ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

یک اتفاق تازه (6)

سلامممم

و این هم ادامه ی ماجرا...


جلوی در کلاسم پیاده شدم. پرسید: کی بیام دنبالت؟

گیج و سردرگم نگاهش کردم. آهی کشید و گفت: خیلی خب نمیام. ولی اگه نظرت عوض شد بهم زنگ بزن.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بماند رفت. شانه هایم فرو ریختند. منظورم این نبود که نیاید. فقط تعجب کرده بودم. هیچوقت هیچکس اینقدر بهم توجه نکرده بود.

نگاهی به وسایلم انداختم. گوشیم نبود. می دانستم آخر بار دستم بوده ولی...

متین برگشت. شیشه را پایین کشید و گوشی را بدون حرف به طرفم گرفت. رنجیده بود. سعی کردم لبخند بزنم اما نمی دانم چقدر موفق بودم. گفتم: خیلی ممنون. ضمناً کلاسم تا پنج تموم میشه. اگه دوست داشتی...

با لحنی که نفهمیدم شوخی است یا جدی، گفت: دوست که ندارم.

خندیدم و گفتم: باشه. مزاحمت نمیشم.

لبخندی زد و گفت: میام. خداحافظ.

سری تکان دادم و گفتم: ممنون. خداحافظ.

بعد از کلاس دلم می خواست می رفتیم گشتی می زدیم. اما حرفی نزدم. او هم کار داشت و جلوی خانه پیاده ام کرد.

در حالی که بی حوصله طول حیاط را گز می کردم به خودم می گفتم چه توقع بیجایی! دو روز بهت توجه کرده حالا باید همه ی وقت و امکاناتشو به پات بریزه که تازه تو براش ناز کنی؟!!!!!

برای خودم شکلکی درآوردم و وارد خانه شدم. مامان با خنده پرسید: چی میگی با خودت؟

کمی از این که مرا در آن حال دیده بود، شرمنده شدم. با خنده سلام کردم و به اتاقم رفتم. لباس عوض کردم. کمی دور خانه چرخیدم. ظرفهای نهار را شستم و دوباره به اتاقم برگشتم. بی قرار بودم. نمی فهمیدم چرا. الکی وسایل جلوی آینه را جابجا کردم و دست آخر همه را توی کشو ریختم. حسابی قاطی شدند. ولی حوصله نداشتم مرتبشان کنم. روی تخت نشستم. به ساعت نگاه کردم. تازه هفت بود. گوشی را برداشتم و بدون فکر شماره ی متین را گرفتم.

با همان یک بار شماره گرفتن حفظ شده بودم؟! من حافظه ی چندان خوبی نداشتم! در حالی که به صفحه ی گوشی که در حال اتصال تماس بود نگاه می کردم، با خودم گفتم: حالا می خوای بهش چی بگی؟!

بعد از دو بوق فکر کردم قطع کنم. واقعاً حرفی نداشتم که بزنم! اما متین رسمی جواب داد و گفت: بله بفرمایید...

گوشی را دم گوشم گرفتم و نفسی کشیدم. لبم را گاز گرفتم. متین گفت: الو؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم: سلام.

خندید و گفت: علیک سلام. چرا حرف نمی زنی؟

+: آخه یادم رفت چی می خواستم بگم.

غش غش خندید. به حلقه ام نگاه کردم و در دل به خودم گفتم خیلی دیوونه ای!

پرسید: خوبی؟ چه خبر؟

سری تکان دادم و گفتم: خوبم. ممنون. تو خوبی؟ چکار می کنی؟

_: آره خوبم. سر کارم. گیر کردم وسط یه سری محاسبات که اعصابمو خرد کرده.

+: وای ببخشید وسط کار مزاحمت شدم!!

_: نه زنگ تفریح خوبی بود.

از خجالت وا رفتم! چرا اینقدر مهربان بود؟!!!!!

از فرط عذاب وجدان با ناراحتی گفتم: خیلی لوسم می کنی.

با خوشرویی گفت: عزیزمی.

یخ کردم. چرا؟ چرا؟ چرا؟!!!!

به آرامی گفتم: زنگ زدم بگم...

اما حرفم را ادامه ندادم. باید می گفتم اما به زبانم نمی آمد. بعد از مکثی پرسید: چی بگی؟

آب دهانم را قورت دادم. توی آینه برای خودم خط و نشان کشیدم. متین آرام پرسید: طوری شده؟

به سرعت گفتم: نه فقط دلم تنگ شده بود.

نمی دانم جمله را تمام کردم یا نه. از خجالت به سرعت قطع کردم. با عصبانیت گوشی را کنار انداختم و به وجدان مزاحمم گفتم حقش بود که بدونه برای چی مزاحمش شدم!

گوشیم زنگ خورد. به صفحه ی روشن گوشی روی تخت و شماره ای که برایم ناشناس نبود چشم دوختم. بازوهایم را بغل کردم و گفتم: حالا من چی جواب بدم؟ لابد الان بله می خوای!

بالاخره بعد از کلی زنگ خوردن جرأت کردم و برش داشتم. دکمه ی سبز را زدم ولی حرفی نزدم. با خنده پرسید: سحر خوبی؟

با تردید گفتم: فکر کنم خوبم.

با مهربانی گفت: ممنون که زنگ زدی. کاری نداری؟

نفسی به راحتی کشیدم. جوابی نمی خواست! با خیال راحت گفتم: نه. خواهش می کنم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

گوشی را قطع کردم و گفتم: اه لعنتی!!! من لیاقت تو رو ندارم! ندارم! ندارم!

شماره اش را سیو کردم و دراز کشیدم. فکر کردم همان موقع برایش بنویسم که قبول می کنم. اما فکر قبول کردن وحشتی به جانم می انداخت. نمی دانستم با بله گفتنم چه مسئولیتی را باید به عهده بگیرم و نمی خواستم هم بدانم. به حلقه ای که هنوز دستم بود نگاه کردم. دستم را دوباره کنارم رها کردم و گفتم: باشه بعد...

 

صبح روز بعد انتخاب واحد داشتم. صبح تا بعدازظهر وقتم را گرفت و حسابی کلافه ام کرده بود. متین یک بار تماس گرفت. گفتم انتخاب واحد دارم و سرم شلوغه. او هم قطع کرد تا به کارم برسم.

ساعت دو ونیم بعدازظهر بود که بهش زنگ زدم و گفتم: بالاخره تموم شد. دارم خل میشم. همه ی کلاسا رویهمه. سایتم شلوغ! سرعتم لاک پشتی. له شدم تا بتونم واحدامو ردیف کنم. می خواستم بیست واحد بردارم ولی نشد. به زور هیجده واحد...

_: خسته نباشی. می خوای بیام دنبالت بریم نهار؟

+: نهار خوردم.

_: پس من میرم خونه یه چیزی می خورم بعد میام دنبالت.

تصویر یک فنجان قهوه ی داغ جلوی چشمانم جان گرفت. لبخندی زدم و گفتم: متشکرم.

_: خواهش می کنم.

گوشی را گذاشتم و رفتم حاضر شدم. به تصویر توی آینه گفتم: احتمالاً میریم کافی شاپ. الان یه لیوان قهوه و یک کیک شکلاتی بخورم تمام خستگیم می پره.

کمی صبر کردم. نیامد. رفتم یک فنجان نسکافه آماده کردم و به خودم وعده ی بستنی توی کافی شاپ را دادم!

مامان پرسید: کجا میری؟

+: متین میاد دنبالم بریم بیرون حرف بزنیم.

_: زودتر حرفاتونو بزنین. مامان بزرگ دلش می خواد گل و شیرینی بگیره بیاد خواستگاری.

+: مامان بزرگ کلاً عجله داره. هنوز یه هفته نیست حرفشو زدن!

_: ده روزی هست! پاشو جواب در رو بده. امد.

بقیه ی نسکافه را سر کشیدم و در خانه را باز کردم. لیوان را کنار سینک گذاشتم و کیفم را برداشتم.

متین پشت فرمان مشغول موبایل بازی بود. در را باز کردم و با لبخند گفتم: سلام.

_: علیک سلام. عمو رو بیدار نکردم؟ بعد از این که زنگ آیفون رو زدم گفتم کاش به گوشیت زنگ زده بودم، اهل خونه بیدار نشن.

+: نه بابا کسی خواب نبود.

_: دلت می خواد کجا بریم؟

+: نمی دونم...

چشمم به دوچرخه سواری که از کنارمان رد شد افتاد و گفتم: یادته بهم دوچرخه سواری یاد دادی؟ داشتی به مونس یاد می دادی من زودتر یاد گرفتم.

خندید و پرسید: هوس دوچرخه سواری کردی؟

دمغ گفتم: خیلی دوست دارم ولی نمیشه که!

_: یه جا رو سراغ دارم.

یک سی دی آهنگ گذاشته بود. مشغول گشتن بین ترانه ها شدم. خیلی دقت نمی کردم کجا می رود. فکر کردم منظورش از دوچرخه سواری حیاط خانه شان است. یک وقتی سر بلند کردم. داشت از شهر بیرون می رفت. اخمی کردم و متفکر پرسیدم: کجا میری؟ می خوای منو بدزدی؟

خندید و گفت: آره فکر کن! چه حالی میده! تو بیابون چادر می زنیم و زندگی می کنیم.

خندیدم و گفتم: شبام آتیش روشن می کنیم و گوشت شکار می خوریم. حیف که جنگل نداریم اطرافمون. اگه داشتیم یه کلبه جنگلی هم می ساختیم.

_: عالی میشد. میشد یه زندگی کاملاً غیرمنتظره و متنوع که حوصلت سر نره و یادت بره من پسرعموت بودم.

خنده ی تلخی به جانم نشست. همین حالا هم یادم رفته بود. یعنی این دو روزه اصلاً به نسبت فامیلیمان فکر نکرده بودم. به آن همه روزمرگی که دوستش نداشتم هم فکر نکرده بودم. فقط به مسئولیتهایی که بعد از ازدواج خواهم داشت فکر می کردم.

کمی بعد از دروازه ای گذشت. پرسیدم: اینجا کجاست؟

_: پیست دوچرخه سواری دیگه!!!

روز غیرتعطیل بود و تنها مشتریها ما بودیم. دو تا دوچرخه ی عالی انتخاب کرد. سوار شدیم. جلوی رویمان یک مسیر طولانی دوست داشتنی بود و هوا خیلی عالی و تازه!!!

باورم نمیشد. در حالی که با خوشحالی رکاب می زدم گفتم: سورپریز فوق العاده ای بود!

_: چی سورپریز بود؟!

+: دوچرخه سواری!

_: من که بهت گفتم یه جا سراغ دارم میریم.

+: من فکر کردم حیاط خونتونو می گی.

_: حیاط خونه؟! کوچولو از اون وقتی که حیاط خونه کفاف دوچرخه سواریتو میداد یه کم بزرگتر شدی!

غش غش خندیدم و گفتم: فقط یه ذره!

_: حالا اگه بد می گذره برمی گردیم تو حیاط خونه. ولی قول نمیدم اون دوچرخه ی فسقلی هنوز سالم باشه و بتونی سوارش بشی.

+: تازه تحمل وزنمم نداره!

_: من جسارت نمی کنم!

خندیدم. باید داد می زدیم تا توی هیاهوی بادی که توی گوشهایمان می پیچید صدای هم را بشنویم. هیچکس در آن حوالی نبود. یک ساعتی رکاب زدیم و وقتی دیگر جان نداشتم که حتی یک دور دیگر رکاب را بچرخانم از دوچرخه پیاده شدیم.

برگشته بودیم سر جای اولمان. دوچرخه ها را تحویل دادیم و دو قوطی آبمیوه و کیک گرفتیم. گوشه ای روی نیمکت کنار یک باغچه ی پرگل به تماشای غروب دل انگیز خورشید در پس کوهها نشستیم.

به آرامی گفتم: نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم...

جرعه ای آبمیوه نوشید و گفت: می دونی.

+: من می ترسم.

_: از چی؟ تو با شاه کویتم عروسی کنی، بالاخره روزمرگی پیش میاد. آدمیزاد عادت پذیره.

+: آره. مخصوصاً من که به طرز خسته کننده ای عادت پذیرم. همین فردا اگه نبینمت خل میشم. چون عادت کردم.

خندید و گفت: هی مواظب باش. یه آتوی گنده دستم دادی ها!

بدون این که بخندم، شانه ای بالا انداختم و گفتم: تو سوء استفاده نمی کنی.

_: خب... پس دیگه مشکلت چیه؟

+: کاش میشد هیچ مراسمی نباشه... به جاش بریم سفر... یه سفر طولانی... تو همسفر فوق العاده ای هستی!

صورتش را خنده ای آرام پر کرد. خم شد. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و پرسید: یعنی...

نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم: امروز فکر می کردم میای دنبالم میریم کافی شاپ یا حداکثر سینما. مثل بقیه ی زوجها روبروی هم میشینیم. یه فنجون قهوه یا کافه گلاسه رو هم می زنیم و درباره ی عقاید و انتظاراتمون حرف می زنیم و بعد هم نفسی به راحتی می کشیم که این حرفا رو زدیم و یه ساعت بعد از هم جدا میشیم تا بیشتر رو حرفامون فکر کنیم. حتی فکرشم به نظرم کسل کننده بود. حقیقتشو بخوای فقط قسمت خوراکیش برام جالب بود.

به عقب تکیه داد. دستش را روی پشتی پشت سرم گذاشت و با خنده گفت: ای شکمو!

تکیه دادم و گفتم: ولی سورپریز شدم اساسی. نمی تونم بگم چقدر بهم خوش گذشت!

سری تکان داد و گفت: به منم خوش گذشت.

آهی کشیدم. خورشید کاملاً پشت کوهها پنهان شده بود و تنها سرخی آخرین نورش بالای کوه باقی مانده بود.

توی راه برگشتن پرسید: حالا افکار و عقایدی که باید دربارشون حرف می زدی چی بودن؟

+: نمی دونم. مردم میرن تو کافی شاپ درباره ی چی حرف می زنن؟

_: نمی دونم. من تا حالا نرفتم خواستگاری.

+: پس من چغندرم؟!

خندید و گفت: نه. ولی هنوز اجازه ندادی بیام خواستگاری.

خندیدم. به پشتی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. همراه آهنگ مشغول زمزمه شدم. متین چند دقیقه سکوت کرد. بالاخره با تردید گفت: راستش اگه اجازه هم بدی نمی دونم چه جوری بشه. همه چی بهم ریخته.

با وحشت از جا پریدم و پرسیدم: چی بهم ریخته؟

نگاهم کرد و با شگفتی پرسید: چرا می ترسی؟

+: اتفاقی افتاده؟

دوباره توی فکر رفت و در حالی که یک دستش روی فرمان بود و به جاده چشم دوخته بود، گفت: چی بگم؟

+: یعنی چی چی بگم؟ کسی طوریش شده؟

_: نه بابا نگران نباش.

با تردید پرسیدم: پشیمون شدی؟

و انگار با این سؤال غم عالم به دلم ریخت! با خودم گفتم خاک تو سر دل بی خاصیتت بکنم! تا دیروز که می خواستی بذاره بره!

نگاهم کرد و گفت: نه بابا!

اما خیلی محکم نگفت. با حسّ بدی پرسیدم: پای کس دیگه ای درمیونه؟

به زحمت خندید و پرسید: معلوم هست چی داری میگی؟

عصبانی پرسیدم: تو چی داری میگی؟ چرا همه چی بهم ریخته؟ چته؟ تا الان که خوب بودی!

لبش را گاز گرفت و بدون این که نگاهم کند گفت: امین عاشق شده.

بدون این که جمله اش را هضم کنم، دلخور گفتم: خب به سلامتی. چه ربطی به ما داره؟ تو که منو نصف جون کردی.

چشمانش درخشید. ناگهان ماشین را کنار جاده زد و با خوشحالی گفت: دیروز گفتم گوشه کنایه حالیم نمیشه. این حرف یعنی قبول؟

در حالی که وحشتزده به شانه ی باریک جاده نگاه می کردم، پرسیدم: تو می خوای هر دوتامونو به کشتن بدی؟! چرا اینجوری می کنی؟

با خوشی گفت: جواب منو بده.

رو گرداندم و گفتم: هنوز می خوام فکر کنم.

با خوشرویی به طرفم چرخید. دست روی پشتی صندلیم گذاشت و گفت: داری تاقچه بالا می ذاری ها!

+: اسمشو هرچی دوست داری بذار. ولی واقعاً این نیست. خیلی چیزا هست که باید ببینم می تونم باهاشون کنار بیام یا نه. من نمی خوام ریسک کنم. ازدواج که الکی نیست. یه عالمه مسئولیته.

باز با شیطنت پرسید: مثلاً چه مسئولیتی؟ چه ریسکی؟

عصبانی پرسیدم: تو یه دقه پیش منو سکته دادی که سربسرم بذاری؟

پوزخندی زد. رو گرداند و راه افتاد. آرام گفت: نمی خواستم نگرانت کنم. ولی هممون نگرانیم. امین خیلی بچه است.

با خونسردی گفتم: نگرانی نداره. اقتضای سنشه. باید باهاش حرف بزنی توجیهش کنی که اشتباه می کنه. تو میتونی. مطمئنم.

_: نه نتونستم. دو تا پاشو کرده تو یه کفش و می خواد بره خواستگاری.

+: خب برین خواستگاری. هیچکس دخترشو به بچه ای که تازه میخواد بره دانشگاه و هنوز دهنش بوی شیر میده، نمیده. یه نه بشنوه حالش جا میاد.

_: جا نمیاد. نه هم نمیشنوه. دختره دوسش داره. پدرشم فوت کرده. نیازی به اجازه ی خانواده نداره. به نظر می رسه اهمیتی هم براش نداره.

+: اوه! چه وحشتناک! مطمئنی تا حالا عقدش نکرده؟!

_: نه نیستم. همینه که از دیشب نصفه جونمون کرده. تازه آقا دلش می خواد تمام مراسم و تشریفات و هدایا هم انجام بشه و بابا همه ی مخارج رو به عهده بگیره. خودش که یه قرون نداره!

به پشتی تکیه دادم و با نگرانی گفتم: پس... پس شاید عقدش نکرده...

_: شایدم کرده. کی می دونه؟

+: دختره کیه؟

_: اصلاً نمی دونم. نمی شناسیمش.

+: کجا باهم آشنا شدن؟

_: تو مغازه! مغازه داره.

+: مغازه ی چی داره؟

_: یه کافی شاپ گمونم یا فست فود ...

+: خب رفتین تحقیق؟

_: نه راستش همه اینقدر داغونیم که فعلاً انرژیمونو گذاشتیم رو این که منصرفش کنیم.

+: چند سالشه؟

کلافه گفت: همسن منه. نه سال ازش بزرگتره! من نمی فهمم اون به چی این بچه دل بسته!

+: دل که سن و سال نمی شناسه.

_: تو رو خدا رو زخم ما نمک نپاش. یه الف بچه با چشم بسته داره میره توی چاه!

+: باشه... باشه... ولی میگم چرا نمیرین دختره رو ببینین؟ شاید بتونین اونو قانعش کنین. ببینین حرف حسابش چیه؟

_: من چه میدونم... چی فکر کرده؟ فکر کرده امین یه بابای پولدار داره؟!! نمی دونم... کم آوردم. گفتی دوچرخه سواری، گفتم یه کم باد به کله ام بخوره شاید بتونم بشینم فکر کنم. ولی هنوز قاطیم. دلم برای بابا میسوزه... خیلی... یه شبه پیر شده.

+: اینطوری نگو. درست میشه. آدرس این کافی شاپ رو پیدا کن. می خوای من برم با دختره حرف بزنم؟

_: نمی دونم... نه... چی بگم... هفته ی دیگه باید دو سه هفته برم مأموریت. چند تا شهر کار دارم. به مونس زنگ زدم، عروسی خواهرشوهرشه و درگیر درست کردن سفره ی عقد و از خوشحالی رو پا بند نبود. به مامان گفتم ولش کنین. هیچی بهش نگین. کاری که نمی تونه بکنه. باید برای این مأموریت یه چیزایی آماده کنم... اوووه.... معذرت می خوام که همه رو، رو سر تو خالی کردم. نباید می گفتم.

+: خوشحالم که گفتی. ممنونم که اینقدر آدم حسابم کردی که باهام درددل کنی.

پوزخندی زد و گفت: من همیشه آدم حسابت کردم...

یک اتفاق تازه (5)

سلام سلاممممم

هوراااا مانیتور بالاخره تعمیر شد و به آغوش خانواده بازگشت!

این پست کوچولو رو داشته باشین تا فردا انشاءالله یه پست تپل بنویسم.


صدای مونس را شنیدم که می پرسید: چی شد؟

و متین که گفت هیچی...

مونس وارد اتاق شد. روی آن که دوباره نگاهش کنم نداشتم. کنارم نشست و با دلخوری پرسید: چی بهش گفتی؟

+: هیچی نگفتم. باور کن.

_: چرا وسط زمین و هوا نگهش میداری؟ تا کی می خوای فکر کنی؟

+: نمی دونم....

_: زهرمار و نمی دونم! اگه می خوای بگی نه همین الان بگو. زجرکشش نکن دیگه.

+: خب من واقعاً نمی دونم جوابم چیه. مطمئن نیستم. مگه چند روزه که من فهمیدم خواستگاری کردین؟! این که می خوام فکر کنم خواسته ی زیادیه؟!

ناخودآگاه صدایم بالا رفته بود. متین توی درگاه ایستاد و به تندی گفت: مونس من وکیل وصی نمی خوام. متشکرم. می دونم که قصدت خیره ولی لطفاً دخالت نکن.

مونس با عصبانیت نفسش را بیرون داد و به موهایش چنگ زد. بی حوصله گفت: من قصد دخالت ندارم. ولی اینو می شناسم. می کشه آدمو تا تصمیم بگیره.

متین با ملایمت گفت: من می تونم صبر کنم.

مونس چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد و بعد رو به من گفت: دیوونه ای اگه بخوای ردش کنی!

متین دوباره گفت: مونس...

مونس چشمهایش را بست و گفت: بله چشم خان داداش. سعی می کنم دیگه به عشقتون جسارت نکنم. اصلاً تنهاتون می ذارم.

و دوباره از اتاق بیرون رفت. متین هم به اتاق خودش رفت و من ماندم و افکاری که مثل کلاف سردرگم درهم می پیچیدند.

کمی بعد عموجان رسید و من بهانه ای پیدا کردم که از اتاق بیرون بیایم. امین و بهروز هم آمدند و همگی دور هم نهار خوردیم. خوشبختانه دیگر حرفی پیش نیامد. بعد از نهار توی هال نشسته بودیم که چشم مونس به حلقه ی نامزدی اش افتاد. با ناراحتی گفت: وای بهروز یکی دیگه از نگیناش افتاد.

بهروز به شوخی گفت: خب صبر کن همشون یه باره بریزه، بعد میریم یه دست دندون مصنوعی براش می خریم!

متین پرسید: تو مگه شیش ماه پیش نمی گفتی می خوام برم یه حلقه دم دستی بخرم؟

بهروز گفت: آ آ! الان میندازه گردن من میگه این پول نداده! تقصیر من نیست به خدا. ده بار گفتم یه حلقه ی بدون نگین ساده بگیر یا حداقل تو آشپزخونه و وقت کار اینو دستت نکن.

متین گفت: والا منم شاهدم.

من گفتم: آره به منم ده بار گفتی می خوام برم حلقه دم دستی بخرم، باهم بریم، اما آخرش نرفتیم.

مونس گفت: تو هم اون موقع یه حلقه ی تقلبی می خواستی که همکلاسای خواستگار دست از سرت بردارن.

از این که جلوی جمع، مخصوصاً متین این موضوع را یادآور شده بود، گُر گرفتم. داشتم به دنبال جوابی می گشتم که امین با لودگی پرسید: پس داداش ما رقیبم داره؟

با عصبانیت گفتم: نخیر. اگر می خواستم بهشون فکر کنم که حلقه نمی خواستم.

متین از جا برخاست و به اتاقش رفت. می ترسیدم بهش برخورده باشد. چند لحظه پابپا کردم. عمو و زن عمو معنی دار نگاهم می کردند. با عصبانیت به مونس نگاه کردم اما حواسش به میوه ای بود که داشت برای بهروز پوست می کند! شاید هم نمی خواست به من نگاه کند.

چند لحظه به سختی گذشت. نمی دانستم چکار کنم. بالاخره از جا برخاستم و به طرف اتاق متین رفتم. انتظار داشتم او را ببینم که گوشه ای پکر نشسته است. ولی ننشسته بود. داشت از توی کمدش چیزی برمی داشت.

وقتی به طرفم برگشت، همانقدر که انتظار داشتم دلخور و گرفته بود. با عذاب وجدان گفتم: اینطوریام که مونس میگه نیست... یعنی...

جعبه ی کوچکی به طرفم گرفت و با صدایی که بقیه هم بشنوند گفت: این یه حلقه ی دم دستی بی نگینه که لطف می کنی تا وقتی که داری درباره ی من فکر می کنی دستت می کنی که دیگه مزاحمی نداشته باشی.

جعبه را توی مشتم گرفتم. با اشاره ی دست مرا به طرف هال راهنمایی کرد و خودش هم به دنبالم آمد.

مونس پرسید: تو حلقه هم خریده بودی؟

متین نشست و با تظاهر به بی خیالی سیبی برداشت. در حالی که پوست می کند گفت: حلقه ی اصلی رو گذاشتم خودش انتخاب کنه، این یه حلقه ی سادست که همینجوری دستش کنه که مثل مال تو نگران نگیناش نباشه.

مونس با هیجان گفت: بازش کن ببینم!

خودم هم همانقدر کنجکاو بودم. جعبه را باز کردم. حلقه ی موبافته ظریفی بود که از ترکیب طلای زرد و سفید و سرخ بافته شده بود و در نهایت سادگی بسیار زیبا بود. زبر نبود ولی صیقلی هم نبود. خوشم آمد. خیلی خوشم آمد. چهره ام ناخودآگاه به لبخندی باز شد. سر برداشتم و تشکر کردم. متین لبخندی زد و بدون این که مستقیم نگاهم کند، گفت: قابلی نداره.

حلقه را در انگشتم کردم. متوجه شدم زیرچشمی نگاهم می کند. با خجالت خندیدم. عمو و زن عمو تبریک گفتند که متین گفت: اجازه بدین. خواهش می کنم. گفتم که این فقط برای اینه که مزاحمی نداشته باشه و با خیال راحت فکراشو بکنه. هنوز به من جوابی نداده که تبریک میگین.

امین گفت: همین که قبول کرده جوابه دیگه.

متین با جدیت سری تکان داد و گفت: نخیر نیست. من ایما و اشاره حالیم نمیشه. اگه مستقیم بگه متوجه میشم.

بعد هم با خونسردی برشی از سیب را خورد. وسوسه شدم یک تکه از سیبهایش را بردارم. اما به شدت با خودم مبارزه کردم و همانطور سر بزیر ماندم. کم کم نفس کشیدن در آن فضا برایم سخت میشد. از جا برخاستم و گفتم: ببخشید من کلاس دارم باید برم.

متین از جا برخاست و گفت: می رسونمت.

زیر لب تشکر کردم. بالاخره هرطوری بود خداحافظی کردم و بیرون آمدم. توی ماشین متین نشستم. داشتم حلقه را دور انگشتم می چرخاندم. باورم نمیشد. انگار صد سال بود که دستم بود. انگار خودم انتخاب کرده بودم و دوستش داشتم.

نیم نگاهی به متین که آرام رانندگی می کرد انداختم. اصلاً انگار سالها بود که زن و شوهر بودیم!

چند دقیقه ای در سکوت گذشت. نزدیک خانه مان پرسید: کلاس داری یا کلاً بهت خوش نمی گذشت می خواستی بری خونه؟

دستپاچه گفتم: نه واقعاً کلاس دارم. بیست دقیقه دیگه.

جلوی در پارک کرد و گفت: پس برو آماده شو برگرد. منتظرت میمونم.

+: نه نه مزاحم نمیشم.

_: زحمتی نیست.

+: حداقل بیا تو. اینجوری بده.

روی صندلی لم داد و در حالی که به گوشیش خیره شده بود، گفت: نه بد نیست. آنتن وی فی تون اینجام میگیره. ایمیلامو چک می کنم تا بیای.

خندیدم و گفتم: باشه.

با عجله لباس عوض کردم و وسایل کلاسم را برداشتم. به سرعت به مامان توضیح دادم میرم کلاس و از خانه بیرون آمدم.

در را باز کردم و نفس نفس زنان سوار شدم. با خونسردی پرسید: ایمیلت چیه اینو فوروارد کنم برات؟

اینقدر گیج بودم که یادم نمی آمد. چشمهایم را بستم و آب دهانم را قورت دادم. خندید و گفت: چیه می ترسیدی جات بذارم؟

جویده جویده گفتم: نه.. آخه همینجوری دم در... بد بود.

_: چی بد بود؟ ایمیلتو نمیدی؟

ایمیلم را گفتم. نوشت و فوروارد کرد. بعد هم راه افتاد و پرسید: کلاست کجاست؟

آدرس دادم و با بی قراری جابجا شدم. کمربندم را بستم. پرسید: چی شده؟

کلافه گفتم: هیچی.

و به حلقه نگاه کردم. به آرامی گفت: ناراحتت می کنه؟

به سرعت گفتم: نه... نه اصلاً... خیلیم دوسش دارم. خوشگله. متشکرم.

_: خواهش می کنم.

 


عذرخواهی

سلام دوستام

ببخشین این دوروزی اصلا خونه نبودم که بنویسم. الانم باز دارم میرم بیرون. دیگه وعده ای نمیدم. هروقت که بتونم می نویسم...



جمعه شب نوشت: بازم سلام. ببخشید. تو کامنتا نوشتم امشب آپ می کنم. داشتم می نوشتم که مانیتور سوخت!!! به خدا راست میگم! الان با لپ تاپ آقای همسر امدم بگم که باز بدقول نشم. خدا کنه خدا از درگاه خودش یه مانیتور نو زودتر برام بفرسته. همه ی نوشته هام رو پی سیه :(( باز خدا رو شکر مانیتور بود پی سی طوریش نشد.

اوه! تمام خونه بوی مانیتور سوخته گرفته! شایدم دماغ منه که سوخته. میشه؟


مخاطب خاص نوشت: بله دوستم من چادریم.


یک اتفاق تازه (4)

سلام سلاممم

هفته ی خیلی شلوغی داشتم. نرسیدم بنویسم. پنج صفحه رو داشته باشین، انشاءالله پنج شنبه پنج صفحه دیگه هم میذارم.


از همان لحظه ای که داشتم فیلم را می گذاشتم می دانستم که تا آخرش دوام نمی آورم. این را به متین هم گفتم. لبخندی زد و گفت: من میرم بگیر بخواب.

+: می ترسم عمو ناراحت بشه.

_: نه بابا... چرا ناراحت بشه؟

+: حالا بشین. هنوز خوابم نمیاد.

خودم لب تخت نشستم و متین پشت کامپیوتر نشست. مانیتور را طوری تنظیم کردم که هردو دید مناسب داشته باشیم.

آگهی های اول فیلم شروع شد. سرم کم کم سنگین میشد ولی مقاومت می کردم. بالشم را توی بغلم فشردم و خواب آلوده گفتم: می دونی خوبی این که تو پسرعمومی چیه؟

ته لبخندی چهره اش را روشن کرد. ابرویی بالا برد و پرسید: یعنی ممکنه خوبی ای هم داشته باشه؟!

شانه ای بالا انداختم و در حالی که به زحمت هوشیاری ام را حفظ می کردم گفتم: اگه یه غریبه بود و من فقط یکی دو بار باهاش حرف زده بودم و بیرون رفته بودم، الان حتماً از این که تو اتاقم باشه خیلی ناراحت بودم. مخصوصاً که دارم از خواب میمیرم.

خندید و گفت: من که گفتم برم بیرون، خودت گفتی بمون.

+: خب آخه اذیتم نمی کنی.

_: باید اذیتت کنم؟!

تیتراژ شروع فیلم بالا رفت. سی دی را درآورد و گفت: باشه یه وقت دیگه.

از بین چشمهای نیمه بازم با لبخند گفتم: واقعاً مهم نیستا!

از جا برخاست و گفت: خوشحالم که مهم نیست. ولی استراحت کنی بهتره. شبت بخیر.

زیر لب گفتم: ببخشید...

با خوشرویی پرسید: نه بابا این چه حرفیه؟ بگیر بخواب.

بین خواب و بیداری شب بخیری گفتم و بیهوش شدم.

صبح روز بعد هم تنبلانه تا دیروقت خوابیدم. بالاخره وقتی که بیدار شدم دیگر اثری از سرماخوردی نمانده بود. فقط کمی گلویم می سوخت. یک لیوان چای ریختم و جلوی تلویزیون لم دادم که مامان گفت: گوشی رو بردار. متین کارت داره.

تنبلانه خم شدم و بیسیم را از روی میز جلویم برداشتم. صدای تی وی را قطع کردم و گفتم: سلام.

_: سلام. صبح بخیر.

+: صبح تو هم بخیر.

_: چطوری؟ بهتری؟

+: آره خوبم ممنون. تو چطوری؟

_: خوبم. میگم واقعاً خوبی؟ اگه می خوای بری دکتر بیام دنبالت.

+: نه بابا خوب شدم. یه کم گلوم میسوزه که مهم نیست.

_: درد نمی کنه؟ چرک نداشته باشه!

+: نه بابا چرا جوش می زنی؟ چیزیم نیست. اینقدر نگران نباش.

_: به مامان گفتم برات سوپ بپزه. نهار میای اونجا؟

لبخندی روی لبم نشست. همه می دانستند که من عاشق سوپهای خاله رویا هستم. هزار بار نسخه پرسیده بودم و در آخر به این نتیجه رسیده بودم که همان زن عمو بپزد خیلی بهتر است!

سعی کردم مؤدب باشم. با خوشرویی گفتم: به زحمت افتادن.

خندید و گفت: این تعارفا بهت نمیاد عزیزم. میای یا نه؟

با خنده پرسیدم: اگه نیام؟

_: یعنی فکر می کنی من برات سوپ میارم؟!!

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نمی دونم. شاید...

_: عمراً! حالا که حالت خوبه میای. اگرم حالت خوب نبود می رفتیم دکتر و بعدش میومدی، که خدا رو شکر اینطوری نیست. من یک، یک ونیم کارم تموم میشه. بیام دنبالت؟

+: این بیام دنبالت یه کم امری نیست؟

_: البته که هست!

+: پس فکر نمی کنم چاره ای داشته باشم!

خندید و گفت: می بینمت. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

با خنده گوشی را گذاشتم و گفتم: خُل!

مامان با تعجب پرسید: منظورت متینه؟!

کمی از رو رفتم و گفتم: نه با خودم بودم.

از جا برخاستم و داشتم به اتاقم می رفتم که مامان گفت: لباس شسته ها رو جمع کن.

چشم کشداری گفتم و رفتم. لباسها را وسط اتاق ریختم و از عجایب این که با حوصله مشغول تا زدنشان شدم.

برای هزارمین بار فکر کردم خیلی مسخره اس که نامزدم متین باشد. البته این بار کلمه مسخره کمی تعدیل شده بود و بیشتر معنی خنده دار داشت تا این که توهین آمیز باشد.

یکی از بلوزهایم را از وسط لباس شسته ها برداشتم و بالا گرفتم. با خودم گفتم: اینو بپوشم؟ نه.. باید اتوش کنم. کی حوصله داره؟ فکر کن اگه نامزدت یه غریبه بود از الان مشغول سشوار کشیدن و آرایش و لباس انتخاب کردن بودی! اووووه! بیخیال... همینو می پوشم. چه کنیم دیگه؟ فوقش اتوش می کنم.

تلفن باز زنگ زد. بیسیم نزدیک بود. گوشی را برداشتم؛ مونس بود. بعد از سلام و علیک، گله مندانه گفت: نه جواب پی ام میدی، نه مسیج. معلوم هست کجایی؟ چشمت افتاده به داداشم منو کلاً فراموش کردی.

+: نه بابا کی گفته؟ سرما خورده بودم. از دیروز نه گوشی رو نگاه کردم نه کامپیوتر. همش خواب بودم.

_: آره مامان گفت سرما خوردی. ظهر میای؟

+: آره متین میاد دنبالم.

_: اوه چه شیک! می خواستم بگم امروز ماشین دارم. بیام دنبالت بریم خرید بعدم بریم خونه ی مامان.

+: چی می خوای بخری؟

_: چه می دونم. یه بلوز پاییزه... یه دمپایی پلاستیکی... کیسه فریزر و بقیه ی خرت و پرتای خونه...

+: چه کسالت بار! نه بابا خودت برو.

_: اینقدر حالت بده؟

+: نه چرند گفتم. کی می خوای بری؟

_: داشتم کم کم راه میفتادم.

+: یعنی من بلوزمو اتو نکنم؟!

_: نه بابا یه تیشرت معمولی بپوش. خبری نیست. خودمونیم.

+: جدی؟ باشه. پس میرم حاضر میشم. به داداشت میگی نیاد دنبالم؟

_: به من چه؟ خودت زنگ بزن.

+: نه دیگه. تو بگی بهتره. گناهش میفته گردن تو!

خندید. چهار تا لیچار بارم کرد و در آخر قرار شد خودش زنگ بزند.

کمی سر و وضعم را مرتب کردم ولی حقیقتاً بیشتر از آن که همیشه برای خانه ی عمو زحمت می کشیدم مایه نگذاشتم. تقریباً همان لباس خانه ام بود. مخصوصاً که دیشب با شلوار جین خوابم برده بود. کمی خجالت زده شدم و داشتم واقعاً به این نتیجه می رسیدم که بلوز مهمانی ام را اتو کنم و همان را بپوشم، اما مونس مثل اجل معلق رسید و فرصت نشد.

به یک فروشگاه زنجیره ای رفتیم و همه ی خریدهایش را یک جا کرد. دائم هم به من توصیه می کرد جهاز بخرم، من هم مدام با غرغر یادآور می شدم که هنوز به برادرش جواب مثبت نداده ام.

ساعت تازه یازده بود که به خانه ی عمو رسیدیم. زن عمو گرم و مهربان به استقبالمان آمد. بوی سوپ خوشمزه اش توی خانه پیچیده بود.

با خوشحالی همراه مونس به آشپزخانه رفتم. خاله رویا گفت: چایی حاضره. نسکافه هم هست.

با نگاهی درخشان گفتم: ولی من سوپ می خوام!

صاحبخانه وار یک لیوان برای خودم ریختم. زن عمو خندید. مونس در قابلمه ی بعدی را برداشت. پشت دستش زدم و گفتم: فضولی موقوف!

با خوشحالی گفت: اوه چه عروس داماد رو تحویل گرفتین! بهروز عاشق خورش بادمجونه.

روی صندلی نشستم و گفتم: اونم خورشای خاله رویا!

خاله رویا خندید. برای خودش یک لیوان نسکافه ریخت و روبرویم نشست.

مونس پرسید: عروس نسکافه نمی خوای؟

با اخم گفتم: می کشمت اگه به من بگی عروس!

خاله رویا گفت: اذیتش نکن.

_: اگه اینقدر تحویلش نمی گرفتین، جرأت نداشت اینطوری براتون تاقچه بالا بره. روز اول بله رو میداد خلاص!

به عقب تکیه دادم و در حالی که با خونسردی سوپ می خوردم گفتم: از کجا معلوم؟

خاله رویا گفت: واقعاً!

مونس گفت: هیشکی منو دوست نداره!

و الکی ادای رنجیدن درآورد. خندیدیم. چند دقیقه ای همان توی آشپزخانه گپ زدیم و بعد من و مونس به اتاق سابقش که حالا اتاق کار خاله رویا شده بود و چرخ خیاطی و میز اتویش را آنجا گذاشته بود، رفتیم. یاد گذشته کردیم و کلی دخترانه گپ زدیم. خاله رویا هم کاری به کارمان نداشت.

ضربه ای به در باز اتاق خورد و متین سلام کرد. سر بلند کردم. برای اولین بار دلم ریخت. لبخند روی صورتم جمع شد و آب دهانم را به سختی قورت دادم. در حالی که به زحمت سعی می کردم نگاهم را برنگیرم و صدایم عادی باشد جواب سلامش را دادم.

شالم را از روی شانه ام بالا کشیدم و موهایم را پوشاندم. مونس به سرعت از جا برخاست و گفت: من برم میز رو بچینم.

سر به زیر انداختم و اخم کردم. چی عوض شده بود؟ چرا اینطور بهم ریختم؟

متین پرسید: حالت خوبه؟

خوبم؟ نمی دانستم. گیج بودم. بالاخره دوباره سر برداشتم و گفتم: خوبم. تو خوبی؟

جوابش را نشنیدم. عصبانی بودم. دلم نمی خواست هیچی عوض بشود. یکی دو ساعت گذشته خیلی بهم خوش گذشته بود. دوباره با مونس اینجا بودیم. مثل همان وقتها که هیچ کدام هیچ دغدغه ای نداشتیم. مونس هنوز مثل زمان نامزدیش با عشق و شور از بهروز یاد می کرد و من هنوز این بخش از زندگیش را درک نمی کردم. ولی باقی صحبتمان مثل همیشه پر از تفاهم و گرمی بود.

متین دم در مکث کرد. بعد از چند لحظه وارد شد و پرسید: چی شده؟ تو فکری.

بدون این که نگاهش کنم با ناراحتی گفتم: نمی خوام هیچی عوض بشه.

_: مگه چیزی عوض شده؟ کسی حرفی زده؟

سری به نفی تکان دادم. پرسید: پس چی؟

نمی توانستم حسم را توضیح بدهم. جواب ندادم. نشست و پرسید: چی شده؟

نگاهش کردم. نمی توانستم بگویم این که کم کم به او علاقمند می شوم وحشتزده ام می کند. اصلاً مگر ترس داشت؟ نمی دانم.

ولی ناراحت بودم و ناخودآگاه بغض کردم. نفس عمیقی کشید و پرسید: به خاطر این که من امدم ناراحتی؟ قبلش داشتین با مونس می گفتین و می خندیدین.

باز سری به نفی تکان دادم. آهی کشید و پرسید: کمکی از من میاد؟

زیر لب گفتم: نه.

به سنگینی برخاست و از اتاق بیرون رفت. دلم برایش سوخت. جرمش چی بود؟ این که بی اندازه مهربان بود؟!!!