ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

وارث ناشناس (7)

سلام سلامممم
اینم یه پست کوچولوی دیگه. از نوشتارش خیلی خوشم نمیاد ولی خواب آلودم و از این بهتر نمی تونم  بنویسم شرمنده...
این روزا برگردون همه ی حرفام شده خوابم میاد :دی

فریده خانم آه بلندی کشید و با ناراحتی به سایه نگاه کرد. اما آقای صابری باز با لبخند تشویقش کرد که پیش بیاید. بالاخره قدمی جلو گذاشت و به سردی روی سایه را بوسید و آرام کنار رفت تا سایه وارد شود.

باهم به آشپزخانه رفتند. روی میز آشپزخانه وسایل نهار آماده بود. سهراب بشقابی اضافه کرد و با خوشرویی به سایه تعارف کرد بنشیند. آقای صابری هم نشست و گفت: بفرمایید سایه خانم.

سایه با تردید نشست و از گوشه ی چشم نگاهی به عمه اش انداخت. آقای صابری با لبخند گفت: نگران نباش. فریده خانم دلش صاف صافه! هیچی توش نیست. ولی غرورش اجازه نمیده که لبخند بزنه. ما هم که نمی خوایم غرورشو بشکنیم. مگه نه؟

و به شوخی چشمکی هم ضمیمه ی جمله اش کرد. سایه خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت. حتی چهره ی فریده خانم هم کمی باز شد. لبخند نزد ولی دیگر درهم نبود.

نهار با تعریفهای عادی سهراب و پدرش صرف شد. گاهی سوالی هم از فریده خانم یا سایه می پرسیدند که هر دو با احتیاط از دیگری، جواب کوتاهی می دادند.

بعد از نهار توی هال دور هم نشستند. فریده خانم خودش را با بافتنی مشغول کرده بود. آقای صابری احوال کار و بار و خانواده ی سایه را می پرسید. سایه با تردید از جدا شدن و زندگی های پدر و مادرش گفت. خیلی می ترسید عکس العمل بدی نشان بدهند. با وجود این راستش را گفت. اما فریده خانم اصلاً توجه نکرد و آقای صابری هم فقط کمی تعجب کرد. سهراب هم که از قبل حدس میزد که داستان این باشد. چون بهرحال می دانست که سایه با عمویش زندگی می کند و خانه های پدر و مادرش از هم سواست.

با این حال سایه دچار اضطراب شده بود و کمی می لرزید. سر بزیر انداخته بود و با حالتی عصبی چند لحظه یک بار دستی به گونه اش می کشید. بالاخره آقای صابری متوجه شد و پرسید: اتفاقی افتاده دخترم؟ از چیزی ناراحتی؟

سایه با دستپاچگی گفت: نه نه هیچی...

نگاهی به ساعت انداخت و گفت: اگه اجازه بدین باید برم.

آقای صابری گفت: خواهش می کنم. خیلی خوش اومدی.

فریده خانم سر برداشت و بالاخره نگاهش کرد. سایه با خجالت لبخند زد. فریده خانم لبهایش را با زبان تر کرد و بالاخره تبسمی کرد. سهراب سوتی کشید و در حال کف زدن گفت: آشتی کردین!

فریده خانم خنده اش را فرو خورد و سر به زیر انداخت. سایه هم از جا برخاست و گفت: خیلی زحمت دادم ببخشید.

و با عجله به طرف در رفت. سهراب و بقیه هم از جا برخاستند. فریده خانم خداحافظی کوتاهی کرد و به اتاق برگشت. آقای صابری ولی صبر کرد تا از در بیرون بروند. هنوز توی راهرو بودند که کلید توی در چرخید و مرد جوانی وارد شد. نگاهی پرسشی به سایه انداخت. سهراب گفت: دخترداییمون سایه خانم، برادرم سهیل.

سهیل با خشم نگاهی به سهراب انداخت و بدون حرفی به اتاق رفت. سهراب شانه ای بالا انداخت و باهم بیرون رفتند.

وقتی سوار شدند، سایه پرسید: از ماجرا خبر داشت؟ از بابا بدش میاد؟

سهراب خندید و گفت: نه بابا از کجا بدونه؟ خودمون تازه فهمیدیم. اصلاً باورش نشد.

سایه حیرتزده پرسید: پس برای چی دلخور شد؟

سهراب مکثی کرد و بعد با تردید گفت: برای این که... معذرت می خوام... فکر کرد تو دوست منی. و من اینقدر موجود خجسته ای هستم که خوشحال آوردمت تا به خانواده معرفیت کنم. اونم وقتی که خودش برای این که با دختر مورد علاقش ازدواج کنه، یکی دو سال جنگید. همیشه هم با حرص می گفت همه ی این سختگیریها مال خودشه و نوبت به من که برسه هرکی رو نشون کنم مامان با خوشحالی قبول می کنه.

سایه سر به زیر انداخت. دلش لرزید. سهراب صرفاً جوابش را داده بود یا منظور دیگری هم داشت؟! یعنی ممکن بود به او علاقمند شده باشد؟

سر برداشت و با نگرانی نگاهی به نیمرخ او انداخت. سهراب ناگهان به طرفش برگشت و با نگاهش غافلگیرش کرد. سایه دستپاچه شد و احساس کرد نگاهش راز دلش را فاش کرده است. اما سهراب فقط پرسید: کجا برم؟

+: چی؟

سهراب خندید و پرسید: چی شده؟ چرا ترسیدی؟

+: من... من نترسیدم.

_: باشه ولی... کجا برم؟

+: نمی دونم.

_: حالت خوبه؟!

+: بله خوبم. یعنی...

_: یعنی چی؟

+: هیچی.

_: خب حالا از کدوم طرف برم؟ کجا تشریف می برین؟

سایه بالاخره فهمید چه می گوید. نفسش را رها کرد و آرام گفت: میرم خونه.

_: دلم می خواد با خانواده ی دایی بزرگم هم آشنا بشم.

+: اون که حتماً. برای تحویل گرفتن خونه هم که شده...

_: باور کن منظورم این نیست. فکر این که منم یه عالمه فک و فامیل داشته باشم خیلی هیجان انگیزه!

سایه زیر لب گفت: بله البته.

و بعد باز غرق افکارش شد. با صدای سهراب به خود آمد.

_: سایه خانم؟ چی شده؟

+: چی؟ هیچی. چیزی نشده.

_: چرا اینقدر عصبی هستی؟

+: چیز... هیچی...

_: کمکی اگه از دست من برمیاد... جای برادرت... بالاخره فامیل برای همین وقتاست دیگه...

سایه تبسم تلخی کرد و سری به تایید تکان داد. آرام گفت: متشکرم.

جلوی در خانه ی عمو توقف کرد. سایه در حالی که پیاده میشد گفت: چند لحظه لطفاً...

سهراب سری تکان داد و ماشین را خاموش کرد. سایه توی خانه دوید. جعبه ی کوچک قفل داری که همیشه کمی پول در آن برای روز مبادا نگه می داشت را باز کرد. سهراب توی دانشگاه مقداری از پولش را پرداخت کرده بود. کرایه اش را هم باید حساب می کرد. بدهی اش را جدا کرد و بقیه را توی جیبش گذاشت. با عجله به طرف در دوید. دم در نزدیک بود زمین بخورد که دیوار را گرفت و تعادلش را حفظ کرد.

سهراب که کنار ماشینش ایستاده بود، گفت: چرا می دوی بابا؟ من که همینجام.

سایه نفسی تازه کرد و گفت: ممنون. بفرمایین. این بدهیم و بقیشم ساعتی حساب کن بگو چقدر شد.

سهراب رنجیده خاطر نگاهی به اسکناسها و نگاهی به سایه انداخت. با دلخوری پرسید: برای این اینجوری دویدی؟ یعنی امروز بدهیتو صاف نمی کردی من شب خوابم نمی برد؟

سایه که انتظار اینطور ناراحت شدنش را نداشت سر بزیر انداخت. سهراب هم بدون این که پول را بگیرد به طرف ماشینش برگشت و گفت: دست شما درد نکنه.

هنوز در را نبسته بود که سایه با عجله در را گرفت و گفت: من منظور بدی نداشتم. خیال خودم اینجوری راحتتره. نمی خوام... یعنی... بابا آخه اینو بگیر اقلاً. خودت گفتی بعداً حساب می کنیم.

_: آخه من اینو بگیرم از کجا خیالم راحت باشه که برای فردا کم نمیاری؟

سایه لبخندی زد و گفت: اگه کم آوردم بهت زنگ می زنم میگم برام پول بیاری. خوبه؟ حالا میشه لطفاً بدون رنجش و مسخره بازی کرایتم حساب کنی؟

سهراب پول را گرفت و شمرد. آن را توی جیبش گذاشت و در حالی که کمربندش را می بست گفت: کرایه ی چی رو حساب کنم؟ گویا تمام رفت و آمد امروز به نفع من بوده نه شما! اگه بخوام منصف باشم باید یه چیزیم دستی بدم.

سایه خنده اش گرفت. زیر لب گفت: بیخیال...

سهراب هم خندید. خداحافظی کرد و راه افتاد. سایه اینقدر ایستاد تا پراید نقره ای توی پیچ کوچه گم شد.


وارث ناشناس (6)

سلام سلام سلامممم
خیلی خیلی ممنونم از محبت و لطف و تبریکات همگی
من و رضا و بقیه ی بچه ها شکر خدا خوبیم. طبیعتاً کارم خیلی بیشتر شده و شبا هم که بیدارم  ولی همچنان دلم می خواد بنویسم و باشم. هرچند که دیگه نمی تونم قول بدم هر سه شنبه ده صفحه، هروقت تونستم یه کم بنویسم سریع پستش می کنم انشاءالله.
فعلاً این پست کوچولو رو داشته باشین منم برم یه چرت بخوابم اگه کودک بذاره

چند دقیقه در سکوت گذشت. سهراب غرق افکار خوشش بود و گاهی تبسمی می کرد. سایه از صندلی عقب به نیمرخ او چشم دوخته بود و راههای آشتی دادن عمه با پدرش را بررسی می کرد. بالاخره گفت: عمه منو از در خونه برنگردوند. معلومه که مهمون براش حرمت داره. خب اگه بابا یه هدیه بگیره و با یه دسته گل بیاد دیدن خواهرش، از خونه بیرونش که نمی کنه. شاید آشتی کردن.

سهرابی متفکرانه نوچی گفت و ادامه داد: بذار یه کم فکر کنم. با بابا هم مشورت می کنم ببینم از چه راهی وارد بشین بهتره. وای فکر کن! سر شب بیکاریم بریم خونه ی دایی! نمی دونی این جمله ی ساده برای من چه عقده ایه! ما خیلی کم معاشرتیم.

+: عوضش من! خونواده ی بابا، خونواده ی مامان، خونواده ی عمو... حوصله ی مهمونی ندارم. گاهی دلم می خواد سر شب فقط فیلم ببینم.

_: دو روز بیا جامونو عوض کنیم، می بینی که چندان لذتی هم نداره.

+: اونقدرا شبیه نیستیم که مثل خواهران غریب جابجا بشیم.

سهراب غش غش خندید و گفت: آره متاسفانه! با وجود نسبت فامیلی حتی!

سایه هم خندید.

نزدیک در دانشگاه پارک کرد. پیاده شد و باهم به دنبال کارهای سایه رفتند. اولین بار بود که یک پسر همراهیش می کرد، پشتیبانش بود و هرجا لازم بود دفاعی می کرد. حتی وقتی پول کم آورد کارت کشید و کسری پولش را حساب کرد. گرچه سایه خیلی شرمنده شد و هزار بار گفت در اولین فرصت پولش را می دهد، اما از ته دل خوشحال بود و احساس خوبی داشت.

بالاخره کارش تمام شد و باهم بیرون آمدند. سهراب نگاهی روی ساعتش انداخت و گفت: اوه من باید یه قرصی نیم ساعت پیش می خوردم ندارم همرام. اشکالی نداره سر راه اول برم دم خونه، بخورم، بعد برسونمت؟

+: نه. چه اشکالی داره؟

جلوی در خانه شان پارک کرد. نگاهی کرد و گفت: اگه حاضری یه بار دیگه اخم و تخم مامان رو تست کنی بیا تو.

سایه خندید و گفت: حاضرم.

پیاده شد و به دنبال سهراب وارد خانه شان شد. بوی خوش ماکارونی توی خانه پیچیده بود. سهراب سلام بلندی کرد و به سایه تعارف کرد وارد شود. سایه با تردید قدمی جلو گذاشت. از خجالت و شیطنت این که بر خلاف میل عمه اش وارد شده است، خنده اش گرفته بود. لبش را محکم گاز گرفت و سر بزیر انداخت.

سهراب با خنده نگاهش کرد و گفت: به چی می خندی؟ خب بیا تو!

فریده خانم که کنجکاو شده بود، جلو آمد و با دیدن سایه چهره اش در هم رفت. سایه خنده اش را فرو خورد و شرمزده سلام کرد. از این که وارد شده بود پشیمان شد. اخم فریده خانم شوخی بردار نبود. جواب سلامی که به سایه داد بیشتر شبیه تشر بود.

سایه مثل بچه ی خطاکاری که آماده ی تنبیه باشد، لب برچید و سر بزیر انداخت.

سهراب نگاهی به آن دو انداخت و چون حرفی به ذهنش نرسید، مِن مِن کنان گفت: امدم... قرصمو بخورم... نیم ساعت پیش باید می خوردم...

فریده خانم بدون این که نگاه شماتت بارش را از سایه بردارد گفت: قرصت که تموم شد. دوره اش ده روز بود.

سهراب دستی به موهایش کشید و گفت: جدی؟ چه خوب! فکر کردم هنوز یه ورق دیگه هست. پس... با اجازتون یه لیوان آب بخورم و زحمت کم کنیم.

وقتی از کنار مادرش رد میشد، فریده خانم غرید: مگه من نگفتم صناعی نمی شناسم؟

سهراب یک قدم به عقب برگشت. نگاهی به سایه انداخت و آرام گفت: بله شما گفتین. ولی پدر ایشون، یعنی دایی من حرفهای دیگه ای می زدن. به شمام پیغوم دادن که نگران نباشین، نمی خوان مزاحم زندگیتون باشن. از روز اولم نمی خواستن مالتونو بالا بکشن، پول رو داده بودن دایی بزرگه که اونم مثل بقیه ی اموال خانواده هاپولیش کرده. بقیه رو نگه داشتن، باهاش کار کردن، زیادش کردن، شده این خونه. ولی نقل این حرفا نیست مادر من. دلم می خواست با اقواممون رفت و آمد داشتیم. همین.

بعد بدون این که منتظر جواب شود به آشپزخانه رفت. فریده خانم باز هم نگاه خصمانه اش را به سایه دوخت و پرسید: قصد تو چیه؟ تو هم دلت می خواد با اقوامت رفت و آمد داشته باشی؟

"اقوامت" را با کنایه و اشاره به سوی سهراب که رفته بود، گفت و افزود: وضعش خوب شده نه؟ مورد مناسبیه.

سایه آهی کشید. این که خیلی وقت بود از سهراب خوشش می آمد، درست. این که از بچگی خانه ی دنج عموجان را دوست داشت به جای خود، ولی این که اینطوری علاقه هایش زیر سؤال بروند اصلاً قابل قبول نبود. او توری برای سهراب یا خانه اش پهن نکرده بود.

سهراب برگشت. ظاهراً حرفهای مادرش را شنیده بود. با دلخوری نفس عمیقی کشید و گفت: این چه حرفیه مامان؟ می خواست عمه شو ببینه، همین. مزاحم شدیم؟ من معذرت می خوام. میریم.

سایه چرخید و به طرف در رفت. همان وقت مردی وارد خانه شد. سهراب که هنوز هم ناراحت بود، با چهره ای درهم گفت: سلام بابا.

سایه هم زیر لب سلامی کرد. پدرش با تردید جوابشان را داد و پرسشی به سهراب چشم دوخت.

سهراب توضیح داد: سایه خانم دخترداییم هستن. ما اینو امروز فهمیدیم. می خواست مامان رو ببینه. اما انگار مامان خیلی خوشش نیومد.

_: یعنی چی؟ بفرمایید تو.

سایه به تندی گفت: نه دیگه بریم.

پدر سهراب سر بلند کرد و رو به فریده خانم که هنوز آنجا بود، پرسید: تا کی می خوای انکارش کنی؟ برای چی؟

بعد رو به سایه کرد و گفت: سایه خانم بفرما تو. نهار خوردین؟

سایه با ناراحتی گفت: مزاحم نمیشم.

آقای صابری دستی توی هوا تکان داد و گفت: یه لقمه غذا هست دور هم می خوریم دیگه. بیا تو.

دوباره رو به همسرش کرد و گفت: فریده خانم، قربون قد و بالات، روی مهمونتو ببوس و یه بشقاب اضافه بذار سر سفره.


وارث ناشناس (5)

سلام سلامممم
یه پست خیلی کوچولو داشته باشین تا نمی دونم کِی! هرکار کردم بیشتر بنویسم نشد. فقط سه هفته مونده و دیگه واقعاً نوشتن سخت شده برام. کامنتا رو هم بیشتر با موبایل جواب میدم.
خوش باشین

وقتی بیرون آمدند، سهراب از خوشحالی سر پا بند نبود. هنوز به ماشین نرسیده بودند که گفت: یه بستنی مهمون من!

سایه لبخندی زد و نگاهش کرد. خنده دار بود که پسرعمه اش باشد! سری به تأیید تکان داد و سوار شد. سهراب راه افتاد و کمی بعد جلوی یک بستنی فروشی توقف کرد. هر دو سفارش بستنی میوه ای چند رنگ دادند و نشستند.

سهراب با خوشی گفت: باورم نمیشه. مرحوم صناعی رو زیاد ندیده بودم. ولی همیشه دوستش داشتم. فکر نمی کردم داییم باشه. راسته میگن خون می کِشِه. کاش خودش بهم می گفت و بیشتر قدرشو می دونستم.

سایه غرق فکر قاشقی بستنی خورد و اندیشید: یعنی منم به خاطر نسبت خانوداگی بود که همیشه از سهراب خوشم میومد؟

سهراب با خنده گفت: چیه خانم؟ بستنی میوه ای دوست نداری؟ می خوای یه چیز دیگه بگیرم برات؟

سایه نگاهی به بستنی اش که داشت آب میشد انداخت و به ظرف خالی از بستنی سهراب، سری به نفی تکان داد و گفت: نه نه دوست دارم. داشتم فکر می کردم.

_: به چی؟ به این که زندگی قبل از داشتن یه پسرعمه ی مزاحم چقدر شیرینتر بود؟

سایه خندید و نگاهش کرد. به عمق سبزی چشمهایی که خیلی وقت بود دوستشان داشت.

سهراب سؤالی سری تکان داد و پرسید: چیه؟

سایه سر خم کرد. قاشقی بستنی برداشت و گفت: هیچی.

گوشی سهراب زنگ خورد. از آژانس بود. توضیح داد که خانم صناعی هنوز کار دارد. بعد نگاهی به سایه انداخت و پرسید: بعد از اینجا جای دیگه هم می خواین برین یا برمی گردین خونه؟

سایه به یاد آورد که صبح می خواست برای کارهای فارغ التحصیلیش به دانشگاه برود. انگار قرنی گذشته بود. سری تکان داد و گفت: می خوام برم دانشگاه.

_: پیاده میشین؟

+: نه اگه بتونین بمونین کاری دارم انجام بدم، برمی گردم.

سهراب به صاحب آژانس گفت: هنوز می خوان برن دانشگاه، دو ساعتی دیگه کار دارن.

صاحب آژانس با بدبینی پرسید: خبریه؟

سهراب سری تکان داد و با خونسردی گفت: نه چه خبری؟ چند جا کار داشتن، الانم می خوان برن دانشگاه. بعدش میرم خونه، چهار بعدازظهر میام آژانس.

وقتی قطع کرد سایه با خنده گفت: که هیچ خبری نیست!

_: خبری که به صاحب کار من مربوط باشه، نه نیست.

بالاخره سایه بستنیش را خورد و از جا برخاست. وقتی سهراب دوباره راه افتاد، سایه گفت: خیلی دلم می خواد مامانت و بابام رو آشتی بدم.

_: آره منم خیلی دلم می خواد.

+: راستی چرا فامیل مامانت صناعی نیست؟

_: دشتی فامیل مادرشه. یه بار وقتی بچه بودم اتفاقی فهمیدم فامیلشو عوض کرده. داشت با یکی از همسایه ها که دلش می خواست فامیلشو عوض کنه حرف میزد. می گفت وقت ازدواجش شناسنامشو عوض کرده. منم کنجکاو شدم که فامیلش چی بوده و چرا این کارو کرده، اما فقط بهم گفت چون با پدرش اختلاف داشته، فامیل مادرشو گرفته. دیگه هیچ توضیحی نداد، فامیل قبلیشم نگفت.


بازم عذرخواهی

سلام
صبح سرد زمستونیتون بخیر
ببخشین که نتونستم بنویسم. سنگینم و سرم شلوغه حسابی. نمی دونم بگم میرم مرخصی یا این که باز فرصتی میشه بنویسم. بهرحال که این روزا سخت مشغول کارم تا یک ماه دیگه که کودک به دنیا بیاد. دعا کنین برام. متشکرم