X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چشمهای وحشی (5)

پنج‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:53 ق.ظ
سلام سلامممم
رسیدن ماه مبارک رمضان، ماه غفران و پوشش گناهان، ماه الطاف بیکران خدای مهربان بر همگان مبارک باد

بعد از چند سال این دو روزی روزه گرفتم. معده ام چندان راضی نیست ولی شاید بتونم با قرص قویتر راضیش کنم. دعا کنین بتونم...

یک ماه از حضور جاگوار در همسایگی مان می گذرد. اگرچه با وجود تمام تلاشهای همسایه ها کسی از گذشته و خانواده ی جاگوار سر در نیاورده است ولی همه بهش عادت کرده ایم. حتی خانم احدی که خیلی نسبت به او بدبین بود الان بیشتر از همه از او تعریف می کند و به شدت برایش دنبال زن می گردد که تنها نباشد! البته جاگوار را هم شأن دخترش که دانشجو است، نمی داند. و الا تا به حال حتماً دستشان را توی دست هم گذاشته بود.

جاگوار توی محله به عنوان یک پیک قابل اعتماد و البته یک تعمیرکار عالی حسابی جای خودش را باز کرده است. گمانم فقط من شماره اش را ندارم! همین امروز صبح آیه رفته بود مدرسه و کارت حضور در جلسه ی امتحانش را جا گذاشته بود. هراسان زنگ زد که بده اصلان بیاره.

گفتم اگه خونه نبود چکار کنم؟

با تعجب و تحقیر پرسید: یعنی شمارشو نداری؟!

ترجیح دادم جوابی ندهم. گوشی را با ملایمت گذاشتم. به اتاق مشترکش با سایه رفتم. کارت را پیدا کردم و از در بیرون رفتم. اصلان خانه بود. اول در را باز نکرد. و از پشت در جوابم را داد. وقتی گفتم باز کند باز کرد. نصف صورتش را خمیر ریش پوشانده بود و با زیرپوش و پیژامه جلویم ایستاده بود. خدای من چه بازوهایی! برای بار هزارم سر زبانم آمد که بپرسم این همه عضله و این همه رد زخم از کجا آمده است، که نپرسیدم. کارت را گرفت و گفت اصلاح که کرد می برد؛ و برده بود.

و حالا شب است. تازه رسیده ام. شیفت عصر بودم. خیلی خسته ام. چراغ را روشن نمی کنم. دلم یک نسکافه ی دبش می خواهد و بعد هم خواب. اما طبق معمول باید صبر کنم جاگوار سیگارش را بکشد و هوایش را تازه کند و به اتاق برگردد و بعد من به بالکن بروم. نسکافه توی اتاق مزه نمی دهد. حالا هر هوایی که می خواهد باشد.

خب این هم از جاگوار. اول بوی دود سیگارش می آید و بعد از کنار پرده سرخی آتشش را می بینم. به این بوی دود هم عادت کرده ام. انگار تا نباشد خوابم نمی برد!

روی تختم جایی که سرخی سیگارش را ببینم می نشینم و با خستگی به سیگارش خیره می شوم.

چراغ همچنان خاموش و پنجره باز است. باد آرام پرده را تکان می دهد. هوا ملایم و خوب است. و چقدر خوابم می آید...

شاید خوابم برده است. با صدای ملایم آواز خواندنش از خواب می پرم. متعجب گوش می دهم. عجب صدایی دارد! عجیب به دلم می نشیند. تا به حال نشنیده ام آواز بخواند. حتی حرف معمولی را هم به زور می زند. ولی حالا دارد می خواند و چقدر قشنگ می خواند. غرق در صدایش می شوم. و کم کم خوابم می گیرد. دراز می کشم و خوابم می برد.

صبح دارم می روم نان بگیرم که می بینمش. دم در مشغول ور رفتن با موتور خوشگلش است. موتور بزرگش حسابی به هیکل عضلانی اش می آید. البته جاگوار قد و هیکل متوسطی دارد. نه خیلی بلند و نه خیلی درشت است. شاید فقط کمی از من بلندتر باشد. من هم که معمولی ام. قدم صد و شصت و دو است.

با دیدنم بدون این که سر بردارد سلام می کند. جواب سلامش را می دهم. کاش بگویم نان بخرد! نه سارا تنبلی نکن. پیاده روی اول صبح برای سلامتی مفید است!

اما پاهایم چندان فرمان نمی برند. قدمهایم شل شده اند و هنوز مشغول کشمکش بین تنبلی و سلامت هستم که خودم بروم یا پول نان و کرایه را به جاگوار بدهم و بگویم برود.

بالاخره برای این که نه حرف من شود نه حرف وجدان، بیخودی می ایستم و می پرسم: شما کلاس آوازم رفتین؟

سر برمی دارد. با تعجب نگاهم می کند و ابروهایش استفهام آمیز بالا می روند.

توضیح می دهم: منظورم اینه که صداتون تعلیم دیده است یا همینجوری خوبه؟

دوباره سر به زیر می اندازد و بی تفاوت می پرسد: شما دیشب شیفت نبودین؟

شانه بالا می اندازم و می گویم: نه شیفت عصر بودم. ده ده ونیم برگشتم.

بدون این که نگاهم کند، می گوید: چراغتون خاموش بود، نفهمیدم اومدین. معذرت می خوام که مزاحم استراحتتون شدم.

دستپاچه می گویم: نه نه خیلیم عالی بود.

وجدانم ناگهان فریاد می زند: دیوونه چی داری میگی؟ آدم وایمیسه به پسر جوون همسایه میگه صدات خوبه؟!! حجب و حیاتو شکر!

اصلان اما یک ذره هم تحویلم نمی گیرد. فقط بی تفاوت می گوید: متشکرم.

برای ماست مالی قضیه می پرسم: امم... میشه برای ما پنج تا نون بگیرین؟

آهی می کشد. سر برمی دارد و می گوید: چشم.

پول را به طرفش می گیرم و می گویم: کرایتونم حساب کنین.

سرد می گوید: وقتی خریدم حساب می کنیم.

در خانه را باز می کند. سوار موتورش می شود و بدون حرف دیگری بیرون می رود. پشت در وا می روم. وجدانم مشغول داد و فریاد است اما خیلی گوش نمی کنم. چیزهایی در مورد آبروریزی و دخترهای پسر ندیده و این حرفها می گوید که حوصله ندارم بشنوم.

با خستگی به حیاط می روم و لب باغچه می نشینم. بوی چمن شامه ام را نوازش می دهد. فهیمه خانم صبح زود چمن ها را آب داده است.

اصلان که وارد می شود از جایم تکان نمی خورم. انگار مغزم فرمان نمی دهد که برخیزم. جلو می آید. نانهای داغ را به طرفم می گیرد. نانها را می گیرم و می گویم: بفرمایید.

لبهایش را جمع می کند و می گوید: نه متشکرم.

بالاخره برمی خیزم. پولش را می دهم. بقیه اش را پس می دهد. جویده جویده چیزهایی درباره ی این که لازم نیست بقیه اش را بدهد می گویم که توجهی نمی کند. رو می گرداند و می رود.

نانها را بالا می برم. مامان دارد ظرف میشوید. من هم نانها را قیچی می کنم. مامان می گوید: نبودی خانم شفیعی زنگ زد.

لبهایم را کج و کوله می کنم و می گویم: من که گفتم نه.

_: پسر خوبیه. تحصیلکرده خونواده دار... چرا نه؟ حرف ناحساب نمی زنه که. بذار یه جلسه بیان. یه نظر پسره رو ببینی، بعد اگه نخواستی بگو نه.

خودم هم نمی دانم چرا نمی خواهم پسر خانم شفیعی را ببینم. فقط می گویم: به دلم نیست مامان.

_: لااله الالله. آخه ندیده و نشناخته، چی چی به دلت نیست؟

نانها را کیسه می کنم و با اخم می گویم: نیست دیگه. نمی خوام ببینمش. چه اصراریه؟ این همه دختر. بره سراغ یکی دیگه.

به بهانه ی جمع کردن نانها رو می گردانم. مامان با شک می پرسد: چرا؟

بدون این که نگاهش کنم، می پرسم: چی چرا؟ گیر دادی مامان.

و از آشپزخانه بیرون می روم. از هفته ی پیش ده بار از خودم پرسیده ام چرا؟ و هنوز به جوابی نرسیده ام. اصلاً از فکر وارد شدن خواستگار هم وحشت می کنم. انگار... انگار در حین کار خلافی کسی مچم را بگیرد. ولی مگر من چه خلافی می کنم که کسی بخواهد مچم را بگیرد؟ اصلاً کی مچم را بگیرد؟ خواستگار؟

خسته از این دعوای ذهنی در را باز می کنم. با صدای بلند می گویم: یه سر میرم پیش فهیمه خانم.

خودم هم نمی دانم چرا. این روزها هیچ چیز را نمی دانم...

ضربه ای به در باز خانه اش می زنم و سر می کشم. فهیمه خانم جلوی تلویزیون نشسته است. سلام می کنم.

با دیدنم لبخند می زند و می گوید: سلام. چه عجب از این طرفا! بیا تو.

جلو می روم و می نشینم. می گوید: پیش پات داشتم با دکترسعیدی حرف می زدم. زنگ زدم درباره ی قرصای فشارخونم بپرسم. خیلی تعریف تو رو می کرد. می گفت وقت کار خیلی خوشرویی و مریضا همیشه سراغتو می گیرن.

با تعجب می پرسم: واقعاً؟! هیچوقت تو روم ازم تعریف نکرده.

فهیمه خانم با اطمینان می گوید: خیلی بدکاری کرده! شاید درست نمی دونه از کارمندش تعریف کنه. شایدم نمی خواد بقیه بشنون و بد بشه برات.

شانه ای بالا می اندازم و می گویم: نمی دونم.

_: خب چه خبر؟

سری تکان می دهم و می گویم: هیچی.

با لحنی شوخ می پرسد: خواستگاری نامزدی آقابالاسری پیدا نشده؟

دلخور می گویم: چرا یکی هست. مامان خیلی اصرار داره. ولی من دلم نمی خواد.

_: اگه مناسبه و مامان بابات قبولش دارن، چرا نه؟

متفکرانه می گویم: نمی دونم.

یواش می پرسد: دلت جاییه؟

سر برمی دارم و با اخم می گویم: نه بابا. کجا؟ کی عاشق من میشه؟

با لبخند می گوید: خیلیم دلشون بخواد. دختر به این خوبی! ولی من نپرسیدم کسی عاشقته یا نه، پرسیدم کسی رو می خوای؟

سری تکان می دهم و می گویم: نه هیچکس.  

سری به تأیید تکان می دهد و فاضلانه می گوید: پس فقط آمادگیشو نداری.

+: آره. شایدم همینه. الان اصلاً دلم نمی خواد با این موضوع روبرو بشم. حالا هرکی می خواد باشه. تا چند وقت پیش دلم می خواست ها... ولی الان... نمی دونم. حوصلشو ندارم.

با فهیمه خانم راحتم. حرفهایی که با هیچکس نمی توانم به این راحتی بزنم به او می توانم بگویم. به کسی هم نمی گوید. خیالم راحت است.

می پرسد: طوری شده؟ کسی چیزی گفته؟ سربسرت گذاشتن؟

+: نه بابا چه حرفا. طوری نشده. فقط... الان دلم نمی خواد درگیر این موضوع بشم. همین.

سری به تایید تکان می دهد و می پرسد: چی می خوری؟

به تندی می گویم: هیچی. چیزی نمی خوام. ممنون.

کلافه ام. خودم هم نمی دانم چرا. چرا می دانم. هنوز از رفتار صبحم عصبانیم. چرا با جاگوار حرف زدم؟ خب می رفتم نان می خریدم برمی گشتم. این حرفها چی بود؟

یک طرف ذهنم غرغر می کند که زیادی بزرگش می کنم و موضوع مهمی نبوده است.

فهیمه خانم می پرسد: کجایی؟

سرم را محکم تکان می دهم بلکه افکار مزاحم بیرون بریزند. کلافه می گویم: نمی دونم. هیچی نمی دونم.

با لبخند می پرسد: چی رو می خوای بدونی؟

عصبانی می پرسم: این جگوار کیه؟

با تعجب می پرسد: جگوار؟

با خودم فکر می کنم تلفظ انگلیسی جاگوار است و تلفظ امریکایی جگوار. هر دو به نوعی جذاب به نظر می رسند.

اینقدر مشغولم که نمی فهمم چرا فهیمه خانم متوجه نشده است که جگوار کیست. دوباره می پرسد: منظورت چیه؟

جویده جویده می گویم: معذرت می خوام. منظورم... منظورم اصلان خان برادرزاده تونه.

با خنده می پرسد: بهش میگی جگوار؟

گیج و منگ می گویم: آخه آخه... ببخشید نفهمیدم چی گفتم. اون روز گفت اصلان یعنی شیر... چه می دونم قاطی کردم. ببخشید.

با مهربانی تبسم می کند. می پرسد: چی می خوای بدونی؟

وجدانم دوباره سروصدا می کند. دختر دیوونه شدی؟ آدم میره از عمه ی طرف می پرسه این یارو کیه؟ به چه بهانه ای؟ برای چی اصلا؟ چه ربطی به تو داره آخه؟

خسته چشمهایم را می بندم. سرم گیج می رود. صدایی از دم در می پرسد: عمه بیام تو؟ خریداتونو بذارم آشپزخونه؟

فهیمه خانم می گوید: بیا تو. دستت درد نکنه. حسابت چقدر شد؟

پشتم به در است. او را نمی بینم. سلامی می دهد و به آشپزخانه می رود. برمی گردد که برود. فهیمه خانم می گوید: حساب نکردی.

_: باشه حالا...

_: حساب حساب کاکابرادر...

_: فاکتور تو کیسه است. عجله ای هم نیست. خداحافظ.

فهیمه خانم با تاکید می گوید: اصلان! برو فاکتور رو بیار و حسابتو بکن، یه چیزیم بخور بعد برو.

_: چشم.

احساس می کنم پشتم خیس عرق شده است. هنوز خجالت زده ام. مگر چی گفتم؟ کم مانده از جدال ذهنی ام بزنم زیر گریه!

جلو می آید. فاکتور را می دهد. به دستور فهیمه خانم سیبی از ظرف میوه برمی دارد. پولش را می گیرد و می رود.

هنوز مطمئن نشدم که رفته است، که فهیمه خانم می پرسد: خب چی می خواستی بدونی؟

سر به زیر می اندازم و می گویم: هیچی... معذرت می خوام. حواسم نبود یه چی گفتم. ببخشین مزاحم شدم.

و به سختی برمی خیزم. فهیمه خانم آرام و مهربان می گوید: از خودش بپرس.

طرف مقابل وجدانم با تمسخر می گوید: بپرسم که وجدانم دیوانه ام کند؟

جوابی نمی دهم. لبخند خسته ای می زنم و خداحافظی می کنم.

 

*************

 

خانم شفیعی برای خواستگاری قرار گذاشته است. عصبانیم.

مامان می گوید: یه بار ببینش، نخواستی میگی نه. نمیشد بازم بگم نیایین. برات وقت آرایشگاهم گرفتم. هم موهاتو سشوار بکشی هم آرایش صورت.

بی حوصله می گویم: من که این هفته بعدازظهر شیفتم. واسه اومدن مهمونا هم باید مرخصی بگیرم. نمی شد بذارین هفته ی دیگه؟

_: نه دیگه زودتر بیان برن دیگه. می خوای وقت آرایشگاهتو بذارم صبح؟

+: که آرایش کنم و سشوار بکشم بعد برم سر کار غروب بیام؟!

_: نه راست میگی نمیشه. امروز که میری واسه فردا مرخصی بگیر.

+: دکترسعیدی عاشقم میشه!

_: برو مزخرف نگو.

کلافه می پرسم: سشوار میخوام چکار؟ بی حجاب که نمیام.

_: نمی خوام موهات زیر روسری پف کنه و وحشتناک بشه.

پوزخندی می زنم و به اتاقم می روم تا برای سر کار رفتن حاضر بشوم. چقدر گرم است! حالا چه جوری مرخصی بگیرم؟ با این کمبود نیرو... دکتررررر...

وقتی می رسم دکتر سعیدی نیست. شیفتی کار نمی کند. صبح تا ظهر می آید و عصر هم از ساعت چهار.

تا ساعت چهار با خودم درگیرم که چه بهانه ای بیاورم که بتوانم راضیش کنم و آخر بهانه ی به درد بخوری پیدا نمی کنم.

وقتی وارد می شود الکی وسط راهرو ایستاده ام. سلام می کنم. بدون این که نگاهم کند جواب می دهد و رد می شود. پشت سرش می گویم: دکتر ببخشید.

می ایستد. چند لحظه حرفم را مزه مزه می کنم و می پرسم: میشه فردا رو به من مرخصی بدین؟

_: برای چی؟

ای خدا... سر به زیر می اندازم و با لبه ی مقنعه بازی می کنم.

می گویم: کار دارم. کار مهمیه.

_: چقدر مهم؟ می دونی که پرستار کم داریم.

می دانم. پرستار کم داریم. درآمد کافی برای استخدام پرستار بیشتر نداریم. خود من به خاطر گل روی فهیمه خانم استخدام شده ام ووووو... حوصله ی این حرفها را ندارم. می زنم به سیم آخر و می گویم: خواستگار دارم.

ابرویی بالا می برد و می پرسد: خواستگاریتون هشت ساعت طول می کشه؟

به سرعت می گویم: قبلش باید برم آرایشگاه.

نفسش را با حرص بیرون می دهد. با عجله می گویم: می تونم شیفتمو با یکی از بچه های شب عوض کنم.

سرد و محکم می گوید: لازم نیست.

امیدوارانه می پرسم: می تونم نیام؟

مکثی می کند و می گوید: نصفشو بیا. آرایشگاه رو فاکتور بگیر.

با خوشحالی می گویم: متشکرم دکتر!

از فکر این که از آرایشگاه خلاص شده ام ذوق می کنم! سشوار کشیدن خیلی پوست سرم را اذیت می کند و دلم نمی خواهد برای مجلسی که اصلاً به دلم نیست این همه زحمت بکشم.

خوشحال رو می گردانم که بروم. نمی خواهم دیگر با دکتر روبرو بشوم، مبادا کاری کنم که پشیمان بشود!

اما قبل از این دور شوم صدایم می زند: خانمِ... صباحی...

یخ می زنم. اگر پشیمان شده باشد جواب مامان را چی بدهم؟

به زحمت برمی گردم. دکتر قدمی به طرفم برمی دارد. مکث می کند. انگار دنبال کلمات می گردد. بالاخره می پرسد: خواستگاری یا بله برون؟

با تعجب می پرسم: هان؟! آهان! چیز... نه... یعنی خواستگاریه.

ای خدا این چه طرز حرف زدنه دختر؟! آبرو واسه آدم نمی ذاری. خب من چکار کنم؟ جا خوردم. اصلاً برای دکتر چه فرقی می کند خواستگاری است یا بله بران؟ او که اهل خاله زنک بازی نیست.

هنوز درگیری ذهنیم ادامه دارد که می گوید: اگه هنوز جواب قطعی ندادین... درباره ی منم فکر کنین.

ای خدا! دکتر سرش به دیوار خورده؟!! منظورش چیه؟

با عجله می پرسم: درباره ی چی فکر کنم؟

ناراحت می شود. سر به زیر می اندازد و می گوید: قصد جسارت نداشتم. گفتم اگه هنوز تصمیمی نگرفتین. یعنی... باید زودتر می گفتم.

رو برمی گرداند و می رود. ای بابا! این پاک حالش خرابه.

احساس می کنم فشارم افتاده است. به دیوار تکیه می دهم. نالان می پرسم: پس فرشته چی؟

برمی گردد و می پرسد: با من بودی؟

به سختی دوباره سر پا می ایستم و می گویم: بله. من فکر می کردم شما... شما و فرشته...

سری به نفی تکان می دهد و محکم می گوید: بین ما هیچی نیست. قسم می خورم.

خیلی خب بابا حالا نمی خواد قسم بخوری! آهی می کشم و می گویم: چشم. فکر می کنم.

لبخندی می زند و می گوید: متشکرم.

بعد هم می رود. همه چیز به نظرم غیرواقعی می آید. انگار توی خواب راه می روم. هزار بار از خودم می پرسم: دکترسعیدی؟! مطمئنی درست شنیدی؟!

البته هیچ حس دیگری ندارم. نه خوشحالم نه ناراحت. فقط ناباورانه بررسی اش می کنم. همین.