ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

به کام و آرزوی دل (1)

سلام بر همه ی دوستان عزیزم
رسیدن این ماه عزیز رو به همتون تبریک میگم. انشاالله از برکات این ماه استفاده ی وافر ببرین
این هم قصه ی جدید. راستش تمام این دو هفته به شدت با سوژه هام درگیر بودم و تا همین دیروز مطمئن نبودم که چی می خوام بنویسم. بالاخره هم چند تا رمان خارجی رو که این روزها این طرف و اون طرف خونده بودم میکس کردم و خدا می دونه از این آش شله قلمکار چی دربیاد! به بزرگواری خودتون ببخشین

آبی نوشت: سؤال علمی! هیچ کس از این کرم رژودرم که این روزا تبلیغ میشه استفاده کرده؟ واقعاً برای رفع رد زخم و جوش مؤثره؟ دکتر داروساز خیلی اصرار کرد بخرم اما چون خودشم فقط به نتیجه ی آزمایشگاهی استناد می کرد، نخریدم.


بعداً نوشت: اسم مسافر بی باک خیلی به نظرم کارتونی بود. با تفال به دیوان حافظ این اسم رو انتخاب کردم.

به کام و آرزوی دل


به نظرم آدمهایی که حضور ذهن خوبی دارند، تو زندگی خیلی موفق تر هستند. همینطور آدمهایی که قبل از حرف زدن یا عمل کردن، فکر می کنند. خب راستش من جزو هیچ کدام از این دو گروه نیستم و اصلاً نمی دانم اگر بودم الان کجا بودم.

نمی دانم باید از کجا شروع کنم. از بچگیهایم و زندگی چهار نفره ی معمولی مامان و بابا و من و برادرم، یا فوت پدرم وقتی یازده ساله بودم و یا ازدواج مجدد مادرم به اصرار زیاد فامیل وقتی چهارده ساله شدم. اصلاً از همه ی اینها بگذریم. الان نوزده ساله ام.

ناپدریم آدم خوبیست و سعی می کند همیشه به من و برادرم محبت کند. خودش هم یک پسر دارد که تا حالا با همسر سابقش زندگی می کرد. اما مدتیست که همسر سابقش قصد دارد دوباره ازدواج کند و پسرش که تقریباً همسن و سال منست قرار است با ما زندگی کند. اما مامان خیلی ناراحت است. واقعاً برایش سخت است که من و احمد تو یک خانه باشیم. ناپدریم این را درک می کند، اما کاری نمی تواند بکند. شوهر همسر سابقش هم مشکلی مشابه دارد و به هیچ وجه حاضر نیست یک پسر هجده نوزده ساله با دخترهایش همخانه شود.

این وسط یک ناجی از راه می رسد و از من خواستگاری می کند. از این بهتر نمی شود! مامان و آقاحمید خیلی خوشحالند. اصلان (اسمش خیلی مزخرف است:s) یک تعمیرگاه بزرگ دارد. یا بهتر بگویم مال پدرش است. خب به عبارت ساده تر میشود شاگرد مکانیکی! فوق دیپلم مکانیک است. مامان تحصیلاتش را قبول دارد. اما من حس خوبی ندارم.

آدم خوبیست. سالم است. رفیق باز نیست. تقریباً تحصیلکرده است. آنهم در مقابل من که حتی دانشگاه هم قبول نشده ام. خانواده اش دوستم دارند و از خدایشان است عروسشان شوم. همه ی اینها درست.

فقط روز خواستگاری او را دیدم. مهمانها عصر آمدند و صحبت کردند. بعد من و اصلان را تنها گذاشتند تا کمی صحبت کنیم. بعد هم صحبتها گل انداخت و مامان برای شام نگهشان داشت. مامان شام را آماده کرد و آقاحمید هم احمد را فرستاد از بیرون کباب و بستنی خرید.

آخر شب که رفتند واقعاً تحملم تمام شده بود. به مامان گفتم به هیچ وجه حاضر نیستم قبول کنم. اما مامان می گوید بچه سوسول هستم و بی خودی ایراد می گیرم و فکر می کنم حتماً روزی شاهزاده ام سوار بر اسب سفید به دنبالم می آید. مرا ترکش می نشاند و به قصر رویاها می برد.

نه واقعاً اینطور نیست. ولی از اصلان خوشم نمی آید. به کی بگویم؟

صبح روز بعد مامان ساعتها برایم حرف زد. از مزایا و محاسن زندگی با اصلان برایم گفت و این که اگر با او ازدواج کنم دیگر نگران آینده ام نخواهد بود.

همین جمله کافی بود که رضایت بدهم. مگر کم ناراحتی به خاطر من کشیده بود؟ آن همه سرکشی و اعصاب خوردی به خاطر فوت پدر و ازدواج مادرم در حساس ترین سنین زندگیم، کافی نبود که حالا که داشت به آرامشی می رسید، بازهم عذابش بدهم؟ نه اینقدرها سنگدل نیستم. مامان حتماً راست می گفت. خیلی زود به اصلان عادت می کردم و محبتش به دلم می نشست. شاید... شاید هم می توانستم با کمی تلاش حرف زدن، غذاخوردن و لباس پوشیدنش را کمی تغییر بدهم.

قبول کردم. خیلی زود قرار عقد را گذاشتند. پنج شنبه عصر. دقیقاً چهار روز وقت داشتیم. با مامان رفتیم خرید. یک پیراهن پسته ای بلند و زیبا انتخاب کردیم. اما خیلی چاق نشانم میداد. مامان مخالفتی نکرد. من هم دیدم برایم فرقی نمی کند که اصلان و خانواده اش مرا چطور ببینند.

مامان گفت صورتم را زودتر اصلاح کنم که اگر بخواهد جوش بزند، تا روز پنج شنبه فرصتی برای درمانش باشد. یک پماد هم داد که بعد از اصلاح بزنم. تا بحال دست توی صورتم نبرده ام. راستش اصلاً تو این خطها نبوده ام. کاش می دانستم چکاره ام؟ نه اهل درس نه آرایش. آشپزی و خانه داری هم در حد گذران بلدم. ولی ترجیح می دهم روزها رمان بخوانم که به قول مامان نه بدرد دنیا می خورد نه آخرت.

برای اصلاح صورتم به دوستم نیلوفر که دوره ی آرایشگری را گذرانده است، زنگ زدم. گفت: فردا صبح نیستم. می خوای بعدازظهر بیا. ساعت سه خوبه؟

_: خوبه.

_: میشه دوشنبه. بذار یادداشت کنم.

_: آه چقدر سرتون شلوغ شده. منشی نمی خوای؟

نیلوفر بلند خندید : شلوغ؟ نه بابا حواسم پرته. می ترسم یادم بره.

_: پیرزن مگه چند سالته؟

_: همینو بگو. تو هم که داری عروس میشی. فقط من موندم. مامانم دیگه باید یه خم بزرگ بخره و ترشی بندازه.

به زور خندیدم. چقدر دلم تنگ شده بود. آرزو داشتم فردا نه به این بهانه، کاملاً بی بهانه بروم پیش نیلوفر و ساعتها فقط بگوییم و بخندیم. چقدر روزهای نوجوانیم دور به نظر می رسیدند.

بعد از شام به اتاقم رفتم. تمام شب بدون لحظه ای خواب رفتن به سقف چشم دوختم. سعی کردم زندگی آینده ام را کنار اصلان تصور کنم. اصلان با پیژامه ی گشاد و زیرپوش در حال غذا خوردن و حرف زدن... وای خدا از فکرش حالم بهم می خورد. زندگی آن طرف حیاط کنار خانواده اش. حتی اگر هیچ کاری به کارم نداشتند اصلاً خوشایند به نظرم نمی رسید. هرچه تصوراتم پیشتر می رفت، بیشتر دلم می گرفت. نه هیچ راهی نداشت. نمی توانستم.

یاد خاطره ای دور افتادم. عشق دوران نوجوانیم که باهم عهد بسته بودیم که ازدواج کنیم. مگر چقدر گذشته بود از آن روزها؟ هنوز صدایش در خاطرم بود.

_: جواهرخانم از جواهرده! باید اونجا رو ببینی. من منتظرم. تو متعلق به اونجایی. پیش پات رو جواهربارون می کنم.

اینها را روزی گفت که به خاطر بیکار شدن پدرش داشتند به موطنشان جواهرده برمی گشتند. نمی دانم چرا پدرش این همه راه را به خاطر کار آمده بود. آنجا خانه و یک تکه زمین کشاورزی داشتند. به هر حال آن روز انگار هردوی ما بزرگ شدیم. برای اولین بار از آینده حرف زدیم و عهد کردیم که هر اتفاقی بیفتد، باز هم باهم ازدواج کنیم. هر دو بغض داشتیم. من اشک می ریختم و او سعی می کرد قوی باشد و دلداریم بدهد. اما آخر به گریه افتاد. چه وداع تلخی بود و چقدر سخت از هم جدا شدیم.

باید با مامان حرف بزنم. باید برایش بگویم که هنوز هم دلتنگ مجید هستم و زندگی و خوشبختیم کنار اوست.

ای خدا... کاش همه چیز راحت پیش برود. خدا کند عزاداری چیزی نباشند. خدا کند بفهمد که چقدر مستاصل شده ام و مرا یک دختر سبک و بی وجود نداند.

نزدیک صبح بود که بالاخره خواب رفتم. وقتی بیدار شدم ساعت از یازده هم گذشته بود. تعجب کردم. بعید بود مامان بگذارد تا این موقع بخوابم و بیدارم نکند. از اتاق بیرون آمدم. می خواستم درباره ی مجید با او حرف بزنم، اما خانه نبود. در واقع نمی دانستم چطور به او بگویم دلم هوای عشق واقعیم را کرده و می خواهم به دنبالش بروم. مسلّم بود که اجازه نمی دهد بروم. اما چاره ای نداشتم. باید می رفتم. هیچ آدرس یا شماره تلفنی از مجید نداشتم. باید خودم دنبالش می رفتم. حتماً الان دانشجو شده بود و خانه نبود. آخر درسش خیلی خوب بود. ولی خانواده اش بودند و همه مرا خیلی دوست داشتند. با او تماس می گرفتند و باهم برمی گشتیم.

یادداشت کوتاهی برای مامان نوشتم: من به دنبال خوشبختی و عشق واقعیم میرم. نگرانم نباش. برمی گردم.

کاغذ را تا کردم. نمی دانستم باید آن را کجا بگذارم. نمی خواستم خیلی زود آن را ببیند. با تردید کشوی میز آینه ام را باز کردم و کاغذ را طوری که در دید باشد، در آن گذاشتم. پشتش نوشتم: برسد به دست مادر مهربانم.

می دانستم کارم احمقانه است. ولی هرچه بود به ازدواج با اصلان و یک عمر حرص خوردن ترجیح داشت. کمترینش این بود که مجید تیپ و قیافه سرش میشد و درسخوان هم بود.

سعی کردم وسایل ضروری ام را جمع کنم. یک کیف دستی بزرگ و جادار وسط اتاقم گذاشتم. هی وسایلم را می گذاشتم و دوباره برمی داشتم. لازم بود که بارم سبک باشد. اما نمی دانستم چی واجبتر است. چند دست لباس برداشتم. یک چتر، مسواک، حوله، دفتر وقلم برس، کش مو و مقداری خرت و پرت دیگر. تمام پولهایم را هم برداشتم. زیاد نبود. ولی این سه چهار روز را می توانستم به راحتی سر کنم.

دوباره کشوی میز آینه ام را باز کردم. نگاهی به کاغذ یادداشت انداختم و آن را سر جایش گذاشتم. کشو را بیشتر باز کردم. شناسنامه و کارت ملی ام را انتهای کشو سمت راست نگه می داشتم. هر دو را برداشتم. خواستم کشو را ببندم که متوجه ی یک کارت ملی دیگر، درست زیر مال خودم شدم. یعنی چی؟

برش داشتم. مال برادرم جاوید بود. اینجا چکار می کرد؟ کارت ملی جاوید چند ماه بود گم شده بود. حتی مامان می خواست برایش تقاضای المثنی بکند. کارت ملی را برداشتم و به عکس جاوید چشم دوختم. جاوید پانزده سال دارد و هنوز صورتش ظریف و سفید است. خب کمی هم به هم شباهت داریم. کارت را کنار صورتم گرفتم و توی آینه نگاه کرد. موهایم را دم اسبی بسته بودم و بیشتر شبیه عکس جاوید به نظر می آمدم. فکری که به ذهنم رسیده بود، لحظه به لحظه قوی تر و جدی تر می شد. کارت ملی را توی جیبم گذاشتم و نگاهی به ساعت انداختم. حدود یک بعدازظهر بود. از ترس این که مامان برسد با عجله وسایلم را جمع کردم. نگاهی به مقنعه ام انداختم. آن را توی کیف گذاشتم. کلاه بافتنی به سرم کشیدم. کاپشنم را پوشیدم و کلاه آن را هم روی کلاه بافتنی کشیدم. خوب بود. هوا اینقدر سرد بود که کسی به دختر بودنم شک نکند.

بیرون آمدم. نمی دانستم باید کجا بروم. به اندازه ی هواپیما که پول نداشتم. اتوبوس بد نبود، ولی خب خیلی هم راحت نبود. قطار بهترین گزینه به نظر می رسید.

تا جایی که می دانستم قطارها عصرها حرکت می کردند. چند ساعت توی ایستگاه ماندن ممکن بود ایجاد شک بکند. به طرف خانه ی نیلوفر رفتم.

رویا با دیدنم با تعجب گفت: سلام زود اومدی. بیا. داریم نهار می خوریم. تو هم بیا بخور بعد میریم به کارمون می رسیم. چه تیپی هم زده! حتمی مامانت خونه نبوده که با کلاه بیرون اومدی.

فقط گفتم: نه نبوده.

_: این کیف چیه؟ چه همه وسیله داری!

حرفی نزدم. آرام وارد شدم. به اتاق کوچکی که دم در خانه بود و به آرایشگاه شخصیش تبدیل شده بود، رفتم.

نیلوفر گفت: بیا بریم نهار.

_: نه متشکرم. تو برو بخور. من همینجا منتظرت می مونم.

_: ای بابا چقدر تعارف می کنی! بیا دیگه.

_: نه ممنون. سیرم. تو برو.

نیلوفر رفت و با یک سینی غذا برگشت. خندان گفت: دیدم تو که آدم بشو نیستی. حتماً باز خجالت کشیدی بیای جلوی بابام اینا. نهار رو آوردم همینجا.

دروغ چرا؟ دعاگویش شدم. حسابی گرسنه بودم. در حالی که نهار می خوردیم گفتم: نیلوفر می خوام موهامو کوتاه کنم.

_: چقدر؟

_: کوتاه کوتاه. پشت گردنم سفید بشه.

_: دیوونه شدی؟ برای عروسیت می خوای چکار کنی؟

_: من نمی خوام عروسی کنم. یعنی با اصلان نمی خوام عروسی کنم.

_: چی داری میگی؟

_: کمکم می کنی؟

_: معلومه که کمکت می کنم. ولی می خوای چکار کنی؟

_: می خوام چند روزی گم و گور شم تا آبا از آسیاب بیفته.

با من و من گفت: فکر نمی کنم بتونم نگهت دارم. یعنی به مامان اینا چی بگم؟ مامانت می دونه اینجایی. اول میاد سراغ مامانم.

_: پروفسور به این که نمیگن گم و گور! حتی به تو هم نمیگم کجا میرم. فقط می خوام موهامو کوتاه کنی. اینجوری با کاپشن کلاه کمتر هویتم لو میره.

_: خودت می دونی می خوای چکار کنی؟

_: البته که می دونم. میرم خونه ی یه آشنا تو یه شهر دیگه. فقط موهامو کوتاه کن.

_: کار خطرناکی نکنی. راه خیلی دورم نرو.

_: خیالت تخت. من مواظب خودم هستم. موهامو کوتاه می کنی یا خودم بچینم؟

_: نه نه می کنم.

نگرانی از صدایش می بارید. حتی غذایش را هم تمام نکرد. برخاست و مشغول شد. پیش بند دور گردنم بست و موهایم را با آب پاش نم کرد.

گفت: اسمتو باید میذاشتن طلا نه جواهر.

_: بچگیهام موهام تیره بود. ولی از همون موقع یه تیکه جواهر بودم.

خندیدم. نیلوفر هم لبخند بی رمقی زد. نگاه نگرانش را توی آینه دوخت و پرسید: مطمئنی که می خوای کوتاه کنی؟

_: آره بابا. یه خروار مو از زیر کلاه بریزه بیرون خیلی ضایعس!

دسته ای از موهای طلائیم را توی دستش گرفت و با ناامیدی گفت: موهات خیلی قشنگن.

_: همشون باشه مال تو. قیچی رو بردار.

آه بلندی کشید. موها را دسته دسته قسمت کرد و با چند گیره روی سرم بست. یک دسته را آزاد گذاشت و پرسید: چقدر؟

_: تیفوسی.

_: چی داری میگی؟ نمی تونم اینقدر کوتاه کنم.

_: می تونی نیلوفر. تو رو سر جدت اینقدر ناله و زاری راه ننداز. من خیلی وقت ندارم. باید برم.

_: اول صورتتو اصلاح کنم؟

_: نه بابا. می خوای مثل آفتاب بدرخشم؟! من نمی خوام عروس شم. موهامو کوتاه کن. یا قیچی رو بده به خودم.

_: خیلی خب.

یک جعبه آورد و گفت: دلم نمیاد موهاتو بیرون بریزم.

_: پوف... هرکار می خوای بکن.

دسته ای از موهایم را چید و با دقت توی جعبه گذاشت و بعد یک دسته ی دیگر.

_: هی زود باش. اینجوری تا صبحم تموم نمیشه!

نیلوفر سعی خودش را کرد و بالاخره بعد از یکساعت، سرم را با وسواس شست و سشوار کشید و مزد کارش را هم نگرفت.

بالاخره در حالی که نگران جا ماندن از قطار بودم، به سرعت در آغوشش کشیدم و خداحافظی کردم. نیلوفر با چشمانی اشکبار و نگرانی گفت: منو بی خبر نذار. خواهش می کنم.

_: باشه. ولی قول نمیدم خیلی زود زنگ بزنم. اینقدر نگران نباش. خواهش می کنم.

_: مطمئنی اونجایی که میری منتظرتن؟ بهشون زنگ زدی؟

_: آره بابا! با آغوش باز ویتینگ فور می! خدافس.

_: خداحافظ.

تا سر کوچه دویدم. بعد آرام گرفتم و به خیابان نگاه کردم. ای خدا حالا کجا بروم؟ حتی نمی دانستم راه آهن کجاست!

جلوی یک تاکسی را گرفتم و گفتم: دربست.

سوار شدم. پیرمرد راننده پرسید: کجا میری؟

_: راه آهن.

راه افتاد. بعد از چند دقیقه پرسید: کجا می خوای بری بابا؟

_: راه آهن.

_: اینو گفتی. از راه آهن کجا می خوای بری؟

_: هان؟ ها. خونه ی دوستم همون طرفاست.

_: پل راه آهن یا خود راه آهن؟

_: خود راه آهن. نزدیک ایستگاهن.

آهی کشید و گفت: خدایا همه ی جوونا رو هدایت کن.

با تغیر گفتم: الهی آمین! ولی اگه منظورتون منم می خوام شب خونشون بمونم. می خوایم باهم درس بخونیم. فردا امتحان داریم.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و سری تکان داد.

نزدیک ایستگاه پیاده شدم. البته هنوز پیاده روی مفصلی داشت. کمی می دویدم و کمی راه می رفتم. بالاخره رسیدم. نفس نفس زنان جلوی باجه رفتم و به زن مسئول گفتم: قطار تهران رفته؟

سرش را از روی رمانی که می خواند، بلند کرد و گفت: نه. نیم ساعت دیگه حرکت می کنه.

با خوشحالی کارت ملی جاوید را درآوردم و در حالی که به طرف او می گرفتم، گفتم: یه بلیط می خوام لطفاً.

نگاهی سرسری به کارت انداخت و گفت: نداریم.

_: یعنی چی نداریم؟

_: خب قطار پر شده.

_: یعنی حتی یه دونه جای خالی هم ندارین؟

سری به نفی تکان داد. سرش را از روی کتابش بلند نکرد. اینقدر عصبانی شدم که می خواستم بگویم: اوهوی این کتاب رو من خوندم. آخرش پسره میمیره!

به جای حرف، مشت ملایمی روی میزش زدم و با ناامیدی چرخیدم. کارت هنوز بین انگشتانم بود. داشتم به ترمینال فکر می کردم. آیا فرصتی بود که به اتوبوس برسم؟

صدایی شگفت زده پرسید: جوجه تویی؟

سر بلند کردم. سالها بود که کسی مرا جوجه صدا نکرده بود. مامانم خیلی بدش می آمد و از وقتی که خیلی کوچک بودم نمی گذاشت کسی مرا به این لفظ بخواند. ولی این یک مورد فرق می کرد. تا وقتی که هشت سالم بود و هنوز به خانه شان رفت و آمد داشتیم بهم جوجه می گفت. و شاید از همان موقع او را ندیده بودم.

سیل خاطرات به ذهنم هجوم آورد. عمه جان فخام عمه ی مامان بود. یک پیرزن مهربان بود و در سالهایی که من به خاطر دارم همیشه ویلچر نشین بود. خانه ی پسرش زندگی می کرد. بین خواهرزاده و برادرزاده هایش، مامان را از همه بیشتر دوست داشت. مامان هم خیلی به او علاقه داشت و زیاد به او سر می زدیم. من هم دوستش داشتم.

البته حالا که فکرش را می کنم به نظرم می آید بیشتر شیفته ی آن تنقلاتی بودم که همیشه می گفت برایم نگه داشته است و صد البته آن مبلهای نرم که پریدن روی آنها مرا به عرش می رساند و آن راه پله ی گرد بزرگ با پله های سنگ مرمر که روی میله های گرد آهنی سوار شده بودند و بینشان فاصله بود. عاشق این بودم که چند پله بالا بروم و از لای پله ها مامان و عمه جان را تماشا کنم. اما خیلی کم پیش می آمد به اینجا برسد. چون مامان سریع مچم را می گرفت و نمی گذاشت اصلاً به طرف راه پله بروم. چه برسد به این که بالا بروم و توی آن اتاقهای همیشه در بسته را ببینم.

یکی از آنها هم اتاق همین آقا بود که نوه ی عمه جان بود و همان موقع هم برای خودش مردی بود، چه برسد به الان که وکیل موفقی شده بود. وقتی خیلی شیطنت می کردم برایم قلم و کاغذ می آورد که نقاشی کنم. آن خودکارهای رنگیش را خیلی دوست داشتم. مخصوصاً خودکار صورتیش را که وقتی نقاشی می کردم گاهی کمرنگ و گاهی پررنگ می کشید. بعضی وقتها هم اجازه می داد با آتاری بازی کنم ولی بدون صدا.

همیشه در رویاهایم یک روز به تنهایی به خانه شان می رفتم و هرچقدر دلم می خواست روی مبلها می پریدم و بعد تمام اتاقهای طبقه ی بالا را تماشا می کردم و بعد هم ساعتها آتاری بازی می کرد و صدایش را هرچقدر که می خواستم بالا می بردم.

ولی این رویا هرگز به حقیقت نرسید و با فوت عمه جان فخام وقتی من هشت ساله بودم، به کلی رفت و آمدمان به آن خانه قطع شد.

غرق فکر بودم و داشتم فکر می کردم چند سال است که او را ندیده ام و چطور مرا شناخته است، که با ملایمت گفت: سلام.

با تردید گفتم: سلام.

_: اینجا چکار می کنی؟

_: من... اممم...

به ذهنم رسید بگویم آقا اشتباه گرفتین.

اما قبل از این که حرفی بزنم، کارت ملی جاوید که هنوز بین انگشتانم بود را گرفت و پرسید: می خواستی به اسم جاوید بلیت بگیری؟

با نگرانی نگاهی به مسئول فروش بلیت انداختم. خوشبختانه غرق در کتابش بود و در آن همهمه ی سالن، صدای آقای رئوفی را نشنید.

سعی دیگری کردم و با صدایی که می کوشیدم لرزشش را پنهان کنم، گفتم: من جاویدم.

غش غش خندید. کارت را پس داد و گفت: باشه جاویدخان. کجا می خوای بری؟

خنده اش کم کم محو شد و جدی نگاهم کرد. کمی از گیشه فاصله گرفتم. همراهم آمد و منتظر جوابش شد. مطمئن نبودم که دروغم را باور کرده است یا نه. داشتم فکر می کردم چه بگویم. جویده جویده گفتم: می خوام برم تهران. خونه ی دخترخاله ناهیدم. با پسرش دوستم.

_: کم چرند بگو جوجه. با همه شوخی با مام شوخی؟

مستاصل نگاهش کردم و گفتم: خیلی خب. حالا که بلیت نبود. خداحافظ.

_: کجا میری؟

قبل از این که بفهمم چه می گویم، گفتم: ترمینال.

_: لازم نیست. همینجا بمون. اگه برای سفرت دلیل قانع کننده ای بیاری، حاضرم کمکت کنم.

ایستادم و کلافه پرسیدم: شما بعد از این همه سال چه جوری منو شناختین؟

_: انگار فراموش کردی که من وکیل مامانتم. دیروز که زنگ زدی عکستو رو گوشیش دیدم. گفت همین هفته عقدکنونته. چهارشنبه؟

سر بزیر انداختم و با ناراحتی گفتم: نه پنج شنبه.

_: و یهویی دلت برای دخترخاله ناهید تنگ شد. مگه برای عقدکنون نمیاد؟

رو گرداندم و گفتم: آره. یعنی نه نمیاد. بچه هاش مدرسه دارن. یکی دو روز میرم و تا پنج شنبه برمی گردم.

_: منو یه احمق فرض نکن. برگرد خونه. این راهش نیست.

سر بلند کردم و گفتم: شما که به مامان نمیگین منو دیدین؟

_: اگه الان بری خونه نه.

_: ولی من واقعاً باید برم تهران. باید عشق قدیمیمو ببینم.

محکم به دهانم کوبیدم. لعنت به من که هیچوقت نمی توانم به موقع جلوی زبانم را بگیرم.

یک ابرویش بالا رفت و پرسید: عشق قدیمی؟ اوه خدای من! اونم تهران. می دونی تو اون دریای چندین ملیونی کجا باید دنبالش بگردی؟

_: البته که می دونم.

نزدیک بود اشکهایم جاری شوند. به زحمت بغضم را فرو دادم و تو چشمهای نافذش نگاه کردم.

با ملایمت پرسید: چرا درباره ی این عشق قدیمی به مامانت نگفتی؟

سر بزیر انداختم و با بیچارگی گفتم: چون هنوز ازم خواستگاری نکرده. یعنی به خودم قول داده. اما هنوز به خانوادش نگفته. ولی وقتی منو ببینه حتماً این کارو می کنه.

_: میشه بهش زنگ بزنی؟

سر بلند کردم و متعجب پرسیدم: چکار کنم؟

_: بهش تلفن بزن. دلم می خواد با این جوان رعنا حرف بزنم.

_: چرا؟

_: کاری که با یه تلفن میشه کرد، چرا با این سفر طولانی سختش می کنی؟

_: نه من باید حتماً ببینمش. از اون گذشته، من شمارشو ندارم. شما منو چی فرض کردین؟

باز خنده اش گرفت و گفت: من تو رو همون جوجه ی قدیمی فرض کردم. راه بیفت. باید بلیت اضافمو به اسمت کنم. الان قطار راه میفته.

_: به اسم من نه... جاوید. نمی خوام ردمو بگیرن. البته شمام باید قول بدین که رازنگهدار باشین.

_: رازداری جزو اصول کار ماست. بیا ببینم. مامانت اینا اگه بفهمن کارت ملی جاوید گم شده بهت مشکوک نمیشن؟

_: کارت ملیش خیلی وقته گم شده. امروز اتفاقی پیداش کردم.

_: خب اینم از شانست بوده.

ترتیب انتقال بلیت را که داد فهمیدم به اسم خواهرش بوده است. خواستیم به طرف گیت برویم ولی همان موقع اعلام کردند که به دلیل نقص فنی لوکوموتیو، حرکت قطار دو ساعت تاخیر دارد.

با نگرانی گفتم: دو ساعت؟ خدا کنه پیدام نکنن.

_: آروم باش. بیا اینجا بشینیم.

ولی آرام بودن به زبان آسان بود. در حالی که تمام تنم از شدت لرز، مورمور می کرد، کنارش نشستم.

بگذار تا بگویم (قسمت آخر)

سلامممم بر دوستای مهربونم


امیدوارم همگی خوشحال و سلامت باشین


اینم قسمت آخر داستان. امید که لذت ببرین. 

این داستان تا اینجا به تایید نظرات پرمهرتون و آمار وبلاگ، داستان موفقی بوده. دوست دارم برام بگین نقطه ی قوتش چی بوده و از چی لذت بردین که تو داستانهای بعدی بیشتر بهش بپردازم.


آبی نوشت: بعضی دوستان نظر خصوصی میذارن و تشکر می کنن. از لطف همتون ممنونم. تا حد امکان همه ی نظرات رو جواب میدم. ولی این چند وقت چند نفر بودن که هرچی به آدرسی که گذاشته بودن ایمیل زدم فیلد شده. ضمن این که به نظرم یه تشکر ساده احتیاج به نظر خصوصی نداره.

با تمام اینها خواستم اینجا یادآور بشم که از لطف و توجهتون متشکرم. همه ی تلاش من اینه که با داستانهای ساده و شاد، شادیهای کوچک زندگی رو یادآور بشم و لحظاتی هرچند کوتاه خوشحالتون کنم.


بنفش نوشت: نه فکر کنین قصه ها مجانیه ها! مدیونین اگه نفری یکی دو تا صلوات نفرستین برام. اینقد می شینم اینجا که دارم باز چاق میشم. دعا کنین یه ده کیلو دیگه به سلامتی کم کنم روحم شاد شه! قول میدم با قصه جبران کنم.


این رنگی نوشت: شنبه آینده کار دارم. انشاالله دو هفته دیگه با قصه ی جدید میام.


از جا برخاست. یک ظرف تارت عسل و بادام درست کرد. چند تا کیک فنجانی هم برای صبحانه ی فؤاد پخت و با کرم تزئین کرد و توی بشقاب گذاشت.

ساعت چهار بعدازظهر بود. نگاهی به اطراف انداخت. دیگر کاری نداشت. پشت کامپیوتر نشست و صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد. نوشت:

وقتی دلت تنگ میشه

انگار که پای ثانیه ها لنگ میشه

 

امروز تو این خونه هیچ کس بسکت بال بازی نکرد

هیچ کس پشت کامپیوتر با کلمات و عبارات نجنگید

هیچ کس تو آشپزخونه آواز نخوند

هیچ کس محض تنوع جوک و فال روز رو از تو نت نخوند

امروز تو این خونه هیچ کس از ته دل نخندید

خونه بدون تو خیلی سرد و خالیه

حتی آشپزخونه ی قشنگش بی روح دلتنگ کننده است

خوشحالم که عمر این سفر کوتاهه

کاش از اینم کوتاهتر بود

 

 

مطلب را ارسال کرد و با آهی از ته دل عقب نشست. فایل ترجمه ی فؤاد را باز کرد و مشغول ویرایش نهایی شد. کارش سه چهار ساعت طول کشید و بالاخره  تمام شد.

خانه در سکوت بدی فرو رفته بود. انگار در و دیوار خانه با پژواک پیاپی تنهایی اش را یادآوری می کردند. طوری از خانه بیرون زد که انگار از آن صداها فرار می کرد.

وقتی به خانه رسید، مامان و عالیه آماده ی بیرون رفتن بودند.

مامان گفت: داریم به خاله منیره میریم خرید. بعدم می خوایم شام بیرون بخوریم. بابا و عموت شام مهمونن. تو هم میای؟

عالیه گفت: مائده روز سر حالیش نمیاد خرید، وای به حال الان که قیافش داغونه! کجا بودی تو؟ کوه کندی؟

_: خونه فؤاد. دو هفته ریخته بودم و پاشیده بودم. همه چی بهم ریخته بود.

_: تو هم افتادی به خونه تکونی به حد مرگ!

_: نه بابا. اصلاً حالش نبود. فقط یه ذره تمیز کردم. بقیش پای کامپیوتر بودم.

بعد بدون این که بحث را ادامه بدهد به اتاقش رفت.

مامان دم اتاقش آمد و پرسید: چیزی لازم نداری برات بگیرم؟

_: نه. متشکرم.

_: خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

لباس عوض کرد. یک تیشرت و شلوار برمودای کتان راحتی پوشید و به آشپزخانه رفت. باید خودش را سرگرم کاری وقت گیر و زیبا می کرد. مشغول آماده کردن یک فنجان کاپوچینوی مخصوص بود که آیفون زنگ زد.

با بی حوصلگی تخم مرغ زنی را خاموش کرد و متفکرانه ایستاد. کی می توانست باشد؟ حوصله نداشت. دلش می خواست تنها باشد.

به هال رفت و گوشی را برداشت. دختر بچه ی همسایه بود که باز هم با مادرش پشت در مانده بودند و کلید یادشان رفته بود. دکمه ی در را زد و کلید اضافه ی آپارتمانشان را روی جاکفشی گذاشت. لای در را هم باز گذاشت و دوباره به آشپزخانه برگشت. کمی دیگر نسکافه و شکر را زد تا کاملاً حالت خامه ای پیدا کرد.

دختر همسایه از دم در بلند گفت: سلام مائده جون. دستت درد نکنه. الان کلید رو میارم.

مائده لبخندی زد. توی فنجان مورد علاقه اش آبجوش ریخت. نسکافه های کرم شده را با لیسک روی آب روانه کرد. بعد یک قاشق خامه ی شیرین زده شده که اول از فریزر درآورده و حالا یخش باز شده بود را وسط نسکافه ها گذاشت و با نوک کارد مشغول شکل دادن به آن شد. کم کم تکه ی خامه تبدیل به گلی زیبا وسط کفهای نسکافه ای شد. در آخر با ترافلهای رنگی و شکلات پولکی تزئینش را کامل کرد.

دور و برش را مرتب کرد. تازه پشت میز نشسته بود، که دختر همسایه از دم در گفت: مرسی. کلید رو گذاشتم رو جاکفشی.

مائده آهی کشید و در حالی که به صدای پای او که دور میشد گوش میداد، زمزمه کرد: درو ببند!

بی حوصله لب برچید. مثل همیشه یادش رفته بود. با خود گفت: بذار باز بمونه. الان میخوام قهوه بخورم.

سرش را خم کرد و بو کشید. عطر تلخ و شیرین خامه و قهوه و شکلات توی دماغش پیچید.

در بسته شد. مائده اخم کرد. بعد لبخندی زد و فکر کرد: یک بار به فکرش رسید برگرده و درو ببنده!

آهی کشید و چشمهایش را بست. چشمهای فؤاد توی ذهنش جان گرفت. بغض کرد. تظاهر فایده ای نداشت. دلش خیلی تنگ بود. حتی اینجا هم یاد فؤاد رهایش نمی کرد.

حضور شخصی را احساس کرد. دستی دور بازوهایش حلقه شد و دست دیگر، چشمهایش را گرفت. بوی ادوکلن با بوی قهوه قاطی شد. بوسه ی محکمی از گونه اش گرفت و با شادی سلام کرد.

مائده اینقدر تعجب کرده بود که تمام احساسات و افکارش در یک لحظه بهم ریخت. با ناباوری دست او را از روی چشمهایش برداشت و گفت: سلام! اینجا چکار می کنی؟

فؤاد بدون جواب خم شد و جرعه ای از قهوه نوشید. چهره درهم کشید و گفت: اه چقدر این تلخه! اینقدر خوشگل بود که فکر کردم مزه ی بستنی میده!

هنوز بازوهای مائده را محکم گرفته بود.

مائده با تبسم پرسید: حالا چرا دستگیرم کردی؟

_: خب چون قهوه ات تلخه دیگه!

خندید. رهایش کرد و روی صندلی نشست. فنجان را پیش کشید و پرسید: کیک نداری؟

_: تو فریزر هست.

برخاست. چند تا کیک توی بشقاب چید و در ماکروفر گذاشت. در همان حال گفت: تو خونه برات کیک لقمه ای و تارت عسل گذاشتم.

_: اوه مرسی! حتماً خدمتشون می رسم.

مائده چرخید و نگاهش کرد. احساساتش در ذهنش در جدال بودند. نمی فهمید چه اتفاقی افتاده است. به کابینت تکیه داد و پرسید: سرکاری بود؟

فؤاد جرعه ی دیگری نوشید و پرسید: چی؟

_: سفرت.

_: نه بابا... قرار بود با پرواز ساعت نه بیام. حساب کرده بودم که کارم تا حدود ساعت شیش طول میکشه. ولی اتفاقاً همه چی به موقع انجام شد و حدود ساعت چهار دیگه کاری نداشتم. رسیدم به یه کافی نت و گفتم یه استراحتی بکنم و بعدم برم اطراف خریدی کنم و برم فرودگاه.

مائده بشقاب کیک را جلویش گذاشت و گفت: که پست منو دیدی...

_: آره. می کشی آدمو تا یک کلمه حرف بزنی! میمردی به خودم بگی دلم برات تنگ شده؟

تکه ی بزرگی از کیک را در دهان گذاشت. مائده سر بزیر انداخت.

فؤاد با آرامش اعتراف کرد: اصلاً نمی خواستم ببینمت. خب دل منم تنگ شده بود. اما می خواستم هرجوری شده بمونم و با پرواز ساعت 9 بیام که امشب نیام اینجا. نمی خواستم اذیتت کنم.

_: فؤاد من نگفتم از دیدنت اذیت میشم.

_: نه نگفتی. ولی دیشب این حس بهم دست داد. فکر کردم هیچی عوض نشده. من همون فؤاد قبلیم، صاحب آشپزخونه. آشپزخونه رو دوست داری و مجبوری با صاحبش کنار بیای.

_: اینطور نیست! خیلی وقته که اینطوری نیست!

فؤاد پوزخندی زد و پرسید: خیلی وقت؟ تازه دو هفته از روزی که اینو گفتی گذشته.

مائده با سرگشتگی گفت: ولی من واقعاً دلم برات تنگ شده بود. خونه بدون تو خیلی خالی بود. من...

_: خب عادیه... دو هفته هرروز منو اونجا دیده بودی، امروز جام خالی شده بود.

_: نه فؤاد اینجوری نیست!

_: چه جوریه؟

مائده که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، با بغض گفت: واقعاً دوستت دارم.

فؤاد یک تای ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت پرسید: واقعاً؟

مائده نشست و سرش را روی میز گذاشت. دیگر نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد. ولی دلش نمی خواست فؤاد ببیند و باز سربسرش بگذارد.

فؤاد با لبخندی پرمهر دست روی دست او گذاشت و گفت: خیلی خب. قبول. نیومدم که اذیتت کنم.

مائده سر برداشت و با چشمهای تر پرسید: واقعاً؟

فؤاد خندید. دست او را گرفت و به لب برد. به آرامی تائید کرد: واقعاً...

بعد آخرین جرعه ی قهوه را نوشید و گفت: من فقط اومدم قهوه تو بخورم! آخه برات خوب نیست! میگن قهوه اضطراب میاره.

مائده خندید و گفت: چقدر تو به فکر منی!

_: خیلی! بریم یه پیتزا بزنیم تو رگ؟ نهار نخوردم. دارم از گشنگی میمیرم. دو دقه دیگه بشینم درسته قورتت میدم.

_: بریم. تا چشم بهم بزنی آماده ام!

 

به اتاقش رفت و سریع لباس عوض کرد. وقتی برگشت فؤاد توی هال بود. روسری و چادرش را جلوی آینه ی راهرو مرتب کرد. فؤاد از پشت درآغوشش کشید. مائده چرخید و قبل از این که نیمه ی لجبازش بتواند دخالتی بکند، لب برلبش گذاشت. فؤاد گرم و پرشور بوسه اش را جواب گفت. مائده احساس می کرد دنیای تلخ و تیره ی امروز، ستاره باران شده است؛ ستاره های درخشان و رنگی...

فؤاد ناگهان رهایش کرد و به طرف در رفت. نفس عمیقی کشید و گفت: بریم.

مائده به دنبالش بیرون رفت. هوا خنک و دلپذیر بود. مقداری از راه را پیاده رفتند. مقداری هم با تاکسی. بالاخره به پیتزافروشی ای که فؤاد انتخاب کرده بود، رسیدند. دو طرف میز نشستند.

فؤاد گفت: این پسره تو مصرف پنیر خیلی دست و دلبازه! ازش خوشم میاد. فقط یه جا پیتزا خوردم که از این بهتر بوده!

مائده از توی کیفش خودکاری درآورد و در حالی که روی کاغذ رومیزی نقاشی می کرد، پرسید: خب چرا نرفتیم اونجا که بهتره؟

فؤاد خودکاری از جیبش درآورد و در حالی که کنار نقاشی او کاریکاتور می کشید، گفت: آخه خطر خورده شدن آشپز قبل از آماده شدن پیتزا وجود داشت!

مائده خندید و گفت: دفعه ی قبل که پیتزا درست کردم، خورده نشدم!

_: شانس آوردی!

پیش خدمت منو را روی میز گذاشت. دو تایی روی منو خم شدند. فؤاد توضیحاتی در مورد چند تا از پیتزاها داد و بالاخره دو تا را انتخاب کردند. پیش خدمت سفارش را گرفت و منو را برداشت. دوباره مشغول نقاشی شدند. فؤاد یک آدمک کشید که موهایش دورش ریخته بود.

_: ببین این منم. از دست تو کچل شدم!

_: من به این خوبی. قشنگی! ببین اینم منم.

مائده یک آدمک کشید و دورش را با قلب پر کرد.

فؤاد معترضانه گفت: همه ی این قلبا رو واسه خودت نگه داشتی!

_: همشون مال تو!

دانه دانه ی خطهایی که فؤاد برای موهای ریخته شده کشیده بود را به قلب تبدیل کرد و گفت: ببین همه اش رو ریختم به پات!

فؤاد خندید و یک دسته گل کشید و گفت: اینم مال تو.

مائده دور دسته گل را هم قلب کشید و گفت: اینو رو قلبم نگه میدارم.

فؤاد یک پیتزا کشید و یک آدمک را رویش نقاشی کرد. مائده معترضانه گفت: هی منو نخور!!!

و تند تند آدمک را خط خطی کرد.

فؤاد با ناراحتی گفت: گشنمه خب!

_: خب پیتزا رو بخور!

فؤاد خندید و عاشقانه نگاهش کرد.

مائده یک بشقاب کشید و توی آن یک برش لازانیا نقاشی کرد. در حالی که لایه می کشید و هاشور میزد، گفت: فردا برای نهار برات لازانیا درست می کنم با یه عالمه پنییییر...

_: وایییییی اونوقت من لازانیا و آشپز رو باهم می خورم!

یک دهان بزرگ نقاشی کرد که داشت بشقاب و یک آدمک را باهم می بلعید.

مائده آدمک را در حال فرار کشید و گفت: وای خطر داره جدی میشه!

 

در مغازه باز شد و همزمان خنده ی جمع شادی به گوش رسید. مائده پشتش به در بود و نمی دید. اما فؤاد کاغذ نقاشی را جلوی صورتش گرفت و گفت: وای!!!

سرش را زیر میز برد. مائده با تردید نگاهی پشت سرش انداخت. چند پسر جوان بودند که تازه داشتند وارد می شدند. ظاهراً برای یکی آن بیرون مشکلی پیش آمد. چون برای چند لحظه همه برگشتند و در این فاصله فؤاد به سرعت خودش را کنار صندوق مغازه رساند.

به صندوقدار گفت: لطفاً جعبه کنین می بریم.

پسرها دوباره وارد شدند و یکی از آنها با صدای بلند گفت: هی بچه ها فؤاد که اینجاست!

یکی ضربه ی محکمی سر شانه اش زد و گفت: تو اینجا چکار می کنی پسر؟

فؤاد در حالی که می کوشید به تته پته نیفتد گفت: س سلام. من؟ شما اینجا چکار می کنین؟ مگه تو نبودی می گفتی پیتزا بهم نمی سازه؟!

_: حالا یه شب که هزار شب نمیشه.

یکی دیگر گفت: موبایلت چرا خاموش بود؟ هرچی بهت زنگ زدیم جواب ندادی؟

فؤاد با دستپاچگی گفت: آخه... آخه یه پرواز داشتم. تو هواپیما خاموش کردم، دیگه یادم رفت روشنش کنم.

_: آقا رو!!! همچین میگه پرواز داشتم انگار خود خلبان بوده! کم چاخان بکن پسر!

فؤاد با ناراحتی گفت: واقعاً پرواز داشتم. صبح رفته بودم تهران امشب برگشتم. کجای این عجیبه؟

_: اونجاش که خیلی دستپاچه ای و گوشیت خاموش بوده و معلوم نیست از عصر تا حالا کدوم گوری هستی!

فؤاد که کمی اعتماد بنفسش را باز یافته بود، با عصبانیت گفت: به تو چه مربوط؟ می خوای باور کن می خوای نکن. امروز تهران بودم، الانم اومدم پیتزا بخرم ببرم خونه.

یکی از پسرها میانجی گری کرد و گفت: دعوا نکنین بچه ها. خب راست میگه. چکار داری کجا بوده؟ حالا نمی مونی با ما غذا بخوری؟

فؤاد عصبی گفت: نه خونه منتظرمن.

فروشنده جعبه های پیتزا و نوشابه را توی کیسه گذاشت و به فؤاد داد. فؤاد در حالی که حسابش را می کرد، از پسرها خداحافظی کرد. در این فاصله مائده هم به آرامی به طرف در رستوران رفت. یکی از پسرها بلند گفت: هی بچه ها! عجب تیکه ای!

فؤاد که داشت خداحافظی می کرد، ناگهان سیلی محکمی به گوش رفیقش نواخت که بلافاصله هم جوابش را دریافت کرد. باز دوست صلح طلبش خودش را وسط انداخت و گفت: چکار می کنین بچه ها؟ چه خبره؟

_: خودش می زنه.

فؤاد گفت: تو غلط می کنی به دختر مردم نگاه می کنی!

_: ببینم دختر مردم چه نسبتی با تو داره؟

_: چه فرقی می کنه؟ خواهر مادر نداری؟ همین شماهایین که امنیت ناموس مردم رو به خطر میندازین!

یکی دیگر گفت: ای بابا بذارین بره! امشب پاک حالش خرابه!

فؤاد با دلخوری از رستوران خارج شد. مائده توی تاریکی کمی آن طرف تر منتظرش بود. فؤاد اخم آلود خودش را به او رساند و پیاده راه افتادند.

مائده زمزمه کرد: معذرت می خوام.

_: به خاطر چی؟ من باید شرمنده باشم به خاطر رفیق بی چشم و روم.

_: تقصیر تو که نبود.

از توی کیفش دستمال تا شده ای درآورد. آن را به طرف فؤاد گرفت و گفت: گوشه ی لبت زخم شده.

فؤاد دستمال را گرفت و با بی اعتنایی گفت: محکم نزد. لبم خشک شده بود.

چند دقیقه در سکوت به راهشان ادامه دادند. بعد از مدتی مائده با تردید گفت: امروز یه چیزی رو فهمیدم...

_: چی رو؟

_: که هر اتفاقی بیفته نمی تونم وجودتو انکار کنم. هرچی. حتی اگه خاله منیره بگه دیدی گفتم پسر خوبیه؟ حتی اگه تا چند سال دیگه کار ثابتی نداشته باشی و مجبور باشیم با همین ترجمه های گاه و بیگاه و آشپزیهای ساعت وقتی من سر کنیم. مسئولیت سخته و هیچ وقت دلم نمی خواست قبل از بیست سالگی درگیرش بشم. تازه من از اونا بودم که دوست داشتم اول با آشپزی به استقلال مالی برسم و یه مدتی برای خودم خوش باشم و بعد به فکر زندگی مشترک باشم. ولی الان دیگه بدون تو نمی تونم.

فؤاد لبخندی زد و آرام گفت: بهت قول میدم به این بدیهام نباشه. می تونیم باهم کار کنیم. همونی که از اول گفتیم. آشپزیتو گسترش میدیم و وقت آزادمونم ترجمه می کنیم. فعلاً برای فوق نمی خونم. تا وقتی که درآمد قابل اتکائی داشته باشیم.

مائده خندید و گفت: این میشه قشنگترین زندگی مشترک اونم به معنای واقعی کلمه!

 

 

تمام شد

ظهر شنبه

اول مرداد 1390

شاذّه

بگذار تا بگویم (11)

سلام سلام سلامممممم


خوب و خوش و سلامتین انشاالله؟ منم خوبم. متشکرم. خیلی ممنون از این همه لطف و مهربونیتون


اینم نیمه ی دوم قسمت قبلی. انشاالله شنبه با یه قسمت پر و پیمون میام.


خوشحال باشین و سلامت همیشه


بعد از شام مائده داشت آماده میشد که با مامان و عالیه به خانه برگردند که فؤاد اس ام اس زد: یادت میاد ماشین بابا کجاست؟

مائده با تعجب نوشت: گم شده؟!

_: نه سر جاشه. کارت دارم. میای کنار ماشین؟

_: باشه. الان میام.

 

عالیه پرسید: کجا میری؟

_: فؤاد کارم داره. زود برمی گردم.

_: باشه.

از بین جمعیت خروشان که بعضی می خواستند بروند و بعضی فقط سر راه ایستاده بودند، به زحمت گذشت، بعد از راه باریک و نسبتاً خلوت سنگفرش گذشت و به انتهای محوطه که ماشینها پارک شده بودند، رسید.

چشم گرداند و سعی کرد به خاطر بیاورد که کجا پیاده شده است. بالاخره ماشین آقای ثقفی را شناخت و به گوشه ی محل پارک ماشینها رفت. نگاهی توی ماشین کرد. فؤاد نبود.

فؤاد از پشت سرش آرام دست روی شانه اش گذاشت و گفت: سلام!

مائده از جا پرید. فؤاد با لبخند گفت: ببخشین. نمی خواستم بترسونمت.

مائده توی تاریکی زیر درخت خزید و پرسید: چی شده؟

_: از بابات اجازه گرفتم باهم بریم عروس کشون.

_: دست شما درد نکنه. دیگه چی؟

_: منظورت چیه؟

_: فؤاد فامیلت ما رو باهم ببینن چی میگن؟

_: چی میگن؟ بذار هرچی دلشون می خواد بگن.

_: من رفیق تو نیستم که آخر شب بیام باهات گردش!

_: تو زن منی و باید باهام بیای.

_: ما باهم توافق کرده بودیم.

_: من با تو هیچ توافقی نکرده بودم. شرطی بود که با پدر مادرا گذاشته بودی.

مائده که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، با بغض پرسید: چی داری می گی فؤاد؟

_: داره از این بازی حوصلم سر میره. تا کی باید موش و گربه بازی کنیم؟

_: چه موش و گربه بازی ای؟ یه مهمونی اومدی خونه عموم، که اونم مجبور نبودی بیای. کاری باهم نداریم.

_: خب تو فقط همینشو دیدی. به در و دیوار آویزون شدنای منو ندیدی که! همه ی دوستام می دونن یه خونه ی مجردی دارم و نباید پاشونو بذارن توش. در حالی که تا وقتی که تموم نشده بود خیلی میومدن. خاله ی بزرگم که دائم منتظره خونه ام تموم بشه، این سفر اومده و اصرار داره که باید خونتو ببینم. خدا می دونه چقدر زبون ریختم تا بپیچونمش. به اینجام رسیده.

به زیر چانه اش اشاه کرد و مائده سر بزیر انداخت. بعد از چند لحظه سر برداشت و با صدایی سرد گفت: خیلی معذرت می خوام که مزاحم اوقات خوشت تو خونه ی مجردیت شدم. فردا اول وقت میام وسایلمو جمع می کنم. تو هم حرص نخور. این اعصاب خوردیا به قیمت تموم شدن ترجمه هاتو و آماده شدن کیک و دلمه های عروسی خواهرت بود.

خواست برود که فؤاد بازویش را گرفت و گفت: وایسا مائده. منظور من این نبود.

_: منظورت این بود که نامزدیمونو اعلام کنیم. ولی ما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتیم که اعلامش کنیم و به نظر نمیاد که بخوایم ادامه بدیم.

فؤاد که هنوز داشت بازوی او را می فشرد، با غیظ گفت: این چرت و پرتا چیه که میگی؟ مگه با یه ذره اختلاف سلیقه، آدم می زنه زیر همه چی؟

_: دستمو ول کن. دردم میاد.

فؤاد بازویش را رها کرد و با دلخوری گفت: همین جا می مونی تا حلش کنیم.

_: چیزی برای بحث کردن وجود نداره. تو می خوای به همه بگی و من نمی خوام. اصلاً معلوم نیست بعد از شیش ماه چی بشه.

_: خیلیا بعد از شیش ماه نامزدیشونو بهم می زنن. چه ایرادی داره که بقیه بدونن؟ به هر حال که نمی تونی قایمش کنی. زبونم لال، یه روز که زدی زیر همه چی و رفتی سراغ نفر بعدی، نمی تونی که منو انکار کنی. باید بگی.

_: آقا اگه من نخوام شوهر کنم کی رو باید ببینم؟

_: نمی دونم. ولی الان زن منی و من دوست دارم اینو به عالم و آدم بگم.

مائده جوابی نداد. بیشتر توی تاریکی خزید. لب جدول باغچه نشست.

فؤاد غرید: لباست کثیف میشه.

_: چادرمه. مهم هم نیست.

فؤاد آهی کشید و کنارش نشست. مائده زیر لب گفت: لباست کثیف میشه.

فؤاد پوزخند تلخی زد و گفت: آره کثیف میشه، مثل دلم، مثل زبونم.

دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و به روبرویش چشم دوخت.  

مائده از گوشه ی چشم نگاهش کرد. نور چراغ پارکینگ اندکی از صورتش را روشن کرده بود. یک نیمرخ کلاسیک مردانه ی بی نقص! لحنش، حالت نشستنش و کلامش مثل هنرپیشه های دهه ی پنجاه هالیوود شده بود.

مائده با تمام دلخوریش خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت که فؤاد نبیند. اما فؤاد برگشت و چند لحظه با ملایمت نگاهش کرد. بعد آرام دست دور بازوهایش حلقه کرد و گفت: خب نمیریم عروس کشون. ولی می تونیم که چرخی دور شهر بزنیم بعد برسونمت خونه ی بابات.

تمام خشم مائده مثل برف توی آفتاب آب شد و به زمین رفت. سرش را روی شانه ی فؤاد گذاشت و آرام گرفت.

فؤاد او را به خود فشرد و با خنده ای عصبی زمزمه کرد: دیوونه! نصف جونم کردی!

گردش آخر شب دو سه ساعت طول کشید. از چرخیدن دور شهر و با صدای بلند آهنگ گوش کردن، و گشتن توی جنگل قائم و به علت ترسهای موهوم فرار کردن!

مائده در حالی که به طرف ماشین می دوید، پرسید: فؤاد مطمئنی صدایی شنیدی؟

فؤاد در حالی که در طرف مائده را با عجله باز می کرد، گفت: نه. ولی سوار شو.

خودش هم ماشین را دور زد و سوار شد.

مائده نشست و پرسید: پس چی شد؟

_: هیچ آدم عاقلی ساعت یک بعد از نصف شب تو همچین جای خلوتی گردش نمیاد.

_: خودتم داری میگی آدم عاقل! آخه به قیافه ی ما میاد عاقل باشیم؟ با لباس شب و قیافه ی از عروسی برگشته اومدیم اینجا داریم می گردیم. خب چی میشد نیم ساعت بمونیم؟

_: همینو بگو! ولی به هر حال نمیشد.

_: پس چرا نمی رسونیم خونه؟

_: این پرسیدن داره؟

_: ولی... باید برم خونه.

فؤاد با حرص زمزمه کرد: می دونم باید بری خونه.

بعد از چند لحظه افزود: منم باید برم. فردا صبح باید برم تهران.

_: تهران؟ نگفته بودی!

_: دیشب بابا بهم گفت. امروزم سرمون شلوغ بود نشد بگم. امشبم... چه میدونم. صبح میرم شب برمیگردم. قرار نیست بمونم که!

عصبانی بود. مائده با ناراحتی گفت: من قصدم بازخواست نبود که اینطوری عصبانی میشی. تعجب کردم. همین. معذرت می خوام. نباید تعجب می کردم. به من که ربطی نداشت.

با حرص رو گرداند. فؤاد ناگهان ترمز کرد. مائده از جا پرید و پرسید: چی شد؟

_: تو می فهمی چی داری میگی؟ کی گفته از دست تو دلخورم؟ چرا حق نداری بپرسی؟ البته که حق داری. خودم می خواستم بهت بگم ولی نشد. دارم میگم که!

_: خب چرا داد می زنی؟

_: آخه تو نمی فهمی.

_: چی رو نمی فهمم؟

_: مائده میشه تمومش کنیم؟ از اول شروع می کنیم اصلاً. فردا دارم میرم تهران. اگه چیزی لازم داری بگو، بتونم حتماً برات می گیرم. شش صبح بلیت رفتمه و نه شب برگشتم.

مائده با ناراحتی رو گرداند و گفت: من که نمی فهمم تو چته. می خوام برم خونه.

فؤاد آهی کشید و بدون حرف به طرف خانه ی آقای نمازی راند.

مائده غرق فکر بود. نمی فهمید چه اشتباهی کرده است. تا قبل از این که بحث آخرشان شروع شود، داشت خیلی خوش می گذشت. غش غش می خندیدند و همراه با ترانه می خواندند و شوخی می کردند و ترانه را عوض می کردند و تو سر و کله ی هم می زدند. اما ناگهان بدون هیچ حرف خاصی یکهو فؤاد بهم ریخت. حالا هم که سکوت کرده بود.

جلوی در خانه ی آقای نمازی توقف کرد. مائده نگاهش را به زیر دوخته بود. اما سرش را به زحمت راست نگه داشت و پرسید: نمی خوای بگی چی شده؟

_: چیزی نشده.

_: عصبانی هستی.

_: با خودم مشکل دارم. ربطی به تو نداره.

_: این چه مشکلیه که یه دفعه پیدا شد؟ اصلاً تهران چکار داری؟

_: مشکلش یه دفعه پیدا نشد. در واقع اینقدر تدریجی بود که حسش نکردم. ربطی هم به سفرم نداره. برای کارای بابام باید برم.

_: مطمئنی که از من دلخور نیستی؟

_: مطمئنم که از تو دلخور نیستم.

_: نمی خوای بگی چی شده؟

_: نه.

_: باشه.

رو به او کرد و نگاهش کرد. فؤاد اما نگاهش نمی کرد. به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود.

مائده نیم خیز شد، دست روی شانه اش گذاشت و گونه اش را بوسید. فؤاد هیچ عکس العملی نشان نداد.

مائده زیر لب گفت: سفر به سلامت. خوش بگذره.

بعد در ماشین را باز کرد. باز مکث کرد. اما فؤاد نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. مائده پیاده شد و آرام به خانه رفت.

مائده هرکار کرد خوابش نبرد. صبح ساعت هشت بود که به خانه ی فؤاد رفت. همه جا بهم ریخته بود. دور و بر را مرتب کرد. یک عالمه ظرف کثیف که از آثار کیک و دلمه ها مانده بود، شست و کابینتها را دستمال کشید. تمام خانه تی کشید و جارو کرد و تمیز کرد. کارش تا عصر طول کشید.

خانه بدون فؤاد خیلی خالی و سرد بود. خواست تلفنی احوالی ازش بپرسد، اما دستش پیش نرفت. هیچ وقت زنگ نزده بود و الان هم نمی دانست به چه بهانه ای زنگ بزند. بالاخره اس ام اس زد: برات شام بذارم؟

فؤاد بلافاصله جواب داد: نه. تو هواپیما می خورم. شبم میرم خونه بابام.

همین. مائده دلگیر به صفحه ی گوشیش خیره شد و نالید: لعنتی دلم برات تنگ شده.

بگذار تا بگویم (10)

سلام سلام دوستان عزیزم

عیدتون مبارک
ببخشید این قسمت کوتاهه از دیشب تا حالا دچار این ویروس تابستانه شدم و گلاب به روتون حالم خوش نیست. اینا رو از قبل نوشته بودم میذارم. انشاالله وسط هفته بهتر که شدم بقیشو میذارم.

روزهای بعد به کار و کار می گذشت. مائده هیچ وقت سفارش به این سنگینی را قبول نکرده بود و حالا مجبور بود بی وقفه کار کند. البته فؤاد هروقت کلاس نداشت، تا می توانست کمکش می کرد. مائده هم در مقابل ترجمه هایش را ویرایش می کرد و کمک می کرد تا هرچه بیشتر کارش پیش برود. البته از بسکت بال اول صبح هم غافل نمیشدند. فؤاد خیلی ورزشکار بود و مائده را هم مجبور به همراهی می کرد. هرچند نیاز به اجبار هم نبود. خوش می گذشت.

روز عروسی تا آخرین ساعتها مشغول تزئین کیک بود. خیاط هم چون دیر سفارش داده بودند تا ظهر همان روز لباس را تحویل نداد.

فائزه نگران بود و مدام تلفن میزد. بالاخره سر ظهر بود که فؤاد تا لباس را تحویل بگیرد. مائده هم آخرین تزئینات کیک را کرد و آخرین کیک را توی یخچال گذاشت. می دانست که فرصتی ندارد که به خانه برود. لباس اضافه و حوله آورده بود. رفت بالا دوش گرفت و برگشت. فؤاد هم با لباسش رسید.

فائزه بازهم تلفن زد و پرسید: می تونی با من بیای آرایشگاه؟

_: تنها هستی؟

_: نه دو تا از دوستام هستن. ولی می خواستم تو هم باشی.

_: میشه نیام؟ خیلی خسته ام. اگه بشه می خوام نیم ساعت دراز بکشم.

_: وای عزیزم! خیلی اذیتت کردم. برو بخواب من دیگه زنگ نمی زنم.

_: متشکرم.

خسته قطع کرد. فؤاد پرسید: چی شده؟

_: میگه بیا باهامون آرایشگاه، ولی نمی تونم.

_: پس برای آرایش خودت چکار می کنی؟

_: خودم یه کاریش می کنم. ولی الان باید بخوابم.

_: بخواب. منم به این ترجمه برسم، بلکه چند صفحه ی آخرش رو تموم کنم.

 

بالش و ملحفه را از وسط هال برداشت و بالا رفت. توی یکی از اتاقها دراز کشید. اینقدر خسته بود که بلافاصله خوابش برد. ولی نیم ساعت بعد از جا پرید. موهای نمدارش را با بیگودی پیچید و تند تند مشغول آرایش کردن و آماده شدن شد. لباسش مثل پرنسس های تو کارتونهای کودکی اش بود. لبخندی بر لبش نشست. صورتش هم مخصوصاً با رژ لب سرخی که زده بود، به آنها شبیه بود. گوشواره هایش را به زحمت آویخت. بیگودیها را یکی یکی باز کرد و موهایش را با سشوار حالت داد. کمی از قسمت جلوی موهایش را که توی صورتش می ریخت، عقب برد و با کلیپس بست. بقیه را حلقه حلقه دورش ریخت، به اضافه یک حلقه که کنار صورتش رها کرد. بالاخره با رضایت توی آینه نگاه کرد. خوب شده بود.

لباس عوض کرد و خرامان از پله ها پایین رفت. فؤاد عصبانی با آخرین صفحاتش کشتی می گرفت. به موهایش چنگ زده بود و با حرص به دنبال معنی یک لغت می گشت. زیر لب می غرید: دیر شد دیر شد. زود باش!

ناگهان سر برداشت و حیرتزده به مائده نگاه کرد. لغت و ترجمه و اینکاها به کلی فراموشش شد.

مائده با لبخندی رضایتمند از پله ها پایین آمد و پرسید: تو نمی خوای حاضر شی؟

فؤاد چند لحظه ای به دنبال کلمات گشت. بالاخره گفت: چرا... باید برم. این صفحه ی آخرشه...

نیم نگاهی به مانیتور انداخت و دوباره چشم به مائده دوخت. مائده دامن تافته ی بلندش را جمع کرد و نگاهی توی آشپزخانه انداخت. پرسید: بالاخره چی شد؟ کیک و دلمه ها رو باید خودمون ببریم؟

فؤاد برخاست ولی جواب نداد.

_: فؤاد خوبی؟

_: هان؟ آره. تو چی گفتی؟

_: پرسیدم کیک و دلمه ها رو کی می بره؟

_: پسرخاله ی حمید با دوستش میان با وانت می برن.

_: سفارشایی که گفتم به آشپز کردی؟

_: آره باهاش حرف زدم. خودمم میرم تو آشپزخونه.

بعد در حالی که به طرف راه پله می رفت، گفت: میرم حاضر شم.

پشت کامپیوتر نشست. فؤاد کلمه ای را توی دیکشنری آنلاین سرچ کرده و رفته بود. مائده کتاب را باز کرد. این روزها زبانش هم بهتر شده بود. با کمک دیکشنری آخرین خطها را هم ترجمه کرد.

صدای زنگ در بلند شد. فؤاد در حالی که دستپاچه دکمه های پیراهنش را می بست از پله ها پایین دوید و گفت: تو برو بالا.

مائده دامن کشان پله ها را بالا رفت. فؤاد کیک و دلمه ها را تحویل داد و برگشت بالا. مائده توی پاگرد لب نرده نشست و گفت: ترجمه ات تموم شد. ویرایشم کردم. می مونه یه ویرایش نهایی که فردا پس فردا می کنم.

فؤاد که با عجله می رفت، مکثی کرد. لحظه ای ایستاد و لبخند زد. دست زیر موهای مائده برد و خم شد گردنش را بوسید. آرام گفت: متشکرم.

بعد به سرعت بالا رفت و در همان حال پرسید: تو دیگه کاری نداری؟ بریم؟

_: من نه. ولی تو که حاضر نشدی.

_: دو دقه دیگه آماده ام. کراوات بلدی گره بزنی؟

_: آره. بچگیم خوشم میومد گره بزنم. بابام یادم داد.

بعد هم برخاست و آرام بالا رفت. فؤاد هنوز داشت پیراهنش را مرتب می کرد. مائده یقه اش را صاف کرد و گفت: تو چه جور پسری هستی که بلد نیستی کراوات گره بزنی؟

_: بلدم. ولی یک پسر لوس هستم که خوشم میاد تو برام گره بزنی!

مائده خندید و با دقت مشغول شد. فؤاد هم ساعدهایش را روی شانه های او گذاشت و با تفریح به او چشم دوخت.

_: اه نکن فؤاد. میزنم خرابش می کنم. چروک بشه اتو نداریم.

_: یعنی که چی رو جهازت اتو نبوده؟ میرم میذارمت خونه ی بابات. تا اتو نخری حق نداری برگردی.

_: اه؟ اینجوریه؟ من اصلاً نمی خوام برگردم. زود باش. کتتو می پوشی یا باید تنت کنم؟

_: لوس هستم. ولی نه دیگه اینقدر!

کتش را پوشید. دستی به موهای ژل زده ی کوتاه و مجعدش زد. پرسید: خوبم؟

_: عالی! اگه تو خیابون می دیدم عاشقت می شدم.

_: حالا چی؟

_: نه حالا میدونم چه هیولایی زیر این چهره ی موجهه!

فؤاد غش غش خندید و گفت: تو واقعاً اعتماد بنفس منو بالا می بری!

مائده خندید. یک شنل روی لباسش پوشید و روسری و چادر به سر کرد. پرسید: آژانس می گیری؟

_: بابا گفت میاد دنبالمون. تا بریم پایین رسیده.

بالاخره به سالن رسیدند. مائده با تردید وارد شد. هیچ کس را نمی شناخت. عده ی کمی آمده بودند. خوشبختانه فروغ جون به دادش رسید و با سلام و علیک گرمی او را به اتاق رختکن هدایت کرد. وقتی به سالن برگشت مامان و عالیه هم رسیدند. عالیه همان بدو ورود با یکی از همکلاسیهایش برخورد کرد و با خوشحالی کنارش نشست. مامان هم یک گوشه نشست. مائده هم پیش او نشست و به غریبه هایی که می آمدند و می نشستند چشم دوخت. با بی حوصلگی گفت: کاش نمیومدم. خوابم میاد.

مامان با اخم گفت: یعنی چی کاش نمیومدم؟ عروسی خواهرشوهرته!!

_: می دونم. ولی من که اینا رو نمی شناسم. خیلی هم خسته ام.

_: نباید دلمه ها رو قبول می کردی.

_: تجربه شد. دفعه ی بعد قبول نمی کنم.

صورتش را پوشاند و خمیازه کشید. مامان چپ چپ نگاهش کرد.

یک زن جلو آمد و به مامان گفت: وای لیلی خودتی؟ سلام!

مامان از جا برخاست. با تردید به او نگاه کرد و ناگهان گفت: اوه ففر تویی؟!!! سلام عزیزم!

همدیگر را در آغوش کشیدند. مائده با بی علاقگی به آن دو چشم دوخته بود. خیلی خسته و خواب آلوده بود.

مامان دوست قدیمی اش را معرفی کرد. ففر کلی از زیبایی مائده تعریف کرد ولی مائده اینقدر خسته بود که لبهایش کش نمی آمد که اقلاً لبخندی برای تشکر بزند. هرچه مامان چشم غره می رفت فایده نداشت.

بالاخره هم برخاست و به اتاق رختکن رفت. کنار اتاق یک مبل دو نفره بود که با لباس و مانتو پر شده بود. مائده چند تا از لباسها را کنار زد و نشست. هنوز سرش به پشتی نرسیده بود که خوابش برد. نفهمید چند نفر آمدند و رفتند.

با صدای زنگ اس ام اسش بیدار شد. فؤاد بود. می پرسید درجه ی فر باید چقدر باشد؟

راست نشست و مدتی به گوشی چشم دوخت تا بیدار شد و توانست جواب بدهد. برخاست. آبی به صورتش زد و آرایشش را تجدید کرد. دوباره به سالن برگشت. حالا حسابی شلوغ شده بود. صدای موزیک سالن را پر کرده بود. یک گروه وسط می ر*قصیدند.

مامان همچنان گرم صحبت با دوست قدیمیش بود. عالیه هم با کمک همکلاسیش که از اقوام داماد بود، چند دوست جدید پیدا کرده بود. مائده کمی دور چرخید. فائزه صدایش زد و باهم عکس گرفتند. چند دقیقه کنار فائزه نشست. فائزه در فرصت کمی تند تند فامیلهایش را معرفی می کرد. دخترخاله ها، دختر عمه ها و بقیه...

عده ای هم از اقوام شوهرش را معرفی کرد. مائده سعی می کرد به خاطر بسپرد، ولی واقعاً سخت بود که آن همه اسم و سِمَت را حفظ کند. از قبل فقط خاله فرشته که کوچکترین خاله ی فؤاد بود و او را یک بار خانه ی فروغ جون دیده بود، می شناخت. چند نفری را هم همین خاله فرشته معرفی کرد.

وقت شام فؤاد چندین بار زنگ زد تا بالاخره دلمه ها به سلامت سر میزها رسیدند و همه ی علاقمندان هم کلی تعریف کردند ولی مائده کلی از فروغ جون خواهش کرد که او را معرفی نکنند! وقت کیک بریدن هم همین درخواست را کرد. خیلی خسته بود و دلش می خواست مدتی استراحت کند.