با عصبانیت پرسید: مهراب می فهمی چی داری میگی؟ پدر مادرت اگه بفهمن سر به تن من نمی ذارن!

مهراب با آرامش پرسید: تو به من اعتماد نداری؟

مهشید با حرص رو گرداند. نفسش را رها کرد. بعد برگشت و پرسید: چه ربطی داره؟ یه وقت خونه نباشی، زنگ بزنن یا وارد بشن، چیکار کنم؟ کار تو هم که حساب کتاب نداره. میری سه روز بیمارستان نمیای. بذار برم سر خونه زندگی خودم. بنده خدا رضوانه خانم هم تنهاست.

_: اگه فقط مشکلت تنهایی رضوانه خانمه، من همین الان یه آدم قابل اعتماد سراغ دارم که به جای تو بره اونجا. یه خانم چهل پنجاه ساله ی تنهاست. مصاحب خوبی هم برای رضوانه خانم میشه.

مهشید با سرگشتگی گفت: من الان آمادگی ندارم. همه چی یهویی و درهم برهم شده. نمی تونم مهراب.

بدون این که منتظر جواب بشود به طرف ریل تحویل بار رفت. مهراب هم نفس عمیقی کشید و به دنبالش راه افتاد.

چمدانهایشان را برداشتند و به طرف ایستگاه تاکسی رفتند. شماره گرفتند و منتظر نوبتشان ماندند.

مهراب در سکوت انتظار می کشید و مهشید با بی قراری به صورت جدی او که هیچ حسی از آن خوانده نمی شد نگاه می کرد. تا رسیدن به خانه ی رضوانه خانم هم وضع تغییری نکرد. مهراب همچنان کاملاً جدی و ساکت بود و مهشید از شدت اضطراب لحظه ای آرام نداشت.

جلوی در خانه ی رضوانه خانم مهراب از راننده ی تاکسی خواست که منتظر بماند و خودش با مهشید پیاده شدند. مهشید به طرف صندوق عقب رفت و گفت: چمدونم...

مهراب آرام و محکم گفت: نمیشه.

مهشید با ناراحتی گفت: مهراب! من نمیام.

_: تو میای. کجا حلال تر از خونه ی من؟

رضوانه خانم که از خرید روزانه اش برمی گشت با دیدن آنها جلو آمد و گفت: سلام. خوش اومدین. بفرمایین.

مهراب تبسمی کرد و گفت: سلام. متشکرم.

مهشید هم با لحنی گرفته و دلخور گفت: سلام.

رضوانه خانم در خانه را باز کرد و تعارف کرد که وارد بشوند. مهراب جلو رفت و مهشید با پاهای که از حرص روی زمین می کوبید به دنبالش روان شد.

رضوانه خانم با تعجب پرسید: طوری شده مهشیدجون؟

مهشید لب برچید و طلبکارانه به مهراب نگاه کرد. مهراب مؤدبانه به رضوانه خانم گفت: اگر اجازه بدین می خوایم وسایل مهشید رو جمع کنیم و رفع زحمت کنه.

مهشید با حرص گفت: من مزاحم نیستم از قول خودت حرف بزن.

رضوانه خانم با حیرت پرسید: من نمی فهمم. چرا جمع کنه؟ کجا بره؟

مهراب محکم گفت: خونه ی من.

مهشید نالید: مزخرف میگه. ما هنوز نامزدیم. من نمیرم.

مهراب محکم گفت: تو زن منی. سند دارم.

مهشید با حرص گفت: بله برای سه ماه!

مهراب با خونسردی گفت: تو بگو یک روز! الان زن منی و اختیارتو دارم. بد میگم حاج خانم؟

رضوانه خانم چند لحظه با حیرت نگاهش کرد و بالاخره گفت: چی بگم والا؟

مهشید پا به زمین کوبید و گفت: بگین نمیشه. آخه چرا باید برم خونش؟ پدر مادرش پوستمو غلفتی می کنن.

مهراب بازهم خونسرد و قاطع گفت: جواب پدر و مادرم با خودم. نمی ذارم اذیتت کنن. بریم.

+: من نمیام.

رضوانه خانم لبهایش را بهم فشرد. بالاخره گفت: برو مهشیدجون. برو شر میشه.

مهشید داد زد: برم شر میشه. نرم شر میشه. چکار کنم آخه؟

رضوانه خانم دستپاچه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: برو مهشیدجون برو. من نمی تونم جواب مردمو بدم.

مهشید نالید: تنها می مونین.

_: تو نگران نباش. برو. برو جانم.

و با عجله در اتاق مهشید را با کلیدی از دسته کلید خودش باز کرد و پرسید: می خوای کمکت کنم جمع کنی؟

مهشید با بغض گفت: نه متشکرم.

سر برداشت تا نگاه پیروز و راضی مهراب را ببیند. اگر اینطور بود حتماً لگد محکمی نثار ساق پای او می کرد! اما مهراب مثل همیشه خونسرد و جدی بود.

باهم وسایلش را جمع کردند. رضوانه خانم چند کیسه و کارتن آورد تا کارشان راحتتر و سریعتر پیش برود. وسایل زیادی نداشت. خیلی زود جمع شدند. نگاهی به اتاق خالی انداخت و به رضوانه خانم گفت: می خواستم اقلاً یه جارو بزنم تحویلتون بدم. اینجوری کثیف...

رضوانه خانم با عجله گفت: اشکالی نداره. خوش اومدی. خوشبخت باشی. مبارکت باشه.

راننده ی تاکسی هنوز دم در بود. وسایل را توی صندوق و روی صندلی عقب جا دادند. مهشید کنار وسایلش و مهراب جلو نشست.

ماشین جلوی خانه ی مهراب توقف کرد. مهشید فقط کیف دستیش را برداشت و پیاده شد. مهراب در خانه را باز کرد و رفت تا با راننده ی تاکسی وسایل را پایین بگذارند.

مهشید به حالت قهر وارد شد و دکمه ی آسانسور را زد. به تنهایی بالا رفت. در پشت بام باز بود. یکی از همسایه ها داشت کولرش را درست می کرد. نگاه چپ چپی به مهشید کرد و بدون حرف به کارش ادامه داد. کولر راه افتاد. او هم از کنار مهشید رد شد و پایین رفت.

مهراب به تنهایی با وسیله ها بالا آمد. مهشید انتظار داشت طعنه ای بزند و از کمک نکردنش گلایه کند. اما هیچ نگفت و در خانه را باز کرد. وسایل را تو گذاشت و رفت تا بقیه را بیاورد.

مهشید لبهایش را بهم فشرد و با بی میلی وارد شد. نگاهی به در و دیوار خانه انداخت. خانه اش؟...! چنین حسی نداشت. هیچ حسی به جز سرخوردگی و ناامیدی نداشت.

روی اولین مبل نشست و به روبر چشم دوخت. مهراب وسایل را آورد و مشغول مرتب کردن وسایل خودش شد. در حالی که لباسهای توی کمدش را جابجا می کرد، گفت: تو کمد برای لباسات جا هست، یه کتابخونه هم برای کتابات میگیرم. برای درس خوندنم می تونی از میز تحریر من استفاده کنی.

مهشید جوابی نداد. مهراب از اتاق بیرون آمد. با تبسم مهربانی نگاهش کرد و گفت: مهشیدخانم با شما بودم ها!

مهشید نگاهش نکرد. اگر نگاه می کرد یا دلش می لرزید یا خنده اش می گرفت. فعلاً قهر بود. نباید کوتاه می آمد.

به رنگ گرفته و چرک مرده ی دیوار چشم دوخت و فکر کرد: کاش رنگش کنم!

یک وقتی اتاق خودش را رنگ کرده بود. آن وقتی که برای کنکور داشت می خواند! وقتهای آزادش رنگ میزد. رنگ کردن فکرش را سبک و راحت می کرد و بهتر می توانست روی درسهایش تمرکز کند.

در ذهنش کمی رنگ مشکی و قهوه ای به سفید اضافه کرد. خیلی کم. آنقدر که سفید خالص نباشد. نه این که رنگی بگیرد...

مهراب از اتاق بیرون آمد. آخرین چمدان را هم برداشت و گفت: دو تا کشو هم برات خالی کردم. بیا وسایلتو جا بده.

مهشید بازهم حرکتی نکرد. مهراب به طرف آشپزخانه رفت و پرسید: شام چی می خوری؟

در یخچال را باز کرد و خم شد. مهشید رو گرداند. توی هواپیما چیزی نخورده بود. میل نداشت. کیک و آبمیوه را توی کیفش گذاشته بود تا بعداً به جای شام بخورد. مهراب مال خودش را ضمن صحبت خورده بود.

حالا باید چکار می کرد؟ کیفش را باز می کرد و مشغول خوردن میشد؟ گرسنه اش بود. ضمناً میلی به کیک و آبمیوه نداشت. دلش غذا می خواست. یک شام درست و حسابی.

مهراب از یافتن غذا توی یخچال ناامید شد. درش را بست. بیرون آمد. کتش را از روی مبل برداشت و پرسید: چی می خوری بگیرم؟

مهشید بدون این که نگاهش کند گفت: همبرگر با قارچ و پنیر. سیب زمینیم می خوام.

مهراب کوتاه خندید. بی مقدمه به طرفش خم شد. بوسه ی محکمی از گونه اش ربود و با لحن جدی معمولش گفت: چشم. تو همینطوری قهر باش. مواظب باش آشتی نکنی. ملافه ها رو عوض کردم. اگه خواستی استراحت کن تا بیام. خداحافظ.

مهشید تکانی خورد. انتظارش را نداشت. اما قبل از آن که عکس العملی نشان بدهد مهراب رفته بود. با اخم به دری که پشت سر مهراب بسته شد نگاه کرد.

از جا برخاست. دست و رویش را شست. ناباورانه به تصویر توی آینه نگاه کرد. انگار خواب بود. نمی فهمید چی شده است. صدای زنگ تلفن باعث شد نگاهش را از آینه بگیرد. چند لحظه گوش داد. خیال نداشت گوشی را بردارد. همین تلفن را جواب داده بود که کارش به اینجا کشیده بود! راستی اگر آن روز وقت سحر، تلفن را جواب نداده بود، چه میشد؟

خسته تر از آن بود که به جواب سؤالش فکر کند. از دستشویی بیرون آمد. تلفن هنوز داشت زنگ میزد. شانه ای بالا انداخت و به طرف اتاق رفت. نگاهی به چمدانهایش انداخت. بر خلاف همیشه دست و دلش نمی رفت که آنها را باز کند. کلاً خوش سفر بود و همه جا سریع بومی میشد و وسایلش را پهن می کرد، اما حالا... هنوز باور نداشت. اصلاً باور نداشت.

لب تخت نشست و بی حوصله به چمدانهایش چشم دوخت. نفهمید چقدر گذشت تا وقتی که مهراب وارد شد و جدی و خونسرد گفت: سلام. تو هنوز لباساتم عوض نکردی؟! بیا شام.

به سنگینی از جا برخاست و به هال رفت. دوباره روی مبل نشست. مهراب کیسه ها را روی میز گذاشت و به آشپزخانه رفت. سینی و لیوان آورد و نشست. ساندویچها را توی سینی گذاشت و همه چیز را مرتب کرد.

مهشید به حرکات خونسرد و مطمئن او چشم دوخت. کاش او هم می توانست اینقدر راحت و بی تفاوت باشد.

مهراب در حالی که در نوشابه اش را باز می کرد، در مقابل سکوت او گفت: همه چی اولش سخته. خیلی زود عادت می کنی.

مهشید که چشم به دستهای او دوخته بود، جوابی نداد. مهراب ساندویچش را برداشت و گفت: شروع کن.

مهشید با حرص فکر کرد: زندگی غیر مشترک! برای همه چی تنهایی تصمیم می گیره!

به عقب تکیه داد و دستهایش را روی سینه گره زد. مهراب ساندویچش را گاز نزده پایین آورد و پرسید: چی شده؟

مهشید رو گرداند و تکرار کرد: چی شده؟! هیچی نشده. زندگی از این عاشقانه تر نمیشد.

_: مهشید چی داری میگی؟ دو دقیقه بذار خوش باشیم. شاممو بخورم میرم کشیک و تا صبح روی نحسمو نمی بینی. بخور دیگه.

مهشید نیم نگاهی به او انداخت. روی نحس؟! البته که نه! با تمام مشکلات اخیر هنوز هم دوستش داشت و چهره ی جدی و جذابش را تحسین می کرد. لعنتی نثار دل کم تحملش کرد و ساندویچ را برداشت.

مطمئن نبود از این که تنهایش می گذارد، خوشحال است یا ناراحت. لقمه را فرو داد و با تردید گفت: تو که می خواستی بری کشیک...

_: دلت می خواد بمونم؟

مهشید با عجله گفت: نه نه برو. نگران نباش. من تنهایی هیچیم نمیشه.... فقط تو اون خونه راحتتر بودم.

مهراب برخاست و گفت: اینجا هم خونه ی خودته. راحت باش.

مهشید نگاهی به ساندویچ او انداخت و پرسید: پس چرا نخوردی؟

مهراب کتش را پوشید. ساندویچ و نوشابه اش را توی کیسه گذاشت و گفت: تو بیمارستان می خورم. کلید پشت دره. درو قفل کن. شب بخیر.

مهشید مات به جای خالی ساندویچ روی میز نگاه کرد. باید اصرار می کرد بماند؟! هیچ حرفی به زبانش نیامد. مهراب کیفش را برداشت. کیسه را توی کیف گذاشت و ضمن خداحافظی از در بیرون رفت.

مهشید هم ساندویچش را روی میز رها کرد. دیگر میلی نداشت. از جا برخاست. لباس عوض کرد. با بی حوصلگی لباسهایش را توی کمد جا داد. لباسهای کثیف را هم جمع کرد و به آشپزخانه برد. برنامه ی ماشین رختشویی ساده بود. روشنش کرد و به اتاق برگشت. کتابهایش را در آورد و پشت پنجره چید. بقیه را هم توی کتابخانه ی مهراب جا داد. کیف دانشگاهش را مرتب کرد و به هال برگشت. همه جا را تی و دستمال کشید و بالاخره جلوی تلویزیون نشست. مشغول خوردن شامش شد. حالا احساس راحتی می کرد. سبک بود و در دل از این که کنار مهراب بود خوشحال بود.