ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

راز نگاه (13)

سلام سلامممم

امیدوارم روزهای آخر تعطیلات حسابی بهتون خوش بگذره



نرگس جان تو پست آخرش ترجمه ی مصاحبه با یه نویسنده ی موفق رو گذاشته بود که عجیب وصف حال من بود! هرچند حجم اندک کار من با این شخص اصلاً قابل قیاس نیست ولی من تمام حرفهاشو تجربه کردم و کاملاً درک می کنم. از یأس بعد از موفقیت گرفته تا هجوم حس نوشتن که من براش اسم گذاشتم. همین جناب الهام بانو که معرف همگی هست داستانها داریم با این موجود و منت کشی سر قصه نوشتن. ولی آی مزه می ده وقتی حس نوشتن با وقت آزاد من همزمان میشه!! اونوقته که برای بار هزارم عاشق نوشتن میشم


این عشق هم ادامه داره. اینجا می تونین اولین قصه ی دخترم رو بخونین. 


چند وقته که دلم می خواد برای وبم فوآیکون بذارم. دوستان لطف کردن و همه جوره راهنماییم کردن. اما هرچه کردم هنوز موفق نشدم. ولی ناامید نیستم. انشاالله به زودی آیکون کنار آدرس یه ماه نو میشه


صبح روز بعد استاد وارد کلاس شد، اما حامی هنوز نیامده بود. آیدا نگاهی به صندلی خالیش انداخت و پرسید: ببینم دیشب با بچه ها دست جمعی سرشو کردین زیر آب؟

ثنا پوزخندی زد و گفت: نه آخر بار که ما رو رسوند زنده بود.

گوشیش را درآورد و نوشت: خواب موندی؟

این بار یادش مانده بود اول گوشی را در حالت سکوت بگذارد. حامی جواب داد: نه. مُردم. چه خبره؟ خیلی جام خالیه؟

_: نمی دونستم روحها هم پیام میدن. خبری نیست. به اندازه ی یه هیکل دو متری جات خالیه.

_: حاجی هیچوقت گفته خیلی بانمکی؟

_: حاجی هر تعریفی که فکرشو بکنی از دخترش می کنه.

_: اون که البته. شب بخیر. من هنوز خوابم میاد. دیشب این پسره تا صبح خرناس کشید نخوابیدم.

_: پسره اسم زنته؟

_: اوهوی من حامیم نه حاجی!

_: مؤدب باش!

_: چشم. معذرت می خوام. حالا میشه بخوابم؟

_: باشه. شب بخیر.

دیگر جوابی نیامد. ثنا آهی کشید و به گوشی خیره شد. صدای استاد او را از جا پراند: خانم میلادی اگر مسیج بازیتون تموم شده، میشه این سؤال رو جواب بدین؟

ثنا لب به دندان گزید و به تخته نگاه کرد. سؤالی نوشته نشده بود. ظاهراً استاد چیزی پرسیده بود که او نشنیده بود. به آرامی گفت: معذرت می خوام استاد. سؤالتونو متوجه نشدم.

_: منم جوابتونو متوجه نشدم. وقتی از نمره ی میدترمتون کسر شد، یاد می گیرین که سر کلاس جای تفریحات شخصی نیست.

یکی از پسرها پرسید: تفریحات گروهی چی؟

استاد به تندی گفت: از نمره ی شما هم کسر میشه.

_: من ولی استاد...

_: حرف نباشه.

بقیه ی درس به کندی گذشت. ساعت بعد هم حامی نیامد. آیدا راست می گفت. کلاس بدون حامی صفا نداشت. ثنا کم کم با دیدن جای خالیش بغض می کرد. ساعتها بدجوری کند و یک نواخت پیش می رفتند. ساعت دو و نیم بود که بالاخره درس تمام شد و نزدیک چهار بود که خسته و گرسنه به خانه رسید. نهار هم نخورده بود. دل و دماغش را نداشت.

وارد خانه که شد، از سکوت سنگین ترسید. نگاهی به اطراف کرد. خبری نبود. بی سروصدا وارد شد. مامان خواب بود. بقیه هم خانه نبودند. به حیاط برگشت و شماره ی حامی را گرفت.

حامی انگار از خواب پریده بود. خسته و پکر جواب داد: جانم؟ سلام.

_: سلام. ببخشید بیدارت کردم.

_: بیدارم. یه خورده ناخوشم.

_: ای وای چی شده؟ دیشب سرما خوردی؟

_: نه بابا چیزیم نیست. دارم وسایلمو جمع می کنم. یکی دو روزی میرم قشم. راستی مامان گفت از قول خودش و بچه ها ازت خداحافظی کنم. یهویی راه افتادن، نشد ازت خداحافظی کنن.

_: چی شده حامی؟ جون به لبم کردی!

_: مادربزرگم... گفته بودم مریضه... رفت...

_: وای خدا... تو که گفتی بهتره!

حامی با بغض گفت: نمی دونم. معذرت می خوام. نمی تونم حرف بزنم. فعلاً خداحافظ.

_: ولی من باید باهات حرف بزنم حامی! قبل از این که بری.

_: فرصتی نیست. هروقت تونستم زنگ می زنم.

_: می خوام ببینمت.

_: برمی گردم ثنا. اگه عمری بود.

_: برگرد. منتظرتم.

_: ممنون. میام. خداحافظ.

_: خداحافظ...

ثنا قطع کرد و با بغض به روبرو خیره شد. هوا سرد بود. لرز کرد. با شانه های فرو افتاده به اتاق برگشت و نگاهی به مامان انداخت. هنوز خواب بود. به اتاقش رفت. بابا یک یادداشت خداحافظی جلوی آینه اش برایش گذاشته بود. نگاهی به یادداشت انداخت. اشکش روی کاغذ فرو چکید. کاغذ را روی میز رها کرد و کلافه لب تخت نشست. معده اش چنگ شده بود و درد می کرد. یادش آمد که نهار نخورده است. بی حوصله لباس عوض کرد و دست و رویی شست. مامان بیدار شده بود. ثنا سلامی کرد و به آشپزخانه رفت. اما میلی به خوردن نداشت. کمی آب نوشید و برگشت.

مامان روی تخت نشسته بود. آهی کشید و گفت: مرضیه گفت ازت خداحافظی کنم.

ثنا روی مبل نشست و گفت: بله... حامی گفت.

_: بیچاره به خاطر من مادرشو ول کرد. خیلی عذاب وجدان دارم. کاش نیومده بود. دلم براش می سوزه. نتونست با مادرش خداحافظی کنه.

ثنا زانوهایش را در آغوش گرفت و اجازه داد اشکهایش بی صدا جاری شوند. مامان دوباره گفت: کاش اقلاً حالم خوب بود، می تونستم جبران کنم. برم یه کم کمکش باشم. بنده خدا این همه اینجا زحمت کشید. میگم ثنا... من میرم خونه ی مامان اینا... تو بیا یکی دو روز برو پیششون.

در باز شد و سهیل با اخمهای درهم وارد شد. سلامی کرد. کیف مدرسه اش را کناری انداخت و نشست. پرسید: چه خبر؟

_: دارم به ثنا میگم اگه بلیت پیدا کنه، پاشه بره یکی دوروزی پیششون باشه. من میرم خونه مامان اینا.

_: بلیت هواپیمام هست. منم میرم.

ثنا با تعجب پرسید: تو هم میای؟

_: خب آره. هم فاله هم تماشا. سمام خوشحال میشه.

ثنا با حرص نفسش را بیرون داد. سهیل از جا برخاست و پرسید: برم آژانس؟

مامان گفت: از تو کیف من پول بردار برو.

ثنا گفت: بذار یه تحقیقی بکنم ببینم حامی با چی داشت میرفت.

_: شماره بده خودم بهش زنگ می زنم.

ثنا پوزخندی زد و سرش را تکان داد. گوشی را به طرف او گرفت و شماره را نشانش داد. سهیل گوشی را گرفت و نگاهی کرد. بعد دکمه را فشار داد.

ثنا خندید و گفت: خسیس!

سهیل ابرویی بالا انداخت و گفت: نخیر. می خوام ببینم چه جوری جوابتو میده. میذارم رو بلندگو مامانم بشنوه.

_: دیگه داری شورشو در میاری سهیل.

صدای حامی به گوش رسید. رسمی و جدی گفت: بله؟

سهیل گفت: ثنا هستم آقاحامی.

_: سهیل جان من ده دقیقه دیگه باهات تماس می گیرم.

این را گفت و قطع کرد. سهیل نگاهی به گوشی انداخت و گفت: اککهی! داشتیم حرف می زدیم. تازه باورش نشد من تو ام!

ثنا گوشی را از دست او گرفت و گفت: صدای من اینقدر قیس قیسی و مزخرف نیست.

_: صدای من قیس قیسیه؟

_: نه پس صدای من!

_: صدای اون پسره هادی از من خیلی بدتره!

_: سهیل چی رو با چی قاطی می کنی؟ تازه صدای هادی هنوز از تو بهتره. یه کم صافتر شده.

_: ولی اون یک سال از من کوچیکتره.

ثریاخانم گفت: تمومش کنین بچه ها. بسه دیگه. هی باید بهم بپرین؟ کی می خواین بزرگ بشین؟

هنوز داشتند برای هم خط و نشان می کشیدند که گوشی ثنا زنگ خورد. سهیل به تندی گفت: بذارش روی بلندگو.

ثنا با اخم گفت: آیدائه. ببین.

_: بگو زود قطع کنه. ما منتظر یه تلفنیم. بگو بعداً باهاش تماس می گیری.

_: اه سهیل! اذیت نکن.

دکمه ی سبز را زد و گفت: سلام آیدا.

_: سلام. خوبی؟ پوسیدی تو خونه. میای با مریم بریم خرید؟

_: نه راستش... الان خیلی کار دارم. باشه برای بعد.

_: لوس نشو ثنا. باید بیای.

_: الان نمی تونم بیام.

سهیل سرش را جلو آورد و گفت: آیداخانم لطفاً اصرار نکن.

ثنا او را پس زد و روی مبل نشست. هنوز داشت با آیدا حرف می زد که حامی به سهیل زنگ زد. سهیل برنامه ی سفرشان را برایش توضیح داد. گوشی را هم روی بلندگو گذاشته بود و نمی گذاشت ثنا صدای آیدا را به راحتی بشنود. پس ثنا قطع کرد و شنید که حامی می گفت: من تو فرودگاهم. تحقیق می کنم اگه بلیت بود براتون می گیرم. پرواز دو ساعت تاخیر داره. اگه زود بیاین می رسین.

ثنا با عجله مشغول جمع کردن وسایل خودش، مادرش و سهیل شد. سهیل هم چون از این سفر خوشحال بود، همکاری خوبی داشت و اتفاقاً داشت کمک می کرد. کمی بعد حامی زنگ زد و گفت برایشان بلیت گرفته است و باید هرچه زودتر خودشان را به فرودگاه برسانند.

سهیل آژانس گرفت. اول مامان را به خانه ی مامان بزرگ رساندند و بعد خودشان راهی فرودگاه شدند. تشریفات پرواز با عجله انجام شد و بالاخره وقتی توی هواپیما نشستند، سهیل آهی کشید و گفت: نزدیک بود به دمش آویزون بشیم ها!

ثنا با دلخوری گفت: تو هم عجب سرخوشی! یه نفر مرده! ما داریم برای تسلیت میریم. می فهمی؟

_: آره یه چیزایی می فهمم.

حامی پیش آمد و کنار سهیل نشست. سهیل نگاهی به او انداخت و گفت: مگه تو زودتر کارت پرواز نگرفته بودی؟ اینجا چکار می کنی؟

_: جامو با کناریت عوض کردم. عیبی داره؟

_: البته. سر تاپاش عیبه.

ثنا عصبانی گفت: سهیل بس کن. تو که وسط نشستی. دیگه دعوات سر چیه؟

سهیل نگاهی به او انداخت و گفت: آخه اگه یه قول و قراری بود یه حرفی. الان چکارست دقیقاً؟

_: ناپسری بابا. میشه حرف نزنی دیگه؟

_: نخیر نمیشه.

_: سهیل!

حامی که از فوت مادربزرگش دمغ بود، با چهره ای درهم گفت: آروم باش ثنا. من باید ناراحت بشم که نمیشم. شاید اگه من جای سهیل بودم، برخوردم از این بدتر بود.

سهیل با اخم گفت: نخیر. شما دیپلمات تر از این حرفایی که مستقیم حرفتو بزنی. قشنگ طرفو دور می زدی و سرشو می کردی زیر آب، همچین که نفهمه از کجا خورده! فقط وقتی به خودش میومد که کاملاً از گود خارج شده بود. حیف که من بلد نیستم.

حامی گفت: خیلی منو دست بالا می گیری سهیل جان. واقعاً اینقدر قابلیت تو وجود من هست؟ بی صبرانه منتظرم یه خواستگار واسه سما پیدا بشه که ببینم چه جوری سرشو زیر آب می کنم!

سهیل مثل ترقه از جا پرید و گفت: بی غیرت عوضی! سما غلط می کنه قبل از بیست سالگی فکر شوهر باشه. یادت باشه که اون خواهر منم هست.  

حامی بالاخره از لفاف غم و غصه اش بیرون آمد و به قهقهه خندید. طوری که نمی توانست جوابی به سهیل بدهد. بالاخره سهیل حوصله اش سر رفت و با اخم گفت: من شوخی نکردم.

حامی دستی به پشت او زد و گفت: ولی من شوخی کردم. ضمن این که سما شکر خدا هم پدر داره هم مادر. من و تو کاره ای نیستیم.

_: ولی من خوشم نمیاد زود شوهرش بدن. مثل مامانت بدبخت میشه. اصلاً درست نیست. اون هنوز بچه است. باید از زندگیش لذت ببره. اون...

حامی گفت: یواش. پیاده شو باهم بریم سهیل جان. خواستگار کجا بود؟ کی خواست شوهرش بده؟ سما تازه نه سالشه. چه خبره گرد و خاک کردی؟

سهیل تهدید کرد: ثنا رو هم به تو نمیدم.

حامی سری تکان داد و گفت: من فعلاً قصد ازدواج ندارم.

سهیل که کم آورده بود با حرص رو گرداند. حامی هم پشتی صندلی اش را کمی عقب برد و در سکوت به سقف چشم دوخت. ثنا اینقدر عصبانی بود که فقط از پنجره به بیرون خیره شده بود که بحث تمام بشود. بعد از چند دقیقه سکوت رو گرداند. سهیل داشت با گوشیش بازی می کرد. حامی همچنان به سقف نگاه می کرد و یک قطره اشک گوشه ی چشمش را تر کرد. دل ثنا ریش شد. بغض کرد. حامی با سر انگشت اشکش را سترد و چشمهایش را بست.

بالاخره هواپیما در فرودگاه قشم به زمین نشست. پیاده شدند و بعد از گرفتن بارها، حامی تاکسی گرفت و نشانی را داد.

ثنا با نگرانی به مناظری که از پیش چشمش رد می شدند چشم دوخته بود. نمی دانست با چه استقبالی روبرو می شوند. پریشان بود. حتی فرصت نشده بود برای بچه ها سوغاتی بخرد. با نگرانی به حامی نگاه کرد و گفت: اینقدر با عجله اومدیم که هیچی برای بچه ها نخریدم. بگو یه جا نگه داره، من دست خالی نیام.

حامی اخمی کرد و گفت: هیچکس تو این موقعیت توقع سوغاتی نداره. لطف کردی که اومدی.

_: بچه ها که تقصیری ندارن. بذار یه چیز کوچیک براشون بگیرم.

_: وقت برای هدیه دادن بسیاره. من الان عجله دارم. تا همینجاشم دیر شده.

ثنا آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. بالاخره رسیدند. توی یک کوچه ی خاکی پیاده شدند. بوی دریا هوا را پر کرده بود. حامی کلید انداخت و یک در گاراژی را باز کرد. رو به ثنا کرد و گفت: بفرمایید.

ثنا از فرط نگرانی زیر لب دعایی خواند و قدم توی حیاط کوچک گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت. تک درخت نخلی توی باغچه بود. گوشه ی حیاط چند دوچرخه در اندازه های مختلف افتاده بودند.

سهیل هم وارد شد و با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداخت. شانه ای بالا انداخت و گفت: لابد کسی خونه نیست، نه؟

اما همان موقع در باز شد و سما در حالی که به حیاط می دوید، داد زد: سهیل! تو اینجا چکار می کنی؟

و در آغو*شش پرید. حامی خنده اش را فرو خورد و گفت: سهیل کمال همدردیم رو باهات ابراز می کنم. هی کوچولو! یه سلام می کردی بعد اینطوری سهیل جونتو تحویل می گرفتی بد نبود ها! با تو ام. سلامت کو؟

سما سر بلند کرد و گفت: سلام. سلام ثنا! چه خوب کردین اومدین. بیاین تو. مامان خونه نیست. من و سها تنهاییم. نذاشتن من برم همراشون. یعنی گفتن باید پیش سها بمونم.

باهم وارد شدند. حامی به آشپزخانه رفت و ظرف میوه ای تدارک دید. ثنا به دنبالش رفت و گفت: تو این موقعیت لازم نیست پذیرایی کنی.

حامی بدون این که نگاهش کند، گفت: به اسیری که نیاوردم. مهمونین. یه گلویی تازه کنین. منم برم ببینم چه کاری از عهدم برمیاد.

_: منم باهات میام.

_: نه یه کم استراحت کن بعد بیا. راه دوری نیست. همین سر کوچه اس. از سما بپرس نشونت میده.

سها خواب آلود و با موهای پریشان وارد آشپزخانه شد و گفت: سلام کاکایی... کی اومدی؟

حامی سر پا نشست. در آغو*شش کشید و او را روی زانویش نشاند. با لبخند گفت: علیک سلام شکلات خوشمزه. ببین کی رو آوردم! بمون پیش ثناجون من باید برم بیرون؛ ولی زود برمی گردم.

_: برام شکلات می خری؟

_: برات شکلاتم می خرم.

موهایش را با دست بهم ریخت و او را زمین گذاشت. برخاست و آه کوتاهی کشید. سها لیوانی برداشت و گفت: آب می خوام.

حامی برایش آب ریخت.

در باز شد و صدای بابا توی خانه پیچید: سما؟ سمای بابا، کاکا رسید؟

حامی به هال رفت. اما ثنا خجالت کشید. نمی دانست چطور باید با پدرش روبرو بشود. حامی گفت: سلام.

_: سلام. راحت اومدین؟ مشکلی که پیش نیومد؟

_: نه خدا رو شکر. خوب بود.

_: همه دارن جمع میشن. باید بریم برای تشعیع.

_: الان میام.

_: گوشی ثنا خاموشه. خونه هم جواب نمیدن. نگرانم. خدا کنه حال ثریا بد نشده باشه. تو خبری نداری؟

_: بی خبر نیستم.

ثنا با تردید از آشپزخانه بیرون آمد و آرام گفت: سلام.

پدرش با تعجب گفت: سلام باباجون. اینجا چکار می کنی؟

_: مامان گفت بیام کمک مرضیه جون. سهیلم اومده. نمی دونم کجاست.

اما همان موقع سهیل در حالی که دستهایش را خشک می کرد، وارد اتاق شد و خیلی عادی گفت: سلام بابا.

سما از توی اتاقش صدا زد: سهیل بیا، بازیش لود شد. زدم دو نفره.

بابا با تعجب پرسید: مطمئنی مامانت شما رو فرستاد؟

ثنا سری به تایید تکان داد و گفت: ناراحت شده بود. گفت میره خونه مامان جون که ما بتونیم بیاییم. زیاد نمی مونیم. فوقش یکی دو روز.

_: من نگران موندنتون نیستم. خونه ی خودتونه. خوش اومدین. حامی یه زنگ به مامانت بزن، بگو ثنا پیش بچه ها هست، نگران نباشه.

_: با مامان از فرودگاه صحبت کردم. بریم.

ثنا با تردید پرسید: من نیام؟

بابا گفت: نه عزیزم. خونه باشی خیالم راحتتره. البته زحمتت میشه. ولی بچه ها تنها نباشن بهتره. مراسم که تموم شد، میگم حامی براتون شام بیاره.

_: نه بابا این چه حرفیه؟ من اومدم کمکتون باشم.

_: متشکرم عزیز دلم.

گونه اش را سریع بو*سید و با حامی بیرون رفتند. ثنا نگاهی به اطراف انداخت. اهل خانه همان روز صبح رسیده بودند. همه جا بهم ریخته و نامرتب بود. چمدانهای باز نشده، لباسهای کثیف، خانه ی شلوغ...

ثنا با وجود خستگی مشغول جمع و جور کردن شد. این قدرها را به مرضیه مدیون بود.

راز نگاه (12)

سلام به روی ماه دوستام

انشاالله که عید خوش گذشته باشه و ایام به کامتون باشه



نوشتنم نمیاد. هرچی زحمت کشیدم بیشتر از این نشد. شلوغیهای عید که بگذره انشاالله یه پست پر و پیمون میذارم.


دی ماهی عزیزم خیلی تسلیت میگم...



ثنا خمیازه ای کشید و زمزمه کرد: از کلاس بعدازظهر بدم میاد.

آیدا که لم داده بود و از لای چشمهایش به استاد نگاه می کرد، گفت:هوم.

مریم با صدای زیری غرید: شماها چرا نت برنمی دارین؟

آیدا گوشی اش را کمی بالا گرفت و گفت: گذاشتم رو ضبط.

_: اوووف بعدش دوباره باید بنویسیشون.

_: خفه. دارم ضبط می کنم.

مریم شکلکی درآورد و به نت برداشتن ادامه داد. ثنا که نه نت برمی داشت نه ضبط می کرد، نگاهی حسرت بار به جای خالی حامی انداخت و دوباره به استاد چشم دوخت.

آیدا سرش را بیخ گوشش برد و نجوا کرد: ربطی به صبح و عصر نداره. بی چشم آبیه کلاس صفا نداره کلاً!

ثنا پوزخندی زد و جوابی نداد. گوشیش را درآورد و نوشت: چه خبر؟ خوش می گذره؟

صدای پیام گوشیش سکوت خواب آور کلاس را شکست. استاد اخمی کرد و پرسید: مال کی بود؟ خاموش کنین لطفا!

ثنا آهی کشید. فراموش کرده بود صدایش را قطع کند. گوشی را خاموش کرد. نگاهی به ساعت انداخت. نزدیک سه بود. بالاخره استاد دست از جزوه گفتن برداشت و گفت: خسته نباشید.

انگار خودش هم خسته شده بود. چون با عجله کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد. ثنا گوشی را روشن کرد و پیام حامی را باز کرد. فقط دو سه تا شکلک بود. پوزخندی زد و از کلاس بیرون رفت.

در حالی که به طرف خروجی دانشگاه می رفتند، آیدا گفت: بچه ها بریم کافی شاپ؟ میگیم پرنازم بیاد. شیرین می گفت بلده فال قهوه بگیره. خیلی راست گفته.

ثنا گفت: نه من می خوام برم. کار دارم.

_: مرموز شدی ثنا!

مریم گفت: ولی من میام کافی شاپ.

_: می خواستم ثنا از این حال و هوا بیاد بیرون. نگاش کن داره میمیره.

ثنا خندید و گفت: من خیلیم خوبم.

گوشی اش را درآورد و شماره ی حامی را گرفت.

مریم گفت: ولی راست میگه رنگت پریده. بیا بریم. خوش می گذره. زیاد طول نمی کشه.

آیدا پرسید: حالا به کی زنگ می زنی؟

_: به آقای مشعوف!

آیدا غش غش خندید و گفت: نه بابا! فکر کردم داری به پسرعمه ی من زنگ می زنی.

یک نفر از آن طرف خط پرسید: الو؟

ثنا اخمی کرد و فکر کرد این صدا آشناست ولی حامی نیست!

آیدا دست گرفت و با خنده پرسید: چی شد ثنا؟ آقای مشعوف ریجکت فرمودن؟

صدای آن طرف خط گفت: ثنا حامی پشت فرمونه.

سروصدا زیاد بود. صدا خوب نمی آمد. آیدا هم شوخی می کرد و ثنا کلافه پرسید: هادی تویی؟

مشتی به شانه ی آیدا کوبید و کمی دور شد تا بهتر بشنود. صدای آن طرف هم گفت: دست شما درد نکنه ثنا خانم. آدم فروش! بچه ها ساکت. الان تصادف می کنیم هممون می میریم ها! سما سها رو بگیر.

ثنا خندید و گفت: سهیل به خدا صدا نمیاد. کجایین شما؟

_: تو ماشین.

_: نه بابا اینو که فهمیدم. سهیل؟

مریم خندید و گفت: بفرما آیدا خانم. داره با برادرش حرف می زنه.

همان موقع ماشین بابا جلوی پایشان توقف کرد. حامی کمربندش را باز کرد. گوشی اش را از سهیل گرفت و پیاده شد. سرش را توی ماشین خم کرد و گفت: به خاطر خدا تکون نخورین. چشم الان آب می خرم. یه کم جمعتر بشینین ثنام جا بشه. چی شده شکلات؟ ای خداااا...

در جلوی ثنا باز شد و سهیل، سها را پایین گذاشت. ثنا با خنده پرسید: اینجا چه خبره؟

حامی در حالی که از جلویش رد میشد، گفت: بار آخریه که همچو ایثاری می کنم.

آیدا با دهان باز پرسید: پس اون شایعه ها راسته ثنا؟

مریم خندید و گفت: اینا چقدر بامزه ان!

در ماشین باز شد و سما بیرون پرید. به دنبال او سهیل هم پیاده شد و گفت: سما کجا میری؟

هادی و هاشم هم پیاده شدند. سها مانتوی ثنا را کشید و پرسید: دسشویی کجاست؟

سما دستش را از دست سهیل بیرون کشید و گفت: ولم کن گم نمیشم. می خوام با سها برم.

سهیل آهی کشید و پرسید: مگه تو رستوران نرفتی؟

_: نخیر اونجا فقط دستامو شستم.

_: ای خدا.

سها با بغض به ثنا نگاه کرد. ثنا ابرویی بالا انداخت و پرسید: به نظرتون می تونم اینا رو ببرم تو دانشگاه؟

سما گفت: من خیلی دوست دارم دانشگاهتونو ببینم.

ثنا خندید و گفت: نه بابا!

مریم گفت: حالا چکار کنیم؟

حامی با یک بطری آب معدنی و چند لیوان یک بار مصرف برگشت و گفت: اِه! شما که هنوز اینجایین! ثنا یه فکری بکن تو رو خدا! اینو که نمی تونم ببرم تو مردونه.

ثنا با خنده گفت: آخه مگه می تونم اینا رو ببرم تو دانشگاه؟

حامی آهی کشید و گفت: من با نگهبان حرف می زنم. بیاین بریم.

سها داشت اشک می ریخت و حامی چانه می زد تا نگهبان راضی شد. ثنا هم در حال دو آنها را به سرویسهای بهداشتی رساند و وقتی بالاخره خسته ولی راضی بیرون آمدند، آیدا خندان جلو آمد و گفت: ثنا قیافت دیدنیه! صد سال بود اینقدر نخندیده بودم!

مریم هم با خنده گفت: ببخشید ها! ولی راست میگه. خیلی بامزه بود. مامان بودن بهت میاد.

ثنا نگاهی به خواهرهایش انداخت و گفت: خواهر بودن بیشتر بهم میاد. بریم بچه ها. الان نگهبان صداش در میاد.

وقتی برگشتند، حامی هنوز داشت از نگهبان عذرخواهی می کرد و قول میداد تکرار نشود.

آیدا گفت: ثنا بیاین ما رو هم برسونین. دلت میاد سوار ماشین بشی، بعد رفیق شفیقت منتظر اتوبوس وایسه؟ نه دلت میاد؟

ثنا شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه رو سقف می شینی سوار شو.

در عقب را باز کرد و گفت: سها تو وایسا من سوار شم، بعد بشین رو پای من. سهیل یه کم برو اونورتر. اه سهیل لوس نشو.

حامی گفت: سوار شین بابا. پلیس ببینه دو تا سرنشین جلو دارم گیر میده ها. ثنا می خوای تو بشین جلو، سها رو بگیر رو پات. کمربندم ببند. بهتر از اینه که هادی و هاشم باشن.

سهیل با غیظ گفت: نه بابا! دیگه چی؟

حامی دستهایش را بالا برد و گفت: من تسلیم. منظوری نداشتم. فقط...

سهیل گفت: خیلی خب. ثنا عقب میشینه. من میام جلو. هرچی باشه هیکلم از هادی گنده تره. هادی و هاشم و سما و ثنا عقب باشن. سهام که میشینه رو پای ثنا.

حامی سری تکان داد و گفت: هرچی شما بفرمایین.

هادی خندید و گفت: خوب خرت میره آقا سهیل! دستی به سر ما هم بکش.

حامی به تندی گفت: بشین سرجات بچه.

آیدا از این نمایش از خنده کبود شده بود. در حالی که به زحمت نفس تازه می کرد، بریده بریده گفت: بشینین دیگه. آبرو برای رفیقمون نموند.

مریم دستش را گرفت و گفت: بیا بریم. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ بالاخره راه میفتن.

_: نه بذار تا آخرشو ببینم.

حامی به موهایش چنگ زد و گفت: سوار میشین یا نه؟ شدیم مضحکه ی مردم.

آیدا با خنده گفت: من غلط بکنم به شما بخندم آقای مشعوف.

_: فعلاً که غلط یا درست دارین می خندین. سما جلو جات نمیشه. بشین عقب. نخیر. نمیشه رو پای سهیل باشی. بشین سرجات تا عصبانی نشدم. هادی درو ببند. ثنا خواهش می کنم. زودتر...

بالاخره همه سوار شدند. ثنا سها را روی پایش نگه داشت و آیدا در را بست. با تکان دادن دست از هم خداحافظی کردند و حامی راه افتاد.

ثنا غرید: یه جو آبرو تو دانشگاه داشتیم ها!

حامی گفت: بیا و خوبی کن. گفتم حالا که ماشین داریم، دنبال تو هم بیاییم.

سهیل گفت: من که گفتم نمی خواد. خودش با اتوبوس میومد. مثل هرروز.

سها در حالی که سرپا ایستاده بود، گفت: من می خوام برم جلو.

حامی نفس عمیقی کشید و بعد قاطعانه گفت: شکلات میشینی رو پای ثنا، جیکم نمی زنی. من دیـــــــــگه اعصاب ندارم عزیزم!

ثنا سها را در آغوش فشرد و گفت: دختر به این خوبی! چرا دعواش می کنی؟ مگه تقصیر خودش بود؟

حامی گفت: ثنا جان...

سهیل پرسید: چی چی جان؟

حامی آهی کشید و گفت: ثنا خانم همراه ما که نبودی که قضاوت می کنی عزیزم.

سهیل دوباره پرسید: چی چی؟

حامی نگاهی به او انداخت و گفت: جناب خوش غیرت این عزیزم اون عزیزم نیست. کوتاه بیا جانم.

_: بعد این جانم کدومشونه؟

هادی غش غش خندید و گفت: خوشم اومد سهیل.

حامی در حالی که به شدت اعصابش را کنترل می کرد، باز آه بلندی کشید و گفت: خواهر و برادر دست به دست هم دادین آبروی چندین و چند ساله ی ما رو نابود کنین. بسیار خب. بفرمایین!

سهیل پوزخندی زد و گفت: جرأت داری اعتراض کن.

_: تو هم یکی به نعل می زنی یکی به میخ دیگه! از اون ور زیر آبمونو می زنی از این ور هوامو داری؟ دستت درد نکنه. هرچه از دوست رسد نیکوست بالاخره.

سما نالید: پس کی می رسیم سینما؟ من خسته شدم.

سهیل گفت: تکیه بده یه چرت بزن. هنوز خیلی مونده.

_: مگه این هاشم گنده بک میذاره؟

_: سرتو بذار رو شونه ی ثنا.

ثنا خندید و گفت: سهیل حالا من آدم فروشم یا تو؟ بیا سما جون. سها که داره خواب میره. تو هم سرتو بذار رو این شونم.

حامی پرسید: دیگه شونه نداری؟

سهیل به تندی گفت: نه آقاجان. همین دو تا بود تموم شد. برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.

حامی خندید و گفت: واسه خودم که نمیگم. اون عقب هنوز دو تا داداش دیگه هم داره.

سهیل با اخم نگاهی به عقب انداخت. بعد آهی کشید و گفت: به هرحال داداش اصلیش منم.

حامی گفت: ما بهش می گیم تنی.

_: من این حرفا حالیم نیست.

_: خیلی خب رفیق. کوتاه بیا. همونی که تو میگی.

بالاخره به سینما رسیدند. جای پارک و بلیت خریدن و وارد سینما شدن و خوراکی خریدن و بالاخره توی تاریکی روی صندلیها جا گرفتن و با سهیل کنار آمدن خودش مسائلی داشت خارج از این مقاله!

سها که هنوز خوابش می آمد، پیش حامی رفت تا بخوابد. سما هم کنار سهیل نشسته بود و درباره ی هرچیزی که توی تاریکی می توانست تشخیص بدهد، سؤال می کرد. هادی و هاشم سر موضوعی بحثشان شده بود و چون جرأت نداشتند جلوی حامی سروصدا کنند، همدیگر را با مشت و لگد نوازش می کردند. ثنا هم سعی می کرد کنار بکشد تا از داستان مستفیض نشود. در این بین دو ساعت به سختی گذشت و ثنا حتی نمی دانست اسم فیلمی که آمده بودند، چه بود!

وقتی بیرون آمدند، سها هنوز در آغو*ش حامی خواب بود. هاشم گفت: بریم بستنی بخوریم!

حامی گفت: نترکی بچه! از ظهر تا حالا یکسره داری می خوری!

سما گفت: خان داداش، خواهششش می کنم.

_: نمیشه. مامان زنگ زد گفت بریم برای سها کاپشن بخریم. کاپشنش نازکه.

هاشم گفت: آخه مگه تا کی اینجاییم؟ داریم میریم دیگه. کاپشن می خواد چکار؟ تازه خوابه. بذاریمش خونه بریم بستنی بخوریم.

_: نمیشه. ثریاخانم مهمون داره و تا شب نمیریم خونه. میریم کاپشن می خریم و بعدش یه فکری برات می کنم.

سهیل گفت: من که حوصلم سررفته. با سما میریم خونه.

_: سهیل جان، شما صاحب اختیاری؛ ولی سما دست من امانته و تا شب نباید بره خونه.

سما با ناراحتی گفت: من که سر و صدا نمی کنم.

ثنا گفت: بچه ها خسته شدن. من واسطه میشم. عیبی نداره. بریم خونه.

حامی گفت: تو و سهیل اگه خسته این می رسونمتون. ولی بچه ها نه. سما شهربازی چطوره؟ یه جایی رو سراغ دارم عالی! فقط نشونیشو باید زنگ بزنم بپرسم.

ثنا نگاهی به حامی انداخت. واقعاً خسته بود. دلش نیامد او را تنها بگذارد. گفت: من نشونی رو بلدم. سوار شین.

_: اول باید کاپشن بخریم. لباس بچه هم سراغ داری؟

_: خوب و بدشو نمی دونم. ولی چند جا رو دیدم. بیاین بریم.

 

چند ساعت بازی و جیغ کشیدن و سر و صدا توی مجموعه ی سرپوشیده حسابی خسته شان کرده بود. بالاخره آخر شب به خانه رسیدند. بچه ها دیگر نای حرف زدن نداشتند. همگی به رختخواب رفتند و بیهوش شدند.

راز نگاه (11)

سلام سلامممممم
عیدتون پیشاپیش مبارک
اینم قسمت بعدی. تو ورد رسیدم صفحه ی صد! امیدوارم لذت ببرین
ببخشین که این چند وقت خیلی کم رسیدم بهتون سر بزنم و خیلی پراکنده کامنت گذاشتم. به یاد همتون هستم. فقط خییییییلی سرم شلوغه.
خوش باشین همگی. با آرزوهای بهترینها برای همتون

سهیل عصبانی گفت: خبه دیگه تو ام! چشمت افتاد به یکی دیگه هی سهیل سهیل می کنه.

ثنا نفس عمیقی کشید. لبهایش را بهم فشرد که چیزی نگوید. سهیل در حالی که از حرص پا به زمین می کوبید، از آشپزخانه بیرون رفت. اما پایش به درگاه گیر با صدای مهیبی زمین خورد.

ثریاخانم از جا پرید. اما مرضیه او را نشاند و مشغول مالیدن شانه هایش شد. حامی هم پیش رفت و دست سهیل را گرفت و کمکش کرد تا برخیزد. طوری نشده بود. صدای حادثه بیشتر از تلفاتش بود. یا اقلاً غرور سهیل اجازه نمی داد دردش را بروز بدهد.

با عصبانیت بازویش را از دست حامی بیرون کشید و غرید: خوبم. ولم کن.

سما که نگران شده بود، جلو آمد و پرسید: پات خوبه؟ دستتم خیلی محکم خورد زمین.

سهیل عصبانی توی چشمهای خواهر نه ساله اش نگاه کرد. اما در آن نگاه نگران چیزی بود که کمی نرمش کرد. سری تکان داد و گفت: نه خوبم. طوری نشد.

بابا دستی به شانه اش زد و به سما گفت: سهیل پهلوونه. نگران نباش.

ثنا با نگرانی به مادرش نگاه کرد. اما ظاهراً به سلامت از این شوک گذشته بود. بعد رو گرداند و با تعجب به سهیل نگاه کرد. سما پی اس پی را به طرفش گرفت و پرسید: تو می دونی این بازی چه جوریه؟

اما قبل از این که سهیل آن را بگیرد، هاشم بازی را قاپ زد و گفت: سما این مال من و هادیه. چند بار بهت بگم بهش دست نزن؟

سهیل با اخم گفت: هی وحشی! چیکار می کنی؟

بابا گفت: بچه ها! خواهش می کنم.

سهیل با اخم نگاهی به بابا کرد. بعد چون جرأت جوابی نداشت، رو گرداند. چند لحظه با حرص به هاشم نگاه کرد و بالاخره به سما گفت: ولش کن. میریم پشت کامپیوتر من. یه عالمه بازی دارم.

ثنا در حالی که یک سینی لیوان را به اتاق می آورد، گفت: البته بعد از شام.

سهیل کلافه سری تکان داد. ثنا لبخندی پر مهر زد. بالاخره سهیل هم آرام میشد.

حامی سینی را گرفت و سر میز گذاشت. ثنا به آشپزخانه برگشت. حامی هم به دنبالش رفت. دو تا پارچ آب روی میز آشپزخانه بود. حامی پرسید: اینا رو ببرم؟

ثنا با لبخند نگاهش کرد و سری به تایید تکان داد. حامی به او چشم دوخت و گفت: می دونی

چیه؟ اینجوری تحملش سختتر از وقتیه که فکر می کردم محاله بهم برسیم.

ثنا با شگفتی پرسید: چرا؟

_: اونجوری با لگد از ذهنم مینداختم بیرون، ولی اینجوری کلافه ام. به نظرت چکار کنم که مامانت ازم خوشش بیاد؟

ثنا خندید و گفت: فکر نمی کنم دیگه اونقدر ازت متنفر باشه.

_: به مقدار کافی! معلومه که خیلی به خودش فشار آورده که دعوتم کرده.

_: حالا اینطورام نیست.

حامی لبخندی زد و از آشپزخانه بیرون رفت. ثنا هم ماست و ترشی را برداشت و به دنبال او رفت.

 

سما کنار سهیل نشسته بود و بی صبرانه منتظر بود که شام صرف شود! نگاهی به ساعت انداخت و بعد از سهیل پرسید: چه جور بازیایی داری؟

سهیل بی حوصله گفت: همه جور هست.

سما مظلومانه پرسید: باربی بازیم داری؟

سهیل چند لحظه نگاهش کرد. برای اولین بار در طول آن شب لبخند کمرنگی بر لبش نشست. سری تکان داد و گفت: نه دیگه این یکی رو ندارم. ولی تو نت هست. برات پیدا می کنم.

_: دانلودی یعنی؟

_: نمی دونم. یا آنلاین یا دانلودی.

سما با لحن فاضل مأبانه ای گفت: نه. آنلاین که نمیشه. کارتت فوری تموم میشه.

سهیل بشقابش را برداشت و گفت: کارتی نیست. ای دی اس اله. هرچقدر دلت می خواد آنلاین بازی کن.

سما با تعجب تقریباً داد زد: وای شما ای دی اس ال دارین؟

لحنش فقط متعجب بود. نه حسادت داشت، نه شماتت. ولی بابا با کمی شرمندگی گفت: برای شمام دنبالش هستم. همین روزا می گیرم براتون.

سما به طرف بابا برگشت. چشمهایش از شادی درخشید. با خوشحالی گفت: وای بابا واقعاً؟! آخ جوووووووووون! مرسیییییییییی!

ثنا لبخندی زد. بشقابی برداشت و پرسید: سما جون برات بکشم؟

سما که از شوق سر پا بند نبود، گفت: آره. همه چی بریز. ممنون. اوووووووه! نه اینقدر. سهیل زودی بخور. یه کم ترشیم بده.

سهیل ظرف ترشی را به طرفش گرفت و با دهان پر گفت: ولی ترشی نخوری یه چیزی میشی.

سما ابرویی بالا انداخت و با لوندی گفت: آقای محترم با دهن پر صحبت نکنین. تازه مثلاً ترشی نخورم چی میشم؟

سهیل خنده اش گرفت. لقمه به دهانش پرید. سما مشتی به پشتش زد و ثنا یک لیوان آب برایش ریخت. بالاخره وقتی توانست لقمه اش فرو بدهد، خندید و لپ سما را کشید.

سما باز چشم و ابرویی آمد و مشغول خوردن شامش شد. ثنا رو به حامی با خنده گفت: خیلی بانمکه!

حامی ابرویی بالا انداخت و گفت: به داداش بزرگش رفته. سما بسه دیگه اینقدر ترشی نخور.

سما که معلوم بود از حامی حساب می برد، با ناراحتی دهان باز کرد و گفت: من...

سهیل ترشی را از جلویش برداشت و گفت: دلت درد میگیره.

_: سهیل!

_: بله؟ غذاتو بخور. مگه نمی خوای بری کامپیوتر بازی؟

سما سری به تایید تکان داد. آهی کشید و مشغول غذاخوردن شد.

هادی و هاشم از زیر میز بهم لگد می زدند. بابا با اخم و چشم غره آنها را سر جایشان نشاند. مرضیه هم به شدت سعی داشت جوّ را آرام نگه دارد تا ثریا کمتر اذیت بشود. سها کنار مرضیه خواب آلود نشسته بود و بر خلاف چند ساعت گذشته سر و صدایی نداشت. بالاخره هم هنوز لقمه در دهانش بود که سرش را روی میز گذاشت و خوابش برد.

بابا نگاهی انداخت و با خنده گفت: هی مرضی شکلات خواب رفت!

ثنا رو به حامی زمزمه کرد: من اگه جای پسرا بودم خودمو حلق آویز می کردم.

حامی از بالای لیوانش با نگاهی خندان به او چشم دوخت و پرسید: چرا؟

مرضیه گفت: حامی میشه سها رو ببری سر جاش؟

حامی لیوان را روی میز گذاشت و سریع برخاست. میز را دور زد. کنار سها سر پا نشست. سرش را بالا گرفت و در حالی که لیوان آبی به لبش نزدیک می کرد، با ملایمت گفت: سها؟ سهاگلی لقمتو قورت بده! یه کم آب بخور. آفرین دختر خوشگل. ای جانم. یه کم دیگه بخور. بیا بریم.

سها چشم بسته گفت: بو_س بابا.

حامی خندید. کنار بابا خم شد و گفت: بفرمایید.

ثریا گفت: به منم باید بو_س بده.

حامی لبخندی مؤدبانه زد و گفت: چشم. حتماً.

ثریا بو*سه ی ملایمی بر گونه ی سها نشاند. مرضیه از شوق اشکی از گوشه ی چشمش زدود و سر به زیر انداخت. به سرعت لقمه ای به دهان برد که بغضش را فرو بدهد.

حامی پرسید: کجا ببرمش؟

ثنا از جا برخاست و گفت: تو اتاق من. از این طرف.

در اتاقش را باز کرد و گفت: بذارش رو تخت. رو زمین سرما می خوره. بچه جنوبی به سرمای اینجا عادت نداره.

حامی خندید. به طرف تخت رفت. ثنا لحاف را کنار زد. شارژر و هندزفری گوشیش را از کنار بالش برداشت و با خنده ی عذرخواهانه ای گفت: ببخشید.

حامی سها را بو*سید و او را توی تخت ثنا گذاشت. در حالی که با دقت روی او را می پوشاند، گفت: نگفتی چی شده که می خواستی خودتو حلق آویز کنی.

ثنا نگاهی به در انداخت. صدایش را پایین آورد و گفت: بابا بدجوری من و سها رو لوس می کنه. خیلی بده. دلم برای بچه ها میسوزه. برای سما بیشتر.

حامی خندید و گفت: من که از اول گفتم دردونش تویی و بعدم شکلاتش.

خم شد. موهای سها را با دستی نوازش گر از صورتش کنار زد. دوباره راست ایستاد و گفت: فعلاً که سما و سهیل رفتن تو یه جبهه و داره بهشون خوش می گذره. نگران نباش. هادی و هاشم هم تو این خطا نیستن.

ثنا باخنده گفت: هادی بهم گفت من خواهر بزرگه ی خوبی هستم. کلی از این تعریف کیف کردم.

حامی خندید. اما قبل از این که جوابی بدهد، سما وارد اتاق شد و پرسید: وسایل من اینجاست؟

ثنا به گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت: آره. ببین اینجاست.

حامی آرام از اتاق بیرون رفت. سما توی وسایلش گشت و گفت: برسم که همین جاست.

ثنا پرسید: پس باید کجا باشه؟

_: سهیل گفت شاید تو بخوای برش داری. آخه دسته ی برست شکسته. گفت بیام ببینم برش نداشته باشی. به حامیم بگم بره بیرون. البته خوب شد خودش رفت. چون من روم نمیشد بهش بگم. می دونی اون یه کمی ترسناکه.

خندید و اضافه کرد: البته خیلی مهربونه.

ثنا خندید و گفت: خیالت راحت. من به برس تو دست نمی زنم. به سهیلم بگو حامی الان میره خونه ی خودش. خیالش راحت باشه.

_: یعنی نمی مونه اینجا؟

_: نه دیگه. میره خونه ی خودش.

_: حیف! دلم می خواست بمونه. اینقدر دلم برای قصه گفتنش تنگ شده. وای برم. الان سهیل از بازی می زنه بیرون.

قصه گفتن حامی! ثنا لبخندی زد و به هال رفت. سر میز نشست و بقیه ی شامش را خورد. با حامی و هادی و هاشم میز را جمع کردند. سهیل و سما پشت کامپیوتر گرم بازی بودند. هادی و هاشم هم خیلی دلشان می خواست به آنها بپیوندند. ولی سهیل راهشان نمی داد.

مرضیه به آشپزخانه آمد و گفت: پسرا ظرفا رو بشورین.

ثنا با تعجب پرسید: پسرا؟ سهیل که عمراً دست به سیاه و سفید نمی زنه.

هاشم غرغرکنان گفت: خدا شانس بده.

مرضیه گفت: خونه ی کارمندیه دیگه. هرکسی سهمی داره. حالام آستینا بالا. زود باشین.

ثنا دو دستش را دور گردن هادی و هاشم حلقه کرد و گفت: امشبو آوانس بدین مرضیه جون. پسرا مهمون منن. خودم می شورم.

حامی گفت: نه من می شورم.

هاشم دست ثنا را از روی شانه اش برداشت و در حالی که مثل گلوله به طرف در می رفت، گفت: بفرما مامان خانم. دو تا داوطلب! من میرم بخوابم.

هادی هم خندان شانه ای بالا انداخت و گفت: حرف راست رو از بچه بشنوین. شب همگی بخیر.

مرضیه سری تکان داد و گفت: از بیخ گوشت گذشت ها! حواست هست؟

هادی با ناراحتی گفت: مامان من همه ی میز رو جمع کردم. الانم دارم از خستگی میمیرم. تازه نمی دونم کجا بخوابم. اون سهیل بداخلاق که منو تو اتاقش راه نمیده.

ثنا خندید و گفت: برو تو اتاق من. به هاشم هم بگو بیاد پیشت.

هادی سری تکان داد و گفت: بازم گلی به جمال خواهربزرگه. نزدیک بود وایساده خوابم ببره. دم شما گرم.

مرضیه غرید: هادی!

هادی جدی گفت: جان هادی؟ چیه هی میگی مؤدب باش؟ مگه دروغ میگم؟ این پسره می خواد سر به تن ما نباشه. حالا هی بگو مؤدب باش. این سمای چایی شیرینم که حسابی باهاش چیک تو چیک شده؛ باز بگو حرف نزن.

این بار حامی غرید: هادی! مؤدب باش.

هادی که جرأت نگاه کردن به او را نداشت، همانطور که پشت به او داشت، دستش را بالا آورد و گفت: چشم خان داداش. شب بخیر.

_: قبل از این که بری از مامان عذرخواهی کن.

هادی آهی کشید. نگاهی به مرضیه کرد و مثل بچه ای که به معلمش درس پس می دهد، گفت: معذرت می خوام مامان. شب همگی بخیر.

مرضیه آهی کشید و به دنبال او از آشپزخانه خارج شد. ثنا رو به حامی گفت: شمام بفرمایین. شبتون بخیر.

حامی آستینهایش را بالا زد و گفت: داری بیرونم می کنی؟

_: بله. من مثل بچه ها ازت نمی ترسم.

حامی خندید و گفت: خوبه. ترسیدم. به قول هادی، گلی به جمال خواهر بزرگه. حالا که نمی ترسی بیا ظرف شسته ها رو جمع کن، اقلاً من جا داشته باشم اینا رو بذارم.

_: نه دیگه. گفتم برو بیرون.

_: خب. نکن. میذارمشون رو میز.

_: حامی!

_: حرص که می خوری قیافت دیدنی میشه!

_: تو هم که کوتاهی نمی کنی. بهت میگم برو بیرون. تو مهمونی. یه کاری نکن دیگه مامان نذاره بیای.

_: اگه تو بری بیرون دیگه مشکلی پیش نمیاد. ظرف شستن که مهم نیست، خلوت کردنمون ایراد داره.

ثنا بی حوصله به کابینت تکیه داد و گفت: حالا یه بار اومدی. بذار دفعه ی بعدی بشور. خیالت راحت من از سرت نمی گذرم. تعارفتو یه گوشه ی امن نگه می دارم.

_: من تعارف نکردم که نگهش داری. برو بیرون.

این را گفت و شیر آب را باز کرد. ثنا نگاهی به ظرفهای خشک که حامی دسته کرده بود و روی میز گذاشته بود، انداخت و آه بلندی کشید. زیر لب غرغر کنان گفت: پسره ی لجباز.

حامی دسته ای بشقاب زیر شیر گذاشت و ترجیح داد جوابی ندهد. ثنا هم ظرفهای شسته را سر جایشان گذاشت و بالاخره از آشپزخانه بیرون رفت.

ثریا دراز کشیده بود و به خاطر داروهایی که می خورد، خوابش برده بود. بابا و مرضیه نجواکنان صحبت می کردند. در اتاق سهیل باز بود. هنوز با سما پشت کامپیوتر بودند. ولی آنها هم سروصدایی نمی کردند که بقیه را بیدار نکنند. قیافه ی سما با هدفون بزرگ سهیل روی گوشهایش خنده دار شده بود. ثنا لبخندی زد و به آشپزخانه برگشت. به حامی گفت: بده من می شورم تو آب بکش.

_: نوچ! کف بازیشو نمیدم تو. اگه می خوای آب بکش. ولی بهتره بری تو هال.

_: مامانم خوابیده. مزاحم دو تا پرنده ی عاشق نمی خوام بشم. تو اتاق سهیلم نمی خوام برم. اتاق خودمم که اشغاله. حالا اجازه هست بشورم؟

_: بفرمایید. اگه امروز یکی سر ده ملیون تومن باهام شرط می بست که من آخر شبی دارم با تو ظرف می شورم، الان بد باخته بودم! کی فکرشو می کرد؟

صدای بابا از پشت سرشان هر دو را از جا پراند!

_: آقای بازنده! اگر اصرار داری ظرفا رو بشوری یه کم عجله کن، دیر وقته. ثنا بابا تو هم دیگه بیا بیرون. فکر کنم باید بری تو اتاق سهیل.

ثنا که از هول خنده اش گرفته بود، به زور آن را فرو خورد و گفت: بله. چشم.

رو به حامی گفت: بازم میگم نشور.

حامی بدون این که نگاهش کند، گفت: برو بخواب کوچولو.

ثنا چشم بابا را دور دید و با دمپایی لگدی به ساق پای حامی زد. حامی هم پوزخندی تحویلش داد و گفت: اگه دلت خنک نشده بیشتر بزن. محکمتر!

ثنا شکلکی درآورد و از آشپزخانه بیرون رفت. ضربه ای به در اتاق سهیل زد. سهیل نگاهی به او انداخت. دیگر عصبانی نبود. عادی نگاهش کرد و پرسید: چی شده؟

_: پسرا تو اتاق منن. مجبورم اینجا بخوابم.

_: قابل تحمل تره.

گوشی را از روی گوشهای سما برداشت و گفت: سما دیگه دیروقته. بقیش فردا.

سما خواب آلود پرسید: من کجا بخوابم؟

سهیل نگاهی به تختش و دو رختخوابی که کف اتاق بود انداخت و گفت: می تونی رو تخت من بخوابی.

_: نه می خوام رو زمین بخوابم. باید برم تو اتاق ثنا؟

_: نه همینجا.

_: خوبه. صبح زود بیدار میشم. میشه بازی رو سیو کنی بقیشو فردا ادامه بدم؟

_: باشه.

مرضیه از دم در گفت: سما مسواکت یادت نره. موهاتم یه برس بکش.

_: چشم.

ثنا دستی به سرش کشید و با لبخند گفت: مواظب باش میری سراغ وسایلت، دست و پای برادراتو له نکنی.

_: باشه مواظبم.

از اتاق که بیرون رفت، سهیل با خنده ای محبت آمیز گفت: بدجوری رو برسش حساسه. انصافاً موهای قشنگی هم داره.

ثنا ابرویی بالا انداخت و گفت: نه بابا! تو متوجه ی این چیزام میشی؟

سهیل با لحنی شماتت آمیز گفت: همه که مثل شما زوم نمیشن رو یه جفت چشم آبی، عالم و آدم رو یادشون بره.

_: سهیل!

لبهایش را بهم فشرد و دیگر چیزی نگفت. چند لحظه مکث کرد. بعد به اتاقش رفت و با نور گوشیش برس سما را پیدا کرد و لباسهای خودش را برداشت. تا کمی دور و بر هال را مرتب کند، حامی هم کارش را تمام کرد، خداحافظی کرد و بیرون رفت.

ثنا هم لباسهایش را توی انبار برد و عوض کرد. وقتی بیرون آمد همه رفته بودند بخوابند. او هم پتو و بالشی از اتاق سهیل آورد و روی کاناپه دراز کشید. اینقدر خسته بود که افکار درهمش مجال جولان پیدا نکردند و خیلی زود خوابش برد.

 

صبح روز بعد روی کاناپه کش و قوسی رفت. بدنش درد گرفته بود. به زور از جا برخاست. نگاهی به اطراف انداخت. تقریباً همه خواب بودند. بی سر و صدا به آشپزخانه رفت. هادی داشت برای خودش چای می ریخت. یواش سلام کرد. ثنا جوابش را داد و آرام گفت: زود بیدار شدی.

_: سر جام نباشم خوب نمی خوابم.

_: منم همینطور.

_: خب سها رو میذاشتی رو مبل. اون که براش فرقی نمی کرد.

_: مهم نیست. یه شب که هزار شب نمیشه.

_: فکر کنم یه شب دیگه هم باشیم. یعنی امیدوارم. اگه بابا امروز بگه بریم خیلی نامردیه. من هنوز خسته ام.

_: نه دیگه باید باشین. نمیشه که به این زودی برین.

_: چه می دونم. اگه باز تعارف بازی مامان گل نکنه. من که ترجیح میدادم برم هتل، مامان اینقد از دستمون حرص نخوره. نفسم نمی تونیم بلند بکشیم.

ثنا دستی سر شانه ی او زد و گفت: متاسفم که بهتون خوش نگذشته. صبح دانشگاه دارم. ولی به مامانت بگو برای شما نهار نپزه، ظهر میام باهم بریم بیرون. به اندازه ی بابا و مامان اینا از دیشب غذا مونده.

_: مزاحم نباشیم؟

_: این چه حرفیه هادی؟ تعارف الکی نمی زنم.

_: من نمی خواستم دلت برامون بسوزه. همینجوری گفتم. از مامان دلخورم.

_: من دلم براتون نسوخته. از قبلم برنامه داشتم. می برمتون باهم خوش می گذره. شاید با سهیلم آشتی کردین.

_: از اون که چشمم آب نمی خوره. حامیم میاد؟

_: نمی دونم.

_: بیاد بهتره. تو حریف سهای وروجک نمیشی. هاشم و سمام یهو ممکنه راه بیفتن برن یه طرفی... خلاصه سخته.

_: باید از بابا اجازه بگیرم.

_: هوم. خدا کنه اجازه بده. دلم می خواد یه کم شهرتونو ببینم.

ثنا لبخندی زد و گفت: میریم. فعلاً من برم به دانشگاه برسم که دیرم شده. راستی شماها با مدرسه تون چکار کردین؟

_: بابا اومد برای دو سه روز اجازمونو گرفت.

_: خوبه.

با عجله آماده شد و از در بیرون رفت. همان موقع بابا با نان تازه رسید. با دیدن او گفت: هی کجا؟ نون گرفتم. بیا صبحونه بخور.

_: خوردم. ممنون.

_: با نون بیات که مزه نمیده.

ثنا تکه ای از نان کند و گفت: اینم نون تازه. خیلی ممنون. خداحافظ. راستی بابا...

_: چیه؟

_: می خوام ظهر بچه ها رو ببرم بیرون. اشکالی نداره؟

_: نه. ولی تنهایی می تونی؟ من دو سه جا کار دارم. معلوم نیست برسم باهاتون بیام.

_: به حامی بگم؟

_: همتون تو یه ماشین جا میشین؟

_: سعی خودمونو می کنیم.

_: سهیلم راضیش کن بیاد.

سهیل از در خانه بیرون آمد و پرسید: سهیل کجا بیاد؟ بابا نمی خوای امروز منو برسونی مدرسه؟

_: اشکالی نداره. تو نونا رو ببر تو، تا من ماشین رو می زنم بیرون. ثنا وایسا تو رو هم می رسونم.

_: ممنون.

_: ظهرم زنگ بزن. اگه ماشین رو کار نداشتم میگم حامی بیاد بگیره.

_: باشه. ممنون.

راه افتادند. بابا برنامه ی ثنا را برای سهیل توضیح داد. سهیل نگاهی انداخت و گفت: من و سما که ترجیح میدیم کامپیوتر بازی کنیم. حالا ببینم چی میشه.

_: آخه چقدر بازی؟ برین بیرون هوایی به کلتون بخوره. سما هم یعنی امده مسافرت. والا تو خونه ی خودمونم کامپیوتر بود.

سهیل ابرویی بالا انداخت و به طعنه پرسید: بعد اینجا خونه ی کیه؟

بابا با ناراحتی گفت: ببین سهیل...

سهیل دستش را بالا آورد و گفت: خواهش می کنم بابا. من هیچ توضیحی نمی خوام. همینجام پیاده میشم. خیابون یه طرفس راتون دور میشه.

_: خب چرا عصبانی میشی؟ دور می زنم.

_: نه میرم دیگه. برین ثنا رو برسونین.

از چراغ قرمز استفاده کرد و با یک خداحافظی کوتاه پیاده شد. بابا آهی کشید و گفت: حق داره.

ثنا در سکوت نگاهش کرد. نمی دانست چه بگوید. جلوی دانشگاه پیاده شد و از بابا خداحافظی کرد. هنوز قدمی برنداشته بود که آیدا ضربه ی محکمی روی شانه اش فرود آورد و گفت: خوش بحال بعضیا که اول صبحی حیرون اتوبوس نشدن! چقدرم سرده امروز!

_: علیک سلام.

_: اه؟ سلام علیکم!

_: خب چکار کنم آیدا؟ نمی تونستم که به بابا بگم دنبال تو هم بیاد. تازه سهیلم باید می رسوندیم.

_: خیلی خب بابا. باز من یه چی گفتم به خود گرفتی؟ چته باز؟

_: چیزیم نیست. خسته ام.

با دیدن حامی گفت: آیدا چند لحظه...

به طرف حامی رفت و بعد از سلام و علیک کوتاهی پرسید: حامی ظهر برنامه ای نداری؟

_: ساعت یک کلاس داریم.

_: مگه امروز دوشنبه نیست؟

_: نه امروز چهارشنبه است.

_: مطمئنی؟!

_: دروغم چیه؟ حالا چی شده؟

_: وای... من به هادی قول دادم ظهر میریم بیرون. حتی سهیلم راضی کردم... آخخخ...

_: تو خیلی غیبت داشتی نمیشه نیای. ولی من هنوز جا دارم. خودم می برمشون. قرار بود کجا برن؟

_: چه می دونم نهار بخورن و بعدم هرجا دلشون خواست. نمی دونم. تنهایی که نمی تونی همشونو ببری.

_: نگران نباش. من بیخودی که لولو خرخره نیستم. حریفشون میشم.

_: خیلی بامزه ازت حساب می برن. از مرضیه و بابا اینقدر نمی ترسن.

_: بالاخره این هوا هیکل باید به کاری بیاد. بریم سر کلاس دیر شد.

راز نگاه (10)

سلام سلاممممم
ببخشین دیر شد. هیجان زده شدم یه کم بیشتر نوشتم امیدوارم لذت ببرین

حامی سری به تایید تکان داد. برگشت. چمدانهای بچه ها را از توی صندوق پایین گذاشت و ماشین بابا را کنار کوچه پارک کرد.

ثنا جعبه ی شیرینی را به مرضیه داد و خودش چمدان کوچکی را برداشت. سها با شادی گفت: اون چمدون منه!

ثنا با لبخند گفت: خوش به حالت! چه خوشگله!

سها با شوق خندید و به دنبال بقیه وارد اتاق شد. ثنا چمدان را توی راهرو گذاشت و برگشت. حامی بقیه ی چمدانها را آورد و همه را کنار راهرو چید. بعد هم به حیاط برگشت و گفت: اینم از این. خب... چی شد که طلسم شکست؟

_: خاله جان وساطت کرد.

حامی سری تکان داد و گفت: چه خوب.

ثنا به دیوار تکیه زد و به نِی نِی آبی چشمهای حامی چشم دوخت. حامی لبخندی زد و گفت: خدا رو شکر. برو که صحنه ی احساسی رو از دست ندی.

_: نمی تونم. دل دیدنشو ندارم. خدا کنه مامان دوباره حالش بد نشه.

_: نگران نباش. مامان مواظبشه.

صدای گریه و همهمه ی جمع می آمد. ثنا با ناراحتی به راهرو نگاه کرد. حامی به آرامی گفت: برو تو.

_: تو نمیای؟

_: میام. ولی یه روز دیگه. این هیجان برای امروز مامانت کافیه. بذار یواش یواش عادت کنه.

ثنا لب برچید و نگاهش کرد. حامی خندید و پرسید: بد میگم؟

_: نه. ولی کاش دوستت داشت.

_: اون وقت دعواتون میشد!

ثنا با دلخوری خندید و نالید: حامی...

_: جانم؟ برو تو. برو دیگه هزار تا کار دارم!

حرف که میزد می خندید. گوشه ی چشمانش چینهای کوچکی می خورد و دل ثنا لابلای آنها گم میشد. دست به دیوار کشید. دلش نمی خواست برود.

در خانه هنوز باز بود. سهیل اخم آلود وارد شد و با دیدن حامی بیشتر چهره درهم کشید. حامی ملایم و متبسم سلام کرد. ثنا هم با کمی ناراحتی سلام کرد. سهیل اما جلو آمد و بدون این که به حامی نگاه کند، رو به ثنا با عصبانیت غرید: این اینجا چکار می کنه؟ مامان رو سکته دادی کم بود، حالا می خوای بکشیش؟!

ثنا به صورتش چنگ زد، اینقدر جا خورده بود که جوابی نداشت. حامی دست روی بازوی سهیل گذاشت و گفت: میشه لطف کنی با خودم صحبت کنی؟

سهیل با نفرت به او نگاه کرد و گفت: میشه گم شی بری بیرون؟

ثنا دست روی دهانش گذاشت و با ناراحتی گفت: سهیل!

_: سهیل و کوفت! سهیل و درد... برای چی گذاشتی بیاد تو؟

حامی گفت: ثنا برو تو.

ثنا با بغض التماس کرد: دعوا نکنین.

حامی خنده اش گرفت. اما به سرعت آن را جمع کرد و با لحن اطمینان بخشی گفت: زد و خورد نداره. قول میدم.

سهیل با نفرت گفت: همه چی به هیکل نیست گنده بک. منم بلدم حالتو بگیرم.

حامی با آرامش گفت: همین الانم حالمو گرفتی. خیالت راحت باشه.

ثنا با غصه و تردید ایستاده بود و نگاه می کرد. حامی دوباره نگاهش کرد و زمزمه کرد: برو تو.

سهیل دندانهایش را بهم سایید و گفت: آره گمشو برو. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ خوشت میاد داداشت ریزه میزه اس کم آورده؟ ولی هر دو تون به همین خیال باشین. مرد نیستم اگه حالتونو نگیرم.

حامی بدون این که ذره ای عصبانیت در لحنش گفت: همین حالا هم حالمونو گرفتی. دیگه چی رو می خوای ثابت کنی؟ مگه خواهرت چکار کرده که اینقدر اذیتش می کنی؟ اون نگفت من بیام اینجا. حاجی گفته، الانم دارم میرم. ضمن این که بازم خواهش می کنم وقتی از من عصبانی هستی سر خواهرت خالی نکن. نشونی و شماره تلفن میدم با خودم صحبت کن.

سهیل ادایش را درآورد و با تمسخر گفت: نشونی و شماره تلفن میدم.

حامی سر شانه اش زد و گفت: آرام باش مرد کوچک.

بعد سری برای ثنا که هنوز توی درگاه ایستاده بود، خم کرد و گفت: خداحافظ.

ثنا با بغض نگاهش کرد. صدایش بالا نمی آمد که جواب بدهد. سهیل با عصبانیت او را کنار زد و وارد شد. ولی قدمی تو نگذاشته بود که متحیر ایستاد و پرسید: اینا چیه؟

ثنا نگاهی به چمدانهای کنار راهرو انداخت و گفت: مال بچه های بابا ومرضیه ان. تو رو جون مامان سروصدا راه ننداز. مامان خودش دعوتشون کرده. می خواد آشتی کنه.

سهیل با حرص گفت: یعنی که چی میخواد آشتی کنه؟

خواست به طرف اتاق بدود، که ثنا راه را بر او بست و ملتمسانه گفت: سهیل خواهش می کنم. برو بیرون. وقتی آروم شدی برگرد. مامان الان حال خوبی نداره. همه چی رو خراب نکن. هیجان براش بده. خواهش می کنم. به خاطر مامان.

سهیل با حرص دندانهایش را بهم سایید. نفس نفس میزد. اما بعد از چند لحظه بالاخره گفت: باشه میرم. هروقت گورشونو گم کردن به من زنگ بزن.

بعد با ناراحتی به چمدانها نگاه کرد و گفت: اگرچه... ظاهراً اومدن لنگر بندازن.

_: خواهش می کنم سهیل. برو.

_: کجا برم؟ دیگه کجا می تونم بمونم؟ چقدر واسه این و اون گردن کج کنم که آقا خونمون آشوبه، میشه امشب خونتون بمونم؟ ثنا دیگه روم نمیشه.

_: شب برگرد. الان برو. بهت زنگ می زنم.

سهیل سری تکان داد و بیرون رفت. خواست در را بهم بکوبد که ثنا در را گرفت و اجازه نداد. ولی در حیاط را بهم کوبید و بیرون رفت. ثنا گوشیش را درآورد و به سرعت شماره ی حامی را گرفت. توی حیاط رفت و کمی صبر کرد تا حامی جواب داد: جانم ثنا؟

_: حامی... من... من خیلی معذرت می خوام.

_: برای چی؟

_: سهیل...

_: هیچوقت به خاطر اشتباه دیگرون عذرخواهی نکن. ضمناً من از سهیل دلخوری ای ندارم. اونم حق داره.

_: آره... ولی...

_: غصه نخور عزیز من. درست میشه. کی فکرشو می کرد تا اینجاش اینجوری بشه؟

_: می دونم. ولی الان یه خواهش دارم.

_: شما امر بفرمایین.

_: سهیل الان رفت بیرون. حالشم خوب نیست. می ترسم یه کاری دست خودش بده. میگه دیگه روم نمیشه برم خونه ی دوستام...

_: پیداش می کنم. یه دونه ی مهمون می تونم ببرم خونه. خیالت راحت. تا هروقت بگی نگهش میدارم. فقط شمارشو اس ام اس کن برام.

_: فکر می کنی باهات میاد؟ می تونی راضیش کنی؟

_: بذار مثل دو تا مرد باهم حرف بزنیم. این شیوه همیشه جواب میده. بالاخره خودمم همین چند وقت پیش نوجوان بودم.

خندید. با صدای خنده اش دل ثنا ضعف رفت. چند لحظه سکوت کرد و بعد به سختی گفت: حامی... نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.

_: من می دونم. ولی باشه به موقعش.

_: منظورت چیه؟

حامی با شیطنت خندید و گفت: عجله نکن. شماره رو اس ام اس کن که زودتر پیداش کنم. فعلاً خداحافظ.

ثنا نفس عمیقی کشید و آرام گفت: خداحافظ.

قطع کرد، بعد شماره ی سهیل را نوشت و ارسال کرد. نفس عمیقی کشید. حالا وقتش بود که وارد اتاق بشود. امیدوارم بود بتواند تحمل کند و عکس العمل عجیبی بروز ندهد.

طول راهرو را طی کرد و در آستانه ی در هال ایستاد. سها کوچولو روی تخت کنار مامان نشسته بود و سما روی مبل یک نفره به زور کنار مرضیه جا گرفته بود. پسرها هم سر بزیر و آرام گوشه ای نشسته بودند. ثنا دلش برایشان سوخت. حتماً آنها هم دلتنگ مادرشان بودند ولی رویشان نمیشد خودشان را لوس کنند، آن هم توی جمع!

بابا لبخندی زد و گفت: چرا نمیای تو باباجون؟

ثنا به زور لبخندی زد و گفت: ممنون.

مهمانها کم کم از جایشان بر می خاستند. خاله جان هنوز مشغول نصیحت و سفارش بود. ولی بالاخره او هم خداحافظی کرد و به همراه بقیه از در بیرون رفت. مادربزرگ هم که حسابی خسته شده بود، همراه زن دایی رفت.

ثنا بعد از بدرقه ی مهمانها به اتاق برگشت. لبخندی به جمع زد و رو به سما و سها پرسید: خب دخترا می خواین وسایلتونو بیارین تو اتاق من؟

بابا با مهر گفت: پسرام می تونن با سهیل هم اتاق بشن. پاشین بچه ها. چمدونا رو بیارین. اتاق سهیل این یکیه.

ثنا در اتاقش را باز کرد و گفت: بفرمایید.

بعد در اتاق سهیل را هم باز کرد. انتظار داشت مثل همیشه بهم ریخته باشد، اما مرضیه تمیز و مرتبش کرده بود. سهیل هم از ترس عصبی شدن مامان تمام دلخوری اش را با غر و لند و خط و نشان کشیدن سر مرضیه و ثنا خالی کرده بود.

ثنا چند لحظه به اتاق خالی نگاه کرد و بعد به هال برگشت. چند تا از بشقابها را جمع کرد. همان طور که به آشپزخانه می رفت، گوشی اش را درآورد و آخرین شماره را دوباره گرفت. حامی در حالی که می خندید گوشی را برداشت. صدای خنده ی جمع هم می آمد. یک نفر داد زد: خیلی دوسِت دارم.

حامی با خنده گفت: ای بمیری. جانم سلام.

ثنا با نگرانی گفت: سلام.

بشقابها را روی میز گذاشت و مشغول خالی کردن پوست میوه ها توی سطل شد. هادی با قیافه ی دلخور به آشپزخانه آمد. بقیه ی بشقابها را آورده بود. به دنبال او هاشم آمد و ظرف میوه را روی میز گذاشت. چقدر قیافه هایشان شیرین بود. ثنا احساس می کرد صد سال است که آنها را می شناسد.

حامی گفت: بفرمایید. الو؟

ثنا مکثی کرد. پسرها بیرون رفتند. پرسید: خوبی؟ سهیل رو پیدا کردی؟

_: متشکرم. من خوبم. شما چطورین؟

_: مسخره نکن تو رو خدا!

مرضیه با ظرف خالی شیرینی به آشپزخانه آمد. به دنبال او بابا هم آمد و با سرخوشی گفت: شما چرا مرضیه خانم؟ بشین بچه ها جمع می کنن.

مرضیه خندید و با لوندی گفت: از خودشم مایه نمی ذاره!

ثنا کلافه به آنها نگاه کرد. حامی گفت: خوبه. نگران نباش. تو خوبی؟ همه چی روبراهه؟

ثنا به سرعت گفت: ممنون. متشکرم. خداحافظ.

بدون این که منتظر جواب حامی بشود، قطع کرد.

دسته ی بشقابها را زیر شیر آب گذاشت. مرضیه گفت: ثنا جون تو خسته ای برو.

بابا گفت: آره بابا جون. برو. ببین بچه ها برای خوابشون چی لازم دارن. بگو پسرا رختخوابا رو بیارن بیرون.

ثنا چند لحظه نگاهشان کرد. از نگاه هردویشان عشق و دلتنگی می بارید. ثنا سر بزیر انداخت و آرام از آشپزخانه بیرون آمد. دلش برای مامان می سوخت. اما با دیدن مامان لبخندی بر لبش نشست. سها جلوی تخت مامان ایستاده بود و داشت شعری را که در مهدکودک یاد گرفته بود، دکلمه می کرد. مامان هم با مهربانی چشم به او دوخته بود. سما کناری ایستاده بود و هر کلمه ای را که سها فراموش می کرد، به او یادآوری می کرد.

هادی و هاشم هم مشغول بازی با یک پی اس پی بودند. دو تایی سرهایشان را روی صفحه ی کوچک خم کرده بودند و کاری به اطراف نداشتند.

دکلمه ی سها تمام شد. مامان برایش دست زد. ثنا هم همینطور.

گوشی اش زنگ زد. حامی بود. همانطور که به اتاقش می رفت به صفحه ی آن چشم دوخت. بالاخره در حالی که در را می بست، کمی دلخور گفت: سلام. بفرمایید.

حامی با خوشرویی گفت: علیک سلام. معذرت می خوام نمی تونستم تو جمع راحت حرف بزنم.

_: اشکالی نداره. منم همینطور. دو تا پرنده ی عاشق امدن تو آشپزخونه و بعدم یه جورایی انگار من مزاحمشون بودم.

حامی غش غش خندید و کشیده گفت: حرصصصص نخوووور.

_: آره بخند. کنار گود وایسادی میگی لنگش کن. من نمی تونم.

حامی کمی جدی شد و پرسید: من وسط گودم خانم. نمی بینی؟ داداشت خوب خوبه. الان تو تخت من خوابیده. درسته که با عالم و آدم قهره و از سر شب گوشی تو گوششه و معلوم نیست این فایل آهنگاش کی ته می کشه، ولی حالش خوبه. منم به بهانه ی پنیر خریدن امدم بیرون. خدا کنه یادم نره. بچه ها دستم میندازن.

_: با تو هم قهره؟

_: با من که بیشتر از همه قهره. ولی مجبور شد بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنه. همه چی خوبه. نگران نباش. به پرنده های عاشقم گیر نده. اینا همیشه بدجوری دلتنگن. این سفرای بابات بدجوری رو اعصابه.

_: چه جوری تحمل می کنی حامی؟ بچه بودی غصه نمی خوردی؟

_: وضعیت من با الان تو خیلی فرق می کرد. خیلی!

_: هیچکس از ناپدری یا نامادری خوشش نمیاد.

_: ثنا من هفت سالم بود که پدرمو از دست دادم. دلم به محبتای حاجی خوش بود. از وقتی که چشم باز کردم تو خونمون رفت و آمد داشت و بهمون می رسید.

بعد با خنده اضافه کرد: البته دروغ چرا خیلی به دخترش حسودیم میشد.

ثنا روی تختش نشست و لبخندی زد. حامی ادامه داد: تقریباً همونقدر که عاشق عکست بودم و دلم می خواست ببینمت، همونقدرم ازت بدم میومد و دلم می خواست حاجی مال خودم باشه.

_: فعلاً که حاجی نه مال منه نه مال تو.

_: عادت می کنی...

_: امیدوارم. برم دیگه جای خواب بچه ها رو آماده کنم. کاری نداری؟

_: نه. فقط خواهش می کنم آروم باش و سخت نگیر. فقط دو روز اونجان. مامانتم که خوب بشه، هرکسی میره سی خودش و همه چی عادی میشه.

ثنا آهی کشید و گفت: باشه. متشکرم. راستی یادت نره پنیر بخری.

_: اوه مرسی از یادآوری. یادم رفته بود. داشتم برمی گشتم.

ثنا خندید و گفت: برای منم چیپس بخر.

_: باشه. میارم برات.

_: نه بابا شوخی کردم. این همه راه کجا بیای؟

_: واسه تو که نمیام. میام یه کمی سها رو بچلونم. بعد عمری دیدمش اونم فقط یکی دو ساعت.

_: واقعاً خوردنیه این خواهرت.

_: خواهر من؟

_: من هنوز نتونستم باور کنم.

_: باشه. چیز دیگه ای نمی خوای؟

_: نه متشکرم.

_: پس می بینمت. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

ثنا رختخوابهای بچه ها را آماده کرد. سها کوچولو بلوز شلوار خواب خرسی کودکانه اش را پوشیده بود که زنگ در به صدا در آمد. بابا جواب داد. بعد خندید و گفت: شکلات بابا احضار شدی دم در.

مامان با تعجب پرسید: کیه؟

بابا کمی جوابش را مزه مزه کرد و بعد آرام گفت: حامی می خواد سها رو ببینه. بگم بیاد تو؟

مرضیه در حالی که با عجله کاپشن سها را تنش می کرد، گفت: نه نمی خواد. سها میره دم در.

بابا گفت: بیرون خیلی سرده.

ثنا با نگرانی به مامان نگاه کرد. بابا دوباره گفت: میگم بیاد تو راهرو. بعد گوشی آیفون را برداشت و گفت: حامی بیا تو. بیرون سرده. بچه سرما می خوره.

مامان سر به زیر انداخت و جوابی نداد. دیگر نمی توانست چیزی بگوید.

تا حامی وارد شد همه ی بچه ها توی راهرو دویدند. همگی از سر و کولش بالا می رفتند. صدای هیاهوی شادشان خانه را پر کرده بود.

مرضیه به راهرو رفت و با ایما و اشاره به حامی فهماند داخل نرود. حامی لبخندی زد و در حالی که بین دست و پای بچه ها تقلا می کرد، گفت: نگران نباش. نمیام.

سها جیغ زد: حامی چی داری تو کیسه ات؟

هاشم گفت: صداش که خوبه.

سما گفت: به نظرم چیپسه. بده ببینم. اومممم ماست موسیرم هست.

سها داد زد: من پاستیل می خوامممم.

حامی با صدایی که می کوشید هم بگوش بچه ها برسد و هم خیلی بلند نباشد، گفت: هیششش. پاستیلم هست. مگه میشه یادم بره شکلات خانم؟ هادی... اذیت نکن. ثریا خانم مریضه. خواهش می کنم. سماجون ، اون شکلات مال ثریاخانمه. برش دار که خرد نشه.

سما شکلات را برداشت و هاشم گفت: به شکلااااات!

حامی گفت: هاشم این یکی تلخه مال ثریاخانمه. برای شما شیرین خریدم.

ثنا شال سفید بزرگی به سر کرد و به آرامی توی راهرو خزید. سر و صدای بچه ها خیلی شاد بود. دلش می خواست از نزدیک ببیند. با دیدنشان لبخندی بر لبش نشست. از همانجا نگاهی به مامان انداخت. مامان آهی کشید. با وجود این که حامی سعی کرده بود یواش حرف بزند، ولی صدایش را شنیده بود. با لحنی که انگار جز تسلیم چاره ای ندارد، گفت: ثنا چرا تعارفش نمی کنی بیاد تو؟ البته قبلش یه روسری به من بده.

ثنا خندید. بابا جلو رفت و با محبت شانه اش را نوازش کرد. ثنا با روسری برگشت. بابا گفت: مجبور نیستی ثریا. نیومده که بمونه. الان میره.

_: نه بگو بیاد تو. می خوایم شام بخوریم. ثنا سهیل کجاست؟

ثنا که بین احساسات متناقضش گرفتار شده بود، با تردید گفت: سهیل... الان بهش زنگ می زنم.

مامان با لبخند بی رمقی گفت: آب آبگوشتم زیاد کن به همه برسه.

بابا با شوق گفت: نمی خواد چیزی درست کنی باباجون. از بیرون سفارش میدم.

بعد با سرخوشی خم شد و گونه ی ثریا را بو*سید.

ثنا از خوشحالی بغض کرده بود، در حالی که به طرف در میرفت، گفت: بابا من هنوز تو اتاقم ها!

از قاب در راهرو گذشت. قلبش گنجایش این همه شادی را نداشت. برای فرار از آن همه هیجان، شیطنتش باز گل کرد و گفت: می خواین یه کم دیگه همه رو تو راهرو نگه دارم؟

ثریا لب به دندان گزید و گفت: خجالت بکش. بگو بیان تو.

حامی یک دستش روی دستگیره ی در بود و دست دیگرش را سما و سها می کشیدند. مرضیه هم سعی داشت که آنها را راضی کند که حامی باید برود.

ثنا جلو رفت. مرضیه گفت: ثناجون تو یه چیزی بگو.

حامی خندید و گفت: سلام. نگران نباش دارم میرم.

_: سلام. نه خواهش می کنم. کجا بری؟ شام در خدمتتون باشیم.

هادی و هاشم باهم داد زدند: هورااااااااااا!

حامی با عکس العملی سریع دستش را از دست خواهرهایش آزاد کرد و روی دهان پسرها را محکم گرفت. با اخم زمزمه کرد: چند بار بگم تو این خونه مریض هست ساکت باشین. زبون آدم حالیتون نمیشه؟ بچه که نیستین.

حتی سما و سها هم که تنبیه نشده بودند، از ترس رنگشان پرید.

بابا به راهرو آمد و گفت: چکار می کنین؟ چرا نمیاین تو؟

حامی گفت: من دیگه مزاحم نمیشم. ضمناً سهیل خونه ی منه. شب می مونه. نگرانش نباشین.

_: چرا خونه ی تو؟ بیا سوئیچ بگیر برو بیارش. شامم سفارش میدم برگشتنی از رستوران تحویل بگیر. نشونی رو سهیل میدونه.

_: ولی آخه...

_: ولی و اما نداره. ثریا خانم خودش گفت. میگی نه بیا از خودش بپرس. بیا. از چی می ترسی؟

سها دستش را کشید و گفت: بیاااااا. ببین ثریا خانم چقدر مهربونه.

حامی با تردید قدمی جلو گذاشت و کفشهایش را درآورد. سما جعبه شکلات کادویی را به طرفش گرفت و گفت: می خوای اینو خودت بدی؟

حامی جعبه را گرفت و زمزمه کرد: باشه.

قدمی پیش گذاشت. مرضیه با شوق به قد و بالای او چشم دوخت. حاجی دست توی پشت او گذاشت و او را به داخل اتاق هدایت کرد. ثریا خانم توی تختش نشسته بود و به بالشهایش تکیه کرده بود. حامی با خجالت وارد شد و سلام کرد.

ثریا خانم در حالی که می کوشید احساساتش را مهار کند، زیر لب جواب سلامش را داد. حامی جلو رفت و آرام جعبه شکلات را کنار تخت گذاشت و زمزمه کرد: ناقابله.

ثریا خانم آرام گفت: لطف کردی. من... من.. شکلات تلخ دوست دارم.

حامی سری به تایید تکان داد و گفت: از حاجی شنیده بودم...

جو اتاق خیلی سنگین بود. ثنا احساس کرد باید حرفی بزند. به زحمت گفت: مامان... سهیل خونه ی حامیه.

حامی به سرعت گفت: بله الان میرم دنبالش.

ثریاخانم با تردید پرسید: شما باهم دوستین؟

حامی مکثی کرد. انگار دنبال جواب مناسبی میگشت. بالاخره گفت: من سهیل رو دوست دارم.

حاجی در حالی که با تلفن بیسیم با رستوران صحبت می کرد، کلید ماشین را به حامی داد. حامی کلید را گرفت و به ثریا خانم گفت: با اجازه.

_: خواهش می کنم.

حامی به طرف در رفت و در حالی که لپ سها را می کشید، گفت: فعلاً خداحافظ همگی.

به دستور مرضیه بچه ها مشغول سفره پهن کردن شدند. ثنا هم که انگار مهمان بود. به هرچه که دست میزد، پسرها از دستش می گرفتند. گویا بازهم مرضیه سفارش کرده بود که مواظب باشند که ایجاد مزاحمت نکنند.

ثریا مثل یک ملکه بر تخت تکیه زده بود. حاجی هم که حسابی به شوق آمده بود کنارش نشسته بود و حرف می زد. مرضیه داروهایش را آورد و دوباره به آشپزخانه رفت. ثریا رو به ثنا گفت: مادرجون برو کمک مرضیه. خسته شد.

ثنا شانه ای بالا انداخت و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، غرغر کنان گفت: خودش نمی ذاره.

مرضیه مشغول آماده کردن وسایل سالاد بود. ثنا پیش رفت و در حالی که کارد را ازتوی ظرف شسته ها برمی داشت، گفت: من سالاد درست می کنم.

_: نه عزیزم تو...

_: من خوبم. خسته هم نیستم. شما بفرمایید.

به زور او را از آشپزخانه بیرون کرد و مشغول خرد کردن سالاد شد. هرکدام از بچه ها که رد می شدند، دستبردی به سبزیجات خرد شده می زدند. ثنا هم می خندید. تا به حال هیچوقت جمعشان اینقدر گرم و شلوغ نبود.

داشت سس سالاد را درست می کرد که حامی و سهیل هم رسیدند. سهیل هنوز دلخور و درهم بود. حامی هم با یک دست غذاها را گرفته بود و در دست دیگرش یک دسته گل بود.

جلو رفت. دسته گل را به طرف ثریاخانم گرفت و غذاها را روی میز گذاشت.

ثریاخانم گفت: این چه کاریه؟ چند بار کادو میاری؟

حامی در حالی که پشت به او داشت غذاها را از توی کیسه بیرون می آورد، گفت: چیز قابل داری نبود.

ثنا جلو رفت. دسته گل را گرفت و برد تا توی گلدان بگذارد. هادی در حالی که همچنان مشغول ناخنک زدن بود، پرسید: سالاد رو ببرم؟

ثنا گلدان را زیر شیر آب گرفت و گفت: ببر.

_: یه اعترافی بکنم؟

ثنا با تعجب نگاهش کرد و گفت: بگو.

_: من هیچوقت دلم نمی خواست ببینمت. همش فکر می کردم از این دخترای گند دماغ از خودراضی هستی. ولی تو خواهر بزرگه ی خوبی هستی.

بعد بدون این که منتظر عکس العمل ثنا بماند، ظرف سالاد را برداشت و بیرون رفت.

ثنا ناباورانه به جای خالی اش چشم دوخت و نفس نفس زنان خنده ی کوتاهی کرد. سهیل اخم آلود وارد آشپزخانه شد و پرسید: چیه؟ بلیتت برنده شده واسه خودت هرهر می خندی؟

ثنا خندید و گفت: می دونی خیلی دوستت دارم سهیل؟

سهیل لیوان آبی برای خودش ریخت و گفت: نه واقعاً سرت خورده به جایی.

_: من خوبم. سعی می کنم که خوب باشم. حتی مامانم داره سعی خودشو می کنه.

_: ها... خیلی بیشتر از اون که گنجایششو داشته باشه. کی حامی رو دعوت کرده؟

_: مامان. بقیه که دعوت نمی کردن.

هادی وارد شد و پرسید: لیوان کجاست؟

سهیل گفت: چه زودم پسرخاله شده!

ثنا غرید: سهیل!

هادی آرام گفت: ببخشید...

بعد برگشت و بیرون رفت.