




تقه ی محکمی که به در اتاقم خورد از خواب بیدارم کرد. روی تخت نیم غلتی زدم با صدایی گرفته پرسیدم: بله؟
_: وقت داروهاته.
به سنگینی برخاستم. کمی سر و وضعم را مرتب کردم و در را گشودم. آقای رئوفی با یک لیوان آب و یک کپسول و یک قرص دم در بود.
خواب آلوده سلام کردم. با تبسم نامحسوسی جوابم را داد. قرصها را گرفتم و با آب بلعیدم.
آقای رئوفی گفت: اگه لباستو عوض کنی می تونی بیای صبحانه یا نهار هم بخوری.
از فکر حرص خوردن آقای رئوفی از سر و وضعم خنده ام گرفت. نگاهی به سر تا پایم انداختم. بلوز بنفش و شلوار جین. خیلی هم بد نبود! روسری را هم دور سرم پیچیده بودم تا حسابی گرم شوم.
به هر حال به اتاق برگشتم و بعد از عوض کردن لباسهایم بیرون آمدم. نگاهی به ساعت انداختم. سوتی کشیدم و گفتم: دوازده و نیم؟ فکر کردم حدود یازده باشه!
_: حالا صبحانه می خوای یا نهار؟
روی مبل نشستم و متفکرانه گفتم: گشنم نیست...
آقای رئوفی یک ابرویش را بالا برد و گفت: دارم واقعاً نگرانت میشم. مطمئنی هیچی نمی خوای؟
خواب آلود پوزخندی زدم و پرسیدم: من که خواب ندیدم نه؟
_: در چه مورد؟
_: مجید واقعاً عاشق اون دختره شده؟
_: تو اینطور گفتی.
_: آره یه چیزایی یادم میاد. دقیق نه... چی می گفت؟
_: فقط گفتی دختره به خاطر مجید خودکشی کرده بود.
_: جدی؟ من اینو گفتم؟ اصلاً یادم نمیاد. خدایا چقدر گیجم!!
_: به مسکّن عادت نداری.
آهی کشیدم و سری به تایید تکان دادم. بعد پرسیدم: میشه برم بیرون یه کم قدم بزنم؟ دلم می خواد یه بادی به صورتم بخوره بلکه بیدار شم.
_: تو تازه از زیر تب در اومدی.
_: فقط یه ذره... باید برم. حالم بده.
_: باشه. آماده شو بریم.
_: شما مجبور نیستین همراهیم کنین.
_: من مجبورم همراهیت کنم. روز سلامتیت چقدر قابل اطمینان بودی که حالا با این گیجیت!
پوزخندی زدم و گفتم: شما خیلی به من روحیه میدین.
_: می دونم.
آماده شدم. لباس گرم به علاوه کتی که آقای رئوفی خریده بود با کلاه و کفش و بالاخره از اتاق بیرون آمدم. آقای رئوفی با آن پالتوی کرم جذابش دم در ایستاده بود.
دستپاچه و خندان گفتم: ببخشین معطلتون کردم.
_: خواهش می کنم.
از متل بیرون آمدیم و در طول خیابان کوهستانی به طرف بالا رفتیم. زنی داشت نان محلی که به آن کشتا می گفتند می پخت. آقای رئوفی پرسید: نون می خوری؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه. میل ندارم.
_: از وقتی بیدار شدی هیچی نخوردی.
دستهایم را توی جیبهایم فرو بردم و غرق فکر پرسیدم: چرا مجید دوستم نداره؟
_: دوری فراموشی میاره.
_: هیچوقت به این که از دل برود هر آن که از دیده برفت اعتقاد نداشتم.
_: بعضی چیزا جبر زمانه است.
_: به جبر زمانه هم اعتقادی ندارم.
_: گفتنش خوشایند نیست. ولی مجید واقعاً اون قهرمانی که تو تصور می کردی نیست.
_: چرا نیست؟ چرا عوض شده؟
_: هیچوقت نبوده. اون صرفاً همبازی خوبی بوده.
آهی کشیدم و با حرکت سر تایید کردم. آرام پرسیدم: حالا چی میشه؟
_: نمی دونم.
_: مجبورم با اصلان عروسی کنم؟
_: نه مجبور نیستی.
_: پس چکار کنم؟ پسر ناپدریم تو خونمونه.
_: هوم... نمی دونم... آش می خوری؟
_: نه هیچی نمی خوام.
_: یه چیزی بخور. ضعف می کنی.
_: فکر می کردم خوشحال میشین اگر بدونین من گاهیم میلی به خوردن ندارم.
_: کم چرند بگو جوجه.
پوزخندی زدم. انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. آهی کشیدم و گفتم: راستشو بگم؟ ته دلم همیشه وحشت داشتم که با مجید ازدواج کنم و خونوادش اونقدرا هم منو دوست نداشته باشن. آخه... آخه با خواهرش همیشه دعوامون میشد. برادر کوچیکشم خیلی لوس بود.
آقای رئوفی خنده اش را فرو خورد و برای این که من نبینم با پشت انگشت کمی بینیش را خاراند.
خندیدم. خیلی خوشحال نبودم اما آنطور که انتظار داشتم هم ناراحت نبودم. شاید هم اثر مسکّن بود که هنوز گیج بودم. انگار دنیا را از درون یک حباب بلوری می دیدم.
صدایی از بیرون حباب توجهم را جلب کردم. داشت ملتمسانه می گفت: مجید خواهش می کنم. اگه نیای خواستگاری...
سیخ شدم و نگاهی به کوچه ی باریکی که کنارم بود، انداختم. نزدیکتر شدم و سر کوچه طوری که دیده نشوم پناه گرفتم. آقای رئوفی به سردی گفت: خیلی کار زشتیه که گوش وایمیستی.
زمزمه کردم: اگه منو ببینه...
_: مثلاً چی میشه؟
ناگهان فکر کردم: واقعاً چی میشه؟
پس وارد کوچه شدم. آقای رئوفی پرسید: کجا میری؟
_: میرم ببینم چی میشه.
_: خیلی خلی جوجو.
و بی حوصله دنبالم آمد. چند قدم بعد آن دختر... اسمش را به خاطر نمی آوردم... ولی خودش بود. قیافه اش را نمی دانم ولی مچ دستش چسب داشت. این یکی را با اطمینان به خاطر داشتم. سر بلند کردم. مجید کنارش ایستاده بود. قیافه اش تغییر به خصوصی نکرده بود. لاغر و دیلاق بالا رفته بود. متحیر به من نگاه کرد. بی تفاوت نگاهش کردم. داشتم به عشق فکر می کردم. اما نه دلم می لرزید نه هیجانی داشتم. حتی به دنبال مختصر هیجانی از دیدن همبازی قدیمیم بعد از هفت سال گشتم که نبود.
اینقدر که خمیازه ام گرفت! سرم را کمی خم کردم و دهانم را با دست پوشاندم.
مجید قدمی به طرفم برداشت و با تعجب پرسید: جواهر خودتی؟
فریبا... آه اسمش را به خاطر آوردم. جیغ جیغ کنان پرسید: تو این دختر رو می شناسی؟ همونیه که دیشب تو درمونگاه بود.
پوزخندی تمسخرآمیز زدم و پرسیدم: پیغوم منو بهش رسوندی؟
مجید با تردید نگاهی به فریبا انداخت و گفت: نه چیزی نگفت. چی گفته بودی؟
_: گفتم خیلی بی غیرتی که نمیری خواستگاریش و پای عواقبش وایسی. شایدم صرفاً... هوم. فقط عاشق نیستی.
_: چی داری میگی دیوونه؟ تو از عاشقی چی میدونی؟ تو هنوزم همون بچه ی شرور قدیمی هستی. این سر و وضع چیه برای خودت درست کردی؟ فکر کردی خیلی خوش تیپی که مثل پسرا لباس پوشیدی؟ هان؟!
تکانی خوردم. سری به نفی تکان دادم و گفتم: به خاطر خوش تیپی نبود. می خواستم شناخته نشم.
_: برای چی؟ چه غلطی داشتی می کردی؟
_: فکر نمی کنم به تو مربوط باشه.
_: عشق و عاشقی منم هیچ ربطی به تو نداره.
_: نه به من ربطی نداره. ولی... ولی خیلی احمقانه است که این به خاطر تو رگشو می زنه و تو هیچ کاری به خاطر اون نمی کنی.
نیم نگاهی به فریبا انداختم و گفتم: البته من به خاطر هیچ کس حاضر نیستم رگمو بزنم. ترجیح میدم مبارزه کنم.
فریبا با عصبانیت گفت: ولی تو مبارزه نکردی. فرار کردی. خودت گفتی.
مجید ابروهایش را با تمسخر بالا برد. نگاهی به آقای رئوفی که در سکوت منتظر تمام شدن بحث ما بود، انداخت و گفت: به به که فرار کردی! با این آقا؟ خوش تیپم هست! چه خوب! همسایه ی ما رو باش. کارش به کجا کشیده...
به یک ثانیه هم نکشید. آقای رئوفی یقه اش را گرفت؛ او را مثل پر کاه بلند کرد و به دیوار کوبید. با لحنی بُرّنده گفت: حرف دهنتو بفهم. یه بار دیگه به همسر من توهین کنی، بلایی به روزگارت میارم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی.
_: من... من فکر نمی کردم شما ازدواج کرده باشین.
_: مهر ازدواج رو توی شناسنامه می زنن نه پیشونی!
_: باشه باشه... من غلط کردم. ولم کنین.
آقای رئوفی بالاخره رهایش کرد. مجید پیراهنش را صاف کرد و در حالی که یک پلکش با حالتی عصبی تند تند می پرید، پرسید: پس... پس چرا گفتی فرار کردی؟ این لباسا چیه؟
فریبا هم عصبی گفت: تازه دیشب می گفتی داییته.
ناراحت به طرف آقای رئوفی برگشتم. بیشتر از خودم، نگران توهینی که به او شده بود، بودم. بعد رو به مجید کردم و گفتم: این لباسا رو محض تفریح پوشیدم. تو می دونی که همیشه تو بازیها دوست داشتم پسر باشم. و برای اولین بار این لباسا رو پوشیدم و موهامو کوتاه کردم. نه برای همیشه. فقط یه بار... برای تفریح.
با تمسخر از آقای رئوفی پرسید: اون وقت شمام اجازه دادین؟
آقای رئوفی سرد و جدی گفت: از نظر من یک بار اونم برای تفریح ایرادی نداره.
فریبا دوباره پرسید: چرا گفتی داییمه؟
آقای رئوفی گفت: چون ما هنوز عقدمونو محضری نکردیم. لازم بود به این سفر بیایم برای کاری که همین اطراف داریم.
مجید پرسید: مثلاً چه کاری؟
_: فکر نمی کنم لازم باشه به تو توضیح بدم. ولی به هر حال مرحوم پدر جواهر این اطراف ملکی داشته، که برای فروشش اومدیم.
قوه ی تخیلم را باز یافتم و گفتم: آره. بابام این طرفا یه زمین داشته. تا وقتی خودش زنده بود یه ذره درآمد از این زمین داشتیم. ولی از وقتی از دنیا رفته... دیگه کسی نیست بهش برسه و همینطور بایر افتاده. حالا دیگه گفتیم بفروشیمش. در مورد فرارم دیشب تب داشتم هذیون می گفتم که می خوام فرار کنم و اینا. آخه من همش به شوخی دارم تهدید می کنم که زمین رو که فروختیم، من پولا رو برمی دارم و فرار می کنم. نمی ذارم هیچی به مامانم و برادرم برسه.
آقای رئوفی چرخید و گفت: بسه دیگه. بریم.
نگاه دیگری به مجید و فریبا انداختم. با تاسف سری تکون دادم و گفتم: بهم خیلی میاین.
فریبا با شوق گفت: واقعاً؟! متشکرم.
چند قدم که دور شدیم، به آقای رئوفی گفتم: هر دوشون خیلی احمقن.
سری به تایید تکان داد. عطسه ای کردم. توی جیبهایم دنبال دستمال گشتم. قبل از عطسه ی بعدی پرسیدم: دستمال دارین؟
یک بسته دستمال جیبی به طرفم گرفت و پرسید: نهار می خوری؟
چند بار عطسه زدم تا بالاخره در حالی که داشتم با دستمال دماغم را از جا می کندم، گفتم: نه... سیرم. شما منتظر من نشین. بخورین.
_: من نگران خودم نیستم. ولی دارم فکر می کنم از دکتر درمونگاه بپرسم این قرصای اشتها کور کن چی بودن؟
_: آره می تونیم به جای قرص لاغری به مردم بفروشیمشون.
خندید و گفت: آره.
_: راستی اگه اون زمین بابام واقعی بود چه خوب میشد ها! الان یه پولی گیرم میومد می زدم به چاک دیگه آویزون شما نبودم.
نفس عمیقی کشید. چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: اون زمین واقعیه جوجه. یه جایی اطراف رامسره. من با وکالتی که از مامانت دارم داشتم میومدم که بفروشمش.
با گیجی گفتم: شوخی می کنین.
_: نه شوخی نمی کنم. حتی به مامانت گفتم که جواهر رو همرام می برم که به عنوان یکی از وراث قانونی حضور داشته باشه و اسناد رو امضاء کنه.
ناباورانه خندیدم و گفتم: شمام کنار من حسابی چاخان شدین ها!
_: جوجه الان که خودمونیم. به کی دروغ بگم؟ سندش تو چمدونمه. نشونت میدم.
_: لابد راست میگین. چشماتون الان فقط مهربونه. شوخ نیست. ولی من گیجم. آخه چطور ممکنه؟ ما اگه همچو زمینی داشتیم که وضعمون به از این بود.
_: حالا همچو زمینی هم نیست! یه تکه زمین کوچیک کشاورزیه که یه تا حالا اجاره بوده. حالام مامانت تصمیم گرفته بفروشه و خرج جهاز تو و دانشگاه جاوید بکنه.
_: مگه زمین کشاورزی رو هم اجاره می کنن؟
_: آره. سر یه مبلغی توافق می کنن و کشاورز سالیانه اون مبلغ رو به صاحب زمین میده. هرچی بقیش بود برای خودش برمیداره. حالا همون کشاورز می خواد زمین رو بخره. منم قرار شد بیام بفروشم.
_: یعنی مامان می دونه من با شمام؟
_: آره. وقتی محو جمال اون دزده بودی بهش تلفن زدم.
متفکرانه گفتم: قبلشم اس ام اس زدین.
_: نمی تونستم بذارم نگران بمونه.
_: عروسی چی شد؟
_: انتظار داشتی چی بشه؟
_: مامان خیلی ناراحت شد؟
_: خوشبختی تو براش از همه چی مهمتره.
سری تکان دادم و آهی کشیدم. با بغض گفتم: دلم براش تنگ شده.
موبایلش را در آورد و پرسید: زنگ بزنم؟
_: نه نه... الان باهاش حرف بزنم گریه ام می گیره. نه. باشه بعد...
دستهایش را توی جیبهای پالتویش فرو برد و گفت: هرطور میلته.
برگشتیم متل. وسایلمان را جمع کردیم و راه افتادیم. آقای رئوفی برای صبح روز بعد، با خریدار زمین توی رامسر قرار داشت.
تازه راه افتاده بودیم. آقای رئوفی برای خودش شعری را زمزمه می کرد. من هم به پشتی تکیه داده بودم و فکر می کردم. به تمام این راه و تفکراتم و آقای رئوفی و بالاخره مجید. مجید... مجید واقعاً خیلی با تصوراتم فرق داشت. انگار توی بچگیهایمان مانده بود. شاید هم من توی تصوراتم مانده بودم. هنوز خودم را آن کودک شر و شیطان می دیدم که همبازی مجید بود و توی خانه ی عمه جان هم جوجه ی آقای رئوفی!
از گوشه ی چشم نگاهش کردم. با تبسم نگاهم کرد. نمی شنیدم چه می خواند. دوباره رو گرداندم.
در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده بودم فکر کردم: اون احمق به آقای رئوفی توهین کرد. گفت من با آقای رئوفی فرار کردم. نفرت انگیزه! حالا من هیچی! آقای رئوفی؟!!! مرد از این بزرگوارتر و قابل اعتمادتر؟!! اون که تو این راهی که فقط به خاطر حمایت از من همراهم بود، این همه زحمت کشید و از من مراقبت کرد؟!!
دلم می خواست مجید را با دستهای خودم خفه کنم. با حرص نفسم را بیرون دادم و راست نشستم.
آقای رئوفی متبسم پرسید: چی شده؟
_: از مجید متنفرم!
_: بهش فکر نکن.
با اصرار گفتم: خیلی ازش بدم میاد.
_: فراموشش کن.
_: به شما توهین کرد! می خوام بکشمش!
_: آروم باش جواهر. بسه.
با عصبانیت به طرفش چرخیدم. چشمهایم خیس بودند.
بازهم لبخند زد و با ملایمت بیشتری گفت: آروم باش.
صورتم را پوشاندم و گفتم: مجبور شدین بهش بگین من زنتونم. وای دارم از خجالت آب میشم.
_: این که زن من باشی خجالت آوره؟
دستهایم را پایین آوردم. اشکهایم تمام صورتم را شسته بودند. با بغض گفتم: احمقانه است.
_: متاسفم که اینطوری فکر می کنی. آخه من واقعاً می خواستم ازت خواستگاری کنم.
جیغ جیغ کنان گفتم: چی دارین میگین؟
_: دارم میگم می خوام باهات ازدواج کنم. اتفاقاً امروز با مامانتم دربارش صحبت کردم. مخالفتی نداشت.
با تمسخری عصبی گفتم: حتماً خیلیم خوشحال شد.
مغرورانه سری تکان داد و گفت: گمونم همینطور باشه.
تقریباً داد زدم: ولی شما منو دوست ندارین.
_: یواش! ... تو مگه از دل من خبر داری؟
_: از دلتون نه. ولی از سلیقتون به قدر کافی و وافی خبر دارم. محاله بتونین با یه بچه ی وحشی کنار بیاین. غیر ممکنه که دوستم داشته باشین. به خاطر حرف مردم می خواین باهام ازدواج کنین. چون ممکنه خیلیا از جمله ناپدریم بدونن که من با شما بودم. برای این که آبرومو بخرین می خواین این کار رو بکنین. برای این که به طرز نفرت انگیزی احساس مسئولیت می کنین. برای این که وکیل مامانمین. برای این که به مامانم و به خودتون گفتین تا آخرش مراقبم خواهید بود. ولی شما مجبور نیستین. من اجازه نمیدم این کارو بکنین. شما حقتونه که خوشبخت بشین.
ترمز کرد و کنار زد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. کنار آبشار قشنگی بودیم. به طرفم برگشت و گفت: اشتباه می کنی.
در حالی که اشک می ریختم سری به نفی تکان دادم و گفتم: نه. هرچی اشتباه بوده تا اینجا کردم. ولی این یکی رو مطمئنم که درست فهمیدم.
از ماشین پیاده شدم. او هم پیاده شد و ماشین را دور زد. برف نرم نرم می بارید و هوا خیلی سرد بود. کنارم ایستاد و گفت: سوار شو. سرده.
_: حقمه همین جا ولم کنین. هیچ کس به اندازه ی من براتون دردسر درست نکرده نه؟
_: معمولاً عزیزترین کسان آدم بیشترین دردسر رو برای آدم دارن. اونم به خاطر شدت نگرانی و حساسیته که آدم نسبت به اون شخص داره. مثل مادر و فرزند.
دماغم را بالا کشیدم و گفتم: مثل مادر و فرزند. مثل مامانم که الان نگرانمه. چقدر تا حالا اذیتش کردم.
_: پس میشه به مادرت رحم کنی، لجبازی رو کنار بذاری و درخواست منو قبول کنی؟
به طرفش برگشتم و گفتم: نه... نه آقای رئوفی. اصرار نکنین. من نمی مونم خونه. میرم پیش مامان بزرگم. قول میدم دیگه مامانمو اذیت نکنم. شما رو هم همینطور. بذارین این قصه همینجا تموم بشه.
_: ببینم تو هیچ وقت به ذهنتم خطور نکرده که ممکنه من دوستت داشته باشم؟
رو گرداندم. در حالی که سوار ماشین می شدم گفتم: خواهش می کنم تمومش کنین. شما منو دوست ندارین. فقط به طرز فجیعی جوانمرد هستین. من نمی خوام خودتونو فدا کنین.
سوار شد. در حالی که ماشین را روشن می کرد، آهی کشید و گفت: شایدم این تویی که منو دوست نداری.
با عصبانیت گفتم: چی دارین میگین؟ مگه میشه شما رو دوست نداشت؟ شما که اینقدر جوانمرد و بزرگوارین؟
با بی حوصلگی گفت: خیلی شلوغش کردی. من یه آدم معمولیم. تازه یه بار گفتی هزار سالمه! بهت حق میدم اگه نخوای با یه پیرمرد ازدواج کنی.
کلافه و ناامید خودم را به پشتی صندلی کوبیدم و گفتم: چی دارین میگین؟
لبخندی زد و گفت: کمربندتو ببند.
در حالی که کمربندم را با حرص می کشیدم، گفتم: می بینین؟ من یه بچه ام که صبح تا شب باید بهش یادآوری کنین که لباسشو درست کنه، دماغشو پاک کنه، کفشاشو درست بپوشه و کمربندشم ببنده.
خندید و گفت: و من عاشق این بچه ام.
حوصله ام سر رفته بود. حتی یک کلمه از این حرفهایش را باور نمی کردم. دستم را زیر کلاهم فرو بردم، موهایم را چنگ زدم و از پنجره به بیرون چشم دوختم.
با خوش خلقی گفت: تو گشنته، اعصاب نداری.
جوابش را ندادم. همچنان هق هق می کردم. با کف دست اشکهایم را پاک کردم. با ملایمت گفت: دستمالم هست.
_: می دونم. اصلاً می خوام با آستینم اشکامو پاک کنم. با آستین کت اهدایی شما.
تبسمی کرد و چیزی نگفت. بقیه ی راه در سکوت گذشت.
رامسر جلوی یک رستوران توقف کرد و گفت: پیاده شو.
_: چه گرسنه چه سیر... با شما ازدواج نمی کنم.
_: باشه. پیاده شو.
پیاده شدم و باهم وارد رستوران شدیم. منو را جلویم گذاشت و پرسید: چی می خوری؟
_: کوفت.
منو را به طرف خودش برگرداند و خیلی جدی گفت: ندارن. بذار خیلی عاشقانه دو تا غذای یه جور سفارش بدم. سبزی پلو با ماهی سوخاری چطوره؟
جواب ندادم. او هم همان را سفارش داد. غرق فکر بودم. مخم داشت می ترکید. حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرده بود که کسی ممکن است درباره ی آقای رئوفی فکر بدی بکند. مشتم را یواش روی میز کوبیدم.
آقای رئوفی گفت: بسه دیگه. آروم باش.
_: می خوام مجید رو بکشم.
_: عدد این حرفا نیست. ولش کن. یه نفس عمیق بکش.
به سختی نفس کشیدم. نگاهم که به نگاهش رسید، اشکم باز چکید. سر بزیر انداختم و گفتم: شما نباید این کار رو بکنین. نمیذارم بدبخت بشین.
_: نگران نباش. من مراقبم که بدبخت نشم.
_: اما شما...
پیش خدمت بشقابهای غذا را روی میز گذاشت. آقای رئوفی گفت: هیس. نهارتو بخور. این بحث رو بعداً ادامه میدیم. الان فراموشش کن. یه کم زیتون پرورده بردار.
بوی ماهی سرخ کرده شامه ام را پر کرد. لبخند تلخی زدم. واقعاً گرسنه بودم. بشقاب را پیش کشیدم و لقمه ای خوردم.


_: جوجه؟ جوجه بیدار شو. خواب دیدی. جواهر؟
چراغ را روشن کرد. چشمهایم را مالیدم و عصبانی گفتم: من که خواب نبودم. چی دارین میگین؟
با تعجب پرسید: پس چی شده؟ چرا داد می زدی؟
نشستم. لحاف را دورم پیچیدم و در حالی که دندانهایم از سرما بهم می خورد، گفتم: من داد نزدم. من اصلاً خواب نبودم.
چشمش به لباسهای من افتاد و گفت: اوه خدای من! دیگه چیزی نبود بپوشی؟! می خوای لباسای منم بپوش!
با بیچارگی نالیدم: نه. ولی میشه یه پتوی اضافه برام بگیرین؟ دارم از سرما میمیرم.
_: پاشو بریم درمونگاه. تب داری.
_: من نمی تونم از جام تکون بخورم.
_: منم نمی تونم کولت کنم. پس بهتره خودت از جات بلند شی.
_: نمی خوام برم درمونگاه. من فقط یه پتو می خوام.
_: کوچولوی لجباز بهت میگم پاشو بگو چشم. نمی خوام جنازتو تحویل مادرت بدم.
لرزان نالیدم: شما که نباید منو تحویل مامانم بدین. مجید رو پیدا کنم رفع زحمت می کنم.
با اخم گفت: حالا هرچی. پاشو بریم.
به زحمت برخاستم و گفتم: آمپول نمی زنم.
_: با اون کولی بازی ای که تو دیشب در آوردی، نه... خودم سفارش می کنم بهت آمپول نده. امشب اصلاً حالشو ندارم.
_: اوه مرسی! پس میام.
به سختی از جایم برخاستم. هرچه میشد پوشیده بودم. دو سه تا بلوز و پولور و کتی که آقای رئوفی خریده بود و کاپشنم! همینطور هم کلاه بافتنی هم روسری و هم کلاهی که آقای رئوفی خریده بود.
آقای رئوفی نگاهی به سر و وضعم انداخت و پرسید: تو چرا نمیری برای مسابقه ی ملکه ی زیبایی ثبت نام کنی؟
نگاهی به صورت سرخ و ملتهبم توی آینه انداختم و گفتم: چون همون اول میگن احتیاجی نیست شرکت کنی. مدال امسال مال تو. بعد بقیه غصه می خورن. می دونین که!
_: تو مریضی هم از زبون کم نمیاری. بشین تو هال، من لباس عوض کنم بریم. نخوابی ها! دیگه نمی تونم بیدارت کنم.
کشان کشان خودم را به هال رساندم. داشتم هنوز می لرزیدم که آقای رئوفی از کت پیژامه به کت شلوار تغییر لباس داد و در حالی که پالتوی شیکش را می پوشید، از اتاق بیرون آمد و گفت: بریم.
نالیدم: سردمه...
_: پاشو. اگه یه کمی از این لباسا کم کنی زودتر تبت میاد پایین.
_: وای نه. حرفشم نزنین.
باهم بیرون رفتیم. آقای رئوفی از رسپشن آدرس درمانگاه را پرسید و راه افتادیم. کمی بعد جلوی درمانگاه پیاده شدیم. دکتر جوانش را از خواب پراندیم که حسابی اخلاقش عسلی شد! شاید هم خودش ذاتاً خوش اخلاق بود؛ یا این که از قیافه ی شال و کلاه پیچ من خوشش نیامد. هرچه بود اصلاً دلش نمی خواست مرا معاینه کند یا نسخه ای برایم بپیچد. هر جمله ای که می گفتیم یک غری میزد.
اول که کلی دعوا کرد که با این تب چرا اینقدر لباس پوشیده ام؛ و مجبورم کرد با یک لا بلوز و شلوار و روسری بنشینم. داشتم از سرما می مردم و به این فکر می کردم که چرا وقتی آقای رئوفی با آن ملایمت تذکر داد که کمتر بپوشم به حرفش گوش نکردم!
بعد گیر داده بود که چه نسبتی باهم داریم. آقای رئوفی گفت که داییم است. اما دکتر دست برنمی داشت. تا این که آقای رئوفی با آن لحن سرد و خطرناکش پرسید: ببخشید آقا شما پزشکین یا مفتش؟ خواهرزاده ی من داره تو تب می سوزه. به کارتون برسین لطفاً.
دکتر غر و لندی کرد و به طرف من برگشت. با اخم گفت: برو رو تخت دراز بکش.
به زحمت برخاستم و روی تخت دراز کشیدم. گوش و گلویم را معاینه کرد و گفت: لوزه هاش متورمه. یه آمپول امشب بهش می زنم، یکی هم فردا، بعدیش...
نالیدم: نه... آقای دایی بهش بگین نه...
آقای رئوفی دستش را روی تخت، بالای سرم گذاشت و از دکتر پرسید: میشه با آنتی بیوتیک خوردنی درمانش کرد؟
دکتر با تمسخر به من نگاه کرد و گفت: وای چه تی تیش! از آمپول می ترسه؟ بچه نازنازی واسه چی با مامانت نیومدی؟
آقای رئوفی گفت: آقای دکتر... خواهش می کنم.
نگفت مردک احمق مؤدب باش؛ ولی لحنش همان معنی را می داد! دکتر نیم نگاهی به او انداخت و عصبانی گفت: با کپسول خیلی ضعیف تر میشه و مریضیش بیشتر طول می کشه. دیگه خود دانید.
ملتمسانه گفتم: اشکال نداره. پای خودم. کپسول بدین.
آقای رئوفی هم گفت: کپسول بدین.
داروخانه اش هم همانجا بود. داروها را برداشت و با یک لیوان آب روی میز گذاشت. با همان لحن طلبکارش گفت: یکیشو الان بخور. مسکّن هم بخور تبت بیاد پایین.
آقای رئوفی داروها را گرفت و بعد از این که دو تا از ورقها را باز کرد، مسکّن و آنتی بیوتیک را دستم داد. نگاهی به بسته ی توی دستش انداختم و با خنده ای بی رمق پرسیدم: چرا کپسولاش فضایین؟
آقای رئوفی ابرویی بالا برد و پرسید: فضایی؟
_: جلدش همچین آلمینیوم براقه، انگار رباته!
پوزخندی زد و گفت: چی بگم.
دکتر گفت: قرصاتو خوردی مرخصی.
از جا برخاستم. سرم گیج رفت و نزدیک بود زمین بخورم که آقای رئوفی زیر بغلم را گرفت و گفت: دراز بکش.
دکتر گفت: اینجا نه. ببرینش تو اتاق بیماران. آقا شما نمونی تو اتاق.
تلوتلو خوران به تنها اتاق بیماران رفتم. یک دختر جوان روی تخت دراز کشیده بود و توی دستش سرم داشت. سلام کردم، بیحال جوابم را داد.
آقای رئوفی رو به در، طوری که کاملاً در دیدم باشد، روی صندلی نشست.
چراغ اتاق کم نور بود اما من خوابم نمی برد. تختش خیلی ناراحت بود. نگاهی به دختر کناری انداختم و پرسیدم: تو برای چی اینجایی؟
مچ چسب خورده اش را نشان داد و گفت: به خاطر عشقم.
_: چیکار کرده که می خواستی خودتو بکشی؟!!
_: هیچی. هیچ کاری نکرد. اومدن خواستگاریم، وایساد نگاه کرد. قرار بود فردا عقدم باشه.
کمی حساب کتاب کردم و گفتم: عقد منم همین روزا بود. گمونم پس فردا!
با تعجب پرسید: تو هم می خواستی خودتو بکشی؟
_: اوه نه بابا اینقدرا دیوونه نیستم! من فرار کردم!
دختر با بغض گفت: ولی من که نمی تونستم فرار کنم. تازه کجا برم؟ بهشتم بدون عشقم جهنمه!
متفکرانه گفتم: این خیلی قشنگ و رمانتیکه. ولی مطمئنی که اون عشقی که به خاطرش رگتو زدی، ارزش این فداکاری رو داره؟ اون که حتی حاضر نشد بیاد خواستگاریت؟
_: موضوع این نیست. اون واقعاً عاشقمه. ولی از بابام می ترسه. خب بابام واقعاً ترسم داره. می تونه کله پاش کنه.
لب برچیدم و پرسیدم: بابات هرکوله؟ راستی اسم خودت چیه؟
_: اسمم فریباس. بابامم نه... می دونی... بابام خیلی مهربونه. خیلی دوستم داره. ولی اگه بفهمه عاشق مجیدم منو می کشه.
روی تخت نشستم و پرسیدم: عاشق کی؟
_: عاشق مجید.
آب دهانم را به سختی قورت دادم و سعی کردم حالت صورتم عوض نشود. با تردید پرسیدم: این عاشق سینه چاکت... چند سالشه؟
فریبا نگاهی آرزومند به سقف انداخت. آهی کشید و گفت: نوزده سالشه. یکی از مشکلات منم همینه. بابام میگه بچه است. تو نونوایی کار می کنه. به نظر من یه کار خیلی شرافتمنده. ولی به نظر بابام خوب نیست. چون پولدار نیست.
نفسم را به آرامی بیرون دادم. حتماً اشتباه می کردم. مجیدِ من خیلی درسخوان بود. محال بود درسش را ادامه نداده باشد.
فریبا شروع به تعریف کردن از مجید کرد. اول از قد و بالا و جوانمردی اش می گفت، بعد هم فامیل و پدر و مادر و خواهر و برادرش. اسم همه را برد. خودش بود! کم کم می خواستم گوشهایم را بگیرم و بخواهم دیگر چیزی نگوید. اما مگر ول می کرد؟ تازه یک گوش شنوا پیدا کرده بود و دلش می خواست تا خود صبح حرف بزند!
از مجید می گفت و از تمام روزهای عاشقی اش و من کم کم شک می کردم که عشقش مجیدیست که من به دنبالش هزار و پانصد کیلومتر راه آمده ام! از بس که رفتارهای هر دوشان احمقانه و منفعل بود! هر دو نشسته بودند و دست رو دست گذاشته بودند، بلکه آسمان سوراخ شود و یک ناجی از آن بالا پایین بیفتد و آن دو بهم برسند! مهمترین حرکتی که تا بحال انجام داده بودند، همین خودکشی فریباخانم بود!
اه! حوصله ام سر رفت. داشت حالم از مجید بهم می خورد. مرد هم اینقدر بی جربزه؟!!
هنوز یک ساعت نشده بود که از جایم برخاستم و گفتم: وسط کلامت معذرت می خوام. من باید برم هتل. آقای داییم خسته شدن رو این صندلیهای سفت. از قول من به اون آقا مجیدت بگو مردونگی عزیزم میمیرم برات نیست. اگه دوستت داره مثل آدم بیاد خواستگاری و پای عواقبشم وایسه.
_: تو خیلی بیرحمی! چطور دلت میاد درباره ی مجید اینجوری حرف بزنی؟ مجید خیلی پاک و مهربونه. اگه بابام اذیتش کنه من میمیرم.
نگاهی به چسب روی دستش انداختم و گفتم: آره می بینم که پیش دستی کردی. شب بخیر.
فریبا نالید: ممنون که به حرفام گوش دادی.
از اتاق بیرون آمدم. آقای رئوفی جلو آمد و پرسید: بهتری؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی بهترم! اصلاً عجیب خوبم!
باهم از درمانگاه بیرون آمدیم. پرسیدم: شنیدین دختره هم اتاقیم چی میگفت؟
در حالی که درهای ماشین را باز می کرد، گفت: نه. فاصله زیاد بود، منم گوش نمی دادم.
_: یکسره حرف میزد!
_: آره اینو متوجه شدم. چه کرده بود این مسکّن که تو اصلاً حرف نمی زدی!
خندیدم و گفتم: نخیر. حرفاش قوی تر از مسکّن بود.
_: اوه پس هیپنوتیزمت کرد!
پشت فرمان نشست. کمربندش را بست و با لبخند نگاهم کرد.
دلخور گفتم: نخیر هیپنوتیزمم نکرد. می گفت...
اما وقتی نگاهم به آن لبخند گرم رسید، دلخوری را فراموش کرد. رو گرداندم. در حالی که از پنجره بیرون را نگاه می کردم، گفتم: احمقانه بود. خیلی احمقانه. به خاطر مجید رگشو زده بود.
_: به خاطر مجید؟!
نگاهش کردم و متفکرانه گفتم: آره به خاطر مجید. همبازی بچگیهام. مسخره نیست؟
_: نمی دونم. امیدوارم دلت خیلی نشکسته باشه.
_: شما از اولشم می دونستین.
_: چی رو می دونستم؟
_: این که همه چی مسخره بازیه.
_: هیچکس از آینده خبر نداره. منم همینطور.
_: ولی هربار حرفش میشد یه جوری نگام می کردین که انگار می دونین محاله بهش برسم. حتی نذاشتین تنها بیام اینجا.
_: فکرشو بکن اگه تنها اومده بودی... اونم دیروز که جاده بسته بود.
_: لطف کردین که باهام اومدین. خیلی بهم لطف کردین.
_: میشه تمومش کنی؟ امشب رو خوب استراحت کن. فردا باید برگردیم.
آهی کشیدم و بقیه ی راه را سکوت کردم. تقریباً خواب بودم. به زحمت خودم را به اتاقم رساندم و بیهوش روی تخت افتادم.
آقای رئوفی به لباسهای تا شده ی کنار اتاق اشاره کرد و گفت: لباسات شسته شدن. جمع کن بریم.
_: اوه مرسی!
_: خواهش می کنم. ولی من نشُستم.
با خنده ای از ته دل گفتم: نه واقعاً تصور کنین آقای رئوفی در حال لباس شستن! جای آقابهروز خالی یه دل سیر بهتون بخنده!
آقای رئوفی در حالی که به زور خنده اش را جمع و جور می کرد، گفت: میشه بسه؟ ظهر شد.
مثل فشنگ از جا پریدم و لباسهای تا شده را توی کیف چپاندم. نگاهی دور اتاق انداختم. کمی خرت و پرت مانده بود جمع کردم و زیپ کیف را بستم. از اتاق بیرون آمدم و گفتم: من حاضرم. آقای رئوفی نگاهی به سر تا پای من انداخت و پرسید: با همین لباس میای؟
با بی حوصلگی لب برچیدم و پرسیدم: از نظر شما ایرادی داره؟
_: اقلاً یقه تو صاف کن.
توی آینه نگاه کردم و سعی کردم یقه ام را صاف کنم. آقای رئوفی چند لحظه نگاهم کرد و بعد پرسید: همه چی رو برداشتی؟ چیزی جا نذاشتی؟
_: نه فکر کنم همه رو برداشتم.
_: تو حموم چیزی نداری؟
_: اوه چرا بُرسم! الان میام.
چند لحظه بعد با بُرس برگشتم. آقای رئوفی نگاهی به آن انداخت و گفت: جای شکرش باقیه که با این وسیله کمی آشنایی.
خندیدم. باهم از اتاق خارج شدیم. قبل از بسته شدن در، نگاهی به پنجره ی قشنگ اتاق انداختم و بعد راه افتادم.
توی ماشین که سوار شدیم، از ترس آقای رئوفی سریع کمربندم را بستم و لبخندی ملیح تحویلش دادم. تبسمی کرد و راه افتاد. چند لحظه در سکوت گذشت. من دوباره محو خیابانها شده بودم و آقای رئوفی هم که حرفی نمی زد.
داشتم به مجید فکر می کردم و این که وقتی مرا ببیند عکس العملش چه خواهد بود. بعد از مدتی به طرف آقای رئوفی برگشتم و پرسیدم: آقای رئوفی؟
بدون این که نگاهش را از روبرویش برگیرد، جواب داد: بله؟
_: فکر می کنین مجید هنوزم دوستم داره؟
_: نمی دونم.
_: شما یه مردین. باید بدونین. میشه آدم بعد از هفت سال عشقشو یادش بره؟
_: بستگی به آدمش داره.
_: یعنی همه ی مردا سر و ته یه کرباس نیستن؟
تبسمی کرد و گفت: نه نیستن.
با اطمینان گفتم: اگه مردهای عادی کرباس باشن، شما به یقین ابریشم خامین.
خندید و پرسید: حالا چرا ابریشم خام؟
_: شنیدم خیلی گرونه. بعد خیلیم حساسه. از اون پارچه های بشور بپوش نیست. دست بزنی خراب میشه.
خنده ی ملایمی کرد و سرش را تکان داد. دلم برای آن خنده اش غنج زد. با خوشی ادامه دادم: البته من پارچه ها رو نمی شناسم. حتماً شما از اونم بهترین.
نیم نگاهی به من انداخت و گفت: نظر لطفته. تو چی هستی اون وقت؟
_: من؟ من که پارچه نیستم. نگفتن زنها همشون سر و ته یه کرباسن یا این که همشون از یه قماشن. مربوط به مردها بود. ولی اگه لازمه تشبیه کنم خب من یه پارچه ی معمولیم که راحت بره تو ماشین لباسشویی و در بیاد و تو آفتاب و بدون اتو و اینا از ریخت نیفته.
_: یعنی من زود از ریخت میفتم؟
_: نــــــه... وای نه منظورم این بود شما خیلی باکلاسین! اصلاً بی خیال... شما اصلاً قماش نیستین. یه سؤال بپرسم؟
_: تو مگه برای سؤال کردنم اجازه می گیری؟
_: آخه این یه سؤال خصوصیه. شاید نخواین جواب بدین.
_: اگه نخوام جواب نمیدم. ربطی به پرسیدن تو نداره.
شیر شدم و با خوشی گفتم: اوه مرسی! پس می پرسم. شما چرا تا حالا ازدواج نکردین؟
_: چون هنوز همسر دلخواهمو پیدا نکردم.
_: اوه بی خیال آقای رئوفی! دختر شاه پریون مال قصه هاست. سلیقه تونو یه ذره بیارین پایین. مثلاً همون رؤیاخانم بد نبود ها!
_: تو با مهرنوش تو یه سنگرین.
_: دو روز دیگه پیر میشین دیگه هیشکی بهتون زن نمیده ها.
_: ببینم تو رو مهرنوش پُرت نکرده؟
_: نخیر مهرنوش خانم هیچی به من نگفته. موضوع به این واضحی رو که دیگه منم می فهمم. هی... نکنه دلتون یه جا گیره؟
_: دلم؟!
پوزخندی زد و دوباره چشم به روبرو دوخت. داشتیم از شهر خارج می شدیم. نگاهی به اطراف انداختم و برای چند لحظه رشته ی کلام از دستم خارج شد. بعد دوباره به موضوع مورد بحث برگشتم و گفتم: راستشو بگین. اون کیه؟ اگه به مهرنوش خانم بگین بال درمیاره.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و رو گرداند. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: خیلی خب. اصلاً شما محاله عاشق بشین. حالا چرا می زنین؟
_: من کتکت زدم؟
_: اون نگاههای خطرناکتون از صد تا کتک بدتره. خیلی خب قبول. شما فقط خیلی خیلی کمال گرا هستین. عشق و عاشقی مال بچه کوچولوهاست.
_: کم شعر و ور بگو.
_: راستی چند سالتونه؟
_: سی و سه سال.
_: اووووه!!! این که خیلیه!
نیم نگاهی به من انداخت و جوابی نداد. شانه ای بالا انداختم و گفتم: مهرنوش خانم راست میگه. الان باید بچه تون مدرسه می رفت.
_: کم کم دارم مطمئن میشم که اینا رو واقعاً مهرنوش یادت داده.
_: نه بابا مهرنوش خانم کجا بود؟ من صد ساله ندیدمش.
_: میشه درباره ی یه چیز دیگه صحبت کنی؟
_: مثلاً چی؟
_: نمی دونم. هرچی غیر از این.
_: وای یه دکه اونجاست. میشه یه دقه نگه دارین؟
ترمز کرد و در حالی که از جاده خارج میشد، پرسید: چی می خوای؟
_: گشنمه. الان میام. شما چیزی می خواین؟
_: دختر تو الان صبحونه خوردی! و نه متشکرم. من سیرم.
جلوی دکه ایستادم و با خوشی به بسته های خوراکی نگاه کردم. پفک و چیپس و یه بسته تخمه برداشتم. آقای رئوفی از پشت سرم گفت: این آشغالا رو بذار سر جاش.
چند تا بسته مغز شور برداشت و چوب شور برداشت و گفت: چیپس و پفک نخور. تخمه هم پوستش تو ماشین می ریزه. امانت مردمه، باید تمیز تحویل بدیم. بیا اینا رو بگیر. هم شوره، هم کمی سالمتر از اونا که تو برداشتی.
_: ولی من...
_: یه کمی به سلامتیت اهمیت بدی هیچ ایرادی نداره.
لب برچیدم و پرسیدم: میشه شکلاتم بردارم؟ از اونا...
_: باشه...
چند تا شکلات هم برایم گرفت. کیک و آبمیوه هم برداشتم و خلاصه یک کیسه ی بزرگ خوراکی دستم گرفتم. پرسیدم: آقا چقدر شد؟
آقای رئوفی داشت یک لیوان کاغذی نسکافه می گرفت. جرعه ای نوشید و گفت: برو تو ماشین.
_: بذارین حساب کنم میرم. آقا این نسکافه رو هم حساب کن.
_: کیفتو بذار جیبت گم میشه.
نگاهی به فروشنده انداختم و با عصبانیت گفتم: آقا چقدر شد؟ دیرمون شده. باید بریم.
با سر به آقای رئوفی اشاره کرد و گفت: آقا حساب کردن.
این بار بیشتر عصبانی شدم. با دلخوری از آقای رئوفی پرسیدم: شما حساب کردین؟
آقای رئوفی جرعه ی دیگری نوشید و پرسید: ایرادی داره؟
_: خب معلومه! سر تا پاش ایراده! پولشو خودتون میدین، بعد اجازه نمیدین من پفک بخورم. اگه میذاشتین خودم حساب کنم...
یک بسته پفک برداشت و روی دستم رها کرد. بعد سکه ای روی پیشخان گذاشت و به طرف ماشین رفت. توی راه لیوان کاغذی خالی را توی سطل زباله انداخت.
دنبالش دویدم و گفتم: من صدقه نمی خوام.
کنار در ماشین مکث کرد. چند لحظه بهم خیره شد و بعد به سردی گفت: این دفعه نشنیده می گیرم.
وای اینقدر ترسناک بود که تا نیم ساعت حتی جرأت نکردم بلند نفس بکشم! حسرت خوردن آن همه خوراکی خوشمزه هم به دلم مانده بود. کیسه را روی زمین جلوی پاهایم گذاشتم. کمربند را بستم و در سکوت به روبرو چشم دوختم. گاهی از گوشه ی چشم یواشکی نگاهش می کردم. خیلی جدی روبرویش را نگاه می کرد. داشتم متن یک عذرخواهی تر و تمیز را توی ذهنم آماده می کردم. اما نمی شد. هی توی ذهنم حرفهایم را روی کاغذ می نوشتم و هی کاغذ را مچاله می کردم و توی سطل کاغذ باطله ی زیر میز می انداختم.
بعد از نیم ساعت واقعاً کلافه شده بودم. کم مانده بود اشکم در بیاید. حرفم اینقدر بد نبود که اینطور تنبیه بشوم!
آه بلندی کشیدم و تمام آن جملات قصار یادم رفت. فقط طلبکارانه گفتم: خب معذرت می خوام خب. خیلی بدجنسین!
_: بذار عذرخواهیت از دهنت دربیاد بعد دوباره شروع کن غر زدن!
_: خب آخه خیلی بده. خفه شدم بس ساکت موندم.
_: من نگفتم ساکت شو.
_: نه ولی اون نگاهتون از صد تا فحش بدتر بود.
_: حرف تو هم همینطور. ولی فراموشش کن.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آخیش! حالا میشه آبمیوه بخورم؟
_: تو نبودی می گفتی این آب رنگیا رو دوست ندارم؟
_: چرا. ولی اون موقع یه انار تر و تازه و ترش تو دستم بود. الانم اگه داشتم دیگه نمی خوردم.
آبمیوه را باز کردم و پرسیدم: شمام می خورین؟
_: نه متشکرم.
_: بازم هست.
_: میدونم. تو بخور.
_: می ترسین سلامتیتون اوخ بشه؟
_: منم مثل بعضیا ترجیح میدم آبمیوه ی طبیعی بخورم.
_: اگه پیدا کردین به منم بدین. ولی در بیابان لنگه کفش و تو کوهستانم همین آبمیوه غنیمته.
_: تو چرا شاعر نشدی؟
_: دوست دارم شعر بگم.
با خوشی مشغول خوردن کیک و آبمیوه شدم. کم کم مناظر اطراف سبزتر و زیباتر می شدند. من هم که حس شاعریم گل کرده بود، دائم سعی می کردم شعر بگویم. آقای رئوفی مدتی تحمل کرد و بالاخره حرفش را درباره ی شاعر شدن من پس گرفت! من هم وانمود کردم بهم برخورده است و برای ترمیم روح زخم خورده ام، مشغول پفک خوردن شدم!
ساعت دو و نیم بود و من با وجود آن همه خوراکی که خورده بودم، در آرزوی نهار له له می زدم. بالاخره آقای رئوفی جلوی یک رستوران بین راهی خوشگل نگه داشت و گفت: پیاده شو.
هوا خیلی سرد و خیس بود. هر نفسی که می کشیدم احساس می کردم ریه هایم پر از خرده یخ می شوند! ولی آن ساختمان سفید سیمانی که دورش پر از گل و گیاه بود، واقعاً دیدنی و دوست داشتنی بود.
در حالی که از سرما می لرزیدم به آقای رئوفی گفتم: عجب جای خوشگلیه! میشه آدرسشو به مجید بدین؟ می خوام یه بار هوا که خوب بود بیام رو تختاش بشینم. ولی وای الان دارم از سرما میمیرم.
_: خب بیا تو. وایسادی چی رو تماشا می کنی؟
کنار آتش نشستم. یک استکان چای و به دنبال آن یک کاسه آش داغ خوردم تا کمی حالم بهتر شد. بعد آن هم یک پرس ماهی کباب با کمی سیب زمینی سرخ کرده خوردم.
آقای رئوفی که با حیرت خوردن مرا تماشا می کرد، پرسید: ببینم تو با این یه وجب هیکل، این همه غذا رو کجا جا میدی؟!
_: این همه؟ پلو که نداشت. یه ذره سیب زمینی سرخ کرده بود. ولی... خیلی می خورم؟
_: خب البته نوش جونت.
_: میشه پول نهار رو من حساب کنم؟
_: تو باز شروع کردی؟ منظور من این نبود.
آهی کشیدم و آخرین تکه ی ماهی را سر چنگال زدم و خوردم.
رفتم دستهایم را بشورم. توی آینه ی دستشویی نگاهی به صورتم انداختم و فکر کردم: حالا این همه می خورم ولی هنوزم استخونیم. البته تو خونه اینقدرا نمی خورم. یعنی مجید خوشش میاد؟ حالا همه ی اینا به کنار... بعدش آقای رئوفی کجا میره؟ چه جوری می تونم ازش تشکر کنم؟
بالاخره برگشتم و باز راه افتادیم. رامسر توقف کوتاهی کردیم و باز به راهمان ادامه دادیم. مسیر کوهستانی و پر و پیچ و خم بود. برف هم باریده بود و تمام راه سفید پوش بود. از شانس خوشم تازه جاده باز شده بود. اگر یک روز زودتر می رسیدیم، جاده بسته بود. ولی امروز راهدارها برف روبی کرده بودند و جاده ای که دو سه روز بسته مانده بود، حسابی شلوغ شده بود. مخصوصاً که زمین هنوز یخزده و خطرناک بود. راهی که به گفته ی آقای رئوفی در هوای خوب میشد بین نیم ساعت تا سه ربع ساعت با ماشین طی کرد، بیشتر از دو ساعت طول کشید. وقتی رسیدیم هوا کاملاً تاریک شده بود.
آقای رئوفی توی یک متل سؤیتی گرفت و با خستگی به اتاقهایمان رفتیم. داشتم از سرما می مردم. می لرزیدم و هرچه می پوشیدم گرم نمیشدم. چند لا لباس رویهم پوشیده بودم و زیر لحاف می لرزیدم. تنم درد می کرد و حالم خیلی بد بود. نمی دانم چی شد که آقای رئوفی به اتاقم آمد. بالای سرم خم شد. توی تاریکی فقط هیکلش را تشخیص می دادم.
وقتی بیدار شدم، قبل از این که چشمانم را باز کنم فکر کردم اینجا کجاست؟
چشم بسته لحاف و بالش نرم آکریلیک را لمس کردم. کمی فکر کردم تا به خاطر آوردم در اتاق خواب صورتی هتل هستم! البته همه ی اتاق صورتی نبود؛ ولی لحاف و ملافه ها صورتی بودند و کلی احساسات دخترانه ام راضی می کردند.
چشم باز کردم و به گچبریهای سقف خیره شدم. خوشحال کش و قوسی رفتم و بالاخره از جا برخاستم. دست و رویی صفا دادم و به اتاق نشیمن رفتم. آقای رئوفی روی مبل نشسته بود و روزنامه می خواند. سلام کردم. از پشت روزنامه جواب گفت. بدون این که سر بردارد، پرسید: اتو نداری؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه. می خواین؟
_: خودت حالت بد نمیشه از این بلوز و بدتر از اون روسری چروک؟
_: دست بردارین آقای رئوفی! مهمونی که نیست. سَفَره.
آه بلندی کشید و دست برداشت.
نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. سر شب بود و شهر از آن بالا انگار چراغانی بود. پرده ی حریر سفید را رها کردم و به طرف یخچال رفتم. در حالی که درش را باز می کردم، پرسیدم: شما چیزی می خورین؟
باز از پشت روزنامه، کوتاه و قاطع گفت: نه.
_: من خیلی گشنمه.
_: اون همه نهار کجا رفت؟
_: اوووه!!! هزار سال گذشته. شب شده دیگه.
جوابی نداد. توی یخچال یک بشقاب میوه ی سلفون کشیده بود که با خوشحالی بازش کردم و در حالی که یک انار سرخ و آبدار را برمی داشتم، پرسیدم: از این میوه ها میشه خورد؟
صدای پشت روزنامه گفت: برای خوردن گذاشتن.
لبخندی زدم و رفتم روی مبل کنار شومینه نشستم. مشغول فشردن انار شدم. در حال ورق زدن، اتفاقاً دید. روزنامه را پایین آورد و پرسید: داری چکار می کنی؟
با نیشخندی عریض گفتم: آب انار میل دارین؟
با نگاهی جدی و خطرناک گفت: نه مرسی. این چکاریه؟ بشقاب هست.
معترضانه گفتم: آبمیوه گیر که نیست! آب انار میخوام.
_: می ترکه می ریزه رو لباست!
_: نه مواظبم.
_: آبمیوه تو یخچال بود. اگه آب انار نیست بگو برات بیارن.
_: نه! اون قوطی های رنگی چه ربطی دارن به آب انار طبیعی؟!
_: اونو بذار کنار. خودم می برمت بهت آب انار تازه میدم.
_: نه اینجوریش حال میده.
بعد با دندان کمی از پوست انار را کندم و توی سطل کنار مبل انداختم. آقای رئوفی کم مانده بود بالا بیاورد! حیرتزده پرسید: کارد نبود؟
دلخور گفتم: آقای رئوفی!
آهی کشید و دوباره مشغول روزنامه خواندن شد.
پرسیدم: ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت و گفت: هفت و نیم.
نگاهم دور اتاق چرخید. پرسیدم: اینجا ساعت نداره؟
به یک کشتی روی شومینه اشاره کرد و گفت: چرا.
گردن کشیدم و پرسیدم: ساعتش کوش؟
بعد لبخندی زدم و گفتم: هان دیدم.
موبایلش زنگ زد. نگاهی به اسم روی گوشی انداخت و لبخند زد. زمزمه کردم: عشقتونه؟
پوزخندی زد. پرسیدم: تنهاتون بذارم؟
با خنده گفت: مرض!
جواب تلفن را که داد، صدایش شادتر از همیشه بود. با خوشرویی گفت: سلاملیکم!
تمام وجودم گوش شده بود. صدای مخاطبش را شنیدم که گفت: علیک سلام. با جی پی اس ردتو زدم میگه تهرانی. راست میگه یا دروغ؟
_: بابا تکنولوژی! رد می زنی حالا؟
_: دیگه دیگه... کجایی حالا؟
_: هتل...
_: داشتیم؟ اومدی اینجا یه خبر ندادی؟
_: اصلاً فرصتی نبود. صبحی رسیدم، فردا صبحم دارم میرم.
_: امشب که هستی خیر سرت. تازه بیخود کردی رفتی هتل.
_: تو که می دونی اینجا راحتترم. تعارفم ندارم. اگه فرصتی بود، حتماً بهت سر می زدم. ولی این سفر نمیشه.
_: یعنی چی که نمیشد؟ الان پاشو بیا اینجا ببینم. اصلاً نه... بشین خودم میام دنبالت.
_: زحمت نکش. با تاکسی هتل بیام زودتر می رسم. ولی موضوع اینه که تنها نیستم.
_: جــــان؟! با خانمتون اومدین مثلاً؟ تازه قدم ایشونم روی چشم. بالاخره ما باید ببینیم تو با کی مراوده داری. هان... مامانم داره میگه حتماً برای شام بیا. برات کباب دیگی درست می کنه با فرنچ فرایز مخصوص مامان خانم.
این را که شنیدم، از جا پریدم و گفتم: بریم. من گشنمه.
چشم غره ی خطرناکی رفت که سر جایم نشستم و دوباره مشغول مکیدن انارم شدم. آقای رئوفی هم گفت: نه بابا خانمم کجا بود؟ خدا خیرت بده. نوه دایی باباس. یه پسربچه ی شر و شیطون. فعلاً زنجیرش کردم نشسته.
خندیدم. انارم را فشردم و با میل نوشیدم. دیگر گوش نمی کردم مخاطبش چه می گوید. ولی ظاهراً خیلی اصرار کرد که آقای رئوفی بالاخره رضایت داد و گفت: باشه. میاییم.
گوشی را که گذاشت، جیغی از خوشی کشیدم و گفتم: آخ جوووون!
با ناراحتی گفت: نگاه کن چکار کردی! هم مبل کثیف شد هم لباست!! پاشو دستاتو بشور. لباستم عوض کن! ضمناً لباسای کثیفتم جمع کن بدیم بشورن.
_: تا فردا شسته میشن؟
_: خواهش می کنیم که بشن. زود باش.
_: خودم می تونم بشورم.
غرید: لازم نیست.
لباس عوض کردم. کلاه بره ام را سرم گذاشتم. روسری چروک، کلاه بافتنی، چند جفت جوراب و سه تا بلوز و شلوار را رویهم گلوله کردم و از اتاق بیرون آمدم. ضربه ای به در خورد. از زیر لباس چرکهایم، دست بردم و در را باز کردم. یکی از نظافتچی های هتل بود. نگاهی به من کرد و لباسها را گرفت.
آقای رئوفی از جا برخاست. یک دسته ی کوچک لباس تا شده ی مرتب را به زن داد و گفت: اینا رو هم لطفاً بشورین. ضمناً روی مبل آب انار چکیده، اگه لطف کنین زودتر تمیزش کنین، لکه اش نمونه.
_: چشم آقا.
زن لباسها را روی چرخ دستی اش گذاشت و آمد تا مبل را تمیز کند. با آن بلوز بافتنی بنفش دخترانه که یقه اسکی گشاد داشت و شلوار مخمل کبریتی سبز و کلاه خاکستری، تیپی زده بودم دیدنی!
زن کارش را تمام کرد و آقای رئوفی انعامی به او داد و رفت. کنار پنجره تکیه دادم و داشتم با منگوله ی پرده بازی می کردم. آقای رئوفی نگاهی به من انداخت و پرسید: لباس دیگه هم داری؟
بدون این که سر بردارم، گفتم: نه. این آخریش بود. می خواستم سبک سفر کنم.
_: شدی مثل دختربچه های تخس تو فیلما که به زور خودشونو قاطی گروه های پسرونه می کنن.
سر بلند کردم. خندیدم و گفتم: کمتر از اونام نیستم. همیشه همین کارو می کردم. مجیدم حمایتم می کرد.
_: مشخصه. ولی مقصود من چیز دیگه ای بود. ما شام مهمونیم و لباست خیلی دخترونه است. مجبوریم یه فکری بکنیم. طبعاً نمی تونم تو هتل بذارمت.
شانه ای بالا انداختم و گفتم: من چیزیم نمیشه. جایی هم نمی خوام برم.
_: نمی تونم روی الهامهای اتفاقیت ریسک کنم.
آرام لب مبل نشستم و گفتم: هرجور میلتونه.
آهی کشید و گفت: میرم ببینم تو مغازه ی پایین چی پیدا میشه. جایی نری.
همانطور که سرم پایین بود، نگاهم را بالا آوردم و موذیانه خندیدم.
از در بیرون رفت. ده دقیقه بعد با یک دست لباس کامل پسرانه برگشت. این بار با کمک فروشنده و دقت خود آقای رئوفی لباسها اندازه بودند.
لباسها را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. آقای رئوفی با بی حوصلگی انتظار می کشید. نگاهی به سرتاپایم انداخت. یقه ی کت و یقه ی پیراهنم را صاف کرد. رو گرداندم و در حالی که به زحمت یقه ام را نگاه می کردم، پرسیدم: مگه چش بود؟
آقای رئوفی سیلی ملایمی به گونه ام زد و گفت: چش نه گوش بود! من نمی دونم این مامان تو بهت چی یاد داده.
شانه ای بالا انداختم و گفتم: سعی خودش رو کرد، ولی خیلی فایده ای نداشت.
_: دارم می بینم.
باهم بیرون آمدیم. پرسیدم: کجا میریم؟
_: خونه ی یکی از اقوام که باهاشون خیلی صمیمیم.
_: اوه چه عالی! مامان منم دختر دایی بابای شماست. پس منم یکی از اقوامتونم!
_: ولی با تو اصلاً صمیمی نیستم!
خندیدم و گفتم: بی صبرانه در انتظار لحظه ای هستین که از شرم خلاص شین!
_: یه چیزی تو همین مایه ها!
با تاکسی هتل رفتیم. خوشبختانه خیلی دور نبود. راننده ی تاکسی هم کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت و زیاد توی ترافیک نماندیم.
جلوی یک آپارتمان پیاده شدیم. آقای رئوفی حساب تاکسی را کرد و زنگ در را زد. من هم عقب رفته بودم و داشتم نمای ساختمان و ساختمانهای مجاور را تماشا می کردم.
در خانه باز شد. آقای رئوفی چند لحظه ای به انتظارم توی درگاه ایستاد تا متوجه شدم. بعد به سرعت خودم را به او رساندم و وارد شدم. تا جلوی آسانسور برسیم، صاحبخانه به استقبالمان آمده بود. یک مرد جوان نسبتاً خوش قیافه بود. با خوشحالی آقای رئوفی را در آغوش کشید و چند تا ضربه ی حسابی هم به پشتش زد. بعد به طرف من برگشت و گفت: پسرک شیطون اینه؟ بهش نمیاد.
قدمی به طرفم برداشت. اما آقای رئوفی بین من و او ایستاد و گفت: سرما خورده شدید. جلو نرو.
نه بد نبود! آقای رئوفی هم داشت راه میفتاد! کم مانده بود از خنده روی زمین ولو بشوم! در تایید حرف آقای رئوفی، خنده ام را به سرفه تبدیل کردم و دماغم را بالا کشیدم.
آقای رئوفی او را بهروز معرفی کرد و گفت نوه ی خاله ی مادرش است. بهروز عذرخواهی کرد و گفت که آسانسور خراب است. با خوشحالی گفتم: آخ جون!
بهروز با تعجب به من نگاه کرد و پرسید: چرا؟
خنده ام را جمع و جور کردم و گفتم: من... اومم... از آسانسور خوشم نمیاد.
آقای رئوفی فاضلانه توضیح داد: دچار فوبیای فضای بسته است.
پرسیدم: چی چیا؟!
_: هیچی. بیا.
دو طبقه بالا رفتیم و یک خانم خوشگل و خوش لباس و خوشحال به استقبالمان آمد. خوشبختانه قصد روبوسی نداشت. فقط شدید گرم گرفت و ورودمان را خوشامد گفت. انگار تو این شب تاریک و سرد کلبه ی محقرش را گرم کرده بودیم. آه...
نه بابا اینها را نگفت D:
تازه کلبه شان هم اصلاً محقر نبود. یک آپارتمان نسبتاً بزرگ و شیک بود که قسمت جالبش این بود که یک دسته فنچ آزادانه در اتاق پرواز می کردند! داشتم حیرتزده فنچها را تماشا می کردم که فریده خانم، مادر آقابهروز، توضیح داد که عاشق پرنده ها، مخصوصاً فنچهاست.
این را که گفت تازه یادم آمد که به پرنده ها حساسیت دارم؛ و بالاخره فهمیدم چرا از لحظه ای که پا توی خانه گذاشته ام گلویم به خارش افتاده است! عالی بود! در تایید فرمایشات آقای رئوفی تا آخر شب اشک ریختم و عطسه کردم و سرفه زدم!
فریده خانم خیلی نگران شده بود. اما آقای رئوفی به او اطمینان داد که من داروهایم را خورده ام و کاری بیش از این از عهده ی کسی برنمی آید.
من هم چه اشکی می ریختم! مطمئن بودم چشمهایم دو تا کاسه خون شده اند. عطسه سرفه...
وقتی نشستیم، فریده خانم از آقای رئوفی پرسید: با جاوید جان دقیقاً چه نسبتی دارین؟
_: نوه دایی باباست.
بهروز پرسید: چی شد که باهم مسافرت می کنین؟
_: کاملاً اتفاقی. تو ایستگاه باهم بودیم و الکی الکی مسئولیتش افتاد گردنم.
_: فردا برمی گردین؟
_: نه میریم رامسر. جاوید اونجا یه امتحان داره. به خاطر همین اومده تهران. منم گفتم باهاش میرم. شاید تا جواهرده هم سری بزنیم.
بهروز ابروهایش را بالا برد و گفت: اگه جاده باز باشه.
با نگرانی پرسیدم: چرا بسته باشه؟
_: خب ممکنه به خاطر برف و بوران بسته شده باشه. این فصل سال البته چندان دیدنی هم نیست. توصیه نمی کنم برین.
آقای رئوفی گفت: من قول یه کاسه آش تو جواهرده رو بهش دادم. اگه جاده باز باشه می برمش.
فریده خانم با نگرانی گفت: با این حال و روزش آخه...
دستمال خیس را از روی صورتم برداشتم و گفتم: خوب میشم. قول میدم. داروهامو سر وقت می خورم.
فریده خانم یک سطل و یک قوطی دستمال کاغذی کنارم گذاشت و لبخند زد. بعد از آقای رئوفی پرسید: نوه دایی یعنی دقیقاً کی؟ من می شناسم؟
بعد رو به من توضیح داد: من دخترخاله ی بیتاجون مامان کیان مهر هستم. بیتا عین خواهرمه. کیانم بچه که بود بهم میگفت خاله. حالا نمی دونم چرا تعارف می کنه.
آقای رئوفی تبسمی کرد و گفت: جاوید پسر نعیمه خانم، دختردایی باباس.
فریده خانم فکری کرد و بعد گفت: نعیمه مامان جواهر!
چشمهایم گرد شد و پرسیدم: شما جواهر رو می شناسین؟
بهروز با لحنی بدیهی گفت: کی تو فامیل عشق کیان مهر رو نمی شناسه؟ اون وقتا مثلاً داشتیم پای تلفن حرف می زدیم، یهو می دیدیم آقا دل و دین باخته گوشی رو ول کرده رفته. بعداً میگیم کیان این چه کاری بود؟ میگه جوجم اومد!
آقای رئوفی چهره درهم کشید و گفت: میشه بسه؟ جوجه کوچولوی من صرفاً یه بچه ی خوشگل بود.
بهروز عالمانه سری تکان داد و گفت: و البته تنها بچه ای که دل تو رو برده بود.
آقای رئوفی گفت: کی از اون دخترک عروسکی بدش میومد؟ ولی الان بزرگ شده.
با لحن معنی داری گفتم: و غیر قابل تحمل.
آقای رئوفی تایید کرد: و غیر قابل تحمل.
فریده خانم خندید و گفت: تو دیگه چرا کیان مهر؟ جاوید برادرشه، تو عالم خواهر برادری حرص می خوره یه چی میگه. تو چه دشمنی ای باهاش داری؟
_: حالا... بگذریم.
بهروز گیر داد و پرسید: چی چی رو بگذریم؟ چی باعث شده اون عشق به نفرت برسه؟
آقای رئوفی خنده اش گرفت و گفت: معلوم هست چی داری میگی تو؟ چرا اینقدر بزرگش می کنی؟ این که من وقتی نوجوان بودم از یه بچه کوچولو خوشم میومد چه ربطی به حالا داره؟
_: خب الان چرا غیر قابل تحمله؟
آقای رئوفی با بی حوصلگی گفت: برای این که الان برای کاری وکیلشم که اصلاً به اون کار علاقمند نیستم.
فریده خانم متعجب پرسید: چه کاری؟
من در حال آبریزش چشمها و بینی و استفاده از دستمالهای پیاپی گفتم: داره از شوهرش جدا میشه. نفرت انگیزه.
فریده خانم جداً تحت تاثیر قرار گرفت! با ناراحتی گفت: اوه مگه چند سالشه؟ خیلی کوچولو بود که!
بینیم را توی دستمال فشردم. مطمئن بودم دیگر پوستش را کنده ام. با صدایی تو دماغی گفتم: نوزده سال.
فریده خانم که بیشتر ناراحت شده بود، پرسید: نوزده سال؟! همش؟ مگه چند سالگی شوهر کرده؟
گفتم: عقد کرده خیلی وقت نیست. ولی باهاش خوب نیست. می خواد جدا شه.
_: آخی بمیرم! پسره اذیتش می کنه؟
_: نه بابا. فقط جواهر ازش خوشش نمیاد. همین. آقای رئوفی لطف کردن دارن کمکش می کنن.
فریده خانم که کمی خیالش راحت شده بود، رو به آقای رئوفی کرد و گفت: اگه قضیه خیلی بغرنج نیست، سعی کن باهم آشتی شون بدی.
آقای رئوفی دوباره تو قالب جدی اش فرو رفت و گفت: مشکل سر تفاوت فرهنگی حاده. کاملاً جدیه. جواهر واقعاً نمی تونه حضور در اون خانواده رو تحمل کنه. امروز نباشه، فردا طلاق میگیره.
کم کم بحث عوض شد و فریده خانم هم با فنجانهای جوشانده ی گیاهی و سوپ گرم، سعی داشت به بهبود من کمک کند.
شام مفصل و خیلی خوشمزه بود. همه هم خیلی باکلاس غذا می خوردند. به شدت سعی می کردم سوتی ندهم و با دقت بخورم. اما بالاخره لیوان آبم روی میز چپه شد و کمی از سالاد هم وقتی داشتم می کشیدم روی میز ریخت! هرکار کردم هم نتوانستم مثل آقای رئوفی آنقدر لقمه ها را قشنگ بگیرم و ظریف بخورم!
بعد از شام وقتی داشتیم برای دسر یک کرم خوشمزه که اسمش را نفهمیدم می خوردیم، موضوع سفر رامسر پیش آمد. بهروز گفت: کاش وقت داشتم منم میومدم باهاتون. با ماشین من می رفتیم هم فال بود هم تماشا.
آقای رئوفی گفت: نه بابا گرفتار می شدی... ایشالا یه بار دیگه میام از قبل هم هماهنگ می کنیم یه گردش حسابیم می ریم.
_: راستی الان با چی می خواین برین؟
_: با تاکسیهای بین شهری.
با تعجب گفتم: فکر می کردم با اتوبوس میریم.
بهروز خندید و گفت: کیان مهر؟ با اتوبوس؟ کت شلوارش چروک میشه!
فریده خانم گفت: خوبه همه مثل تو بیقید و شلوغ باشن؟
بهروز با شکلک خنده داری گفت: من به این خوش تیپی!!!
خندیدم و به آقای رئوفی نگاه کردم. البته کم کم دیگر چشمهایم از شدت تورم باز نمی شدند!
بهروز ناگهان بشکنی زد و گفت: چرا خودت حرف نمی زنی کیان مهر؟ انتظار نداشتم باهام تعارف کنی.
آقای رئوفی ابرویی بالا برد و پرسید: در چه مورد؟
_: داری با تاکسی میری؟!
_: خب آره.
_: مگه من ماشین ندارم؟
_: چرا.
_: خب فردام که تو طرح نمی تونم باهاش برم. بردار برو دیگه!
_: تعارف نکردم. سفرمون ممکنه دو سه روز طول بکشه.
_: خب بکشه. بگو یه هفته. اشکال نداره. من که با سرویس میرم شرکت. شبم اگه ماشین بخوام ماشین مامان هست.
فریده خانم گفت: اصلاً بیا ماشین منو بردار.
_: نه دیگه مزاحم شما نمیشم.
بهروز برخاست و چند لحظه بعد با سؤیچ ماشینش برگشت. آقای رئوفی هم ضمن تشکر از جا برخاست.
بهروز گفت: د نه د! نگفتم پاشی بری!
_: نه دیگه بریم. نصف شبه. جاویدم حالش خوب نیست. بریم یه کم بخوابه. فردا صبح زود باید راه بیفتیم.
_: خب بمونین همین جا فردا برین.
_: نه دیگه بریم هتل...
من پریدم وسط و گفتم: آخه داروهام تو هتلن. باید بخورم.
بالاخره توانستیم از زیر آن همه تعارف و تکلف بیرون بیاییم و پایین برویم. بهروز ماشینش را از گاراژ بیرون آورد و آقای رئوفی پشت فرمان نشست. بهروز در کنار راننده را باز کرد و دوستانه گفت: بهتر باشی.
دست به طرفم دراز کرد که دست بدهد. وانمود کردم ندیدم و سوار شدم.
آقای رئوفی دستی تکان داد و راه افتاد. هوا خیلی سرد بود. عطسه ای کردم. آقای رئوفی با تعجب گفت: هنرپیشه بودی، ولی نه این خوبی!!! چکار کردی که یه دفعه اینجوری سرما خوردی؟
خندیدم و گفتم: دست فنچاشون درد نکنه. به پرنده حساسیت دارم.
_: صدات گرفته. برم درمونگاه؟
_: نه بابا خوب میشه.
اما صدایم بدجور به خس خس افتاده بود. جلوی یک درمانگاه نگه داشت و گفت: پیاده شو. دو ساعت دیگه بیفتی خفه شی، من مسئولیت قبول نمی کنم.
پیاده شدیم. اما ناگهان به طرف ماشین برگشتم و گفتم: دکتر میفهمه، لو میرم.
_: خب به اسم واقعیت میریم تو.
_: نه نمیشه.
_: میشه. بیفتی بمیری که بدتره. بیا دیگه.
_: مثل این که بدتون نمیاد بمیرم.
_: مسئولیتت گردن من نباشه، هر غلطی دلت می خواد بکن.
_: خیلی ممنون :D
خندان باهم رفتیم تو. به اسم خودم نوبت گرفتیم و نشستیم. دلم می خواست بخوابم ولی سرفه و عطسه ها اصلاً اجازه نمی دادند. بعد از نیم ساعت که تمام دستمالهای توی جیب آقای رئوفی و بسته ای که از درمانگاه گرفته بود را خیس کردم، نوبتم رسید. دیگر واقعاً نفس کشیدن برایم مشکل شده بود. دکتر برایم آمپولی تجویز کرد. هرچی خواهش و تمنا کردم که بگذارند بروم، راه نداشت. آقای رئوفی آمپول را خرید و دو تا پرستار که دو طرفم را گرفته بودند، به زور آن را تزریق کردند.
اینقدر با آن صدای خس خسی جیغ زده بودم که دیگر به زحمت صدایم بالا می آمد. توی ماشین هم عصبانی بودم و تمام مدت داشتم برای آقای رئوفی توضیح می دادم که دلش از سنگ است و یک ذره به احساسات من توجه نمی کند. او هم که انگار واقعاً از سنگ بود! حتی یک کلمه هم جوابم را نداد. فقط وقتی رسیدیم به سردی گفت: پیاده شو.
تلوتلو خوران تا آسانسور رفتم و وقتی به تختخوابم رسیدم بیهوش شدم.
صبح روز بعد با ضربه هایی که به در اتاقم خورد از خواب پریدم. خواب آلود برخاستم. سرم سنگین بود. نگاهی به سر و وضعم انداختم. شب قبل فقط کفشهایم را در آورده بودم. دستی به سر و لباسم کشیدم. کلاهم را صاف کردم و در را باز کردم.
آقای رئوفی پشت در بود. لباس پوشیده و مثل همیشه مرتب. خواب آلود سلام کردم. جوابم را داد و با ملایمت پرسید: بهتری؟
چشمهایم را مالیدم و گفتم: آره خوبم. ممنون. بدون اون آمپولم خودم خوب میشدم.
_: داشتی خفه می شدی.
_: خب یه کمی...
پوزخندی زد و گفت: دست و صورتتو بشور بیا صبحانه بخور. دیروقته. بقیشو تو ماشین بخواب.
آهی کشیدم و به اتاق برگشتم. صورتم را شستم. موهایم را خیس کردم و با سشوار هتل دوباره به حالت طبیعی برگرداندم. بازهم از این که موهای کوتاهم راحت خشک می شدند، کلی خوشحال شدم. بعد هم بیرون آمدم. روی میز صبحانه چیده بود. با شوق چای ریختم و نشستم و مشغول خوردن شدم.
بعداً نوشت: چقدر غلط داشتم این دفعه!!! مثلاً ویرایش شده بود ها!!!