X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دوباره عشق (7)

جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:34 ب.ظ

سلام دوستام ----@


بازم من شرمنده ی همگی هستم :">


این چند روز هم خیلی خیلی کار داشتم و هم این که آقای همسر مشغول تعویض ویندوز بودن. که البته هنوزم درست نشده و الان از هیچ کدوم از ابزار بالای صفحه ی مدیریت نمی تونم استفاده کنم که قرمز و درشت بنویسم :( آقای همسر هم مثل بنده بسیار مشغولن و فرصت نمی کنن به این پی سی طفلکی برسن.

خلاصه امشب بالاخره فرصتی دست داد که بنویسم. یعنی این چند وقت هر دفعه که تونستم با عجله چند خط نوشتم و رفتم. الانم چند خط دیگه نوشتم و ویرایش و امدم منتشر کنم دوباره برم سراغ رضا که ظاهراً خیال نداره بخوابه!

شبتون بخیر و شادی ----@




به چند خوابگاه دیگر هم سر زد. هیچکدام جا نداشتند. فقط چند روز دیر رسیده بود و همه جا پر شده بود. کلافه از آخرین خوابگاه هم بیرون آمد. باید خانه می گرفت. اما کجا؟ چطور؟

لعنت به منوچهر! اگر دردسر خواستگاری پیش نیامده بود به بابا می گفت که خوابگاه ندارد. بابا حتما کمکش می کرد. اصلاً اگر اینقدر از بابا خجالت نداشت که تا آخرین حد امکان خانه نمی ماند که وقتی برسد که دیگر جایی خالی نمانده باشد. اصلاً...

اصلاً وقت این حرفها نبود. عصر بود. نه صبحانه خورده بود نه نهار. گرسنه خسته و عصبانی بود. یک ساندویچی آن طرف خیابان دید. یک ساندویچ می خورد و بعد فکرش را می کرد. ولی چه فکری؟ اتاق خالی امن و مطمئن از کجا پیدا می کرد؟ اگر تا شب پیدا نمی کرد چی؟ آیا مسافرخانه اتاقی به یک دختر تنها می داد؟ سرش سوت کشید بس فکر کرده بود.

خواست از خیابان رد شود. یک ماشین داشت نزدیک میشد. عقب کشید. راننده یک زن با قیافه ای مطمئن و آرام بود. مهشید به آنی برای خودش قصه ساخت. بله شکمش سیره! خونه زندگی هم که حتماً داره. به سنش می خوره درسشم تموم شده. ماشینم که داره. اشکال نداره که خیلی شیک و مدل بالا نیست. ولی ماشینه دیگه! حالا هم خوشحال و خوشبخت لابد داره میره واسه دختر کوچیکش کیک تولد سفارش بده!!!

بلافاصله از این سناریو حرصش گرفت و وسط خیابان پرید! حالا که آن زن اینقدر خوشبختتر از او بود، کمترین حق مهشید این بود که برایش ترمز بزند!

ترمز ماشین توی گوش مهشید سوت کشید. سپر کمی به پایش اصابت کرد و روی زمین افتاد. البته بیشتر شاید از فشار باد بود تا ضربه شاید هم از خستگی...

چشمهایش را بست و فکر کرد: کاش اقلاً راننده یه جنتلمن خوشتیپ بود که الان از عذاب وجدان عاشقم میشد!

ولی از عشق بلافاصله یاد منوچهر افتاد و قلبش فشرده شد. هم زمان دوستش داشت و از او متنفر بود.

راننده با دستپاچگی از ماشین پیاده شد و خودش را به او رساند. با نگرانی داد زد: وای خدای من! برای چی پریدی جلوی ماشین؟

مهشید نشست و در حالی که به شلوارش که پاره و خونی شده بود نگاه می کرد، با عصبانیت پرسید: خب برای چی ترمز نکردین؟

خونریزی هر لحظه بیشتر میشد و مردم جمع می شدند. هرکسی نظری می داد. یکی می گفت طوریش نیست داره ادا در میاره. یکی می گفت ببرش بیمارستان. دیگری می گفت نه بری بیمارستان دردسر داره.

بالاخره زن زیر بغل مهشید را گرفت و پرسید: می تونی بلند شی؟

مهشید به سختی برخاست و گفت: آره فکر می کنم بتونم. ولی زخمم خیلی می سوزه.

زن او را به ماشینش رساند و در حالی که در جلو را باز می کرد، گفت: سوار شو.

چمدان و وسایل او را هم توی ماشین گذاشت. خودش هم سوار شد و راه افتاد. در حال حرکت جعبه ی دستمال کاغذی را به طرف مهشید گرفت و گفت: چیزی نیست. الان می رسیم.

مهشید نگاه خسته ای به خورشید که داشت می رفت که غروب کند انداخت و پرسید: میشه امشب تو بیمارستان بمونم؟

در همان حال رو گرداند. چند برگ دستمال کشید و روی زخمش فشرد.

زن با تعجب از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: توی بیمارستان بمونی؟ برای چی؟ تو که حالت خوبه!

و در همان حال جلوی آپارتمان قدیمی سازی ترمز کرد. مهشید نگاهی به ساختمان کهنه و دود گرفته انداخت. زن منتظر جواب او نشد. پیاده شد و در گاراژ را باز کرد.

بعد دوباره سوار شد و ماشین را تا جلوی در آسانسور پارکینگ رساند. گفت: بفرمایید. زخمتو پانسمان می کنم.

مهشید غرغرکنان گفت: بخیه می خواد. زخمش عمیقه.

زن که ناگهان بدخلق شده بود، با چهره ای درهم گفت: پیاده شو.

مهشید با نگرانی نگاهش کرد. یعنی چه؟ چرا عصبانی شد؟ ظاهراً اینجا خانه اش بود ولی از آوردن مهشید به اینجا چه هدفی داشت؟ اگر او را می دزدید... توی شهر غریب... دستش به کجا بند بود؟

با دنیایی تردید و نگرانی پیاده شد. مرد میانسالی به طرف آنها آمد و با لبخند عریضی به زن سلام کرد. بعد هم سری برای مهشید تکان داد و دوباره به زن چشم دوخت.

مهشید با نگرانی فکر کرد: این هم مرد بدجنس داستان! حتماً از شکار جدید خوشحاله که اینجوری می خنده!

دستهایش را مشت کرد. با این پای خراب هم نمی توانست بدود! تازه وسایلش توی صندوق عقب ماشین بودند. لبش را گاز گرفت و به زن چشم دوخت. زن اما به مرد نگاه نکرد. در حالی که آشکارا نگاهش را می دزدید، جواب سلامش را به سردی داد.

مرد با همان لبخند عریض گفت: من دارم میرم بیرون. خودم در رو می بندم. شما زحمت نکشین.

زن زیر لب گفت: متشکرم. خداحافظ.

و بعد به طرف آسانسور چرخید و دکمه اش را زد. مهشید نگاهی به آن دو انداخت. با این اوصاف به نظر نمی آمد همدست باشند! با ترس و تردید جلو رفت و کنار زن ایستاد. آسانسور رسید و سوار شدند.

مهشید پرسید: ببخشین اسم شما چیه؟

زن لبخند خسته ای زد و گفت: سمانه فرشید هستم. بهیارم. می تونم زخمتو بخیه بزنم.

مهشید با چشمهای گرد نگاهش کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید: واقعاً؟!

سمانه خندید و پرسید: چی اینقدر عجیبه؟

مهشید غرق فکر به گوشه ی آسانسور کهنه که می نالید و بالا می رفت چشم دوخت. سمانه پرسید: اسم تو چیه؟

بدون این که از افکارش بیرون بیاید یا به سمانه نگاه بکند، گفت: مهشید.

_: دانشجویی؟

+: هوم.

بعد با ترس سر بلند کرد. اگر زن می فهمید که تنهاست... تمام قصه های صفحه های حوادث روزنامه ها و اینترنت پیش چشمش جان گرفتند.

آسانسور توقف کرد و مهشید لنگ لنگان به دنبال سمانه بیرون رفت. یک دسته دستمال از روی شلوار روی زخم گذاشته بود که خون از آنها هم گذشته بود.

وارد که شدند به سرعت همه جا را نگاه کرد. ورودی با دیوار مشبک چوبی ای از هال جدا شده بود. کف با موکت رنگ و رو رفته ی سبز پوشیده شده بود. وارد هال شدند. یک نیمکت که روی آن چند کوسن و یک پتوی قلاب بافی قدیمی افتاده بود و یک تلویزیون که هرچند از بقیه ی وسایل خانه جدیدتر به نظر می رسید اما اقلاً پانزده سال داشت. بین نیمکت و تلویزیون هم یک قالیچه ی پشمی کهنه با رنگهای طبیعی پشم، سفید سیاه خاکستری و قهوه ای، روی زمین پهن بود.

توی هال وسیله ی دیگری نبود. آشپزخانه هم اپن نبود. اتاق خواب و آشپزخانه توی راهرویی که به راهروی ورودی می خورد قرار داشتند که مهشید آنها را ندید. روی نیمکت نشست و پای سوزانش را دراز کرد.

سمانه به سرعت دستهایش را شست و با جعبه ی کمکهای اولیه و تشت و پارچ آب برای شستشو برگشت. تمام مدتی که داشت زخم را میشست و بخیه میزد و پانسمان می کرد مهشید یکی از کوسنها را به دندان گرفته بود و از بین دندانهای بهم فشرده اش ناله می کرد.

سمانه زخم را بست به سرعت برخاست. مهشید تقریباً از حال رفته بود. سمانه با یک لیوان شربت شیرین برگشت و گفت: بیا بگیر بخور. معذرت می خوام که اینقدر اذیتت کردم.

مهشید فکر کرد: نکنه توش دوایی چیزی ریخته باشه...

ولی خسته تر و گرسنه تر از آن بود که به این چیزها فکر کند. لیوان را گرفت و به یک باره سر کشید.

سمانه هم وسایل را جمع کرد و گفت: حالا دراز بکش. اگه دلت بخواد می تونی امشب اینجا بمونی.

مهشید دراز کشید. خانه نسبتاً سرد بود. پتوی پشمی قلاب بافی را روی خودش انداخت و از پنجره به آسمان دودگرفته خیره شد. نفهمید کی خوابش برد.

وقتی بیدار شد که سمانه داشت سفره پهن می کرد. با دیدنش لبخندی زد و پرسید: هیچی تونستی بخوابی؟

مهشید پوزخندی زد و گفت: بیهوش شدم!

سمانه با تبسم گفت: خیلی خسته بودی. پاشو دست و رویی صفا بده و بیا شامتو بخور.

مهشید تقریباً زمزمه کرد: خیلی مزاحم شدم.

_: نه بابا چه زحمتی؟ پاشو. دستشویی دم دره. اگه خواستی لباستم عوض کنی، وسایلتو تو اتاق اولی گذاشتم.

مهشید گیج و مبهوت به طرف اتاق رفت. یک اتاق خیلی کوچک با یک در رو به بالکن بود.

چمدان و کیف کولی اش کنار یک میز اتو روی زمین بودند. لباسش را عوض کرد و از اتاق بیرون آمد.

سر سفره که نشست پرسید: منتظر شوهرتون نمیشین؟

سمانه یک کفگیر چلو برایش کشید و گفت: خیلی وقته که دیگه منتظر شوهر نیستم. من تنهام.

مهشید با تعجب پرسید: یعنی تا حالا ازدواج نکردین؟

سمانه آهی کشید و آرام گفت: چرا. جدا شدم.

+: اوه متاسفم! بچه هم دارین؟

سمانه سری به تایید تکان داد و آرام گفت: یه پسر.

بعد نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد لحنش شاد باشد گفت: فراموشش کن. بخور. اگه رو زمین پات اذیت میشه رو نیمکت بشین.

+: نه خوبه. راحتم.

_: تو چیکار می کنی؟ باید بری خوابگاه؟

دست مهشید توی هوا ماند. خیره به لقمه اش با بغض گفت: جایی پیدا نکردم.

بعد با حرص فکر کرد: گور خودتو کندی دختر! اگه نیت بدی داشته باشه چی؟

سمانه آرام گفت: می تونی چند روزی اینجا بمونی.

چند روزی... خوبه... امیدواری بیخودی نداد. این خودش نشانه ی خوبی بود. مهشید سعی کرد ذهن بدبینش را آرام کند. باید به سمانه اعتماد می کرد. چاره ی دیگری نداشت.

لقمه اش را خورد و گفت: خیلی باعث زحمتتون شدم.

_: نه بابا... قسمت... این روزا خیلی دلم گرفته. تنها نباشم بهتره. خدا خواسته راهمون بهم بیفته. هرچند که متاسفم که با این زخم و اینطوری شد...

+: نه خواهش می کنم.

چون احساس کرد سمانه دیگر نمی خواهد حرف بزند، در سکوت به خوردن ادامه داد.