ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

یک اتفاق تازه (پایان)

سلامممم

اینهم پایان یک اتفاق تازه...

این روزها خوب نمی نویسم. فقط می نویسم اول به خاطر دوستانم و دوم به خاطر این که اگر ننویسم مریض میشم. باید بنویسم. امیدوارم یه روز خلاقیتم برگرده و بتونم بهتر بنویسم. ممنونم که تو این روزهای رج زدن و تکرار همراهیم می کنین و مشوقم هستین و صبر می کنین برای روزهای بهتر...


کاش تا سه شنبه یه سوژه ی ناب گیرم بیاد.


مونس با دقت ظرف نان و پنیری که به شکل حلقه ی موبافته پخته و وسطش تخم مرغ رنگی گذاشته بود را جابجا کرد و پرسید: اینطوری چطوره؟

خاطره کمی عقب رفت و گفت: بهتر شد ولی...

بی حوصله روی صندلی ولو شدم و گفتم: چقدر سخت می گیرین شماها!

خاطره سرزنش آمیز گفت: یه بار تو عمرمون جلوی سفره عقد می شینیم. بذار قشنگ باشه، خاطره اش بمونه.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: فعلاً که دردسراش خاطره شده. ببینم اون نون پنیرا که خوشگل نشدن رو میشه خورد؟

مونس با اخم گفت: تو که فقط فکر شکمی. آره برو بخور!

از جا برخاستم و گفتم: بیخیال بابا...

سر راهم ظرف نان و پنیر پرماجرا را گوشه ی دیگری گذاشتم و گفتم: اصلاً اینجا قشنگتره.

چشمهای مونس درخشید و رو به خاطره گفت: راست میگه ها! با اون گلای اون طرفم جور میشه!

پوزخندی زدم. سری تکان دادم و به آشپزخانه رفتم. برای هزارمین بار به ساعت نگاه کردم. هنوز دوازده هم نشده بود. داشتم از دلتنگی میمردم! متین رفته بود سر کار و من اصلاً نمی فهمیدم با این احساس جدید چطور کنار بیایم؟! توی سفر هم می رفت سر کار ولی بعد از دو سه ساعت برمی گشت. اما الان از صبح زود رفته بود و گفته بود برای نهار هم نمی آید.

عصبانی یک لیوان چای ریختم. مشتی روی کابینت کوبیدم و به چای که توی لیوان موج برداشت نگاه کردم.

صدای باز و بسته شدن در را شنیدم. غرغرکنان با خود گفتم: بفرما. امین جان دوری خاطره رو تاب نیاورد. کافی شاپ رو بست و امد خونه که زنش تنها نمونه!

وجدانم صدایش درآمد که اینقدر بدبین و بدجنس نباش!

بیخودی بغض کرده بودم. لیوان چای را برداشتم و پشت به کابینت تکیه زدم. سرم پایین بود. خیال کردم متین را دیدم. سر برداشتم. خودش بود! خندان وارد شد و گفت: سلام.

ناباورانه نگاهش کردم. جلو آمد. زیر لب گفتم: سلام.

چانه ام را گرفت و بو*سه ی محکمی از لبهایم ربود و پرسید: چی شده؟

سر به زیر انداختم و غرغرکنان گفتم: دلم واسه شوهر بدجنس بی احساسم تنگ شده.

خندید. لیوان را از دستم گرفت و جرعه ای نوشید. بعد پرسید: چیزی برای خوردن پیدا میشه؟

معترضانه گفتم: تو که گفتی نهار نمیای!

_: اوه اوه چه عصبانیم هست! چی شده؟

لب برچیدم و گفتم: هیچی. از اون نون پنیرا میتونی بخوری. مونس گفت زشت شدن نمی ذاره روی سفره.

لقمه ای خورد و پرسید: از حالا درست کرده؟

+: می خواد بذاره فریزر. میگه دم آخر نمی رسم درست کنم.

_: چه هیاهویی راه انداخته برای این سفره!

بی اعتنا شانه ای بالا انداختم. دوباره با لبخند پرسید: نمی خوای بگی چی شده؟

+: گفتم که.

_: گفتی دلت برای شوهر بدجنس بی احساست تنگ شده. اون که ماشاءالله سرومروگنده جلوت وایساده. مشکل بعدیت چیه؟

+: هیچی... فقط بی حوصله ام.

_: د نشد! بگو چته، می خوام برم.

+: باور کن هیچی نیست.

_: باشه... اومدم یه سی دی بردارم برم. شب دیر میام. میمونی اینجا یا میری خونه ی بابات؟

+: میرم خونه.

_: می خوای الان دارم میرم برسونمت؟

+: نه.

عجله داشت. فقط نه را شنید و از آشپزخانه بیرون رفت. به دنبالش به اتاقش رفتم. داشت توی سی دیهایش می گشت. با کمی دلخوری پرسیدم: یعنی برات فرقی نمی کنه؟

بدون این که نگاهم کند، پرسید: چی فرق نمی کنه؟

+: این که برم یا بمونم؟

چند لحظه گیج نگاهم کرد. حواسش به سی دی بود. بالاخره جمله را درک کرد و گفت: البته که فرق می کنه ولی گفتم خب شاید دلت می خواد...

سی دی را برداشت. در حالی که به طرفم می آمد، دست روی شانه ام گذاشت و پرسید: این یه جور ناز کردنه مثلاً؟ الان باید بگم عشق من خواهش می کنم بمون من تنهایی گریه ام می گیره؟!

پوزخندی زدم و به قهر رو گرداندم. با اخم گفتم: خودتم می دونی که محاله بگی عشق من! اصلاً زبونت درد می گیره انگار! حاضری برام از جون مایه بذاری ولی زورت میاد یه بار بگی دوستت دارم.

خنده اش گرفت. بلند خندید. ولی وقتی قیافه ی جدی مرا دید، آرام شد. با نگاهی پرمهر گفت: من فکر می کنم این که آدم با عملش عشقشو نشون بده خیلی قشنگتره.

سری تکان دادم و گفتم: بله البته. منم عمل شما رو تقدیر می کنم. ولی زنها با گوششون عاشق میشن. من واقعاً تشنه ی شنیدنم.

با گیجی گفت: آخه...

+: آخه نداره. چیزی ازت کم نمیشه یه بار بگی دوستت دارم.

_: می دونم. ولی به نظرم گفتنش...

+: زشته؟ بده؟ احترامتو کم می کنه؟ متین من زنتم!

آهی کشید و گفت: خیلی خب. عشق من دوستت دارم. اینجوری خوبه؟

+: نه. انگار کاغذ گذاشتن جلوت از روش بخونی.

کلافه گفت: عزیز من، جان من، دوستت دارم. عجله دارم. می تونم برم؟

+: آره.

بعد هم برای این که از دلش دربیاورم دستش را گرفتم و گونه اش را بو*سیدم. لبخندی زد. سری تکان داد و بالاخره رفت.

توی اتاق پذیرایی همچنان بحث سفره ی عقد ادامه داشت. مونس ظرفهایی که آماده کرده بود را یکی یکی می گذاشت و برمی داشت. خاطره هم مرتب نظر میداد.

روی مبلی که قرار بود جای عروس و داماد باشد نشستم و نگاهشان کردم. این روزها هم می گذشت. زندگی جریان داشت با اتفاقهای تازه و کهنه...

یک اتفاق تازه (9)

سلام سلامممم

ببخشید باز هم دیره هم کم! قول میدم فردا پس فردا قصه رو جمعش کنم و قسمت آخر رو براتون بذارم. سه شنبه ی آینده هم اگه خدا بخواد با قصه ی جدید میام


آبی نوشت: همه رو می خونم. ببخشین کم کامنت میذارم. این روزا سرم شلوغه و حواسم پرت... (سلام حواسپرت )


فعلاً  اینو داشته باشین:

جلوی در خانه ی مادربزرگ خاطره توی ماشین منتظر امین و خاطره بودیم. نگاهی به ساعت انداختم. ده دقیقه گذشته بود. پرسیدم: می خوای دوباره بهش زنگ بزنی؟

ابرویی بالا انداخت و پرسید: یعنی یادش رفته که ما اینجاییم؟!

+: نه خب... بلکه یه کم عجله کنن.

_: بیخیال... امین رو که می شناسی. خونسرده.

به پشتی تکیه دادم. آهی کشیدم و گفتم: دارم از گشنگی میمیرم.

_: صبحانه نخوردی؟

+: نه بابا اینقدر دلم آشوب بود که هیچی از گلوم پایین نمی رفت.

_: خوراکی خریدم که. بردار بخور.

+: فکر کردم مال تو راهن.

_: آخی بمیرم! چه وظیفه شناس! ای بچه لوس بردار بخور خب! بیفتی غش کنی من نمی تونم جمعت کنم ها!

خندیدم. یک قوطی شیرکاکائو برداشتم و مشغول هم زدنش شدم. نگاهی به در بسته انداختم و پرسیدم: مطمئنی وقتی زنگ زدی درست بیدار شد؟ تو خواب جواب نداده؟

_: نه بیدار بود. گفت خداحافظی می کنن میان. بیا یه تک زنگم به خاطر تو!

یک کلوچه باز کردم و مشغول خوردن با شیرکاکائو شدم. به آرامی پرسیدم: متین... ناراحت شدی اصرار کردم بیان؟

نیم نگاهی به من انداخت. بعد رو گرداند و گفت: نه... چرا ناراحت بشم؟ برادرمه.

+: دهه! اگه ناراحت نبودی اینجوری روتو برنمی گردوندی!

نگاهم کرد و گفت: من به خاطر این که اصرار کردی بیان ناراحت نشدم. به خاطر این ناراحتم که با من بهت خوش نمی گذره. خب... این تقصیر تو نیست که من نمی تونم مثل امین و خاطره شوخ و سرگرم کننده باشم.

انگار با پتک تو سرم کوبید! تکان بدی خوردم! تا چند لحظه ماتم برده بود. متین سکوتم را حمل بر تأیید حرفش گرفت و رو گرداند. به آرامی اضافه کرد: نه خوبه که بیان. حوصلت سر نمیره.

با ناراحتی گفتم: چی داری میگی؟ یعنی چی که با تو بهم خوش نمی گذره؟! این همه بهم محبت می کنی... هرکاری از دستت برمیاد برام می کنی. اینقدر دوستم داری... متین من اینقدر نمک نشناس و بی رحم نیستم.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد. پوزخندی زد و گفت: منم نگفتم تو نمک نشناس و بیرحمی. اتفاقاً خیلیم قدرشناسی که با وجود این که شباهتی به مرد رویاهات نداشتم رضایت دادی ازدواج کنیم. با تمام این اوصاف... من همینم. نمی تونم خودمو تغییر بدم و جذاب و باهوش و سرگرم کننده بشم.

با عصبانیت غرّیدم: مسخره! این مزخرفات چیه که میگی؟ من اگه دوستت نداشتم محال بود رضایت بدم.

_: ببین نمی خواد توجیهش کنی. تو منطقاً راضی شدی. می دونم. ولی هر دومون می دونیم که...

میان حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم: کی گفته اون رویای مسخره ی من واقعاً باعث خوشبختیم بود؟ من کجا می تونستم مردی رو پیدا کنم که اینقدر نسبت بهم وفادار و متعهد باشه؟ متین دست بردار. داری اذیتم می کنی.

سری تکان داد و آرام گفت: باشه. دیگه چیزی نمیگم.

دلخور گفتم: منم سعی می کنم عشقمو بهت ثابت کنم. هرچند نمی دونم چطوری. می خوای برم پایین از خاطره عذرخواهی کنم و راه بیفتیم؟ امین احتیاج به عذرخواهی نداره. خاطره راضیش می کنه.

_: نه بابا نمی خواد.

+: واقعاً خوشحال میشم این کار رو بکنم. حداقل یه تلافی سر امین درمیارم که با این حرفش اینطوری تو رو به شک انداخته.

_: ربطی به امین نداشت.

+: بایدم اینو بگی. برادرته.

بالاخره خندید و گفت: جوش آوردی اصلاً نمی فهمی چی داری میگی. الان تو با این حرفات بیشتر مثل خواهر بزرگشی تا من برادرش!

سری تکان دادم و گفتم: خب آره!

بعد نگاهش کردم. هر دو خنده مان گرفت. در حالی که به زحمت خنده ام را جمع می کردم گفتم: ولی تو هم جوش آوردی نمی فهمی چی میگی ها! اگه دیگه به من شک کردی اینقدر آروم برخورد نمی کنم ها!

خندید. نگاهی به در خانه ی مادربزرگ خاطره انداخت. نگاهش را دنبال کردم. بالاخره در باز شده بود و داشتند می آمدند. مادربزرگ هم بیرون آمد. من و متین پیاده شدیم و سلام علیکی کردیم. برای همه مان آرزوی سفری خوش و سلامت کرد. کلی دعا خواند و روی سرمان قرآن گرفت. وقتی هم راه افتادیم پشت سرمان آب ریخت.

خاطره با ناراحتی گفت: خیلی خیلی ببخشین. شناسنامه هامون گم شده بود.

امین گفت: گم نشده بود. سر تاقچه بود.

خاطره دلخور گفت: بله. ولی دیشب که به من نگفتی کجا گذاشتی، امروزم که یادت رفته بود.

_: خب بس که آدمو هول می کنی دیگه! هی میگی بدو بدو. حتی دست و صورتمو نتونستم درست بشورم!

متین به آرامی گفت: بسه دیگه. اتفاقی نیفتاده.

خاطره با ناراحتی گفت: به خدا از شما خجالت می کشم. این همه معطل شدین.

_: عیبی نداره.

امین گفت: بیا! من که میگم دیر نشده. حالا تو هی حرص بخور! این دو تا مرغ عشق دم در داشتن صفا می کردن.

نگاهی به متین انداختم و خندیدم. متین هم خندید و گفت: آره. چه جورم!

امین سر کشید و پرسید: تو اون کیسه چی دارین؟

خاطره گفت: بشین امین. کلی خوراکی اینجاست. بیا ساندویچ نون پنیر بگیر. شمام بفرمایین.

_: وای خاطره! تو رو خدا! احساس نینی کوچولو بودن می کنم. نون پنیر نمی خوام.

یک بسته پفک به طرفش گرفتم و گفتم: بخوای نخوای از همه کوچیکتری! بیا بگیر. خوراکی ناسالم. نینی کوچولو!

متین گفت: همین کارا رو می کنی که میگن بچه ای وقت زن گرفتنت نیست.

امین بسته ی پفک را باز کرد و گفت: یعنی الان نون پنیر بخورم حله؟ بزرگ میشم؟ یهو مثلاً ده سال میاد روم؟!

گفتم: آره بابا. حتی بیشتر از این!

_: نه دیگه. همون ده سال خوبه. بیشترش پیر میشم حال نمیده. من هنوز آرزو دارم.

طفلک معده که نبود، چاه بود گمونم! بیشتر خوراکیها را خورد! نمی دانم با این هیکل دراز باریک این همه خوراکی را کجا جا میداد! کم کم داشتم نگران می شدم که این همه می خورد یک وقت بالا نیاورد پسرک کوچکمان! یا داشت می خورد یا حرف می زد یا هردو! تمام راه از دستش خندیدیم. خوش گذشت. طول راه را اصلاً حس نکردیم.

وسط راه امین اصرار داشت که رانندگی کند. اما چون تازه گواهینامه گرفته بود متین رضایت نمی داد. بالاخره اینقدر اصرار کرد که متین توی یک جاده ی فرعی خلوت پیچید و اجازه داد او پشت فرمان بنشیند. کمی که رانندگی کرد همه معترضانه خواستیم ادامه ندهد! بعد نوبت من شد که با وجود داشتن گواهینامه از رانندگی می ترسیدم و کلاً اینقدر احتیاط می کردم که اصلاً پیش نمی رفتم! بالاخره هم خاطره نشست و به راحتی دور زد و ماشین را به جاده ی اصلی برگرداند و به راهمان ادامه دادیم. خوب رانندگی می کرد و بالاخره خیال متین راحت شد. عقب نشسته بودیم. متین لم داده بود و چرت میزد. من هم برای همه میوه پوست می کردم. اگر امین همه را نمی قاپید کمی به بقیه هم می رسید! بالاخره مجبور شدم تهدیدش کنم که با این عقب پریدنش حواس خاطره را پرت می کند و همه را به کشتن می دهد. دیگر وقتی متین هم کمی اخم کرد رضایت داد صاف بنشیند.

نزدیک ظهر به سیرجان رسیدیم. توی مهمانسرای جهانگردی اتاق گرفتیم. نهار را توی رستوران خوردیم بعد هم متین دنبال کارهایش رفت. من هم که شب نخوابیده بودم، به اتاق رفتم و خوابیدم. با صدای ضربه هایی که به در اتاق می خورد بیدار شدم. خواب آلود در را باز کردم. امین بود.

خاطره از آن طرف گفت: امین اونجا چکار داری؟ بیا بریم پایین ببینیم چکار باید بکنیم.

پرسیدم: چه خبر شده؟

امین لبخندی خجول زد و گفت: کلید تو اتاق جا مونده. کلیدتونو میدی ببینم میتونم بازش کنم؟

خاطره جلو آمد و گفت: چی میگی امین؟ میریم شاه کلید می گیریم.

امین با لحن مردانه ای سری خم کرد و گفت: منو دست کم می گیری خانم جان! یه سنجاق سرم گیرم بیاد بازش می کنم.

خندیدم و گفتم: آره بابا. گاوصندوق خوراکشه. در اتاق که چیزی نیست!

خاطره پرسید: اه؟ پس این کاره است؟! چرا زودتر نمی گین بابا؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: خودت گفتی خوب می شناسیش. فکر کردم می دونی!

خندیدیم. بالاخره امین رفت شاه کلید پیدا کند. تا برگردد با خاطره توی اتاق ما نسکافه خوردیم.

امین با کلید اصلی برگشت. متین هم از سر کارش رسید. باهم راهی خرید شدیم. البته اینقدر اختلاف سلیقه داشتیم که کمتر کالایی بود که درباره ی خریدش به توافق برسیم. مشکل اینجا بود که سر شوخی و مسخره بازی برای حریم هیچکداممان هم احترام قائل نمی شدیم و اجازه نمی دادیم هیچکس خودش تصمیم بگیرد!

بالاخره بعد از جستجوی بسیار متین یک جلیقه ی بافتنی خرید و خاطره یک بلوز. من و امین هم با لب و لوچه ی آویزان قهر کرده بودیم چون هیچی نخریده بودیم. شام پیتزا خوردیم و نزدیک نیمه شب به مهمانسرا برگشتیم.

صبح روز بعد اتاقها را تحویل دادیم و بعد از صبحانه ی مفصلی که توی رستوران مهمانسرا خوردیم، راه افتادیم.

مقصد بعدی بندرعباس بود. اینقدر دیر راه افتاده بودیم که ظهر هنوز توی راه بودیم و جایی را برای نهار خوردن هم پیدا نکردیم. یعنی بود ولی توافق نکردیم! بالاخره چهار بعدازظهر وقتی که من از گرسنگی در شُرُف غش کردن بودم به بندرعباس رسیدیم و از اولین ساندویچ فروشی ساندویچ مزخرفی گرفتیم! ولی سر همین موضوع هم کلی خندیدیم.

مستقیم رفتیم کنار دریا. کمی گردش و هواخوری و شام هم یک ماهی کباب عالی خوردیم و بالاخره به هتلی که شرکت متین برایمان در نظر گرفته بود رفتیم.

صبح هم که متین باز سر کار بود و من و خاطره و امین رفتیم قایق سواری...

سفر خیلی خوبی بود. همینطور شهر به شهر رفتیم. تقریباً سه هفته طول کشید. شیراز و اصفهان و همدان و تهران و ساری و گرگان و مشهد و ... ایرانگردی مفصلی کردیم. کلی عکس و تفصیلات...

یک اتفاق تازه (8)

سلام سلامممم

امیدوارم که حالتون خوب باشه. منم خوبم خدا رو شکر. ملالی نیست جز این که نوشتنم نمیاد فعلاً این پنج صفحه رو داشته باشین من ببینم این حس نوشتن کجا خودشو قایم کرده!!!!


شب خواستگاری امین رسید. عاشق مادربزرگ خاطره شدم! اینقدر این پیرزن مهربان و دوست داشتنی بود که حد نداشت. با مامان بزرگ خودم هم حسابی رفیق شدند. مامان بزرگ هم از خاطره خوشش آمد و بالاخره همه به این وصلت رضایت دادند.

بس که امین عجله داشت، قرار شد هر دو برادر عقد محضری را بکنند و مجلس را بعد از برگشتن متین از ماموریت بگیرند. من هم رفتنم با متین قطعی شد. امین و خاطره هم برنامه ی سفر سه روزه ای به کیش گذاشتند.

روز عقد، توی محضر منتظر نوبتمان بودیم. بس که شوخی کرده بودیم از خنده بنفش شده بودم. از عموهای واقعی و دوستان پدر خاطره هم خجالت می کشیدم، ولی نمی توانستم در برابر بذله گوییهای خاطره و امین و مونس مقاومت کنم. تازه خاطره با چنان قیافه ی مظلومی زیر لب شوخی می کرد که همه فکر می کردند که من چه عروس سبکی هستم که اینطور دارم می خندم!!! متین هم دم به ساعت زیر لب می غرید: آروم باش! آبرو برامون نذاشتی!!!

ولی مگر میشد؟ مامان و سپیده دائم چشم و ابرو می آمدند و من بیشتر خنده ام می گرفت. اینقدر سرم را پایین انداخته بودم که داشتم خفه می شدم!

بالاخره نوبت ما رسید. خاطره زیر گوشم گفت: حسابی کلاس بذاری ها! رو نده به خانواده ی شوهر!

باز خنده ام گرفت. این حرف از خاطره که هرکاری می کرد تا خانواده ی عمو قبولش داشته باشند، شنیدنی بود!

چند نفس عمیق کشیدم و سر جایم نشستم. سعی می کردم چشمم به خاطره و مونس نیفتد تا دوباره نزنم زیر خنده.

عاقد برای بار اول پرسید: وکیلم؟

متین که تا حالا جدی بود و شوخی نمی کرد، زمزمه کرد: با تو ان.

منم که از لحن جدی اش دستپاچه شده بودم، به سرعت و با صدای بلند گفتم: بله.

این بار دیگر همه خندیدند. مونس گفت: ترسید از سفر جا بمونه!

خاطره با اشاره گفت: کلاس نذاشتی ها!

خنده ام گرفت. حسابی خجالت زده شده بودم. عاقد هم خندید و رو به متین کرد و دیگر سوالش را تکرار نکرد.

خطبه را که می خواند آرام شده بودم. یک آرامش بی سابقه. گرمای دلپذیری زیر پوستم دوید. سر بلند کردم. همه راضی و خوشحال بودند. نفس عمیقی کشیدم. عمو دستم را توی دست متین گذاشت و برایمان آرزوی خوشبختی کرد.

جایمان را به امین و خاطره دادیم. خاطره برعکس یک ساعت قبل که مدام مشغول لودگی بود، خجالت کشیده و حسابی سرخ شده بود. آشکارا می لرزید. اینقدر که امین نگران شده بود و می خواست عقد را عقب بیندازد ولی خاطره موافقت نکرد. بالاخره خطبه ی عقد آن دو هم جاری شد.

خیلی خوشحال بودم. یادم رفته بود خودم هم چند دقیقه پیش عقد کرده ام. کلی برای امین که مثل برادر کوچکم بود احساساتی شده بودم! بغض کرده بودم و کم مانده بود اشکهایم جاری شوند. با هیجان گفتم: آخی امین!

متین به این حالت   نگاهم کرد و پرسید: آخی امین؟!

نم چشمهایم را با انگشت گرفتم و بغض آلود گفتم: داماد شد!

متین دوباره به همان حالت گفت: اگه خاطرت باشه منم پنج دقه پیش عقد کردم!

تمام جوِّ احساساتی ام را از بین برد! چند لحظه رنجیده نگاهش کردم و بعد زدم زیر خنده! حالا نخند، کی بخند! مامان با اخم و چشم غره اشاره می کرد که خجالت بکشم. ولی نمی توانستم. بالاخره هم از اتاق عقد بیرون آمدم و دم اولین پنجره ای که دیدم ایستادم. پنجره را باز کردم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آرام باشم. ناگهان رفتم توی کودکیهایم. بازیهایمان با مونس و امین. متینِ همیشه آرام و جدی در حاشیه. خانه ی عمو لی لی بازی و موشک درست کردن. کِی بزرگ شده بودیم؟!

دستی روی شانه ام نشست. متین پرسید: حالت خوبه؟

با غم نگاهش کردم. متین همان متین بود. اما برای من و امین زود بود. دلم می خواست هنوز بازی کنیم. بغض به گلویم پنجه انداخت. به زحمت گفتم: نه خوب نیستم.

متین با نگرانی پرسید: چی شده؟

توی قاب پنجره نشستم و گفتم: هیچی.

_: پاشو لباست کثیف میشه.

نگاهی به مانتوی سفیدم انداختم و گفتم: عیب نداره.

دستمالی از جیبش درآورد. اشکهایم را پاک کرد و با لبخند گفت: من که نفهمیدم چته. یه ساعته داری می خندی، حالا داری گریه می کنی!

پوزخندی زدم و گفتم: خل شدم دیگه.

کم کم بقیه هم آمدند. من هنوز غمزده بودم. حتی خاطره هم دیگر شوخی نمی کرد و خیلی جدی داشت با مونس حرف میزد.

رفتیم خانه ی عمو. طبق قرار قبلی نهار را دورهم خوردیم. من که نتوانستم بخورم. بالاخره هم رفتم توی اتاق سابق مونس تا نفسی تازه کنم. متین به دنبالم آمد. در اتاق را بست و با اخم پرسید: تو چته؟

کنار دیوار ایستادم و در حالی که با اشکهایم مبارزه می کردم، گفتم: نمی دونم.

دستهایش را روی شانه هایم گذاشت. متفکرانه توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: تا نگی که من نمی فهمم. چی شده؟ دلت یه مجلس حسابی می خواست؟ یا مشکل دیگه ای هست؟

+: نه بابا مجلس می خواستم چکار؟

_: خب پس چیه؟

با عصبانیت گفتم: هیچی بابا. فقط زِرَم میاد!!

خندید. در آ*غوشم گرفت و گفت: خیلی خب. گریه کن. اگه فقط همینه.

سرم را روی شانه اش گذاشتم و بغضم شکست. در حالی که سعی می کردم صدای هق هقم بلند نشود، اجازه دادم اشکهایم جاری شوند. متین به آرامی نوازشم می کرد و سعی می کرد آرامم کند.

بالاخره بعد از مدتی آرام گرفتم. نفس عمیقی کشیدم. متین عقب رفت. دستمالی برداشت و با تبسم پرسید: بهتر شدی؟

صورتم را با دستمال خشک کردم. لب تخت نشستم و سری به تأیید تکان دادم. کنارم نشست و پرسید: حالا میگی چی شده؟

نگاهی به دستمال که آثار لوازم آرایشم رویش مانده بود انداختم. بعد سر بلند کردم و به سرشانه ی پیراهن متین نگاه کردم و گفتم: پیرهنتو کثیف کردم!

از گوشه ی چشم نگاهی به لکه ها انداخت و گفت: مهم نیست. عوضش می کنم. آب می خوری؟

سری به نفی بالا بردم و در حالی که برمی خاستم گفتم: میرم صورتمو بشورم.

قبل از این که به در اتاق برسم، متین پرسید: سحر؟ مطمئنی که خوبی؟

لبخندی زدم و با اطمینان گفتم: بله خوبم. میرم نهار بخورم.

آهی کشید. سری تکان داد و او هم از اتاق بیرون آمد. صورتم را شستم. وقتی سر میز برگشتم همه غذایشان را خورده بودند ولی هنوز داشتند گپ می زدند. با دیدن ما لبخندی عادی زدند. هیچکس نپرسید چرا اینطوری رفتیم! با تمام وجود ممنونشان شدم.

متین هم نیمی از غذایش را نخورده بود. هردو تقریباً با عجله خوردیم، چون بقیه می خواستند میز را ترک کنند و به خاطر ما نشسته بودند.

امین مادربزرگها را که خسته بودند با ماشین متین به خانه هایشان رساند و برگشت. خانواده ی من هم کم کم همه رفتند و فقط من و خاطره ماندیم. مونس هم سردرد بود با شوهرش رفت.

امین لب مبل نشست و از متین پرسید: کی راه میفتین؟

_: فردا صبح.

": مسافر اضافی نمی خواین؟

متین استفهام آمیز نگاهش کرد و پرسید: مثلاً کی؟

امین با نیش باز تا بناگوش گفت: مثلاً من و خاطره.

خاطره با اخم گفت: امین!

متین پرسید: مگه شما برنامه ی کیش نداشتین؟

امین شانه ای بالا انداخت و گفت: جور نشد.

خاطره گفت: اشکالی نداره. یه وقت دیگه میریم. مزاحم شما نمیشیم.

من گفتم: نه چه زحمتی؟ اگه بشه بیاین که خیلی باحال میشه.

امین گفت: موضوع همینه. من اصلاً می خوام به شما خوش بگذره! آخه دو نفری سوت و کور کجا برین؟

خاطره پرسید: مگه ماه عسل رو چند نفری میرن؟

من گفتم: چهار تایی بیشتر خوش می گذره.

امین گفت: آره والا! تازه این که ماه عسل نیست. متین داره میره مأموریت. صبح تا شب میره سر کار و طفلکی سحر رو تنها میذاره.

خاطره گفت: خب شاید کارش صبح تا شب نباشه!

امین گفت: حالا صبح تا ظهر. چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که اگه ما باشیم سحر تنها نمیمونه!

من گفتم: آره. میریم کلی می گردیم تا متین بیاد.

خاطره گفت: آخه این خیلی پرروییه امین! نمیشه آویزونشون بشیم.

امین گفت: آویزون که نمیشیم. رو پاهای خودمون راه میریم.

من خندیدم و گفتم: آره بابا. می تونیم کلی خوش بگذرونیم. مگه نه متین؟

متین که تا آن موقع در سکوت ما را تماشا می کرد، گفت: شاید اینطور باشه.

خاطره گفت: بفرما. آقامتینم راضی نیست. حق هم داره! چه کاریه آخه؟

امین گفت: متین که نگفت ناراضیه! یه چی میگی ها.

خاطره گفت: والا منم اگه بودم جلوی این پرروبازی تو کم می آوردم و حرفی نداشتم که بزنم.

امین گفت: آخ جون اولین دعوای زندگی مشترک! بزن قدش!

و دستش را به طرف خاطره گرفت. خاطره پوزخندی زد و رو گرداند. من خندیدم و گفتم: خیلی خلی امین!

امین با اعتماد بنفس به خاطره اشاره کرد و گفت: عاشق همین خل بازیام شده.

خاطره خنده اش گرفت و نتوانست قهر بماند. امین هم خندید و از ته دل گفت: عاشششقتم.

نگاهی به متین انداختم و پرسیدم: امکان داره همرامون بیان؟

خاطره گفت: بی خیال سحر. امین یه چی میگه. ولش کن.

متین نفس عمیقی کشید و گفت: نه اشکالی نداره. اینقدر اختیار رو دارم. میشه بیاین. الان هم فصل سفر نیست و اتاقهای هتلهای شرکت پر نیستن. فوقشم پر بودن، مسافرای اضافی تو ماشین می خوابن!

امین سوتی کشید و گفت: تازه کلیم حال میده! اصلاً یه چادر می خریم، تو حیاط هتل میزنیم!

خندیدم و گفتم: تو این سرما!

امین با اطمینان گفت: هنوز خیلی سرد نیست.

بالاخره هم قرار شد صبح روز بعد همگی باهم راهی سفر دو هفته ای شویم. با وجود آن که دو سه روز بعد دانشگاه هم شروع میشد، اما می ارزید من و امین که دانشجو بودیم چند روزی را غیبت کنیم ؛)

یک اتفاق تازه (7)

سلام به روی ماه دوستام

هوا ابریه و پر از حس نوستالوژی! هرچند من به شدت کویری و عاشق آفتابم، ولی گاهی هوای ابری کلی برام خاطره انگیز و دوست داشتنی میشه


روز و روزگارتون خوش باد


جلوی خانه پیاده ام کرد. تعارف کردم بیاید تو، اما گفت می خواهد فکر کند، کار هم داشت. من هم اصرار نکردم.

مامان داشت با تلفن حرف میزد. با دیدن من گفت: الان امد. گوشی...

گوشی را به طرفم گرفت و گفت: امین با تو کار داره.

متعجب پرسیدم: امین؟!

مامان شانه ای بالا انداخت و گفت: شاید متین گوشیشو جواب نمیده. باهم بودین دیگه، ها؟

به آرامی تأیید کردم. گوشی را گرفتم و به طرف اتاقم رفتم. در همان حال گفتم: سلام.

امین با پریشانی گفت: سلام سحر خودتی؟

+: نه پس عمه اس! چی شده؟

_: تو نمی دونی چی شده؟ می خوای باور کنم که نه متین بهت حرفی زده نه مونس؟!

آهی کشیدم. شالم را آویزان کردم. آرام گفتم: مونس خبر نداره. نمی خواد بهش بگی. ولی متین بهم گفت.

_: جدی نمی دونه؟ چه خوب! آره ندونه بهتره. و الا اونم جنجال می کنه. خواهش می کنم کمکم کن. هیچکس نمی خواد به من کمک کنه.

توی آینه نگاه کردم و گفتم: چه کمکی از من برمیاد؟

_: با متین حرف بزن. راضیش کن. بهش بگو حداقل بیاد عشقمو ببینه. باهاش حرف بزنه. همینجوری قضاوت نکنه. همشون فقط میگن نه. حتی یک بار هم ندیدنش. متین حرفش برو داره. هرچی بگه قبول می کنن. و تنها کسی که می تونه متین رو راضی کنه تویی.

با دست موهایم را مرتب کردم و پرسیدم: حالا کی هست این دختره؟ مغازش کجاست؟

امین با خوشحالی نفس عمیقی کشید و گفت: خدا خیرت بده سحر! تو اولین کسی هستی که این سؤال رو ازم کردی! همشون فقط میگن نه! اصلاً نمی خوان بدونن موضوع چیه.

+: حالا موضوع چیه؟

با خوشی گفت: هیچی. من عاشق یه دخترخانم دوست داشتنی شدم!

+: نگفتی کیه.

_: اسمش خاطره اس. یه کافی شاپ داره. تا حالا درگیر کنکور بودم. ولی بعضی وقتا می رفتم پیشش. کارش دستم اومده. یه شکلات گلاسه بهت میدم انگشتاتو باهاش بخوری.

+: گذشته از خوراکی... این کافی شاپ کجاست؟

_: بیام دنبالت الان بریم؟

+: الان؟!

_: پس کِی؟

کلی دوچرخه سواری کرده بودم و حسابی خسته بودم. از آن گذشته نمی دانستم عکس العمل مامان چه باشد. نمی توانستم بگویم که می خواهم چکار کنم.

+: من الان خیلی خسته ام امین. تازه شب جمعه هم هست و کافی شاپ حتماً حسابی شلوغه.

_: آره شلوغه. باید برم کمکش. فقط یه دقه بیا ببینش. خواهش می کنم.

چنان التماسی توی صدایش بود که گفتم: باشه.

با خوشحالی گفت: خیلی خیلی ممنونم که میای!!! آژانس می گیرم میام دنبالت. اهل منزل دلخورن بهم ماشین قرض نمیدن.

سری تکان دادم و آهی کشیدم. آرام گفتم: باشه. خداحافظ.

ایستادم. دوباره مانتویم را مرتب کردم. حوصله نداشتم لباس عوض کنم. همان شال قبلی را پیچیدم و از اتاق بیرون آمدم.

مامان پرسید: کجا؟

با تردید گفتم: امین... برای کارای دانشگاش... یه کمکی می خواد، میرم همراش. زود میام.

مامان متعجب پرسید: حالا چرا تو؟

به سرعت گفتم: آخه مونس درگیر کارای عروسی خواهرشوهرشه، متینم خیلی گرفتاره. زیاد طول نمی کشه. میام.

خداحافظی کردم و از اتاق بیرون آمدم که دیگر حرفی نزنم. مامان هم مخالفتی نکرد. فقط تأکید کرد که زیاد معطل نشوم.

توی حیاط در حالی که قدم می زدم به انتظار امین ماندم. با صدای بوق ماشین آژانس از در بیرون رفتم. امین جلو نشسته بود. در عقب را باز کردم و نشستم. دلم می خواست قبل از دیدن دختر مورد علاقه اش کمی درباره اش حرف بزنیم. اما جلوی راننده ی آژانس نمیشد. پس فقط یک سلام کوتاه کردم و در سکوت به روبرو خیره شدم.

جلوی یک کافی شاپ توقف کرد. با کنجکاوی به ورودی نگاه کردم. یک در بود با دو تا پنجره ی تاقی دو طرفش، با قابهای قرمز و نمای آجری که دور در و پنجره ها را احاطه کرده بود و حالت گرم و دوستانه ای به آن می داد. یک تابلوی کوچک بالای تاقی در نصب بود: کافی شاپ مهر.

امین پول تاکسی را حساب کرد و به دنبالم پیاده شد. نگاهی با افتخار به درگاه انداخت و گفت: جای دوست داشتنی ایه. مگه نه؟

سری تکان دادم و گفتم: بد نیست.

_: دیگه قیافه نگیر واسه ما. حرف دلتو بزن.

لبخندی زدم و گفتم: خوبه.

_: مرسی.

+: امین چند لحظه صبر کن...

_: من در خدمتم.

دست به سینه رو به من ایستاد. نگاهی به پنجره ها انداختم و فکر کردم: از تو دیده میشیم.

ولی اهمیتی ندادم و پرسیدم: چند وقته می شناسیش؟

تبسمی کرد و گفت: خیلی وقته. هفت سال. از سال اول راهنمایی. اینجا تو مسیر راهنمایی و دبیرستانمه.

+: اسمش چیه؟

_: خاطره.

+: فامیلش؟

_: شعفی.

+: پدرش فوت کرده؟

_: آره. میشه بریم تو حرف بزنیم؟ وسط پیاده رو صورت خوشی نداره.

+: پس قدم می زنیم. می خوام اول یه پیش زمینه داشته باشم.

نگاهی به در شیشه ای با شیشه های کوچک مربع انداخت. دستی برای کسی که نگاهش می کرد و من ندیدمش تکان داد و همراهم راه افتاد.

پرسیدم: با مادرش زندگی می کنه؟

_: مادربزرگش. مادرش وقتی بچه بوده فوت کرده.

+: پدرش چی؟

آهی کشید و گفت: اونو وقتی نوزده سالش بود از دست داده.

زیر لب گفتم: متأسفم.

به تندی گفت: خوشش نمیاد براش دل بسوزونی. اون یه آدم مستقل مغروره.

با وجود این که می دانستم، باز پرسیدم: چند سالشه؟

_: بیست و هفت سال.

+: چرا دوسش داری؟

به فکر فرو رفت. همانطور که فکر می کرد، آرام آرام گفت: خاطره محکمه... و مطمئن... و مهربان... لوس نیست... تروتمیز و مرتبه... حرفمو می فهمه... حرفشو می فهمم... هیچوقت با هیچکس نتونستم اینقدر راحت باشم. لازم نیست اصلاً حرف بزنم. حالمو درک می کنه. وقتی نمی خوام چیزی بگم، چیزی نمی پرسه... وقتی بخوام بگم شنونده ی خوبیه. منم سعی می کنم براش همینجوری باشم و خدا رو شکر اونم همینقدر دوستم داره...

نگاهی به سردر کافی شاپ که هنوز خیلی از آن دور نشده بودیم، انداختم و گفتم: خیلی خب. بریم.

همانطور که برمی گشتیم پرسیدم: چیز دیگه ای هم هست که بخوای بگی؟

سری تکان داد و گفت: نمی دونم. نه.

وارد شدیم. بالای در زنگوله ای با صدای ملایم ورودمان را اطلاع داد. مغازه عرض کمی داشت ولی بزرگ بود. بیشترش به صورت حرف  L پشت مغازه ی کناری می رفت و گوشه ی دنجی می ساخت. سر سه گوشه ی زاویه ی مغازه، آبدارخانه اش بود که به هر دو طرف دید داشت.

وارد که شدیم دختری از پشت ویترین سر کشید. من هم با دقت سر کشیدم و نگاهش کردم. با کمی تردید به استقبالمان آمد. امین لبش را گاز گرفت. در حالی که سعی می کرد محکم و جدی باشد، گفت: خاطره خانم، ایشونم خانم برادرم هستن.

نگاهی به امین انداختم. جای یادآوری نبود که من هنوز قبول نکرده ام خانم برادرش باشم!

دستم را به طرف خاطره دراز کردم و گفتم: از آشناییتون خوشوقتم.

دستش را توی دستم گذاشت، گرم و محکم فشرد و گفت: منم همینطور.

نگاهش کردم. کمتر از سنش نشان میداد. هنوز مردد بود و نمی دانست از جانش چه می خواهم.

نگاهی پرسشی به امین انداخت. امین لبخندی اطمینان بخش زد و گفت: شما بشینین. من به مشتریا می رسم.

خاطره سری به تأیید تکان داد و من به طرف یکی از میزهای پشتی رفتم. دختر و پسری خلوت کرده بودند و غرق در نگاههای عاشقانه شان بودند. پوزخندی زدم و پشت میز دیگری نشستم.

خاطره نفس عمیقی کشید و نشست. ناخودآگاه گارد گرفتم. با بدبینی پرسیدم: امین رو چقدر می شناسی؟

آرام و مطمئن گفت: یا به اندازه ی شما یا کمی بیشتر.

+: پس می دونی که از مال دنیا هیچی نداره. حتی باباشم پولدار نیست.

تبسمی کرد و گفت: شمشیر از رو بستی سحرخانم.

احتمالاً امین قبلاً اسم مرا به او گفته بود. سری تکان دادم و گفتم: خودت می دونی که تصمیمتون چقدر غیرمعموله. امین هنوز بچه اس. تازه هیجده سالشه. فکر اینو نکردی که دو روز دیگه دلشو بزنی و یه دختر جوونتر از خودش دلش بخواد؟

به عقب تکیه داد. امین بدون آن که سؤالی بکند، یک شکلات گلاسه جلوی من و یک قهوه فرانسه جلوی خاطره گذاشت و رفت. خاطره متفکرانه دستهای ظریف و کشیده اش را دور فنجان حلقه کرد. مجبور بودم اعتراف کنم دستهای خوشگلی دارد!

تکه شکلات را از روی بستنی برداشتم و توی دهانم گذاشتم. خاطره زیاد معطلم نکرد. سر بلند کرد و پرسید: تا حالا عاشق شدی؟

خنده ام را با نفس عمیقی فرو دادم. سری به تأیید تکان دادم و گفتم: انتظار داشتم اینو بگی. ولی این جواب سؤال من نبود.

سری تکان داد و گفت: نه عاشق نشدی. من به یاد امین نفس می کشم. خیلی سعی کردم از ذهنم بیرونش کنم. به خودش گفتم. بارها. گفتم دست برداره. با توپ پر فرستادمش بره.

نگاهی به اطراف انداخت و گفت: حتی حاضر شدم مغازه رو جابجا کنم که سر راهش نباشم. هرچند که اینجا خونمه و واقعاً دوسش دارم... دنبالشم بودم. نشد. نشد که بشه. ما مثل هوا بهم احتیاج داریم.

کمی از بستنی برداشتم و گفتم: عشق یه تب تنده. دو روزه فروکش می کنه. بعدش چی؟

_: فقط عشق نیست. ببین تو یه دوست خوب داری. مونس، خواهر امین.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: می بینم گزارش ریز به ریز درمورد هممون داده.

_: ما الان هفت ساله همدیگرو می شناسیم. بیشتر روزا اینجا کمکم بوده. رفیقم. همراهم. خواه و ناخواه در جریان زندگیش بودم. می دونی من هیچ دوستی ندارم که اینقدر باهاش صمیمی باشم. ما حتی یک بارم باهم دعوا نکردیم. تنها دعواهای ما بحث درست نبودن رابطمونه. نه این که درست نباشه، این که دیگرون نمی تونن قبولش کنن.

+: برای این که احساس امین به تو با این همه تفاوت سنی، بیشتر مادرانه اس تا عاشقانه.

_: نه. اینطور نیست. رابطه ی ما کهنه تر از اینه که مادرش باشم. امین همیشه اعتماد به نفس فوق العاده ای داشته و اجازه نداده که فکر کنم بچه است.

+: ولی نه سال ازت کوچیکتره. امین حتی برای منم بچه اس!

_: برای این که پسرعموته. همیشه به چشم برادر کوچیک دیدیش. برات قلدری نکرده.

ابرویی بالا انداختم و پرسیدم: برای توی قلدری کرده؟

خندید و گفت: نه. فقط مثال زدم. منظورم اینه که من به چشم بچه نگاش نکردم.

+: نه واقعاً می خوام بدونم به چه چشمی نگاش کردی؟ اینطور که میگین اولین باری که باهم آشنا شدین، امین کلاس اول راهنمایی بود! یه بچه ی یازده ساله!!! اون موقع تو یه دختر بیست ساله بودی.

آه عمیقی کشید و گفت: تو هم مثل من یه دختری. حتماً برات پیش امده که دلت فقط یه گوش شنوا بخواد. کسی که فقط حرفاتو بشنوه و قضاوت نکنه. حتی اونایی که ازشون دلخوری رو هم محکوم نکنه. فقط شنونده باشه و همراه.

مکثی کرد. آرام گفتم: خب؟

_: دفعه ی اولی که امین رو دیدم تو همچین موقعیتی بودم. یه بچه ی شاد و سرخوش تو راه برگشتن از مدرسش وارد مغازه شد. با وجود این که تابلوی بسته است رو زده بودم، فقط یادم رفته بود در رو قفل کنم... با دیدن حال گرفته ی من دور و بر رو نگاه کرد و پرسید چی شده؟

خاطره از یادآوری آن روز لبخندی زد و ادامه داد: انگار می ترسید یه نفر بهم حمله کرده باشه و می خواست دزد بگیره! اما من بغضم ترکید و گفتم کسی اینجا نیست، مغازه تعطیله و بره. اما نرفت. نشست سر میز و حرفامو شنید. هیچ راه حلی هم نشونم نداد، فقط یکی دو تا پیشنهاد خنده دار کرد که باعث شد حالم خیلی بهتر بشه. بعد از اون دیگه تقریباً هرروز میومد و الان هفت سال گذشته. من دوسش دارم. واقعاً دوسش دارم. حتی اگه با من ازدواج نکنه بهش حق میدم. ولی می دونم داغون میشه. ما بهم احتیاج داریم.

به لیوان خالیم نگاه کردم. نمی دانستم چه بگویم. گوشیم زنگ خورد. نگاهش کردم. متین بود. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم: سلام. بله؟

_: سلام... کجایی؟

مکثی کرد و ادامه داد: زنگ زدم خونتون، گفتن با امین رفتی بیرون. کافی شاپی؟

راضی از این که احتیاجی به توضیح نیست، گفتم: آره.

_: کجاست؟

نشانی را گفتم و قطع کردم. متین که آمد رنگ از روی امین پرید. تا بحال ندیده بودم اینطور از او حساب ببرد. راستش خودم هم کمی ترسیدم. قیافه اش خیلی جدی و نفوذناپذیر بود.

با خاطره به سردی آشنا شد و برخلاف انتظارم نشست. فکر می کردم فقط آمده دنبالم و می خواهد از آنجا دورم کند.

برای چند لحظه مغازه خالی از مشتری شد. امین رفت در را قفل کرد و برگشت. مشغول صحبت شدیم. مامان زنگ زد. وقتی گفتم با متینم، پیگیری نکرد و خیالش راحت شد.

خاطره از روزهای بی مادریش گفت و پدری که نه زن گرفت و نه دخترش را به فامیل سپرد. خاطره در کنار پدر و دوستان او بزرگ شد و هنوز هم همین عموها حمایتش می کردند. از وقتی پدرش فوت کرده بود با مادربزرگ مادریش زندگی می کرد و کافی شاپ را که ارث پدرش بود به تنهایی می چرخاند.

می گفت اگر ازدواج کند هم با مادربزرگش می ماند، چون تنها داییش مقیم خارج از کشور بود و مادربزرگ دیگر کسی را نداشت.

خانواده ی پدری پر جمعیت بودند. با آنها هم در حد اعتدال معاشرت داشت ولی تکیه اش بر مادربزرگ مادری و عموهایی که در واقع دوستان پدرش بودند نه برادران خونی اش، بود.

متین مرتب حرف میزد و دلیل می آورد و سؤال می کرد. اما موضع امین و خاطره هیچ تغییری نکرد.

چند ساعت حرف زدیم! داشت خوابم می برد. خاطره برایمان اسنک درست کرد و شام ساده ای خوردیم. هرچه می گذشت بیشتر با او احساس نزدیکی می کردم. باورم نمی شد که اینقدر دختر دلنشینی باشد. اینقدر فرهنگ و تربیتمان بهم شبیه باشد، حال آن که محیط و موقعیتی که در آن بزرگ شده بود را اصلاً درک نمی کردم!

دیروقت بود که بیرون آمدیم. وقتی به خانه رسیدم خسته بودم. اما احساس می کردم دوست تازه ای پیدا کرده ام.

 

بعد از آن جلسات خانوادگی شروع شد. عمو و زن عمو به دیدن مادربزرگ خاطره رفتند و به دیدن خانواده ی پدریش و به دیدن دوستان پدرش. با اهالی محل کسب خاطره صحبت کردند. هیچکس نظر بدی نداشت. همه خاطره را تأیید می کردند.

متین به دنبال کارهای مأموریتش بود. کمتر همدیگر را می دیدیم. آن شب توی کافی شاپ خاطره قرار داشتیم. از عصر رفته بودم. کلی با خاطره گپ زدیم و توی کارهایش فضولی کردم تا متین آمد. خودم برایش قهوه ی اسپرسو درست کردم و روی کف شیر را همانطور که خاطره یادم داده بود، طرح گل کشیدم و برایش بردم.

متین خسته بود. قهوه را جلویش گذاشتم، تشکر کرد و کمی نوشید. به آرامی پرسیدم: کی داری میری؟

_: کارام هنوز جور نشده. قرار بود فردا برم. افتاد هفته ی آینده.

زیر لب گفتم: دلم برات تنگ میشه.

خنده ی خسته ای کرد و گفت: خب تو هم بیا بریم.

با خوشی گفتم: آخ جون بیام؟

البته فقط محض جوک گفتم! باورم نمیشد امکان داشته باشد.

سری تکان داد و گفت: اگه عقد کنیم می تونم ببرمت.

جا خوردم. به فکر فرو رفتم. فنجانش را برداشت. به عقب تکیه داد و جرعه ای نوشید. از بالای فنجان نگاهم کرد و پرسید: چیه؟ چرا ساکتی؟ چرا دوباره شروع نمی کنی؟ من هنوز جواب ندادم و این حرفا چیه و به من وقت نمیدی فکر کنم و ...

آهی کشیدم. خیلی وقت بود که به جواب رسیده بودم. ولی چند روز گذشته اینقدر درگیر امین و خواستگاری اش بودیم که به کلی فراموش کرده بودم درباره اش حرف بزنم. حالا دیگر همه ی خانواده می دانستند که امین عاشق خاطره شده است و قرار بود آخر هفته به خواستگاری برویم!

بله برویم! عموجان مرا هم جزو خانواده حساب کرده بود و قرار بود همراهشان باشم.

انگشت به دندان گزیدم و آرام پرسیدم: یعنی واقعاً میشه؟

_: چی میشه؟

+: عقد کنیم بیام... مگه با همکارات نیستی؟

سرزنش آمیز نگاهم کرد و گفت: نه تنهام.

مثل بچه ای که موقع شیطنت مچش را گرفته باشند، خنده ام گرفت و سر بزیر انداختم.

خنده اش را فرو خورد و گفت: فکر کنم سفر رو بیشتر از من دوست داری.

سر بلند کردم و با رنجشی الکی گفتم: نه...

این بار واقعاً خندید. آرنجهایش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. با نگاهی پرمهر پرسید: مطمئنی؟

سری به تأیید تکان دادم. خودم هم نمی دانستم چرا چشمهایم به اشک نشسته اند. ولی مژه هایم تر شده بود و با میل شدید به گریه کردن مبارزه می کردم. برای این که حالم را عوض کنم از جا برخاستم و گفتم: بریم.

خداحافظی سریعی با خاطره کردم و از مغازه بیرون آمدم. متین به دنبالم آمد و پرسید: چی شد؟

فایده ای نکرده بود. اشکهایم جاری شدند. سری تکان دادم و گفتم: هیچی.

_: یه لیوان آب بگیرم برات؟

+: نه. بریم.

سوار شدیم. توی ماشین هق هق می کردم و سعی می کردم خودم را آرام کنم. متین با نگرانی برمی گشت نگاهم می کرد و دوباره به خیابان چشم می دوخت. بالاخره پشت چراغ قرمز توقف کرد و گفت: آخه چی شده؟ من برای عقد عجله ای ندارم. هرجور خودت می خوای.

کلافه گفتم: نمی دونم چی شده. فقط هیجانزده ام.  

مکثی کردم و آرام گفتم: عقد کنیم بهتره. مامان بزرگ خوشحال میشه.

_: ببین هروقت فهمیدی تو کله ات واقعاً چی می گذره به منم بگو!

+: خب می خوام عقد کنیم دیگه. حتی اگه باهات نیام.

_: آخه با این عجله که نمیشه مجلس گرفت، وسط این شلوغ پلوغی. از اون طرف قرار خواستگاری امین، از اون طرف مأموریت.

+: خب کی مجلس خواست؟ وقت میشه عقد محضری بکنیم؟

سری تکان داد و نفس عمیقی کشید. به آرامی گفت: فکر می کنم میشه.

 

مامان در حالی که کمکم می کرد، وسایلم را مرتب کنم، کلافه گفت: هنوز از شوک دیوونگی امین نیومدیم بیرون، چشممون به جمال تو روشن شد! دختر پسره می خواد بره مأموریت! جواب ندادی ندادی، حالام که دادی به شرط این که بری همراش؟!

+: من براش شرط نذاشتم مامان. خودش گفت اگه عقد کنیم می برمت.

_: آخه وسط این هیاهو؟!!

+: آخه من چکار به خواستگاری امین و عروسی خواهرشوهر مونس دارم؟ یه عقد محضری که سروصدا نداره.

_: مگه ما دخترمونو از سرراه آوردیم؟ منم دلم می خواست برات جشن بگیرم.

+: بذارین بریم برگردیم، یه جشن مفصل می گیریم.

حال مونس هم بهتر از مامان نبود. می خواست سر از تنم جدا کند. کلی کار داشت و عقد من هم شده بود برنامه ی اضافه. هرچه می گفتم لازم نیست برای عقدم تدارکی بگیرد، دلش راضی نمیشد. دخترک عاشق تشریفات و دکوراسیون اینطور مراسم بود! سفره عقد خواهرشوهرش واقعاً دیدنی شده بود و حالا دلش می خواست بهتر از آن را برای من بیندازد.

هرجور بود راضیش کردم که آن را برای جشنمان نگه دارد و اینقدر خودش را اذیت نکند.