سلام
از همه ی دوستان معذرت می خوام. قسمت حذف شده رو دوباره اضافه کردم. الانم اگه خدا بخواد میرم سراغ نوشتن و انشاالله شنبه قسمت بعدی رو می ذارم.
خیلی ممنونم که همیشه همراهم هستین 
سلام سلامممممم
خوبین خوشین خوابین بیدارین؟ اگه این الهام گذاشت من بخوابم! نه از وقتی که بی خبر زنگ تفریح می زنه و چند روز میره تعطیلات، نه از نصف شبی که ول نمی کنه بگیرم بخوابم! جبران هفته ی پیشم شد! حسابی طولانیه. امیدوارم لذت ببرین.
دوستان زیادی تقاضای عکس کرده بودن. کلی گشتم. گلنوش به نظرم شبیه سلنا گومزه. مخصوصاً این عکسش. البته سلنا رو بیست و چهار ساله فرض کنین.
رضا هم شبیه این عکس جود لا مثلاً... البته جود لا رو هم جوانتر و البته سبزه فرض کنین! بعد از ساعتها جستجو عکس مشابه تری پیدا نکردم. در حالی که قیافه ی هردوشون به نظرم معمولیه و خیلی خاص نیست. فقط دوست داشتنی و دلپذیرن.
خب بریم سراغ قصه:
سر جایم با بی قراری کمی جابجا می شوم. هنوز ده دقیقه نیست که اینجاییم، ولی حالم بد است. خیلی بد است. خواستگاری مهرداد چه ربطی به من داشت؟ دلش می خواست بابا به عنوان واسطه همراهش باشد، بسیار خب. حالا مامان هم قبول. دیگر حضور من به عنوان خواهرش چه صیغه ای بود؟ خودش زنگ زد و کلی اصرار کرد. رضا هم توی کامنتهایم نوشت شیدا داره پرپر می زنه که تو حتماً باشی. نیای دلش می شکنه. این دختره مثل تو الکی خوشه، به جای این که سایه تو با تیر بزنه، داره به مهرداد التماس می کنه که حتماً بیای.
خب حالا من اینجا هستم. غیر از شیدا همه از من بزرگتر هستند. شیدا هم که هنوز از توی اتاقش نیامده است. تقریباً مجلس بله بران است ولی خلوت و خانوادگی و البته رسمی. ده دوازده نفر از طرف ما و همین حدود یا کمی بیشتر هم از طرف آنها...
توی این پیراهن بلند آبی کمرنگ متمایل به مغز پسته ای، ناراحتم. درز پهلویش اذیت می کند. ولی تنها پیراهن مجلسی آستین بلند و یقه بسته ای است که دارم. موهایم را هم دادم گیتا حصیری ببافد که از زیر روسری بیرون نزند. چند تارش زیادی کشیده شده است و پوست سرم خیلی می سوزد. دلم می خواهد چنگ بیندازم توی موهایم و همه را باز کنم.
همه خیلی با آرامش و مؤدبانه صحبت می کنند. رضا در سکوت پذیرایی می کند. یاد اولین باری که جلویم شیرینی گرفت و آدرس وبلاگم را بهش دادم افتادم. تبسم بیجانی بر لبم می نشیند. جلویم خم می شود و در حالی که آب میوه تعارف می کند، به طنز می پرسد شما وبلاگ می نویسین؟
خنده ام می گیرد. در آن جوّ سنگین مثل نفس تازه ایست. با صدایی که می کوشم به گوش بقیه نرسد و در عین حال خنده ام را هم کنترل کنم، می گویم داشتم به همین فکر می کردم.
لبم را گاز می گیرم. میل شدیدی دارم بخندم. از ته دل...
صحبتهای بزرگترها را نمی شنوم؛ یعنی گوش نمی کنم. افشین کجایی؟ بدجوری حوصله ام سر رفته است. مجلس از این کسل کننده تر می شود؟ کاش عروس و داماد اینقدر لطف نداشتند که این مجلس بدون حضور من برایشان صفایش کم شود.
عمه با کمی طعنه، احتمالاً برای بار چندم صدایم می زند. نگاهش می کنم. مطمئن نیستم درست شنیده باشم. با تردید فکر می کنم با من بود؟
رویش به من است. گوشه چشمی به مامان می اندازم. چشم غره می رود که حواست کجاست؟
آخه برای چی باید حواسم را جمع کنم؟ مگر مجلس خواستگاری منست؟
دوباره به عمه نگاه می کنم. شوهر عمه با خنده می گوید گلنوش رفته گل بچینه.
همه می خندند. شوهر عمه توضیح می دهد آخه تا سه بار صداش نکنی جواب نمیده!
لبم را گاز می گیرم. عمه کمی اخم می کند. از این شوخی خوشش نیامده است. می گوید برو دنبال عروس.
بروم دنبال عروس؟ کجا؟ البته چیزی نمی گویم. یک لحظه فکر می کنم عروس آرایشگاه است و من باید بروم دنبالش. چرا من؟ مگر داماد نباید برود؟ تازه دوهزاری کجم می افتد که عروس توی اتاقش است و الان تازه آمده ایم خواستگاری... با تمام اینها چرا من؟
ولی همه منتظرند بروم. شاید چون از بقیه کوچکترم. از جا بلند می شوم و با تردید راه میفتم. دامنم به میز گیر می کند. برمی گردم و آزادش می کنم. یک شیرینی از توی بشقاب روی زمین می افتد. چهره در هم می کشم. لازم نیست به مامان نگاه کنم تا بدانم در چه حال است. شیرینی را سر جایش می گذارم. به جلوی پایم چشم می دوزم و از در بیرون می روم.
به هال که می رسم کلافه نگاهی به اطراف می اندازم. رضا دری را نشانم می دهد و می گوید اتاق شیدا اونجاست.
خودش به آشپزخانه می رود. در اتاقی که گفته است می ایستم. ضربه ای به در می زنم. جوابی نمی آید. شاید هم آمده و من نشنیده ام. در را باز می کنم و قدم تو می گذارم.
میگویم سلام شیداجون...
سعی می کنم لحنم مهربان و اغوا کننده باشد. مثل لحن عمه وقتی فکر می کرد من عروسش می شوم. اما صدایی که از دهانم درمی آید فقط می لرزد. نمی دانم چرا. یک قدم جلو می روم. اول از بو تشخیص می دهم اشتباه کرده ام، بوی ادوکلن و یک بوی خاص تند مثل بوی پیپ. بوی خوشایندیست ولی دخترانه نیست. شیدا هم اینجا نیست.
با تردید وسط اتاق می ایستم. صدای خندانی از پشت سرم می گوید این یکی رو نگفتم.
با عصبانیت به طرفش برمی گردم و در حالی که با تلاشی مذبوحانه سعی می کنم لرزش صدایم را بپوشانم می گویم چرا همینو گفتی. می خواستی سربسرم بذاری. آدم بشو نیستی.
سعی می کنم نفس بکشم. اما موفق نمی شوم. انگار راه ریه ام بسته است. نباید اشکهایم بریزند. نباید...
انگار می فهمد حالم خوب نیست. جلو می آید با کمی نگرانی می پرسد گلنوش حالت خوبه؟ چی شده؟ اسپریت همراته؟
انگار از توی آب بیرون آمدم. مثل یک غریق تازه به هوا رسیده، ناگهان نفس می کشم و به تندی می گویم البته که خوبم. اسپری می خوام چکار؟
البته در دل از این که اسپری را جلوی آینه جا گذاشته ام کمی نگران می شوم. حساب حساسیت به گلها را نکرده بودم. غیر از خانواده ی داماد، بقیه هم گل آورده اند و اتاق پذیرایی پر از گل است.
اخم می کند و می گوید نه خوب نیستی. از وقتی امدی تو خودتی. الانم من در بعدی رو نشون دادم، امدی اینجا، دو قورت و نیمتم باقیه.
شرمنده سر بزیر می اندازم. با بی حوصلگی می گوید بریم. بعداً حرف می زنیم. همه منتظرن.
توی درگاه می ایستم. مثلاً تعارف می کنم که جلوتر برود. بی حوصله اخم می کند و می گوید برو.
بیرون می آیم. دوباره به طرفش برمی گردم. در را پشت سرش می بندد و به در بعدی اشاره می کند.
_: اونجاست.
شیدا با مادرش بیرون می آید. چرا من باید می آمدم؟
زیر لب سلام می کنم. لبخند می زند و بعد از این که جوابم را می دهد با شادمانی می گوید خیلی خوشحالم که امدی. لطف کردی.
سعی می کنم لبخند بزنم. اما بیشتر شبیه دهن کجی می شود. جلو می آید. صورتم را با خوشرویی می بوسد و بازهم خوشامد می گوید. سعی می کنم به گرمی جوابش را بدهم، اما نمی دانم چقدر موفق هستم.
تعارف می کنند من جلو بروم. رد می کنم. عقب تر می ایستم. مادر و دختر وارد پذیرایی می شوند. رضا می پرسد چته آخه؟ تو نخندی؟ بعیده.
یک لحظه نگاهش می کنم. اما دارم وارد اتاق می شوم و نمی توانم جوابش را بدهم. جوابی هم ندارم. چی بگویم؟ حوصلم سر رفته، پوست سرم می سوزه و درز لباسم اذیت می کنه! مسخره نیست؟
از تصور این که اینها را گفته باشم و عکس العمل رضا پوزخندی می زنم. خودم را پشت شیدا قایم می کنم و تند می نشینم. رضا کنارم می نشیند و طوری که مثلاً حواسش به شیداست، سرش را عقب می برد و بدون این که نگاهم کند با لحنی که مثلاً خیلی دارد لطف می کند و حوصله به خرج می دهد، می پرسد چی شده؟
خودم را با پوست خیار توی بشقابم سرگرم می کنم و می گویم هیچی.
به جلو خم می شود و به تندی می گوید اذیت کنی میگم از این که مهرداد ولت کرده ناراحتی!
بدون این که نگاهش کنم با صدایی گرفته می گویم تو بیجا می کنی. می دونی که اینطوری نیست. اگه بود خودمو هلاک نمی کردم که اینا بهم برسن.
عکس العملی به توهینم نشان نمی دهد. شاید هم انتظارش را دارد. بالاخره تهمت زده است. حقش است. فقط با صدایی که رو به عصبانی شدن می رود، می غرد پس خودت بگو چته.
به پشتی تکیه می دهم. آهی می کشم. همه حواسشان به عروس و داماد است. از بین دندانهای بهم فشرده می گویم باور کن هیچیم نیست. سه پیچ کردی ها. چه فرقی می کنه برات؟ به فرض که حالا به هر دلیل حالم خوب نباشه...
این بار او خم می شود و پوست خیارهایی را که مثل نرده کنار هم چیده ام جابجا می کند. می گوید تو مهمونی... با این همه اصرار دعوتت کردن. دلم می خواد اینجا بهت خوش بگذره. از مروّت صاحبخونه نیست که وقتی مهمونش اینقدر ناراحته بی تفاوت باشه.
خنده ام می گیرد. از این که اینقدر سنگین حرف می زند واقعاً خنده ام می گیرد. سرم را تا روی زانوهایم خم می کنم و با مشت به پایه ی صندلی می کوبم که بلند نخندم.
رضا با تعجب می پرسد گلنوش چته؟
اَه اَه از آن خنده های تمام نشدنی وحشتناک!!! جلوی دهانم را با دست می پوشانم و سرم را بالا می آورم. هنوز کسی حواسش به من نیست. از جایم بلند می شوم و دوان دوان به طرف راهروی ورودی می روم.
رضا به دنبالم می آید و وقتی می بیند گیج توی راهرو می چرخم، می پرسد چی شده؟
با خنده می پرسم دستشویی کجاست؟
حیرت زده دری را که کنارم بود و من نمی دیدم نشانم می دهد. وارد می شوم و در را می بندم. به در تکیه می دهم و توی آینه به صورتم که از خنده کبود شده است نگاه می کنم. چند مشت آب به صورتم می زنم. نفس عمیق می کشم. با خودم می گویم به چیزای غمگین فکر کن. مثلاً افشین گفته باید از هم جدا شیم چون... چون...
ولی بیشتر خنده ام می گیرد. از حماقت خودم خنده ام می گیرد. به خاطر افشین خیالی عزاداری کنم؟ نه...
دوباره به صورتم آب می زنم. خم می شوم کمی آب می خورم. یاد بچگیها و آب خوری مدرسه میفتم. خانم اجازه لیوانمونو جا گذاشتیم... بار آخر بارت باشه. دو نمره از انضباطت کم میشه...
سرم را بالا می آورم و لبخند می زنم. آن دختر بچه ی صورت تپلی کجا و این دختر بیست و چهار ساله کجا؟
نفس عمیقی می کشم. حالا می توانم بروم. بیرون می آیم. رضا کلافه پشت در ایستاده است. با دلخوری می گوید هیچ کارت به آدم نمی خوره.
با لبخند می گویم اگه مِلاک آدمیت شما باشین، نه نمی خوره.
عصبانی می گوید آخه نه به اون شوری شور و نه این بی نمکی! یه ساعت بغ کرده حالام اینجوری. کبود شده بودی. فکر کردم الان خفه میشی.
+: کاش شده بودم. ملتی از دستم راحت می شدن.
پشت دستش را به تهدید کتک زدن نشانم می دهد و می گوید: گلنوش بار آخرت باشه اینجوری حرف می زنی.
جا می خورم. چند لحظه به دست و به قیافه ی نگرانش نگاه می کنم و بالاخره می گویم خیلی خب. حالا مگه چی شده؟
دستش را می اندازد و می گوید هیچی... بریم.
وارد اتاق می شوم. دوباره می نشینم. مامان نگاهم می کند اما بدون اشاره ای دوباره رو می گرداند. آن طرف اتاق درباره ی مهریه و عقد بحث می کنند. عروس و داماد خوشحال و خرم نشسته اند. مهرداد چند لحظه یک بار نگاهی لبریز از عشق به شیدا می اندازد. با خودم فکر می کنم چقدر خوشحالم که هیچ کس اینطوری عاشق من نیست! این طور نظربازی آن هم توی جمع خیلی ضایع است. ترجیح میدم با همسرم مثل دو دوست صمیمی باشیم. نه عاشق و معشوق...
رضا چند لحظه دم در می ایستد. تنها جای خالی کنار من است. می آید می نشیند. پدرش از دور سؤالی از او می کند. او هم با اشاره جواب می دهد. بعد هم لبخند می زند. منظورشان را نمی فهمم. اهمیتی هم ندارد.
سر و صدای مجلس بالا رفته است. هرکسی برای مهریه و عقد نظری دارد. از این بحث خوشم نمی آید. احساس خرید و فروش بهم دست می دهد. بهترین راه گوش ندادن است. رو می گردانم و دستی به پرهای یکی از گلهای صورتی توی گلدان جلویم می کشم. رضا سؤالی می کند، برمی گردم می پرسم با من بودی؟
می خندد و می پرسد معلوم هست کجایی؟ پرسیدم نظرت در مورد این مقدار مهریه چیه؟
اخم می کنم و دوباره به گلها نگاه می کنم. جواب می دهم نه مقدارشو شنیدم نه برام مهمه. به من چه ربطی داره؟ بدم میاد یک جماعت بنشینند عین سیب زمینی درباره ی قیمت دختر چونه بزنن و تا صد سال نقل مجلسشون باشه که کم بود یا زیاد بود.
_: حالا چرا عصبانی میشی؟ من فقط نظر تو رو پرسیدم. به نظرت چه مقدار کافیه؟
عطسه ای می زنم. دستم را جلوی بینیم می گیرم. وای خدای من گرده ی گلها!! من و این همه عشق و این همه حساسیت! ناگهان فکر کردم خدا کنه به شوهرم حساسیت نداشته باشم!... و خنده ام می گیرد.
دستم را جلوی بینی و دهانم می فشارم. اشکهایم از حساسیت می چکند و با عطسه ام مقابله می کنم و در همان حال می خندم. وضعیتی هست دیدنی برای خودش!
رضا با حیرت می پرسد معلومه به چی می خندی؟
خنده ام را به زور جمع می کنم. عطسه ای می کنم و می گویم حساسیت لعنتی.
_: حساسیت لعنتی خنده داره؟
سرفه ای می زنم. کاش اینطور عطسه نمی کردم. رضا جعبه ی دستمال را نزدیک دستم می گذارد. ولی فقط این نیست. کم کم نفسم تنگ می شود.
بحث داغی آن طرف مجلس در جریان است. احساس می کنم یک نفر گلویم را فشار می دهد. کم کم جلوی چشمم تار می شود. از اتاق بیرون می پرم و با آخرین همکاری هوشیاریم به طرف دستشویی می دوم.
با عجله به صورتم آب می زنم و سعی می کنم نفس بکشم. رضا از پشت سرم کلافه می گوید تو کیف اسپری نیست. مامانت داره؟
ضعف می کنم. کف راهرو می نشینم و نفس نفس زنان می گویم نه مامان که آسم نداره. بهش نگیا. جوش می کنه.
_: خیلی خب نمیگم. بگو الان چکار کنم؟ چرا اینجا نشستی آخه؟ کمکت بکنم؟
+: نه... الان خوب میشم. نگران نباش.
کیفم را کنارم می اندازد و با دلخوری می گوید ببخشید توشو گشتم. آخه چرا نیاوردی؟ برم بخرم برات؟
با بی حالی می خندم و می گویم حالا خوب شد سر بریده ای تو کیفم نداشتم. کجا میری؟
دستهایش را توی هوا تکان می دهد و می گوید برم داروخونه ای جایی...
+: رضا به خدا خوبم. نباید به گلا دست می زدم. اگه یه جو عقل داشتم قابل پیش بینی بود اینجا گل هست! یه قرص می خوردم حل بود. ولی حتی اسپریم حوصلم نذاشت بردارم.
کنارم می ایستد و می گوید بعد از این یکی تو جیبم نگه می دارم.
پوزخندی می زنم و می پرسم برای این که بزنی تو کامنتا؟
دستش را به طرفم می گیرد و می گوید پاشو تو رو خدا.
دست به دیوار می گیرم و از جایم بلند می شوم. سرم گیج می رود. می گوید برو تو اتاق من دراز بکش. رنگت پریده.
چشم بسته می گویم هیچیم نیست.
ولی وقتی چشمهایم را باز می کنم روی تختش دراز کشیده ام و مامان و مامانش با نگرانی کنارم نشسته اند. مامان سرم را بالا می گیرد و مامانش یک نی را توی دهنم فرو می کند و می گوید قندت افتاده. یه کم شربت بخور.
اَه بدم میاد از این دخترای نازنازی غشی! چرا نفهمیدم چی شده؟ دو دقه اکسیژن به مغزم نرسید ها! دخترم این قدر ننر؟!
افکارم به جایی نمی رسند. کمی شربت می خورم و می گویم خوبم. نگران نباشین.
چشمم دنبال رضا می گردد. توی اتاق نیست. گرچه بهتر است نباشد، ولی ته دلم دلخور می شوم. چرا؟ نمی دانم!
به زور مامان و مادرش را بیرون می کنم. آنها هم قول می گیرند حداقل ده دقیقه همینطور دراز بکشم. انگار لازم است قول بدهم! حال ندارم تکان بخورم. چشمهایم را می بندم و به خودم می گویم کوچولوی ننر نازنازی! از این مسخره تر نبود که غش کنی؟ اون هم کجا؟ اق... رضا هزار سال اینو چماق می کنه و سربسرت می ذاره! حالا کجا رفت؟ یه عالمه دلسوزی الکی! البته اگه الان پاشو تو اتاقش بذاره قلمشو خورد می کنم! این شال من کجاست؟
روی بالش دست می کشم. پیدایش نمی کنم. رو به دیوار می غلتم. خوابم می برد.
یک نفر بی صدا وارد اتاق می شود. حسش می کنم اما چشمهایم را باز نمی کنم. لب تخت می نشیند و آرام دست روی شانه ام می گذارد.
مثل همیشه بینی حساسم زودتر از بقیه ی حواس عمل می کند. بو می کشم. ادوکلنش... به تندی به طرفش می چرخم. روتختی را روی سرم می کشم و تقریباً جیغ می زنم برو بیرون!
البته صدایم گرفته است و خیلی بلند نمی شود. می خندد. از روی روتختی به سرم دست می کشد. موهایم کشیده ام بیشتر از قبل پوستم را می سوزاند. ناله می کنم نکن.
با خنده می گوید بیا بیرون برات توضیح میدم. بیا اون زیر خفه میشی.
واقعاً هم دارم خفه می شوم. روی تخت می نشینم و روتختی را مثل چادر سرم می گیرم و صورتم را آزاد می کنم. نفس عمیقی می کشم و دوباره التماس می کنم برو بیرون.
نگاهی به اطراف اتاق می اندازد و می گوید چار دیواری اختیاری. تو ناراحتی برو بیرون.
کم مانده اشکم بریزد. می پرسم شالمو ندیدی؟
دست می برد از پایین تخت آن را بر می دارد و می پرسد اینو میگی؟
دستم را دراز می کنم و می گویم بدش. خواهش می کنم.
از جا بر می خیزد. با حوصله آن را به دسته ی کمدش گره می زند و می گوید میدم بعد از این که حرفامو زدم.
کم مانده اشکهایم جاری شوند. می گویم بده، بعد هرچی می خوای بگو.
وسط اتاق ایستاده است. دستهایش را توی جیبهایش فرو می برد و می گوید نه واقعاً می خوام بدونم دلیل این همه التماست چیه؟ من خوش ندارم زنم پیشم حجاب داشته باشه. حرفیه؟
چشمهایم را می بندم. اشکهایم می ریزند. ناله می کنم چرا مزخرف میگی رضا؟
_: مزخرف نمیگم. عموجان اصرار داشت یه خطبه ی دو سه ماهه قبل از عقد دائم برای مهرداد و شیدا بخونه...
هنوز از خجالت چشمهایم را باز نکرده ام. در همان حال می پرسم چه ربطی به من داره؟
_: خیلی به شما ربط داره. از اول مجلس نصف حرفا درباره ی تو بود. ولی گوش نمی دادی.
کم کم ذهنم به کار میفتد. چشمهایم را باز می کنم و به تندی می گویم چرنده. هیچ کس درباره ی من حرف نمی زد.
لب تخت می نشیند و می گوید اولش مستقیم نبود خب. بابا داشت با گوشه و کنایه خونوادتو آماده می کرد. بالاخره هم گفت یکی میدیم یکی می گیریم.
با نفرت پرسیدم مگه من سیب زمینیم؟
می خندد و دستم را که به لبه ی روتختی زیر گلویم چنگ شده است، میگیرد. با اخم می گویم گفتم به من دست نزن.
با ملایمت می گوید بخوای نخوای اون خطبه با اجازه ی پدرت خونده شده. برای دو ماه. در واقع اصرار مهرداد بود که بیشتر نباشه. اون داشت چونه ی خودشو میزد. بابا هم نمی خواست بین من و شیدا فرقی بذاره. همه چی مساوی.
با حیرت می پرسم من سیب زمینی بودم؟ حتی ازم سؤال نکردین!!!
می خندد و می گوید اگه سیب زمینی بودی که ازت می پرسیدم. ناسلامتی بشکه ی باروتی. خودم التماس کردم شما سر و تهشو هم بیارین، من خودم راضیش می کنم. مامانتم که دیگه بدتر از من. میگه آره زودتر عقد کنین که این دوباره یه بهانه ای پیدا نکنه. حالا میشه این روتختی مسخره رو ول کنی؟
کمی آن را می کشد. از روی سرم می افتد. شرمنده نگاهم به زیر می افتد. پوست سرم هنوز می سوزد و کلافه ام کرده است. همیشه از خجالت دستم به طرف موهایم می رود. این بار هم دست توی موهایم می برم و یکی از کشهای نازک چهل گیس را می کشم. کش را کف دستم می گیرم و نگاهش می کنم. با ناراحتی می گویم مامان اصرار کرد؟ آبرو برام نمی ذاره.
_: نه بابا اینطورام نبود. نگران نباش. حتی اگه اونم نمی گفت خودم اصرار می کردم. همیشه دلم می خواست خودم ازت خواستگاری کنم که بتونم عکس العملتو کنترل کنم.
با تعجب سر بلند می کنم. چشمهایم را تنگ می کنم و می پرسم همیشه؟!
سری به تایید تکان می دهد و می گوید از وقتی این تصمیم رو گرفتم.
کلافه می پرسم یعنی از کِی؟
دست توی موهایم می کشد و می گوید سه چهار سالی میشه.
با ناراحتی عقب می کشم و متعجب می پرسم سه چهار سال؟
می پرسد دردت نمیاد اینقدر سفت بافتی؟
کلافه می گویم چرا خیلی! به خودم بود از عصر تا حالا ده بار بازشون کرده بودم.
با شوخی می پرسد حالا مگه به کیه؟
دو سه کش دیگر را باهم می کشم و می گویم دادم گیتا برام بافته که مثلا از زیر روسری نریزن بیرون. اونم هی گفت تو طاقت نمیاری تا آخر شب... من این همه زحمت بکشم که چی؟ کلی التماسش کردم راضی شده.
می خندد و می گوید من شهادت میدم تا آخر شب موهات بافته بود.
و همزمان دست می برد و آخرین کشها را هم باز می کند. نگاهی به ساعت دیواری اتاقش می اندازم و می گویم ولی تازه ساعت هشته!
بدون توجه مشغول باز کردن بافته ها می شود و می گوید حالا چکار داری تو؟ باید درد بکشی که قول دادی؟ گیتا هم راضی نیست. مطمئنم. یه کم بچرخ.
کمی می چرخم. حالا دیگر چشم تو چشم نیستیم. با ناراحتی می پرسم سه چهار سال همه می دونستن غیر از من؟
_: همه که نه... فقط خودم می دونستم. به بابا هم گفته بودم. ولی به مامان نگفتم که اقدام نکنه. شرایطشو نداشتم. نمی خواستم سه چهار سال نامزد بمونیم. اذیت می شدی.
+: یه چی دیگه گفتی... که عکس العملمو کنترل کنی؟! یعنی چی؟
_: گفتم که بشکه ی باروتی. یهو ممکن بود بگی رضا غلط کرده و نمی خوام. خودم زبونتو بهتر بلدم که راضیت کنم.
+: حالا مگه من راضی شدم؟ اصلاً از من پرسیدی؟
_: راضی میشی.
مویم را ناخودآگاه می کشد. آخی می گویم و سرم را عقب می دهم. گوشه ی چشمم را می بوسد و میگوید معذرت می خوام.
دوباره به باز کردن بافته ها ادامه می دهد. با حیرت فکر می کنم انگار صد ساله نامزدیم. آخه کی روز اول تو اوج هیجان اینجوری رفتار می کنه؟ البته برای رضا این فکر دیگه جا افتاده ولی بازهم...
هرچه هست ناراضی نیستم. دلم نمی خواهد یک عاشقانه ی غیر طبیعی داشته باشیم.
می پرسد گلی خوبی؟ داری نفس می کشی؟
خم می شود و با نگاهی خندان نگاهم می کند. به زحمت می خندم و می گویم آره... چطور؟
همانطور که چشم توی چشمهایم دوخته است می گوید آخه حرف نزنی حتماً مریضی!
با مشت روی پایش می کوبم و می گویم من هنوز شوکه ام! تو هم که...
رو می گردانم. پوست سرم می سوزد. کلافه کمی از موها را آزاد می کنم.
می گوید دست نزن خودم می کنم. من چی؟
بی حوصله می نالم پوستم می سوزه.
_: ای جانم...
همان طور که پشت به او دارم در آغو-شم می کشد و گونه ام را می بو-سد.
ضربه ای به در اتاق می خورد. از جا می پرم. رضا می غرد ای بر خرمگس ...
شیدا در را باز می کند و با لبخند می گوید خوب خلوت کردین. بزرگترا میگن اگه حال گلنوش جون خوب شده دیگه بیاین تو اتاق.
رضا با اخم می گوید نه حالش خیلی بده. اینا... اصلاً نفس نمی کشه.
انگشتش را زیر بینیم می گیرد و تظاهر می کند که تنفسی حس نمی کند.
می خندم و از شیدا می پرسم ضدحساسیت دارین؟
ابروهایش را بالا می برد و با تظاهر به ترس می پرسد به رضا حساسیت داری؟
می خندم و به دیوار تکیه می دهم. هنوز نفسم خیلی خوب نیست. کوتاه است.
رضا می گوید نخیر به گلا حساسیت داره. اگه دارو نخوره نمی تونه بیاد تو پذیرایی.
شیدا می رود. دست توی موهایم می برم و سعی می کنم بافته های باقی مانده را باز کنم. اما خیلی ریز باف هستند و من هم پشت سرم را نمی بینم و حوصله ندارم. دوباره می چرخم.
رضا می گوید چه حوصله ایم داره اینقدر ریز بافته.
فقط می گویم هوم..
شیدا به در می زند و می پرسد چکار می کنین؟
رضا می گوید موهاش شکسته. پیدا کردی؟
شیدا یک ورق خالی قرص را نشان می دهد و می گوید نه تموم شده. پاشو برو بخر. نمیشه که تا آخر مجلس تو اتاقت بمونه.
رضا با حوصله به کارش ادامه می دهد و می گوید چرا نمیشه؟ چه کاریه وقتی حالش خوب نیست پاشه بیاد بیرون؟
شیدا لب بر می چیند و می گوید به تو که بد نمی گذره! من گلا رو میارم تو هال. بیاین دیگه.
رضا می گوید بوی سیگار عموجان رو می خوای چکار کنی؟ اگه جرأت داری بگو سیگار نکشه.
_: جرأت دارم. امشب شب منه. عموجان گوش می کنه.
+: شیدا اصرار نکن. اتاق بوی سیگار میده و پر از گرده ی گله. من حوصله ی جوش زدن ندارم.
شیدا بالاخره منظور اصلیش را رو می کند و می گوید مگه قرار نبود همه چی مساوی باشه؟ شما دو تا اینجا عشق و حال می کنین، ما بدبختا...
رضا می خندد. من هم می خندم. مادرشان شیدا را صدا می زند.
رضا می گوید تموم شد. همش باز شد.
دستی توی موهایم پریشانم می کشم. می دانم ظاهرم وحشتناک است. می گویم وای چه خوشگل شدم امشب!
رضا نگاهم می کند و می گوید امشب کابوس می بینم!
می خندم و می گویم خیلی بدجنسی.
شیدا باز ضربه ای به در باز اتاق می زند و می گوید همه دارن میرن.
رضا رو به من می گوید بمون باهم بریم بیرون.
نگاهی به شیدا می اندازد و می گوید تو و مهردادم بیاین مهمون من.
می گویم نه حالم خوب نیست. باشه یه وقت دیگه...
شیدا می گوید پس بی خیال... ما دو تایی میریم.
از جا برمی خیزم. شالم را دور سرم می پیچم و محکم می کنم. موهایم شکسته و پوست سرم درد می کند.
رضا دوباره می پرسد نمی مونی؟
به زحمت تبسم می کنم و می گویم نه... حالم خوب نیست.
رضا با لبخند می گوید شرمنده... یه قرصم نداشتیم تو خونه...
مامان دم در می ایستد و به تندی می گوید بیا دیگه.
نگاهی به رضا می اندازم. دست روی شانه ام می گذارد و راهیم می کند. توی هال همه بهم تبریک می گویند. به نظرم همه چیز بازی می رسد. مثل خیال بافی های خودم...
صبح گوشی موبایلی که مهرداد بهم داده را برمی دارم. ده تا پیام با شماره ی ناشناس. بی حوصله همه را نخوانده حذف می کنم و با عجله راه میفتم. هنوز در خانه را نبسته ام که یهو فکر می کنم شماره ی ناشناس؟ اونم ده تا؟ حتماً رضا بوده.
خون توی رگهایم منجمد می شود. همه را پاک کرده ام. گوشی هم که ساکت بود. شب قرص خورده بودم و خوابیده بودم.
دوباره گوشی را نگاه می کنم. زنگ می زند. با عجله جواب می دهم بله؟
یک صدای مردانه ی خشک و خشن می پرسد حاجی هست؟
می گویم اشتباه گرفتین.
و قطع می کنم. راه میفتم و فکر می کنم نکنه همه رو خواب دیدم؟
یک ماشین توی کوچه می پیچد و نزدیک پایم به شدت ترمز می کند. زیر لب فحشی می دهم و عقب می پرم.
راننده با عجله پیاده می شود. نگاهش می کنم که حداقل اخمی تحویلش بدهم ولی او از من عصبانی تر است. ماشین را دور می زند و در حالی که به طرفم می آید می گوید تو که منو نصف جون کردی! کلاس میذاری مثلاً؟
چند بار پلک می زنم و بعد فکر می کنم بگویم پیامهایش را توی خواب و بیداری پاک کرده ام چه می گوید؟ به امتحانش نمی ارزد! بهتر است نگویم!
در ماشین را برایم باز می کند و می گوید سوار شو.
به آرامی سوار می شوم و در حالی که کمربند می بندم می گویم این ساعت باید سر کار باشی.
عصبانی می گوید من از دیشب تا حالا سر کارم.
با تعجب می پرسم دیشب تا حالا؟ برای چی؟ خبر جدیدیه تو شرکت؟
سرش را روی فرمان می کوبد. از عصبانیتش می ترسم. تا حالا او را اینطوری ندیده ام. با تردید می گویم من... من... نمی خواستم کلاس بذارم. راستش...
با عصبانیت به طرفم برمی گردد و می پرسد راستش چی؟ بعد از اون حالت هی گفتم رفتی خونه زنده ای مرده ای... هرچی مسیج می زنم جواب نمیدی. زنگم جرأت ندارم بزنم. گفتم خوابیده باشی بیدارت نکنم. الانم که سر و مر و گنده اومدی بیرون، نکردی یک کلمه بنویسی خوبم.
دستم را گاز می گیرم و با احتیاط می گویم امروز مسیجاتو دیدم. شماره ناشناس بود... نخونده پاکشون کردم. هنوز خواب آلود بودم. بعدش فکر کردم شاید تو بودی... معذرت می خوام.
با حرص نفسش را بیرون می دهد.
دوباره توضیح می دهم: آخه این قرصای ضدحساسیت خواب آورن...
می غرد: می دونم. واسه همین زنگ نزنم. گفتم از خواب بپری، بعد از اون حالت سردردم بشی...
لبخند می زنم و با خجالت می گویم ممنون که اینقدر به فکرمی.
دندان قروچه ای می رود و جوابی نمی دهد. می خندم.
نفس عمیقی می کشد و سعی می کند آرام بشود. می پرسد صبحونه خوردی؟
با خجالت می گویم نه ولی خیلی دیر شده. الان نرسم حسابم پاکه.
_: بهتر. بذار اخراجت کنه! این کار نیست. بیگاریه!
+: حالا اینطورام نیست. من خیلی لوسم. یعنی کارم سخت نیست. فقط ازش بدم میاد. خانم دکترم بد اخلاقه. همین.
_: اینا دلیل کافی برای انصراف نیست؟
+: وقتی شغل بهتری سراغ ندارم نه.
_: دو ماه دیگه عروسی می کنیم. الان استعفا بده که با خیال راحت به کارات برسی. بعد از عروسی هم اگه دلت خواست بگرد دنبال کاری که ازش لذت ببری. اگه نه هم که اجباری نیست.
+: چی؟
_: نخودچی. از اول بگم؟
+: رضا دو ماه خیلی کمه. من هنوز باورم نشده.
_: دعاشو به جون مهرداد بکن. دیشب حرف این بود که عروسی رو باهم بگیریم.
با عصبانیت می گویم من عروسیمو با هیچ کس قسمت نمی کنم.
کمی آرامتر اضافه می کنم شیدا از من خوشگلتر و جوونتره. به چشم نمیام.
مشت دوستانه ای به شانه ام می زند و با خنده می پرسد مشکلت فقط همینه یا واقعاً دوست نداری مشترک باشه؟
کمی فکر می کنم و می گویم حالا واقعاً چکاریه دو تا مجلس بگیرین؟ مهمونا تقریباً مشترکن. ولی...
_: ببین اگه دوست نداری اصلاً اجباری نیست.
+: مشکل من فقط همین زود بودنش و زشت بودنمه.
_: ببینم اصلاً کی گفته شیدا از تو خوشگلتره؟
+: خب لازم نیست کسی بگه...
_: گلنوششششششش می کشمت! باز این افکار مالیخولیایی منو می بری سمت مهرداد...
+: نه بابا مهرداد کیلویی چند؟ یعنی من اگه عاشقش بودم تو این بیست و چهار سال عقلم نمی رسید مخشو بزنم؟ اونم مهرداد ساده که دو دقه ای خر میشه. من فقط میگم...
_: لازم نیست دیگه چیزی بگی. برو پایین عذر خانم دکتر رو بخواه، برگرد بریم یه چیزی بخوریم که از گشنگی مردم.
+: ولی یهویی نمیشه که!
_: می خوای من بیام به جات حرف بزنم؟
+: نه یعنی...
_: یعنی چی؟ برو دیگه!
با تردید در را باز می کنم و پیاده می شوم.
سلام سلام سلام
از صبح تا حالا دارم خودمو خفه می کنم این پنج شش صفحه رو برسونم به ده صفحه ولی نمیشهههه
هی می رم نهار می ذارم برمی گردم، ظرفا رو می شورم برمی گردم، لباسا رو پهن می کنم برمی گردم.
الهامم می خواد منو بزنه که چرا نمیشینی تمرکز کنی! ولی نمیشه. الانم باید برم نماز و نهار اهل خانه رو سرو کنم و باقی ماجرا...
و این داستان ادامه دارد...
خداوند همگی را در پناه خودش حفظ کنه و ادامه داشته باشه... مشکلی نیست. خوش باشین 
اینترنت را شارژ می کنم و بعد به خانه می روم. وقتی می رسم، مامان در حال آمد و رفت می پرسد کجایی؟ چرا دیر کردی؟
کیفم را روی مبل می اندازم و می گویم همینجا. رفتم نت شارژ کردم. چه خبره؟
یک ظرف میوه به اتاق می آورد و به تندی می گوید بدو لباستو عوض کن. الانه که عمه ات اینا برسن.
کیفم را با تنبلی برمی دارم و می پرسم ظهری؟
مامان با خشم می گوید مثل این که به خاطر شما دارن میان ها!
در حالی که به طرف اتاقم می روم، می نالم آخه کی سر ظهر میره خواستگاری؟
مامان از حرص نزدیک به انفجار است. می غرد شرم و حیاتو شکر! والا اون زمون واسه ما خواستگار میومد صد رنگ عوض می کردیم و تو هفت تا سوراخ قایم می شدیم.
با کمی شیطنت لبخند می زنم و می گویم منم حاضرم خجالت بکشم و اصلاً جلوشون آفتابی نشم.
مامان با وجود این که نمی خواهد اعتراف کند، اما از خنده ام کمی خشمش فرو نشسته است. با دست اتاقم را نشان می دهد و می گوید برو برو زود حاضر بشو. عمه ات اینا غریبه نیستن نمی تونی رنگشون کنی.
می خندم و به اتاق می روم. اما همین که در بسته می شود، لبخندم مثل بادکنک ترکیده جمع می شود. به پنجره چشم می دوزم و فکر می کنم نخوام بیان باید کی رو ببینم؟
لباس عوض می کنم. یک تیشرت شلوار جین معمولی. چشم می پایم مامان توی هال نباشد. می روم دست و رویم را می شویم و یک خیارشنگ هم از روی ظرف میوه کش می روم. در حالی که خیارشنگ را گاز می زنم به اتاقم برمی گردم. در این فاصله بابا هم می رسد. کمی بعد خانواده ی عمه هم می رسند. اول می خواستم توی اتاق بمانم ولی بعد به نظرم خیلی لوس آمد! از اتاق بیرون می آیم و خیلی عادی به استقبالشان می روم. همانطور که حدس می زدم مامان با دیدنم به صورتش می کوبد و زیر لب می گوید حالا یه چیز مهمونی تر می پوشیدی!
شانه ای بالا می اندازم. یک دسته گل آورده اند که عمه آن را دست مامان می دهد و صورتش را می بوسد. می خواهم یادآوری کنم که هی... خواستگاری مامان سی سال پیش بود!!
ولی فقط نگاه می کنم. عمه توضیح می دهد که شیرینی فروشی تو راه شیرینیهایش تازه نبوده اند و دیر شده بود و ما هم که غریبه نبودیم، انشاالله دفعه ی بعد شیرینی می آورند.
پوزخندی می زنم. عمه با خودشیرینی می خندد و اضافه می کند ولی مهرداد یه شکلات خریده که بالاخره کام عروسمونو شیرین کنه.
مهرداد با بسته ی شکلات پیش می آید و آن به دستم می دهد. چشم به روبان سورمه ای روی بسته می دوزم. زبانم را به سق دهانم می کشم و فکر می کنم کامم چندان تلخ هم نبود که به زور می خواین شیرینش کنین.
ولی چیزی نمی گویم. حتی تشکر هم نمی کنم. همه کم کم به اتاق می روند. هنوز ایستاده ام. مهرداد زمزمه می کند خیلی دلخوری؟ نه جواب تلفن می دی نه اس ام اس.
شانه ای بالا می اندازم و می گویم اینقدر دلخور که همون روز گوشیمو زدم به دیوار هزار تکه شد. می خوام گوشی قبلیتو قرض کنم، چون فعلاً پول ندارم بخرم.
دستپاچه می پرسد حالا چرا قرض کنی؟ خودم می خرم برات. تو فقط مدلشو انتخاب کن.
احساس تهوع می کنم. دهانم تلخ می شود. به جعبه ی شکلات نگاه می کنم و فکر می کنم با شکلاتم دهنم شیرین نمیشه.
سرم را بلند می گویم و با خشونت می گویم لازم نیست برام بخری. همون قبلی رو بهم قرض بده.
دستهایش را بالا می آورد و می گوید خیلی خب خیلی خب. چرا عصبانی میشی؟
صدای خنده ی مامان را می شنوم و به دنبال آن می گوید تو راهروان. دل نمی کنن بیان تو.
زبانم را با حرص بیرون می آورم. مهرداد می خندد. به طرف در حیاط می رود. می پرسم حالا کجا؟
_: میرم برات گوشی بیارم.
و بدون این که منتظر جواب شود در را می بندد. به اتاق برمی گردم. عمه می گوید پس مهرداد کو؟
+: نمی دونم...
شکلات را به آشپزخانه می برم. چای می ریزم و به اتاق می برم. مامان شیرینی تعارف می کند. گیتا وارد می شود. با ورود بچه ها سر و صدا و شلوغی هم می آید. مجلس اصلاً شبیه خواستگاری نیست. یک مهمانی خانوادگی معمولی. مامان بزرگ هم سردرد بوده و نیامده است. برای همین صحبتی درباره ی مهریه و عقد هم نمی کنند.
مهرداد برمی گردد. بسته ی گوشی را به دستم می دهد. عمه می خندد و می پرسد این چیه؟ کادوی مخصوص؟
مهرداد می گوید نه بابا... گوشیش خراب شده. گوشی قبلیمو براش آوردم فعلاً دستش باشه.
عمه باز با لبخند می گوید باید براش یه نو بخری.
مهرداد نگاهی به من می اندازد، بعد دوباره رو به عمه می گوید ایشالا...
چقدر از این خود شیرینیها بدم می آید. می خواهم به عمه بگویم ما که غریبه نیستیم. این ادا و اصولها برای چیه؟
مشغول آماده کردن میز غذا می شوم. مهرداد هم سیم کارتم را گرفته است و دارد گوشی را راه می اندازد. بین آمد و رفت هایم، چند لحظه عمه را تنها گیر می آورم و با ناله می گویم عمه به خدا مهرداد عاشق شیدائه. باهم خوشبخت میشن. دست بردارین. من مثل خواهرشم.
عمه با قاطعیت می گوید شماها نمی فهمین همین که می گی مثل خواهرشی، یعنی این همه شناختی که از هم دارین، چقدر رو خوشبختی و آیندتون تأثیر میذاره. یک وقتی ازم ممنون میشین که اصرار کردم.
تکان بدی می خورم. اینقدر که به سختی می توانم جواب بدهم. ولی باز هم نیرویم را جمع می کنم و به زحمت می گویم شناخت خیلی مهمه... ولی...
مامان صدایم می زند. نگاهی به آشپزخانه می اندازم. پاهایم سست شده است. به زحمت قدم برمی دارم. مامانم یک ظرف بزرگ سوپ را نشانم می دهد و می گوید اینو ببر.
با بدبختی به کاسه نگاه می کنم و فکر می کنم الان جون ندارم خودمو بکشم. ظرف به این سنگینی...
مهرداد وارد می شود. گوشی را جلویم روی میز می گذارد و می گوید فعلاً راه افتاد. خیلی شارژ نداره. شارژرش تو بستشه. کنار مبل.
زیر لب می گویم ممنون.
ظرف سوپ را برمی دارد و می گوید به به سوپ! زن دایی ببرم؟
مامان روی چلو برنج زعفرانی می ریزد و می گوید ببر.
دیس چلو را هم به طرف من می گیرد. گوشی را توی جیبم می گذارم و با بی حالی دیس را می گیرم. مهرداد برمی گردد و آن را از دستم می گیرد.
مامان می خندد و می گوید اینقدر لی لی به لالاش نذار.
عمه می خندد و می گوید نذاره چیکار کنه؟
دلم می خواهد بالا بیاورم.
بعد از نهار میز را جمع می کنیم و چای می ریزم. مهرداد می برد. گیتا می پرسد چته؟ مهرداد که پسر خوبیه!
+: مهرداد جای برادرمه و عاشق شیدائه. ولی مامان و عمه اصلاً نمی خوان گوش بدن.
به اتاق بر می گردم. تا می خواهم بنشینم، عمه می گوید پاشین پاشین با مهرداد برین تو اتاقت حرف بزنین.
مهرداد برمی خیزد. من می نشینم. او هم با تردید می نشیند. در حالی که تلاش می کنم بغض نکنم می گویم ما حرفی نداریم بزنیم. عمه مامان چرا نمی فهمین مهرداد عاشق شیدائه؟ چرا کمکش نمی کنین؟ مگه شیدا چه ایرادی داره؟
آشوبی به راه میفتد دیدنی! من گریه می کنم. بابا و شوهر عمه بلند بلند نظر می دهند. مامان و عمه سعی می کنند ثابت کنند که من و مهرداد خوشبخت می شویم. گیتا به زور پسرها را توی حیاط نگه می دارد که از ماجرا دور باشند. شوهرش می گوید به نظرش مهرداد داماد مناسبی برای خانواده ی ماست و....
دو سه ساعت حرف می زنند. بحث می کنند. می جنگند. مهرداد التماس می کند، گریه می کند، زاری می کند. هیچ وقت او را اینطوری ندیده ام. به هر دری می زند تا شیدا را به دست بیاورد. به بابا التماس می کند.
بعد از کلی بحث بالاخره رضایت می دهند که به خواستگاری شیدا بروند! صورتم از فرط اشک ریختن باد کرده و قرمز و چسبناک شده است. می روم توی راهرو تا صورتم را بشویم. گیتا هم می رود از توی فریزر بستنی بیاورد. همه داغ کرده اند. کمی خنک شوند!
مهرداد به دنبالم می آید. هنوز چشمهایش تر است. ملتمسانه می گوید گلنوش نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم. بذار حداقل برات گوشی بخرم.
در دستشویی را باز می کنم و می گویم خواهش می کنم بفرمایین.
با لبخند می گوید خواهر کوچولوی سر تق دوست داشتنی! فکراتو بکن ببین چی می خوای. قیمتش خیلی مهم نیست.
سری تکان می دهم و می گویم تو حلقه رو بنداز دست شیدا من بیشتر از گوشی ازت می گیرم.
می خندد و وارد دستشویی می شود. بدون این که در را ببندد، دست و صورتش را می شوید و بیرون می آید.
با لبخند می گوید عروسیت جبران می کنم. هرکاری داشتی تعارف نکن.
می خندم و می گویم حالا نه این که شوهرم دم در وایساده!
در راهرو باز می شود. هر دو نگاهمان به طرف در می چرخد. رضا وارد می شود. سلام می کند. خنده روی لبمان می ماسد. نمی دانم چرا می ترسم! زیر لب جواب می دهم.
مهرداد زودتر خودش را پیدا می کند. جلو می رود. سلام می کند و با خوشحالی می گوید گلنوش موفق شد راضیشون کنه.
به دیوار تکیه می دهم. رضا جلو می آید. به تندی می پرسد این چه قیافه ایه؟
مهرداد وساطت می کند: تقصیر منه. خودش رو به در و دیوار زده تا راضیشون کنه.
مامان توی راهرو می آید و می پرسد در باز شد؟
اما با دیدن رضا دیگر منتظر جواب نمی ماند. رضا کیسه ای به طرف او می گیرد و بعد از سلام و علیک توضیح می دهد اون روز گردش ژاکتتونو داده بودین مامان، جا موند پیششون. باعث شرمندگی.
_: نه خواهش می کنم. قابلی نداشت. سلام برسون.
+: چشم حتماً. با اجازتون.
نیم نگاهی به من می اندازد. با بی میلی از در بیرون می رود. منم صورتم را می شویم و به اتاق برمی گردیم. عمه می گوید قیافشو! انگار از جنگ برگشته. دختر نمی خوای بگو نمی خوام. دیگه این کولی بازیا چیه؟ آخرش می مونی رو دست مامانت با این کارات!
زهرخندی بر لبم می نشیند. اما جواب نمی دهم. می نشینم و کمی بستنی می خورم. کم کم مهمانهای خسته از بحث طولانی راه میفتند با این قول که همان شب با خانواده ی شیدا تماس بگیرند.
بابا می پرسد اصلاً چرا از همین جا زنگ نزنین؟ بیاین زنگ بزنین بعد برین.
لبخند می زنم. اینطوری خیلی بهتر است. خیال من هم راحت می شود. خوشحالم که بابا واقعاً مهرداد را دوست دارد و مثل پسر خودش آرزوی خوشبختی اش را دارد.
شوهر عمه چندان راضی نیست که از خانه ی ما تلفن بزنند. ولی همه از بحث خسته اند. پس می نشینند. گیتا باز بچه ها را به حیاط می برد و شوهر عمه تلفن می زند.
خانواده ی شیدا به این راحتی راضی نمی شوند. بابا گوشی را می گیرد و کلی صحبت می کند، تا رضایت بدهند یک مجلس خواستگاری رسمی برگزار شود.
همانطور که بحث می کنند هال را جمع می کنم. ظرفها را توی ماشین ظرفشویی می چینم. دوباره به هال برمی گردم. مهرداد کنار بابا مثل کک توی تابه بالا و پایین می پرد. رضایت خانواده ی شیدا را که می گیرد، تمام صورتش به خنده شکفته می شود. عمه سری تکان می دهد و می گوید چکار بکنم که اول و آخرش بچمی و خوشحالیت برام مهمتره. خوشبخت بشی الهی.
مهرداد دستش را می بوسد. از شادی بغض می کند. عمه غرغر کنان می گوید خبه تو هم باز شروع کردی زرزر. مرد که گریه نمی کنه...
من به افشین فکر می کنم و این که آیا برای به دست آوردن من اشک می ریزد؟
ولی هیچ تصویری به ذهنم نمی رسد. آن موقع که من آنجا نیستم! فقط تصور می کنم ازدواج کرده ایم و الان ما هم اینجا مهمانیم.
شوهر گیتا دارد به گیتا اشاره می کند که باید برود، گیتا می رود یا می ماند؟
گیتا سری تکان می دهد و یواش می گوید میام.
سرم را بالا می گیرم. افشین از آن سوی اتاق با نگاه خندانش می پرسد چکاره ای؟
لبخند می زنم و می گویم بریم.
البته به شدت جلوی خودم را می گیرم که در واقعیت نه لبخند بزنم و نه بگویم بریم! مامان سکته می کند!
لبهایم را جمع می کنم. ظرف خالی هندوانه را به آشپزخانه می برم و آبش می کشم. کاسه را چپه می کنم.
افشین دم در آشپزخانه می ایستد و می گوید خانم نمیای؟
صدای خداحافظی کردن خانواده ی عمه را می شنوم. برمی گردم که به افشین بگویم الان میام، با مهرداد مواجه می شوم. خنده روی لبم می خشکد.
مهرداد با خجالت می گوید گلنوش یه دنیا متشکرم. جبران می کنم.
می خندم و می گویم خواهر برادری این حرفا رو نداره. برو به سلامت.
به دنبالش از آشپزخانه خارج می شوم. با همگی خداحافظی می کنم. در که بسته می شود به اتاقم می روم. روی تخت می افتم و می نالم خدایا شکرت...
چشمهایم را می بندم. وقتی بیدار می شوم غروب شده است. وای خانم دکتر! هراسان از اتاق بیرون می پرم. زنگ زده بودم گفته بودم دیر می آیم ولی نه اینقدر دیر!
مامان با دیدنم لبخند می زند و می گوید خانم دکتر زنگ زد. گفتم عصری رو بهت مرخصی بده.
با تعجب پرسیدم راضی شد؟ البته خیلی مریض نداشتیم.
مامان دوباره قلم و مجله ی جدولش را بالا گرفت و گفت گفتم خواستگاریت بوده. بهم خورده یه کم حالت خوب نیست.
غش غش خندیدم و گفتم این دیگه آخرش بود مامان!!!
مامان چهره درهم کشید و گفت مگه تو چیت از شیدا کمتره؟ هم خوشگلی هم خوش رو. تازه شیدا چهار سال از تو کوچیکتره....
می توانم بهم بریزم قهر کنم. اما می خندم و در همان حال می نالم بسه مامان. هرکسی قسمتی داره. من با مهرداد خوشبخت نمیشم. دلش پیش شیدائه. ممنونم که بیشتر اصرار نکردین.
با حرص می گوید مجبورت که نمی تونستم بکنم. حالا دل تو پیش کیه؟
می خندم و می گویم هروقت پیداش کردم سریع بهتون معرفیش می کنم.
سرش را تکان می دهد و غرغر کنان می گوید لااله الا الله...
خوش و خرم به اتاقم برمی گردم. از این مجبور نیستم با اضطراب بکوبم بروم مطب خیلی خوشحالم. احساس سبکی بی سابقه ای می کنم. ماجرای مهرداد هم که ختم به خیر شد.
کامپیوتر را روشن می کنم. تا لود شود یک نسکافه آماده می کنم و روی صندلی ولو می شوم. مدیریت وبلاگم را باز می کنم. بهراد تو کامنتهای معمولی نوشته خدا رو شکر به خیر گذشت.
می خندم. جواب می دهم یه عالمه جوش زدی بیخود! از جیبت رفت. خوش باش
کمی می چرخم. این طرف و آن طرف کامنت می گذارم. به مدیریت وبلاگم برمی گردم. نوشته است همه مثل تو همیشه نیششون باز نیست و الکی خوش نیستن.
می نویسم منم غصه دارم. بهت گفتم. ولی آدمی نیستم که غصه هامو بکنم تو بوق و خنده هامو برای خودم نگه دارم. ترجیح میدم برعکس عمل کنم.
می نویسد باشه دیگه آشتی.
چند شکلک خنده می گذارم و می روم.
سلام به روی ماه دوستام 
دیشب آقای همسر لطف کرد و مانیتور محل کارش رو برام آورده که بتونم وبلاگ رو آپ کنم
مانیتور خودم هم در دست تعمیره. خدا کنه یا درست بشه یا بهترش گیرم بیاد.
فعلا این پست رو داشته باشین. نصفشو امروز نوشتم و ویرایش درستی نشده. ساعت یازدهه و هنوز نهار نپختم. فرصت ندارم. اگر غلطی دیدین تذکر بدین تا عصر که مانیتور هست اصلاحش کنم.
بعداً نوشت: هوراااااا مانیتورم درست شد
دست آقای همسر درد نکنه 
مامان بزرگ سعی می کند با حرف زدن از سنگینی فضا بکاهد. گپی حرفی پذیرایی.
_: گلنوش مادر قربونت بشم، یه سینی چایی بریز. عماد مادر پاشین دیگه نهار رو بگیرین همه گشنه ان.
بابا به سنگینی برمی خیزد. مهرداد می گوید شما بشینین دایی. من میرم بگیرم.
فکر می کنم اگه الان به توافق رسیده بودن محال بود از کنار شیدا جُم بخوره. ولی حالا برای این که کم نیاره یاد خوش خدمتی افتاده.
حواسم پی مهرداد است و آب جوش از لیوان کاغذی سرریز می کند. مامان با اخم می گوید حواست کجاست؟
فکر می کنم پیش مهرداد!
خنده ام می گیرد! با خود می گویم آی چه حالی میده الان اینو بلند بگم! انگاری یه بمب بندازم اون وسط! مامان بزرگ از حرفم شوکه میشه و چشم غره ی خوبی به مامان میره که این چه طرز تربیت کردنه. مامان لب به دندون می گزه و داغ دلش تازه میشه و از چشم غره ی مامان بزرگ هم ناراحت میشه. عمه که کلاً هیچ وقت از شیطنت و سر به هوایی های من دل خوشی نداشته حسابی عصبانی میشه و رضا....
سینی چای را برمی دارم و نگاهی به رضا می اندازم. غرق فکر که آیا عکس العمل او چه می تواند باشد؟
رضا اما فکر می کند منتظرم کمکم کند. با تردید از جا برمی خیزد و جلو می آید. دستش را که به طرف سینی دراز می کند تازه به خود می آیم و می گویم نه بابا خودم می گیرم. شما مهمونین.
دستش را زیر سینی می گیرد و می گوید بشین.
لحنش اینقدر قاطع و محکم است که جای حرف نمی گذارد. چرا اینقدر عصبانیست؟ مگر تقصیر منست که مهرداد و شیدا به توافق نرسیده اند؟ لب برمی چینم. سینی را به او می سپارم و ظرف شیرینی را برمی دارم.
جلوی عمه که می رسم با لحنی گرفته می گوید به توافق نرسیدن. بازم دهنمونو شیرین کنیم؟
دلجویانه می گویم چه اشکالی داره عمه جون؟ جنگ اول به از صلح آخره. انشاالله که عروس بهتری گیرتون میاد.
عمه شکلکی درمیاورد و شیرینی را رد می کند. جلوی مامان که می رسم زیر لب می غرّد نمیشه تو بلبل زبونی نکنی؟
دو راه دارم! می توانم پس بکشم و ناراحت بشوم و با خجالت عذرخواهی کنم یا این که...
نفس عمیقی می کشم و با لبخند میگویم بفرمایین خواهش می کنم.
مامان بزرگ می پرسد به من شیرینی ندادی گلنوش جون؟
با خنده به صورتم می زنم و می گویم اوا خاک به سرم! ببخشید!
از وسط جمع رد می شوم. جلوی مامان بزرگ شیرنی می گیرم. برمی گردم. رضا با سینی چای گوشه ای ایستاده. دو تا لیوان توی سینی اش باقی مانده است. یکی از لیوانها را برمی دارم. شیرینی را به طرفش می گیرم و با همان لبخند عریضم می گویم بفرمایید خواهش می کنم.
با نگاهی تلخ و عصبانی زمزمه می کند مثل این که داره خیلی بهتون خوش می گذره.
کمی از از اعتماد بنفسی که به زور دارم جمع و جورش می کنم کم می شود. ولی من نمی گذارم این پسر حالم را بگیرد. هی افشین کجایی؟ اگه نیای خودم جوابشو میدم ها!
نفس عمیقی می کشم، چشمهایم را ریز می کنم و با جدی ترین لحنی که می توانم به نجوا می گویم من هرچی باشم دلخوریمو سر جمع خالی نمی کنم. تو که از همه بهتر منو میشناسی. الان قضاوت نکن. ببین شب که وبلاگم آپ میشه چه حالیم.
نگاهش نرم می شود. خنده اش می گیرد. اما آن را فرو می خورد و در حالی که شیرینی برمی دارد میگوید خیلی خب ترسیدم!
می خندم. مامان چشم غرّه می رود. خنده ام را جمع می کنم و جرعه ای چای می نوشم. از رضا دور می شوم و کنار مامان بزرگ می نشینم. مامان بزرگ دستم را می فشارد و با مهر می گوید دختر گل خودم.
می خندم و دستش را می بوسم. نگاهم دور می چرخد. بد نگاهم می کنند. انگار وسط یک جمع عزادار مشغول پایکوبی باشم! یعنی چه؟ خب به توافق نرسیدند! عشقی که این وسط پایمال نشده، حقی خورده نشده و آبرویی نریخته است. چرا همه ناراحتند؟ شاید هم من زیادی خوشم. خوش نیستم. فقط دلم نمی خواهد فکر کنم که الان مامان چقدر ناراحت است که رفتار دختر بیست و چهار ساله اش به نظر شانزده ساله می آید و کسی هم خواهانش نیست!
مادربزرگ گرم صحبت با اطرافیان می شود. چایم را نوشیده ام. مهرداد هنوز برنگشته است. دیگر لبخند نمی زنم. ولی حوصله ی این جمع که همگی رفتارشان محتاطانه شده است را ندارم. تا همین نیم ساعت پیش با سادگی می گفتند و می خندیدند. البته نه کاملاً ساده. همان رفتارشان و شادیشان هم به نظر کمی تصنعی بود. اما بالاخره شادی تصنعی بهتر از نگرانی دروغی است! همه انگار نفس کشیدن برایشان سخت شده است. غیر از مادر بزرگ که از این دست مراسم زیاد دیده است و دیگر برایش تازگی ندارد.
پاهایم را بالا می آورم و از پشت سکو به باغچه ی پشت سرم می پرم. تا مامان لب به دندان بگزد و نگران بشود چند قدم دور شده ام. بازهم همین که از دیدرس خارج می شوم شروع به دویدن می کنم. صدای پاهایم را روی خاک کوبیده دوست دارم. تپ تپ تپ تپ... دوباره به درخت آلو می رسم. نگاهی به شکوفه های صورتی درخت هلو که کمی جلوتر است می اندازم و زیر درخت آلو دراز می کشم. شکوفه های آلو سفیدند. ولی بازهم دوست داشتنی اند. شکوفه های هلو و بادام صورتی اند. عاشق بهار و شکوفه هایش هستم...
یک پر شکوفه روی صورتم می ریزد. دست می برم، آن را می گیرم و روی زبانم می گذارم. مزه مزه می کنم. کمی عطر دارد. بوی بهار می دهد. چشمهایم را می بندم و به زیبایی شکوفه ها فکر می کنم. مثلاً اگر الان یک عروس با دامن بلند سفید در میان درختان پر شکوفه بود، چقدر عکسهایش رویایی و دوست داشتنی می شد!!
عروس را در ذهنم مجسم می کنم. هرچه تلاش می کنم صورتش را نمی توانم ببینم. ولی لباس زیبایی دارد و در کنار درختان با ژستهای مختلف عکس می گیرد.
مهرداد صدایم می زند: گلنوش... گلنوش کجایی بیا نهار...
با بی میلی از جا بلند می شوم. عروس رویایی از پیش چشمم محو می شود. مهرداد باز هم صدایم می زند. از زیر درخت بیرون می آیم و در حالی که لباسم را می تکانم غرغر کنان می گویم امدم بابا چقدر داد می زنی.
انگار انتظار ندارد مرا ببیند. کمی جا می خورد. من من کنان می پرسد اینجایی؟
ابرویی بالا می اندازم و می پرسم باید کجا باشم؟ مگه صدام نمی زدی؟
_: چرا... فکر می کردم اون طرف باشی... راستش... راستش می خواستم باهات حرف بزنم.
با تعجب می پرسم درباره ی چی؟
خیلی یواش می گوید درباره ی شیدا.
به چشمهایم نگاه نمی کند. خجالت می کشد. پسرک دوست داشتنی من! لبخند می زنم و می پرسم می خوای برم وساطت کنم؟
به سرعت سری به نفی تکان می دهد و می گوید نه. کاش... کاش مشکلم این بود.
نگاهم می کند. کم مانده بغض کند. تا به حال مهرداد را اینطور ندیده ام. نفس عمیقی می کشم. به راه طولانیتری بین درختها اشاره می کنم و می گویم از این طرف میریم. بالاخره که نمیشه نرسیم. منتظرمونن.
سری به تأیید تکان می دهد اما حرفی نمی زند. در سکوت هم قدم می شویم. چند لحظه بعد آرام می گوید مامان با شیدا مخالفه.
+: مگه نرفتین خواستگاری؟ الان میگه مخالفه؟
_: به زور راضیش کردم. آخرشم بابا خواستگاری کرد. دیشبم مامان زد زیر همه چی و شروع کرد به ناله و گلایه که تو اصلاً به فکر من نیستی و حرف و نظر من اصلاً برات مهم نیست و از این قصه ها...
+: شیدا که دختر خوبیه. مامانتم دلخور بود که به توافق نرسیدین.
_: مامان خوشحال نبود چون می دونه بعدش من بغ می کنم و دیگه نمی تونه از تو لاک خودم درم بیاره. از دست من عصبانیه.
+: شیدا چی میگه؟ بهش گفتی؟
_: طفلکی شیدا... من اگه تا حالا فقط ازش خوشم میومد، حالا عاشقشم. از این دختر فداکارتر و فهمیده تر نمی شناسم.
شاخه ی نازک درختی را که نزدیک است توی چشمم فرو برود، می شکنم و می پرسم برم با عمه حرف بزنم؟
خودم هم می دانم پیشنهاد مسخره ایست! هیچ رفاقتی با عمه ندارم و اصلاً زبانش را نمی دانم که بتوانم راضیش کنم.
مهرداد هم دستپاچه می گوید نه هیچی بهش نگو. اصلاً نگو باهات حرف زدم. تو از هیچی خبر نداری. باشه؟
+: باشه باشه... شتر دیدی دیدی، ولی مهرداد ندیدی. خب حالا... من باید چکار کنم؟ به قیافت نمیاد فقط امده باشی درددل کنی.
_: خب... گلنوش...
+: بگو دیگه الان می رسیم. نمیشه بیشتر از این معطل کنیم.
_: مامان یه لیست داده بهم... از دخترایی که قبول داره و دوست داره عروسش باشن. ده نفرن. یکی شونم تویی.
چشمهایم را می بندم. ای سق سیاهت را بکوبم رضا! چیزی که هیچ وقت فکر نمی کردم خواستگاری مهرداد بود! دلم می خواهد گلویش را بگیرم و خفه اش کنم! پسر تو با این ادعای عاشقی خواستگاری می کنی؟
اما هیچ نمی گویم. می دانم اگر حرف بزنم منفجر می شوم. به سختی نفس می کشم. مهرداد که حالم را می بیند تند تند می گوید گلنوش کمکم کن. من بهت اعتماد دارم. کافیه قبول کنی چند وقتی نامزدم باشی. بعد هی تو گوش مامان بخون که بدبخت شدی و اگر مهرداد رفته بود سراغ عشقش چقدر زندگی بهتر میشد! هرچی بخوای بهت میدم. هرکار بخوای برات می کنم. هر کار که بتونم. گلنوش خواهش می کنم.
جلوی چشمهایم را خون گرفته است. از بین دندانهای بهم فشرده می غرّم مهرداد دیوونه شدی؟
با ناامیدی می گوید این پیشنهاد شیدا بود. باورت میشه؟
+: هردوتاتون خیلی احمقین! خیلی!
_: خواهش می کنم گلنوش. هرچی بخوای بهت میدم. تو مثل خواهرمی. اگر برادرت بودم کمکم نمی کردی؟
+: چرا اگه خواهرت بودم کمکمت می کردم. الان هم دوست دارم کمکت کنم اما این راه حلتون به طرز فجیعی احمقانه اس.
_: گلنوش...
+: بس کن.
_: کمکم نمی کنی؟
+: از این راه نه... بذار فکر کنم. خودم یه راه حلی پیدا می کنم.
_: فقط هرکاری می کنی زودتر... یک ساله شیدا رو می خوام. هرکاری می کنم مامان راضی نمیشه.
+: دلیلش چیه؟
_: یه اختلاف قدیمی خونوادگی. میگه اینا خونوادتاً اینجورین! حالا پدربزرگش یه خلافی یه زمانی کرده. بعد از صد سال که هفت تا کفن پوسونده نه بخشیده میشه، نه مامان رضایت میده که به بقیه ی خونوادش اشاعش نده.
سری به تأیید تکان دادم. کینه ای بودن عمه داستان تازه ای نبود. هنوز هم یادش است که وقتی من سه ساله بودم یک بار در حال دویدن گلدان مورد علاقه اش را شکسته ام.
به آرامی می گویم یه کاریش می کنم.
_: یک دنیا متشکرم. تو عزیزترین خواهر منی.
پوزخندی می زنم و جوابی نمی دهم. به سفره می رسم. مامان هنوز هم اخم آلود است. می پرسد کجا بودین؟
مهرداد به سادگی می گوید کلی گشتم تا پیداش کردم.
عمه می گوید گلنوش که بره تو هپروت دیگه به این راحتی پیدا نمیشه.
از این که آبرویم را جلوی خانواده ی شاهرخی می بَرَد، می رنجم ولی بدون حرف سر سفره می نشینم.
بعد از نهار خیلی نمی مانیم. هیچ کس دل و دماغی ندارد. بی سروصدا جمع می کنیم و راه میفتیم.
توی ماشین برای این که حرفی نشنوم خودم را به خواب می زنم. کم کم واقعاً خواب می روم.
وارد خانه که می شوم نفسی به راحتی می کشم. امروز هم گذشت. دست و روئی صفا می دهم و به اتاقم می روم.
طبق معمول اول کامپیوتر را روشن می کنم بعد مشغول لباس عوض کردن می شوم. مامان به در می زند و می گوید بیا وسایل رو بذار سر جاشون.
+: چشم. لباس عوض کنم میام.
چشم به صفحه ی کامپیوتر می دوزم. وارد مدیریت وبلاگم می شوم. یک پیام خصوصی دارم. تا باز شود، تیشرتم را به تنم می کشم. پیام باز می شود. بهراد! نوشته یه وقت خریت نکنی پیشنهاد مهرداد رو قبول کنی.
چهره درهم می کشم و با اخم وبلاگش را باز می کنم. می نویسم مگه دیوانه ام؟!
دلخور می شوم. چقدر مرا احمق فرض کرده است! کلافه از اتاق بیرون می روم. سبد پیک نیک را خالی می کنم. دور و بر را مرتب می کنم و دوباره به اتاقم برمی گردم. نظرات خصوصیم را رفرش می کنم. نوشته است دیوانه نه... ولی انسان دوستیت که گل کنه هرکاری ازت برمیاد. من گفتم شیدا بچه و احساساتیه. مثل این که مهردادم دست کمی نداره. بهش بگو اگه نامزد کنه دیگه اسم خواهر منو نیاره.
هنوز دارم حرص می خورم و فکر می کنم چه جوابی بدهم که گوشیم ملودی کوتاهی می نوازد. عصبانی نگاهی به آن می کنم. مهرداد نوشته است گلنوش خواهش می کنم قبول کن. فقط چند روز. قول میدم زود تموم میشه.
سرم را بین دستهایم می گیرم و چشمهایم را می بندم. بعد از چند لحظه می نویسم بعد از این که با یکی نامزد کنی دیگه محاله شیدا رو بهت بدن.
می نویسد تو قبول کن بقیش با خودم. درستش می کنم. شیدا مال منه.
احساس تهوع می کنم. برای بهراد می نویسم این دیوونه تر از این حرفاست. ولی مطمئن باش من هنوز عقلم سر جاشه.
به مهرداد جواب نمی دهم. موبایل را روی تختم پرت می کنم، به این امید که هم حرصم را خالی کنم هم این ضربه ای نخورد. اما نمی دانم چرا سر می خورد و محکم به دیوار کوبیده می شود و بعد هم روی زمین می افتد و تکه تکه می شود. حیرت زده نگاهش می کنم. باتری یک طرف در یک طرف ال سی دی هم زیر تخت! چی شد؟
برای بهراد می نویسم هر دو تاتونو می کشم. گوشیم تکه تکه شد.
گوشی را برمی دارم و سعی می کنم سر همش کنم. قبلاً هم زمین خورده است. ولی هیچ وقت به این بدی نبوده؛ نهایتش در و باتری جدا می شدند. به زحمت جفت و جورش می کنم. دیگر کار نمی کند. جرأت ندارم به مامان بگویم.
خب... شاید واقعاً وقتش رسیده بود که یک گوشی نو بخرم. شاید هم افشین برای تولدم بخرد. افشین...
لبخند عمیقی روی لبم می نشیند. افشین برایم یک گوشی عالی می خرد. خب خب... خودم می دانم. زیاد هم پولدار نیست. ولی مگر من سالی چند بار متولد می شوم؟ خیلی خب خیلی خب... می دانم. من فقط یک بار متولد شده ام. صحیح اینست که بگویم سالی چند بار روز تولد دارم؛ اما خب وقتی می گویم سالی چند بار متولد می شوم، افشین می خندد و من خنده اش را دوست دارم. گوشه های چشمهایش کمی چین می خورد و با صدای گرمش می گوید متولد عزیزم تو برای من هرروز تولد دوباره ای!
اوه چه احساساتی! افشین جان بالای دیپلم صحبت می کنی! حالا این گوشی فوق پیشرفته چطوری کار می کند؟
با اینترنت حساب بانکیم را چک می کنم. نخیر! حتی یک گوشی معمولی را هم به زور می توانم بخرم! باید تا آخر ماه صبر کنم. ولی چطوری؟ امروز چندم است؟ اوه خدایا هنوز سیزده روز مانده است. سیزده روز بدون گوشی چکار کنم؟ لعنتی! بهتر! اصلاً اگر قرار است مهرداد با پیام هایش حالم را بگیرد همان بهتر که گوشی نداشته باشم.
شب به نیمه می رسد. سرویس دهنده ی اینترنت هم اعلام کرد مهلت شارژتان تمام شده است! به به گل بود به سبزه نیز آراسته شد! نه موبایل نه اینترنت... امکانات ارتباطی در حد وسط بیابان! با حرص به پیغام شرکت سرویس دهنده نگاه می کنم و بالاخره کامپیوتر را خاموش می کنم.
سه روز از دنیا و مافیها بی خبرم. به مامان فقط گفته ام گوشی خراب است. به بابا هم گفتم شارژ نت تمام شده است، با خونسردی گفت هرکی استفاده می کنه شارژش کنه.
همین را کم داشتم! پولم کجا بوده است؟ اگر نت را شارژ کنم برای گوشی کم می آورم. لعنتی...
بی خیال... از مطب به خانه می رسم. هنوز مقنعه را در نیاورده ام که مامان می گوید بشین می خوام باهات حرف بزنم.
لحنش مشکوک است. شستم خبردار می شود که خواستگار است. مامان معمولاً حرف دیگری ندارد که اینطوری مرا بنشاند.
می نشینم. مقنعه ام را از سرم بیرون می کشم و مشغول صاف کردنش می شوم. مامان می گوید آقای کردانی امروز به بابات زنگ زده برای پسرش...
حرف مامان را قطع می کنم و با حرص می کنم مامان حرفشم نزنین. از این پسره ی دیلاق از خودراضی که همه رو از بالای دماغش نگاه می کنه بدم میاد. اصلاً...
مامان سری تکان می دهد و می گوید عمه هم زنگ زده...
وای خدا... نفسم را بیرون می دهم.
مامان می گوید مهرداد پسر خیلی خوبیه. هیچ بهانه ای نداری.
+: نه مامان. نه. محاله... مهرداد مثل برادر منه.
_: این مزخرفات چیه میگی؟ یا مهرداد یا پسر آقای کردانی. این حرف آخر منه. تا کی می خوای بشینی تو این خونه؟
+: دارین بیرونم می کنین؟
_: بیرون چیه؟ میگم به فکر زندگیت باش. من و بابات که همیشه زنده نیستیم مراقبت باشیم.
+: زنده باشین صد و بیست سال. خواستگار مناسبی بود ازدواجم می کنم. ولی الان...
مامان با قاطعیت گفت: همین الان. انتخاب کن. زود.
نفسم را با حرص پف می کنم. مامان دوباره می گوید این قیافه رو برای من نگیر. تکلیفت با خودتم معلوم نیست.
+: من تکلیفم با خودم...
مامان حرف را قطع می کند و می پرسد مهرداد یا پسر آقای کردانی؟
به پشتی تکیه می دهم و آرام می گویم مهرداد...
از جا بر می خیزم. مامان بلند می شود. صورتم را می بوسد و می گوید خدا رو شکر که بالاخره لجبازی رو کنار گذاشتی و عاقلانه تصمیم گرفتی. عاقبت بخیر بشی الهی...
آرام می گویم بله دعا کنین عاقبتش خیر باشه...
به اتاقم می روم. در را پشت سرم می بندم و فکر می کنم موبایلم ندارم چند تا فحش آب نکشیده نثار مهرداد کنم!
با خستگی روی تخت می افتم.
بابا از راه می رسد. وارد اتاقم می شود. چشمهایش از شادی می درخشند. مهرداد را خیلی دوست دارد. با خوشحالی بهم تبریک می گوید و کلی دعای خیر همراهم می کند.
احساس عذاب وجدان می کنم. نمی توانم واقعیت را بگویم. ولی حداقل ته ذهنم خیالم راحت است که مهرداد به زودی همه چیز را بهم می زند. اگر واقعاً عاشق شیدا باشد...
عمه زنگ می زند. از همیشه مهربانتر شده است. فکر می کنم به چه راحتی چشمش را به روی تمام شیطنتهایی که همیشه کرده ام بست و شد یه عمه ی مهربان خالص!
هرچه می کنم نمی توانم برایش بگویم که به درد مهرداد نمی خورم. یا این که باید بگذارد مهرداد خودش برای خودش تصمیم بگیرد. نه... حداقل امشب نمی توانم. شاید دو سه روز دیگر... خدایا کمکم کن.
صبح توی مطب خانم دکتر اینقدر غرق فکرم و هی اشتباه می کنم که خانم دکتر هم می فهمد. می پرسد چته؟ چقدر حواست پرته!
سری تکان می دهم می گویم خوبم. ببخشید...
تا ظهر هرجوری هست می گذرانم. به مامان زنگ می زنم می گویم دیر میام. می خوام برم گوشی ببینم.
البته بهانه است. اصلاً حسش را ندارم. می خواهم کمی تنها باشم. از مطب می آیم بیرون. اتفاقاً عینک آفتابیم را فراموش نکرده ام. آن را به چشم می زنم و به آسمان نگاهی می اندازم. یک لحظه حسی در ذهنم می گوید قبل از این که عینک بزنم کسی را دیدم...
سرم را پایین می آورم و عینک را برمی دارم. هنوز روی صورتم است که نگاه خشونت بار رضا را می بینم.
لبهایم را با زبان تر می کنم. دوباره عینک را به چشم می زنم و می گویم سلام
در حالی که به زحمت خشمش را کنترل می کند می گوید علیک سلام.
راه می افتم. می گوید وایسا می خوام باهات حرف بزنم.
+: نمی خوام اینجا وایسم. الان خانم دکتر میاد. برام شر میشه.
هم قدمم راه می افتد و می پرسد این چه کاری بود کردی؟
+: حق انتخاب نداشتم. نگران نباش. سعی می کنم دو سه روزه تمومش کنم.
_: اگه می خوای دو سه روزه تمومش کنی اصلاً چرا قبول کردی؟
+: راهی برام نمونده بود. تو که هیچی نمی دونی. چرا محاکمه می کنی؟
_: گلنوش خواهر من اسباب بازی نیست اینجوری با زندگیش بازی کنی.
+: گمونم این پیشنهاد احمقانه از طرف خواهرت بود!
_: آره. الانم خیلی خوشحاله. مطمئنه همه چی طبق برنامش پیش می ره و آخر هفته عمه جانت با گل و شیرینی میاد خونمون. ولی اون بچه اس عقلش نمی رسه. مهردادم که ثابت کرده همون قدر احمقه. من از تو توقع نداشتم.
از حرصم خیلی تند راه می رفتم. از مطب دور شده بودیم. به طرفش برگشتم و گفتم ببین رضا هر حسابی رو من باز کردی دستت درد نکنه. ولی باور کن نمی تونستم کاری بکنم. اگر قبول نمی کردم...
نفسم را با حرص بیرون دادم. رو گرداندم. به زحمت دوباره راه افتادم. آخر این چیزها را که نمی شود برای یک پسر غریبه توضیح داد!
_: اگر قبول نمی کردی چی؟
+: راهی نداشتم. باور کن. خودم بهمش می زنم. قول میدم.
_: جواب منو بده.
لعنتی! خیلی خب! خدایا منو ببخش!
روی نیمکتی که نمی دانم چرا کنار پیاده رو بود نشستم و گفتم اگر قبول نمی کردم مجبور بودم با یه خواستگار مزخرف نامزد کنم. از یارو متنفرم. از مهرداد متنفر نیستم. ضمناً قرار گذاشتیم دو سه روزه تمومش کنیم. مامان گفت یا این یا اون...
_: مامانت تمام خوشبختی تو رو تو شوهر کردنت می بینه؟ حالا هرکی شد؟
+: تقریباً... هرکی نبود. پسره نسبتاً پذیرفته است. آشنای خونوادگیه... ولی خیلی چندشه...
به پشتی نیمکت تکیه می دهد و می پرسد فکر می کنی موفق بشی عمتو راضی کنی؟
جواب نمی دهم.
_: خودتم می دونی که به این آسونی نیست.
عینکم را برمی دارم و در حالی که خودم را با آن مشغول می کنم به آرامی می گویم تو دلمو خالی نکن.
+: تو نتم نیستی. ترسیدی تو دلتو خالی کنم که گم شدی؟
_: نه بابا شارژش تموم شده. بابا گفته این دفعه خودم شارژ کنم منم پول ندارم. یعنی دارم ولی دلم می خواد گوشی بخرم. آخه گوشیمم اون شب نابود شد.
+: اگه بخوای گوشی بخری آشنا دارم..
_: کمک نمی خوام. متشکرم. ترجیح میدم به درد خودم بمیرم.
با لبخند می گوید هم گوشی می خری هم شارژ نت. درست میشه.
شکلکی در میاورم و می گویم به فرض که درست شد. مهرداد رو چکار کنم؟
نفس عمیقی می کشد. به آرامی می گوید فعلاً نت رو شارژ کن. یه فکری براش می کنیم. پول می خوای؟
+: نه مرسی. اینقدرا دارم.
_: برای گوشی...
+: مهم نیست. فعلاً گوشی قبلی مهرداد رو می گیرم. اینقدرا بهم بدهکاره.