X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (4)

شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:33 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام

قسمت قبلی یه کمی ویرایش شد. سرم زدن شد آتل بندی. باشد که به واقعیت نزدیکتر باشد! این زی زی گلی آخرش نیومد اطلاعات کامل به من بده فقط گفت درس اول سرم زدن نیست و کلاساشونم مختلط نیست. اصلاً کاش خودم فرصت داشتم پاشم برم ثبت نام کنم با اطلاعات کاملللل بنویسم براتون :)

دیگه همینا! بریم که داشته باشیم قسمت بعدی رو. ویرایش نشده. فرصت ندارم. باید برم بیرون.غلطاشو بگین برگشتم اصلاح کنم...

مهشید در سکوت سر به زیر انداخت. در حالی که با خودکارش بازی می کرد سعی می کرد واقعا شجاع بشود و بدون تغییر حالت سر بردارد و مثل بقیه راحت باشد اما نمیشد.

منوچهر مشغول تدریس شد. از همه می پرسید. به مهشید که می رسید مهشید می گفت نمی دونم. بلد نیستم.

و به سرعت سر به زیر می انداخت.

همه تعجب کرده بودند. بالاخره مهران بود که از جایش برخاست. کنار مهشید ایستاد و با ملایمت پرسید: حالت خوب نیست؟

پریا به آرامی گفت اگه درد داری من مسکن دارم ها!

مهشید با عصبانیت نگاهش کرد و در حالی که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، گفت: نه ممنون حالم خوبه.

منوچهر که کتاب به دست لبه ی پنجره نشسته بود، از جایش برخاست. جلو آمد و پرسید: چی شده؟

مهران دستش را بالا آورد و گفت: این بچه مون غریبه میبینه رم می کنه. اگه حالت خوب نیست برو تو اتاق. من درسا رو ضبط می کنم بعدش میدم گوش کنی.

مهشید لبش را گاز گرفت. غرق در محبت برادرانه اش سری تکان داد و گفت: نه خوبم. فقط حضور ذهن ندارم. نمی تونم جواب بدم.

منوچهر با تعجب پرسید: یعنی چی غریبه؟ منو که می شناسه. از اون گذشته.... سر کلاسای دانشگاه چکار می کنه؟

مهشید کلافه از این که مرکز توجه قرار گرفته بود، نفس عمیقی کشید. مهران دست روی شانه ی منوچهر گذاشت و در حالی که با ملایمت او را به جای خودش برمی گرداند گفت: امروز یه کم خسته است داداش من. ولش کن. درستو بده. از بقیه سوال کن.

منوچهر سری به تایید تکان داد. اما همچنان با کنجکاوی مهشید را می پایید.

نزدیک امتحانات بود. هر روز عصر خانه ی پسرها جمع می شدند و منوچهر هم می آمد. درسها خوب پیش می رفت. اما مهشید هرروز کلافه تر میشد. دیگر دل و دماغی نداشت. حتی وقتی منوچهر هم نبود اظهار نظری نمی کرد. دخترها با تمام کنجکاویشان هیچ حرفی نتوانستند از زبانش بکشند. بالاخره نتیجه گرفتند صرفاً دلتنگ خانواده است. البته این هم بود. هرچند که تمام ماجرا نبود. دردش این بود که وقتی منوچهر را میدید دنیایی غم وجودش را می گرفت. بلد نبود جلب توجه کند. این کار را صحیح نمی دانست. همیشه سعی کرده بود عادی باشد. حالا آرزو داشت که اقلا بتواند با او هم مثل بقیه ی پسرهای گروه راحت باشد اما نمیشد. همه به راحتی او را پذیرفته بودند غیر از مهشید.

ده روزی گذشته بود. آن روز عصر همه توی خانه ی پسرها جمع شده و منتظر منوچهر بودند. امید در حالی که با قند توی دستش بازی می کرد، گفت: یه چی بگم؟

کامیار پرسید: از کی تا حالا اینقدر مؤدب شدی که برای حرف زدن اجازه می گیری؟

امید پشت چشمی نازک کرد و گفت: من همیشه مؤدب بودم! ولی از من مؤدبتر مهشیده.

همه به مهشید نگاه کردند. مهشید با تعجب پرسید: چرا؟!

امید گفت: خب خواهر من اگه با درس دادن منوچهر مخالفی اعلام کن. چرا بغ می کنی و با این قیافه ی تو همت روز همه زهر مار می کنی؟

مهشید با تردید پرسید: من... بغ کردم؟

بعد با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: من مخالف نیستم. یه کم حالم خوب نیست. آخر ترمه... دلم برای مامانم اینا تنگ شده.. بچه ی داداشم دنیا اومده هنوز ندیدمش...

صدایش رفته رفته خاموش شد. امید از جا برخاست. استکان خالیش را دوباره پر از چای کرد و گفت: باشه. تو بگو ما هم باور می کنیم. ولی حماقت بزرگیه اگه از این یارو خوشت نمیاد تعارف کنی و به ما نگی.

کامیار گفت: اوهوی!!! این یارو که داری دربارش حرف می زنی پسرخاله ی منه. تا حالام در ازای این همه لطفی که بهمون کرده یه قرون ازمون پول نگرفته.

با صدای زنگ در افزود: بفرما. حلال زاده هم هست. اومد.

امید سری تکان داد و گفت: خوش اومد. لطف کرده درست. ولی من حرفم یه چیز دیگه است.

مهران گفت: آره مهشید همیشه تعارف می کنه.

مهشید با اخم غر زد: من تعارف نمی کنم. بابا میگم دلم تنگ شده. من چی میگم شما چی میگین؟ هیچ ربطیم به این بابا نداره.

با ورود منوچهر ساکت شد و عصبانی سر به زیر انداخت. حتی جواب سلام او را هم نداد. این قدر بی محلی کرده بود که منوچهر عادت کرده بود. لبخندی زد و بدون سوال مشغول درس دادن شد.

بعد از درس قرار گذاشتند باهم بروند ساندویچ بخورند. بحث بر سر این که کجا بروند و هرکدام چقدر پول دارند و پسرها باید خرج دخترها را هم بدهند بالا گرفته بود. همه می خندیدند و شوخی می کردند. غیر از مهشید که در سکوت جمع کرد و با آرامش گفت: من میرم خوابگاه یه کم دیگه درس بخونم. شبتون بخیر. خوش بگذره.

صدای ملایمش بین آن همه سروصدا و خنده به زحمت به گوش می رسید. اما ناگهان همه ساکت شدند و با تعجب به او نگاه کردند. مهشید معذب سر به زیر انداخت و زیر لب گفت: ببخشید.

و به طرف در رفت. منوچهر جلو رفت. راه را بر او بست و گفت: مهشیدخانم... شما بفرمایین پیش بچه ها. من مزاحمتون نمیشم.

مهشید با ناراحتی سر برداشت. هفت جفت چشم با کنجکاوی به آنها خیره شده بودند.

مهشید از گوشه ی چشم آنها را پایید. سری تکان داد و با صدایی که می کوشید نلرزد، گفت: نه نه می خوام درس بخونم.

منوچهر اما با آرامش گفت: می دونم حضور من معذبتون می کنه. خب من نمیام. هیچ دلیلی نداره من خودمو تحمیل کنم.

مهشید لبش را گاز گرفت و گفت: نه نه اصلا... کی گفته...

با بیچارگی به جمع نگاه کرد. مهران با لطف لبخند زد. اما کسی کمکی نکرد.

بالاخره کامیار گفت: پس چیه نکنه عاشقشی که تاب حضورشو نداری؟ چته بابا؟ هی ما هیچی نمیگیم.

فرشید گفت: والا!

پریا با شوق دستهایش را بهم کوبید و پرسید: پس فال نرگس درست شد؟

مهشید که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، گفت: چی میگین واسه خودتون؟

افسانه گفت: اگه ما تو رو نشناسیم که واسه لای جرز دیوار خوبیم دیگه! اونم تو که یک کلمه دروغ بلد نیستی بگی!

نرگس کنارش آمد. دست دور شانه های او انداخت و گفت: چی میگین؟ بچه مو اذیت نکنین.

امید گفت: این قضیه باید روشن بشه.

مهشید از حرصش با عصبانیت به حرف آمد و گفت: تو نبودی با خاله زنک بازی مشکل داشتی؟ چرا ولم نمی کنین؟ بابا میگم دلم واسه مامانم اینا تنگ شده. دلم واسه یه بچه کوچولوی یه وجبی که ندیدمش تنگ شده. چرا نمی فهمین؟ هیچ وقت دلتون واسه خونوادتون تنگ نمیشه؟ خوش به حالتون!

منوچهر دستهایش را بالا برد و گفت: بابا دست بردارین. چرا اینقدر بزرگش می کنین؟ خب من دارم میرم. یه گردش دسته جمعی این حرفا رو نداره. برین باهم. خوش بگذره.

مهشید گفت: من درسمو خوب نفهمیدم. می خوام برم خونه درس بخونم. ربطیم به کسی نداره.

پریا گفت: آخه اگه درس می خوندی که دلمون نمی سوخت. این چند شب همش بغ می کنی و روبرو رو تماشا می کنی. درس نمی خونی که! بابا نگرانیم. امتحانات به کنار... خودت یه چیزیت میشه.

مهران هم جلو آمد و پرسید: چرا زودتر نمیگین؟ خبریه؟ بابا اگه مشکلی داری به ما هم بگو. بالاخره اگه داداش خودت راهش دوره، من گردن شکسته که هستم!

مهشید با عصبانیت مثل بچه ها پا کوبید و گفت: من مشکلی ندارم. چرا ولم نمی کنین؟

فرشید دستهایش را روی سینه صلیب کرد و با خنده گفت: پس عاشقی!

مهشید با حرص نفس عمیقی کشید. افسانه گفت: زود تند سریع اعتراف کن. اون مرد خوشبخت کیه؟

پریا گفت: مرد خوشبختش که از اول مشخص بود. مونده اعترافش!

منوچهر با لبخند پرسید: شماها ول کن ماجرا نیستین؟

افسانه با خونسردی گفت: نع! دلمون لک زده واسه یه عروسی!

منوچهر برگشت و به مهشید چشم دوخت. مهشید با ناراحتی سر به زیر انداخت.

منوچهر با لحنی شمرده و تاثیرگذار گفت: دختری که هنوز باحیا باشه، دروغ نتونه بگه، عاشق خونوادش باشه، برای دوستاش واقعاً عزیز باشه، تو این دوره کیمیاست. من به دوستش افتخار می کنم. اگه خودش قبول کنه.

همه با هیجان دست زدند و سوت کشیدند. مهشید با دست صورتش را پوشاند. در دل به خودش بد و بیراه می گفت که اینقدر راحت رازش برملا شده بود. هیچ جوابی نداد. حتی سرش را هم بلند نکرد. اما سکوت گویا نشانه ی رضایت بود!

بچه ها منوچهر را مجبور کردند که شام مهمانشان کند. البته شام دانشجویی بود. ولی ساندویچ توی پارک هم صفا داشت وقتی دلها خوش بود. مهشید به اصرار دوستانش روی نیمکت سنگی پارک کنار منوچهر نشسته بود. هنوز هم جوابی نداده بود. اما انگار نیازی نبود حرفی بزند. همه اینقدر گرمش گرفتند و شوخی کردند که کم کم با این ماجرا کنار آمد. حتی وقتی که از سرما خودش را جمع کرده بود و بچه ها گفتند که منوچهر باید کتش را به او بدهد، لبخند زد. با ملایمت گفت: نیازی نیست. خوبم.

کامیار گفت: دکی! اگه این کار رو نکنه که عاشقیش نصفه میمونه! اصلاً درست نیست! همه ی عاشقا حداقل یه بار کتشونو به معشوقه قرض دادن! دیگه وقتی پسرخاله ی کار درست من باشه که بیشترم میشه.

مهشید گفت: بله ولی این داستان مال بعد از عاشق شدنه.

و بلافاصله از حرفی که زده بود سرخ شد. غرق شرم سر به زیر انداخت.

منوچهر خندید. کتش را روی شانه های او انداخت و گفت: قربون آدم چیزفهم!

مهشید کت را پس زد و گفت: خودتون بپوشین سرده.

امید پرسید: بابا بهش بگو تو دیگه. احساس نکنه غریبه است!

منوچهر با ملایمت خندید. نرگس گفت: سکیورتیتونو شکر!

همه غش غش خندیدند....