X
تبلیغات
نماشا
رایتل

در خاطرت می مانم (2)

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:07 ق.ظ

سلام سلامممم

ساعت دو بعد از نصفه شبه! خدا بیخوابی نیاره  پسرک از قضا خوابیده و من خوابم نمی بره. این روزا همش خواب آلودم و بی خواب! وضعیه داریم! عوضش قصه می نویسیم. چرا نظر نمی دین آخه! دیروز چارصد و سی بار وبلاگ باز شده پست قبلی سر جمع سیزده تا کامنت داره. نامردی نیست؟ گناه دارم با چار تا بچه هی میشینم می نویسم ها  بیاین انتقاد کنین، پیشنهاد بدین، منم هی ذوق زده بشم بیشتر بنویسم

 میریم که داشته باشیم بقیه ی داستان ایمان و نهال را...




ایمان گفت: مزاحمت شدم. ببخشید.

نهال به تندی گفت: این چه حرفیه؟ بعد عمری بهم رسیدیم....

خواست بگوید دلم برایت تنگ شده بود پسر؛ اما زبانش را گاز گرفت. از گوشه ی چشم نگاهش کرد. دلش می خواست ضربه ی محکمی به شانه اش بزند و بگوید بی خیال دنیا... اما...

ایمان زمزمه کرد: دلم برات تنگ شده بود. برای همه ی اون روزا که بی خیال بازی می کردیم...

نهال کلافه سرش را تکان داد. هنوز ذهنش درگیر بیماری پدر ایمان بود. دلش می خواست بیشتر بپرسد ولی می ترسید ناراحتش کند. بالاخره بعد از کلی فکر کردن پرسید: می تونم یه بار بیام دیدن بابات؟

ایمان نگاهش کرد و گفت: البته. خوشحال میشه.

نهال به ماشینی که داشت ازش سبقت می گرفت چشم دوخت و با خنده پرسید: نمیگن این کیه برداشتی آوردی خونه؟

ایمان خندید و گفت: بابا از خداشه منو با یکی ببینه و حس کنه من غیر از انجام وظایفم، تفریح هم دارم.

صدایش رفته رفته پایین آمد و آرام افزود: خونه هم نیست. بیمارستانه.

نهال لبش را گاز گرفت. زیر لب پرسید: خیلی بده؟

ایمان با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: نه خیلی خوبه. برای تعطیلات رفته بیمارستان! میشه تمومش کنی؟

نهال با بغض گفت: معذرت می خوام.

پلکهایش را بهم زد و سعی کرد اشکهایش را پس بزند. ایمان از پنجره به بیرون چشم دوخت و گفت: من باید معذرت بخوام. اگه همین جا پیادم کنی و عذرمو بخوای بهت حق میدم.

نهال ماشینهای اطراف را پایید و گفت: نه بابا این چه حرفیه!

ایمان غرق فکر گفت: بد شدم. خیلی بد شدم.

نهال معترضانه گفت: ببین تمومش کن! درباره ی یه چیز دیگه حرف می زنیم. اگه می خوای اصلاً حرف نمی زنیم. مطمئن باش ناراحت نمی شم.

ایمان گفت: نه حرف بزنیم. یه چیزی تعریف کن. هرچی...

+: درس چی خوندی؟ چیکار کردی؟

ایمان با بی تفاوتی گفت: عمران. ارشد.

نهال با شگفتی پرسید: ارشدتو گرفتی؟!

ایمان شانه ای بالا انداخت و گفت: بابا دلش می خواست پسر نابغه اش خیلی زود به مدارج بالا برسه. منم بکوب خوندم تا همین چند وقت پیش مدرکمو تقدیمش کردم. خوشحال شد. خوشحالم.

ولی توی چهره اش اثری از خوشحالی دیده نمی شد.

نهال گفت: عالیه! شغل چی؟

_: بیکارم. فعلاً از جیب می خوریم. بابا که خوب شد میرم دنبال کار. یکی دو تا پیشنهاد دارم یا همونا یا یه کار تازه...

نهال گفت: موفق باشی.

_: ممنون. همین جا نگه دار. دلم می خواد قد کوچه رو پیاده برم.

نهال زیر سایه ی درخت کنار خیابان نگه داشت و گفت: حتماً.

باهم راه افتادند. ایمان در هوای کوچه نفس عمیقی کشید و همه جا را نگاه کرد. نگاهی به ساختمان سر کوچه انداخت و گفت: اینو اون موقع داشتن می ساختن. چقدر تو راه پله های بدون پله اش بالا و پایین رفتیم!

نهال با خنده گفت: وای عالی بود! چقدر احساس قهرمانی می کردم که پا به پات توی اون شیبهای تند بالا و پایین برم و غرق خاک برگردم. چقدر مامان حرص می خورد.

ایمان خندید و گفت: حق داشت بنده ی خدا!

نهال با خوشی گفت: آره. الان اصلا حاضر نیستم پامو روی راه پله های بدون پله بذارم. ببینم آقای مهندس چرا پله ها رو آخر بار می سازن؟ خیلی مسخره است!

ایمان خندان نگاهش کرد. نهال با شیطنت پرسید: چیه؟ سؤال خنده داری پرسیدم؟

ایمان سری تکان داد و گفت: نه. این که بهم بگی آقای مهندس، خنده داره. مسخره اس. نگو. همون ایمان خوبه.

نهال خندید و پرسید: خیلی خب حالا چرا؟

_: چی چرا؟

نهال با خنده گفت: پله ها رو میگم.

ایمان در حالی که از قدم به قدمش لذت می برد و تجدید خاطره می کرد، غرق فکر گفت: خب نمیشه. می خوان فرغون ببرن بالا. رفت و آمد زیاده، مصالح از بالا می ریزن، پله ها خراب میشن...

نهال شانه ای بالا انداخت و گفت: ولی بازم فکر می کنم کاش از اول پله می ذاشتن. میذارن بعضیا. یه آجرایی می ذارن وسطش به جای پله.

نزدیک خانه ی پدری ایمان رسیده بودند. ایمان در حالی که دستش را روی آجرهای دیوار می کشید، گفت: هوم... آره بعضیا می ذارن.

چند قدم بعد ایستاد. با سر انگشت کمی کلوخ از کنار یک آجر شکسته کند. نهال با کنجکاوی ایستاد و پرسید: چکار داری می کنی؟

ایمان جوابی نداد. کمی بیشتر خاک ریخت و بالاخره یک تیله ی بزرگ درآورد. خاک آن را پاک کرد و آن را کف دستش رو به نهال نگه داشت.

نهال با شگفتی گفت: وای ایمان! تیله ی خوشگلت! از اون وقت تا حالا اینجا بود؟!!!

با شیطنت افزود: اگه می دونستم محال بود دیگه ببینیش.

ایمان لبخندی زد و گفت: بگیرش. مال تو.

نهال گفت: نه بابا شوخی کردم! مال خودته. کلی ازش خاطره داری. تو اینو با دنیا عوض نمی کردی.

ایمان با آرامش گفت: حالا می خوام بدمش به تو.

نهال کنار کشید و گفت: نه بابا چی میگی؟

ایمان خواهشمندانه گفت: بگیرش حالا.

نهال تیله را برداشت و آن را جلوی آفتاب چرخاند. رنگهای قشنگ وسط شیشه ها خاطره های زیادی زنده می کردند.

ایمان گفت: اون روز که خودتو به در و دیوار زدی که اینو بگیری و ندادم...

نهال نگاهش کرد و لبخند زد. ایمان نفسی کشید و ادامه داد: حاضر بودی دار و ندارتو براش بدی...

نهال سری به تأیید تکان داد و گفت: آخری دوچرخمم گذاشتم وسط ولی عوض نکردی.

_: آخری دوچرخه نبود.

+: چرا دیگه! دوچرخه بزرگترین داراییم بود.

_: از اون بزرگترم داشتیم... وقتی دوچرخه رو قبول نکردم گفتی باهم دوستیم. به خاطر دوستیمون بده. ندادم...

نهال خندید و گفت: وای خدا... حالا عذاب وجدان گرفتی. بگیرش ایمان...

ایمان جلوی در خانه شان ایستاد و به رد پاهای روی سیمان چشم دوخت. پایش را روی رد پای خودش گذاشت و در حالی که به آن چشم دوخته بود، گفت: عذاب وجدان نگرفتم. همون موقع حرفت تکونم داد. ولی دو دل بودم. شب نشستم کلی دو دو تا چهار تا کردم. ستاره شیطون و خوشگل بود. فکر می کردم عاشقشم. ولی دوستم تو بودی. این دوستی رو با هیچ عشقی عوض نمی کردم. می خواستم همون موقع بیام بدم بهت ولی دیروقت بود. فردا صبحش اومدم که دیدم رفتین مسافرت و یه یادداشت خداحافظی هم برام گذاشته بودی پیش قاسم...

+: آره. صبح زود می رفتیم. فقط قاسم تو کوچه بود که داشت می رفت نون بگیره. مجبور شدم بدم بهش. همش می ترسیدم به دستت نرسونه و فکر کنی بدون خداحافظی رفتم.

ایمان لبخندی زد و در حالی که هنوز جای پاها را نگاه می کرد، گفت: رسوند. گفتم وقتی برگشتین بهت تیله رو میدم. ولی وقتی اومدی ب ی بسم الله دعوامون شد. وسط دعوام که حلوا خیرات نمی کنن. نمیشد بدم بهت. ولی تو ذهنم دیگه مال تو بود. بعدم که فوت مادربزرگت پیش اومد و همش اونجا بودین و بعدم اسباب کشی ما و خلاصه گذاشتم تو آجر دیوار که یه بار بهت زنگ بزنم بگم بری برش داری. ولی هر بار فکر کردم حتماً دیگه فراموشم کردی و با احسان دوست شدی و دلم نخواست بهت زنگ بزنم.

به دیوار دست کشید و به در نگاه کرد. نهال غمزده گفت: خیلی نامردی. زنگ می زدی. من هیچوقت فراموشت نکردم. با هیشکیم دوست نشدم. هیچوقت هیچکس جای تو رو برام نگرفت.

ایمان برگشت و متبسم نگاهش کرد.

مردی با دو سه کیسه میوه جلو آمد. در حالی که توی در کلید می انداخت، پرسید: فرمایشی دارین؟

ایمان با لبخند نگاهش کرد و گفت: سلام.

_: علیک سلام. کاری دارین؟

ایمان سر به زیر انداخت. دو جای پا کنار هم بود. جای پای چپ مال ایمان و پای راستِ نهال. ایمان گفت: نه. فقط اومده بودم اینا رو ببینم.

سر برداشت و با لبخند گفت: اینا رد پای من و ایشونه... اومدیم تجدید خاطره... اینجا خونه ی ما بود...

مرد با تردید پرسید: می خواین بیاین تو؟

ایمان با همان لبخند پرمهر گفت: نه آقا مزاحم نمیشیم. متشکرم. امیدوارم تو این خونه خوشحال و راحت باشین.

مرد بیشتر مردد شد. مکثی کرد و گفت: حالا اگه می خواین یه نگاه بندازین اشکال نداره.

ایمان قدمی به عقب برداشت و گفت: نه مزاحم خونوادتون نمی شیم. میریم یه سر به بی بی می زنیم و میریم.

نهال اما گفت: آقا فقط تو حیاط میشه بیاییم؟

ایمان گفت: نمی خواد. مزاحم نمیشیم.

نهال گفت: فقط چند لحظه. خواهش می کنم.

مرد نگاهی به هر دویشان انداخت و بعد گفت: بفرمایین.

نهال پشت سر مرد وارد شد و ایمان به دنبال او رفت. نهال به سرعت خودش را به درخت سرو وسط حیاط رساند. روی تنه ی درخت دست کشید و گفت: ببین. هنوز اسمامون اینجا هست!

ایمان لب به دندان گزید. انگشت بین شیارهایی که روی درخت خراشیده بودند کشید. ایمان. نهال.

نهال گفت: کارد مامانتو از بین بردیم! سرش شکست. چقدر خرابکاری کردیم ها!

مرد صاحبخانه وارد اتاق شده بود.

ایمان گفت: بریم. خونوادش معذب میشن.

نهال یک دور کامل دور خودش چرخید. به دیوارها نگاه کرد. به ایمان چشم دوخت و گفت: اینجا نیومده بودم. دلم تنگ شده بود.

ایمان سری به تأیید تکان داد و دوباره گفت: بریم.

مرد صاحب خانه با یک سینی چای بیرون آمد. زنش هم به دنبال او آمد و بعد از سلام و علیک کلی تعارفشان کرد. اصرار داشت بیایند اتاقها را هم ببینند. ولی ایمان تعارف می کرد و رضایت نمی داد.

روی تخت توی حیاط نشستند و چای نوشیدند. زن از نهال پرسید: این خونه ی شما بود؟

+: نه خونه ی اینا بود. خونه ی ما اونجا بود. کوبیدنش.

زن گفت: پس خواهر برادر نیستین. میگم شبیه زن و شوهرن، شوهرم میگه نه خواهر برادرن.

چایی به گلوی ایمان پرید. نهال خندید و پرسید: خوبی؟

ایمان سرفه ای کرد و گفت: آره خوبم. بریم. خیلی زحمت دادیم.

زن با اصرار گفت: نه دیگه بیاین اتاقا رو هم ببینین. تا اینجا اومدین بالاخره!

باهم وارد شدند. ایمان با بغض به راهرو چشم دوخت. نهال با نگرانی به ایمان نگاه می کرد. زن صاحبخانه زیر گوش نهال زمزمه کرد: آقاتون خیلی تحت تاثیر قرار گرفتن.

نهال از کلمه ی آقاتون خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و لبش را گاز گرفت. ایمان نگفته بود که شوهرش نیست و نهال هم با حسی که نمی دانست از کجا سرچشمه می گیرد، نمی خواست راستش را بگوید.

وارد نشیمن شدند. ایمان روی تاقچه های گچی دست کشید. زن با خجالت گفت: ببخشید امروز گردگیری نکردم.

ایمان لبخندی زد و به زحمت گفت: عیب نداره.

صدایش خش دار شده بود. زن دوید و رفت برایش آب آورد. ایمان لیوان را گرفت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

چند دقیقه ای توی نشیمن بودند و بعد بیرون آمدند. زن درها را باز کرد و گفت: تعارف نکنین. هرجا دوست دارین برین.

نهال تا انتهای راهرو رفت. زیر موکت یک موزاییک لق بود و وقتی پا رویش می آمد صدا میداد. نهال با خوشی گفت: اینجا رو ببین. هنوز صدا میده.

ایمان تبسمی کرد. توی تاقی در باز اولین اتاق ایستاد. نهال از کنارش رد شد و گوشه ی اتاق زانو زد. پر فرش را بالا زد. بعد موکت. ولی موکت عوض شده بود و چسبیده بود. سر برداشت و پرسید: اینجا یه سوراخ بود پرش کردین؟

مرد سری تکان داد و گفت: نمی دونم. من چیزی ندیدم. شاید قبلیا کردن.

ایمان گفت: جای گنجای بچگیام بود.

آهی کشید و در حالی که به طرف در می رفت، گفت: خیلی محبت کردین.

نهال هم به دنبالش رفت. درحالی که با هیجان تشکر می کرد روی زن صاحبخانه را بوسید. زن گفت: بازم پیش ما بیاین نهال خانم. من سهیلام.

اسمش را از روی درخت فهمیده بود.

نهال با سرخوشی گفت: از آشناییتون خوشحال شدم. آقا خیلی متشکرم. لطف کردین.

در که پشت سرشان بسته شد، ایمان پرسید: چیکار کردی بچه؟ کم مونده بود تا ته حیاط خلوتشونم بگردی!

از این که ایمان بچه خطابش کرد، خنده اش گرفت. مثل آن وقتها! هروقت می خواست تنبیهش کند می گفت بچه. با خوشی گفت: خانومه که مشکلی نداشت.

_: ولی آقاهه همچین بی مشکلم نبود. مزاحمش شدیم.

نهال شانه ای بالا انداخت. از روی سکوی جلوی خانه ی بی بی بالا رفت. در همان حال گفت: ما که کاری به کارشون نداشتیم. فقط می خواستیم یادگاریامونو ببینیم.

_: نهاااال! دو متر قدت شده بیا پایین!

نهال جفت پا پایین پرید و با خنده نگاهش کرد. ایمان با لبخند گفت: ببخشین خانم اشرفی. شاید نباید به اسم کوچیک صدات می کردم.

نهال شکلکی درآورد و گفت: خانم اشرفی از آقای مهندس بدتره!

بعد رو گرداند و زنگ خانه ی بی بی را فشرد. ناگهان برگشت و با خوشی گفت: اِ سلام احسان! ببین کی برگشته بعد از هزار سال!

ایمان با ناراحتی چهره درهم کشید. احسان جلو آمد و گفت: سلام. به جا نمیارم.

نهال جلوی آیفون گفت: نهالم.

احسان همان طور که نهال گفته بود هنوز هم ریزه میزه بود. ولی خیلی بیشتر از بچگیش اعتماد به نفس داشت.

ایمان با کمی خشم گفت: ایمانم.

احسان با چشمهای گرد شده پرسید: ایمان خودمون؟ آره نهال؟

ایمان بالاخره طاقت نیاورد. صورت او را با دست به طرف خودش برگرداند و گفت: آره همونم. حرف خودمو قبول نداری؟

نهال با حیرت خندید و پرسید: چی شده ایمان؟ بیا بریم تو.

احسان پرسید: خیلی خب بابا چرا جوش آوردی؟

نهال باز خندید و گفت: این امروز خیلی هیجان زده شده حالش خوب نیست. بیا تو.

احسان پرسید: نهال عروسی که میای؟

نهال در حالی که وارد میشد، گفت: آره. معلومه که میام!

احسان گفت: ایمان تو هم بیا. نهال آدرس تالار رو داره. جای خوبیه. مجبور شدیم دو ماه زودتر رزرو کنیم.

ایمان جوابی نداد. اخم کرده بود. گوشی احسان زنگ زد و او با یک ببخشید دور شد. ایمان به دنبال نهال وارد شد و پرسید: بد نشد دست خالی اومدیم؟ کاش یه شیرینی گرفته بودم.

+: نه بابا عیب نداره. ببینم تو چت شد یهو؟

_: گفتی با احسان دوست نشدی. ولی مثل این که خیلی صمیمی هستین.

نهال با حیرت پرسید: ایمان؟!

اما بی بی به استقبالشان آمد و نشد ادامه بدهند.