ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

بگذار تا بگویم (9)

سلام دوستام

ببخشین دیر شد. عوضش طولانیه...

این نت هی قطع و وصل میشه خدا کنه راحت ارسال کنه.

مائده بلوز شسته شده را روی نرده ی راه پله صاف کرد و گفت: طناب نداریم. اگه بیرون پهن می کردیم یه ساعته خشک میشد.

_: بگیرم؟ گیره هم میخوای؟

_: اوم... آره. سر ظهر گرما می خوای بری خرید؟

_: سر ظهر و گرما رو بیخیال... با زیرپوش رکابی برم؟!

مائده خندید و گفت: یادم نبود!

_: قربون چشم و چارت برم من!

مائده خندان به آشپزخانه برگشت و پرسید: نهار چی بخوریم؟

_: دلمه.

_: دلمه؟

_: نه منظورم اینه که به دلمه هات برس. نیمرو می خوریم.

مائده مشغول آماده کردن مواد داخل دلمه ها شد. یک تشت بزرگ روی اپن گذاشت و همه ی مواد را که آماده کرده بود توی آن ریخت. با یک دنیا دقت و علاقه ذره ذره چاشنی ها را افزود.

فؤاد توی هال ایستاده بود و با لبخندی متفکرانه کار کردن مائده را تماشا می کرد.

مائده بدون این که سر بلند کند، پرسید: چیه؟

_: هیچی... خوشم میاد اینقدر عاشق کارتی.

_: امروز دلت می خواد دلمه باشی؟

فؤاد خندید و گفت: بدم نیست. همچین ترش و شیرین. کمک نمی خوای؟

_: بهم می زنی؟

_: باشه.

دو قاشق بزرگ برداشت و مشغول بهم زدن مواد شد. مائده هم می رفت و می آمد بقیه ی چاشنیها را اضافه می کرد. گاهی کمی برمیداشت و متفکرانه مزه می کرد. بالاخره کارش تمام شد و فؤاد تشت سنگین را توی یخچال گذاشت.

بعد نگاهی به او انداخت و پرسید: حالا می خوای چکار کنی؟

_: باید فلفل ها و بادمجونا و گوجه ها رو بشورم.

_: میشه من بشورم تو بری چند صفحه ای دیشب ترجمه کردم ویرایش کنی؟

_: چرا که نه! این که خیلی آسونتره!

فؤاد با کمی شرمندگی خندید. مائده در حالی که از کنارش رد میشد، از شانه اش گاز کوچکی گرفت. فؤاد جیغ کوتاهی کشید. مائده از ترس قدمی به عقب برداشت و پرسید: خیلی درد گرفت؟

فؤاد خندید و گفت: نه.

مائده با دلخوری لب برچید و گفت: زهرمار! ترسیدم.

بعد هم پاکشان از آشپزخانه بیرون رفت و پشت کامپیوتر نشست. فایل را پیدا کرد و مشغول ویرایش شد. فؤاد هم در حالی که آهنگی را زمزمه می کرد، سبزیجات را می شست.

مائده کارش که تمام شد، سری به اینترنت زد. وبلاگ فؤاد را باز کرد. شب قبل آپ کرده بود. نوشته بود:

خب اینم از این! پی سی بالاخره مرتب شد. ایشون اولین محصول زندگی مشترک ما می باشند که حضورش بسی مایه ی دلگرمیست!

قدمت مبارک خوشگل بابا :*

پ.ن تمام خونه رو بوی لواشک ورداشته! اومممم دل همه آب!

 

مائده خندید. نظراتش را باز کرد و نوشت: عجب کوچولوی تند و تیزیم هست! از اون اَبَر باهوشا! خوشم میاد ازش :*

لواشکم نوش جونت J

 

فؤاد کنارش نشست. موس را از زیر دستش بیرون کشید و مدیریت وبلاگش را باز کرد. جواب کامنتش را با چند تا سمایلی داد و سری به وبلاگ مائده زد. از شوخی مائده راجع به قفل و رمزهایش لبخندی زد و برایش نوشت: حقّته ده تا قفل و رمز بذارم اینجا که دیگه نتونی بدون اجازه استفاده کنی!

مائده هم خندان برایش نوشت: نصفش مال منه. حق نداری قفلش کنی!

فؤاد خندید و گفت: مردم از چهار گوشه ی دنیا برای همدیگه کامنت میذارن، من و تو هم از فاصله دو تا صندلی کنار هم!

_: خدا نکنه آدم رو جوّ بگیره!

فؤاد سری تکان داد و با لبخند میل باکسش را باز کرد.  اضافیها را دیلیت کرد و مشغول چک کردن ایمیلهای فورواردی شد.

مائده نیم خیز شد و پرسید: میخوای پاشم برم؟

فؤاد بدون این که چشم از مانیتور برگیرد، دست دور شانه های او انداخت و با فشار ملایمی او را نشاند. گفت: نه کجا بری؟

_: خب شاید بخوای ایمیلای شخصیتو باز کنی. من خوشم نمیاد ایمیلام چک بشه و دوست ندارم ایمیلاتو چک کنم.

_: فعلاً که دارم فورواردیا رو باز می کنم. این عکسا رو ببین. به نظرت ماه عسل بریم هونولولو؟

_: نه این یکی خوشگلتره. من می خوام برم ونیز.

_: تنهایی برو. ونیز خیلی زیباست، ولی من ترجیح میدم عکسا و فیلماشو ببینم. شهری که اینقدر خیسه و تمام فاضلابش زیر خونه هاش جاریه، جای نفس کشیدن نداره.

_: آوو! تا حالا به اینش فکر نکرده بودم! منم که حساس! شروع می کنم بالا آوردن.

_: نه پس ولش کن. این یکی چطوره؟ کجاست؟ دارالبیضاء.

_: نه. این که کازابلانکاست.

_: اه نه بابا! کازابلانکا یا دارالبیضاء به فارسی میشه شهر سفید. خاک این شهر سفیده. اسمش شده شهر سفید.

_: چه جالب! فیلمشم قشنگ بود.

_: نه نمیریم. یه وقت میری تو حس فیلم، عاشق یکی دیگه میشی.

_: لازمه من برم کازابلانکا و جوگیر بشم.

_: گفتم بالاخره مراقب باش.

_: بیخیال. اصلاً بریم گرانادا. خوشگله ها. من اسپانیا دوست دارم.

_: منم دوست دارم.

_: پس تصویب شد. میریم اسپانیا.

فؤاد با خنده او را محکم به خود فشرد و گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه.

مائده با ادا و عشوه گفت: گهی لف لف خورد گه دانه دانه!

بعد در حالی که سعی می کرد خود را آزاد کند، جیغ جیغ کنان گفت: دلمه هام!

_: من شستمشون.

_: می دونم. باید برم توی فلفلا رو خالی کنم.

_: حالا دیر نمیشه.

_: چرا میشه.

 گوشه ی دیوار بین میز و دیوار و فؤاد گیر کرده بود و راه فرار نداشت. بالاخره به زور از روی پای فؤاد رد شد و به آشپزخانه رفت. فؤاد هم خندان دیس کانکت کرد و کتابی که داشت ترجمه می کرد را باز کرد.

مائده یک سینی و کارد و سبد فلفلها را به اتاق آورد. روی گبه نشست و با کارد مشغول درست کردن فلفلها به شکل ظرفهای در دار شد.

فؤاد جمله ی انگلیسی را خواند و متفکرانه پرسید: معادل تقاضا چی بنویسم؟

_: درخواست.

_: هوم... بهتره. نمی دونم.

بعد در حالی که هنوز داشت زمزمه می کرد، مشغول تایپ شد.

مائده هم برای خودش آهنگی را زیر زبانی می نواخت و دانه های فلفلها را خالی می کرد. بعد از یک ساعت فؤاد خسته برخاست. کش و قوسی رفت. کنار او نشست و پرسید: چکار می کنی؟

_: خالیشون می کنم که با مواد دلمه پرشون کنم.

_: چه کار سختی!

_: فلفل خیلی سخت نیست. بادمجون و گوجه سخت تره.

_: بده یکی رو من خالی کنم ببینم چه جوریه.

مائده کارد و فلفل را به طرف او گرفت. فؤاد با احتیاط یکی را خالی کرد و پرسید: خوبه؟

_: آره. خوبه.

فؤاد با نیشخند گفت: پس بپر برو ویرایش کن!

مائده خندید. پشت کامپیوتر نشست و معترضانه گفت: این که همش شیش صفحه اس!

_: می خواستی یه ساعته کوه کنده باشم؟ چقدر باشه؟

_: چی بگم؟

ظرف چند دقیقه کارش را تمام کرد. برگشت و گفت: تموم شد. برو بشین.

_: حوصله ندارم. مخم داره سوت می کشه. بذار فعلاً اینا رو خالی کنم. داره از این کار خوشم میاد.

_: بهتر!

به آشپزخانه رفت و با یک کارد دیگر برگشت. موبایلش را روشن کرد که بخواند. خودش هم نشست و مشغول بریدن سر فلفلها شد.

فؤاد گفت: قاتل! بی رحم!

مائده خندید و گفت: مواظب سر خودت باش به بادش ندی!

_: من بچه ی خوبیم! رحم کن بهم!

_: حالا ببینیم میشه یا نه.

_: هرچی دوست داشته باشی برای نهار برات میگیرم.

_: میگم میشه چند تا از بادمجونا رو خالی کنم میرزاقاسمی درست کنم.

_: وای جدی؟!

_: چه ذوقیم کرد گشنه ی ندید بدید!

_: میرزاقاسمی خیلی دوست دارم.

بعد با کمی عذاب وجدان اضافه کرد: مطمئنی غذای بیرون نمیخوای؟

_: نگهش دار برای وقتی که واقعاً وقت نداشتم یا هوس کردم برم بیرون.

_: باشه.

_: پس سبد بادمجونا رو بیار بی زحمت!

_: یس یور مجستیک!

_: اینی که گفتین یعنی چی؟

_: خیلی تعارفت کردم. یور مجستیک خطاب به ملکه اس.

_: آووو! متشکرم!

سبد بادمجانها را روی زمین گذاشت. نشست و پرسید: اینا چه جوریه؟

مائده با دقت و ظرافت یک بادمجان را برید و داخلش را خالی کرد. فؤاد گفت: نه دیگه این کار من نیست! خودت بکن.

_: نه ببین کاری نداره. یه کم دقت می خواد.

فؤاد با احتیاط شروع کرد. اما تازه کمی خالی کرده بود که تنه ی بادمجان را سوراخ کرد. با ناراحتی به نوک کارد که بیرون آمده بود نگاه کرد و گفت: نمی تونم.

مائده خندید و گفت: خیلی خب. تو همون به فلفلا برس.

فؤاد با خوشحالی قبول کرد و به کار قبلی ادامه داد. مائده هم یک ماهیتابه پر از مغز بادمجان حاضر کرد و آنها را بیرون روی گاز مخصوص جوشاندن برنج گذاشت تا دودی بشوند. دوباره برگشت و یک فلفل برداشت.

فؤاد معترضانه گفت: نه تو به همون بادمجونات برس. اینا رو من درست می کنم. بعدش می خوام یقه ی حمید رو بگیرم چار تا لیچار بارش کنم با این همه زحمتی که انداخته گردنم!

_: تو دلت از جای دیگه پره سر دلمه ها خالی می کنی. جرم حمید اینه که داره خواهرتو می بره، نه این که سفارش دلمه داده.

_: قربون آدم چیزفهم. بالاخره باید بفهمه که عروس برادر داره این هوا!

_: با اون بازوهای پرورده، واقعاً ترسناکم هستی!

فؤاد بازوی لاغرش را منقبض کرد و گفت: مگه چیه؟ خیلیم دلش بخواد. من نوک انگشتمو بزنم بهش پهن شده زمین. جرأت داره به خواهر من بگه بالای چشت ابرو!

مائده خندید و گفت: غلط نکنم زور رضا از تو بیشتره!

_: اون نیم وجبی زور و بازوش کجا بوده؟! مائده تو باید از من حمایت کنی. دل تو دلم بدی، بگی آره تو می تونی! حمید نصف توئه! کاری نداره که!

_: حالا چه نصف تو چه دو برابر تو، هنوز که به خواهرت نگفته بالای چشش ابرو.

_: باید یه چشمه ببینه حساب کار دستش بیاد.

مائده خندید. برخاست و سری به بادمجانهای توی حیاط خلوت زد. کمی بهمشان زد و دوباره برگشت.

نیم ساعتی بعد، میرزاقاسمی بالاخره آماده شد. فؤاد هنوز داشت به فلفلها می رسید. مائده غذا را توی بشقاب کشید و با گوجه و پیاز تزئین کرد. فؤاد برخاست. با کم صبری به بشقاب چشم دوخت و پرسید: این همه ایده رو از کجا میاری؟

مائده با ظرافت یک برش پیاز را گذاشت و گفت: اینترنت. خیالت تخت. من نه اینقدر ذوق دارم نه سلیقه. فقط حوصله دارم و علاقه.

_: به علاوه ذوق و سلیقه.

_: چوبکاری می فرمایید.

_: نه بابا.

لحظه نگاهشان باهم تلاقی کرد. اما مائده به سرعت سربزیر انداخت و به کارش ادامه داد. فؤاد نفس عمیقی کشید و مشغول آماده کردن سفره شد.

باهم نهار خوردند و ظرفها را شستند. فؤاد با کفها بازی می کرد و حباب درست می کرد. مائده می خندید و میگفت: یه عالمه کار دارم، وقت بازی نیست.

_: قرار شد خودتو خسته نکنی.

_: بذار حداقل فلفلا تموم بشن.

بالاخره ظرفها شسته و فلفلها هم تمام شد.

فؤاد پرسید: حالا بریم بسکت؟

_: الان؟ ساعت سه بعدازظهره! دیروز خیس بودیم.

_: الانم می تونیم بریم آب بازی!

_: فؤاد بیا بریم ترجمه کنیم. این پونصد صفحه تموم شه زودتر.

_: اه اه بچه مثبت! هیچ خوشم نمیاد!

_: نیاد. خودت برو بسکت. من نمی تونم ظل آفتاب بیام بیرون.

پشت کامپیوتر نشست و کتاب را باز کرد. فؤاد کنارش نشست و با بیحوصلگی مشغول ترجمه کردن شد. مائده تایپ و ویرایش می کرد.

_: بیدار شو فؤاد. نوشتم.

_: هوم؟ هان؟ خب.. تا کجا نوشتی؟

_: بیخیال... بده ببینم خودم چقدر بلدم. نمی خوای بری چایی درست کنی؟

_: چایی رو خانم خونه باید درست کنه. اونم با شیرینی.

_: مگه شیرینیا تموم شد؟

_: تو گرگ رو با گوسفند تو خونه تنها میذاری، انتظار داری شیرینیا تو یخچال بمونن؟! خیلی توقع زیادی داری.

_: حالا برای شام باز شیرینی می خوای یا غذا؟

_: سؤال کردن داره؟ برای شام کیک شکلاتی می خوام اگه ممکنه!

_: به شرطی که تا من کیک بپزم، ده تا صفحه ترجمه کنی.

_: ده تا؟؟!! چه خبره؟ مگه ماشینم؟

_: گوگل ترنسلیت هست. بده ترجمه کنه. بعد بی زحمت خودت ویرایش کن تا من کیک بپزم.

_: هی هی هی مائده تو نه قلب داری نه احساسات!

_: نه ندارم. حالا پاشو می خوام برم.

_: هی خدا... شانس بود حالا؟ داشتیم معقول زندگیمونو می کردیم!

مائده وسط راه توقف کرد و گفت: خب برو زندگیتو بکن. منم میرم به دلمه ها می رسم.

_: نه ببین من شوخی کردم. قربون کیکای شکلاتیت برم!

_: خیلی خلی فؤاد!

_: میدونم.

 

مائده مشغول کیک پختن شد. فؤاد هر صفحه که ترجمه می کرد، سری به آشپزخانه میزد. چرخی دور و بر مائده میزد. از مایه ی کیک می چشید و نظر میداد و حرفی میزد و دوباره با تشر مائده برمیگشت پشت کامپیوتر. ولی بالاخره کیک توی فر رفت و کرمش هم آماده شد. ده صفحه ی فؤاد هم ترجمه شد. هوا هم خنک شد.

مائده جفت پا پرید وسط اتاق و گفت: حالا بریم بسکت بال.

اما همان موقع گوشیش زنگ زد. مامان بود.

_: مائده چرا نمیای؟

_: من... خب میام. یعنی کیک تو فر دارم.

_: فؤاد نیست؟

_: چرا.

_: بگو مراقب کیک باشه. بابات میاد دنبالت. باید بریم خونه ی عموت. خاله منیر برای آش دعوت کرده.

مائده با ناراحتی آهی کشید، ولی گفت: باشه. کی میاد؟

_: الان راه افتاده. تا ده دقیقه دیگه اونجاست. حاضر باش. معطل نکن.

مائده چشمهایش را بست و آرام گفت: چشم. خداحافظ.

فؤاد با ناراحتی پرسید: چی شد؟

_: باید بریم خونه ی عمو.

بعد لب برچید و اضافه کرد: می خواستم بسکت بال بازی کنیم.

_: فردا صبح زود بازی می کنیم.

مائده با لبخند کمرنگی موافقت کرد و مشغول پوشیدن مانتو و چادرش شد. پدرش کمتر از ده دقیقه بعد رسید. مائده تند تند توضیحاتی درباره ی کیک داد و بیرون رفت.

توی خانه هم به سرعت آماده شد و با خانواده به خانه ی عمو رفتند. توی حیاط فرش انداخته بودند و بساط آش به راه بود. خاله منیر با خوشرویی خوشامد گفت و گله کرد که چرا دیر آمده اند. مامان نگاهی سرزنش آمیز به مائده انداخت، اما چیزی نگفت و با ملایمت از خاله منیر عذرخواهی کرد.

بعد از مدتها همه ی خانواده دور هم جمع بودند. عمه ها و مادربزرگ و همه ی بچه ها. مائده نگاهی به نیلوفر انداخت که هروقت فرصتی می کرد، پیش اشکان می نشست و با نگاههای عاشقانه نوازشش می داد. سهیل، پسر عمه ی بزرگش هم که تازه ازدواج کرده بود کنار همسرش نشسته بود. مائده آهی از ته دل کشید. سیمین خواهر سهیل به شانه اش زد و گفت: هی با تو ام.

_: هان؟ چی گفتی؟

_: میگم کجایی این روزا... پیدات نیست.

_: سفارش کیک دارم. سرم شلوغه.

_: چقدر کار می کنی دختر؟

_: من کارمو دوست دارم.

_: باشه قبول. ولی حواست کجاست؟ دنبال چی می گردی؟

_: من؟ من دنبال چیزی نمی گردم.

_: کسی باید بیاد که منتظری؟

_: من منتظر نیستم.

_: پس چته؟ چرا اینجا نیستی؟

_: هستم.

ولی سر بزیر انداخت و در خود فرو رفت. نیلوفر بشقاب آش را جلویش گذاشت و پرسید: خوبی مائده؟

_: خوبم. تو خوبی؟ خوش می گذره؟

_: هی آره... ببین یه روز میخوام بیام پیشت باهم بگردیم یه مدل جدید کیک انتخاب کنیم. می خوام کیک عروسیم تک و خاص باشه.

_: مگه عروسیت نزدیکه؟

_: نه ولی می خوام زودتر انتخاب کنم. کی بیام؟ فردا صبح خوبه؟

_: نه. این دو هفته کار دارم. بعدش بهت میگم.

_: از سر بازم می کنی؟

_: نه نیلو این چه حرفیه؟ واقعاً کار دارم. سفارش کیک دارم.

_: انگار قهری...

_: نه قهر نیستم. باور کن کار دارم.

نیلوفر شانه ای بالا انداخت. برگشت و به پذیرایی اش ادامه داد.  

مائده نگاهی به جمع انداخت. چقدر دلش تنگ بود. نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. هنوز یک ساعت نبود که از فؤاد جدا شده بود. بدجوری عقده ی آن بازی بسکت بال روی دلش مانده بود. خودش را سرزنش می کرد که فؤاد را مجبور کرده است که بازی را برای عصر بگذارد.

ضربه ای به در حیاط خورد. نوید دمپایی را سر پایش انداخت و به طرف در رفت. مائده نگاهی به سهیل انداخت. داشت با زنش شوخی می کرد. هر دو یواشکی خندیدند. مائده سر بزیر انداخت و به زور یک قاشق آش خورد. اما لقمه توی دهانش مانده بود و نمی توانست فرو بدهد.

صدای فؤاد را از پشت سرش شنید. اینقدر جا خورد که لقمه را فرو داد. فؤاد داشت با خاله منیر حرف میزد: ببخشین مزاحم شدم. نمی خواستم بیام تو. اومدم سی دی نوید رو بدم و برم.

_: این چه حرفیه؟ سفره پهنه بیا تو. آش که دوست داری.

_: بله متشکرم.  سلام... سلام.. ببخشین مزاحم جمعتون شدم.

نوید گفت: چقدر تعارف می کنی پسر! بشین دیگه.

فؤاد فرش را دور زد و نقطه ی مقابل مائده نشست. سلام و علیک گرمی با جمع کرد و نگاهش لحظه ای روی مائده ثابت ماند. مائده به سختی نگاهش را از او برگرفت و سربزیر انداخت. نزدیک بود از شوق اشکهایش جاری شوند. حالا مهمانی هیچ کم و کسری نداشت!

نیلوفر کنار مائده و سیمین نشست و گفت: طفلکی مائده. حتماً آش زهرت شد.

مائده با شوق آخرین لقمه را هم خورد و پرسید: زهر؟ چرا؟

سیمین پرسید: منظورت چیه؟

نیلوفر با گوشه ی چشم به فؤاد اشاره کرد و زمزمه کرد: بین خودمون باشه، دوست نوید، خواستگار مائده بوده.

سیمین با چشمهای گشاد شده پرسید: قبول کردی؟

مائده خندید و گفت: نه بابا از پنجره فرار کردم.

_: چکار کردی دیوونه؟

نیلوفر گفت: از طبقه ی سوم فرار کرده! شانس نداریم که! هنوز سر و مر و گنده اینجا نشسته!

_: چرا؟؟؟؟

مائده خوشحال پرسید: چی چرا؟ چرا زنده موندم؟ ببخشید دفعه ی بعدی میمیرم!

_: خب می گفتی نمی خوام!

مائده نگاهی به فؤاد انداخت. چقدر خوشحال بود که آنجاست. دوباره رو به سیمین کرد و گفت: نذاشتن که بگم. هی گفتن شاید ببینیش نظرت عوض شه.

_: تو هم فرار کردی!!

_: آره. عوضش خواستگاری بهم خورد دیگه.

_: زهرمار... پسر به این خوشگلی چه عیبی داشت که بهم زدی؟

مائده دوباره سر برداشت. نگاهش با فؤاد تلاقی کرد. فؤاد لبخند نامحسوسی زد و رو گرداند.

مائده به آرامی سربزیر انداخت و گفت: آره خوشگله... خیلی خوشگله.

_: حالا خیلیم نه... منظورم اینه که ایرادی نداره که ردش کردی.

_: نه ایرادی نداره. من قصد ازدواج ندارم. همین.

سیمین یک پس کله ای به او زد و گفت: خدا عقلیت بده تو این قحطی شوهر، یکی هم که پا پیش میذاره تو رد می کنی.

_: سیمین من فقط هیفده سالمه.

_: پس پاسش کن تو زمین من.

مائده به زحمت لبخندی زد و جوابی نداد.

ظاهراً نظر منیرخانم هم همین بود. یکریز داشت برای عمه از فؤاد تعریف می کرد. حتی گفت که خواستگار مائده هم بوده و قسمت نشده. با تاکید گفت: مائده نپسندید!

انگار این نپسندیدن جزو عیوب برجسته ی مائده بود!

مائده با ناراحتی سربزیر انداختم. صدای زنگ اس ام اسش باعث شد سر بردارد و موبایلش را از توی کیف کوچکش بیرون بکشد.

فؤاد نوشته بود: بیخیال...

سر بلند کرد. سیمین روی صفحه ی موبایل سر کشید و پرسید: دل کیه؟

نیلوفر گفت: حتماً دلبر همکلاسی پارسالش.

مائده نگاهی تشکرآمیز به نیلوفر انداخت و زیر لب گفت: آره...

اس ام اس فؤاد مثل آب سردی خشمش را فرو نشاند. لبخندی زد و گرم صحبت با جمع شد. دیگر مهم نبود که خاله منیر هر لحظه بحث را به طرف فؤاد می گرداند و تبلیغ او را برای عمه، و تبلیغ سیمین را برای فؤاد می کند. سیمین هم که مشخص بود بدش نیامده است.

بالاخره وقتی اشاره هایش مستقیم تر شدند، فؤاد صدایش درآمد و گفت: شمام شلوغش کردین منیرخانم. من قصد ازدواج ندارم. فعلاً می خوام برای فوق بخونم و خونه رو هم دادم اجاره.

مائده خندید و سر بزیر انداخت. قیافه ی مادر و پدر و عالیه که به شدت سعی داشتند، بی تفاوت باشند، دیدنی بود.

هوا کم کم تاریک شد. مهمانی تا ده شب ادامه داشت. مادربزرگ که رفت، بقیه هم کم کم راه افتادند. فؤاد هم رفت. مائده هم سوار ماشین شد. خداحافظی و تعارف و تشکرهای مامان و خاله منیر تمام نمیشد. بالاخره بابا راه افتاد. سر خیابان توقف کرد. بوقی زد و به فؤاد گفت: بیا بالا.

فؤاد با خوشحالی در طرف مائده را باز کرد. چنان سوار شد که مائده تقریباً له شد! مائده هم برای تلافی نیشگون محکمی از پای او گرفت.

فؤاد لبخند دردآلودی زد و به آقای نمازی گفت: مزاحمتون شدم.

_: خواهش می کنم.

مامان با ناراحتی گفت: مائده آبرو برامون نموند. حیف که قول داده بودم حرفی نزنم! میبینی مخفی کاریت چه اوضاع درهم برهمی درست کرد؟ عمه ات پاک باورش شده بود!

مائده با نیش باز گفت: سیمینم همینطور!

عالیه با ناراحتی گفت: هیچ کدوم باور نکردن که بهانه های فؤاد جدی باشه.

فؤاد خندید و گفت: چرا. داشتن نصیحتم می کردن که برای اجاره دادن خونه عجله کردم و نباید خونه ی نو رو اجاره می دادم.

مائده هم با سرخوشی گفت: بعدم که گفتی رهن و اجاره است و قرارداد پنج ساله! وای مرده بودم از خنده!

مامان با ناراحتی گفت: فکر نمی کنم اینقدر بامزه باشه. دلم می خواست بهشون بگم. درست نبود این جوری برای فؤاد لقمه بگیرن! تو چی هستی؟ یه ذره برات مهم نیست؟

فؤاد جدی شد و پرسید: چه لقمه ای لیلی خانم؟ یعنی من اینقدر احمقم که سر دو روز بزنم زیر همه چی؟

مائده لب برچید و گفت: تازه خودتونم می دونین که اگه الان راستشو می گفتین چه قشقرقی میشد! تا صد سال باید جواب میدادین که چرا زودتر بهشون نگفتین. من هنوز می خوام فکر کنم!

فؤاد گفت: منم هنوز تصمیم نگرفتم.

مائده لبخند تفاهم آمیزی به او زد و گفت: تازه کلی بهمون خوش گذشت!

فؤاد تبسمی کرد، اما از ترس لیلی خانم تایید نکرد!

آقای نمازی سری تکان داد و گفت: خودشونم نمی فهمن حرف حسابشون چیه!

 

 

مائده لباس عوض کرد و آماده شد بخوابد، اما خوابش نمیبرد. جلوی کامپیوتر نشست. سری به وبلاگهای دوستانش زد. مسنجر را باز کرد. فؤاد آنلاین بود.

مائده نوشت: سلام

_: به سلاملیکم! چه عجب شما آنلاینین؟ کوچولو دیروقته برو بگیر بخواب!

_: خوابم نمیبره.

_: قصه بگم برات؟

_: می دونی فؤاد می خوام یه اعترافی بکنم.

_: اهم اهم... بنده کشیش محلی سراپا گوش، نخیر چشم، آماده ی خواندن اعترافات شما هستم!

_: خیلی لوسی!

_: این اعترافت بود حالا؟

_: نه... امشب خیلی بهم خوش گذشت.

_: به منم خوش گذشت.

_: چی شد که اومدی؟

_: قبل از سین جیم بگو اعترافت چی بود؟

_: تا نیومده بودی خیلی جات خالی بود. به سهیل و زنش غبطه می خوردم.

_: آخی نکشی منو! نه این که وقتی اومدم دائم سرمون تو گوش هم بود و داشتیم گپ می زدیم، از اون لحاظ!

_: زهرمار! تو لیاقت ابراز محبت نداری!

_: ببین یه پست تو وبلاگت هست لازمه که الان برات کپیش کنم!

_: لازم نیست. خودم یادمه چی نوشتم. حالا نگفتی چرا اومدی؟

_: اومدم ببینم دختر عمه ات چه شکلیه!

_: تو واقعاً محبت داری!

_: می دونم!

_: راستی کیک رو چکار کردی؟ اگه سوزنده باشیش، پوست از سرت می کنم!

_: نخیر. وقتی شماطه ی فر زنگ زد درش آوردم. نیم ساعت بعدش یادم اومد که باید توش کارد فرو می کردم ببینم پخته یا نه. ولی دیگه امکانش نبود. چون رسیدم دم خونه ی نوید اینا.

_: کرم هم روش دادی؟

_: نه. شام که آش خوردم . کیک رو گذاشتم تو یخچال. الانم دارم بیهوش میشم. دیشب هیچی نخوابیدم. فردا صبحم کلاس دارم. مرخصیم تموم شده.

_: برو بخواب. شب بخیر.

_: شب بخیر. تو هم خیلی بیدار نمون. صبح نمیکشی این همه کار کنی.

_: باشه...

معرفی کتاب + بازی

سلاممممم

خوبین؟ با یه پست وسط هفته اومدم. چون ربطی به قصه نداشت، گفتم جدا بذارم.

اول اولش که اعیاد شعبانیه پیشاپیش بسیار مبارک باشه براتون 


بعدم این روزا کتاب ملیونر زاغه نشین نوشته ی ویکاس سوارپ رو خوندم. شاید خیلیا خونده باشن یا فیلمشو دیده باشن. این کتاب کلی جایزه گرفته. فیلمشم هشت تا اسکار گرفته. ولی طبق معمول به نظر منتقدان کتابش از فیلمش جالبتره. منم که مشخصه کلاً کتاب دوست دارم و اصلاً دنبال فیلمش نگشتم.

کتاب من ترجمه ی مهدی غبرائی و مصطفی اسلامیه است که بسیار ترجمه ی روون و خوبی بود. 

خلاصه ی داستان اینه: رام محمد توماس که پسر هجده ساله ی یتیم فقیرو درس نخوانده ایست، در یک مسابقه ی تلویزیونی به هر دوازده سؤال پاسخ صحیح میده و یک میلیارد روپیه برنده میشه.

چطور ممکنه؟ آیا تقلّب کرده؟

خودش می گوید فقط شانس آورده.

و برای توضیح این که هر جواب را کی و کجا یاد گرفته، مجبور میشه که تمام زندگیش را برای وکیلش تعریف کند.


داستان به طرز غریبی دردناکه. روایت از زندگی زیر خط فقر هندیهایی که به معنای واقعی هیچ ندارن.

ولی بسیار شیرین و منسجم روایت شده و سعی نکرده بی دلیل اشک خواننده رو دربیاره. من که واقعاً تا نخوندم زمین نذاشتم! یه شب تا صبح طول کشید.

کتاب 348 صفحه است. انتشارات کتابسرای نیک. چاپ 1388 و قیمت هفت هزار تومن.

البته هرکسی سلیقه ای داره. امیدوارم اگر خریدین از خوندنش لذت ببرین.


و اما بازی... چند جا دیدم خوشم اومد. سوسک سیاه و مادر بچه ها هم بازی کردن دیگه تصمیم جدی گرفتم منم بازی کنم. شما هم بازی کنین. جالبه! می تونین شخصیت بنده رو از روی عکس دسکتاپم تفسیر کنین! عکس دسکتاپ اینجاست. از آنجایی که بنده خیلی باسواد میباشم هرچی کشتی گرفتم نتونستم مثل دوستان عکس رو این وسط راست و ریست کنم و بذارم. خلاصه روش کلیک کنین باز بشه. این عکس رو تو نت پیدا کردم و به خودم گفتم این عکس منه وقتی یه روزی به سلامتی اینقدر لاغر شدم

بگو الهی آمین! همچین از ته دل!


خوشحال باشین و سلامت. انشاالله شنبه با قسمت بعدی قصه میام. دارم می نویسم.


بعداً نوشت: چرا گودر با من قهر کرده آیا؟ هیچ جا آپ کردن منو نشون نمیده.

بعدتر بعداً نوشت: رو فال حافظ تو لینکای روزانه کلیک کردین؟ اسپیکرتون رو روشن کنین اینقدر قشنگ شعر می خونه براتون!


بگذار تا بگویم (8)

سلام بر همه ی دوستای خوبم
اینم از قسمت بعدی.  امیدوارم خوشتون بیاد.

مائده گفت: اینجا نگه دار. لوازم کیک رو باید بخریم.

_: تو پیاده شو. منم یه جای پارک پیدا می کنم میام.

_: باشه.

 

مواد اولیه ی کیک هم خریداری شد. مائده با خوشحالی نگاهی به صندوق پر از مواد غذایی انداخت و گفت: فکر کنم تموم شد. بریم خونه. راستی نهار چی می خوری؟

فؤاد که زیر آفتاب تند، چهره درهم کشیده بود و سؤییچ ماشین دستش بود که در را باز کند، متفکرانه گفت: نمی دونم. وقت که نداری. یه چیزی آماده می خریم.

مائده در صندوق را بست و با لحنی شاد گفت: داری بهم توهین می کنی.

فؤاد اخم آلود گفت: جداً؟

و سوار ماشین شد. مائده بعد از این که با دقت اطراف را پائید، در جلو را باز کرد و سوار شد. با ناراحتی گفت: فؤاد همه چی رو باهم قاطی نکن. باشه دندم نرم، لواشکم درست می کنم. نمی تونم که اون همه میوه رو بریزم بیرون! ولی این ربطی به نهار نداره. چی می خوری؟

_: نهار نمی خواد. خریدات که تموم شد. می رسونمت خونتون. به بابات قول دادم مراقب باشم خسته نشی. تو فقط بگو چه جوری لواشک درست کنم، خودم می کنم.

 _: هنوزم قهری.

_: نه قهر نیستم. تو فرض کن متنبه شدم و الان می خوام اشتباهمو جبران کنم.

_: ولی احساست این نیست.

فؤاد با ملایمت گفت: هرچی هست قهر نیستم.

_: این همه خرید رو که نمی تونی تنهایی جا بدی و مرتب کنی. باید خودم باشم. ساعت داره دوازده میشه. یه نهار می خوریم، همه چی رو مرتب می کنیم، بعدش میرم خونه.

فؤاد چند لحظه بدون جواب نگاهش کرد. بعد رو گرداند و دوباره به روبرویش چشم دوخت و گفت: باشه.

_: خب چی می خوری؟

_: فرقی نمی کنه.

_: فؤاد خواهش می کنم. من الان مغزم نمی کشه. یه چیزی انتخاب کن، اگه موادشو نداریم بخریم الان.

_: چیپس پنیر.

_: به خاطر سادگیش میگی؟ حالا... لازم نیست اینقدر...

_: نه بخاطر این که مامانم به قول خودش از این آشغالا هیچوقت نمی پزه گفتم.  البته شاید نظر تو هم همین باشه.

_: من چیپس پنیر دوست دارم. جلوی یه سوپرمارکت نگه دار.

وقتی رسیدند و همه ی مواد را به آشپزخانه منتقل کردند، هر دو از گرما و خستگی هلاک بودند. فؤاد کولر را روشن کرد و سرش را زیر شیر آب سرد ظرفشویی گرفت. وقتی سر بلند کرد نگاهی به مائده انداخت و پرسید: الان می خوای سر به تنم نباشه که تو ظرفشویی این کارو کردم؟

_: نه فقط دارم به این فکر می کنم جلوی کولر سرما نخوری.

فؤاد لپش را کشید و گفت: نگران نباش خانم بزرگ!

بعد کفش و جورابش را درآورد و روی گبه، جلوی کولر دراز کشید. مائده هم چادرش را برداشت، دست و رویی صفا داد و به آشپزخانه برگشت.

فؤاد با چشم بسته نالید: مائده یه دقه بشین. نهار دیر نمیشه.

مائده کنارش نشست  گفت: پاشو یه شربت بخور.

فؤاد با لودگی یک چشمش را باز کرد، بعد ناباورانه چشم دیگرش را باز کرد و نیم خیز شد. روی آرنجش تکیه کرد. نگاهی به سینی که دو لیوان بلور، محتوی شربتی خوشرنگ با یک برگ نعناع تازه و یک برش لیمو ترش بود نگاه کرد.

دوباره خودش را رها کرد و گفت: من یا مردم یا دارم خواب می بینم.

_: خیلی لوسی! پاشو بخور.

_: یخ از کجا آوردی؟

_: دیشب آقاهه که اومده بود برای گارانتی گذاشت که فریزر رو امتحان کنه.

_: چه خوب!

لیوان را برداشت و در حالی که آرام توی دستش می چرخاند، گفت: من این شیش ماهه عادت کنم به تزئینات تو، دیگه عمراً به غذای تزئین نشده لب نمی زنم!

مائده همانطور که سر بزیر با برگ نعناع بازی می کرد، گفت: نمی خوام به بعدش فکر کنم.

فؤاد گفت: بیخیال...

و در همان حال برش لیمو را که به شکل گل درآمده بود برداشت و با پوست توی دهنش گذاشت. دهانش از ترشی و تلخی جمع شد. لیوان شربت را به لب برد و بعد از جرعه ای گفت: ترجیح میدم وارد معقولات نشم. اصلاً ما رو چه به عاقل بودن؟

بقیه ی لیوان را لاجرعه سر کشید و پرسید: من برم سوسیسا رو خورد کنم؟

مائده هم برخاست و گفت: نه فقط پوستشون بگیر. خودم خورد می کنم.

فؤاد گوشی اش را روی اپن آشپزخانه گذاشت و سلکشن محبوبش را گذاشت تا پشت سر هم بخواند. بسته ی سوسیسها را باز کرد. مائده لیوانهای شربت را شست و ماهیتابه را حاضر کرد. قوطی رب گوجه را بیرون آورد. نگاهی به در آن انداخت. فؤاد گرفت و گفت: من بازش می کنم.

نهار را با موزیک شاد و بلند که گهگاه فؤاد هم آن را همراهی می کرد، آماده کردند. فؤاد مهلت نداد بنشینند. همانطور که جلوی اپن ایستاده بود، داغ داغ مشغول خوردن شد. مائده ظرف را به طرف خودش کشید و جیغ جیغ کنان گفت: منم می خوام!

_: عمراً بهت بدم!

ولی خندید و ظرف را به طرفش هل داد. مائده پنیر کش آمده را مثل اسپاگتی دور چنگال پیچید و گفت: وقتایی مامان بابا خونه نباشن، گاهی با عالیه چیپس و پنیر می خوریم.

_: پس تو خونه ی شمام خلافه!

_: خلاف که نه... بابام از شوریش فشارش بالا میره، مامانم چربیش معده شو اذیت می کنه. بدشانسی من این که عالیه هم خیلی دوست نداره. یعنی می خوره. ولی مخصوصاً اگه شام باشه، ترجیح میده مراقب رژیمش باشه و یه غذای سبک می خواد. تنهاییم که مزه نمیده اصلاً.

_: چه آدمای خوبی! عوضش حاضرم هر شب به جای شام شیر با شیرینی یا چیپس و پنیر بخورم!

_:  چه خوب! پس برای شام امشبت شیرینی میذارم که با شیر بخوری.

_: اوه مرسی!

اینقدر با عجله و مسخره بازی خوردند که هنوز دو دقیقه نگذشته، ظرف خالی شد. فؤاد ظرف را زیر شیر گذاشت و آب را باز کرد. با صابون فومی که مائده که کنار شیر گذاشته بود، دستهایش را شست و پرسید: هسته گیر آلبالو داری؟

_: آره. چرا؟

_: برای لواشکا می خوام.

_: هسته گیر نمی خواد.

_: چون باید تنبیه بشم، محکومم که با هسته بخورم؟!

_: آره!

خندید و نگاهش کرد. فؤاد هم متبسّم به او چشم دوخت. از کنارش رد شد و از توی کابینت دو سینی بزرگ و دو تشت پلاستیکی برداشت.

یک سری را به فؤاد داد و گفت: هسته نه، ولی چوب و برگ و آشغالاشونو بگیر. تمیزا رو بریز تو تشت.

فؤاد روی گبّه نشست و با قیافه ی نزاری مشغول پاک کردن شد. مائده هم خندان کنارش نشست و گفت: هرکه طاووس خواهد...

_: من که طاووس نمی خوام. لواشک می خوام.

_: کمتر می خریدی.

_: می خوام زیاد باشه یه مدت داشته باشم.

_: هرجور میلته.

_: خودم درست می کنم یه ذره شم به تو نمیدم!

_: کی خواست؟!

 

در طول مدتی که او به میوه ها می رسید، مائده سبزیهای دلمه اش را پاک کرد.

سلکشن فؤاد تمام شده بود و مائده گوشی خودش را روشن کرد و صدایش را تا آخرین حد بالا برد.

بعد از تمیز شدن میوه ها و سبزیها برای شستنشان به حیاط خلوت پشت آشپزخانه رفتند. فؤاد داشت روی میوه ها آب میریخت که مائده جیغ زد: اینجوری نریز خیسم کردی!!!

فؤاد مشتی آب به طرفش پاشید و پرسید: چه جوری؟

مائده با خنده تلافی کرد. نیم ساعت بعد که میوه ها و سبزیها بالاخره شسته شدند، هر دو سر تا پا خیس بودند! مائده که از بس خندیده بود، نفسش به سختی بالا می آمد، نفس نفس زنان گفت: خدا بگم چکارت کنه فؤاد!!! من چه جوری برم خونه؟ خیییییییس شدم!

فؤاد خندید و گفت: تو که خوبی. هم مانتو داری هم چادر! من چی بگم؟

_: تقصیر خودته.

_: ولی خوش گذشت.

مائده خندید. به اتاق برگشت. زیر باد کولر لرز کرد. دوان دوان از اتاق گذشت و به حیاط جلوی خانه که آفتابگیرتر از حیاط پشتی بود، رفت. فؤاد هم دنبالش دوید. بالاخره وسط حیاط از پشت او را گرفت و با خنده گفت: گرفتمت!

لحظه ای او را به خود فشرد، بعد رهایش کرد. از سه تا پله ی ایوان کم عرض حیاط پایین پرید و توپ بسکت بالی که گوشه ی حیاط بود، برداشت. در حالی که دریبل میزد، پرسید: بسکت بازی می کنی؟

مائده نگاهی به توری که به دیوار حیاط نصب شده بود، انداخت و گفت: آره. اووه تورم داری! اینو دیروز ندیدم.

نگاهی به توپ که بالا و پایین می رفت، انداخت و گفت: بریم بازی.

از پله ها پایین رفت. جلوی سبد ایستاد و سعی کرد توپ را توی تور بیندازد. اما موفق نشد. دوید، توپ را از زیر سبد برداشت و دوباره ایستاد. فؤاد پشت سرش ایستاد. توپ را با ملایمت بین دستهای او میزان کرد و گفت: اینجوری.

توپ بازهم توی سبد نرفت. هردو خندیدند. فؤاد دوید و توپ را برداشت. مائده سعی کرد آن را بگیرد. بازی داغ و پر سر و صدایشان تا یک ساعت ادامه داشت. هر دو کاملاً خشک شده بودند و از بس جیغ زده و خندیده بودند، صدایشان گرفته بود.

مائده نفس نفس زنان خودش را روی پله رها کرد و گفت: وای دیگه نمی تونم.

فؤاد در حالی که پله ها را بالا می رفت، پرسید: موبایل توئه؟

_: وای آره.

به سختی برخاست و تا جلوی اپن دوید. گوشی را برداشت، کمی آب ریخت و در حالی که می نوشید، گفت: مامان سلام.

_: سلام. کجایی تو؟ معلوم هست؟

_: من تو حیاط بودم نشنیدم.

_: ما داریم میریم خونه ی خانم فلاحی استخر. می خوایم وسایل تو رو هم برداریم بیایم دنبالت؟

_: وای نه مامان. به حدّ مرگ دویدم. نمی تونم.

_: چرا اینقدر خودتو خسته می کنی؟ مگه به بابات قول ندادی زیادی کار نکنی؟

_: نه مامان کار نکردم. بسکت بال بازی کردم. الانم خوبم. فقط یه کم خسته ام. همین.

_: رفتی اونجا آشپزی کنی یا بسکت بال؟

_: من خوبم مامان. برنج و لپه رو پاک می کنم میرم خونه.

_: دیر نشه ها.

_: نه.

کلافه به فؤاد نگاه کرد. فؤاد آرام گفت: هستم. می رسونمت.

مامان خداحافظی و قطع کرد. مائده گوشی را روی اپن رها کرد و خواب آلوده گفت: کی حال داره برنج پاک کنه؟

_: بذار فردا. راستی این سبزی و میوه ها دارن حسابی خشک میشن.

_: وای ها. بیارشون تو.

خودش سبزی ها را برداشت و فؤاد میوه ها را آورد. سبزی ها را توی پارچه و کیسه پیچید و توی یخچال گذاشت. فؤاد پرسید: اینا رو چکار کنم؟

مائده بزرگترین قابلمه اش را برداشت و گفت: باید بذاریم بپزن.

فؤاد سبد را توی قابلمه خالی کرد و پرسید: چقدر آب بریزم؟

_: نه آب نریز! والا تا قیام قیامت باید صبر کنی که خشک بشن.

_: یعنی واقعاً تا قیامت طول میکشه؟

مائده خندید و در حالی که گاز را روشن می کرد، گفت: آره.

قابلمه را روی گاز گذاشت. فؤاد گفت: اینجوری که می سوزه.

_: نه زیرش کمه. یواش یواش می پزه و آب میندازه.

_: بعدش چکار کنم؟

_: هیچی خاموشش کن. سرد که شد صافش می کنی.

فؤاد شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه. هرچی تو بگی. من می خوام یه سر برم خونه بابا دوش بگیرم و بعدم یه خورده خرت و پرت بخرم. کامپیوترم سفارش دادم، تحویلش بگیرم. تو چکار می کنی؟ میای یا واقعاً می خوای برنج پاک کنی؟

_: برنج رو که باید پاک کنم. میوه هام رو گازن. تا دو ساعت دیگه می تونی بیای دنبالم؟

_: همینقدرا طول می کشه. میام. چیزی نمی خوای بیرون بخرم؟

_: یه ساعت دیواری می خوام.

_: باشه. دیگه؟

_: یادم نمیاد.

_: اگه کاری داشتی زنگ بزن.

_: من شمارتو ندارم.

هر دو خندیدند. فؤاد گفت: من از اونا نیستم که شماره بدم.

_: منم از اونا نیستم که شماره بگیرم!

_: پس بیخیال... کاری نداری؟ خداحافظ.

مائده از خستگی روی گبّه دراز کشید و گفت: ببین کاری داشتم خودت به خودت زنگ بزن.

_: باشه. میگم به نظرم ما فرش و تخت خواب و تشک نمی خوایم. همین گبّه ات کار همه رو می کنه.

_: می دونم. برای همین گفتم کامپیوتر می خوایم! روز اولم برای همین گبّه رو خریدم. چون نرم و پرز بلنده خوشم میاد. با اولین پولی که از آشپزی در آوردم به اضافه کادو تولدام که گفتم همه نقدی بدن خریدم.

_: چو خوب.

گوشی مائده را از روی اپن برداشت. در حالی که شماره ی خودش را میگرفت، غرغر کنان گفت: یه رمز درست حسابیم نداری.

_: اینو که خیلی وقت پیش فهمیدی. می تونستی عَلَمش کنی بگی این دختره نه موبایلش رمز درست حسابی داره نه مدیریت وبلاگش. خوشم نمیاد.

فؤاد خندید. شماره اش را سیو کرد و گفت: نه این که با دلیلهای محکمترمون قانع شدن، مونده بود فقط همینو بگم. بیا عکس خودمو بلوتوث کردم، گذاشتم بک گراند گوشیت تا میرم و برمیگردم دلت تنگ نشه.

_: من عمراً دلم برات تنگ نمیشه.

_: می دونم. ولی بذار تو توهمش بمونم.

بالاخره رفت. مائده هم بعد از رفع خستگی کم کم برخاست. برنج و لپه و کشمش را پاک کرد. برای شام فؤاد شیرینی درست کرد. کمی دور و بر را مرتب کرد تا بالاخره فؤاد برگشت.

ماشین را توی حیاط آورد. علاوه بر کامپیوتر و دم و دستگاهش، ساعت دیواری، یک میز کوچک ساده با دو صندلی هم خریده بود. علاوه بر آن دو بالش و یک ست ملحفه.

میز را کنار هال گذاشت و مشغول باز کردن جعبه ی مانیتور شد. مائده هم کیسه ی بالش ها و ملحفه ها را باز کرد و رو بالشی ها را کشید. فؤاد با شوق و ذوق مشغول راه اندازی کامپیوتر بود.

_: گفته بودم بهش برام ویندوز و چند تا برنامه نصب کنه، رفتم اونجا یه مشت سی دی داده دستم میگه بیا بگیر خودت برو نصب کن، سی دیا رو فردا برام بیار! پسره تنبل! من اگه می خواستم خودم بذارم که این همه سفارش نمی دادم! عوضش حالا تمام برنامه ها شو زیر و رو کردم. بیا ببین چی می خوای برات بذارم.

مائده دسته ی سی دی ها را گرفت و مشغول بررسی شد. فؤاد همان طور که سیمها را سر جایشان وصل می کرد، گفت: برای ای دی اس الم تقاضا دادم. تا چند روز دیگه راه میفته. فعلاً کارت گرفتم.

مائده چند تا از سی دی ها را کنار دست فؤاد گذاشت و گفت: اینا رو می خوام. ضمناً دیگه باید برم. برای شامتم شیرینی گذاشتم.

_: آوو مرسی! پس میام سر راه یه قوطی شیرم بگیرم، حلّه دیگه. راستی این دسته کلید زاپاس خونه است. باشه پیش تو.

_: مرسی.

_: ساعت رو کجا بزنم؟

_: رو ستون اپن، که هم از آشپزخونه دید داشته باشه، هم هال.

_: باشه.

 

فؤاد او را به خانه رساند. مائده از زور خستگی دوشی گرفت و بلافاصله خوابید. صبح روز بعد پدرش که سر کار می رفت، او را به خانه ی فؤاد رساند. مائده در را باز کرد و بی سر و صدا وارد شد. فؤاد وسط هال خواب بود. ولی وقتی مائده از کنارش رد شد، نیم خیز شد و خواب آلود گفت: سلام! زود اومدی.

_: سلام. ساعت هفت و نیمه. منم اومدم سر کارم. ببخشین که مزاحمت شدم.

فؤاد برخاست و گفت: دیشب تا نزدیک صبح مشغول نصب برنامه ها بودم. ترجمه ها رو هم برای خودم ایمیل کرده بودم، دانلود کردم که ادامه شون بدم. سرعت این یکی خیلی خوبه. از مال بابا که خیلی بیشتره.

_: چقدر خوب! املت می خوری؟

_: نیکی و پرسش؟

به طرف دستشویی رفت. زیرپوش رکابی و شلوار جین تنش بود.

مائده به سرعت مشغول شد. صبحانه را حاضر کرد و برنج را خیس کرد. خودش هم صبحانه نخورده بود. این بار سفره انداخت و روی زمین نشستند. فؤاد خواب آلوده گفت: شوخی شوخی انداختنمون تو زندگی. فعلاً که بد نمی گذره.

_: تا وقتی شوخیه نه. چرا بد بگذره؟

فؤاد چند لحظه نگاهش کرد، اما بدون جواب به خوردن ادامه داد. مائده هم چند لقمه ای خورد و برخاست تا به کارهایش برسد. تند تند طول و عرض آشپزخانه را می رفت و برمی گشت و کارهایش را انجام میداد. لپه هایی که شب خیس کرده بود بار گذاشت و آبکش و قابلمه ای برای لواشکها آماده کرد. فؤاد که خورد، سفره را جمع کرد و همه را روی اپن گذاشت. مائده میوه های پخته را توی صافی ریخت و گفت: آقای لواشک پز، بی زحمت اینا رو اینقدر ورز بدین که فقط هسته ها بمونه تو صافی.

فؤاد صافی و قابلمه را جلویش گذاشت و مشغول شد. در حالی که گاهی ناخنکی هم میزد، گفت: این کار که مثل بازی می مونه. کجاش سخته؟

_: صاف کردن این همه میوه زور و بازوی مردونه می خواد. من ندارم.

فؤاد عضلات بازویش را با ژست منقبض کرد. اما بازوی لاغرش آنهم با دستهای لواشکی، بیشتر خنده دار بود تا عضلانی!

مائده خندید و گفت: باشگات به درد نمی خوره. عوضش کن.

فؤاد نگاهی ناامید به بازویش انداخت و پرسید: واقعاً؟!

مائده خندید و به کارهایش ادامه داد.

بالاخره میوه ها صاف شدند و فؤاد قابلمه را آورد. مائده آن را روی گاز گذاشت. داشت نمک و شکر اضافه می کرد، که فؤاد داد زد: نههه! شکر نزن! می خوام ترش باشه.

مائده در حالی که بازهم شکر می ریخت گفت: شیرینش نمی کنم. فقط اینقدر که زهر ترشیش رو بگیره و خوشمزه بشه. خیالت راحت. هنوزم ترشه ترشه!

_: زهر؟ من که توش زهر نریختم. مگه خودت ریخته باشی!

_: آشپز که دو تا شد، لواشک یا شور میشه یا مسموم!

فؤاد خندید. مائده مایه را هم زد و گذاشت تا بجوشد. چند بار چشید و باز نمک و شکر افزود. فؤاد هم با بدبینی کمی چشید. بالاخره تایید کرد: نه واقعاً ترشه!

مائده خندید و گفت: گفتم که!

بعد گردن کج کرد و پرسید: فؤاد میشه این برنج رو صاف کنی؟

فؤاد لپش را کشید و گفت: بدون عشوه که نه!

مائده سرخ شد و سر بزیر انداخت. فؤاد هم دیگ را برداشت و برنج را صاف کرد. مائده زیر لواشک را خاموش کرد و گفت: برای این همه لواشک گمونم باید بری چند متر نایلون بخری پهن کنیم تو پذیرایی و پنکه سقفی رو روشن کنیم روش!

_: فکر خوبیه. چند متر بخرم؟

_: اوووم... بذار ببینم.

_: کم و کسر دیگه ای هم داری بگو.

_: راستی ماشین نبود.

_: نه دیشب که رسوندمت، بردم دادم بابا.

 

فؤاد بعد از گرفتن سفارش خرید بیرون رفت و مائده به کارهایش ادامه داد. تمام دور اجاق گاز لواشک پاشیده بود. غرغرکنان تمیزش کرد. بعد هم سبزیها را خورد کرد. و بالاخره سراغ کامپیوتر رفت. عالی بود! فؤاد همه ی برنامه ها مرتب کرده بود و ویندوز مثل قرقی بالا آمد. تازه رمز هم نداشت. حتی رمز کارت اینترنت را هم سیو کرده بود و مشکلی نبود. مائده لبخندی زد و صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد.

نوشت: سلام بر دوستان گرام!

این روزا کم خدمت رسیدیم. یه عالمه کار داشتم. ولی خوش می گذره. آخه وقتی اون همه کار با همکاری دو جانبه و یه عالمه شوخی و بازی و خنده باشه، انرژی آدم ده برابر میشه. همکار محترم رفته خرید و کامپیوتر رو برای من بدون رمز رها کرده! اگر به خودش بود شیش هفت تا رمز می ذاشت که گربه سیاه سر دیوار عمراً به اطلاعات مهمش دسترسی پیدا نکنه! اینجوریه دیگه... برم یه دل سیر وبلاگ بخونم. هوراااا!!!

 

وقتی فؤاد رسید نایلون را باهم شستند و خشک کردند و کف اتاق پذیرایی را هم تمیز کردند و بالاخره لواشکها را روی نایلون ریختند. کمی از مایه به صورت مائده پاشید. فؤاد با انگشت آن را پخش کرد. بعد دستش را لواشکی کرد و روی صورت مائده را آرایش کرد. برایش رژ گونه و رژ لب مالید. مائده با خنده پرسید: معلوم هست چکار داری می کنی؟

_: اصلاً ناراحت نباش. الان تمیزش می کنم.

تا بطرفش خم شد، مائده به سرعت لبهایش را لیسید و گفت: نمی خواد.

فؤاد با خونسردی دوباره روی لبش را لواشک زد و گفت: اینا رو نخور. گفته بودم مال خودمه و بهت نمیدم.

بعد چانه اش را نگه داشت و لواشکهای روی گونه هایش خورد و گونه هایش را بوسید.

_: خیلی خلی فؤاد!

_: اه اه تو که دوباره سهم منو خوردی!!! چند بار بهت بگم اینا مال منن!!

بعد بدون آن که خم به ابرو بیاورد، دوباره سعی کرد که لبهایش را سرخ کند؛ اما مائده به سرعت از دستش فرار کرد. فؤاد انگشتش را لیسید و بلند گفت: بیا بابا. این دفعه بخشیدمت. ولی همیشه اینقدر مهربون نیستم ها!

مائده توی دستشویی در حالی که شتابزده صورتش را می شست، توی آینه نگاه کرد. ضربانش بالا رفته و صورتش گر گرفته بود. دستهایش را لبه ی کابینت دستشویی، ستون بدن کرد و سر به زیر انداخت. نفسش به سختی بالا می آمد. ناراحت نبود. ولی انتظار نداشت. جا خورده بود.

فؤاد در زد و با لحنی عادی پرسید: مائده خوبی؟ بیا بیرون نمی خورمت.

با تردید در را باز کرد. سر به زیر انداخته بود. از یک طرف خجالت می کشید، از یک طرف عذاب وجدان رهایش نمی کرد. با ناراحتی به خود گفت: دیوونه اون شوهرته!

فؤاد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، به آشپزخانه رفت و پرسید: اینا رو با چی پخش کنم؟

مائده بدون حرف به آشپزخانه رفت و لیسک را دستش داد. خودش هم مشغول تمیز کردن دور و بر شد. فؤاد در حالی که سوت میزد و آواز می خواند، مایه را صاف و یکدست کرد.

وقتی با قابلمه ی خالی به آشپزخانه برگشت، مائده نالید: وای فؤاد، بلوزت!!!

_: یا خدا!!! چه همه! اینو چکارش کنم حالا؟!

توی حیاط خلوت سر پا نشست و مشغول شستن لکه ها شد. اما فقط توانست لواشکها را بزداید. با ناراحتی وارد شد و گفت: بلوزم از بین رفت.

مائده که داشت کتری را روی گاز می گذاشت، گفت: درش بیار با آب جوش می شورمش.

_: با آب جوش نمی پزه رنگش ثابت بشه؟

_: خون که نیست، میوه است.

_: تو مطمئنی؟

_: اگه اینقدر دست دست نکنی تا فردا صبح، آره! پاک میشه.

فؤاد دوباره لکه ها را بازرسی کرد و بالاخره گفت: کاش لباس اضافه آورده بودم.

_: فقط روی لکه رو خیس می کنم. از دیروز که بهتره که سر تا خیس بودی.

فؤاد خندید و گفت: باشه. بعدشم بریم بسکت.

_: باشه.

مائده لباس را توی تشت گذاشت و از بالا مستقیم روی لکه آب جوش ریخت. لکه آرام آرام محو شد. فؤاد با ناباوری پرسید: دختر تو جادوگری؟

مائده خندید و گفت: نه فقط کتاب زیاد می خونم.

_: آهان! خیالم راحت شد. نگران بودم دفعه ی بعد که از دستم دلخور بشی به قورباغه تبدیلم کنی!

مائده بلند خندید.

بگذار تا بگویم (7)

سلام سلام سلاممممم


بعد از ظهر شنبه تون به خیر و شادی. خوب هستین؟ منم خوبم!


آبی نوشت: یه توضیح بدم بعد بریم سر قصه. دوستان قدیم که آشنا هستن. خطابم به دوستانیه که تازه آشنا شدیم و خیلیم لطف دارن. داستان رو دوست دارین و دائم می خواین که بیشتر بنویسم و هفته ای دو بار آپ کنم و غیره... شما محبت دارین. اما باور کنین امکانش نیست. من در درجه ی اول یه همسر و یه مادرم. رسیدگی به خونه و زندگی و سه تا بچه اینقدر وقتگیر هست که باور کنید نمی تونم بیشتر از این بنویسم. قصه نوشتن که فقط تایپ کردن نیست. باید ذهن آزادی باشه که قصه رو اول بپردازم و بعد هم فرصتی که بنویسم. حتی اگر برای یه ساعت یه بچه رو نگه داشته باشین می تونین تصور کنین یه مادر چقدر وقت و ذهن آزاد داره تا به سرگرمیهای مورد علاقه اش برسه!


بنفش نوشت: این لواشکای آخر پست هم داستان دارن. اگه غرغرامو در قالب مائده و فؤاد، سر آنتونیو (خواهرزادم) خالی نمی کردم خفه می شدم. امسال با بچه هام مجبورم کردن لواشک بپزم! منم که مادر و خاله ی مهربااااااان!!! نمیشد لواشک بپزم غر نزنم کهههه! نه میشد واقعاً؟؟؟


روز بعد فائزه هم آمد و یکی دو ساعتی بود. البته کاری نداشتند. نشستند سه تایی با عالیه و مائده گپ زدند و چای و شیرینی خوردند.

بعد فروغ جون تلفن زد. مائده گوشی را برداشت. فروغ جون بعد از سلام علیک و حال احوال گرمش پرسید: فائزه اونجاست؟

_: بله گوشی رو بدم بهش؟

_: نه می خواستم خیاطش زنگ زده، گفت اگر وقت داره بره برای پرو. چون بهش گفتم فائزه امروز کار داره. حالا در چه حالین؟

مائده خنده ای کرد و گفت: نه کاری نداریم. همه چی مرتبه. الان بهش میگم.

_: باشه. اون وقت ببین... خودتم وقت داری باهاش بری؟

_: من برم؟ برای چی؟

_: با خیاط حرف زدم. قرار شد برای تو هم لباس بدوزه. بهتره زودتر بری مدل رو انتخاب کنی.

_: برای من؟!

_: خب آره. برای عروسی فائزه. هرچی دوست داری انتخاب کن. خرجش با من.

_: ولی آخه...

_: ولی و اما نداریم. امروز می تونی بری؟

_: الان که کاری ندارم.

_: پس من زنگ می زنم بهش میگم هر دوتون میرین.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم.

 

مائده گوشی را گذاشت و حیرتزده به روبرو خیره شد. عالیه پرسید: چی شد؟ چه خبره؟

_: فروغ جون میگه با فائزه برم پیش خیاطش.

فائزه گفت: آخ جووون! الان زنگ می زنم فؤاد ماشین بابا رو برداره بیاد دنبالمون باهم بریم.

_: مامانت گفت منم لباس سفارش بدم.

_: این که عالیه!

_: آره... ولی مثلاً قراره کسی ندونه که من عروستونم. چه اهمیتی داره چی بپوشم؟

_: خنگ!!! خودمون که می دونیم. پاشو تنبلی نکن.

مائده پوزخندی زد و برخاست. از عالیه پرسید: عالیه تو هم میای؟ من واقعاً هیچ ایده ای ندارم. می خواستم همون کت دامن پسته ایم رو بپوشم.

_: کت دامن چلّه ی تابستون؟؟؟ حال داری به خدا! باشه خودم میام یه مدل شیک برات پیدا می کنم.

فؤاد بعد از نیم ساعت رسید. وقتی از در بیرون آمدند، فائزه گفت: مائده تو جلو بشین.

مائده با دلخوری لب برچید و گفت: قرار بود مخفی باشه مثلاً!

بعد هم تند ماشین را دور زد و پشت سر فؤاد سوار شد. همانطور اخم آلود سلام کرد. فؤاد توی آینه نگاهش کرد. ادایش را درآورد؛ لب برچید و طلبکار جواب سلامش را داد.

مائده خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت. فائزه و عالیه در حال حرف زدن سوار شدند و سلام و علیکی عادی با فؤاد کردند. فؤاد راه افتاد و پرسید: خونه ی سمیراخانم؟

فائزه گفت: آره.

بعد رو به عقب کرد و به مائده گفت: مدل انتخاب کن، بعد باهم میریم پارچه می خریم.

_: باشه.

فؤاد پرسید: همه چی جمع شد؟

فائزه گفت: آره بابا. تا من برسم تموم شده بود.

توی آینه به مائده نگاه کرد و پرسید: تو در چه حالی؟

مائده لبخندی زد و گفت: هنوز باورم نمیشه.

فؤاد هم لبخندی زد و دوباره به روبرویش چشم دوخت.

فائزه از مائده پرسید: معمولاً چه جور مدلایی می پسندی؟ تور و یراق دوست داری؟ سنگ دوزی یا حریر و ابریشم؟

مائده سری تکان داد و گفت: نمی دونم. الان هیچ تصوری ندارم.

فؤاد گفت: الان فقط می تونه به این فکر کنه که ترجیح میده کفگیر ملاقه ها به دیوار آویزون باشن یا تو کشو؟ بنشن روی کابینت باشه یا توی کابینت و از این دست مسائل!

توی آینه به مائده نگاه کرد و پرسید: اشتباه می کنم؟

مائده با تبسمی لطیف گفت: نه.

عالیه گفت: ولی بهرحال الان باید به لباست فکر کنی. فروغ جون دارن زحمت می کشن، یه مدل خوب انتخاب کن.

_: خب حالا بذار برسیم. چشم. انتخاب می کنم.

 

فؤاد توی کوچه طویلی پیچید. بعد از گذشتن از چند کوچه پس کوچه، به کوچه ی بن بست پردرختی پیچید و جلوی آخرین خانه نگه داشت.

فائزه پرسید: صبر می کنی تا برگردیم؟

فؤاد نفسش را بیرون داد و پرسید: تا کی؟

_: زیاد طول نمیکشه.

_: باشه. بیشتر از نیم ساعت بشه میرم ها!

_: نه بابا یه پرو داریم و یه انتخاب مدل. چه خبره مگه؟

_: هیچی. بفرمایین.

دخترها پیاده شدند. فائزه زنگ خانه را زد. در کوچک باز شد و مائده نگاهی به راه پله ی کنار حیط انداخت که به طبقه ی بالای خانه ی خیاط می رفت. فائزه و عالیه وارد شدند و مائده هم آهی کشید و بی حوصله به دنبالشان وارد شد. خیلی دلش می خواست به جای خانه ی خیاط، می توانست خانه ی فؤاد را ببیند و برای آشپزخانه نقشه بکشد.

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که مائده پله ها را دو تا یکی پایین آمد. شنگول و سر حال در کنار راننده را باز کرد و نشست. فؤاد که آرنجش را توی قاب پنجره تکیه داده و مچ راستش را روی فرمان گذاشته بود و داشت با موبایلش بازی می کرد، متعجب سر برداشت و نگاهش کرد. مائده نگاهی به عقب انداخت و پرسید: کسی نباشه...

فؤاد پوزخندی زد و گفت: نه بابا این کوچه اینقدر خلوته که همیشه قرارگاه عشّاقه! امروز نمی دونم چرا هیچکس نیست.

مائده خندید و گفت: قرارگاه عشّاق؟!!

بعد مانتویش را تکان داد و گفت: آی پختم! کولرشون خراب بود. اتاقم همچین بزرگ نبود. یه عالمه وسیله و ده پونزده نفر خیس عرق! اوفففف افتضاح بود!

_: ده پونزده نفر؟ معمولاً اینقدر سرش شلوغ نیست.

_: یه ایل اومده بودن برای یه دختر خانم مشنگ لباس نامزدی سفارش بدن. اوضاعی بود! مادرشوهره کنار من وایساده بود. یه شیشه عطر بوگندو هم رو خودش خالی کرده بود. داشتم خفه می شدم.

فؤاد که هنوز مشغول بازی با موبایلش بود، پرسید: بالاخره مدل پیدا کردی یا نه؟

مائده یک کاتالوگ تبلیغاتی پیدا کرد و در حالی که با آن خودش را باد میزد، خندان گفت: بعله! شاگرد خیاطم اندازهامو گرفت و سه سوت زدم بیرون. عالیه داشت گریه میشد.

_: چرا؟ نپسندید؟

_: چرا! خیلیم قشنگ بود. فائزه هم خوشش اومد.

_: پس مشکلش چی بود؟

_: یه مسئله ی کوچولو! مدل انتخابیم تو دومین صفحه ی اولین ژورنالی بود که برداشتم! خیلی باعث آبروریزی بود که همه ی ژورنالاشو نگشتم! خب داشتم خفه میشدم. هیچ تمرکزی هم نداشتم. تمام اون مانکنای بدبخت رو دیگ و ملاقه و تخم مرغ زنی میدیدم!

فؤاد بالاخره موبایل را رها کرد و غش غش خندید. مائده لب برچید و پرسید: مگه چیه خب؟

_: خیلی مضحکی مائده! خیلی!

_: خودتی مضحک!

فؤاد خندان نگاهش کرد. مائده دلخور به چشمهای س.بز تیره ی خندانش که با مژه های پر و مشکی احاطه شده بودند، خیره شد. اما کمی بعد خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت.

فؤاد انگشت اشاره اش را زیر چانه ی او برد و در حالی که صورتش را بالا می آورد، پرسید: چرا من نباید خندتو ببینم؟

مائده سرخ شد و لرزید. فؤاد رهایش کرد. از پنجره به بیرون چشم دوخت و غرق فکر انگشتش را به دندان گزید.

چند لحظه بعد نفس عمیقی کشید؛ تصمیم گرفت فضا را عوض کند. کمی روی صندلی ماشین جابجا شد و پرسید: بالاخره چه مدلی انتخاب کردی؟ بلوز شکل پارچ، پایینشم یه کاسه وارونه؟

مائده خندید و گفت: نهههه! بلوزش شکل پارچ نیست که! شکل یه کاسه لبه پهنه! این لبه رو یقه و یه ذره آستین فرض کن. دامنشم که همون کاسه وارونه!

فؤاد به قهقهه خندید و گفت: فوق العاده است!

مائده عکسی را که با موبایلش گرفته بود، نشانش داد و گفت: اینه. عکس گرفتم نشون مامانم بدم.

فؤاد نگاهی به عکس انداخت و گفت: اگر طراح لباس می فهمید ما به لباسش می گیم کاسه، خودشو حلق آویز می کرد!

مائده چشمکی زد و گفت: بهش نمیگیم.

فؤاد خندان سری به تایید تکان داد و پرسید: حالا این دو تا باز دارن دنبال مدل می گردن که نمیان؟

_: نه بابا منتظرن نوبتشون بشه، لباس فائزه رو پرو کنن. وووووی فؤاد کیک!

دستهایش را درهم گره زد و با شوق به فؤاد چشم دوخت. فؤاد لبخندی زد و گفت: عصری باید همه چی رو آماده کنیم. بابات به فروشنده زنگ زد که مامورشونو بفرستن؟

_: آره دیشب زنگ زد. اونم گفت همون فردا عصر زنگ بزنین. آدرسم بابا دقیق نداشت، قرار شد دیگه عصری زنگ بزنه دوباره بگه. خدا کنه زود بیاد.

_: اوهوم.

_: فؤاد خونت کجاست؟

_: تو باغچه!

_: چند تا بچه داری؟

_: بتو چه!

دو تایی غش غش خندیدند. مائده وسط خنده گفت: باید اول می پرسیدم چند تا زن داری؟

_: اینقدرا دیگه از مخ خلاص نیستم! ما همین یکی از سرمون زیادیه.

مائده با سرخوشی گفت: فقط شیش ماهه.

فؤاد که داشت توی داشبورد دنبال چیزی می گشت، جوابی نداد. مائده نفس عمیقی کشید و گفت: ادوکلنت خیلی خوشبوئه.

فؤاد کاغذ مدادی پیدا کرد و گفت: کلاً رو بو حساسی.

_: آره خب... برای آشپزی لازمه.

فؤاد در حالی که کروکی می کشید، تایید کرد: آره خب. لازمه.

بعد مشغول توضیح دادن آدرس شد.  مائده روی کاغذ سر کشید و با خوشحالی گفت: خیلیم راش دور نیست.

_: نه. تاکسی خورشم خوبه.

_: خووووبه! وای چرا اینا نمیان؟ من می خوام برم آشپزخونه رو تماشا کنم.

_: خیال کردی دست از سرت برمیدارن؟ تازه باید بریم پارچه بخریم.

_: وااای... من از خرید رفتن بدممم میاد. نمیشه به جای پارچه فروشی بریم بازار روز اقلکم؟! سیب زمینی پیاز انتخاب کردن خیلی آسونتره.

_: سیب زمینی پیاز تنت می کنی؟ مثل خاله سوسکه نازنازی، کفش و لباس پوست پیازی؟

مائده خندید و گفت: آره. دقیقاً مثل همون. من برم ببینم اینا چرا نمیان.

پیاده شد. کمی بعد برگشت و گفت: واااای مثل فرشته ها شده بود! خیلی لباسش خوشگله!!

_: خب بالاخره میان یا نه؟

_: هنوز داشت پرو می کرد. هنوزم اونجا خیلی گرم بود.

_: اون گروهان لباس نامزدی اومدن بیرون با آژانس رفتن.

_: آره. فائزه بیاااا...

این بار عقب نشست و فکر کرد: از این پسرک موفرفری خوشم میاد.

فؤاد باز لبهایش را جمع کرد و توی آینه ادایش را درآورد. مائده به جلو خم شد و معترضانه گفت: تقصیر من نیست که قیافم مثل دختربچه های دو ساله ی لوسه!

فؤاد دست او را که روی پشتی صندلیش بود، گرفت و گفت: دخترک دو ساله ی لوس، منظوری نداشتم.

مائده نگاهی به دستش انداخت و آرام گفت: برم ببینم اینا چرا نمیان.

فؤاد بو سه ی ملایمی به دستش زد. بعد آن را رها کرد و گفت: برو.

مائده به سرعت از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد با عالیه و فائزه برگشت. همگی راه افتادند. بازهم توی اولین پارچه فروشی، مائده پارچه را انتخاب کرد. دوباره به طرف خانه ی خیّاط برگشتند. مائده پارچه را تحویل داد و برگشت.

فائزه گفت: ظهر شد. بریم رستورانی جایی نهار بخوریم.

مائده گفت: بریم خونه ی ما. نهارم تقریباً آماده است.

فؤاد گفت: این تعارفم که کلاً اومد نیومد داره. فائزه تو اگه می خوای نهار رستوران رو بخوری می تونی بری بخوری. ولی من حاضرم پول نهار رو بدم ولی مهمون مائده باشم.

فائزه خندید و گفت: بر منکرش لعنت. من گفتم خسته است، مزاحم نشیم.

مائده گفت: نه بابا تقریباً حاضره. زحمتی نیست.

 

باهم وارد شدند. فؤاد نگاهی به جعبه های بسته جلوی در انداخت و پرسید: اسباب کشی دارین به سلامتی؟

مائده با نیش باز گفت: بعله به لطف شما!

عالیه اخمی کرد و اشاره کرد: سنگین باش!

مائده لبهایش را جمع کرد ولی بلافاصله چشمش به فؤاد افتاد و خنده اش گرفت. برای این که عالیه نبیند، به سرعت رد شد و به طرف آشپزخانه رفت. همانطور که می رفت، چادرش را هم برداشت و تا زد.

توی آشپزخانه زیر قابلمه هایش را روشن کرد و روسری اش را باز کرد. دستهایش را شست. از توی یخچال وسایل سالاد را بیرون آورد. مانتویش را درآورد و با روسری و چادر برداشت. بدو به اتاقش رفت و آنها را روی تخت گذاشت؛ نگاه سریعی توی آینه انداخت و موهایش را کمی مرتب کرد و برگشت. یک تیشرت قرمز سفید راه راه با شلوار جین تنش بود.

فؤاد از دم در آشپزخانه پرسید: کمک می خوای؟

با سردرگمی نگاهش کرد. چند لحظه طول کشید تا منظورش را بفهمد. خم شد و در حالی که زیر قابلمه ها را کم می کرد، گفت: نه متشکرم.

اما فؤاد همانطور با بلاتکلیفی ایستاده بود. مائده از توی جایخی یخچال یک ظرف شیرینی بیرون آورد. فائزه آمد و گفت: یه لیوان آب به من میدی؟

بطری آب را از یخچال درآورد و گفت: می خواستم شربت درست کنم.

_: وای نه من رژیم دارم! هیچی نمیخوام.

آب را نوشید و بیرون رفت. فؤاد بطری آب را از روی میز برداشت و لیوانی برای خودش پر کرد. مائده ظرف شیرینی را باز کرد و گفت: تو که رژیم نداری. شیرینی بخور. شربت می خوری برات درست کنم؟

_: نه مرسی همین خوبه.

یک شیرینی برداشت و خورد. مائده مشغول خرد کردن سالاد شد. کاهوها را ریز کف بشقاب ریخت. بعد خیارها را حلقه کرد و به شکل برگ درآورد و با ترتیب خاصی روی کاهوها گذاشت. بعد نوبت به گوجه ها رسید که مثل گل درستشان کرد و بین خیارها گذاشت. بعد از آن هم نوبت به ذرتهای شیرین رسید که به جای پرچم وسط گوجه ها جا می گرفتند. با چنان عشق و دقتی کار می کرد که انگار دارد نقاشی می کند.

فؤاد هم در سکوت به دستهای او و شاهکاری که آماده می کرد چشم دوخته بود. مائده سر بلند کرد و پرسید: به چی فکر می کنی؟

_: به این که اون آشپزخونه حق مسلم توئه!

_: اوه مرسی!

نگاهی به ساعت انداخت. بشقابهای غذا را آماده کرد. فؤاد گفت: بده من می برم.

مائده چند لحظه نگاهش کرد. واقعاً نمی توانست احساسش را بیان کند. فؤاد یک دوست خیلی صمیمی بود. دوستی که هیچ وقت نداشت. حتی با نیلو هم اینقدر احساس راحتی نمی کرد. اما این که فؤاد عشقش و همسرش باشد.... نمی دانست. تصورش برایش مشکل بود.

فؤاد چند لحظه نگاهش را با مهر پاسخ گفت. بعد بشقابها را برداشت و بیرون رفت. عالیه گفت: اوای چرا شما؟ بده من بچینم.

فؤاد برگشت. مائده داشت مربا ظرف می کرد. پرهای به را مثل گل زیبایی توی بشقاب چید و دانه های هل را وسطش گذاشت. بعد هم شیشه ی شور را گذاشت و توی بشقاب دیگری هویج و گل کلم و کرفس شور شده را شکل داد و مرتب کرد.

فؤاد چنگالی توی شیشه فرو برد و یک تکه گل کلم برداشت. درحالی که می خورد پرسید: اینا رو میذاری چهل روز برسن و اینا؟ مامان من یه بار گذاشت خوب شد، ولی یه بار دیگه کپک زد.

_: نه اونجوری احتمال کپک زدنش زیاده کلاً. مثل کنسرو درست می کنم. همه ی موادشو می ریزم تو شیشه، بعد در شیشه ها رو نیم بسته میذارم. بعد شیشه را میذارم تو یه قابلمه و تا گردن شیشه ها رو آب می کنم. خیار یا نخود سبز باشه بیست دقه، ولی هویج و اینا گاهی تا نیم ساعت بجوشه و بعد در شیشه ها رو داغ داغ محکم می کنم که پلمپ بشه و کپک نزنه. فقط بعد از باز شدن میذارم تو یخچال.

فؤاد سری به تایید تکان داد و گفت: خوبه. منم تو قسمت خوردنش مشارکت می کنم.

مائده خندید و مشغول چیدن لیوانها روی میز شد. فؤاد هم بشقاب شور و مربا را سر سفره برد.

مامان و بابا هم رسیدند. مائده مشغول کشیدن نهار شد. سیب زمینی ها سرخ شده ی ته دیگ را با چنان عشقی دور چلو میچید که فؤاد گفت: ای کاش منم یک سیب زمینی بودم!

مائده متعجب ابرویی بالا برد و پرسید: منظور؟

فؤاد یکی از سیبها را برداشت و گفت: اگه به اندازه ی این سیب زمینی به من علاقمند بودی، الان خیلی خوشبخت بودم.

گازی به آن زد و با نگاهی خندان به مائده چشم دوخت. مائده متفکر سر بزیر انداخت و گفت: از ابراز علاقه هایی که هیچی جز لوس بازی پشتشون نیست، متنفرم.

فؤاد جدی گفت: می دونم. ولی علاقه ی تو به آشپزی لوس بازی نیست.

مائده لحظه ای به او خیره شد. بعد دوباره سر بزیر انداخت و به کارش ادامه داد.

 

عصر راننده ی وانت با کاگر رسید. وسایل را بار کردند و به خانه ی فؤاد بردند. فروغ جون و آقای ثقفی و رضا هم آمدند. فروغ جون آینه قرآن آورده بود و اسفند دود می کرد و دعا می خواند.

مائده از شوق سر پا بند نبود. وسایل سنگین را کارگرها سر جایشان گذاشتند و مائده با کمک بقیه خورده ریزها را سر جایشان گذاشت. لیلی خانم هنوز نگران بود که مائده جهازش کامل نیست و حتی یک سرویس چینی برای پذیرایی از مهمان ندارد!

مائده با خنده گفت: ولی مامان جان اینجا محل کار منه.

یک کفگیر تفلون را باز کرد. نگاهی به آن انداخت. فؤاد داشت با دریل دیوار را سوراخ می کرد که آویز کفگیر ملاقه ها را پیچ کند. مائده با خوشی کفگیر را کنار بقیه گذاشت تا کار فؤاد تمام شود.

یکی دو ساعت بعد مامور گارانتی هم آمد و وسایل را باز کرد و از سالم بودنشان مطمئن شد.

بالاخره مامور گارانتی هم رفت. مائده گبه ی یک و نیم در دو متر اتاقش را که به جای فرش آورده بود باز کرد. لیلی خانم با خجالت توضیح داد: مال اتاقشه. هنوز فرصت نکردیم براش فرش بخریم.

فروغ جون با مهربانی دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: اینقدر نگران نباش. کمک می کنیم خودشون میرن می خرن. باهم انتخاب کنن بیشتر لذت می برن.

لیلی خانم با پریشانی تایید کرد. آقای ثقفی که گفتگویشان را شنیده بود، گفت: اصلاً هدیه ی نامزدیشونو همینجا نقدی میدیم.

بعد کیف پولش را درآورد و چند چک پول بیرون کشید. آقای نمازی هم گفت: فکر خوبیه.

او هم هدیه را داد. فائزه هم برای این که از قافله عقب نماند، به حمید که تازه رسیده بود اشاره ای کرد. حمید هم با خنده سری تکان داد و کیف پولش را در آورد.

بعد پرسید: پول پیش کیک رو هم بدم؟

فؤاد با اخم گفت: قرار شد هدیه ی عروسیتون باشه. مگه نه مائده؟

مائده با خوشحالی گفت: البته!

حمید گفت: متشکرم. ولی رو که نیست سنگ پای قزوینه. من یه خواهش دیگه هم دارم.

فائزه با ناراحتی گفت: حمید!

حمید لب برچید و گفت: سؤال کردنش که ایراد نداره!

مائده پرسید: چی شده؟

حمید گفت: شما دلمه هم بلدین بپزین؟ دلمه ی بادمجون و گوجه و فلفل؟

مائده شانه ای بالا انداخت و گفت: بله چطور مگه؟

_: آخه من خیلی دوست دارم. بعد با آشپز این سالنی که قراره عروسی رو توش بگیریم صحبت کردیم، گفت دلمه نمی پزه. گفت اگه خواستین خودتون بیارین. بعد فکر کردم به شما سفارش بدم. البته حسابشو تکمیل بکنین.

فائزه تاکید کرد: مائده جون اصلاً اصراری نیست ها! همون کیک به قدر کافی وقتتو می گیره.

مائده سری تکان داد و گفت: مگه نمیگین هنوز دو هفته مونده؟ وسایل من که مرتب شد. دلمه هم می پزم. چقدر می خواین؟

فؤاد گفت: ناقابل! دویست و پنجاه نفر مهمون دارن!

حمید گفت: حالا به قدر مجلس مردونه هم باشه من قبول دارم!

فائزه گفت: اه؟ نه بابا!!

مائده خندید و گفت: حالا مگه کُلّش چقدره؟ غذاهای دیگه هم که هست. حداکثر دویست و پنجاه تا دلمه می خواین.

فؤاد گفت: یه جوری میگه انگار داره در باره ی دویست و پنجاه تا دکمه صحبت می کنه!

_: نه. ولی دست بالا بگیرم، چهار پنج روز برای کیک وقت می خوام، چهار پنج روزم دلمه. موادشم که فردا پس فردا می خرم. دلمه ها رو آماده می کنم میذارم فریزر، دم آخر میذارم تو فر. یا اگه بشه تو خود سالن بذارن تو فر خیلی راحتتره.

حمید با خوشحالی گفت: شمارشو دارم. الان بهش زنگ می زنم.

چند لحظه بعد با شوق گفت: اینم حل شد. گفت بیارین. مشکلی نیست.

کیف پولش را بیرون کشید و گفت: پیش قسطش چقدره تقدیم کنم؟

مائده کاغذ و مداد یادداشتی را که روی اپن گذاشته بود، برداشت و مشغول حساب کردن قیمت مواد اولیه شد.

بقیه دور خانه می چرخیدند. کم کم همه بالا رفتند، تا اتاق خوابها را هم ببینند. برخلاف طبقه ی پایین که سرامیک بودند، اتاقهای بالا با موکت پرز بلند نرمی پوشانده شده بود. همه از خدا خواسته کف یکی از اتاقها نشستند و گرم صحبت درباره ی اتاقها و زندگی و بچه های آینده ی فؤاد و مائده شدند.

مائده چند دقیقه با ناراحتی گوش کرد. بالاخره بی سروصدا بیرون آمد و از پله ها پایین آمد. تو آشپزخانه ایستاده بود و از عصبانیت می لرزید.

فؤاد به دنبالش پایین آمد و وارد آشپزخانه شد. پرسید: چی شده؟

مائده با ناراحتی گفت: هنوز هیچی به هیچی نیست، اتاق دختر کوچیکه رو هم دکور کردن!

کم مانده بود اشکهایش بریزند.

فؤاد با لبخندی امیدبخش جلو آمد و گفت: بیخیال... فقط شیش ماهه.

نگاهی به تراولها که کنار ماکروفر رویهم دسته شده بود، انداخت و گفت: بیا در مورد یه چیز جالبتر فکر کن. مهمترین وسیله ای که ما الان برای خونه احتیاج داریم چیه که با این پولا بخریم؟

مائده نگاهی به پولها و بعد به فؤاد انداخت. عصبانیتش کم کم فرو می نشست و تبسمی شیطنت آمیز جای آن را می گرفت. با صدایی نامطمئن گفت: پی سی پرسرعت... مانیتور بزرگ فلت... کیبورد نرم و خوش دست... مودم... ای دی اس ال!

فؤاد بلند خندید. دستش را بالا آورد و گفت: قربون آدم چیز فهم!

مائده هم با سرخوشی کف دستش را به کف دست او کوبید. فؤاد دستش را محکم گرفت و چند لحظه نگه داشت. بعد گفت: خیلی وقته دنبالشم. کامپیوتر خونه مال همه است. نمیشه بیارمش اینجا. می خواستم بخرم، ولی پولم کم بود. همین الان زنگ می زنم به دوستم برامون جورش کنه.

مائده با ناباوری پرسید: واقعاً؟

_: واقعاً! تو مشخصات خاصی رو در نظر داری؟

دستش را رها کرد. مائده سری به نفی تکان داد و گفت: نه... نمی دونم. هرچقدر پولمون برسه. یعنی خب صفحه ی بزرگ و سرعت خوب و ... برای کامپیوترش همینا... ای دل اس الم که...

_: میگیرم!

مائده با خوشی خندید. فؤاد لپش را کشید و گفت: دیگه قهر نکن کوچولوی دو ساله. باشه؟

_: باشه.

گوشی اش را درآورد و به دوستش زنگ زد. مائده هم خودش را با خورده ریز های زیاد آمده سرگرم کرد و آخرین چیزها را مرتب کرد. آشغالهای وسایل باز شده را یکجا کرد و از در پشتی بیرون گذاشت. جعبه های سالم را هم توی انباری زیر راه پله برد.

 

صبح روز بعد طبق قرار قبلی، فؤاد اول وقت پدرش را سر کارش رساند و دنبال مائده آمد تا برای خرید مواد اولیه بروند. وقتی رسیدند، فؤاد گفت: اینم بازار روز. کاش دیروز چیز بهتری از خدا خواسته بودی!

مائده خندید و گفت: همینم خوبه. فکر می کنم دارم خواب می بینم! خدا کنه آشنایی ما رو باهم نبینه.

_: اگه از آشنا منظورت منیرخانمه که اون الان سر کاره. اگه می خوای زنگ می زنم از مامان می پرسم.

_: نه مهم نیست. بریم.

باهم وارد شدند. مائده با وسواس و دقت مشغول انتخاب مواد اولیه شد. بیشتر خریدش را کرد. محتویات دلمه را هم اعم از گوشت چرخ کرده و برنج و لپه و سبزی و کشمش را خرید. هر بار که دستش سنگین میشد، فؤاد کیسه ها به ماشین می برد و برمیگشت. خیالش از بقیه خرید که راحت شد سراغ بسته های فلفل های رنگی رفت و با شوق و ذوق مشغول شمردن شد. اما ناگهان لبخند بر لبش خشکید. زمزمه کرد: فؤاد، نیلو!!

فؤاد با خونسردی گفت: برو باهاش سلام علیک کن. منم میرم اونطرف تا وقتی که دست به سرش کنی.

مائده آهی کشید. پول فلفلها را حساب کرد و در حالی که چشمش به میوه ها و سبزیجات بود به طرف نیلو و نامزدش راه افتاد. وقتی به آنها رسید، نیلو ناگهان گفت: به! سلام! تو هم که اینجایی!

مائده دستپاچه جواب سلامش را داد. می ترسید نیلوفر ناگهان بگوید که او را با فؤاد دیده است. با نگرانی چشم گرداند. فؤاد با فاصله ی نسبتاً زیادی، در دیدرسش قرار داشت. دوباره رو به نیلو کرد و با بیمیلی جواب کوتاهی به سلام و علیک گرم اشکان داد. هرچی فکر می کرد که نیلو چی در وجود او دیده است که اینطور عاشقش شده است، نمی فهمید!

نیلوفر نگاهی به لیستش انداخت و گفت: اشکان جون تو برو مرغ بگیر تا ما سلام و علیکی بکنم و بیام.

اشکان شانه ای بالا انداخت و به طرف مرغ فروشی رفت. نیلوفر ضربه ی محکمی سر شانه ی او زد و گفت: کجایی دختر؟ معلوم هست؟

_: شما سرتون گرمه. من که همین دوروبرام.

دوباره با نگرانی نگاهی به فؤاد انداخت. داشت چیزی می خرید که مائده از راه دور تشخیص نمی داد که چیست. اهمیتی نداد.

دوباره رو به نیلو کرد که با دلخوری داشت می گفت: اوه اگه بدونی! شب و روز که نداریم. بعد صد سال یه امروز هردومون سرمون خلوت شد، گفتیم یه قراری بذاریم همو ببینیم، اما مامان جونش مثل اجل معلق نازل شده و گفته "دارین میرین بیرون برای منم خرید کنین شب مهمون دارم" ایشششش بدم میاد از بازار روزززز! مامان جونشم فرمودن "فقط بازار روز که تازه باشه"

جمله هایی را که از مادرشوهرش نقل قول می کرد با لحنی پر از نفرت تقلید صدای او را می کرد. مائده با ناراحتی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: عوضش همه چی هست. خریدتون زود تموم میشه.

_: نخیر نیست! هرچی می گردم گل کلم ندارن. مامانش بفهمه کلمون کنده است! فکر می کنه بوده و ما نخریدیم. آخخخخ اگه بدونی مائده چی میکشیم!!! هی نگاه کن. بحث شیرین مادرشوهر شد، خواستگار سابقتم که اینجاست.

مائده جا خورد. نگاهی به اطراف انداخت و فؤاد را که کمی نزدیکتر شده بود، دید. فؤاد داشت آلبالو می خرید و یک کیسه ی بزرگ آلو سیاه هم دستش بود. مائده با چشم تخمین زد و نالید: اقلاً پنج کیلو خریده!!!

نیلوفر پرسید: چطور مگه؟ خب حتماً لازم داره.

مائده به سرعت دست و پایش را جمع کرد و گفت: آره لابد لازم داره. نمی دونم. به ما چه. تو خوبی؟ هی ببین شوهرت اومد.

_: آره. به ما سر بزن. می دونی چند وقته نیومدی خونمون؟

_: باشه. حتماً. به عمو اینا سلام برسون.

_: تو هم همینطور.

گویا خریدشان تمام شده بود. مائده اینقدر ایستاد تا دید که از بازار بیرون رفتند. بعد برگشت و به دنبال فؤاد گشت. فؤاد از پشت سرش گفت: خسته نباشین!

مائده تکانی خورد. با ناراحتی چرخید و گفت: ترسیدم!

فؤاد خندید و گفت: ببخشید.

_: چی خریدی تو؟

_: آلو و آلبالو.

_: مامانت سفارش داده؟

_: نه بابا برای لواشک خریدم. من عاشق لواشک خونگیم!

_: فؤاد تو دیوونه شدی؟!!! من کِی لواشک بپزم؟!!!

فؤاد که آشکارا جا خورده بود، گفت: خب... خودم کمک می کنم. اگه نمی تونی میدم مامان بپزه. یه بار بچگیام پخت مزه اش هنوز زیر دندونمه.

_: فکر نکردی چرا دیگه نپخته؟

_: نه چرا؟

مائده که کم مانده بود اشکش بریزد، گفت: آخه لواشک پختن خیلی سخته! نامردیم نکردی! اقلاً ده کیلو میوه خریدی! وای فؤاد!!!

فؤاد با شرمندگی نگاهی به کیسه ها کرد و گفت: خب میدم مامان....

_: مامانت مگه بیکاره؟ ای خدا!! بریم تا تو بقیه بازار رو خالی نکردی تو ماشین.

باهم به طرف ماشین رفتند. قیافه ی مائده اینقدر درهم بود که فؤاد جرأت نمی کرد حرف بزند. ولی وقتی که بالاخره سوار شدند و کمربندش را بست، با لب و لوچه ی آویزان گفت: فقط من بَدَم؟ حمید جان که تا کیک خواستن، بله می پزم. دلمه می خواین؟ چشششم! امری باشه؟ کاری نداره که! به ما که رسید، آسمون تپید. هان؟

مائده که کمی شرمنده شده بود، گفت: خودتم می دونی که به خاطر فائزه قبول کردم.

_: فائزه که خودش گفت نمی خواد دلمه بپزی.

_: من از دلمه پختن خوشم میاد. کار خوشگلیه!

_: بعد لواشک پختن زشته؟

_: میذاشتی بعد از عروسی! اون وقت با میل و رغبت هرچقدر می خواستی برات درست می کردم.

فؤاد با اخم گفت: من نمی دونستم اینقدر سخته. حالام که نمی تونم برم میوه رو پس بدم! گفتم کمک می کنم، خب می کنم. اینقدر دعوا نداره.

مائده سر بزیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

فؤاد آهی کشید و گفت: منم معذرت می خوام.