-
گلهای صورتی (4)
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 12:30
سلام سلام سلام از صبح تا حالا دارم خودمو خفه می کنم این پنج شش صفحه رو برسونم به ده صفحه ولی نمیشهههه هی می رم نهار می ذارم برمی گردم، ظرفا رو می شورم برمی گردم، لباسا رو پهن می کنم برمی گردم. الهامم می خواد منو بزنه که چرا نمیشینی تمرکز کنی! ولی نمیشه. الانم باید برم نماز و نهار اهل خانه رو سرو کنم و باقی ماجرا... و...
-
گلهای صورتی (3)
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 11:08
سلام به روی ماه دوستام دیشب آقای همسر لطف کرد و مانیتور محل کارش رو برام آورده که بتونم وبلاگ رو آپ کنم مانیتور خودم هم در دست تعمیره. خدا کنه یا درست بشه یا بهترش گیرم بیاد. فعلا این پست رو داشته باشین. نصفشو امروز نوشتم و ویرایش درستی نشده. ساعت یازدهه و هنوز نهار نپختم. فرصت ندارم. اگر غلطی دیدین تذکر بدین تا عصر...
-
عیدتون مبارک :)
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 14:04
سلام سلام سلامممم عید همه ی دوست داران خاندان عصمت و طهارت صلوات الله علیهم اجمعین مبارک باشه روز زن هم مبارک آبی نوشت: وقتی به جای عیدت مبارک بهم میگن روزت مبارک احساس می کنم به ساحت مقدس بانوی دو عالم سلام الله علیها توهین شده! البته این نظر منه. به خود نگیرین. بنفش نوشت: یه روزی که الان تو آرشیو پیداش نمی کنم نوشتم...
-
اطلاعات لطفا
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1391 18:02
سلام دوستام این قصه رو تو این وبلاگ دیدم. خوشم امد گفتم شما هم بخونین. خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش...
-
گلهای صورتی (2)
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 00:24
سلام به دوستای خوب و مهربونم اینم قسمت بعدی. کوتاهه چون صبح یه عالمه مهمون دارم. دعا کنین مهمونیم خوب برگزار شه. خوش باشین همیشه Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA صبح غرق خوابم. دارم خواب می بینم که رضا و مهرداد دارند کشتی می گیرند. مهرداد بدجوری عرق می ریزد. اگر نتواند رضا را به زمین بزند، شیدا را به او...
-
گلهای صورتی (1)
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1391 21:59
سلام بر همه ی دوستان گل و مهربانم انشاالله که خوب و خوشحال و سالم باشین اینم قصه ی جدید. با سبک جدید. زمان حال تا حالا ننوشته بودم. امیدوارم بتونم خوب پرداختش کنم. شروع قصه برداشت آزادیه از داستان خوبتر از آن که واقعیت داشته باشد، نوشته ی کریستین هیگینز و ترجمه ی آیدا از کاربران سایت نودهشتیا. بقیشم که دیگه زحمت رفیق...
-
خاطرات علیا مخدره (2)
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 08:48
سلام سلامممم اینم قسمت دوم و آخر خاطرات علیا مخدره. انشاالله شنبه ی آینده با یک قصه ی جدید خدمت می رسم. Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA از در مجلس که وارد شدیم دخترهایم با زن صاحبخانه که مادر عروس بود، روبوسی کردند. من هم می خواستم با او روبوسی کنم. مرا به یاد کسی می انداخت که فراموش کرده بودم. ولی...
-
خاطرات علیا مخدره (1)
شنبه 26 فروردینماه سال 1391 14:34
سلام دوستام اینم از قسمت اول قصه ی خاله جان. اونقدری که فکر می کردم کوتاه نبود. یه قسمت دیگه هم داره که انشاالله تا سه شنبه برسم تایپش کنم. امیدوارم لذت ببرین Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA خاطرات علیا مخدره با آقاجانم داشتیم درباره ی بچه هایم صحبت می کردیم، ایشان فرمودند: چه بسر این جوانها آمده؟ دخترک...
-
راز نگاه (پایان)
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1391 16:45
سلام سلامممم اینم یه نیمچه پست جهت تکمیل پست قبلی و در واقع جمع و جور کردن قصه. یکی دو هفته میرم مرخصی ولی نگران نباشین. شنبه اینجا به روز خواهد شد انشاالله، با قصه ی خاله ی عزیزم (بالاخره معلوم بشه من به کی رفتم دیگه!) یه قصه ی کوتاه تخیلی از زبان بانویی که از دویست سال پیش به دنیای مدرن امده. خیلی بانمکه. پیشنهاد می...
-
راز نگاه (14)
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 21:57
سلام به روی ماه دوستام ساعت ده دقیقه به ده شبه و من از شرمندگی نمی دونم چه جوری به مانیتور نگاه کنم! خیلی تکراریه اگه بگم خیییییییییلی کار دارم و فردا شبم مهمون دارم؟! خب نمیگم. یه پست پنج صفحه ای داریم و اگه من دستم به الهام بانو برسه، تکه بزرگش گوششه! Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دو روز گذشت. برخورد...
-
راز نگاه (13)
شنبه 12 فروردینماه سال 1391 01:34
سلام سلامممم امیدوارم روزهای آخر تعطیلات حسابی بهتون خوش بگذره نرگس جان تو پست آخرش ترجمه ی مصاحبه با یه نویسنده ی موفق رو گذاشته بود که عجیب وصف حال من بود! هرچند حجم اندک کار من با این شخص اصلاً قابل قیاس نیست ولی من تمام حرفهاشو تجربه کردم و کاملاً درک می کنم. از یأس بعد از موفقیت گرفته تا هجوم حس نوشتن که من براش...
-
راز نگاه (12)
شنبه 5 فروردینماه سال 1391 09:51
سلام به روی ماه دوستام انشاالله که عید خوش گذشته باشه و ایام به کامتون باشه نوشتنم نمیاد. هرچی زحمت کشیدم بیشتر از این نشد. شلوغیهای عید که بگذره انشاالله یه پست پر و پیمون میذارم. دی ماهی عزیزم خیلی تسلیت میگم... ثنا خمیازه ای کشید و زمزمه کرد: از کلاس بعدازظهر بدم میاد. آیدا که لم داده بود و از لای چشمهایش به استاد...
-
راز نگاه (11)
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 17:29
سلام سلامممممم عیدتون پیشاپیش مبارک اینم قسمت بعدی. تو ورد رسیدم صفحه ی صد! امیدوارم لذت ببرین ببخشین که این چند وقت خیلی کم رسیدم بهتون سر بزنم و خیلی پراکنده کامنت گذاشتم. به یاد همتون هستم. فقط خییییییلی سرم شلوغه. خوش باشین همگی. با آرزوهای بهترینها برای همتون Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA سهیل...
-
راز نگاه (10)
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 16:27
سلام سلاممممم ببخشین دیر شد. هیجان زده شدم یه کم بیشتر نوشتم امیدوارم لذت ببرین Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA حامی سری به تایید تکان داد. برگشت. چمدانهای بچه ها را از توی صندوق پایین گذاشت و ماشین بابا را کنار کوچه پارک کرد. ثنا جعبه ی شیرینی را به مرضیه داد و خودش چمدان کوچکی را برداشت. سها با شادی...
-
راز نگاه (9)
شنبه 13 اسفندماه سال 1390 16:37
سلام سلامممممممم اووووه چه بادی میاد! هم چند بار برق رفته بود هم نت قطع شده بود. خدا رو شکر بخیر گذشت. اینم از قسمت بعدی. امیدوارم که لذت ببرین Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA هنوز خوابش نبرده بود که با صدای زنگ از جا پرید. نگاهی به ساعت انداخت. ده شب بود. کی می توانست باشد؟ سهیل که کلید داشت. شاید هم...
-
راز نگاه (8)
شنبه 6 اسفندماه سال 1390 02:01
سلام به روی ماه دوستام اینم قسمت بعدی. انشاالله که لذت ببرین. از بدقولی بدم میاد. از ننه من غریبم بازی هم همینطور. ولی متاسفانه این روزا به هردوش رسیدم. متاسفم که نشد دو برابر بنویسم. اسفند شلوغی رو شروع کردم و هرروز یه مقدار از کارام می مونه. الانم تا دو نشستم که این قسمت نمونه برای صبح که کلی برنامه دارم. فرصت...
-
:)
دوشنبه 1 اسفندماه سال 1390 15:20
سلامممم انشاالله که کاملاً سلامت و سرحال باشین رفتم دندانپزشکی و دهانم سرویس گشته است. فعلاً این لینک رو داشته باشین که خیلی ازش خوشم اومد. به زودی می نویسم و خدمت می رسم. اگه این هفته نشد شنبه بیشتر می نویسم.
-
عذرخواهی
شنبه 29 بهمنماه سال 1390 12:14
سلامممم با عرض شرمندگی فراوان من دیشب باز مهمون داشتم. تمام هفته ی گذشته فکرم درگیر این مهمونی بود. انشاالله می نویسم اواسط هفته میذارم. الان خسته ام... آبی نوشت: از رو رفتم. کامنتدونی رو بستم. خواستین فحش بدین مال پستای قبل بازه!
-
راز نگاه (7)
شنبه 22 بهمنماه سال 1390 15:30
سلامممممممم هرچقدر افسار این قصه رو می کشم اینقدر با عجله پیش نره نمیشه! آب بستن هم که کلاً بلد نیستم. به هر حال امیدوارم لذت ببرین. غصه هم نخورین. همه اش قصه اس. Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA حامی وارد کلاس شد و سر جای همیشگی اش نشست. در نگاهش غمی عمیق موج میزد. ثنا از گوشه ی چشم نگاهش می کرد. کم...
-
راز نگاه (6)
شنبه 15 بهمنماه سال 1390 16:29
سلام به همگی ببخشید دیر شد. امروز کار داشتم. نشد زودتر بذارم. Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA بیرون که آمدند، حامی با صدای شادی پرسید: دانشگاه رو که پیچوندیم. حالا بریم موبایل بگیریم؟ ثنا لبخندی زد و گفت: بریم. _: انتخاب کردی؟ _: آره. بذار ببینم. اسم و کد مدلشو اینجا نوشتم. گوشی اش را درآورد. یادداشتش را...
-
راز نگاه (5)
شنبه 8 بهمنماه سال 1390 10:44
سلام سلام سلاممممممممم اینم قسمت بعدی داستان. امیدوارم لذت ببرین آبی نوشت بی ربط: می دونین الان چی دلم می خواد؟ یه آرشیو کامل از مجله های زن روز و اطلاعات بانوان و اطلاعات هفتگی دهه ی چهل و پنج تا پنجاه و پنج که غرق بشم تو نوستالوژیها! جالب اینجاست که من متولد سال 59 هستم و عملاً اینا خاطرات من نیست ولی دوست دارم...
-
راز نگاه (4)
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 15:59
سلام سلاممممم اول که این ایام رو تسلیت میگم و از خدا می خوام این روزهای آخر ماه بلا به خیر و عافیت بگذره. بعدم بالاخره ده صفحه نوشتم. انشاالله که لذت ببرین. بعداً نوشت: داشتم قیافه ی ثنا رو توضیح میدادم، تو یه سایت چشمم افتاد به این عکس دیدم شبیه تصوریه که از ثنا دارم. گفتم لینکشو برای شما هم بذارم. بعد بعداً نوشت!...
-
راز نگاه (3)
شنبه 24 دیماه سال 1390 01:10
سلام دوستان اربعین حسینی بر همگی عزاداران آن حضرت تسلیت باد. اینم پنج صفحه نتیجه ی کشتی گرفتن من با قوه ی الهام فراری... نمی دونم چرا نمی خواد همکاری کنه. ظاهراً باز تشریف بردن تعطیلات! مگه گیرش نیارم... اگه دنبال قصه ی خنده دار و پر از کل کل و دعوایین به سایت این دوستم سر بزنین. Normal 0 false false false EN-US...
-
عذرخواهی
شنبه 17 دیماه سال 1390 19:44
سلام دوستان مهربانم الان من نمی دونم چی بگم یا چه جوری عذرخواهی کنم. هیچوقت شده ذهنتون سفید سفید باشه؟ من تمام ساعتهایی که طول هفته ی گذشته وقتی برای نوشتن پیدا کردم اینجوری بودم. کلی وبلاگ و داستان خوندم بلکه ایده ای به ذهنم برسه اما دریغ! موضوع کلی رو می دونم. ولی خرده ریز هیچی تو ذهنم نیست. خیییییلی کار داشتم، کلی...
-
راز نگاه (2)
شنبه 10 دیماه سال 1390 00:31
سلام سلام دوستام باز شنبه رسید و باز من خیییییییلی سرم شلوغه. حداقل برای فردا که برنامه ام خیلی سنگینه. دعا کنین از عهده اش بربیام. با کلی تلاش باز فقط تونستم 5 صفحه رو حاضر کنم. هفته ی آینده هم باز کار دارم و قول نمیدم بشه ده صفحه. ولی به هرحال سعی می کنم حتماً آپ بشه. خیلی ممنونم از لطف و همراهی همیشگیتون Normal 0...
-
راز نگاه (1)
شنبه 3 دیماه سال 1390 09:13
سلام سلام سلامممم خووووب باشین انشاالله این قسمت کوتاهه، فقط به این نیت که بدقول نشم. این هفته کلی کار دارم و فکرم مشغوله. انشاالله هفته ی بعدی ده صفحه ی معمول رو می ذارم. Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA راز نگاه ثنا کولی بنفشش را روی شانه اش جابجا کرد و نگاهی توی کلاس انداخت. آیدا با نگرانی او را هل داد...
-
رویای سفید (قسمت آخر)
شنبه 26 آذرماه سال 1390 18:46
سلام سلامممم ببخشین خیلی دیر شد. می خواستم حتماً تمومش کنم. اینه که طول کشید. ویرایشم نرسیدم بکنم. اشکالاتشو بی زحمت تذکر بدین اصلاح کنم. نقد و بررسی و اینام بکنین ممنون میشم. به عنوان اولین داستان جنایی حتماً خیلی مشکل داره. ولی خب محض تنوع می خواستم این سبک رو هم امتحان کرده باشم. امیدوارم لذت ببرین. شنبه ی آینده...
-
رویای سفید (4)
شنبه 19 آذرماه سال 1390 12:09
سلام سلام سلامممم ببخشین. قول داده بودم قصه رو تموم کنم و بیام. اما این روزها به شدت درگیر خونه تکونی اجباری بودم و هنوزم تموم نشده. (عوضش هی به خودم وعده می کنم حالا خوب تمیز شه، دیگه برای عید زیاد کاری ندارم ) چند روزی هم که درگیر اون مزاحم بودم که به لطف و همراهی شما دیگه دست برداشت خدا رو شکر. این شد که حالا باز...
-
یا رفیقان مددی
سهشنبه 15 آذرماه سال 1390 20:28
سلام دوستان عزاداریاتون قبول... انشاالله این کمترین رو هم از دعای خیرتون فراموش نکرده باشین. اگه خدا بخواد شنبه با داستان میام. دوستتون دارم دوستان خوبم
-
یه مدت کمرنگ می شویم...
چهارشنبه 2 آذرماه سال 1390 08:53
سلاممم خوب هستین انشاالله؟ اینجا یه صبح ابری خیلی قشنگه. انشاالله شما هم روزگار خوشی داشته باشین. این قصه همون طور که قبلاً هم گفتم نوشتنش خیلی سخته. هم تحقیق و بررسی زیادی می خواد و هم تمرکز و دقت که اشتباه نشه. منم که کلاً به یه چی گیر بدم باید تمومش کنم. اینه که فکر کردم یه مدت نیام، حسابی روش کار کنم و بعد یه جا...