
آقای رئوفی آدرس یک رستوران را داد و نگاهی به ساعت شیک پشت دستش انداخت. روی دستش سر کشیدم و پرسیدم: مارک ساعتتون چیه؟
با ترشروئی گفت: بشین بچه.
نیشخندی زدم و عقب کشیدم. بعد دوباره کمی به جلو خزیدم و از راننده پرسیدم: چقدر مونده تا برسیم؟
راننده اخم آلود گفت: بستگی به ترافیک داره.
ایشش چقدر همه بداخلاقند!!! رو گرداندم و محو تماشای بیرون شدم. شلوغی پایتخت برایم جالب و هیجان انگیز بود.
بعد از نیم ساعت حوصله ام سر رفت. گوشی آقای رئوفی زنگ زد. جواب داد و ضمن عذرخواهی توضیح داد تا ده دقیقه دیگر می رسد. آهی کشیدم و خیالم راحت شد.
بالاخره رسیدیم. با کنجکاوی به نمای رستوران نگاه کردم. چندان قابل توجه نبود.
آقای رئوفی نگاهی به من انداخت و پرسید: میشه خواهش کنم تا وقتی که ما داریم حرف می زنیم، زبون به دهن بگیری و هیچی نگی؟
متعجب نگاهش کردم. بعد از چند لحظه گفتم: من سعی خودمو می کنم ولی شما کار سختی ازم می خواین. اگر اینقدر ناراحتین چرا نذاشتین بمونم توی هتل؟
_: اونجوری بیشتر نگران می شدم.
_: حالا این آقا کی هست؟ همونی که قرار بود مهرنوش خانم وکیلتون باشه؟
_: یه خانمه. و بله همونه.
_: یه خانم؟!!
_: خیلی عجیبه؟
_: نه ولی تا حالا فکر می کردم یه آقاست. این که تلفن زد خودش بود؟
_: نه مهرنوش بود.
_: هوم... باز خوبه.
_: چی خوبه؟
ولی فرصت نشد توضیح بدهم. به میز چهارنفره ای رسیدیم که یک خانم آراسته کنارش ایستاده بود. خیلی خوشرو و مرتب با آقای رئوفی سلام و احوالپرسی کرد و با کنجکاوی به من نگاه کرد.
آقای رئوفی نگاهی به من انداخت و متفکرانه گفت: این... جاوید نوه دایی باباس. جاوید، ایشون خانم رؤیا شایان هستن.
سری تکان دادم و با مؤدب ترین لحنی که می توانستم گفتم: از آشناییتون خوشوقتم.
رؤیا شایان که هنوز قانع نشده بود، به زحمت گفت: منم همینطور.
آقای رئوفی گفت: خیلی عذر می خوام که دیر کردم. بفرمایید خواهش می کنم.
بعد رو به من کرد و به تندی گفت: جوجه بشین.
کار بدی نمی کردم! پشت به آن دو داشتم نوشته های پایین یک تابلوی نقاشی را می خواندم.
سر میز نشستم و مشغول بازی کردن با رومیزی شدم.
رؤیا شایان گفت: می تونم بپرسم چی شد که به جای مهرنوش خانم، نوه داییتون رو... اگه اشتباه نکنم، با خودتون آوردین؟
آقای رئوفی پوزخندی زد. عاشق این حالت شوخ و شیطانش بودم! چشمانش خندان میشد، مثل بچگیهایم که حرف بامزه ای می زدم. گوشه ی چشمهایش چین میخورد و نگاه سرد و جدی اش، نرم و دوست داشتنی میشد.
نیم نگاهی به من انداخت. با خوشی لبخند زدم. سعی کردم حرفی نزنم تا اشتباهاً طلسم خوش اخلاقی اش شکسته نشود!
رؤیا شایان همچنان منتظر جواب بود. آقای رئوفی با لحنی محکم و شمرده گفت: با مهرنوش که صحبت کردین و همونطور که گفت بچه اش مریض شده بود.
مکثی کرد. انگار مردد بود که ادامه بدهد یا نه. رؤیا شایان گفت: بله متوجه شدم. البته امروز حالش بهتر بود خدا رو شکر. ولی به هر حال...
به من نگاه کرد. انگار بدش نمی آمد کتکی هم حواله ی من بکند!
آقای رئوفی گفت: بله. ولی بلیتش موجود بود و از شانس خوش جاوید و بدشانسی من، نصیب اون شد.
اینجا دیگر حسابی خنده ام گرفت. سر بزیر انداختم و غش غش خندیدم.
رؤیا شایان گفت: خب؟!
پیش خدمت جلو آمد و پرسید: منو بدم خدمتتون؟
من گفتم: به منم بدین.
آقای رئوفی چشم غره رفت. زمزمه کردم: خیلی گشنمه!
پیش خدمت یک منو هم به من داد. صورتم را پشت منو قایم کردم و تمام وجودم گوش شده بود که ببینم آقای رئوفی چه توضیحی می دهد. او هم نفس عمیقی کشید و گفت: جاوید شرورترین بچه ایه که من به عمرم دیدم.
ناباورانه صورتم را از پشت منو بالا آوردم. آقای رئوفی نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد: چون اجباراً مسئولش شدم، نمی تونستم تو هتل تنهاش بذارم. بعید نبود که هتل رو به آتش بکشه!
آب دهانم را به سختی قورت دادم و نگاهش کردم. دنبال جمله ای می گشتم که حسابی تلافی کنم، اما به زبانم نمی آمد. رؤیا شایان متعجب نگاهی به من کرد و پرسید: این یه برنامه ی عادیه؟ همیشه مسئولیت پسربچه های شرور رو قبول می کنین؟
آقای رئوفی تبسمی کرد و گفت: نه. دفعه ی اولم بود و قطعاً آخرین بار.
آهی کشیدم و فکر کردم چه بگویم؟ می توانستم با هرحرفی عصبانیش کنم. چون قول گرفته بود حرف نزنم. ولی دلم نمی خواست هر حرفی بزنم. می خواستم حسابی بسوزانم!
رؤیا شایان گفت: بله متوجهم... به هرحال من اصلاً با بچه ها میونم خوب نیست. مخصوصاً پسربچه ها.
_: متاسفم. واقعاً یه موقعیت خاص بود. منم اصلاً دلم نمی خواست با خودم بیارمش.
پیش خدمت جلو آمد. سفارش غذا را گرفت و رفت.
رؤیا شایان گفت: خوشحالم که اینقدر باهم تفاهم داریم. من به مهرنوش جون هم گفتم که ما با توجه به شباهتهای بسیاری که بهم داریم، حتماً خوشبخت میشیم.
آقای رئوفی ابروهایش را بالا برد و متعجب نگاهش کرد. از آن نگاههایی که از هر توهینی بدتر بود. ولی مخاطبش انگار نگرفت! چون همچنان با لبخند پیروزمندانه ای به او چشم دوخته بود. آقای رئوفی با لحنی ملایم ولی خطرناک پرسید: چه شباهتهایی؟
_: خب از نظر سن و سال که تفاوت چندانی نداریم. من ادبیات خوندم، شما حقوق خوندین. سطح فرهنگ خانوادگیمون بهم شبیهه.
آقای رئوفی سری به تایید خم کرد و آرام گفت: آهان.
رؤیا شایان هم با لبخند پرسید: خب به نظرتون مراسم رو تا آخر همین ماه بگیریم خوبه؟ من ماه آینده یه سری برنامه دارم که دلم نمی خواد با این مراسم قاطی بشن.
_: چه مراسمی؟
_: خب جشن و اینا... نکنه می خواین بگین که از جشن خوشتون نمیاد؟ ببینین بالاخره یه تشریفاتی هست که باید رعایت بشه. اینجوری به من نگاه نکنین.
خنده ام گرفت و به آقای رئوفی نگاه کردم. بالاخره رؤیاخانم هم آن نگاههای ترسناک را درک کرد! کمی دستپاچه شده بود.
آقای رئوفی گفت: منم معتقدم که تشریفات هرکاری باید طبق اصولش انجام بشه. در این بحثی نیست. مشکل من اینه که ما هنوز صحبتهای اولیه رو نکردیم.
_: خب داریم حرف می زنیم دیگه. من با مهرنوش جون صحبت کردم. فکر کردم بهتون گفته. گفتیم چون برای خانوادتون مشکله که یه بار برای خواستگاری مسافرت کنن و یه بار برای بله برون، هر دو مجلس رو یکجا در حضور عده ی مشخصی از فامیل و دوستان برگزار کنیم.
_: فرمایش شما متین. ولی قبل از تمام این صحبتها، باید توافقهایی حاصل بشه.
_: من با شما مشکلی ندارم.
پقی زدم زیر خنده! خانم انگار نوبرش را آورده بود! آقای رئوفی مگر ایرادی داشت که او بتواند اسمش را بگذارد مشکل! هنر کرده بود!
آقای رئوفی به چشم غره اکتفا نکرد و از زیر میز پایم را هم لگد کرد. چهره درهم کشیدم و سر بزیر انداختم. رؤیا خانم گفت: جاویدجان نمی خوای بری ماهیهای آکواریوم رو تماشا کنی؟
نگاهی به آقای رئوفی انداختم. با اشاره ی سر اجازه داد. از جا برخاستم و به طرف آکواریوم بزرگی که کمی آنطرفتر بود، رفتم و با سرخوشی مشغول تماشا شدم. چند دقیقه بعد یک دختر سیزده چهارده ساله جلو آمد و کنارم ایستاد. نیم نگاهی به او انداختم و با لبخند گفتم: سلام.
او هم از گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت: سلام.
نگاهی به سر تا پایش انداختم. کت جیر کوتاه صورتی با آستر پشمالو پوشیده بود. یک شال صورتی با خطهای نازک نقره ای هم به سر انداخته بود. شلوار جین کشی و چکمه پوشیده بود. گفتم: چقدر چکمه هات خوشگلن!
کمی سرخ شد و گفت: اوه مرسی!
نگاهی به آقای رئوفی انداختم. کاملاً جدی و آرام بود. رؤیاخانم با حرارت داشت موضوعی را شرح میداد. دختری که کنارم ایستاده بود، پرسید: اسمت چیه؟
رو به او کردم و با بیخیالی گفتم: جاوید. تو چی؟
با ناز گفت: سلینا.
لب برچیدم و گفت: اوه!
کمی ناراحت شد و با تردید پرسید: خوشت نیومد؟
_: اوه چرا خیلیم خوشم اومد. تو اسم این ماهیها رو نمی دونی؟
_: نه. تو می دونی؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه.
_: تنهایی؟
_: نه. با داییم اومدم. اونجاست.
با چشم به طرف آقای رئوفی اشاره کردم.
_: منظورم اینه که دوستی داری؟
_: دوست؟! آره چند تا دوست دارم!
سلینا با بی قراری نگاهم کرد. ناگهان منظورش را گرفتم و به زحمت قهقهه ام را فرو خوردم. در حال انفجار نخودی خندیدم و فکر کردم بهترین سوژه برای سرکار گذاشتن است.
سلینا دلخور پرسید: به چی می خندی؟
به سختی خودم را جمع و جور کردم و گفتم: معذرت می خوام. ولی این پیشنهادها رو معمولاً پسرا میدن.
_: بیخیال... مگه عصر حجره؟ ما فقط می خوایم دوست باشیم.
با لحنی مثلاً جدی گفتم: اوه بله. عصر حجر که نیست. ولی تو چند سالته؟
_: شونزده سال.
_: چاخان نکن. خیلی باشی سیزده چهارده... محاله بیشتر از این باشی.
_: خب خودت چی؟ شونزده سال بیشتر که نداری.
_: نه. ولی ادعاشم ندارم.
_: خیلی خب حالا شماره میدی؟
_: چه شماره ای؟
با ناز گفت: جاویـــــد! اذیت نکن.
لبخندی زدم و گفتم: باشه حالا... تنهایی؟
_: آره... تا حالا هیچکس مثل تو چشمم رو نگرفته بود. تو خیلی خوش تیپی.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: یه طراح لباس دارم توپ! ولی منظور من این نبود. پرسیدم الان تو رستوران تنها اومدی؟
_: خب آره... مامان و بابام سر کارن. منم اومدم اینجا نهار بخورم. مهمونم نمی کنی؟
_: نه! چون پولام دست خودم نیست. میدونی من وارث یه ثروت عظیمم. داییم وکیلمه و همه ی پولام دست اونه. اونم خیلی خسیسه. بهم هیچی نمیده.
_: یعنی چی؟
_: یعنی تا هیجده سالگی هیچی ندارم. خودمم و لباسای تنم.
نگاهی به لباسهایم انداخت و گفت: البته لباساتم خیلی می ارزن.
_: ولی نمی تونم اونا رو به جای غذا بدم. می تونم؟
_: نه. ولی من می تونم مهمونت کنم.
_: اوه مرسی!
پشت یک میز نشستیم و به پیش خدمت گفتم غذایی را که سفارش داده بودم سر آن میز بیاورد. سلینا هم نهارش را سفارش داد. غذای من را آوردند. گذاشتم وسط و گفتم: بیا باهم بخوریم.
یک تکه ماهی سرخ شده را سر چنگال زد و پرسید: این که گفتی وارث یه ثروت عظیم هستی چاخان بود، نه؟
با تظاهر به دلخوری گفتم: نه بابا چاخان چیه؟ بیا از داییم بپرس. تو شهر خودمون کلی زمین و باغ و خونه دارم. الانم برای رسیدگی به سندها و مالکیتشون اومدیم پایتخت. تازه تو یکی از باغام اسبم دارم. یه اسب خاکستری خوشگل!
_: جدی؟! اسمش چیه؟
_: اسمش؟ اوممم اسمش... تندره.
_: نره؟
_: نه بابا مادیانه!
_: پس چرا اسمش پسرونه اس؟
_: هوم... همینجوری. آخ دلم براش تنگ شده...
_: چند تا خونه داری؟
_: یه آپارتمان پنج طبقه دارم... یه خونه ی قدیمی دارم که کلنگیه می خوام بکوبمش ولی اول باید مستاجرشو بیرون کنم... اوممم یه خونه ی ویلایی جدیدم دارم که خوشگله خودم می خوام برم توش. الانم با مامانم تو یه خونه باغ زندگی می کنیم. داییمم مجرده با ما زندگی می کنه.
غرق خیالاتم شده بودم. حرف می زدم و می خوردم. سلینا هم سفارش سالاد و سوپ و دسر داد. کلی خوردم!
داشتم دسر می خوردم که دیدم رؤیاخانم دلخور و قهرآلود از سر میز آقای رئوفی برخاست و با آن کفشهای پاشنه بلند تق تق کنان رستوران را ترک کرد. آقای رئوفی دستی به موهایش کشید و نگاهی به من انداخت. لبخندی زدم و دست تکان دادم. تند تند کاسه ی دسر را خالی کردم و به سلینا گفتم: از پذیراییت ممنونم.
به سرعت از جا برخاستم. سلینا گفت: شماره ندادی.
_: باشه دفعه ی بعد.
آقای رئوفی حساب میزش را کرد و بیرون رفت. بدو بدو دنبالش رفتم. وقتی رسیدم، بدون این که نگاهم کند، پرسید: باز که از من مایه نذاشتی؟
_: نه. فقط گفتم خیلی پولدارم ولی پولام دست داییمه. بعد این داییم وکیلمه و خیلیم بداخلاقه. هیچی بهم پول نمیده.
با ناامیدی سری تکان داد و گفت: تو آدم بشو نیستی.
_: اهه! شمام به رؤیاخانم گفتین من خیلی شرورم!
_: نیستی؟
_: نخیر نیستم. من یک فرشته ام!
_: اوه! یه کم عقبتر بپر اینقدر پر و بالت به من نگیره فرشته!
خندیدم. در حالی که روی جدول کنار جوی آب راه می رفتم، گفتم: میشه یه خورده از راه رو پیاده بریم؟ من خیلی خوردم. می خوام غذام هضم شه.
_: به نظرم داریم همین کار رو می کنیم.
_: به رؤیاخانم چی گفتین عصبانی شد؟
_: فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه.
_: نه خب... اگه نمی خواین نگین. ولی نبودین ببینین من چیا به این دختره سلینا گفتم!
_: قابل تصوره!
_: بهش گفتم باغ دارم و یه اسب خاکستری!
_: نه بابا!
_: گفتم اسم اسبم تندره! راستی اسم اسبتون چیه؟
_: پوما.
_: ماده است؟
_: نه.
_: من گفتم اسبم مادیانه.
_: میشه روی زمین راه بری؟
_: نه. اون پایین کیف نمیده. بیخیال... اینجا هیچکس شما رو نمیشناسه.
آهی کشید و گفت: امید منم به همینه!
با دیدن یک مغازه ی بدلی فروشی، مثل تیر از جلوی آقای رئوفی رد شدم و به شیشه ی ویترین چسبیدم.
آقای رئوفی بی حوصله کنارم ایستاد. بدون این که چشم از آن همه زرق و برق دوست داشتنی بردارم، گفتم: من عاشق بدلیجاتم.
آقای رئوفی یادآوری کرد: این جمله ات خیلی دخترونه است!
مدافعانه به طرفش برگشتم و گفتم: ولی الان پسرای زیادی هستن که کلی از این چیزمیزا به خودشون آویزون می کنن. نگاه کنین حتی فروشنده هم همینطوره.
_: تو که نمی خوای از این جور پسرا باشی؟
لحنش طوری بود که دچار عذاب وجدان شدم. آرزومندانه نگاه دیگری توی ویترین انداختم و بعد در حالی که مثل یک لاستیک چسبناک به زحمت از شیشه جدا می شدم، گفتم: نه. نمی خوام.
چند قدم در سکوت کنارش راه رفتم. بالاخره دلخور گفتم: دایی خسیس از خودراضی! وقتی اون ثروت عظیم مال خودم شد، یه عالمه بدلیجات... نه نه... یه عالمه جواهر واقعی می خرم و اصلاً هم از شما اجازه نمی گیرم!
پوزخندی زد و گفت: بیدار شو بچه جان. من اون دختره نیستم، تو هم وارث یه ثروت عظیم نیستی.
آه پرسوزی کشیدم و گفتم: آره...
بعد دوباره حالم خوب شد. در حالی که می پریدم، دوباره روی جدول رفتم و گفتم: ولی من می تونم یه عالمه جواهر داشته باشم. نه؟ حداقل می تونم مالک تمام وجود خودم باشم؛ مگه نه؟
_: اگه نزنی یه بلایی سر خودت بیاری، آره.
کمی بعد تاکسی گرفت و به هتل برگشتیم. باهم به اتاق رفتیم. دکمه های کتم را باز کردم و منتظر نگاهش کردم. فکر می کردم می خواهد آن را پس بگیرد. ولی حرفی نزد. به اتاقش رفت و در را بست.
من هم به اتاقم رفتم. لباس عوض کردم. دست و رویم را که حسابی سیاه و دود گرفته شده بود، شستم و توی رختخواب شیرجه زدم. سرم به بالش نرسیده خوابم برد.
(آیکون شاذه ی خودشیفته)
آقای رئوفی دسته ی چمدانش را باز کرد و در حالی که آن را به دنبال خودش می کشید، دسته ی ساک مرا هم روی شانه اش انداخت. با دست آزادش کت شلوارش را هم گرفته بود.
گفتم: خسته میشین. بدین ساکمو خودم بیارم.
_: تو مواظب خودت باش از سر من زیاده.
_: هستم آقای دایی!
اما هنوز جمله ام تمام نشده بود که نمی دانم پایم به چی گیر کرد. توی هوا پریدم و بعد پخش زمین شدم. بعد از چند لحظه یک چشمم را باز کردم و گفتم: گمونم زنده ام.
آقای رئوفی که سر پا نشسته بود، آهی کشید و گفت: بله. خدا رو شکر. جاییت درد نمی کنه؟
در حالی که برمی خاستم گفتم: نه. این بارم شانس آوردین.
_: تا حالا نمی دونستم اینقدر خوش شانسم!
_: راستی به نظرتون اون دزده چه جوری دستبند رو گذاشت تو کیف مامان پرهام؟
_: من گذاشتم نه اون.
_: اوه فهمیدم شما یه کاری کردین، ولی نفهمیدم چه کاری! چه جوری ازش پس گرفتین؟ اصلاً چرا لوش ندادین؟
_: دستبند پیش اون نبود که بتونم لوش بدم. تو ساک تو بود.
_: نـــــــــــــه!!! کار من نبوده! باور کنین راست میگم.
_: احمق جان! منم نگفتم کار تو بوده. برای همین بی سروصدا گذاشتمش تو کیف صاحبش.
_: چرا گذاشته بود تو ساک من؟!
_: برای این که وقتی آبا از آسیاب افتاد، نصف شب از تو ساکت برش داره و جیم شه. اگر هم قضیه لو رفت بیفته گردن تو.
_: اوه! چقدر یارو باهوش بود! حیف این هوش و استعداد که در راه خلاف استفاده می کنه.
_: من مرده ی این جملات قصارتم!
_: وای اون دختره رو! چه قیافه ی عجیب غریبی داره!
_: عزیزم داهاتی بازی درنیار.
_: من نه دهاتیم نه ندید بدید. این دختره واقعاً عجیب بود. به نظرتون با چی موهاشو اینقدر پوش داده؟
_: هیچ ایده ای ندارم.
_: سه متر تو هوا بودن.
_: اغراق رو یه جوری بکن که آدم باورش بشه.
با شیطنت گفتم: مثل زن شما؟
_: اوه اون فاجعه بود! من جلوی اون همکلاسی آبرو داشتم! حالا خونواده ی همسفرمون به کنار! امیدوارم دیگه هیچوقت باهاشون روبرو نشیم.
_: اتفاقاً من خیلی از پرهام کوچولو خوشم اومد.
_: مشخص بود.
_: می دونین چیه؟ دارم فکر می کنم این که زن شما باباش قصاب باشه یا صورتش رد آبله داشته باشه، چه ایرادی داره؟ اینا که عیب نیستن. آدمیت مهمه. مهربونی! دختر بیچاره که گناه نکرده.
_: نه گناهی نکرده. اتفاقاً اصلانم گناهی نداره. تا جایی که شنیدم مرد مهربونیم هست. می تونم با اولین بلیت هواپیما راهیت کنم که به موقع به مراسمتون برسی.
به دست و پا افتادم و گفتم: آووو!!! نه خواهش می کنم. اصلاً زن شما دختر سفیر کبیر! اصلاً زن شما یک بانوی به تمام معنی! ملکه ی زیبایی و وجاهت و خانمی! اصلاً قول میدم برای نفر بعدی چنان تصویری از زنتون تعریف کنم که ندیده یک دل نه صد دل عاشقش بشین.
برای اولین بار دیدم که غش غش خندید. متحیر برگشتم و نگاهش کردم. بعد از چند لحظه گفتم: من جدی گفتم!
_: اگه شوخی کرده بودی که اینقدر خنده دار نبود. ولی اول راه بهت گفتم بازم خواهش می کنم دیگه از من و خونوادم مایه نذار. هر قصه ای که می خوای بگی راجع به خودت بگو.
آهی کشیدم و پرسیدم: به نفر بعدی بگم بابام خیلی پولداره؟
_: بگو.
_: بگم خونمون یه باغ داره؟
_: بگو.
_: تازه تو باغمون یه اسطبلم داریم. خودم یه اسب دارم سفیــــد یه دست. اوه نه مشکی باشه شیکتره نه؟
_: نمی دونم. من یه اسب خاکستری دارم که خیلیم دوسش دارم.
_: وای شما اسب دارین؟!
_: بله.
_: کجاست؟
_: تو یه باشگاه بیرون شهر.
_: اوممم... خاکستری؟ یه خط سفید بلندم وسط پیشونیشه؟
_: آره.
_: وای عاشقشم! میشه یه بار بیام ببینمش؟
_: حتماً.
_: چند سالشه؟
_: چهار سال.
_: باهاش مسابقه هم میدین؟
_: من نه. یه سوارکار اونجاس که روزا اسبا رو تمرین میده و هرکدوم که آماده تر باشن رو برای مسابقات فصلی می بره. من فقط هفته ای یکی دو بار برای سواری میرم.
_: برای مسابقات با مانع؟
_: نه. مانع به اسب آسیب می زنه. خوشم نمیاد.
توی صف مقابل باجه ی تاکسیرانی ایستادیم.
پرسیدم: اسبتون تا حالا برنده هم شده؟
_: یکی دو بار. مسابقات مهمی نبود. اصراری ندارم قهرمان بشه.
_: چرا؟! خیلی هیجان انگیز میشه.
_: من علاقه ای به هیجان ندارم.
_: ایششش... خیلی خسته کننده است!
_: سلامت اسبم برام مهمتره.
_: اوه! بهتون نمیاد که مدافع حقوق حیوانات باشین.
_: یعنی من اینقدر سنگدلم؟
_: یه ذره!
_: متشکرم!
نوبت تاکسی مان رسید و سوار شدیم. از پنجره به بیرون چشم دوختم و مناظر دودآلود پایتخت را وجب به وجب بلعیدم. اینقدر هیجان زده بودم که برای دقایقی سکوت کرده بودم. آقای رئوفی هم با خیال راحت به نقطه ی نامعلوم کذایی اش چشم دوخته بود و معلوم نبود به چی فکر می کند.
بعد از چند دقیقه به خاطرم رسید که مقصد من جواهرده بود نه تهران. با حرکتی ناگهانی به طرف آقای رئوفی برگشتم. جا خورد و کمی چهره درهم کشید. زیر لب پرسید: باز چی شده؟
_: گمونم شما آدرس یه هتل رو دادین...
_: می رفتی خونه ی دختر خاله ات؟
_: اوه نه! میرم جواهرده.
_: مستقیم؟
_: البته! من واقعاً دلم براش تنگ شده. باید هرچی زودتر ببینمش.
_: من اگه جای مجید بودم، اصلاً از دیدن یه عشق قدیمی خاک آلود هیجان زده خوشحال نمی شدم. یه دوش بگیر و لباس عوض کن. یه ذره احترام براش قائل باش.
با ناامیدی لب برچیدم و گفتم: خب تا برسم اونجا که دوباره کثیف میشم. تازه خدا میدونه چقدر برای این دوش گرفتن زمان از دست بدم. من باید برم.
_: چه جوری بری؟ راه رو که بلد نیستی.
_: به راننده تاکسی میگم ایستگاه اتوبوسی که اتوبوساش میرن شمال، پیادم کنه. پولشم خودم میدم. متشکرم. راستی پول بلیت قطارم همین الان حساب کنین.
_: ببین مشنگ عزیز، من نمی تونم ولت کنم. خدا می دونه چی پیش بیاد. یه نصف روز اینجا کار دارم. بعدم استراحت می کنیم و فردا صبح میریم جواهرده. می رسونمت دست خونواده ی مجید و برمیگردم. روشن شد؟
_: نه نشد. من به اندازه کافی مزاحمتون بودم. حالا دیگه می خوام برم سی خودم.
_: اصلاً من همون طرفا کار دارم و فردا باید برم. خوبه؟ باهم میریم.
_: نه خوب نیست. من امروز باید برم. شما هروقت و هرجا دوست دارین می تونین برین.
_: ببین الان نزدیک ظهره. با این ترافیک تا به ایستگاه برسی، ساعت از دو هم گذشته. اتوبوسم که قول نداده همون لحظه سوارت کنه و راه بیفته. معلوم نیست کِی بشه. بعد سوار شی و بری رامسر. میشه کِی؟ حدود هفت هشت شب، اگه دیرتر نباشه. تازه اونوقت بگردی اتوبوسی به مقصد جواهرده پیدا کنی. بعد سوار شی و بری اونجا. خیلی که همه چی رو برنامه و میزون دربیاد ده شب میرسی اونجا. اونم اگر جاده برفی نباشه و باز باشه. آخر شب، تو اون سرمای زمهریر، خونواده ی مجید رو از کجا می خوای پیدا کنی عقل کل؟!
متحیر نگاهش کردم. خیلی روان و جدی نطق کرده بود. ولی من هنگ کرده بودم. طول می کشید تا بتوانم حرفهایش را تجزیه و تحلیل کنم. او هم جدی به من چشم دوخت و منتظر جوابش شد.
بالاخره بعد از مدتی نگاهم را برگرفتم. در حالی که از شیشه ی دود گرفته بیرون را تماشا می کردم، گفتم: باشه. هرچی شما بگین.
_: آفرین بچه ی خوب.
پوزخندی زدم و فکر کردم: من بچه نیستم. به زودی مجید را پیدا می کنم و ازدواج می کنیم.
موجی از خوشی در قلبم پیچید. مجید و یک دنیا خاطره از کودکیهایم. لبخندی زدم و دوباره با لذت مشغول تماشای بیرون شدم.
وقتی به هتل رسیدیم پیاده شدم. نگاهی به نمای باشکوهش انداختم و سرم را عقب بردم تا همه ی طبقاتش را ببینم. آقای رئوفی پول تاکسی را حساب کرد و پیاده شد. دوباره بارها را به تنهایی گرفت و باهم از پله های عریض سنگی بالا رفتیم. البته او جدی بالا می آمد ولی من هر پله را جفت پا می پریدم.
جلوی در شیشه ای هتل که رسیدیم، خودش باز شد. با شوق گفتم: هی الکترونیکه!
_: خواهش می کنم آروم بگیر. من اینجا آبرو دارم.
در حالی که با کنجکاوی دربان یونیفرم پوش را تماشا می کردم، گفتم: چه جای باکلاسیه! قبلاً هم اینجا اومدین؟
در حین رد شدن منظره ی یک تابلو را از دست دادم. یک دور کامل دور خودم چرخیدم و نگاهی گذرا به تابلو که نقاشی یک منظره بود، انداختم. بعد برای جواب چشم به آقای رئوفی دوختم.
در سکوت نگاه سرزنش آمیزی به من انداخت. من هم لبخندی صلح جویانه زدم. جلوی رسپشن ایستادیم. ساکم را زمین گذاشت و سلام و علیکی گرم و رسمی با متصدی کرد.
متصدی یک کاغذ جلویش گذاشت و گفت: لطف بفرمایین این فرم رو پر کنین.
سر کشیدم تا خطش را ببینم. همانطور که حدس می زدم ظریف و تمیز می نوشت. نیم اخمی برای فضولیم تحویلم داد. زیر لب گفتم: خطتون زنونه اس!
متصدی پوزخندی زد و قدمی عقب رفت. آقای رئوفی لبهایش را بهم فشرد و به کارش ادامه داد.
من که بیکار شده بودم، مشغول خواندن لیست قیمتهای اتاقها شدم. هر خط را که می خواندم بیشتر نفسم می گرفت. بالاخره قدمی به طرف آقای رئوفی برداشتم و گفتم: پول یه شب اتاق یه تخته ی اینجا، از تمام پول من بیشتره! من نمی تونم بمونم. میرم مسافرخونه.
خیلی جدی زمزمه کرد: تو هیچ جا نمیری. پولشو من میدم.
_: خب شمام بیاین مسافرخونه. یه کم خاکی باشین.
_: من الان به حد تهوع خاکی هستم و به یک حمام تمیز بیشتر از همه چی احتیاج دارم. تو هم ساکت باش و هرکاری میگم بکن.
بعد دست توی جیبش برد و کیف پولش را درآورد. کارت شناسایی اش را روی کاغذ گذاشت و رو به من گفت: کارت ملیتو بده.
کارت ملی جاوید را درآوردم و پرسیدم: این یکی؟
در حالی که آن را می گرفت، پرسید: پس کدوم یکی؟
آن را هم روی فرم گذاشت و همه را کمی به جلو هل داد. متصدی برداشت و در حالی که تشکر می کرد یک کارت به طرف او گرفت.
آقای رئوفی کارت را برداشت و تشکر کرد. باهم به طرف آسانسور رفتیم.
با ناراحتی گفتم: من از آسانسور خوشم نمیاد. با پله میام.
_: بیا تو. تا طبقه ی چهاردهم بخوای بری باید وسط راه پیاده شم جنازتو جمع کنم.
_: وای خدا چهارده طبقه؟؟؟ نمیشه بگین اتاق منو طبقه ی اول بده؟
_: نخیر نمیشه.
_: شما نه قلب دارین نه احساسات. "یکی از دایالوگهای آدری هیپبورن در فیلم بانوی زیبای من"
_: من نه قلب دارم نه احساسات. آدری هیپبورن بیا تو!
با تردید وارد آسانسور شدم. به دیواره تکیه دادم و توی آینه نگاه کردم. با لبخند پرسیدم: یعنی به خوشگلی آدری جون هستم؟
_: آدری عزیز از تصور مقایسه ی ناجوانمردانت تو گور می لرزه.
خندیدم و گفتم: هه هه طفلکی! اون دو پاره استخونش چه تلق تلوقی هم می کنه!
میله ی دیواره را بیشتر توی دستم فشردم و گفتم: اگه این آسانسور ول بشه ما هم میریم پیش آدری جون.
_: اینقدر نترس. الان می رسیم.
_: ول نمیشه؟
_: نه. پیاده شو.
به دنبالش در طول راهرو راه افتادم. نگاهم روی شماره های اتاقها می دوید. آقای رئوفی با قدمهای محکم و بلند جلو میرفت. دنبالش دویدم و پرسیدم: اتاق چند؟
_: 1421
شماره ها را خواندم. بالاخره رسیدیم. از توی جیبش کارتی درآورد و با آن در را باز کرد. با شگفتی گفتم: هی مثل تو فیلما!
در را کامل گشود و کنار ایستاد.
گفتم: نه خواهش می کنم شما بفرمایین.
_: به تو اعتمادی نیست. برو تو خیالم راحت بشه.
_: اه اینجوریه؟ خب باشه. هرجور راحتین.
کمی شرمنده، کمی خندان و حتی کمی عصبانی وارد شدم و توی درگاه ماندم تا داخل شود. آمد؛ در را بست و آهی کشید.
چشم گرداندم و فکر کردم اتاق یک تخته است یا دو تخته که متوجه شدم به صورت نشیمن و آبدارخانه مبله شده است. یک نیم ست مبل و روبرویمان پنجره ی قدی با پرده ای ست با کاغذدیواری و مبلها و آستر حریر سفید که رو به بالکن باز میشد. رنگ اتاق تو مایه های آجری و نارنجی و قهوه ای بود و در آن سرما فضای گرمی را تداعی می کرد. لبخندی بر لبم نشست.
آقای رئوفی از کنارم رد شد. دو دری که کنار اتاق بود را باز کرد. دنبالش رفتم. یکی یک اتاق دو تخته بود و یکی تخت دو نفره داشت. وارد اتاق اول شد. ساکم را گذاشت و گفت: این اتاق تو. حمام اینجاست.
بعد هم به سرعت به طرف در رفت. کمی لب برچیدم و بعد از چند لحظه گفتم: اممم...
توی درگاه ایستاد و پرسید: بله؟
_: من واقعاً پولشو ندارم. سوئیت خونوادگی همینه دیگه نه؟ از همه اتاقاش گرونتر بود.
آه بلندی کشید و چند لحظه نگاهم کرد. دوباره گفتم: آدم باید به اندازه ی جیبش خرج کنه.
با متانت گفت: منم دارم به اندازه ی جیبم خرج می کنم و بعد از شب وحشتناکی که داشتم دلم نمی خواد امشب رو تو یه مسافرخونه ی کثیف بگذرونم.
_: پس بذارین من برم.
_: به خاطر خدا تمومش کن جوجه. چرا نمی فهمی؟ من مسئولیت دارم.
_: شما هیچ مسئولیتی ندارین. اگر اتفاقاً اونجا نبودین من داشتم تنها می رفتم.
_: ولی اتفاقاً اونجا بودم. مادر تو جای خواهر منه. نمی تونم بذارم بری. آروم بگیر و تا فردا صبر کن. قول دادم می رسونمت به مجید و سر قولم هستم. خرج سفر هم با خودمه. تو بار اضافی نیستی.
بعد برگشت و به اتاقش رفت.
در را بستم و لب تخت نشستم. کلاه بافتنی را از سرم کشیدم و روی تخت انداختم. رو گرداندم و توی آینه نگاهی به موهای کوتاهم که هر کدوم به راهی شکسته و عرق کرده مانده بودند انداختم. لبهایم به خنده باز شد. یادم رفته بود که موهایم چقدر کوتاه شده اند!
از جا برخاستم و دستی توی موهایم کشیدم. خندیدم. ساکم را باز کردم و یک دست لباس تمیز برداشتم. حمام کردم. از این که مجبور نبودم وقت زیادی را صرف شستن موهایم کنم، کیف کردم. با خوشی دوشی گرفتم و لباس پوشیدم. یک پیراهن مردانه ی چهارخانه سفید با خطهای آبی و صورتی، با شلوار جین و ...
نگاهی به کلاه بافتنی انداختم. دلم برای دختر بودن تنگ شده بود. روسری صورتی ساده و خوشرنگی که همراهم بود به سر کردم و از اتاق بیرون آمدم. کتری چایساز را آب کردم و گذاشتم جوش بیاید.
در اتاق آقای رئوفی باز شد. با کت شلوار نوک مدادی و پیراهن سفید اتو کشیده شیکتر از همیشه بیرون آمد. با خوشی گفتم: وای چه شیک شدین! کمی هم به اونی که باهاش قرار دارین رحم کنین. پس میفته!
با چهره ای متبسم گفت: همه به اندازه ی تو ندید بدید نیستن. مراقب خودت باش. من تا غروب برمی گردم. نهار و تنقلات هرچی خواستی زنگ بزن از پایین برات بیارن. بذار به حساب اتاق. یه لطفی بکن تا من نیومدم از اتاق نرو بیرون. نمی تونم تمام تهران رو دنبالت بگردم.
لبخندی زدم و آرام گفتم: جایی نمیرم.
با تاکید پرسید: خیالم راحت باشه؟ همین جا می مونی؟
با بیخیالی گفتم: آره. به گاز و برق و کبریتم دست نمی زنم. مزاحم تلفنیم نمیشم. دسشوییم به موقع میرم!
خندید و سرش را تکان داد. بعد به طرف در رفت. دستش روی دستگیره ماند. دوباره نگاهی به من انداخت.
گفتم: خداحافظ. قول میدم گم نشم.
سری تکان داد و گفت: خداحافظ.
بعد از در بیرون رفت.
چای را آماده کردم و توی لیوانی ریختم. جلوی تلویزیون نشستم و آرام مشغول نوشیدن شدم.
حدود ده دقیقه بعد، ضربه ای به در اتاق خورد. روسریم را که هنوز باز نکرده بودم، کمی مرتب کردم و در را گشودم. آقای رئوفی بود با یک کیسه ی بزرگ خرید. نوشته های روی کیسه را خواندم. اسم و آدرس یک مغازه زیر هتل بود. غیر از این هم نمی توانست باشد!
وارد شد. پرسیدم: قرارتون کنسل شد؟
دست توی کیسه فرو برد و در حالی که بسته ای را باز می کرد، گفت: هرچی فکر کردم دیدم اگه یهو تصمیم بگیری بری، هیچکس نیست جلوتو بگیره.
با دلخوری گفتم: من که گفتم نمیرم.
یک کلاه بره ی ماهوتی خاکستری از توی بسته درآورد و روی روسری سرم گذاشت. با خوشرویی گفت: آره گفتی. ولی تنهایی حوصلت سر میره. حاضر شو باهم میریم.
نگاهی توی آینه انداختم. با آن کلاه و روسری خیلی مضحک شده بودم. با خنده پرسیدم: این چیه؟
_: اینو بذار سرت پسر کوچولو. اینم بپوش.
یک پالتوی دودی شیک به طرفم گرفت. آن را پوشیدم. بزرگ بود. خندیدم و گفتم: باشه. ولی خیلی خنده دار میشم.
_: کوچیکترشم داشت. عجله کن. میریم پایین عوضش می کنیم. من دیرم شده.
باز دست توی کیسه برد و یک جفت کفش هم درآورد. گفت: شماره ی کفشت چهل بود. ببین اندازه است یا اینم عوض کنیم؟
با تردید کفش اسپورت شیکی را که خریده بود گرفتم و پرسیدم: ولی آخه چرا؟
_: برای حفظ آبروی خودم. اگه خیلی ناراحتی بعداً پسشون میگیرم! ولی امروز باید بپوشی.
کفشها را امتحان کردم. اندازه بودند. بی اندازه هم راحت بودند. حتی فکر پس دادنشان را هم نمی خواستم بکنم. با لبخند گفتم: کفشا رو میخوام. چند بود؟
با اخم گفت: بیا دیرم شده.
روسری را توی اتاقم گذاشتم. کلاه را تا روی گوشهایم پایین کشیدم و به دنبالش از اتاق بیرون رفتیم. پایین توی مغازه ی زیر هتل، پالتو را عوض کرد. خودش یقه ام را مرتب کرد و مارک لباس را کند. بعد با تاکسی هتل به طرف محل قرارش راه افتادیم.
مرد سارق همچنان ور میزد! کم کم داشت حوصله ی همه را سر می برد. آقای رئوفی هم دست از استراحت کشید. چشمهایش را باز کرده بود و به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد. مرد روبرویمان پرسید: آقا ببخشین... شغل شما چیه؟
مرد سارق فوری گفت: جهانگرد هستم.
آقای رئوفی با متانت گفت: از شما نپرسیدن.
بعد رو به پدر پرهام کرد و گفت: وکیل پایه یک دادگستری هستم.
حتی منم دیدم که رنگ از روی سارق پرید. خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد کمی مؤدب باشد. از توی جیب توری بالای پشتی روزنامه ای برداشت و بالاخره ساکت شد.
پدر پرهام هم مثل اینها که تا دکتری می بینند تمام دردهای عمرشان به خاطرشان می آید، تمام مشکلات قانونی اش را به خاطر آورد و مشغول سؤال و جواب شد.
من با کمی اشتیاق گوش می دادم. گاهی اظهارنظری هم می کردم. اما دایی خیالیم چنان نوکم را قیچی کرد که ترجیح دادم دیگر حرف نزنم. خم شدم از توی ساک زیر پایم، جورابهایم را درآوردم و پوشیدم. تازه متوجه ی بقایای لاک قرمزی شدم که چند وقت پیش به ناخنهای پایم زده بودم. کمی شرمنده به اطراف نگاه کردم. امیدوار بودم کسی ندیده باشد. تند تند جورابها را بالا کشیدم. از آقای رئوفی پرسیدم: میشه برم تو راهرو؟ همین جلوی در...
زمزمه کرد: به شرطی که یه دوست تازه پیدا نکنی.
به سرعت گفتم: نه نه. قول میدم. جایی نمیرم.
درست جلوی در ایستادم و دستهایم را روی لبه ی پنجره ی راهرو گذاشتم. به سرعت از میان بیابان خشک و بی آب و علف می گذشتیم.
دستی با ملایمت به پهلویم خورد. غلغلکم شد. از جا پریدم و جیغ کوتاهی کشیدم. مادر پرهام به سرعت توی قاب در ایستاد و پرسید: چی شد؟
آهی کشیدم و گفتم: ببخشین. هیچی. من خیلی غلغلکیم.
لبخند ملایمی زد و نگاهی به پرهام که از ترس ماتش برده بود انداخت. سر پا نشستم. پرهام را درآغوش گرفتم و گفتم: نترس پسر شجاع. من خیلی غلغلکیم. می دونی یعنی چی؟
بعد به شوخی کمی غلغلکش دادم و خندیدم. او که به اندازه ی من حساس نبود، اول فقط لبخند زد، بعد هم بالاخره از سروصدای من به شوق آمد و خندید.
از زمین برش داشتم و شروع کردم برایش از بیابان قصه گفتن. از موشهای صحرایی و بزمجه هایی که زیر آفتاب لم داده بودند برایش گفتم و از خارهای تیز و بلند با گلهای کوچک صورتی.
پرهام با اشتیاق گوش می کرد. هرجا که ساکت می شدم سؤال تازه ای می پرسید و من با خوشحالی جواب میدادم.
بعد از مدتی دیدم به خودش می پیچد. تقلا می کرد که از آغوشم پایین بیاید. او را زمین گذاشتم و پرسیدم: خسته شدی؟
دستش را جلوی شلوارش گرفت و خودش را جمع کرد. مادرش به سرعت بلند شد. با لبخند پرسیدم: میشه من ببرمش؟
مادرش با خجالت گفت: نه نه زحمتت میشه.
_: نه اصلاً.
از ترس این که آقای رئوفی چشم غره برود، دقت کردم نگاهم بهش نیفتد. دست پرهام را گرفتم و در طول راهرو راه افتادیم. اولین دستشویی را که دیدیم، پرهام گفت: همینجاست.
نگاه سریعی به اطرافم انداختم که کسی نباشد. دلم می خواست همه ی واگنها را بگردم. برای همین گفتم: نه این خوب نیست. کثیفه. بریم یه بهترشو پیدا کنیم.
باز واگن بعدی همین قصه تکرار شد. می ترسیدم شلوارش را خیس کند. اما این بار خودش گفت: این خوب نیست. بریم بعدی.
وقتی به رستوران رسیدیم با شوق به اطراف نگاه کردم و گفتم: چه حالی میده بشینیم اینجا!!
ولی پرهام دیگر نمی توانست صبر کند. برای همین او را به اولین دستشویی رساندم. وقتی بیرون آمدیم باهم به رستوران رفتیم. شیرکاکائو و آبمیوه و کیک و پفک خریدیم و نشستیم. در حالی که بیرون را تماشا می کردیم با شوق و ذوق می خوردیم. خیلی داشت بهمون خوش می گذشت که مادر پرهام و آقای رئوفی وارد رستوران شدند. مادر پرهام هراسان جلو آمد و گفت: وای شما اینجایین!!!
آقای رئوفی هم با نگاهی خشمگین پیش آمد و با لحنی بُرّنده گفت: یه خبر می دادی هیچ اتفاقی نمیفتاد.
شرمنده نگاهش کردم. چیزی در نگاهش بود که مثل برق از ستون فقراتم گذشت و تمام تنم را به لرزه درآورد. سر بزیر انداختم. داشتم از ترس قالب تهی می کردم. به پرهام که اصلاً نترسیده بود حسودیم شد! هنوز داشت غر میزد و می خواست همانجا بماند. اما مادرش دستش را کشید و رفتند. من ماندم و آقای رئوفی. چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گفت: بریم.
نگاهش دوباره آرام شده بود. همان دریای عمیق و قابل اعتماد. دیگر طوفانی نبود. سر بزیر انداختم. تازه بغض کردم. خودم هم نمی دانستم چرا وقتی عصبانی بود به فکرم نرسید با گریه دلش را به رحم بیاورم! ولی حالا ناگهان اشکم سرازیر شد و تمام طول راه را فین فین می کردم. بالاخره یک دستمال کاغذی از توی جیبش درآورد و در حالی که به طرفم می گرفت، گفت: بسه دیگه. تمومش کن.
دستمال را گرفتم و درحالی که بینی ام را می فشردم فکر کردم او کسی نیست که با اشک و آه من دلش به رحم بیاید!
وارد کوپه شدیم. نگاه سنگین پدر پرهام را دیدم ولی خوشبختانه حرفی نزد. سر جایم نشستم و سرم را به دیواره ی کنار پنجره تکیه دادم. کمی بعد خوابم برد.
وقتی شام آوردند، بیدار شدم. غذایش گرم و خوشمزه بود. سر حال آمدم و با اشتها خوردم. مرد سارق دوباره مشغول وراجی شده بود. حالا داشت جوک تعریف می کرد! مادر و پدر پرهام به سختی سعی داشتند به او شام بدهند. اما بچه به شدت بدقلقی می کرد. مادرش می گفت چون نخوابیده است نحسی می کند.
آقای رئوفی فارغ از شلوغی اطرافش با ظرافت بسیار مشغول خوردن بود. با دقت گوشتش را می برید و با کمی برنج می خورد. در این بین کاسه ی کوچک ماستی که داشتم می خوردم، از دستم ول شد و آقای رئوفی آن را بین زمین و هوا گرفت و فقط چند قطره اش روی شلوار من و خودش پاشید. شانس آوردم که کلاً خالی نشد. والا تمیز کردنش مصیبتی بود. آن چند قطره اهمیتی نداشت.
آقای رئوفی در حالی که دستمالی با نارضایتی روی شلوارش می کشید، گفت: هیچ کس به تو آداب غذا خوردن رو یاد نداده؟
_: اوه چرا!! ولی خب اینجا اونم بدون میز، تو این وضع آشفته، آداب غذا خوردن کیلویی چنده؟
ابرویی بالا برد و نگاهی تاسف بار به من انداخت. بعد دوباره به آثار باقیمانده ی لکه ی روی شلوارش را نگاه کرد و طوری که همسفرانمان نشنوند، گفت: حالا که فکرشو می کنم می بینم کار درستی کردم که مانع ازدواجت شدم.
سری به تایید تکان دادم و یادآوری کردم: البته اون که خیلی خوب بود. ولی من دارم میرم که ازدواج کنم.
_: اوه! نامزد جواهرنشانت رو فراموش کرده بودم.
ظرف یک بار مصرف غذایش را بست و آن را روی میز کوچک جلوی پنجره گذاشت. منهم همین کار را کردم و سرم را عقب تکیه دادم. چشمهایم را بستم و خواب آلوده گفتم: هرچی بهش نزدیکتر میشم، بیشتر دلم براش تنگ میشه.
_: این خیلی خوبه.
_: هوم.
_: پاشو برو دست و صورتت رو بشور. همه جا رو ماستی کردی.
چشم بسته گفتم: وسواس دارینا! کیف سفر به همین بی اهمیت بودن این چیزاست دیگه.
_: من که کیفی از این سفر و کثیفیهاش نمی کنم. برگشتنی مُردی موندی با هواپیما میریم.
چشمهایم را باز کردم. خندیدم و گفتم: پولشو شما میدین.
_: مگه تا حالاشو کی داده؟
_: اوه من باید پول بلیتمو باهاتون حساب کنم.
_: بذار آخر بار یه جا حساب می کنیم. الان حسابام بهم میریزه.
شانه ای بالا انداختم و گفتم: باشه. ولی من پول بلیت هواپیما ندارم. ضمناً با شمام نمیام. می مونم با خانواده ی مجید میام.
_: هرطور میلته.
قطار برای نماز مغرب توقف کرد. نگاهی از پنجره به تاریکی بیرون انداختم و در حالی که بلند می شدم، گفتم: از غروب خیلی گذشته.
_: وسط بیابون که نمی تونه وایسه. باید برسه به ایستگاهی که اینقدر جا داشته باشه که همه بتونن پیاده شن. بعضی ایستگاهها خیلی کوچیکن.
_: اوه! به اینش فکر نکرده بودم.
_: تو مگه فکرم می کنی؟
لبخندی زدم و گفتم: آره گاهی فکر می کنم!
باهم پیاده شدیم و روی سنگفرش کنار ریل راه افتادیم. گفتم: از صدای راه رفتن روی سنگفرش خوشم میاد.
_: می دونی این یه موهبت بزرگه که از هر چیز کوچیکی لذت می بری.
_: شمام می تونین اگر اینقدر سخت نگیرین.
_: شاید همینطور باشه. اشکالش اینه کیفیت زندگی برام خیلی مهمه. دلم می خواد همه چی تمیز و صحیح باشه.
_: خب کی بدش میاد؟ ولی همیشه که نمیشه اینجوری باشه. گاهی باید با جریان آب همراه شد.
_: درسته. حالا کجا میری؟
_: از اون طرفی. با اجازتون.
_: شازده پسر اونجا زنونه اس!
_: اوپس! یادم نبود!
خندیدم. چند قدمی را که از او فاصله گرفته بودم بدو برگشتم و در حال بالا و پایین پریدن گفتم: خیلی بازی باحالیه! همیشه آرزو داشتم پسر باشم. گفتم بهتون که فوتبالم خیلی خوب بود.
_: آره گفتی. میشه آروم بگیری؟
_: نه پاهام خشک شده. بذارین یه کم ورزش کنم.
آهی کشید و حرفی نزد. توی دستشویی آخرین شیر را انتخاب کردم و با ترس و لرز مشغول وضو گرفتن شدم. آقای رئوفی جلویم ایستاد و مثل مانعی مرا از بقیه جدا کرد. خودش پشت به من بود و با حوصله و دقت داشت آستینهایش را تا میزد و بالا می برد.
باز باهم بیرون آمدیم. توی نماز خانه کنارش ایستادم. زیر لب غرید: بچه جان خدا رو که نمی تونی گول بزنی! اگه نمیری تو زنونه حداقل برو صف آخر.
تازه یادم آمد که باید عقب بایستم. رفتم گوشه ی نمازخانه و به سرعت نمازم را خواندم و بیرون رفتم. هوا سرد بود. دوباره شروع کردم به بالا و پایین پریدن. داشتم می دویدم و برای خودم می رفتم. ناگهان صدای مردی را شنیدم که داد می زد: جاویــــــد؟ هی پسر تو جاوید نیستی؟
چند ثانیه طول کشید تا به خاطر بیاورم که باید جاوید باشم!
برگشتم و گفتم: خودمم.
_: قطار رفت! بدو!
بعد رو گرداند و با صدای بلندی گفت: اینجاست آقا. اومده بود پشت ساختمون.
دوان دوان به طرف قطار رفتم. آقای رئوفی که او هم مجبور شده بود همراه من بدود تا از قطار جا نماند، با عصبانیت گفت: من از دست تو چکار کنم؟ کجا غیبت زد؟
_: من همینجا بودم. فکر نمی کردم قطار به این زودی راه بیفته!
قطار راه افتاده بود. آخرین در را گرفتیم و بالا پریدیم. آقای رئوفی نفس نفس زنان به دیواره تکیه داد و گفت: تو عمرم همچین خریتی نکرده بودم! مطمئنم بعد از اینم نخواهم کرد. بچه اگه گم میشدی من جواب مادرتو چی می دادم؟
_: چه ربطی به شما داشت؟ خودم گم شده بودم.
نفسش را با حرص بیرون داد. پشت به من کرد و در طول راهروی قطار راه افتاد. من هم مثل بچه ای لجباز با حالتی حق به جانب در حالی که با هر قدم پایم را محکم به زمین می زدم دنبالش راه افتادم. ولی بعد از چند قدم کم کم به عمق فاجعه پی بردم! اگر توی آن بیابان جا مانده بودم چه میشد؟!!!
از واگن اول گذشتیم. قدم تند کردم و از پشت شانه ی آقای رئوفی به او گفتم: خیلی معذرت می خوام. نمی دونستم چقدر خطرناکه. واقعاً فکر نمی کردم قطار به این زودی و بی خبر راه بیفته.
نیم نگاهی به من انداخت و گفت: خدا رو شکر به خیر گذشت.
وقتی به کوپه مان رسیدیم جنجالی به پا شده بود. مادر پرهام یک دستبند گرانبهای امانتی به همراه داشت که گم شده بود. ما هم که دیر کرده بودیم و همه شک برده بودند که با دستبند فرار کرده باشیم. وقتی رسیدیم پلیس قطار و مامور واگن ایستاده بودند. به آقای رئوفی گفتند: باید شما رو بگردیم.
آقای رئوفی دستهایش را بالا برد و گفت: بفرمایید.
با ترس عقب رفتم. اگر مرا می گشتند چی؟
داشتند جیبهای آقای رئوفی را می گشتند و من راههای فرار را بررسی می کردم. اما راهی نبود. اهالی واگن بر اثر سروصدا بیرون آمده بودند و می خواستند بدانند که چه خبر شده است. تمام راهرو پر بود.
آقای رئوفی سرد و جدی نگاهم کرد. صدای پدر پرهام را شنیدم که می گفت: آقای پلیس چمدوناشونو بگردیم؟
وای خدا... اگر چمدانم را می گشت و لباسها و شناسنامه ام را میدید چی؟
به دیوار راهرو تکیه دادم. نزدیک بود از حال بروم. آقای رئوفی چمدانش را پایین آورد و باز کرد. ساک مرا هم از زیر صندلی برداشت و زیپش را باز کرد. سر کشیدم ببینم چه کار می کند. نفهمیدم. توی کوپه هم شلوغ بود. پلیس دائم داشت سعی می کرد مردم را دور کند تا به کارش برسد. آقای رئوفی هم توی شلوغی هی جابجا میشد و حرفهایی می زد که نمی شنیدم چه میگوید. ولی بالاخره دستبند توی کیف دستی مادر پرهام پیدا شد و همه نفسی به راحتی کشیدند. بعضیها هم غرغر کردند که با یک دزد خیالی آسایششان مختل شده است و غرامت هم می خواستند! بالاخره پلیس همه را متفرق کرد و من توانستم وارد کوپه که حسابی بهم ریخته بود بشوم. آقای رئوفی ساکم را بست و دوباره زیر صندلی جا داد. چمدان خودش را هم بالا گذاشت و نشست.
مادر پرهام با پریشانی گفت: تو رو خدا ببخشین. قصدم تهمت زدن نبود. واقعاً نمی دونم چطور رفته تو کیفم. آخه دستم بود. درش نیاوردم اصلاً! آخه کادوی عروسه. داریم میریم عقد کنون برادرم. اینو با خواهرم برای عروس خریده بودیم. خیلی نگران شدم.
دستنبند را پشت دستش بست. شوهرش غرغر کنان گفت: حواس درست حسابی نداری که. حتماً وقتی می خواستی پیاده شی گذاشتی تو کیفت.
_: نه به خدا! دستم بود!
مرد سارق نگاه معنی داری به آقای رئوفی انداخت. آقای رئوفی هم چشم غره ای برایش رفت. در زدند. مامور قطار ملافه ها را آورده بود. آقای رئوفی تختهای بالا را باز کرد و به من گفت: تو برو بالا.
با خوشحالی از نردبان بالا رفتم. کیفهای محتوی لحاف و بالش را به دستش دادم تا به بقیه برساند. خودم هم دراز کشیدم و کیف لحاف بالشم را زیر سرم گذاشتم. با شوق به سقف چشم دوختم. همه چیز آرام گرفته بود و خیلی خوشحال بودم.
آقای رئوفی بالا آمد و گفت: پاشو ملافه هاتو پهن کن. چرا بی ملافه خوابیدی؟
معترضانه گفتم: آقای...
ولی هنوز رئوفی را نگفته بودم که به خاطرم آمد صدایم را پایین نیاورده ام و همسفریها می شنوند. پس به جای رئوفی گفتم دایی...
خنده اش گرفت. در واقع فقط لبخند کم رنگی بود. اما همان هم غنیمت بود. با این حال کوتاه نیامد و دوباره گفت: پاشو تنبلی نکن. ملافتو بنداز. رو بالشتم رو بالشی بکش.
خودش هم مشغول مرتب کردن تختش شد. منم مجبور شدم اطاعت کنم. اما روبالشی یک بار مصرف را نمی توانستم روی بالش بکشم. داشتم کشتی می گرفتم که دست به طرفم دراز کرد و گفت: بدش من.
با خوشحالی آن را به طرفش گرفتم و از زحمتش خلاص شدم. درست کرد و پس داد. بقیه ی همسفرها هم آماده ی خوابیدن شدند. پرهام که از قبل خواب بود و تمام مدت شلوغی و سروصدا بیدار نشد. مادرش می گفت همیشه خوابش سنگین است.
چراغها را خاموش کردیم. دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. روکش پلاستیکی شیری اش برایم جالب بود. با نوک انگشت به آن دست کشیدم.
آقای رئوفی با گوشی اش سرگرم بود. من کم کم حوصله ام سر می رفت. گوشی ام توی ساکم بود، ولی هم بالا آوردنش در آن شرایط سخت بود و هم این که ارزشش را نداشت. اینقدر قدیمی بود که هیچ بازی یا فایل سرگرم کننده ای نداشت.
آقای رئوفی بالاخره گوشی اش را خاموش کرد و دستش را زیر سرش گذاشت. من که تا آن موقع هزار بار نشسته بودم و دوباره خوابیده بودم و غلتیده بودم و هنوز موفق نشده بودم بخوابم، روی آرنجم به طرفش نیم خیز شدم و زمزمه کردم: آقای دایی...
سرش را برگرداند و پرسید: چیه؟
_: گوشیتون بازی داره؟
آهی کشید. گوشی را روشن کرد و وارد فایل بازیهایش شد. بعد آن را به طرفم گرفت و گفت: سعی کن داغونش نکنی.
با خوشحالی گفتم: چشم! مواظبم!
دراز کشیدم و با شوق و ذوق مشغول زیر و رو کردن بازیهایش شدم.
ساعت یک بعد از نیمه شب بود که قطار توی ایستگاه یزد توقف کرد. سروصدای مختصری از پایین شنیدم. نیم خیز شدم. مرد سارق بود. وسایلش را جمع کرد و رفت. نگاهی به آقای رئوفی کردم و زمزمه کردم: چیزی نبرده باشه...
در حالی که سقف را نگاه می کرد، گفت: فکر نمی کنم.
تا حد امکان خم شدم. رفته بود. اما با صدای سقوط چیزی از جا پریدم! گوشی آقای رئوفی از دستم افتاد.
آقای رئوفی نالید: جوجه... گفتم داغونش نکن.
مادر پرهام گوشی را به طرفم گرفت. تشکر کردم و با دستپاچگی روشنش کردم. با خوشحالی گفتم: چیزیش نشده.
بعد آن را به طرف آقای رئوفی گرفتم. نگاهی به آن انداخت و گفت: شانس آوردم.
در نیمه باز کوپه بازتر شد و زنی وارد شد. توی تاریکی آنهم از بالا قیافه اش را تشخیص نمی دادم. با صدایی آهسته سلام و عذرخواهی کرد و خوابید.
من هم خوابیدم و این بار بالاخره خواب رفتم.
صبح روز بعد با صدای آقای رئوفی بیدار شدم.
_: جوجه پاشو... جاویـــد پاشو... ملافه ها رو بده. بسه دیگه چقدر می خوابی؟
غلتیدم و غرغر کنان پرسیدم: مگه ساعت چنده؟
_: ساعت هشته. الان میاد ملافه ها رو بگیره.
_: حالا هروقت اومد...
_: پاشو. گفت حاضرشون کنین.
مال خودش را تا زده بود. لحاف گلوله ی مرا هم کشید و تا زد و توی کیف گذاشت. بعد هم بالشم را گرفت. رو بالشی یک بار مصرف را پاره کرد و بالش را کنار لحاف جا داد. کیفها را سر جایشان گذاشت و دوباره گفت: زووود باش.
به زحمت جمع کردم، ولی پایین نرفتم. همانجا وسط تخت نشستم و خواب آلود به دیواره ی کوپه تکیه دادم.
مامور قطار آمد و ملافه ها را گرفت. همه بیدار بودند. پرهام کوچولو داشت حرف می زد. پدرش او را بیرون برد.
تختهای وسط تا شده بود. آقای رئوفی هم پایین رفت و تخت خودش را بست. من هنوز چشم بسته نشسته بودم که با صدای ناآشنای زنی از خواب پریدم. زن بلند گفت: کیان مهر رئوفی؟! این خودتی؟! باورم نمیشه!
چشمهایم را باز کردم و گوش دادم. آقای رئوفی با ته مایه ی خنده ای در صدایش گفت: خودمم خانم کوهیار. اینقدر عجیبه؟
_: اصلاً انتظار نداشتم تو رو اینجا ببینم.
_: خب منم انتظار نداشتم شما رو ببینم.
سرم را خم کردم بلکه بتوانم قیافه ی هم کوپه ای جدیدمان را ببینم، اما موفق نشدم. آقای رئوفی که هنوز ایستاده بود، به من گفت: تو رو خدا بیا پایین و صورتتم بشور!
نگاهی به ظاهر تمیز و مرتبش انداختم و فکر می کردم چطور اول صبحی اینقدر آماده است؟! جورابهایم را توی جیبهایم فرو کردم و پایین آمدم. زن با لحن خنده داری پرسید: این کیه دیگه؟
_: خواهرزادمه. جوجه یعنی جاوید. خانم کوهیار از همکلاسیهای دوره ی دانشجویی من هستن.
سری به طرفش خم کردم و گفتم: خوشوقتم.
بین او و آقای رئوفی نشستم. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم. خمیازه ای کشیدم و به روبرو چشم دوختم. خانم کوهیار کلاهم را کشید و گفت: گرما تو کوپه چرا کلاه داری؟
وحشت زده کلاهم را گرفتم و در حالی که به سرعت می پوشیدم، گفتم: چون ... چون...
اما یادم نمی آمد چه بهانه ای برای کلاه پوشیدنم آورده بودم. آقای رئوفی به کمکم آمد و گفت: چون سینوزیت حاد داره.
_: خب اینجوری که بدتره!
به سرعت گفتم: نه نه دکتر گفته باید کلاه سرم باشه.
_: نه عزیزم. اینجوری عرق می کنی، میری بیرون بدتر میشی. الان درش بیار.
و دوباره می خواست آن را بکشد که دو دستی کلاهم را چسبیدم. آقای رئوفی هم به آرامی به او گفت: ولش کن. یه کم رو این موضوع حساسه.
با دلخوری گفتم: اگه شما هم به اندازه ی من تو تنتون سوزن فرو کرده بودن، حساس می شدین.
خانم کوهیار دوباره شروع کرد به دلیل آوردن که نباید توی کوپه کلاه سرم باشد. من هم از جا پریدم و گفتم: ولی من می خوام برم بیرون.
آقای رئوفی یادآوری کرد: جوراباتو بپوش! اینجوری که مثل گوشای خرگوش از جیبات بیرون زدن خیلی ضایعس!
دوباره نشستم و جورابهایم را پوشیدم. پرهام و پدرش برگشتند. پدرش برای صبحانه شان شیرکاکائو و کیک خریده بود. برخاستم و به آقای رئوفی گفتم: میرم تو رستوران صبحونه بخورم.
تازه پشت میز نشسته بودم که آقای رئوفی هم روبرویم نشست و یک سینی صبحانه به اضافه یک قوری چای وسط گذاشت. آهی کشیدم و گفتم: فکر کردم مجبورم شیر و کیک بخورم.
_: برای چی؟
_: نمی دونم. چون بابای پرهام چایی نگرفته بود.
پوزخندی زد و مشغول پنیر مالیدن روی نان شد.
بعد از صبحانه دوباره به کوپه برگشتیم. خانم کوهیار با تعجب گفت: کیان مهر؟
آقای رئوفی نگاهی به او انداخت و گفت: بله؟
_: تو ازدواج کردی؟
_: بله.
_: با یکی از همکلاسیهای دانشگاه؟
_: بله.
_: با کی؟
_: فکر نمی کنم به خاطر بیاریش.
_: من همه رو یادمه.
_: هم ورودی ما نبود.
_: سال پایینیا رو هم یادمه.
من وسط پریدم و گفتم: از دایی سه چهار سالی بزرگتره. ولی دایی خیلی جوونتر می زنه. می دونین که! ولی زنش مهربونه.
آقای رئوفی نفسش را با حرص بیرون داد. نگاهی به من کرد که کاملاً فهمیدم که می گوید: مگه تنها گیرت نیارم!!!
خانم کوهیار پرسید: حالا اسمش چیه؟ بگو شاید یادم بیاد.
آقای رئوفی دهان باز کرد که حرفی بزند، اما من باز گفتم: صغرا غفوری. باباش قصابه. می شناسینش؟ خیلی مهربونه.
آقای رئوفی فقط دلش می خواست سر از بدنم جدا کند! اینقدر داشتم از این بازی لذت می بردم که حد نداشت! با صدایی که می کوشید، بلند نشود، پرسید: این مزخرفات چیه که میگی؟
_: وا! آقای دایی! خجالت نداره که! زن به این خوبی! خب درسته که خوشگل نیست و صورتش رد آبله داره. ولی شما عاشق سیرت زیباش شدین مگه نه؟! داییم اینقدر آدم فهمیده و مهربونین که حد نداره!
خانم کوهیار متفکرانه گفت: صغراغفوری؟ یادم نمیاد... ورودی چند بود؟
گفتم: 62
آقای رئوفی نفسش را با حرص بیرون داد. خانم کوهیار خندید و گفت: سال شصت و دو من و داییت هنوز داشتیم چهار دست و پا می رفتیم.
دایی به آرامی گفت: من سال 62 چهار سالم بود. فکر کردم که لازمه یادآوری کنم روی دو تا پاهام راه می رفتم!
خانم کوهیار به خنده ادامه داد و گفت: حالا سن ما رو لو نده. ولی خب زنت که ورودی شصت و دو نبوده...
آقای رئوفی که دیگر ناچار شده بود به بازی تن بدهد، گفت: نه. هفتاد و دو.
_: خب چهار سال از ما جلوتر بوده.
آقای رئوفی غرید: بله...
خدا به آقای رئوفی رحم کرد که مامور قطار اعلام کرد که داریم به مقصد نزدیک می شویم. والا معلوم نبود که این مکالمه به کجا بیانجامد.
وسایلمان را جمع کردیم و دقایقی بعد در ایستگاه تهران پیاده شدیم.

بر خلاف من او با خونسردی کامل نشسته بود و گوشی به دست چیزی را تایپ می کرد. خواستم روی دستش را ببینم که دستش را عقب کشید. بدون این که نگاهش را از گوشی برگیرد، یا لحن خونسردش تغییری بکند، پرسید: مامانت بهت یاد نداده که به حریم خصوصی مردم تجاوز نکنی؟
با بیچارگی وا رفتم و گفتم: چرا. ولی فکر کردم اسم خودمو دیدم.
_: چرا باید اسم تو رو بنویسم؟
_: من چه می دونم. حتماً می خواین لوم بدین.
_: اینقدر نگران نباش.
به روبرو چشم دوختم و گفتم: ببخشین. حدس احمقانه ای بود. شما اگه می خواستین لوم بدین برام بلیت نمی گرفتین.
گوشی را توی جیبش گذاشت و در حالی که سرش را خم می کرد، تایید کرد: احتمالاً همینطوره.
سر کشیدم و با نگرانی نگاهی به در ورودی که با فاصله نسبتاً زیادی، پشت سرم قرار داشت، انداختم. آشنایی ندیدم. همانطور که داشتم نگاه می کردم، پرسیدم: مهرنوش خانم چرا نیومد؟
_: بچه اش تب کرد. وانگهی... حضور من الزامی بود، نه مهرنوش.
صاف نشستم و نگاهش کردم. با تعجب پرسیدم: شما؟ چرا؟
پوزخندی زد و گفت: برای این که تو تنها نباشی!
رو گرداندم و با خنده گفتم: مزخرفه! تا همین امروز صبح خودمم نمی دونستم که واقعاً دارم میرم.
_: منم همینطور. به خودم بود صبر می کردم تا یه بلیت هواپیما گیر بیارم. نه یه بلیت عادی تو یه کوپه ی درجه دو. جداً حیف تختخواب تروتمیزم نبود؟
آه بلندی کشید. شانه ای بالا انداختم و فیلسوفانه گفتم: گاهی هدف مهمتر از آسایش مقطعیه.
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت. ابروهایش را بالا برد و گفت: من جداً بهت افتخار می کنم. ولی تو این یک مورد خاص، هدف مهرنوش مهمتر از آسایش من بود.
لبخندی صلح جویانه زدم و گفت: خب آدم گاهی باید فداکاری کنه.
_: منم دقیقاً دارم همین کارو می کنم.
متفکرانه چهره درهم کشیدم و گفتم: یه چیزی رو نمی فهمم. حضور شما مهم بوده، ولی هدف مهرنوش خانمه. آهان!!! حتماً شما به عنوان وکیل مهرنوش خانم باید برای کاری برین تهران.
_: نه. این بار مهرنوش قرار بود وکیل من باشه که... خب سفرش کنسل شد و مجبورم خودم به تنهایی از خودم دفاع کنم.
_: شما که تو این کار استادین!
متواضعانه سری خم کرد و گفت: از حسن ظَنّت ممنونم.
با لبخندی شاد گفتم: خواهش می کنم.
چند لحظه به روبرو چشم دوختم. ناگهان به طرفش برگشتم و با کشفی تازه تقریباً داد زدم: ولی مهرنوش خانم که وکیل نیست!
کمی عقب کشید و گفت: هی... درسته اینجا سروصدا زیاده، ولی اگه یواشتر هم بگی میشنوم.
با ناراحتی لب و لوچه ام را جمع کردم و گفتم: معذرت می خوام.
با وقار گفت: خواهش می کنم. بله مهرنوش وکیل نیست ولی تو این امور بهتره یه زن همراه آدم باشه.
بدون این که بفهمم درباره ی چی حرف می زند، گفتم: من می تونم همراهتون بیام. خواهرتون که نه، ولی می تونم خواهرزادتون باشم.
سعی کردم لبخند ملایمی هم چاشنی حرفم کنم.
_: گفتم یه زن، نه یه دختربچه!
با دلخوری ساختگی رو گرداندم و گفتم: شما هی به من می خندین!
بعد ناگهان مثل ترقه از جا پریدم و گفتم: ساعت چنده؟ دیگه حتماً فهمیدن من گم شدم. الانه که برسن.
_: تو تا منو سکته ندی خیالت راحت نمیشه؟ مگه جن دیدی بچه؟ بشین!
با نگرانی دور وبر را پاییدم و پرسیدم: هنوز خیلی مونده که قطار راه بیفته؟
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: اگر دو ساعتی که گفتن، واقعاً دو ساعت باشه، هنوز یک ساعت و چهل دقیقه مونده.
کلافه نشستم و گفتم: وای خدای من. حتماً پیدام می کنن. مامان سر به تنم نمیذاره.
_: مثلاً چی میشه؟ به زور شوهرت میدن؟
_: نه خب. یعنی مامان خیلی دلش می خواد. ولی حالا اینجوریم نبود که به ضرب چماق بنشوننم سر سفره ی عقد. خودم قبول کردم. ولی خب همه چی قاطی میشه. تازه مجید چی میشه؟
_: که اسمش مجیده. خب... از این آقامجید برام بگو.
نگاهی به او انداختم. حرفی که رویم نشده بود به مامان بزنم، حالا از دهانم پریده بود. از آن بدتر این که اصلاً در موقعیتی نبودم که حداقل خجالت زده بشوم! به شدت مشوش بودم.
با بدبختی گفتم: چی دارم بگم؟ ما همسایه بودیم. هم محلی هم بازی... خب مجید تو بچه های محل از همه سر بود. خوش قیافه، درس خون، فوتبالشم خوب بود. از همه مهمتر این که منو خیلی تحویل می گرفت. مواظبم بود. ولی خب نه اونجوری که عاشق هم باشیم. آخه اصلاً نقل این حرفا نبود. ما باهم درس می خوندیم، مشق می نوشتیم و فوتبال بازی می کردیم. من تنها دختر محل بودم که فوتبالم خوب بود. اگر مجید نبود بقیه پسرا نمی ذاشتن تو تیمشون بازی کنم. براشون افت داشت! از خودراضیهای عوضی! ولی به خاطر این که مجید از تیمشون نره، مجبور بودن منم راه بدن. وقتی فوتبال بازی نمی کردیم تو کوچه دوچرخه سواری می کردیم. از وقتی مجید اینا رفتن، من دیگه سوار دوچرخه نشدم.
آه بلندی کشیدم و خیلی دلم برای خودم سوخت! واقعاً هوس دوچرخه سواری کرده بودم!
ولی آقای رئوفی خنده اش را فرو خورد و پرسید: اون موقع چند سالت بود؟
با دلخوری گفتم: بازم دارین بهم می خندین، ولی مهم نیست. اگر درک می کردین عجیب بود.
_: نگفتی چند سالت بود؟
_: دوازده سال. روز آخر برای اولین بار و آخرین بار راجع به آیندمون باهم حرف زدیم و بهم قول دادیم که هرجوری شده باهم عروسی کنیم. می دونین از اون موقع فقط هفت سال گذشته و من و مجید هنوز فراموش نکردیم. من که مثل شما هزار سالم نیست!
اگر جمله ی آخر را نمی گفتم می ترکیدم! مردک از خودراضی طوری نگاهم می کرد که انگار دو سال و نیمه ام!
البته او به جای عصبانی شدن خندید و گفت: راست می گی. واقعاً کنار تو احساس پیری می کنم!
با رضایت رو گرداندم و سعی کردم با حرکت سر تایید نکنم. از گوشه ی چشم نگاهش می کردم.
بعد از چند لحظه گفت: دارم فکر می کنم پیشنهادت اونقدرها هم بد نبود. می تونم تو رو به جای مهرنوش همراه خودم ببرم. حداقل مکالمه مون اونقدر که منتظرشم کسالت بار پیش نمیره.
با دلخوری گفتم: پس بفرمایین ملیجک دربارتون کمه.
_: من هیچ وقت اینقدر خشن قضاوت نمی کنم. تو صرفاً سرگرم کننده ای.
_: اوه! گمونم باید تشکر کنم.
_: خواهش می کنم. و حالا مجید کجاست؟
طبق معمول بدون فکر گفتم: جواهرده.
بعد ناگهان با ترس پرسیدم: شما که به مامانم نمیگین؟
_: نه.
از لحن قاطعش خیالم راحت شد. توی صندلی فرو رفتم و گفتم: مجید همیشه می گفت تمام اون ده مال تو... به خاطر اسمم... می دونین؟ میگفت خیلی جای قشنگیه. خیلی دلم می خواد اونجا رو ببینم.
_: لباس گرم داری؟
_: بله.
_: خوبه.
_: شما تا حالا رفتین جواهرده؟
_: بله.
_: می دونین چه جوری می تونم از تهران برم اونجا؟ نمی خوام تهران توقف کنم.
_: باید بری رامسر. جواهرده بعد از رامسره.
_: خیلی دوره؟
_: تا به چی بگی دور. 27 کیلومتر بعد از رامسره. حدود پنج ساعت با ماشین از تهران فاصله داره.
_: اممم... خیلیم بد نیست.
_: نه نیست.
غرق فکر شدم. بعد از چند لحظه پرسید: چی شد؟
نگاهی به پشت سرم انداختم و گفتم: اگه پیدام نکنن و بتونم سوار قطار شم... اگه برسم تهران... من که هیچ جا رو بلد نیستم چه جوری برم جواهرده؟ هان فهمیدم با اتوبوس میرم.
آهی کشید و گفت: از اتوبوس سواری کمردرد میشم.
قبل از این که بفهمم طرفم کی هست، با لحن مضحکی گفتم: پیرمرد!
بلافاصله توی دهان خودم زدم و گفتم: اوه معذرت می خوام.
خندید و گفت: خوشم میاد هیچی تو دلت نگه نمی داری!
یک مرد نسبتاً مسن کنارم نشست و گفت: هوا بدجوری سرد شده.
من که کاپشن و کلاه بافتنی داشتم و حسابی توی سالن گرمم شده بود، گفتم: نه. تو سالن که گرمه.
نگاهی به من کرد و گفت: خب تو خیلی پوشیدی.
سری تکان دادم و پرسیدم: شمام دارین میرین تهران؟
همین سؤال ساده کافی بود تا مرد شروع به حرف زدن بکند. گفت که از تهران می رود مالزی. بعد هم کلی از سفرهای طولانی و ماجراجوئیهایش گفت. از سفرهایش به افریقا و آمازون. شکار حیوانات عجیب.
خلاصه اینقدر حرف زد که نفهمیدم زمان چطور گذشت. تا این که آقای رئوفی با ملایمت گفت: وقت رفتنه.
ناگهان به طرفش برگشتم. به کلی حضورش را فراموش کرده بودم. با تعجب پرسیدم: چی گفتین؟
_: گفتم وقت رفتنه.
اما قبل از این که جمله اش تمام شود با حرکت سریعی از جا برخاست. ضربه ای سر شانه ی مردی که کنار من نشسته بود و حالا داشت می رفت، زد و گفت: آقا ببخشید.
من با هیجان به مرد نگاه کرد. غرق قصه هایش شده بودم.
مرد کمی دستپاچه برگشت و گفت: باید بریم سوار شیم.
آقای رئوفی با خونسردی گفت: درسته. فقط لطفاً قبل از رفتن کیف پول دوستمون رو پس بدین.
_: چی داری میگی آقا؟ چرا تهمت می زنی؟
به سرعت گفتم: آقای رئوفی کیف من سر جاشه!
یک ابرویش را بالا برد و پرسید: مطمئنی؟
به سرعت جیبهایم را گشتم و ناگهان رنگم پرید. نمی دیدم ولی مطمئن بودم از همیشه رنگ پریده تر شده ام.
آقای رئوفی به مرد گفت: تو اون کیف کارت شناسایی و مقداری پوله. ما می تونیم با مشخصات کاملتر ثابت کنیم که مال خواهرزاده ی منه.
_: نه آقا مزخرف میگی.
و سعی کرد برود. اما آقای رئوفی بازویش را گرفت و با همان لحن دوستانه و جدی اش گفت: ببین هیچکدوم علاقه ای نداریم که پای پلیس ایستگاه رو وسط بکشیم. پسش بده که باید بریم.
با تعجب به مرد نگاه کردم. قیافه اش به دزدها نمی خورد. تازه خیلی هم خوش صحبت بود. نگاهم دور سالن چرخید. مطمئن بودم که کیفم از جیبم افتاده است. فکر نمی کردم که دوست جدیدم برداشته باشد.
ولی مرد که شاید بیشتر از پنجاه سال هم سن داشت، در برابر تهدید آقای رئوفی دست توی جیبش برد و گفت: شما که به پلیس حرفی نمی زنین. آخه فقط یه سوءتفاهم شده. من نمی خواستم برش دارم. آخه شبیه مال منه. فکر کردم... شما که نمی خواین پلیس صدا کنین...
آقای رئوفی کیف را گرفت و در حالی که به من پس می داد گفت: چک کن چیزی کم نشده باشه.
با بیچارگی توی کیفم را نگاه کردم. چطور توانسته بود برش دارد؟ اصلاً متوجه نشده بودم.
بعد از چند لحظه سری تکان دادم و گفتم: نه همه اش هست.
آقای رئوفی بالاخره پنجه اش را از دور بازوی مرد باز کرد. مرد شروع به ماساژ بازویش کرد. با ناراحتی نگاهش کردم. هنوز هم باورم نمی شد. حتماً اشتباهی شده بود. مرد به زور لبخندی زد و گفت: ببخشید دیگه...
مات نگاهش کردم. آقای رئوفی گفت: بیا دیگه.
بعد چرخید و با قدمهای بلند به طرف خروجی رفت. در حالی که دنبالش می دویدم، گفتم: ولی شاید واقعاً اشتباه کرده بود!
_: من به اندازه ی تو خوشبین نیستم.
سوار شدیم. نگاهم روی شماره ی کوپه ها می چرخید: پرسیدم: کوپه مون شماره چنده؟
ولی احتیاجی به جواب نشد. چون همان وقت در یک کوپه را باز کرد و وارد شد. من هم به دنبالش رفتم و با کنجکاوی توی کوپه را نگاه کردم. از وقتی که چهار سالم بود قطار سوار نشده بودم. از آن موقع هم خاطره ی زیادی نداشتم. کنار پنجره ایستادم و بیرون را نگاه کردم. آقای رئوفی چمدان کوچکش را بالا جا داد و گفت: ساکتو بده بذارم بالا.
ساک را به طرفش گرفتم و پرسیدم: شما از کجا فهمیدین؟
_: مثل تو محو افسانه هاش نشده بودم.
_: افسانه نبود. واقعاً رفته بود. جنگلای آمازون. خود آفریقا!
آه بلندی کشید و گفت: تو هم به اندازه ی اون یارو جغرافی بلدی!
با بدبینی پرسیدم: یعنی دروغ می گفت؟
_: عزیز من جنگلهای آمازون تا حالا تو امریکای جنوبی بودن. مگه این یارو با دست خودش جابجاشون کرده باشه.
_: ولی آخه... یه جوری حرف می زد انگار واقعاً اونجا بوده.
ضربه ای به در خورد و مردی سلام کرد. با کمی تلاش به همراه همسر و پسر سه ساله اش وارد شدند. مجبور شدیم بنشینیم تا جایی برایشان باز شود. من کنار پنجره نشستم و آقای رئوفی کنار در. خانواده ی تازه وارد هم بعد از این که به زحمت اثاثشان را مرتب کردند و جا دادند، روبرویمان نشستند. مجبور شدم ساکم را زیر صندلیم جا بدهم تا چمدان آنها بالا جا بشود.
کاپشنم را در آوردم و توی ساکم گذاشتم. با کلاه بافتنی به پسرک روبرویم چشم دوختم و لبخندی زدم. او هم لبخند زد. مادرش کلاه منگوله دار و کاپشنش را درآورد و جایش را مرتب کرد که بنشیند. ولی او وسط ایستاده بود. پرسیدم: می خوای پیش من بشینی؟
سری به تایید خم کرد و کنارم نشست. با لبخند پرسیدم: مهدکودک میری؟
بازهم سری خم کرد. خجالت می کشید حرف بزند، اما چشمهایش از شیطنت می درخشید.
پرسیدم: اسمت چیه؟
اینقدر یواش گفت گه نشنیدم. از مادرش پرسیدم، با لبخند گفت: اسمش پرهامه.
پدرش از آقای رئوفی پرسید: پسرتون هستن؟
لبخندی بر لبم نشست و به سرعت گفتم: نه ایشون داییم هستن.
مرد با خوشروئی گفت: پس دائی و خواهرزاده باهم مسافرت می کنین.
از ترس این که هویتم لو برود، قصه ای ساختم و تند تند گفتم: آره. مامان بزرگم اینجا زندگی می کنن. من با دایی اومدم دیدن. ولی یه دفعه خبر دادن که مامانم حالش بد شده. مجبور شدیم با عجله راه بیفتیم.
زنش با نگرانی پرسید: چه ناراحتی پیدا کردن؟
ای خدا! حالا جواب این را چه بدهم. نمی دانم از کجا به زبانم آمد و گفتم: صرع دارن.
_: وای خدایا... تشنج و اینا دیگه...
_: بله. حالشون خیلی بد شده.
_: خب تنها که نبودن...
_: چرا. بابام خدا بیامرز عمرشو داده به شما.
_: خدا بیامرزدشون.
_: هرچی خاک اونه عمر شما باشه. خلاصه مامانم تو خونه تنها بوده. خدا رحم کرده که همسایه ها صداشو شنیدن. درو شکستن و اومدن تو. همسایمون می دونست مامانم مریضه.
_: ای وای خدا!! حالا بهترن؟
_: آره... دیگه بردنش بیمارستان و اینا. همون موقع که زمین خورده، سرش خورده به میز شکسته. دیگه تشنج و خونریزی و اوضاعی بوده.
از گوشه ی چشم نگاهی به آقای رئوفی انداختم. سر به زیر انداخته بود و نمی دانست چه بگوید. من هم عرصه را باز دیدم و می خواستم هنوز جولان بدهم که در کوپه باز شد و آخرین نفر هم وارد شد.
خانم روبرویی، پسرش را بغل کرد و کنار خودش نشاند. در حالی که به جای خالی بین من و آقای رئوفی اشاره می کرد، به تازه وارد گفت: بفرمایین.
سر بلند کردم. باورم نمی شد. همان بود که کیفم را زده بود. آقای رئوفی کنارم خزید و مرد را کنار در جا داد. مرد زیر لب غرغری کرد و نشست.
بعد سلام و علیک گرمی با خانواده ی روبرویمان کرد و درباره ی اسم و سن و سال پسر کوچولویشان سؤال کرد. بعد هم مشغول صحبت درباره ی سفرهای جالبش شد.
با ناامیدی نگاهی به آقای رئوفی انداختم و اشاره کردم: داره دروغ میگه؟
زمزمه کرد: مثل تو.
با دلخوری نجوا کردم: من دزد نیستم.
جواب داد: من درباره ی دزدی صحبت نمی کردم.
آهی کشیدم و ساکت شدم. قطار سوت کشید و راه افتاد. به ایستگاه که هر لحظه دورتر میشد چشم دوختم. هوای کوپه کم کم گرم و گرمتر میشد. کاش میشد روسری نازکی سر کنم و از شر آن کلاه بافتنی راحت بشوم.
داشتم خودم را باد می زدم. پرهام هم داشت عرق می ریخت که پدرش از جمع اجازه گرفت و چند تا از دریچه های فن کویل را با چسب کارتن پوشاند. در را هم باز گذاشتیم که هوا عوض شود. کمی بهتر شد.
مادر پرهام دلسوزانه گفت: کلاهتو دربیار.
_: اوه نه نمیشه. آخه.. آخه سینوزیت حاد دارم می دونین. اگه کلاه رو دربیارم دوباره سرما بخورم، با این وضع مامانم، افتضاح میشه. می دونین که...
_: آخی... طفلکی... حالا کی پیش مامانته؟
_: زن داییم.
به آقای رئوفی هم اشاره کردم.
زن رو به آقای رئوفی گفت: چقدر لطف دارن خانمتون. چه خوبه که با خواهر شوهرشون خوبن.
من گفتم: عین دو تا خواهر می مونن. اینقدر باهم دوستن که نگین. اولشم اینجوری نبود ها! دایی با خانمش تو دانشگاه آشنا شده بود. مامانم دلش می خواست دخترخالشو براش بگیره. اما دایی نمی خواست. خب دلش گیر بود. دیگه اینقد جنگید با خانواده، چقدر واسطه فرستاد تا بالاخره مامانم راضی شد و اونم مامانشو راضی کرد و رفتن خواستگاری که تازه اونم اول ماجرا بود.
آقای رئوفی با ملایمت پایم را لگد کرد.
مردی که کیفم را زده بود به سرعت گفت: هی آقا چرا پای بچه رو لگد می کنی. بذار حرفشو بزنه.
_: اگه اجازه بدم ادامه بده تا فردا قصه ای نمی مونه که از خانوادمون نگفته باشه!
زن گفت: ماشالا خیلی شیرین زبونه.
آقای رئوفی سرد و جدی گفت: شما لطف دارین.
مرد سارق از موقعیت استفاده کرد و دوباره مشغول صحبت شد. با دلخوری زیر گوش آقای رئوفی گفتم: آخه می خواستم روی اینو کم کنم.
_: بی زحمت دفعه ی بعدی از خودت مایه بذار!
بعد سرش را به عقب تکیه داد و در حالی که چشمهایش را می بست، زمزمه کرد: مگه دستم به خواهر گرامی نرسه با این بلیت خریدنش.
گفتم: اتفاقاً خیلیم جالبه. تجربه ی تازه ایه.
_: خوشحالم که به تو خوش می گذره.
_: شما هم اگه بخواین می تونین لذت ببرین.
_: از چی؟
آهی کشیدم و گفتم: همه چی.
کفشهایم را درآوردم. پاهایم را توی شکمم جمع کردم و پرسیدم: جورابامو دربیارم؟
شانه ای بالا انداخت. هنوز چشمهایش بسته بود. من هم نتیجه گرفتم می خواهد تنها باشد. جورابها را توی ساک گذاشتم و گوش به قصه های مرد سارق سپردم. تازه داشتم می فهمیدم که حرفهایش با آنها که برای من تعریف کرده بود، تناقض کلی دارد. سرم را بالا کشیدم و زیر گوش آقای رئوفی گفتم: خیلی داره چاخان می کنه!
جوابم فقط نفس عمیقی بود. من هم رو گرداندم و برای پرهام شکلک درآوردم. پسرک خندید. من هم خندیدم.