ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

خاطرات علیا مخدره (2)

سلام سلامممم

اینم قسمت دوم و آخر خاطرات علیا مخدره. انشاالله شنبه ی آینده با یک قصه ی جدید خدمت می رسم.


از در مجلس که وارد شدیم دخترهایم با زن صاحبخانه که مادر عروس بود، روبوسی کردند. من هم می خواستم با او روبوسی کنم. مرا به یاد کسی می انداخت که فراموش کرده بودم. ولی سولماز تلفنش را گرفت دم گوشش و تند تند به من گفت که کجا بروم بنشیم.

سروصدا زیاد بود. تعداد زیادی کنیزک داشتند کار می کردند. به سولماز گفتم این کنیزها مال کجا هستند؟

نزدیک بود از تعجب قالب تهی کند!

_: کنیز؟! اینجا کنیز نیست. اینها قوم و خویشها و دوستهای ما هستند.

+: پس چرا سنگین نمی نشینند و اینطور بزک کرده اند؟

سولماز آهی کشید و گفت: راست می گوئید. ولی دیگر کسی نمی خواهد عاقل باشد. باب روز نیست.

کم کم رفتم و همه جارا نگاه کردم. سفره ی عقد عجیب و غریب بود. شمع های کوچک و بزرگ، نقره جات و بلور آلات و آینه، روی یک سفره ترمه که پهن کرده بودند روی میز، با سهل انگاری آویزان بود و حتی روی زمین هم گل و میوه و شمع های متعدد بود. می خواستم مرتبشان کنم که سولماز مانع شد و گف این هارا برای قشنگی چیده اند و آیا چقدر پول داده اند.

پرسیدم: و حالا قشنگ است؟

این دختر همیشه می خندد به عوض جواب. خدا حفظش کند.

سولماز با یک دوربین به غایت کوچک از عروس و داماد عکس می انداخت. من رفتم پشت سر عروس، از من هم گرفت. نفهمیدم که در عکس افتادم یا نه؟

از اتاق گرم و شلوغ خسته شدم. دری به ایوان باز بود. رفتم آنجا چند نفر روی صندلی های راحتی نشسته بودند. بانوی مجلّله ای روی یک صندلی عجیب که زیرش چرخهایی به بزرگی غربیل داشت، نشسته بود که می توانست بچرخ و برود. از ترس زبانم بند آمده بود! بعد دیدم آشناست. یک قدری دقیق شدم، ناگهان یادم آمد. شبیه عیال امین التجار بود ولی شکسته تر و فربه تر. ولی خودش بود. حالا یادم آمد، سفره ی عقد ترمه را کجا دیده بودم. در پنج دری امین التجار روی میز بود. خانم می گفتند هدیه ی شاه باجی است. بسیار مقبول بود، با مفتول دوزیهای طلا و نقره. حالا اینجا آویزانش کرده بودند لب میز و احتمال می رفت که شمعها خرابش کنند. داشتم آن خانم را تماشا می کردم ناگهان نگاهم کرد. اول خندید و بعد ترسید. دیدم دست روی قلبش گذاشت، اما نگاه از من برنمی داشت. من صدایش زدم: کوثرالسلطنه... منم حوریه بانو. مرا می بینی؟

همه دورش را گرفتند اما من هنوز می دیدمش. گفت من هم کوثر هستم، اما نوه ی آن کوثرالسلطنه، دوست شما. عکستان را دیده ام.

ظاهراً فقط من صدایش را می شنیدم. دیگران مرتب به او می گفتند چه می گوئید؟ بلند بگوئید.

و ما تعجب می کردیم. او کاملاً داشت بلند صحبت می کرد. بصورتش آب زدند و حبّی به او خوراندند و بعد دیگر نگاهم نکرد. همه نفسی براحتی کشیدند و من هم خودم را پشت پرده مخفی کردم. خدا رو شکر بخیر گذشت. اما غیر از دخترهایم اولین کسی بود که مرا می دید. از پله ها پائین رفتم و پا به حیاط گذاشتم. حوضی بود و آلاچیقی. چه عجب! اما زیاد آشنا نبود. چند دختر کوچک بازی می کردند. یکیشان هم سر حوض نشسته بود و دستش در آب بود. خیلی وجیه و ظریف بود. نشستم کنارش، دستی به سرش کشیدم، خواستم ببوسمش، تکانی خورد و نگاهم کرد. بعد کمی سرش را عقب برد و پرسید شما از کجا آمدید؟

گفتم همینجا. مگر تو مرا می بینی؟

جواب داد: آره یه کم.

+: اسمت چیه؟

_: فروزان. پنج سال دارم.

+: اسم دیگری هم داری؟

_: افشار.

+: آه خدای من... مادر و پدرت؟

_: هانی جون و هومان جون!

خدا به نسل ما رحم کند با این اسمهایشان!

همان وقت زن جوانی صدا زد: فرو فرو با کی حرف می زنی؟

دخترک دست مرا گرفت و گفت: من باید شما را به مامان نشان بدم. اگه نه فکر می کنه من دیوانه ام. منو می بره پیش دکتر روانشناس.

گفتم دکتر بداخلاق است؟

_: نه. ولی هیچ چیز نمی داند. فقط سؤال می کند.

دخترک کشان کشان مرا به نزدیک پله ها برد و به مادرش گفت: مامان ببین من با این خانم حرف می زنم.

مادر که صورتش بزک غلیظی داشت، به طرف من نگاه کرد و مات زیر لب گفت: خدایا دوباره...

و به زن دیگری گفت: همون دوستای خیالی. این دفعه یه خانمه.

هرچه به او گفتم بچه خیال نمی کند، من واقعاً وجود دارم، نمی شنید. بالاخره با دو دست تکانش دادم. (چون دخترش گریه می کرد که من دارم راست می گویم.) نزدیک بود از روی پله بیفتد که گرفتمش و خوب توی صورتش نگاه کردم و گفتم مرا ببین و دیگر هم این بچه را به دکتر نبر، ما که آزاری نداریم، شاید تو هم نوه ی من باشی. آخر من این بچه را خیلی دوست دارم. می دانی پدربزرگت کیست؟

با لکنت زبان گفت: امین التجار.

+: و مادربزرگت؟

_: انیس شوکت.

+: چه خوب! انیس نوه ی من بود. پس عاقبت به خیر شد.

چشمهای بزک کرده ی دخترک پر از اشک شد و روی پله نشست و دامن مرا گرفت و گفت: خدای من پس فروزان دیوانه نیست؟ خدا را شکر.

دور و اطراف او عده ای رفت و آمد می کردند، ولی خوشحالی من زیاد طول نکشید. احساس کردم از این به بعد هر دوی آنها را دیوانه می پندارند.

علی الظاهر حضور ما مجلس عروسی را دچار آشوب مضاعف کرده بود. خدا را شکر که کسی سولماز و والده اش را مقصر نمی دانست. طفلک هروقت می خواست با من حرف بزند آن تلفن عجیبش را کنار گوشش نگه می داشت و چیزی را که می خواست به من می گفت. گفت مادربزرگ شام آورده اند. بیئین برویم سر میز.

رفتیم. میزی به غایت طویل و مملو از ظرفهایی که انواع و اقسام اطعمه و اشربه در آنها بود. بلورجات اعلی. خوب نگاهشان کردم که برای میرزا ایوب توصیفشان کنم. البته توفیر زیادی با ظروف زمان ما داشت. یکی را وزن کردم. بسیار وزین بود. سولماز با وحشت آن را در هوا گرفت. دیدم که دختری با دهان باز داشت ما را نگاه می کرد. سولماز خندید و به او گفت: بند کیفم گرفت، خدا رحم کرد نشکست.

گفتم چقدر هم سنگین بود.

جواب داد قیمتش هم!

خواستم از غذاها امتحان کنم. شیرین پلو را شناختم. جوجه و ماهی را هم بد نپخته بودند. اما آنقدر چیزهای بیخود دور ظرف چیده بودند که حیوانات بیچاره به زندگیشان ندیده بودند.

و اما گل. همه جا گل بود. پرسیدم اینها را از کجا خریده اند؟

گفت از بازار می خرند.

سبحان اله... مگر گل هم خریدنی است فردا که خراب شد، دلشان برای پولشان نمی سوزد؟

سولماز می گوید: راست می گوئید مادرجان. روزگار ما جای پول حرام کردن است. اصلاً پول چیست؟ کاش من وقتی بودم که پولی در کار نبود.

میگویم عزیزکم، خدا غارها را هم ساخته. می توانی بروی آنجا.

_: اوه مادر جان! اونجا که برق نیست. این را کجا شارژ کنم؟

و غش غش می خندد. بانوی فربه ای می گوید: چی شد؟ چرا می خندی؟

می گوید مسیج آمده.

به در نگاه کردم. کی آمده؟

سولماز آن قدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد.

دیگر خسته شده بودیم. بچه ها خداحافظی کردند و دوباره سوار کالسکه ی خودمان شدیم. در طول راه چرت زدم. آقاجانم را دیدم. پرسیدند: عروسی خوش گذشت؟

در منزل از شدت خستگی به فوریت خواب رفتم. وقتی بیدار شدم به سولماز گفتم برویم کنار دریاچه.

سرش را به یک طرف داد و پرسید: دریاچه؟ کدام دریاچه؟

گفتم: فرقی نمی کند. دلم چشم انداز آب می خواهد.

گفت خیلی راهست. منظورم تا شمال. ولی شما کجا می خواهید بروید؟

گفتم هیچ جا. مگر همین جا نمی توانم کنار دریا بنشینم؟

حیران شد. گفت: آخه دریایی نداریم!

یادم آمد. خواب مرا آشفته کرده بود. گفتم عزیزکم آنجا اگر ما خیال چیزی را بکنیم، آن را خواهیم داشت.

عمیق نگاهم کرد و آرزومندانه گفت: کاش اینجا هم میشد. ولی نمی دانم چرا اسباب کار اینجا سخت است. شاید برای این که قدرش را بدانیم، شکرش را بکنیم.

چند روزی که گذشت، پدر سولماز از سفر آمد. خدایا! معاینه دائی جانم بود. مشیردیوان، فقط نمی دانم این لباسها چیست که اینها می پوشند. داشت با عیال و اولادش سلام و علیک می کرد، گفتم: سلام. چه نسبتی با مشیرخان داری؟

اصلاً توجه نکرد. سولماز با سرعتی که از هر ذی وجودی بعید می نمود با پدرش حرف زد. قیافه ی مبهوت آن مرد مرا به خنده انداخت. اطرافش را ابلهانه نگاه کرد. بعد از زنش پرسید: این حالش خوب است؟

زنش مستأصل دستهایش را باز کرد ولی چیزی نگفت.

سولماز گونه های پدرش را بوسید و گفت: من از توی شجره نامه ی شما چیزهایی فهمیده ام که حدسش را هم نمی زنید.

ولی پدرش فقط صورتش را خاراند و در حالی که به عینه مثل دائی جان سرش را تکان می داد، گفت: من می خواهم بروم حمام. تو هم یک کم استراحت کن تا برگردم و سوقاتی ات را بدهم.

 

چند روز است که این مادر و دختر سعی می کنند مرا برای مرد خانه توجیه کنند، اما نمی شود. یک جای کار عیب دارد. وقتی به من نگاه می کند، توی خیال خودش را می بیند نه شکل و قیافه ی مرا.

از سولماز پرسیدم پدرت چکار می کند؟

گفت: شغلش؟ مهندس است. خانه های بزرگ می سازد.

گفتم: به قیافه اش نمی خورد که اهل آب و گل باشد.

خندید و گفت: نه کار او در حد نقشه و نظارت است. آن هم اغلب دیگران انجام می دهند.

+: پس آنها مهندسند نه او.

_: خب ببینید... او درس خوانده. می داند چطور می تواند ده تا خانه روی هم بسازد و خراب نشوند! دستور کار را می دهند و آنها می سازند. این روزها خانه ساختن خیلی با قدیم فرق کرده. راستی مادرجان میائین یک روز برویم و یک خانه ی خیلی قدیمی را ببینیم؟ البته الان خانه نیست، موزه است.

گفتم من از که از حرفهای توی چیزی نمی فهمم ولی برویم. راستی آنجا هم دست به آب جفت اتاقهایشان است؟

سولماز به صدای بلند خندید. پدرش با وحشت نگاهش کرد. گفتم چرا خوف کردی؟ ما باهم زیاد اختلاط می کنیم.

دیدم که عینکش را برداشت. کاغذی که به دستش بود را زمین گذاشت و به طرف ما آمد و با احتیاط پرسید: سولماز این صدا از دهان تو بود؟

سولماز به طرف من اشاره کرد و گفت: نه. مادربزرگ بودند. پدر شما را به خدا نگاه کنید. دقت کنید. شاید ببینیدشان. دستتان را به من بدهید.

دست پدرش را روی صورت من گذاشت. من توی چشمهای او نگاه کردم. آخر او نوه ی من بود. محرم بود. دقیق نگاهش کردم. ناگهان روی زمین نشست. دستهایش را روی زانوهایم گذاشت و سرش را روی آنها و شروع به گریه کرد. الله اکبر! این را دیگر چکار کنم؟

سولماز با گریه گفت: بابا بابا گریه نکنید. این مادربزرگ است.

گفت می دانم. و همچنان می گریست.

مادر سولماز هم با چشمهای گریان ایستاده بود. نگاهش کردم. اشاره کرد که بعداً توضیح می دهد.

بعد لیوان آبی برای شوهرش آورد. سرش را نوازش کردم و رویش را بوسیدم و آنقدر برایش آرام آرام حرف زدم تا حالش بهتر شد. بعد نهار آوردند و خوردند. من هم امتحانی کردم. از این همه چیزهای رنگارنگی که به آنها سالاد می گویند سردرنمی آورم ولی قشنگند.

پدر سولماز (که اسمش شاهرخ است) بعد از نهار خسته بود. انگار از سفر قندهار برگشته باشد. گونه ی مرا بوسید و رفت که کمی بخوابد.

شیرین مادر سولماز آمد روبروی من نشست و گفت: از رفتار شاهرخ تعجب کردید، حق دارید. میدانید طفلک وقتی که خیلی کوچک بود مادرش را از دست داد. و با خواهر بزرگش و خاله هایش بزرگ شده. من همیشه می دانستم چقدر کمبود مادرش را حس می کند. امروز او حسابی عقده ی سالیان سال را خالی کرد. چقدر خوشحالم که شما اینجائین، خیلی!

سه تایی همدیگر را بغل کردیم تا بیشتر از باهم بودن لذت ببریم.

 

قرار است امروز به آن خانه ی بزرگ برویم. پناه برخدا. سولماز می گوید بلیط خریده.

می پرسم: چی خریدی؟

می گوید برای تماشای آن خانه باید پول داد و اجازه ی ورود گرفت.

خدایا به همه مان رحم کن! کدام بیچاره پول داده خانه ساخته، حالا که از دنیا رفته، کسان دیگر پول می گیرند که خانه اش را نشان مردم بدهند.

پدر و مادر سولماز و من سوار شدیم و به طرف آن خانه حرکت کردیم. جایی که پیاده شدیم مثل کالکسه خانه بود و ما از آنجا مبلغی راه رفتیم تا به دری رسیدیم که کمی شباهت به در خانه می داد. ولی کاغذهایی را قاب گرفته و به در و دیوار آویزان کرده بودند.

پرسیدم اینها چی هستند؟

سولماز گفت تاریخ بنا. بنّای آن و بعضی از صاحبان آن.

مردی آنجا پشت میزی بود و به خاطر اجناس مختلفی که جلویش بود، تقریباً پنهان از نظر بود. سولماز با او حرف زد و او با کمال بی اعتنایی، کلامی گفت و رقعه ای به دست او داد و فوراً به کارش برگشت.

پرسیدم آیا او منتظر کس مهمی است؟

از در که خارج شدیم و به صحن حیاط رسیدیم، سولماز انگشتهایش را بالا آورد و گفت: یک! مادرجان او که نمی داند که چه خانم باحشمتی الان از جلویش رد شده، دو! هرروز صدنفر مثل من به اینجا می آیند، او هم کار زیادی دارد؛ نمی تواند که با همه چای نبات بخورد و خوش و بش کند!! ولی اگر شما را می دید چی میشد!! ولی آسایش شما قطع میشد.

حیاط یک چشم انداز عالی و دلنواز بود. چمن های قشنگی که مسلماً در قدیم اینجور نبودند، ولی درختهای کاج و سرو و شمشادهای هرس کرده، حتماً خاطرات طولانی ای از صاحبخانه ها داشتند.

از باغچه ها که رد شدیم و به فرش انداز جلوی عمارت رسیدیم. حوضی به غایت نظیف و بزرگ جلوی پله ها بود. پله هایی سفید با لبه های گرد و گلدانهایی که از پائین تا بالا دو طرف را مثل تارمی گرفته بودند.

چیزی مرا مشغول به فکر می کرد. قیل و قال اطرافیان را دیگر نمی شنیدم. دفعتاً احساس کردم که یک بچه ی ده ساله ام. از پله ها بالا رفتم و وارد ارسی سه دری شدم. خان بابا به پشتی لم داده بودند و قلیانی میل می کردند. کنیزک سیاهشان که اسمش یادم نمی آمد، داشت انگشتان پایشان را که همیشه درد می کرد با روغن بنفشه می مالید. مرا که دیدند، نی پیچ را از لب برداشتند و خندیدند: باباجان کجا بودی؟ مادرت داشت صدایت می زد.

خودم را در پوستین خان بابا جا دادم و گفتم: قایمم کنید. می خواهند به من روغن کرچک بدهند.

خان بابا مرا پنهان کردند و به قلیان ادامه دادند.

صدای مادرم را شنیدم: حوری، حوری...

و بعد ناگهان دیدم سولماز می گوید: مادربزرگ مادربزرگ نروید. اگر بروید من دق می کنم.

دیدم روی ایوان هستیم. با شاهرخ و شیرین و سولماز. سولماز نفس بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر. پررنگ تر شدید. داشتید محو می شدید. کجا بودید؟

نگاهی به سه دری کردم. به دیوار تصاویر قدیمی آویزان کرده بودند که معلوم نبود کی بوده اند. نه خان بابایی، نه کنیزکی، نه مادرم...

همه را برای بچه ها گفتم. سولماز گفت: چه جالب! دِژاوو!! پس اینجا هم مال اجداد خودمانست!

+: بله. خان بابا پدر خانم جان من بودند. در این خانه به روی صد نفر بسته میشد.

سولماز پرسید: یعنی چی؟

+: اهل خانه، با خدمه که توی زیرزمین و عمارت پشت سکنی داشتند. با این جمعیت خان بابا هیچ وقت سرشان خلوت نبود. ولی در واقع اگر هم بود خسته می شدند و احوال همه را می پرسیدند.

تمام عمارت را گشتیم. به غایت نظیف و پاکیزه و مرمت شده. ولی مثل یک جنازه ی مومیایی بود. آن روحی که ما می خواستیم در آن نبود. در راه پله ای که به پشت بام می رفت، ایستادم. صدایی بود. گوش دادم. بچه ی کوچکی به نجوا مرا می خواند: حوری، حوری...

پله را بالا رفتم. صورت خندان پسرکی که کلاه به سر داشت، از بالا به من نگاه می کرد. گفتم آخان آنجا چکار می کنی؟ یک وقت می افتی!

گفت نمی افتم. تو بیا بالا... دستم را بگیر. خانم جانم این را دادند که به تو بدهم.

دستش را گرفتم. نرم و کوچک در همان سنی بود که از دستش داده بودیم.

گفت برویم پیش آقاجان؟

گفتم بله با تو می آیم.

از بالا دستم را برای سولماز و والدینش حرکت دادم و گفتم مجوز منست. باید بروم. راستی سولماز در جعبه ات عکس آخان را داری برادر کوچک من؟

 

تمام شد

2/2/91

خاطرات علیا مخدره (1)

سلام دوستام

اینم از قسمت اول قصه ی خاله جان. اونقدری که فکر می کردم کوتاه نبود. یه قسمت دیگه هم داره که انشاالله تا سه شنبه برسم تایپش کنم. امیدوارم لذت ببرین


خاطرات علیا مخدره

 

با آقاجانم داشتیم درباره ی بچه هایم صحبت می کردیم، ایشان فرمودند: چه بسر این جوانها آمده؟ دخترک عوض این که به فکر خانه و شوهر و بچه باشد، دائم سرش توی کتاب است و یا با یک جعبه ای که چراغ دارد بازی می کند.

من هم دیده بودم، ولی به فکرم نرسیده بود که از موضوع سر در بیاورم. خدمت ایشان عرض کردم: کاش میشد بروم احوالی بپرسم.

گفتند جدیداً شنیده اند که می شود رفت و آمد کرد اما باید مجوز باشد. خواهش کردم که مجوزی برایم بگیرند اگر زحمتی نباشد. آقاجان خندیدند و گفتند: اینجا که دنیای قبلی نیست. هرچه که بخواهی فوری فراهم می شود.

خانم جان هم گفتند: مادرجان برو احوالی بپرس، خیالت راحت می شود و اگر میسر شد ما هم میاییم بعد از عید.

از میرزاایوب هم استمزاجی کردم، مخالفتی نداشت. این بود که امروز صبح آمد و مجوز را که نشان دادم، فوراً خودم را در این اتاق یافتم. همه چیز اینجا هست. اول دوار سر گرفتم بعد کمی یخ کردم و هنوز روی کرسی جابجا نشده بودم که دخترکی وارد شد. مقنعه ی کوچکی سرش بود که فوراً آن را کنده و به کناری افکند. پیراهن تنگ بدرنگی را هم از تنش بیرون آورد و با یک زیر جامه و شلوار که به نظر می آمد کهنه و مال چند سال پیشش بود آمد وسط اتاق و ناگهان با دیدن من که داشتم مچ دستهایم را می مالیدم تا گرم شوند، جیغی کشید و عقب عقب تا در اتاق رفت و مثل فرنگی ها چند بار گفت: مامان مامان..

بعد زن میانه بالایی که شبیه خانم جانم بود، در را باز کرد و گفت: چرا داد می زنی؟

دخترک با انگشت به من اشاره کرد و ناگهان زن هم شروع به فریاد کشیدن کرد. من سعی کردم آرامشان کنم ولی انگار بی فایده بود. دو تایی مثل این که جن دیده باشند با دهان باز به من نگاه می کردند. اگر آقاجانم بودند حتماً می فرستادند دنبال میرزا نجیب که عزیمه شان کند.

من سعی کردم حرف بزنم. گفتم: عزیز مادر تو نتیجه ی پسری من هستی یا دختری؟ می دانی من حوریه بانو هستم، دختر کاتب الدوله، عیال میرزا ایوب لواسانی. دلم برای نوه نتیجه هایم پر میزد. آقاجانم پادرمیانی کردند تا توانستم به اینجا بیایم. اگر از من می ترسید بروم. ولی خوف مکنید. من دلتنگ شما بودم. به دیدن آمده ام.

دخترک کم کم آرام شد و یک قدم پیش آمد. مادرش هراسان از پشت او را گرفت. دختر گفت: نترس مامان. من عکس این خانم را در جعبه شمشاد مامان بزرگ دیدم. خیلی قشنگ بود. آوردم اینجا و بزرگش کردم. شاید این یک ارتباط بود.

بعد به طرف میزی رفت که رویش یک جعبه نورانی بود. شاید همان که آقاجان دیده بودند. با انگشت به آن زد و من ناگهان خودم را دیدم چند سال جوانتر، روی ایوان خانه ی لواسان با چارقد توری که عموجان معین الدوله برایم آورده بودند.

از خوشحالی فریادی زدم و دستهایم را بهم زدم. زن میانه بالا نزدیک بود قالب تهی کند، ولی دخترک برگشت و خندید. معاینه شمس الضحی بود ولی در قالب مقبول تری که به خانواده ی خودمان می کشید!

از زن پرسیدم که شمس الضحی را می شناسد؟ با لکنت زبان گفت: این... این اسم مادربزرگ پدرم بود به نظرم!

عجب اولادی ما داریم! حتی اسامی بزرگترهایشان را هم نمی دانند!

دخترک دوباره به جعبه انگشت زد. ناگهان عکسی دیگر آمد. پرسید اینها را می شناسید؟ و با مکثی عجیب ادامه داد: مادربزرگ؟

کمی به من نزدیک شد و با احتیاط سعی کرد کنار من بنشیند. مادرش فریاد زد: سولماز!

من از دختر پرسیدم: اسم تو را از کجا پیدا کردند؟

جواب داد: از توی شجره نامه.

و دوباره به عکس نگاه کرد. من به عکس اشاره کردم و به دختری که پایین پای من روی زمین کنار حوض نشسته بود. گفتم این سولماز است، دختر من.

دخترک از خوشحالی دستهایش را بهم زد و گفت: پس شما مامانِ مامانِ مامانِ مامانِ من هستید!

و ناگهان دستهایش را در گردن من حلقه کرد و مرا بوسید. بعد گفت: مامان بیا مادربزرگ حتی کمی هم جسم دارد. من او را حس می کنم.

مادرش که حالا می دانستم نتیجه ی دختری منست، آمد و جلوی پاهای من نشست و با احتیاط دستش را روی زانوی من گذاشت و گفت: آه من هم حس می کنم. هرچند که کاملاً شفاف هستند.

هر دویشان را در آغوش گرفتم و نوازش کردم. دلم برای دخترها و نوه های قبلی ام تنگ شد. کاش برای همه مجوز گرفته بودند.

هوا کمی گرم بود و ما به هیجان آمده بودیم. از سولماز پرسیدم آیا کسی را دارند بفرستند ببیند حمام مناسب رفتن ما هست یا نه؟

با حیرت گفت: کسی را بفرستم؟ حمام که همین جاست.

بلند شد و رفت دری را که کنار اتاق بود گشود. چیزی بسیار کوچکتر از آن چه که لازم می بود، در منتهای نظافت، بدون خزینه و گرمخانه و سربینه. همینطورمی بایست داخل شویم و شستشو کنیم.

گفتم کاش منیژه باجی بود و سر و تن ما را می شست.

سولماز با خنده گفت: من که هستم. میایم کمک می دهم.

گفتم نور چشمم، هرکاری در شأن کسی است، تو را چه به دلاکی؟

وقتی گفت همیشه خودش، خودش را به حمام می برد، هم حیرت کردم هم خنده ام گرفت.

گفتم تو می توانی پشتت را بشویی؟!

گفت: ای...

نفهمیدم مقصودش چه بود. خسته بودم. می خواستم بخوابم...

در ارسی بزرگ خانه اشیایی دیدم که کم و بیش برایم آشنا بود. اما بیشتر وسایل بسیار عجیب هستند. هروقت آب خنک بخواهید نه کوزه است و نه زیرزمینی. فقط یک اشکاف بزرگ سفید دارند که آب در آن خنک می شود و میوه جات هم خنک می شوند و هم سالم می مانند.

اگر در زمان ما همچه وسایلی بود، میوه های باغ خیلی خوشمزه تر می شدند. اما اینها باغ ندارند و میوه را از دکانهایی می خرند و چقدر هم گران! برای یک خربوزه آنقدر پول می دهند که میشد با آن سفر مکه رفت و برگشت و سوقاتی آورد!

عصر دلگیری بود. خیال کردم برویم در حیاط خانه تفرجی بکنیم. شربتی... انگوری... آجیلی و حتی آشی ببریم و روی تخت بنشینیم.

سولماز با خجالت گفت حیاطی جز پارکینگ زیر خانه ندارند. اگر دوست داریم باهم برویم پارک؟

ناچاراً قبول کردم و گفتم اگر راه دور است کالسکه را حاضر کنند.

قبول کرد ولی گفت: مادربزرگ کالسکه ها آنقدر تغییر کرده اند که شما حتماً نمی شناسیدشان، الان می رویم.

باهم از اتاق بیرون رفتیم و در اتاقک آینه داری وارد شدیم و در بسته شد. من فریاد زدم: اینجا کجاست؟ کی در را بست؟ نکند خانه ی شما روح دارد؟

سولماز آنقدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: البته که دارد! شما!

در اتاقک باز شد و من دیدم خانه ناپدید شده و در عوض یک حیاط خشک و بی رنگ و گل و زیبایی آنجاست. سولماز مرا به طرف یک دستگاه عجیب برد و درش را باز کرد و مرا سوار نمود و در را بست و خودش از در دیگر وارد شد و پشت یک دایره قرار گرفت.

گفتم مادر این همان کالسکه است؟ کی قرار است ما را ببرد؟

زیر لب و انگار که تنهاست گفت: من می برم. وحشت نکنید. اینجا نمی توانم بلند و راحت حرف بزنم.

گفتم: خدا مرگم دهد! آقاجانم اگر می دانستند نوه شان سورچی می شود چه حالی می شدند! حالا همه مردم ترا می بینند.

سولماز خندید و گفت: می بینند ولی اهمیت نمی دهند. چیز غیر عادی ای نیست. چه جالب! مادربزرگ اگر مردم مرا ببینند فکر می کنند دارم با هندزفری حرف می زنم. ببخشید که رویم را به طرف شما نمی کنم. آخه کسی شما را نمی بیند، فکر می کنند دارم با خودم حرف می زنم.

اگر می توانستم چشمانم را باز کنم حتماً مناظر عجیبه ی زیادی می دیدم. ولی از شدت وحشت تقریباً همه ی راه چشمهایم را بستم و خودم را به پشتی صندلی چسباندم. هرچند که ظاهراً به هیچ جا نمی چسبم.

سولماز غربیلک کالسکه اش را تکان می داد و می چرخاند و ما به جلو می رفتیم. آنقدر جمعیت بود که از عزاداری تکیه سردار هم بیشتر می نمود. بالاخره ایستادیم و صدای کالسکه که سولماز به آن می گفت ماشین، تمام شد. پیاده شدیم و به آرامی به طوریکه با هیچ کس و هیچ چیز برخورد نکنیم از در پارک به داخل رفتیم. اینجا مثل باغ است ولی چیزهایی در آن است که در هیچ باغی ندیده بودم. بچه ها با چیزهایی بازی می کردند که نفس در سینه ی من حبس میشد. دکه های رنگانگی چیزهایی می فروختند. من هرچه می خواستم به سولماز می گفتم و او برایم برمی داشت. یک بار که خودم یک عروسک عجیب پشمالو را برداشتم، سولماز با عجله دستش را به آن زد که زن فروشنده سکته نکند که عروسک خودش بلند شده است. عجیب است که کسی مرا نمی بیند. هم برایم حیرت انگیز است هم آزاردهنده. ده بار می خواستم از مردم سؤالاتی بپرسم، نمی فهمیدند و سولماز بدون این که به طرف من نگاه کند، می گفت: خدا رو شکر که نشنید! مادربزرگ بدبخت بیچاره سرش را های لایت کرده.

+: چکار کرده؟

_: رنگ کرده. یک جور رنگ.

+: این یک جور نبود. چند جور بود!

_: حالا اگر بخواهند سرشان را ده رنگ هم بزنند، می زنند.

+: خیال می کنند وجیهه هم می شوند؟!

_: البته! فقط وجاهت به طرز حیرت انگیزی تغییر مسیر داده است.

 

یک چیز خوردنی خوشمزه که به چوبی بسته بودند، دستم داد. فقط خیلی سرد بود و در آن هوای گرم مثل میوه ی بهشتی می نمود. اما مرتب جلوی من را می گرفت که مردم آن را نبینند.

گفتم مادر بگذار ببینند. هرچند که ما عادت نداشتیم جلوی رعایا چیزی بخوریم. ولی تو که داری می خوری.

سولماز گفت: آخه مادرجون مردم ببیند بستنی تو هوا دارد حرکت می کند و تمام می شود، می ترسم سکته کنند.

زیر درختی روی صندلی چوبی ناراحتی نشستیم. سولماز طوری نشست که کسی نتواند کنارش بنشیند. کتابی هم روی پای من روی کیفش گذاشت. با وجود این یک نفر با وحشت نگاهی به کتاب کرد و گفت: روی هواست؟!

سولماز دستش را بیرون آورد و گفت: به اضافه دست من.

مدتی که مردم را تماشا می کردم، حیرت زده به تغییرهای زیادی که در رفتار و لباس و ظاهر و حتی باطن مردم پیش آمده بود فکر می کردم. تغییراتی در عرض صدوپنجاه... دویست سال.

سولماز پرسید: مادربزرگ شما شهر فرنگ داشتید؟

ما نداشتیم. نمی دانستم چیست. گفت می خواهم شما را یک جایی ببرم که برایتان هم قصه می گوید و هم تمام قصه اش را نمایش می دهد.

+: یعنی چه؟

_: یعنی نشانتان می دهد.

آه که چقدر دلم می خواست قصه هایی که شنیده بود و تصور کرده بودم را به چشم ببینم. مخصوصاً حرفهای دائیجان را از فرنگ و جاهایی که دیده بودند.

سولماز گفت: الان اینجا می توانید اینطور چیزها ببینید. ولی نمی دانم حرفهای دائیجانتان را بتوانیم یک جایی پیدا کنیم یا نه؟

فکر کردم دیوانه شده. مگر حرفی که دویست سال پیش زده شده را می توان پیدا کرد؟ ظاهراً هیچ چیز غیرممکن نیست.

قدری توی باغ قدم زدیم تا به ماشین رسیدیم. سوار شدیم. این دفعه سعی کردم چشمهایم را کمی باز نگه دارم. دیدم داریم عقب عقب می رویم. نفسم حبس شد. ولی سولماز با راحتی داشت پشت سرش را نگاه می کرد و بالاخره ما را چرخاند و وارد راهی شدیم که خیلی سربالا بود، ولی بی هیچ سنگلاخی و رفتیم بالا و رسیدیم به راههای دیگر. دیگر حوصله ام بسر رسید و دوباره چشمهایم را بستم. طاقت دنیای به این بزرگی و شلوغی را ندارم. به یاد کوچه باغهای طرشت و هوا و صفای آنجا افتادم و خود را سرگرم کردم. جایی ایستادیم. بوهای غریبه به مشامم می خورد. سولماز گفت مال ماشینهاست.

با غریبه ای حرف می زد؛ عاقبت برگشت و چیزی به دستش بود که من نفهمیدم چیست. بهرجان کندنی به خانه رسیدیم. دوباره با اتاقک آینه خانه به اتاقمان رسیدیم. چقدر حیف که اینها از آن باغچه ها و باغها ندارند. آدم دلش می گیرد.

دوباره جعبه اش را روشن کرد و با انگشت به آن زد، تا ناگهان من عمارتی آشنا دیدم و اشخاصی که در آن رفت و آمد می کردند، مثل تخته حوضی و شاه وزیر بازی! نمی دانم چرا به نظرم درست نمی آمد! حرف زدنها جور دیگر، لباسها شبیه همان مال ما بود. ولی انگار راحت نبودند. گفتم مادر اینها از فرنگ آمده اند؟

سولماز پرسید: چرا؟

گفتم: به نظر می رسد سر جایشان نیستند. انگار دارند ادا در میاورند.

خندید و گفت: آره ادا در میاورند و چقدر هم از خودشان می آیند! بخیالشان خیلی خوب ادا در میاورند!

گفتم ادا، اداست، چه خوب و چه بدش.

سولماز دست به گردنم انداخت و مرا بوسید. چقدر دوستش دارم. اگر میرزا ایوب اینجا بود چی میشد...

 

 

 

چند روز گذشته نمی دانم. بس که همه اتفاقات عجیبند. امروز گفتند به عروسی دعوت دارند. پرسیدم آیا رقعه ای هم برای ما آورده اند یا نه؟

سولماز از خنده غش کرد و بعد غفلتاً جدی شد و پرسید: می آئید؟

گفتم چرا نیایم؟ مگر از اقوام نیستند؟

گفت شاید. می دانم که نسبتی با ما دارند. ولی دقیقاً نه. حالا بیائید برویم.

مادرش با خوف و وحشت نگاهمان می کرد. چقدر شباهت ضحی می دهد. سولماز گفت: مامان نترس. کسی که مامان بزرگ را نمی بیند. فقط ممکنه بنشینند روی پایش. راستی مامان بزرگ دردتان می آید؟

هرچند فکر کردم یادم نیامد که چطور دردم می آمده.

گفتم نور دیده من که لباس مهمانی ندارم. خندید و گفت خدا را شکر که مثل خانمها ی همین حالا فکر می کنید! بعد رفت ویک پارچه تور فرنگی آورد و گفت دوست دارید اینرا سرتان بیاندازید؟ مال عروسی مامانه. اگر چه استقامت چادرقد خودم را نداشت ولی ما که نمیخواستیم دندان اسب پیشکشی را بشماریم. آنرا روی سرم انداختم. گفتم سوزن برای زیر گلویم می خواهم. یک چیز قشنگی آورد و گقت مال باباست، بهش می گوییم سنجاق کراوات.

یا چیزی شبیه به این گفت.

پدرش مسافرت است. هنوز ندیدمش ولی عکسهای خوبی ازش دیده ام. شباهت پسر کوچکم می دهد.

سه نفری رفتیم به عروسی. نه دایه ای، نه بقچه داری، نه سورچی، همینطور مثل یتیمهای بی کس و کار سوار شدیم و رفتیم. من عقب نشستم. بچه ها خجالت می کشیدند، اما برای این که کسی نفهمد لازم بود.

سولماز دستی به سروروی من هم کشیده بود. با آن چارقد تور معاینه ملکه ی زمان شده بودم. افسوس که میرزا ایوب نبود.

راز نگاه (پایان)

سلام سلامممم



اینم یه نیمچه پست جهت تکمیل پست قبلی و در واقع جمع و جور کردن قصه. یکی دو هفته میرم مرخصی ولی نگران نباشین. شنبه اینجا به روز خواهد شد انشاالله، با قصه ی خاله ی عزیزم (بالاخره معلوم بشه من به کی رفتم دیگه!) یه قصه ی کوتاه تخیلی از زبان بانویی که از دویست سال پیش به دنیای مدرن امده. خیلی بانمکه. پیشنهاد می کنم حتما بخونین. منم برم سوژه هامو بررسی کنم ببینم الهام جان کدوم یکی رو هل میده جلو! می دونین که رأی، رأی ایشونه!!!


ثنا بی حال به پشتی صندلی تکیه داد و نالید: اصلاً نمی فهمم.

حامی با تردید پرسید: ببینم... تو ناراحتی؟

ثنا به تندی نگاهش کرد و گفت: ناراحت؟ نه ناراحت نیستم. گیج شدم. نمی فهمم.

_: چی رو نمی فهمی؟

_: نمی دونم. کاش میشد برم کنار دریا...

_: الان برو بخواب. طلوع صبح می برمت.

_: واقعاً؟

_: به نظر میاد دارم شوخی می کنم؟

_: ممنونم.

_: خواهش می کنم. پاشو خواب نمونی.

_: تو اگه خوابت میاد برو. من فکر نمی کنم امشب بتونم بخوابم.

_: پس حرف می زنیم.

_: باشه. بگو...

حامی به پشتی صندلیش تکیه داد. دستهایش را روی میز بهم گره زد و گفت: همونطور که گفتم بعد از درسم برمی گردم اینجا. کارم اینجاست و یه آپارتمانم دارم که اگه خدا بخواد سر عقد به نامت می کنم.

ثنا خیلی نمی شنید که او چه می گوید. به دستهای بزرگش خیره شده بود و فکر می کرد چقدر خوب است که از حمایت صاحب این دستها برخوردار است. حامی با آرامش شرایطش را شرح می داد و ثنا همانطور به دستهایش نگاه می کرد. تا این که حامی پرسید: ثنا می شنوی چی دارم میگم؟

ثنا با کمی دست پاچگی نگاهش را از دستهایش برگرفت و گفت: آ ... آره می شنوم. داشتی درباره ی کارت حرف می زدی.

بعد با حالتی پوزش خواهانه دستش را روی دستهای حامی گذاشت. حامی تبسمی کرد و هر دو دست او را بین دستهایش گرفت و گفت: چرا می ترسی؟ بازخواستت که نکردم!

ثنا لبخندی زد و بعد بغض کرد. خودش هم نفهمید چرا ناگهان اشکهایش جاری شدند. سرش را روی دستهای خودش و حامی گذاشت و اجازه داد اشکهایش بی صدا بریزند. حامی یکی از دستهایش را آزاد کرد و کمی صورت او را بالا گرفت. با نگرانی پرسید: چی شد؟

ثنا با بغض گفت: نمی دونم.

_: من حرف بدی زدم؟!

_: نه من اصلاً نمی شنیدم تو چی میگی.

_: به چی فکر می کردی؟

_: به این که چقدر دستاتو دوست دارم.

حامی آهی از سر آسودگی کشید و پرسید: حالا این گریه کردن داره؟

_: هنوز باورم نمیشه.

_: جفت دستای من مال تو. حالا میشه درباره ی آینده صحبت کنیم؟

_: کلی وقت داریم که حرف بزنیم.

_: می خوای بری بخوابی؟

_: نه.

_: پس حرف می زنیم. خب حالا تو بگو. برنامت چیه؟

ثنا که گریه کردن را فراموش کرده بود، با بی حوصلگی گفت: من برنامه ای ندارم.

_: ثنا خواهش می کنم. من به حاجی قول دادم. باید حرفامونو بزنیم. تو بعد از درست می خوای چکار کنی؟

_: خب لابد برم سر کار.

دست حامی را محکم فشرد. حامی لبخندی زد و گفت: بسیار خب. ولی باید درباره ی محیط کارتم باهم صحبت کنیم. نگران نباش. زیاد سخت نمی گیرم.

_: نگران نیستم. خودم با محیطی که توش احساس امنیت نکنم مشکل دارم. خیالت راحت. به این راحتی انتخاب نمی کنم.

.

.

.

.

.

تا خود صبح حرف زدند. هربار که ثنا حوصله اش از بحث جدی سر می رفت و به شوخی می زد، حامی با صبوری گوش میداد و باز به حالت رسمی برمی گشت. حتی وقتی با ماشین تا کنار دریا رفتند و طلوع را تماشا کردند، هنوز حامی داشت شرایط مختلفی که ممکن بود باعث بحثهای زندگی مشترک بشود را مطرح و حل می کرد. ثنا همانطور که غرق شگفتی زیبایی طلوع خورشید از ورای آبها بود، بی حوصله پرسید: حامی نمی خوای تمومش کنی؟ تا سی سال آینده رو شرح دادی. دیگه هیچ نکته ی نگفته ای نمونده.

حامی بالاخره به شوخی گرفت و پرسید: به نظرت سی امین سالگرد ازدواجمونو جشن خانوادگی بگیریم یا یه مهمونی دوستانه ی بزرگ؟!

ثنا پوزخندی زد. سرش را روی شانه ی حامی گذاشت و گفت: به نظرم مردم فکر کنن چقدر اینا خودشیفته ان هی واسه خودشون جشن می گیرن و نوشابه باز می کنن.

حامی او را به خود فشرد و گفت: چرا که نه؟! شایدم یه سفر دو نفره ی عالی بریم. هوم؟

_: آره سفر بهتره. مهمونی رو بعدش می دیم. ظرفاشم تو میشوری.

حامی بوسه ی نرمی روی موهای او گذاشت و گفت: گفتم که ماشین ظرفشویی می خرم.

_: خب خودت بذار تو ماشین.

_: به نظرت سی سال دیگه ماشین ظرفشوییا چه شکلین؟

_: به نظرت سی سال دیگه من زنده ام؟

_: اه نفوس بد نزن! البته که زنده ای! شاید ظرفا رو بدیم ربات بذاره تو ماشین.

_: باید برام یه ربات آخرین سیستم بخری. گردگیری و جارو هم بکنه.

_: باشه...

 

 

تمام شد.

شاذّه

21 /1 / 1391

راز نگاه (14)

سلام به روی ماه دوستام
ساعت ده دقیقه به ده شبه و من از شرمندگی نمی دونم چه جوری به مانیتور نگاه کنم! خیلی تکراریه اگه بگم خیییییییییلی کار دارم و فردا شبم مهمون دارم؟! خب نمیگم. یه پست پنج صفحه ای داریم و اگه من دستم به الهام بانو برسه، تکه بزرگش گوششه!

دو روز گذشت. برخورد خانواده ی مرضیه با ثنا و سهیل خیلی خوب و راحت بود. البته همه غمگین و عزادار بودند، اما هیچکس برخورد بدی با آنها نکرد. ثنا سعی می کرد در همه حال به مرضیه کمک کند. سهیل هم با سما سرگرم بود. با هادی و هاشم هم روابطش بهتر شده بود و دیگر مقابلشان جبهه نمی گرفت.

آن شب بعد از این که شام را با خانواده ی مرضیه در خانه ی پدرش خوردند، به خانه برگشتند. بچه ها با سروصدا برای خواب آماده می شدند و مرضیه هم مشغول رسیدگی به آنها بود. حامی داشت به اتاقش می رفت که ثنا جلو رفت و با زمزمه گفت: حامی؟

_: جانم؟

وقتی برگشت زبانش قفل شد. هنوز هم طاقت دریای نگاهش را نداشت. دلش می خواست بنشیند و زارزار گریه کند. به سختی نفس عمیقی کشید و گفت: درست نیست تو این موقعیت اینو بگم ولی... من باید برم.

حامی تبسمی کرد و گفت: تو که منو ترسوندی دختر! یعنی چی درست نیست تو این موقعیت اینو بگی؟ تا همینجا هم خیلی لطف کردی. اصلاً برنامت هم بیشتر از دو روز نبود. برای اولین پرواز بلیت می گیرم.

به دیوار تکیه داد و در حالی که متبسم نگاهش می کرد، افزود: هرچند برام سخته. هرچی پیشتر میره، سختتر میشه. من تا آخر هفته هستم. از همین حالا حاضرم به خاطر این چند روز ندیدنت زمین و زمان رو بهم بدوزم.

ثنا لبخندی زد. با ضعف کنار حامی به دیوار تکیه داد و در حالی که به سختی نگاهش را از او برمی گرفت، گفت: مامان راضی میشه. اگه راضی نبود منو باهات راهی نمی کرد.

_: کار و زندگی من قشمه.

ثنا با ناراحتی گفت: ولی من نمی تونم مامان رو ول کنم. بابا هم که نیست. سهیلم هنوز بچه اس.

_: چهار سال دیگه چی؟ ما فعلاً داریم اونجا درس می خونیم اگه خاطرت باشه.

ثنا خندید و پرسید: آخه الان وقت این حرفاس؟

_: نه واقعاً! برو بخواب. خسته ای. سر پا نگهت داشتم.

ثنا اخم کرد و رو گرداند. حامی خندید و پرسید: دیگه چیه؟

بابا وارد راهرو شد و پرسید: شماها چرا نمی خوابین؟

ثنا با بیحالی از دیوار جدا شد و گفت: داشتم می رفتم بخوابم. امدم بگم حامی برام بلیت بخره.

بابا با تعجب پرسید: به این زودی داری میری؟ هنوز کنار دریا هم نرفتی!

_: انشاالله سفر بعد. باید برم. هم دانشگاه دارم هم مامان تنهاست.

_: دفعه ی بعد زودتر بیا.

_: حتماً. مامان راضی باشه، چرا که نه...

بابا لبخندی زد و گفت: خونه ی خودته.

ثنا خندید. به آشپزخانه رفت. مرضیه مشغول مرتب کردن اطراف آشپزخانه بود. با دیدن او لبخندی زد و گفت: حسابی این دو روزی به زحمت افتادی.

_: نه بابا چه زحمتی؟ کاش میشد بیشتر بمونم. ولی باید برم.

_: محبت کردی که اومدی.

_: خواهش می کنم.

لیوانی آب خورد و خواست کمکی بدهد، اما مرضیه نگذاشت. حامی وارد آشپزخانه شد و دستگاه قهوه فرانسه را روشن کرد. مرضیه با اخم گفت: چه وقت قهوه خوردنه؟ خوابت نمی بره!

حامی با خونسردی گفت: من فقط وقتی عصبی باشم خواب نمی رم.

_: که اونم کم پیش میاد. بچه تو رو توپ تکون میده که میگی وقتی عصبی میشم؟

_: توپ قلقلی که نه... ولی بالاخره منم آدمم دیگه.

_: نه بابا!

از بالای فنجان نگاهی به ثنا که هنوز ایستاده بود، انداخت و گفت: یه آدم دلباخته.

_: اوهوی! مهمونه. چشماتو درویش کن! تازه خوبه خونه ی باباشه! هرچی از دهنت درمیاد میگی؟

_: مادر من تکلیف منو مشخص کن. آدم خونه ی باباش که مهمون نمیشه! خونه ی باباشه. منم که حرف بدی نزدم.

_: تو آدم بشو نیستی!

_: نه.

_: واسه حیوانات زن نمی گیرم. برو بگیر بخواب.

_: دهه مامان! می خوای ضایع کنی اقلاً بذار ثنا بره بعد!

مرضیه خندید و گفت: مگه تو از رو هم میری؟

حامی با چشمهای خندان الکی اخم کرد و گفت: بالاخره خوش ندارم بفهمه چه جونوری هستم!

ثنا غش غش خندید. بابا وارد آشپزخانه شد و پرسید: اینجا چه خبره؟ حامی چی شده که جونوری؟

مرضیه گفت: حاجی بفرما تحویل بگیر. خوبه خجالت نمی کشه. تو روی منِ عزادار وایساده خواستگاری می کنه.

حامی با تعجب پرسید: من خواستگاری کردم؟

_: پس چکار کردی؟ بذار کفن مامانم خشک بشه، چشم زنم برات می گیرم.

_: خانمت چی میگه حاجی؟

_: چی بگم؟ شما دو تا که بهم بیفتین دیگه معلوم نیست به چه زبونی صحبت می کنین.

جلو آمد. فنجان قهوه ی حامی را گرفت. جرعه ای نوشید و گفت: اَه این زهرماریا چیه تو می خوری؟

_: جسارته ها. ولی از آب حوضی که شما می خورین بهتره.

_: از اینا بخوری دختر بهت نمیدم ها!

حامی به سرعت فنجانش را توی ظرفشویی خالی کرد و پرسید: نخورم چی؟

بابا خندید و پرسید: حالا کی داره خواستگاری می کنه؟

بعد با محبت به ثنا که داشت از خجالت آب میشد نگاه کرد. بعد از چند لحظه گفت: روز قبل از این اتفاق با ثریا حرف زدم. راضی شده بود. تا حالا هم بیشتر نگرانیش این بود که تو رو چه جوری به خونوادش معرفی کنه. حالا که همه می شناسنت، مشکل اصلیش حل شده بود. میموند گرفت و گیر ته دلش که اونم تموم شده. اگه نشده بود محال بود راهیش کنه، اونم با تو... دیگه حالا می مونه نظر خود ثنا. بشینین باهم حرف بزنین. به قول معروف سنگاتونو وا بکنین تا ببینیم چی میشه.

حامی حیرت زده به پدر ثنا خیره شد. ماتش برده بود. مرضیه دستش را جلوی صورتش تکان داد و گفت: هی کجایی شاه داماد؟

حامی با تردید پرسید: مامان شنیدی؟

_: من قبلاً شنیده بودم.

_: پس چرا به من نگفتی؟

حاجی پیش آمد و گفت: فرصتش پیش نیومد...

_: حاجی من... حاجی...

به سختی نفس می کشید. بابا با ملایمت تبسم کرد و گفت: بشین.

صندلی آشپزخانه را برایش پس کشید. خودش هم نشست. با تبسم رو به ثنا کرد و گفت: تو هم بشین باباجون.

مکثی کرد تا ثنا و مرضیه بنشینند. بعد آرام شروع به صحبت کرد: یکی دو ماه باهم صحبت کنین. آشنا بشین. با عجله تصمیم نگیرین. همدیگه رو بشناسین. توقعاتتونو بهم بگین. زندگی مشترک الکی نیست. اشتباهی که من کردم گرون تموم شد...

حامی نفسی تازه کرد و سری به تایید تکان داد. حاجی ادامه داد: من برای ثنا پدری نکردم. حامی بهم قول بده اگه به توافق رسیدین، همسر و پشتیبان خوبی براش باشی.

_: بهتون قول میدم که همه ی سعیمو بکنم.

_: من به تو مثل چشمام اعتماد دارم. بزرگت کردم.

_: پدری کردین برام.

_: نقل این حرفا نیست. من کاری غیر از روال عادی زندگیم نکردم. هرچند زندگیم به خاطر اشتباهم غیرعادی بود. ولی حالا همه ی این حرفا گذشته. شما کاری نکنین که پشیمون بشین. با حوصله سنگاتونو وا بکنین. در مورد همه چی حرف بزنین. از چیزای درشت مثل مهریه و جای زندگی، تا ریز به ریز علایق و سلیقه هاتون.

حامی که اعتماد بنفسش را باز یافته بود و دوباره همان قیافه ی خونسرد جدی همیشگی را داشت، با آرامش گفت: در مورد محل زندگی که من بعد از درسم برمی گردم. مهریه هم درباره ی چیزی که ندارم، قول نمیدم. یه آپارتمان دارم همونو مهر می کنم.

بابا سری تکان داد و گفت: من حرفی ندارم. خودتون می دونین.

بعد دستهایش را روی میز گذاشت و در حالی که برمی خاست، گفت: فقط بازم میگم که عجله نکنین.

حامی گفت: چشم.

مرضیه هم برخاست. دستی روی شانه ی ثنا کشید، گونه اش را با محبت بوسید و به دنبال بابا از آشپزخانه خارج شد. حامی با نگاه بدرقه شان کرد. ثنا از خجالت داشت آب میشد. دلش می خواست اینقدر قدرت داشت که برخیزد و بگریزد؛ اما انگار به صندلی چسبیده بود. به سختی نفس می کشید و نمیتوانست حرکتی بکند.

حامی بالاخره نگاهش را از در برگرفت و به او نگاه کرد. نگاهش را تا روی میز سُر داد. دست برد و دست ثنا را که داشت لبه ی میز را می فشرد، آرام گرفت. ثنا به سرعت دستش را پس کشید.

حامی تبسمی کرد و گفت: آروم باش. چرا اینقدر بهم ریختی؟

ثنا عصبی گفت: نه که تو آروم بودی! داشتی پس میفتادی.

حامی کمی به جلو خم شد و آرنجهایش را روی میز گذاشت. با لبخند گفت: جا خوردم. خودمو برای مبارزه ی طولانیتری آماده کرده بودم.

ثنا پوزخندی زد و گفت: گمونم مامان از هیکلت ترسید.

حامی خندید و گفت: شاید... خب حالا چه حرف جدی ای بزنیم؟

_: نمی دونم. من که هنگ کردم. اصلاً نمی فهمم چی شد. مامان به خاطر این داستان سکته کرد؛ حالا رضایت داده؟

_: یه مجلس منو دیده خوشش اومده.

_: تو خوش اومدن داری آخه؟

_: دست شما درد نکنه.