ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

یک اتفاق تازه (3)

سلام سلاممم

اینم از قسمت بعدی:


نمی دانم به خاطر هوا بود یا این که چون علاوه بر صبحانه، شب قبل هم شام نخورده بودم... هرچه بود اینقدر خوردم که کم کم داشتم شرمنده می شدم. با خودم فکر کردم: دخترای دیگه تو اولین قرار با نامزدشون قلبشون تاپ تاپ می زنه و به اندازه ی یه گنجشک غذا می خورن، اون وقت تو چی؟! آبروی هرچی دختره بردی!

از فکرم خنده ام گرفت. رو گرداندم و به جویبار چشم دوختم. کمی وسایل را مرتب کردم و از جا برخاستم. متین هم که مدتی بود صبحانه اش را خورده بود، همراهم به راه افتاد.

توی دامنه ی کوه همراه با جویبار خوش خوشک بالا می رفتم. متین هم آن طرف جو دو قدم پایینتر می آمد. مشغول حرف زدن شدیم. از سنگ و کوه و آب و آسمان... نمی خواستم درباره ی خودمان حرف بزنیم. متین هم اصراری نکرد.

سرم پایین بود و سنگریزه هایی که از زیر پایم سر می خوردند و توی جوی آب می افتادند را تماشا می کردم. متین داشت درباره ی دلایل آبی بودن رنگ آسمان حرف میزد. سر برداشتم و در حالی که با لذت نگاه می کردم گفتم: عاشق این رنگ آبیم.

دستهایم را از هم باز کردم. انگار می خواستم آسمان را در آغوش بگیرم! یک عقاب را دیدم که در فاصله ای دور پرواز می کرد. دستهایم را بیشتر باز کردم تا حالت پرواز عقاب را تجسم کنم. عقاب رد شد. دور خودم چرخیدم تا قبل از این که پشت کوهها از دیدم پنهان شود بار دیگر آن را ببینم. در همان حال داد زدم: وای متین عقاب رو ببین!

پایم روی قلوه سنگی سر خورد و توی آب فرو رفت. داشتم میفتادم که متین بازوهایم را گرفت و گفت: میشه برای دیدن عقاب یه جا وایسی؟!

نمی دانم چرا خنده ام گرفت. او هم مرا محکم گرفته بود و می خندید. بالاخره به زحمت تعادلم را به دست آوردم و در حال خندیدن نفس نفس زنان گفتم: ولم کن. دیگه نمیفتم. ولم کن.

نگاهی به جوی آب بینمان و کفش خیسم انداختم و گفتم: وای کفشم!

متین گفت: اون یکی رم خیس کن این یکی دلش نگیره.

غش غش خندیدم. بالاخره به سرچشمه رسیدیم. دو طرفش نشستیم. چند لحظه به جوشیدن آب از دل کوه نگاه کردم. حرفهایم ته کشیده بود. انگار نه انگار از وقتی که شروع به صبحانه خوردن کرده بودم شده بودم همان سحر همیشگی و مدام مشغول وراجی بودم. دستهایم را توی آب فرو بردم. خیلی سرد بود. دو سه مشت آب نوشیدم و بعد دوباره در سکوت به صدای جریان آرامش بخشش گوش دادم. شاخه ای پونه چیدم و توی آب گرفتم و به تلاشش برای رها شدن و همراه شدن با جریان آب چشم دوختم.

متین هم دستش را توی آب فرو برده بود. انگشتهایش را باز کرده بود، آب چشمه از پشت دستش می جوشید و از بین انگشتانش رد میشد.

نگاهم از روی دستش بالا آمد تا به چهره ی آرامش رسید. به آب نگاه می کرد. غرق فکر بود. ناگهان با لحن شادی پرسیدم: به چی فکر می کنی؟

سر بلند کرد و تبسمی کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: به این که کم کم دیرم میشه.

از جا برخاستم و گفتم: باشه. بریم.

ولی توی ذوقم خورده بود. هوا عالی بود و فضا دوست داشتنی. دلم می خواست برایم از عشق بگوید. شاید اگر آن موقع حرفش را میزد به راحتی کوتاه می آمدم. اما چیزی نگفت. از روی جو جست زدم و پایین رفتم.

از پشت سرم گفت: وایسا. پشت سر من بیا.

با خنده پرسیدم: به این میگن مردسالاری؟

با مظلومیت گفت: نه والا! بهش میگن احتیاط؛ واسه این که اگه دوباره هوس تماشای عقاب کردی تا پایین نغلتی.

خوشحال گفتم: اونجوری زودتر می رسم!

_: راضی نیستم دست و پای زخمی برسی.

پشت سرش راه افتادم و گفتم: بهت نمیاد.

در حالی که به دقت جای پاهایش را انتخاب می کرد و مسیر را برای من هموار می کرد، پرسید: چی بهم نمیاد؟

+: این که نگرانم باشی.

برگشت و متعجب نگاهم کرد. پرسید: حالت خوبه؟ من تا حالا اذیتت کردم که حالا عجیبه؟

کمی از رو رفتم. منظورم را نفهمیده بود. گفتم: نه. همین که تا حالا کاری بهم نداشتی و حالا مهم شدم عجیبه.

شانه ای بالا انداخت و گفت: من که چیز عجیبی نمی بینم.

چرا نمی گرفت؟!!! نمی توانستم رک و راست بگویم این که عاشقم باشد عجیبست.

پشتش به من بود. به شانه هایش چشم دوختم. شکلکی درآوردم. همان موقع برگشت. خنده اش گرفت. خجالت کشیدم و زیر لب گفتم: ببخشید.

رسیدیم پای کوه. گفت: بیا اگه می خوای بقیشو بدوی بدو. منم میرم وسایل رو جمع می کنم و میام.

دچار عذاب وجدان شدم. گفتم: نه باهم جمع می کنیم.

البته خسته هم بودم و دیگر حال این که این همه راه را بدوم نداشتم.

مستقیم پایین آمده بودیم و هنوز کلی تا جایی که نشسته بودیم راه بود و از آنجا هم باید ده دقیقه ای راه می رفتیم تا به ماشین برسیم.

شانه به شانه اش راه افتادم. پرسید: چرا اینقدر از من بدت میاد؟ خاطره ی بدی داری یا عادت بدی دارم یا صرفاً از قیافم خوشت نمیاد؟

+: هان؟!

از سؤالش جا خورده بودم. جویده جویده جمله هایی در رد حدسش گفتم. اما قانع نشد و بعد از این که صدایم رو به خاموشی رفت دوباره گفت: من واقعاً می خوام بدونم موضوع چیه؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی. اتفاقاً منم دوست دارم بدونم موضوع چیه؟

خندید و گفت: خوب می پیچونی.

مصرّانه گفتم: نه. من واقعاً ازت بدم نمیاد. به عنوان پسرعمو خیلیم خوبی. فقط همونطور که گفتم... نمی خوام خاطره هام عوض بشه... برعکس دوست دارم زندگیم تغییر کنه. یه خانواده ی تازه... یه زندگی تازه.

در سکوت سر تکان داد.

+: ولی جواب منو ندادی. این همه اصرار برای چیه؟

_: من الان اصراری کردم؟! فقط دلیلتو پرسیدم.

کلافه گفتم: نه! چقدر اذیت می کنی!

خندید. رسیده بودیم به جایی که نشسته بودیم. سر پا نشست و مشغول جمع کردن شد. اینقدر عصبانی بودم که دیگر دلم نمی خواست کمکش کنم.

همانطور که سرش پایین بود و جمع می کرد، گفت: چی رو می خوای بدونی؟ این که دوستت دارم یا چرا دوستت دارم؟

پشت به او به درخت تکیه دادم و گفتم: اولی رو که اصلاً باورم نمیشه. بهت نمیاد. نه... حتماً یه دلیل دیگه ای داره... مثلاً دلت می خواد دوستیت با سعید محکمتر بشه؟

برگشتم و نگاهش کردم. هنوز پشت به من داشت. زیرانداز را تا زد و روی سبد گذاشت. سبد را برداشت و برخاست. بدون این که نگاهم کند راه افتاد و پرسید: چه ربطی به سعید داره؟ تو زن من بشی دوستیت با مونس عمیقتر میشه؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه بابا. تازه می ترسم بحث عروس خواهرشوهریم قاطیش بشه، خدای نکرده مشکلی هم پیدا کنیم.

_: دلیل منم این نیست. چه بهم بیاد چه نیاد...

حرفش را ادامه نداد. کلافه همراهش شدم. مثل بچه های لجباز به هر سنگی لگد می زدم و از پرت شدنش لذت می بردم.

سوار ماشین شدیم و دوباره راه افتادیم. موزیک ملایمی گذاشت و پرسید: چه آهنگی بیشتر گوش می کنی؟

شانه ای بالا انداختم و همانطور دلخور گفتم: هروقتی رو یه مودیم.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و با لبخند مهربانی پرسید: حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟

+: خوشم نمیاد سر کارم بذاری.

با تعجب پرسید: من سر کارت گذاشتم؟!

+: آره. چرا جواب منو نمیدی؟

_: تو سؤالی پرسیدی؟!

+: اههه متین!!! خواهش می کنم!

_: چی رو خواهش می کنی؟ من نمی فهمم منظورت چیه؟

+: خوبم می فهمی. فقط خوشت میاد اذیت کنی.

_: والا به جون سحر نمی فهمم. موضوع چیه؟

+: به جون خودت!

_: خیلی خب به جون خودم! ولی جون تو عزیزتره.

+: خب چرا عزیزتره؟

_: گرفتی ما رو؟ دارم میگم از چی دلخوری؟

+: نه نگرفتم. اصلاً به من میاد اذیت کنم؟

با خنده گفت: نه اصلاً!

+: خب بگو واسه چی؟

_: چی واسه چی؟

+: متیییییییین!

به قهر رو گرداندم. آرام گفت: خب آخه نمی فهمم! فقط می خوای بدونی که چرا جونت واسم عزیزتر از خودمه یا سؤال دیگه ای هم بود که من متوجه نشدم؟

بدون این که نگاهش کنم، با دلخوری گفتم: نه فقط همین بود.

متین آهی کشید و به جاده چشم دوخت. چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: موضوع مال امروز و دیروز نیست. خیلی ساله...

بدون این که ذره ای باور کنم نگاهش کردم. با بی صبری پرسیدم: خب؟

_: اول که بچه بودی... منم سنی نداشتم. با این حال خیلی دلم می خواست مثل بعضی از خونواده ها از همون موقعها اسمتو ببرم و مال خودم باشی. ولی نمیشد. رسم ما نبود...

به پشتی تکیه دادم و گفتم: خوشحالم که نبود.

سری تکان داد و دوباره ساکت شد. داشتم خل می شدم! موزیک هم روی اعصابم بود. متین هم نمی خواست هیچ توضیح دیگری بدهد. بعد از چند دقیقه عصبانی پخش ماشین را خاموش کردم و پرسیدم: چی شد که اینقدر زود به این نتیجه رسیدی که بزرگ شدم؟ من هنوز چند روز مونده تا بیست سالم تموم بشه.

با لبخند تلخی گفت: واسه کسی که روزای نوجوونیتو شمرده آمار نده.

+: اگه راست میگی چرا من هیچوقت هیچی نفهمیدم؟ حتی با من حرفم نمی زدی!

_: اگه حرف می زدم لو می رفتم. نمی تونستم. اصلاً موقعیتم اجازه نمیداد.

با بدبینی پرسیدم: یعنی چی؟

_: یکی از دلایلش این بود که سعید بهترین دوستمه. از برادرم نزدیکتر. ناموس اون ناموس منم هست. بد بود که فکر کنه به خواهرش نظر دارم. یه جور خیانته.

+: خب الان خیانت نیست؟!

_: الانم سخت بود. ولی دیگه نتونستم مقاومت کنم. یه خواستگار داشتی که سعید پیشنهاد کرد دوتایی بریم دربارش تحقیق کنیم. اینقدر حالم بد شد که سعید مشکوک شد و بالاخره فهمید.

+: بعد؟

_: هیچی دیگه... اولش که خوشش نیومد ولی بعدش کم کم اجازه داد و گفت می تونم پا پیش بذارم.

+: و اگه اجازه نمی داد؟

_: من دیگه بریده بودم. همون روز وقتی برگشتم خونه به بابا گفتم. چند روز بعدش سعید رضایت داد.

متفکرانه گفتم: بعدم که فوت داییجان پیش امد.

_: نمی خوای که به این ماجرا ربطش بدی؟!

+: نه... فقط دارم فکر می کنم چرا باز ساکت موندی و هیچی نگفتی...

_: چی می گفتم؟ همه عزادار بودیم.

سرم را به پشتی تکیه دادم و گفتم: بازم بهت نمیاد.

_: یعنی دارم دروغ میگم؟

+: نه... فقط باورش سخته.

_: بهت ثابت می کنم.

پوزخندی زدم و گفتم: نه مرسی.

_: به همین راحتی؟ نه مرسی؟! حتی حاضر نیستی چند روزی معاشرت کنیم؟ شاید من واقعاً اون آدمی نباشم که تو فکر می کنی.

با ناراحتی گفتم: تا همینجاشم خیلیه. حتی اگه می خوای معاشرت کنی، تا چند وقت حرفی از جواب من نزن. بذار باهاش کنار بیام. شاید خیلی طول بکشه. شاید چند ماه... می تونی صبر کنی؟

_: آره می تونم.

+: ممکنه بعدش بازم بگم نه.

_: حداقل دلم نمی سوزه که سعیمو نکردم.

+: شایدم تو پشیمون شدی.

با خنده گفت: شایدم...

بعد با تأکید گفت: نه. خیالت راحت.

کار اداریش زیاد طول نکشید. نهار را در یک رستوران کنار یک رودخانه خوردیم. هوا خیلی سرد بود ولی باز هم بهم خوش گذشت. متین دیگر حرفی از آینده نزد و دوتایی به سادگی درباره ی هوا و کباب و نوشابه و دوغ محلی و رودخانه گپ می زدیم. حتی برایش گفتم که نمی دانم چرا بیشتر از همیشه دارم می خورم که خندید و گفت شاید به خاطر سردی هواست و احتیاج به انرژی بیشتری دارم.

هرچه بود خوش گذشت. خیلی خوش گذشت. بعدازظهر دوباره به طرف شهر راه افتادیم. موزیک شادی گذاشت و کلی همراهش خواندیم و خندیدیم. وقتی رسیدیم به خاطر یک روز خوب صمیمانه ازش تشکر کردم.

 

وارد خانه شدم. مامان داشت میوه میشست. نگاهی به من انداخت و گفت: رنگ و روت میگه خوش گذشته!

خندیدم و گفتم: عالی بود!

یک سیب سرخ برداشتم. گاز بزرگی زدم و چند لحظه بعد پرسیدم: مهمون داریم؟

_: عموت زنگ زد گفت سر شب می خوان بیان. منم گفتم سر شب زشته شام بدیم. بابات گفت از بیرون ساندویچ می گیریم.

لقمه ی دوم تو دهنم ماسید. به زحمت فرو دادم. پشت میز نشستم و پرسیدم: یعنی میان خواستگاری؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: لابد. بالاخره می خوان رسمیش کنن.

+: یعنی چی می خوان رسمیش کنن؟ من که هنوز جواب ندادم! یعنی نظر من هیچ اهمیتی نداره؟

_: نه به اون لپای گل انداخته بعد از گردشت، نه به این انکارت. یعنی چی؟

+: من هنوز می خوام فکر کنم مامان. من متین رو نمی شناسم.

مامان درحالی که میوه ها را خشک می کرد و توی ظرف می چید گفت: نمیشه که حالا بگم نیان. بالاخره مهمونن. تازه عموت نگفت خواستگاری. گفت اگه هستین سر شب بیاییم اونجا. همین.

+: اگه با گل و شیرینی بیان من از تو اتاقم بیرون نمیام!

_: چرا اینا رو به من میگی؟ مگه من دعوتشون کردم؟ عموت با بابات حرف زده.

از جا برخاستم و گفتم: میرم به متین زنگ بزنم.

مامان با اخم گفت: زشته بگی نیان. نمیشه که تا وقتی جواب ندادی معاشرت نکنیم. بالاخره قوم و خویشن و باهم این همه نزدیکیم.

دفتر تلفن را برداشتم و گفتم: منم نمی خوام بگم نیان.

شماره ی متین توی دفتر تلفن خانه بود. می دانستم. ولی حتی یک بار هم با او تماس نگرفته بودم.

بیسیم را برداشتم و شماره گرفتم. همانطور که منتظر بودم به اتاقم رفتم. شالم را روی جالباسی انداختم و مانتویم را درآوردم.

_: سلام عموجان.

با لبخند لب تخت نشستم و گفتم: علیک سلام عمو!

خندید و گفت: تویی؟ باید تاریخ این تماس رو ثبت کنم. اولین باره که بهم زنگ زدی!

لب برچیدم و گفتم: شاید اگه دلیلشو بدونی خیلی دلت نخواد ثبتش کنی.

باز با خوشرویی گفت: من آماده ی شنیدنم.

لبم را گاز گرفتم و با کمی ناراحتی پرسیدم: مناسبت مهمونی امشب چیه؟

_: مهمونی؟! کجا؟

+: خونه ی ما. عمو به بابا گفته می خوان بیان اینجا. سر شب. بابام گفته بیاین شام بمونین ساندویچ میگیرم.

_: خب مناسبت خاصی می خواد؟

+: یعنی موضوع خواستگاری نیست؟

_: نه فکر نمی کنم. من هنوز خونه نرفتم ولی به من که چیزی نگفتن. اگه مراسمی بود حداقل می گفتن گل و شیرینی بگیرم.

+: نه با گل و شیرینی نیاین. یعنی اصلاً نمی خوام هیچ حرفی باشه. بابا منم آدمم. چرا همه، همه چی رو تموم شده می دونن؟ من هنوز فکرامو نکردم. تصمیم نگرفتم.

_: آروم باش. حتی اگه قرار بود با گل و شیرینی هم پاشیم بیاییم خواستگاری، بازم اجباری نبود بعد از جواب تو باشه. تو هنوز بعد از خواستگاری وقت داری که فکر کنی.

+: نهههه! امشب نه. خواهش می کنم. متین من اصلاً آمادگیشو ندارم. حرفشم نزنین.

_: باشه. می سپرم به مامان اینا که هیچ اشاره ای به این موضوع نکنن. خوبه؟

بالاخره لبخندی بر لبم نشست و به آرامی گفتم: آره. خوبه. متشکرم.

_: خواهش می کنم. جلوی سی دی فروشیم. چیزی نمی خوای؟

+: یه فیلم بود چند وقت پیش تو سینما... آیا هنوز نیومده؟ دوست داشتم ببینمش...

چند لحظه فکر کردم تا اسم فیلم را به خاطر آوردم. متین گفت آگهیش پشت شیشه ی سی دی فروشی هست و برایم می خرد.

با خوشحالی گفتم: خیلی ممنون. شب میاین بیارش، باهات حساب می کنم.

_: یعنی حساب نکنی هم نمیشه...

با صدایی شاداب و سرحال گفتم: نخیر نمیشه. راستی بازم ممنون به خاطر امروز. خیلی خوش گذشت.

_: خواهش می کنم. کار دیگه ای نداری؟

+: نه ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.

مثل پرنده ای سبک بال بیرون آمدم. مامان نگاهی به من انداخت و با اخم پرسید: چکار کردی؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی.

_: به متین زنگ زدی؟

+: بله. برنامه خواستگاری نبود.

_: دخترم دخترای قدیم. حیایی سرشون میشد. روت شد بپرسی برای چی دارین میاین؟!

با تردید گفتم: خب... نمی خواستم بیان خواستگاری...

مامان آهی کشید و سری تکان داد. بعد هم به اتاقش رفت. من هم رفتم دوشی بگیرم که بعد از گردش حسابی بهش احتیاج داشتم.

از حمام که بیرون آمدم از سرما لرزیدم. نگاهی به دریچه ی کولر انداختم و بعد از عطسه ای پرسیدم: کولر چرا روشنه؟

مامان با بی حوصلگی گفت: دسته ی کتری سوخت. یک بوی پلاستیک سوخته ای راه انداخته بود وحشتناک! الان مهمونا می رسن نمیشد نفس بکشی.

سری تکان دادم و به اتاقم رفتم. هنوز موهایم را خشک نکرده بودم که رسیدند. شالم را دور سرم پیچیدم و در حالی که باز عطسه می کردم بیرون آمدم.

بابا به استقبالشان رفته بود و باهم وارد شدند. فقط عمو و زن عمو و متین بودند. از این که هیچ مهمان دیگری نبود خوشحال شدم. توی دست متین دنبال گل گشتم که خوشبختانه نبود. خیلی عادی خوش آمد گفتم و توی هال نشستند.

رفتم چای ریختم. ولی اینقدر عطسه می کردم که متین آمد و در حالی که سینی را می گرفت گفت: حسابی سرمات دادم.

بعد از عطسه ی دیگری گفتم: نه بابا تقصیر تو نبود! الان رفتم حموم، کولرم روشن بود... هاپیچوووو!

_: عافیت باشه.

باهم به هال برگشتیم. چای را دور گرداند و شیرینی هم گرفت. قبل از این که بنشیند از جیب کت اسپرتش سی دی فیلم را درآورد و به طرفم گرفت.

عمو پرسید: این چیه؟

متین گفت: فیلمه. گفته بود می خواد براش گرفتم.

عمو جرعه ای چای نوشید و در حالی که از بالای استکان به متین نگاه می کرد، گفت: خب چرا می شینین؟ برین باهم تماشا کنین!

برای تأیید حرفش رو به بابا کرد و گفت: بد میگم؟

بابا دستهایش را باز کرد و گفت: صاحب اختیارین.

به دستگاه پخش زیر تلویزیون اشاره کردم و پرسیدم: بذارم تو دی وی دی؟

عمو گفت: نه عموجون. تو می خواستی ببینی. ببر تو اتاقت. تو کامپیوتر یا لپ تاپی بذار با متین ببینین.

خنده ام گرفته بود. مثلاً قرار بود اشاره ای به خواستگاری نکنند. حالا اینطوری ما را دنبال نخود سیاه می فرستادند!

اینقدر عطسه می کردم که نمی توانستم بنشینم. دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و با متین به اتاقم رفتیم تا فیلم را تماشا کنیم.

یک اتفاق تازه (2)

سلام سلاممممم

اینم قسمت بعدی که امیدوارم لذت ببرین. هشت صفحه شد که امیدوارم به وضعیت من و بزرگواری خودتون ببخشین.

قسمت بعدی انشاءالله سه شنبه آینده.



آبی نوشت: قالب قبلی رو نتونستم میزون کنم. آخربارم حسابی سنگین شده بود و بالا نمی آمد. این یکی سبکترین قالبی بود که پیدا کردم و طرحشم تقریباً دوست داشتم.


تا دو روز بعد موضوع را فراموش کرده بودم. یک فراموشی عمدی. اتاقم را ریختم بیرون و یک اتاق تکانی! اساسی کردم. روی دیوارم چند شاخه گل بزرگ و زیبا کشیدم. عروسکهایم را جابجا کردم. بعضی ها را گذاشتم بالای کمد و چند تا قدیمی را از بالای کمد آوردم. پرده ها را شستم و اتو کردم و دوباره آویختم و خلاصه تا وقتی که توانی برای سرپا بودن داشتم نگذاشتم لحظه ای به فکر فرو بروم. هرچند آن فکر مزاحم مرتب از گوشه ی ذهنم چراغ میداد، اما من با لگد چراغش را خاموش می کردم!

اما بالاخره آنچه باید به سرم آمد. عصر روز دوم وقتی با دستی پر از کاغذ و کتابهای اضافه ام از اتاقم بیرون آمدم، مامان را دیدم که داشت با تلفن حرف میزد. همانطور که به من نگاه می کرد، خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

خواستم رد شوم که صدایم زد و با لبخند گفت: مبارکه. آزمایشا هیچ مشکلی نداشت و همه چی خوبه.

دستهایم شل شدند و به سختی کاغذها را نگه می داشتند. انگار آن فکر مزاحم نیشخند عریض پر از تمسخری بهم زد. با خستگی لب مبل نشستم و کاغذها را رها کردم.

با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفتم: من که هنوز جواب ندادم که تبریک میگین.

مامان که نمی توانست لبخند هیجان زده اش را جمع کند، سری به تأیید تکان داد و گفت: به خاطر جواب آزمایشا تبریک گفتم. حالا می تونی با خیال راحت دربارش فکر کنی.

پوزخندی زدم. می دانستم مامان اینقدرها هم خوشحال نیست. ولی بالاخره هیجان زده است و همین باعث میشود بخندد. ولی من نمی توانستم بخندم. هیجان زده نبودم. کورسوی امیدم خاموش شده بود. حالا مدام چهره ی مادربزرگم جلوی چشمم بود و عذاب وجدانی که مرتب تکرار می کرد اگر جوابم منفی باشد برق نگاهش خاموش می شود.

عصبانی از وجدان مزاحم از جا برخاستم و به طرف اتاقم رفتم که صدای مامان متوقفم کرد: هی... اینا رو چرا اینجا ریختی؟

سری به چپ و راست تکان داد و خودش مشغول جمع کردن کاغذها و کتابها شد. گیج گیج بودم. در اتاق را پشت سرم بستم و به دیوار تکیه دادم.

چند دقیقه بعد مامان ضربه ای به در اتاق زد و گفت: متین می خواد باهات صحبت کنه.

در اتاق را باز کردم و نگاه خسته ای به مامان انداختم. بیسیم را به طرفم گرفت و لبخندی پرمهر زد.

گوشی را گرفتم. در را بستم و گوشی را روشن کردم. با صدای گرفته ای گفتم: سلام.

متین به گرمی گفت: علیک سلام.

لب تخت نشستم. متین چند لحظه مکث کرد. انگار دنبال کلمات می گشت. بالاخره گفت: من فردا صبح باید برم روستای نگار دنبال یه کار اداری. از عمو اجازه گرفتم که اگه دوست داشته باشی همرام بیای، تو راه حرف بزنیم. کارم زیاد طول نمیکشه. نهار می خوریم و برمی گردیم.

متحیر گوش دادم. به عنوان اولین قرار دو نفره نه عاشقانه بود نه قابل پیش بینی!

ولی دلم لک زده بود برای یک گردش برون شهری! سری تکان دادم و گفتم: خب... اگه بابا موافقه... باشه. چه ساعتی؟

_: خب راستش برنامه ی من صبح زود بود، ولی اگه برات سخته می تونیم دیرتر بریم.

+: چقدر زود؟ پنج؟

_: نه مثلاً شیش.

+: من شیش آماده ام.

_: خوبه. لباس گرم بردار. سردسیره.

+: باشه. ممنون.

_: خواهش می کنم.

چند لحظه دیگر هم مکث کرد. اما مهلتش ندادم و گفتم: پس تا فردا خداحافظ.

مجبور شد خداحافظی کند!

گوشی را گذاشتم. نگاهی دور اتاقم انداختم. از دکور جدید خوشم آمده بود. اتاق بوی تمیزی می داد. زیر لب گفتم: خدا خیرت بده متین!

لبخندی زدم و از جا برخاستم. آخرین تغییرات را هم در اتاقم دادم. جلوی میز آینه را مرتب کردم و همه را قشنگ چیدم.

سر شب به دیدن مامان بزرگ رفتیم. چقدر خوشحال بود! به عمو هم گفت با خانواده بیایند و سفارش شام از بیرون داد. دلم سوخت. رویم نشد بگویم هنوز جواب نداده ام!

حتی خواهر و برادرم سپیده و سعید هم با همسرانشان سامان و زیبا هم دعوت شدند.

هنوز گیج و منگ مشغول آماده کردن اسباب پذیرایی بودم که عمو و پسرهایش رسیدند. مونس و شوهرش هم قرار بود بیایند. یک سلام کوتاه دادم و به سرعت به آشپزخانه گریختم تا بیش از این با جمع روبرو نشوم.

داشتم میوه می شستم که امین توی آشپزخانه آمد و با لودگی گفت: سلام بر زن داداش گرامی!

امین دو سال از من کوچکتر بود و گاهی باهم شوخی داشتیم. ولی این دفعه اصلاً حوصله اش را نداشتم. یه دسته بشقاب به طرفش گرفتم و گفتم: حالا کی بله داده که همه جشن گرفتین؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: من نمی دونم. ولی می دونم که جواب سلام رو باید داد.

با غر و لند گفتم: علیک سلام. اینا رو ببر. بعدم بیا میوه ببر.

_: اطاعت!

ولی هنوز داشت پابپا می کرد که گفتم: برو بیرون اصلاً حوصله ندارم.

متین وارد آشپزخانه شد و با خنده گفت: اوه اوه چه بداخلاق!

تا نوک زبانم آمد که بگویم: اگه نمی خوای مجبور نیستی تحمل کنی!

اما امین هنوز کاملاً دور نشده بود. زبانم را محکم گاز گرفتم. اگر امین نبود می گفتم.

رو گرداندم و الکی شیر آب را باز کردم. دستهایم را زیر آب گرفتم. از عصبانیت می لرزیدم. کاش می رفت بیرون. کاش می فهمید حضورش چه فشاری روی اعصابم می آورد.

اما بیرون نرفت. جلو آمد و نزدیکم به کابینت تکیه زد. دستهایش را روی سینه صلیب کرد و آرام گفت: بسه دیگه اون شیر رو ببند.

با بغض پرسیدم: به تو چه؟

خودش شیر را بست. امین از بیرون داد زد: اجازه هست بیام میوه ها رو ببرم؟

انگشتم را گاز گرفتم. متین در حالی که میوه ها را توی سبد حصیری مرتب می کرد، گفت: بیا ببر.

امین وارد شد و پرسید: نمیشه یه جای دیگه خلوت کنین؟ آخه آشپزخونه مکان عمومیه، مخصوصاً با یه جماعت گشنه! زن داداش چایی می ریزی یا خودم بریزم؟

عصبانی به طرفش برگشتم و در حالی که می کوشیدم صدایم به هال نرسد، غرّیدم: اگه... دیگه به من بگی زن داداش...

لرزش بدنم شدید و غیر قابل کنترل شده بود. متین بین من و امین ایستاد و گفت: بیخود کرد. دیگه نمیگه. امین برو بیرون. خودم چایی می ریزم.

امین چشم و ابرویی آمد. قیافه اش داد می زد که خیلی دلش می خواهد چند تا متلک آبدار نثار برادرش بکند. اما نگاه خطرناک متین این اجازه را نمیداد.

انگار از جنگی سخت برگشته بودم. روی صندلی کنار میز وا رفتم و دستی به صورتم کشیدم. خسته گفتم: حالا کی جرأت داره جلوی مامان بزرگ بگه من هنوز می خوام فکر کنم؟

در حالی که پشت به من استکانها را مرتب می کرد، گفت: خودتو اذیت نکن. هنوز نه به باره نه به داره. بیخودی اینقدر حرص می خوری که چی؟

بغضم را به زحمت فرو دادم و گفتم: یعنی چی نه به باره نه به داره؟ مامان بزرگ همه چی رو تموم شده می دونه. امشب از خوشحالی مهمونی گرفته.

به طرفم برگشت. نگاه پرمهری بهم انداخت و تبسم کرد. اینقدر جا خوردم که لبه ی صندلی را فشردم. تا حالا اینطوری او را ندیده بودم. وقتی دید ناراحتم برگشت. سینی را که آماده کرده بود کنار اجاق گاز برد و مشغول چای ریختن شد. در همان حال گفت: سخت نگیر. فکراتو بکن. اگه نخواستی خودم بهش میگم.

با بغض گفتم: اگه بگم نه، خیلی غصه می خوره.

و بی اراده اشکم چکید. پشتش به من بود. نمی دید. در حالی که استکانها را یکی یکی پر می کرد، گفت: زندگی توئه. خودت باید تصمیم بگیری. مطمئناً مامان بزرگم خوشبختیتو می خواد.

روی میز خم شدم. سرم را بین دستهایم گرفتم و گفتم: نمی دونم.

صدای سلام بلند مونس باعث شد از جا بپرم. با نگاه اشکی به طرفش برگشتم. با تعجب و ناراحتی پرسید: تو داری گریه می کنی؟

متین سینی چای را به او داد و گفت: تو اینو ببر من باهاش حرف می زنم.

مونس خیلی جدی گفت: نه داداش شرمنده. هنوز نوبت شما نشده. قلق این بچه ننر دست منه. شما برین من آرومش می کنم.

متین اما به تندی گفت: مونس بهت میگم برو بیرون!

از دعوای خواهر برادر خنده ام گرفت. خودم هم نمی دانستم چرا! ظاهراً هیچ مورد خنده داری نبود و هیچکدام قصد شوخی نداشتند. از جا برخاستم. صورتم را شستم و با حوله خشک کردم.

حوله را که پایین آوردم، خواهر و برادر مات و متحیر نگاهم می کردند. با لبخند گفتم: بدین خودم می برم. شما دعواتونو بکنین.

مونس گفت: بابا این مخش پاک تاب برداشته!

متین گفت: نه خودم می برم. تو هنوز داری می لرزی.

متین که رفت، مونس محکم سر شانه ام زد و با خنده گفت: دیوونه! عاشقته!

+: برو بابا خیالات برت داشته.

_: نه بابا شوخی نمی کنم!

+: این دیوونه دقیقاً منظورت من بودم یا داداشت؟

با خنده گفت: چه فرقی می کنه؟

لب صندلی نشست. هنوز داشت می خندید. به کابینت تکیه دادم و در سکوت نگاهش کردم. متین با سینی چای به آشپزخانه برگشت. سینی را لب کابینت گذاشت و رو به مونس گفت: مامان کارت داره.

مونس از جا برخاست. با خوشی پرسید: نخود سیاهم تو کیفش بود؟

متین به جای جواب فقط ضربه ی ملایمی سر شانه اش زد که زودتر برود. بعد رو به من کرد. هر دو جدی بهم نگاه کردیم.

گفتم: از این مسخره بازیا بدم میاد. از این که فضا عوض بشه. مونس و امین مثل خواهر و برادرمن. دلم می خواد مثل قبل شوخی کنیم و سربسر هم بذاریم. ولی این شوخیا اذیتم می کنه... خیلی.

پشت میز نشست و مشغول بازی با نمکدان شد. بدون این که نگاهم کند، گفت: همیشه اینجوری نمی مونه. دو روز دیگه عادی میشه. از اون گذشته... اگه به جای من هرکس دیگه ایم بود بازم مونس سربسرت می ذاشت.

قبل از آن که به حرفم فکر کنم، زیر لب گفتم: اگه دوسش داشتم مهم نبود.

از جا بلند شد. با غیظ لبه ی کابینت کنارم را گرفت و مستقیم توی چشمانم نگاه کرد. از ترس سر به زیر انداختم. با لحنی خیلی عصبانی ولی صدایی که به سختی به گوش می رسید، زمزمه کرد: یه بار دیگه ازت پرسیدم، بازم می پرسم. دلت جای دیگه اس؟

با ناراحتی گفتم: نه به خدا... هیچ جا. هیچ کس.

از زیر نگاهش به حیاط خلوت گریختم و نفس عمیقی کشیدم. به دنبالم آمد. توی درگاه ایستاد. آهی کشید و گفت: معذرت می خوام.

پشت به او ایستاده بودم و به دیوار جلویم نگاه می کردم. کاش می توانستم از دیوار بالا بروم و فرار کنم!

وقتی برگشتم رفته بود. یک لیوان آب ریختم و جرعه ای نوشیدم. سپیده خواهرم وارد آشپزخانه شد. در آغوشم کشید و با مهربانی گفت: سلام عزیزم.

با بغض گفتم: سپیده دوسش ندارم.

در آغوشم کشید و زدم زیر گریه. گریه ام مامان و زن عمو را هم به آشپزخانه کشید. زن عمو به شوخی گفت: من حساب متین رو می رسم که هنوز هیچ جا نبوده اشکتو درآورده!

مادربزرگ هم آمد. کلی قربان صدقه ام رفت و گفت گریه کردنم عادیست. می گفت خودش هم سر عقد مدام اشک می ریخته است. بقیه هم خاطرات مشابهی یادشان آمده بود و هرکدام سعی داشتند به نحوی آرامم کنند. زیبا و مونس هم آمدند و بالاخره مجبور شدم صورتم را بشویم و به همراه بقیه به اتاق بروم.

شام از گلویم پایین نمی رفت ولی همه می گفتند طبیعیست و تشویقم می کردند هرطور شده چند لقمه ای بخورم.

چقدر دلم می خواست از آن جمع، از آن حرفها، شوخیها و دلداریها دور شوم. یک دل سیر اشک بریزم و آرام شوم. مامان بزرگ برایم قرص آرامبخش ملایمی آورد که خوردم و گوشه ای نشستم. کم کم گیج می شدم و حرفهایشان را درست درک نمی کردم. ولی خواب نبودم. فقط انگار مغزم خالی بود. خالی خالی.

تا صبح بدون هیچ فکری به سقف اتاق چشم دوختم. ساعت نزدیک شش بود که با بدنی کوفته از جا برخاستم و صورتم را شستم. به هال برگشتم. چند لحظه به ساعت چشم دوختم و فکر کردم: ساعت شیش؟ می خواستم چکار کنم؟

ناگهان صدای متین در ذهنم پیچید: میام دنبالت حرف بزنیم!

اوه خدایا! فقط چند دقیقه وقت داشتم. ولی بلافاصله وا رفتم. چه حرفی داشتیم که بزنیم؟ مگر حرفی هم مانده بود؟

لب تختم نشستم. ضربه ای به در اتاقم خورد. بابا بود. گفت: حاضری بابا؟ الان متین میاد دنبالت.

سر بلند کردم. دلم نمی خواست بابا را ناراحت کنم. دلم نمی خواست مامان بزرگ را ناراحت کنم. عمو زن عمو... ولی خودم چی؟!

در را بستم و با بی حوصلگی لباس پوشیدم. شلوار جین و تیشرت آستین بلند و مانتو. بلوزم کلفت بود اما متین گفته بود آنجا سردسیر است و می ترسیدم واقعاً سرد باشد. هرچند چند روزی تا پاییز مانده بود.

با صدای زنگ در شالم را برداشتم. بابا جواب داد و از توی هال صدا زد: سحر بابا... متین دم دره.

شالم را پیچیدم. یک بسته دستمال جیبی با پول و کلید و گوشی موبایل توی جیبهای مانتو سرازیر کردم و از در بیرون رفتم.

مامان با لبخند گفت: خوش بگذره.

سری تکان دادم و زیر لب گفتم: ممنون. خداحافظ.

_: به سلامت.

بابا دم در داشت با متین حرف میزد. مرا که دید خداحافظی کرد و سوار شدم. از این که با او بودم ناراحت بودم. از این که جلو نشسته بودم هم ناراحت بودم. با چهره ای درهم کمربند را بستم و پنجره را کمی باز کردم. سلام هم به زور کرده بودم چه رسد به حالا که در سکوت به روبرو نگاه می کردم.

نیم ساعت در سکوت گذشت. بالاخره متین با خوشرویی گفت: فرض کن یه پیک نیک عادیه. چرا بغ کردی؟

بدون این که نگاهش کنم، پرسیدم: بزنم بر-قصم؟

این بار با آرامش گفت: فقط می خوایم باهم حرف بزنیم.

+: من حرفی ندارم که بزنم.

_: ولی من دارم.

+: بفرمایین. گوش می کنم.

_: با این لحنی که تو میگی که از صد تا کتک بدتره! بابا فراموشش کن! فرض کن صرفاً با پسرعموت اومدی گردش! اصلاً می خوایم امروز خوش بگذرونیم. ها؟

با واقع بینی تلخی گفتم: من عادت ندارم با پسرعموم برم گردش.

_: خب هرکاری یه دفعه ی اولی داره.

+: خیلی سرخوشی!

_: تو هم خیلی بداخلاقی! حتی به من فرصت نمیدی باهم آشنا بشیم.

+: ما همدیگه رو می شناسیم.

ابروهایش را بالا برد و پرسید: می شناسیم؟

_: نه نمی شناسیم. اصلاً چرا پیشنهاد زن عمو رو قبول کردی؟ چرا من؟

+: پیشنهاد زن عمو؟!

با دستهایم صورتم را پوشاندم و نالیدم: هرچی من میگم تکرار نکن.

_: خب آخه نمی فهمم چی میگی؟ چه پیشنهادی؟

+: خب لابد زن عمو گفت بیاین خواستگاری من. شایدم عمو.

_: نه. خودم گفتم. اتفاقاً اونام خیلی تعجب کردن. بابا که حسابی سورپریز شده بود. مامانم انتظار نداشت.

+: خب چرا؟

_: چی چرا؟

کلافه پرسیدم: چرا من؟

زد به شوخی و گفت: واقعاً چرا تو؟ آره! آدم باید از سنگ باشه که بتونه این همه اخم و عصبانیت رو تحمل کنه.

+: مجبور نیستی تحمل کنی!

آخیش! بالاخره گفتم. از فکرش لبخندی بر لبم نشست. او هم خندید و گفت: بیخیال...

نگاهی به بیابان انداختم و گفتم: دلم می خواد پیاده شم. بدوم تا کوه.

بدون حرفی کنار زد و روی شانه ی جاده ی پارک کرد. کمربندش را باز کرد و گفت: پیاده شو.

متعجب نگاهش کردم. سری تکان داد و گفت: مگه نمی خواستی پیاده شی؟ میریم زیر اون درخت پای کوه صبحونه می خوریم. کم کم چشمام داره از گشنگی آلبالو گیلاس می چینه.

پیاده شدم. نسیم خنک صبحگاهی لرزه به جانم انداخت. دست و پایم را کشیدم. نگاهی به درختی که گفته بود انداختم. دور بود. شروع به دویدن کردم. باد توی گوشهایم می پیچید. گرم شدم. آرام شدم. خوشحال شدم.

زیر درخت جوی باریکی روان بود. خلاف جهت آب کمی بالا رفتم. سرچشمه اش را در دل کوه دیدم. نشستم. صورتم را شستم. سرد بود. خیلی سرد! دوباره لرز کردم. کمی آب نوشیدم و برگشتم. با خوشی گفتم: بعدش می خوام برم تا سر چشمه. اون بالا.

متین زیراندازی پهن کرد و با لبخند گفت: باشه. لذت سفر به همینه. عاشق مسافرت با ماشینم. خوش خوشک برم و هر جا عشقم کشید وایسم. برای همین گفتم زود راه بیفتیم که برای مقصد عجله نداشته باشم.

سبد خوراکی ها را باز کرد و سفره انداخت. فلاسک چای را برداشتم و گفتم سردههههه...

خندید و گفت: گفتم که لباس گرم بردار.

+: فکر می کردم کافی باشه. الان چایی می خورم گرم میشم.

لیوانها را برداشتم و دو تا لیوان ریختم. یکی را جلویش گذاشتم. قندان را به طرفم گرفت و با لبخند برداشتم. قند را توی چای انداختم و سر به زیر انداختم. تا همین چند دقیقه پیش به شدت عصبانی بودم و حالا...!

راست گفت هرکی گفت گرسنگی نکشیدی که عاشقی از یادت برود!

زن عمو ساندویچهای پنیر و تخم مرغ و ژامبون گذاشته بود که اگر رستورانی پیدا نکردیم برای نهار مشکلی پیدا نکنیم. با اشتها مشغول خوردن شدم و گفتم: اینجا فوق العادست!

لبخندی زد و سری به تأیید تکان داد.

یک اتفاق تازه (1)

سلام سلاممممم

خوبین همگی؟ منم الهی شکر. نفسی هرچند به زحمت ولی بالا میاد شکر خدا...


چند روزه که دارم این قصه رو می نویسم. امیدوارم لذت ببرین. انشاءالله طبق روال قبلی سه شنبه ی آینده قسمت بعدی رو میذارم.


آبی نوشت: قالب قبلی رو دوست داشتم. ولی حوصلم سر رفته بود عوضش کردم. الان که دیگه نمیتونم بشینم. ولی هروقت تونستم میام گودر و قصه های دانلودی رو می ذارم روش.



یک اتفاق تازه

 

 

با مامان و بابا خانه ی مادربزرگ بودیم. توی آشپزخانه داشتم چای می ریختم که حس کردم دارند یواش حرف می زنند. کمی مشکوک شدم. وقتی وارد هال که شدم، حرفشان را قطع کردند و این باعث شد بیشتر شک کنم. چای را گرفتم و سینی خالی را به آشپزخانه برگرداندم. مثل کسی که مچ می گیرد، ناگهانی به اتاق برگشتم و باعث شد جا بخورند.

چند لحظه توی درگاه پا به پا کردم و بعد پرسیدم: اتفاقی افتاده؟

مامان من و منی کرد و لبش را گاز گرفت. جلو رفتم. لب مبل نشستم. دستهایم را زیر پاهایم قفل کردم و در حالی که به مامان نگاه می کردم پرسیدم: چی شده؟

اما مامان به من نگاه نمی کرد. سر به زیر انداخته بود و معلوم بود کلافه است. دوباره با پریشانی پرسیدم: موضوع چیه؟

که مامان بزرگ گفت: نگران نباش مادر. خیره.

+: خب اگه خیره به منم بگین.

_: عموت ازت خواستگاری کرده.

وقتی این را می گفت چشمهایش برق می زد. من گیج و گنگ نگاهش کردم و پرسیدم: بله؟

مادربزرگ تکرار کرد: عموت برای متین ازت خواستگاری کرده. مامان و بابات موافقن، می مونه نظر تو.

انگار بازهم نفهمیدم. به بابا و مامان نگاه کردم. بابا با لبخند تأیید کرد و مامان هم به زور خندید.

چند بار پلک زدم. اولین بار نبود که خواستگار داشتم، ولی اولین مورد جدی بود. عقب رفتم و به پشتی تکیه دادم.

اینقدر جا خورده بودم که حال خودم را نمی فهمیدم. بالاخره برخاستم و به آشپزخانه رفتم. یک لیوان آب ریختم و در حالی که جرعه جرعه می نوشیدم، فکر کردم بیدار شو دختر! ببین چی میگن!

مامان وارد آشپزخانه شد. هنوز پریشان بود. پرسیدم: کِی حرفش شده؟

مامان با کمی عذاب وجدان گفت: راستش چند وقت پیش بود. من و بابات حرفامونو زدیم و می خواستیم به تو بگیم که فوت داییجان پیش اومد. دیگه عموتم صبر کرد تا بعد از چهلم، عصری دوباره گفت و از مامان بزرگ خواست که این دفعه اون مطرح کنه.

مامان خسته لب صندلی آشپزخانه نشست و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخت.

پرسیدم: خب نظر شما چیه؟

سری تکان داد و بدون این که نگاهم کند، گفت: من و بابات حرفی نداریم.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: ولی خوشحالم نیستین.

مامان با انگشت روی میز خط کشید و در حالی که همچنان نگاهش را می دزدید گفت: نه... کی بهتر از متین؟ موضوع این نیست. از این که ببرنت دلم می گیره. یه روز که مادر بشی... می فهمی چی میگم.

+: خب اگه نمی خواین قبول نمی کنم.

مامان به سرعت سری به نفی تکان داد و گفت: نه... من مخالف نیستم. تو برای خودت تصمیم بگیر.

بعد از جا برخاست. نفس عمیقی کشید و به زحمت لبخندی زد. به آرامی گفت: بهرحال که موندنی نیستی... باز متین رو می شناسیم و می دونیم پسر خوبیه.

بعد هم از آشپزخانه بیرون رفت. با صدای زنگ در من هم بیرون رفتم و جواب دادم. مونس بود، خواهر متین، بهترین دوستم. دو سال از من بزرگتر بود و یک سالی میشد که ازدواج کرده بود.

توی راهرو به استقبالش رفتم. در جواب سلامم با خوشحالی سلام گفت. ضربه ی محکمی به پشتم زد و بو*سه ی صداداری از گونه ام برداشت و با خوشحالی پرسید: چطوری؟

سری تکان دادم و گفتم: شما بهترین ظاهراً!

و به طرف اتاق رفتم. به دنبالم وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی، توضیح داد که شوهرش به ماموریت رفته است و او آمده تا شب را پیش مادربزرگ بماند.

نشستیم. دوباره پرسید: چرا بغ کردی؟

مادربزرگ با خوشی گفت: بغ نکرده، جا خورده. همین الان شنیده قراره عروس شما بشه.

مونس با خوشحالی گفت: پس بله رو دادی عروس خانوم؟

سر بلند کردم. نگاهی به نگاه درخشان مادربزرگ انداختم و فکر کردم، بعد از فوت برادرش هیچ چیز نمی توانست اینطور شادش کند. دوباره سر به زیر انداختم و لبم را گاز گرفتم. مادربزرگ انگار فهمید. کمی وا رفت. بالاخره خودش را جمع و جور کرد و گفت: حالا باید فکراشو بکنه. فعلاً پاشین یه کم سالاد درست کنین و میز رو بچینین.

توی آشپزخانه وسایل سالاد را روی میز چیدم. دستهایم را شستم و مشغول خرد کردن کاهو شدم.

مونس پشت میز نشست و گفت: مامان میگه خیلی وقتم هست که حرفشو زدن. نامردا تا امروز به من نگفته بودن.

بدون این که نگاهش کنم، گفتم: می دونستن آلو تو دهنت خیس نمی خوره و میای به من میگی.

با تعجب پرسید: یعنی تو هم نمی دونستی؟

یک تکه کاهو از روی تخته برداشت و خورد. بقیه ی کاهوهای خرد شده را توی کاسه ریختم و گفتم: نه بابا الان شنیدم. هنوز تو شوکم.

باز کاهو برداشت و پرسید: خب نظرت چیه؟

با کمی دلخوری پرسیدم: نظرم درباره ی چی چیه؟ قد و بالای داداش شما؟

خندید و گفت: اوهوی... توپتم پره.

با بی حوصلگی گفتم: نه... فقط وا رفتم. آرزوهام پرید.

با نگرانی پرسید: کسی رو در نظر داری؟

+: نه دیوونه. اگه کسی تو زندگیم بود که اول تو خبر می شدی. بدبختی اینجاست که هیچ شاهزاده ای رو پیدا نکردم. اصلاً هیچ کار مهمی تو زندگیم نکردم. بچه بودم دلم می خواست شعر بگم... هیچوقت نتونستم. دبیرستان می خواستم برم اون مدرسه غیرانتفاعی با اون همه اسم و رسمش... بعد از این که خودمو کشتم و بابا رو راضی کردم مدرسه قبولم نکرد. بعدشم که دلم می خواست پزشکی قبول بشم...

_: مسخره! تو که مگه درس می خوندی که پزشکی قبول شی.

+: خیلیا شانسی قبول میشن.

_: اولاً خیلیا نیستن. بعد از اون، اوناییکه قبول میشن خرخونن. می دونی پزشکی چقدر درس خوندن می خواد؟ چقدر بیدار خوابی می خواد؟ تازه دکتر عمومیم که فایده نداره. کم کمش باید یه تخصص بگیری که همونم قبول شدن تو هر مرحله اش مکافاته. تو آدمش نبودی. به نظرم همین مترجمی برات خیلی بهتره.

+: متشکرم از این همه دلداری. تو که داری میگی. بگو همین متین هم از سرت زیاده.

_: همین متین هم از سرت زیاده! خب که چی؟ منتظر کی بودی؟ یه پسر خوش تیپ خوش قد و بالا که ماشین آخرین سیستم زیر پاشه و اتفاقاً رزیدنت جراحی هم باشه؟

زدم به شوخی و پرسیدم: عشقمو می شناسی؟

_: آواز دهل شنیدن از دور خوش است. می دونی زن دکتر بودن یعنی چی؟ یعنی تو زندگی نداری. دکتر یا درس داره یا کشیکه، وقتیم قبول شد و از مصیبتهای مطب زدن و جاافتادن تو کارش گذشت، یا مریض اورژانسی داره یا کلاسهای بازآموزی.

به پشتی تکیه دادم. آهی کشیدم و گفتم: عوضش کلاس داره.

از جا برخاست و گفت: برو بابا باکلاس.

دسته ای بشقاب برداشت و مشغول شمردن قاشق چنگالها شد.

سر به زیر انداختم و آرام پرسیدم: اگه بگم نه... تو دوستیمون تأثیر میذاره؟

به سرعت گفت: نه بابا دیوونه! چه ربطی داره؟ تو هر انتخابی که بکنی به خودت مربوطه.

یک تکه کاهو به لبم زدم و گفتم: ولی اگه بگم نه مامان بزرگ خیلی ناراحت میشه.

آهی کشید و گفت: آره. خیلی خوشحاله. ولی دلیل نمیشه تو به خاطر مامان بزرگ قبول کنی. هرچند که احترام گذاشتن کار قشنگیه.

بشقابها را برداشت و بیرون رفت. باهم میز را چیدیم. داشتم به سالاد سس می زدم که سؤالی به ذهنم رسید. سر بلند کردم و گفتم: اگه بریم آزمایش بدیم، مشکل داشته باشیم چی؟ بالاخره فامیلیم.

مونس که به پشت به من داشت لیوانها را حاضر می کرد، برگشت و گفت: خب می تونی جوابتو به بعد از آزمایش موکول کنی.

+: نه اون وقت اگه مشکلی نباشه، همه توقع دارن قبول کنم.

_: هیچ دلیلی نداره. بازم می تونی بگی نه. اصلاً باید چند جلسه با متین حرف بزنی. شما دو تا چقدر تو عمرتون باهم حرف زدین؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: تقریباً هیچی. یه سلام خداحافظی اونم به زور. اگه مجبور نشیم که همونم نه...

سر به زیر انداختم. واقعیت این بود که متین را خیلی کم می شناختم. هفت سال از من بزرگتر بود. هیچوقت همبازی نبودیم و بعدها هم هم صحبت نشده بودیم. حتی با مونس هم خیلی صمیمی نبود. با این که این را می دانستم، باز سر بلند کردم و گفتم: مونس... حتی متینم بهت نگفته بود که خواستگاری کردن؟

ابروهایش را با تعجب بالا برد و پرسید: متین؟ چه حرفا! من و متین کِی اینقدر جون جونی بودیم که بیاد بگه تو دلش چی میگذره؟

با اکراه پرسیدم: حالا تو دلش چی می گذره؟ یعنی پیشنهاد خودش بوده؟

_: نمی دونم. به قیافش نمیاد.

+: یعنی خودش هیچ نظری نداشته؟

_: دلت می خواست عاشقت باشه که براش تاقچه بالا بذاری؟ من چه می دونم. از خودش بپرس.

ظرف سالاد را برداشتم و گفتم: تا وقتی نرفتیم آزمایش نمی خوام هیچ فکری بکنم.

مونس سری تکان داد و گفت: منطقیه.

سر میز مامان بزرگ با شادی از مونس پرسید: تونستی راضیش کنی؟

مونس لبخندی زد و در حالی که برای خودش شام می کشید گفت: می خواد اول برن آزمایش ژنتیک. به نظر منم اینطوری بهتره. نیست عمو؟

بابا نگاهی به من انداخت و گفت: بله خیلی بهتره.

مامان بزرگ هم تأیید کرد و گفت: قبل از این که وابستگی ای پیش بیاد. خب اگه مشکلی نبود بعدش زودتر عقد کنین که راحت باشین.

تلفن زنگ زد. عمو بود و با مادربزرگ کار داشت. مادربزرگ هم جواب مرا به او گفت. تمام تنم می لرزید. با خودم فکر کردم تموم شد. امروز سه شنبه است. جمعه نشده عروس شدی رفته!

ولی انگار عمو کار داشت، شاید هم متین، که قرار آزمایش را برای هفته ی بعد گذاشتند. نفسی به راحتی کشیدم و آرام کمی شام خوردم.

بعد از شام با مونس مشغول شستن ظرفها بودیم. غرق فکر بودم. مونس گفت: اوهوی بیدار شو. کجایی؟

+: زیر سایه ی شما. از این کلیشه ای تر نمیشه. لابد هرکی برسه میگه مبارکه. عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن. مسخره! خوشم نمیاد.

_: تو هرکی رو انتخاب کنی بالاخره متلکشو میشنوی. موضوع دروازه و دهن مردمه! اصل مطلب اینه که ببینی از متین خوشت میاد یا نه.

+: از متین؟ هیچوقت دربارش فکر نکردم. دلم می خواست یه اتفاق تازه بیفته. متین خیلی معمولیه.

_: ببین اگه فحشم می خوای بدی بده! تعارف نکن تو رو خدا. فکر کن من دیوار!

پوزخندی زدم و گفتم: نه بابا همون معمولیه. اسمش، شغلش، قیافش، زندگیش، همه چی معمولیه.

_: خب بده داداشم سر به زیر و آقاست و لباسای جلف نمی پوشه و تو گوشش حلقه ننداخته و آهنگای دوپس دوپسی گوش نمیده؟

+: خودت می دونی که منظورم این نیست.

_: منظورتونو شفاف سازی کنین لطفاً!

+: تو هم گیر دادی ها!

_: آره. می خوام بدونم مشکل تو دقیقاً چیه؟

+: خب همون که گفتم. کلیشه! زندگی با متین همه اش قابل پیش بینیه. درست مثل زندگی مامان بابام یا مامان بابات. نمی خوام از روز اول زندگیم مثل این باشه که بیست ساله داریم زندگی می کنیم و حوصله ی هیچی نداریم. نه یه سفر پرماجرا، نه یه خانواده ی جدید و قابل کشف، نه حتی می تونم دکور خونم رو خارج از عرف خونه های مامان اینا بچینم.

_: یعنی که چی؟ در مورد دکور خونه تو و متین تصمیم می گیرین. چه ربطی به بقیه داره؟

+: آره جون خودت! اولاً که ما بچه هاشونیم و توقع دارن همونطوری که اونا عادت دارن و طبیعیه به نظرشون زندگی کنیم. از اون گذشته این داداش غیر فشن تو هم جزو همین بزرگترهاست. من بگم می خوام سقفمو سورمه ای ستاره ای کنم، پس میفته!

_: اینا اصل زندگی نیستن سحر! خیلی زود کمرنگ میشن.

+: من فقط مثال زدم. منظورم همونه که گفتم. نمی خوام از روز اول از بی حوصلگی خمیازه بکشم. مگه من چند سالمه؟ دلم می خواد زندگیم یه کم شر و شور داشته باشه.

_: شر و شور!

+: مثل پیرزنا شدی مونس!

مونس به شوخی ام نخندید. سری تکان داد و گفت: باشه. پس این جواب آخرته؟ نمی خوای؟

+: نه این جواب آخرم نیست. می دونی که الان بگم بلوا میشه. بذار یه چند روز بگذره بگم دربارش فکر کردم. خدا رو چه دیدی؟ شاید جواب آزمایش خوب نباشه. اینجوری دیگه بحثی نمی مونه.

مونس باز سری به تأیید تکان داد. با نگرانی دست روی شانه اش گذاشتم و پرسیدم: ازم دلخوری؟

مونس سری به نفی تکان داد و گفت: نه. گفتم که زندگی خودته و حق داری هرجور بخوای دربارش تصمیم بگیری.

 

 

تمام ترسم از این بود که برای آزمایش دادن به یک محضر عقد و ازدواج مراجعه کنند و برگه بگیرند و به دنبال آن، اگر نتیجه خوب باشد، مستقیم برگردیم و عقد کنیم.

اما اینطور نشد. عموجان بعد از مشورتی که با بابا کرده بود، از دکتر خانوادگیمان خواسته بود برای ما آزمایشهای لازم را نسخه کند و برای پدر مادرها هم نسخه ی آزمایش چک آپ بنویسد.

به این ترتیب صبح شنبه من و مامان و بابا از یک طرف، و عمو و زن عمو و متین از طرف دیگر، ناشتا به طرف آزمایشگاه رفتیم.

همگی به صف نمونه خون دادیم و وقتی همگی داشتیم پنبه را روی دستمان فشار می دادیم و عمو مرتب شوخی می کرد، اینقدر به نظرم مضحک آمد که نصف استرسم تمام شد.

بعد از آزمایش به دعوت زن عمو رفتیم آنجا تا صبحانه بخوریم. سر میز باز همگی مشغول بگو و بخند بودند و هیچکس حرفی از خواستگاری نمیزد. خیلی بهم خوش گذشت. مدتها بود اینطور صمیمانه و راحت دور هم جمع نشده بودیم. شاید نور و هوای خوشایند اول صبح و بوی چای و نان تازه هم بود که احساسم را خیلی بهتر کرده بود.

بعد از صبحانه ی مفصل، بابا و عمو رفتند سر کار. مامان و خاله رویا هم رفتند توی حیاط تا گلهای جدید خاله رویا را ببینند و عملاً من و متین را تنها گذاشتند.

ولی من بیدی نبودم که به این بادها بلرزم ؛) با تظاهر به نفهمیدن، خیلی عادی مشغول جمع کردن میز شدم. متین هم لیوانها را توی سینی چید و به دنبالم به آشپزخانه آمد. اما من سریع برگشتم و خواستم مربا را بردارم که به هال برگشت و گفت: یه دقه بشین.

لبهایم را بهم فشردم و کلافه پشت میز نشستم. ظرف کره را عقب زدم. سیر بودم و بویش اذیتم می کرد.

نشست و گفت: دیروز با مونس حرف زدم...

می دانستم! شب که داشتم با مونس چت می کردم بهم گفته بود. می گفت متین خیلی عصبی به خانه اش رفته و می خواسته نظر مرا بداند. گویا از دو ماه پیش که تصمیم گرفته بود خواستگاری کند، تا بحال که به خاطر فوت دایی ماجرا طول کشیده بود، حوصله اش از بلاتکلیفی سر رفته بود.

به نظر من که می خواست سراغ نفر بعدی لیستش برود!

متین آرنجهایش را روی میز گذاشت و دستهایش جلوی دهانش را درهم قفل کرد. نفسی کشید و بعد گفت: می گفت خیلی راضی نیستی...

با خودم گفتم: خدا خیرت بده مونس! کار منو آسون کردی.

جوابی ندادم. نمی دانستم چی بگویم.

متین مکثی کرد و بعد پرسید: اگه نمی خواستی این آزمایش و بازیا واسه چی بود؟

کمی بهم برخورد. بدون این که نگاهش کنم گفتم: معذرت می خوام که وقتتونو گرفتم.

نفسش را با حرص بیرون داد و عصبانی از پشت میز بلند شد. چند لحظه بعد دستهایش را روی میز گذاشت؛ کمی به جلو خم شد و پرسید: چرا؟

سر به زیر انداختم. آرام گفتم: دلیلشو برای مونس توضیح دادم.

سری به تأیید تکان داد و گفت: بله برام گفت ولی خیلی بی معنی بود. من قانع نشدم.

دوباره پشت میز نشست. مکثی کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد. با تردید و صدایی که به سختی بالا می آمد پرسید: پای کس دیگه ای درمیونه؟

سرم را محکم تکان دادم و گفتم: نه.

داشتم فکر می کردم چقدر همه چیز غیرواقعی به نظر می رسد. من... اینجا... این وقت صبح... در حال بحث کردن با متین! اگر هرکس دیگری به جای متین بود کلافگیش را به حساب علاقه اش به خودم می گذاشتم؛ اما این متین بود! یک بار هم طوری به من نگاه نکرده بود که احساس کنم نظری به من دارد. هیچوقت بیش از سلام و علیک باهم همکلام نشده بودیم. و کلاً فکر نمی کردم احساساتی باشد.

نه! برداشتم از این لحظه این بود که حوصله اش سر رفته است. خواستگاری کرده و می خواهد تکلیفش را بداند. به نظرش قبول کردن من بدیهی بوده است و حالا برنامه هایش را بهم ریخته ام. خیلی عصبی بود!

نگاهی به اطراف انداختم. نور صبح، هوای لطیف و ملایم، آن اتاق... همه چیز مثل خواب بود. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی بر لبم نشست. به آرامی گفتم: بعضی چیزا هست که دلم نمی خواد هیچوقت عوض بشن. بعضی وقتا هست که دلم می خواد زمان رو نگه دارم و از حضور عزیزانم یک دل سیر لذت ببرم. مثل امروز وقتی داشتیم صبحانه می خوردیم. نمی دونم چند وقت بود که اینطور صمیمی و راحت دور هم جمع نشده بودیم...

مکثی کردم. کمی فکر کردم. بعد آرام ادامه دادم: نصف لذتم این بود که هیچکس به ماجرای ما اشاره نمی کرد. من دلم نمی خواد جام تو این خونه عوض بشه. دوست دارم مثل بچگیام بزغاله ی عمو بمونم. نمی خوام عروس باشم.

متین آرام گفت: این کاملاً مخالف توضیحیه که مونس به من داد. گفت تو با کلیشه ها مشکل داری.

به سرعت تأیید کردم و گفتم: بله. من با کلیشه ها مشکل دارم. خاطره ها رو دوست دارم. می خوام خاطره ها خاطره بمونن. ولی نمی خوام منم اینطوری زندگی کنم. دلم می خواد ماجرا داشته باشم. می خوام خواستگاری... نامزدی و این مراسم همش برام یه اتفاق تازه باشه. نه یه برنامه ی عادی پراسترس عصبی که تنها خاطره ها رو بهم بزنه ...  خاله رویا یه جور دیگه بهم نگاه کنه، مونس بشه خواهر شوهر و ... نمی دونم چه جوری توضیح بدم.

متین به عقب تکیه داد و گفت: اگه من اونی نباشم که فکر می کنی چی؟

+: یعنی تا حالا دروغ گفتی یا از این به بعد می خوای دروغ بگی؟ اصلاً این همه اصرار برای چیه؟

_: منظورت از دروغ گفتن چیه؟

+: خب نمی تونی که یه آدم دیگه بشی.

_: نه نمی تونم. ولی اون آدمی که تا حالا پسرعموت بوده، می تونه تو موقعیت همسر یه کس دیگه باشه. لازم نیست دروغ بگم.

به عقب تکیه دادم. حرفش را هم قبول داشتم هم نداشتم. متفکرانه گفتم: به هرحال تا جواب آزمایش نیاد من نمی خوام هیچ تصمیمی بگیرم.

تبسم کم رنگی بر لبش نشست. از جا برخاست و در حالی که ظرفهای کره و مربا را برمی داشت گفت: بسیار خب.



دلتنگی (پایان)

سلامممم

بازهم یک پایان عجولانه ی دیگر... خسته ام. خیلی.. یه مدت میرم مرخصی و امیدوارم این بار با دست پر برگردم. فعلاً کلی کار دارم و نمی رسم زیاد بیام نت. من که روزی چند ساعت پای پی سی بودم الان با این همه درد یه روز درمیونم به زور می شینم. به همه با موبایل سر می زنم و اغلب وقتی میام پای پی سی یکی یکی باز می کنم و کامنت میذارم. ولی احتمالاً الان از اینم کم رنگتر میشم یه مدت...

معذرت می خوام که نتونستم گرم و پرشور تمومش کنم... خیلی سعی کردم. نشد.



روز بعد بیشتر ساعات روز را باهم مشغول تزئین و آماده کردن سالن عروسی بودند. هردو چنان از بودن هم لذت می بردند که گاهی فراموش می کردند این باهم بودن موقتیست. ولی گاهی لحظه ای این یادآوری به قلبشان نیشتر میزد و هر دو به خود امیدواری می دادند که به زودی برای همیشه باهم خواهند بود.

روز جمعه شبنم پیش معصومه که او هم به واسطه ی شبنم برای عروسی دعوت شده بود رفت تا خواهر معصومه هر دو را بیاراید. حمیده موهای شبنم را به زیبایی جمع کرد و شینیون کرد. بعد هم آرایش ملایمی بر چهره اش نشاند که او را زیباتر از همیشه نشان می داد.

معصومه هم با لباس زیبایی که یکی دو ماه قبل برای عروسی داییش تهیه کرده بود و آرایش مختصر حمیده عالی شده بود.

هر دو یکی دو ساعت قبل از شروع مجلس آماده بودند. برای همین تصمیم گرفتند که زودتر به سالن بروند تا اگر کمکی لازم بود آنجا باشند.

توی سالن فقط دو سه تا خانم از اقوام داماد بودند که آنها را نمی شناختند. ولی بعد از معرفی با خوشحالی از آنها کمک خواستند و معصومه و شبنم مشغول مرتب کردن ظرفهای میوه و شیرینی شدند.

چادرها و وسایلشان را هم توی اتاق کوچکی که به عنوان رختکن در نظر گرفته شده بود گذاشتند.

معصومه نگاهی به شبنم در آن لباس زیبا و کفشهای پاشنه بلندش انداخت و با سرخوشی گفت: وای شبی خوبه امیرعلی تو رو با این قیافه ندید! پس میفتاد.

شبنم لبخندی زد و گفت: نه بابا حالا! خود تو هم امشب هفت هشت تا خواستگار پیدا می کنی. ببین کی دارم میگم!

_: اوه اوه... من تو و شیرین رو بفرستم خونه ی بخت دیگه خیالم راحت میشه. سر فرصت میرم به تحصیلاتم می رسم. وقتی شما دو تا دارین کهنه ی بچه می شورین، من دارم دکترا می گیرم.

+: همون تو!

و غش غش خندید. معصومه هیچوقت درسش خوب نبود ولی قلبی لبریز از محبت داشت. کارهای هنری را هم به خوبی انجام می داد و قرار بود با خواهرش که دوره ی آرایشگری دیده بود آرایشگاه باز کنند.

شبنم در حالی که دامنش را جمع کرده بود و سعی می کرد با آن کفشها زمین نخورد آرام آرام به آبدارخانه رفت تا آب بخورد.

بعد از نوشیدن آب، همین که خواست به سالن برگردد، مردی را توی درگاه آبدارخانه دید. مرد هم همانقدر از دیدن او جا خورد. رو گرداند و عذرخواهی کرد.

با شنیدن صدایش شبنم تازه سر بلند کرد و او را دید. خندید و پرسید: امیرعلی تویی؟

امیرعلی با تردید برگشت. ناباورانه نگاهی به سر تا پای او انداخت و گفت: وای خدای من! کاش امشب شب دامادی من بود!

شبنم با شرم خندید و سر به زیر انداخت.

امیرعلی جلو آمد. چانه ی او را بالا گرفت و به چشمهایش خیره شد.

صدای معصومه که شبنم را صدا می کرد، کم کم نزدیک شد. امیرعلی قدمی عقب رفت. معصومه دم در گفت: اوه ببخشید. چادرتو آوردم شبنم. چند تا آقا امدن. مثل این که تهویه مشکل داره.

+: ممنون.

صدایش می لرزید و قلبش دیوانه وار میزد. امیرعلی چادر را از معصومه گرفت و بازهم تشکر کرد. بعد به طرف او برگشت و با لبخند پرسید: حالت خوبه؟

شبنم با چهره ای گلگون سر برداشت. خندید و لرزان گفت: اگه تو بذاری...

امیرعلی کمکش کرد که شالش را بپیچد و چادر را بدون این که روی زمین بیفتد، سرش کند. باهم بیرون آمدند.

یک نفر صدا زد: امیرعلی تو باز جیم زدی؟ بیا نردبونو نگه دار.

_: خودت جیم زدی. من همینجا بودم.

و نردبان را به شوخی تکان داد. دوستش به شوخی داد زد: اوهوی افتادم! وای مامان!!

معصومه خندید و به شبنم گفت: این پسره خیلی بانمکه.

شبنم به امیرعلی اشاره کرد و گفت: من آشنا دارم. می خوای برات جورش کنم؟

معصومه با آرنج به پهلوی او کوبید و گفت: برو بابا. تو آشنای خودتو واسه خودت جور کن من ممنون میشم.

شبنم با اطمینان گفت: جورش می کنم.

 

کم کم جشن شروع شد. شیرین و شهرام وارد شدند و همه با خوشحالی از آنها استقبال کردند. شیرین خیلی زیبا شده بود. شبنم بغض داشت. خیلی خوشحال بود. کمی نگران بود. و مجموعه ای از احساسات متضاد باعث شد تا آخر شب مدام با بغضش بجنگد.

برای عروس کشان با موافقت امیرعلی از معصومه دعوت کرد همراهشان باشد. امیرعلی هم همان دوست بانمکش که در واقع پسرعمه اش بود را همراهش آورده بود. می گفت با شهرام و کامران از بچگی سه تفنگدار بوده اند و همه ی تفریحاتشان باهم بود. توی راه کلی شوخی کردند و از شیطنتهای کودکیشان گفتند.

دیروقت بود که خسته ولی خوشحال به خانه رسیدند. شبنم از پا درد سر پا بند نبود. تمام مدت توی ماشین کفشهایش را در آورده بود. وقتی هم به خانه رسیدند نپوشید. همانطور بدون کفش لنگ لنگان از گاراژ گذشت و وارد خانه شد.

امیرعلی کمکش کرد تا آن همه سنجاق سری که حمیده خواهر معصومه توی موهایش فرو کرده بود را دربیاورد و بالاخره حدود چهار صبح بود که توانست بخوابد.

روز بعد خیلی دیر از خواب بیدار شد. کسی خانه نبود. کمی ترسید. فکر نمی کرد هیچکس نباشد. ولی بالاخره مریم خانم از بالا آمد و با خوشحالی گفت آقا مجید بعد از چند وقت امروز به مغازه رفته است.

همه چییز داشت به روال عادی برمی گشت. شبنم با خوشحالی عمیقی لبخند زد. دوشی گرفت و آماده شد. گفت میرود خانه شان را برای برگشتن پدر و مادرش تمیز کند.

معصومه هم به کمکش آمد. باهم همه جا را شستند و سابیدند. در واقع دو سه روز طول کشید تا خانه کاملاً آماده شد. میوه و شیرینی و بقیه ی ملزومات خریداری شد و وقت برگشتن مسافران رسید.

شبنم از بازگشتشان خوشحال بود اما دلتنگی امیرعلی بدجوری به دلش چنگ می انداخت. با بی میلی و حال خراب وسایلش را جمع کرد. چمدانش را توی راهرو آورد و توی اتاق امیرعلی سر کشید. امیرعلی هم داشت آماده میشد که باهم به فرودگاه بروند. با دیدن او و چمدان چهره اش گرفته شد. به آرامی پرسید: واقعاً داری میری؟

شبنم با بغض نگاهش کرد. وارد اتاقش شد و گفت: اگه بابا...

امیرعلی جلو آمد. در آغو*شش کشید و آرام گفت: هیسسس... هیچی نگو... خیلی زود برمی گردی. خیلی زود... با رضایت و خوشحالی بابات...

دلش نمی خواست از او جدا شود. ولی کم کم باید می رفتند. چشمهای امیرعلی هم تر شده بود. اما لبخندی زد. محکم او را بو*سید و گفت: همه چی درست میشه. قول میدم.

بعد ناگهان او را رها کرد. چمدانش را برداشت و از در بیرون رفت. شبنم با عجله دنبالش رفت. امیرعلی گفت: کلید بده اینو بذارم تو خونتون.

برای اولین بار به دنبال شبنم تا اتاقش آمد. شبنم در حالی که می کوشید با شوخی از تلخی فضا بکاهد گفت: اتاق من اصلاً مرموز نیست.

امیرعلی لبخندی زد و گفت: اتاق منم مرموز نیست. فقط بهم ریخته اس. ولی اینجا قشنگه. مثل خودته.

بعد با عجله طوری که انگار از چیزی فرار می کند بیرون رفت و گفت: بریم دیر شد.

تا چند دقیقه توی ماشین، هر دو در سکوتی عصبی فرو رفته بودند. بالاخره شبنم لب باز کرد و آرام گفت: دو هفته پیش این راه رو دلتنگ و عصبانی رفتم و برگشتم. امروز این راه رو...

آهی کشید و نتوانست ادامه بدهد. امیرعلی دست او را فشرد و گفت: تقصیر منم بود. نگران بابا بودم حالم بد بود و فکر می کردم بهم تحمیل شدی. ولی الان از خدامه بهم تحمیل بشی.

خندید و بو*سه ی ملایمی به دست او زد.

اینقدر پا به پا کرده بودند که واقعاً دیر رسیدند. مسافران توی سالن خروجی بودند. شبنم با بغض چشم گرداند تا بالاخره پدرش را دید. جلو رفت و دستهایش را دور گردن او حلقه زد.

امیرعلی پشت سرش رفت و آرام گفت: سلام. خوش اومدین. اینم امانتی شما. صحیح و سالم.

شبنم برگشت و نگاهش کرد. اشکهایش مثل جوی آب بی وقفه روی صورتش جاری بودند. نفر بعدی مامان بود که محکم در آغوشش گرفت.

مامان زیر گوشش گفت: آروم بگیر. امیرعلی نگرانته.

+: نمی تونم...

_: دوسش داری؟

+: خیلی....

مامان با رضایت لبخند زد و آرام رهایش کرد. شبنم به سختی اشکهایش را پاک کرد و به استقبال خواهر و برادر و مادربزرگ و بقیه ی اقوام رفت.

همه چی شلوغ و درهم برهم بود. شبنم توی آن شلوغی کم کم آرام گرفت. باید برمی گشتند و برای مراسم ولیمه آماده می شدند. بابا برای شب بعد تالار رزرو کرده بود و همه را اعم از همسفرها و بقیه ی آشنایان دعوت کرده بود.

شبنم این را می دانست اما نمی دانست این مجلس عقدکنانش می شود و بابا بار دیگر دست او را توی دست امیرعلی می گذارد، این بار برای همیشه...

 

پایان