ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

دلتنگی (10)

سلام سلامممم

اینم از کسری پست قبل! رویهم ده یازده صفحه شد رو هم دیگه! قسمت بعدم همون سه شنبه ی آینده.

و بازهم امیدوارم لذت ببرین. اشکالی هم داشت گوشزد کنین.



شبنم خندید و گفت: زنده باشی.

بعد هم رفت لباسش را عوض کند. وقتی برگشت، متوجه شد همه ی خانواده توی هال دور آقامجید نشسته اند. وقتی مریم خانم او را دید، حرفش نصفه ماند و آشکارا جا خورد. بریده بریده گفت: فکر می کردم پیش معصومه ای...

شبنم لب برچید و آرام گفت: نه ولی اگه مزاحمم میرم پیشش.

آقامجید گفت: نه باباجون مراحمی.

امیرعلی که روی مبل دو نفره نشسته بود به جای خالی کنارش اشاره کرد و گفت: بیا بشین.

نرگس در حالی که می کوشید جوّ موجود را دوباره عادی کند با لبخند پرسید: حالا کجا داشتی می رفتی؟

شبنم در حالی که چادرش را روی سرش مرتب می کرد گفت: می خواستیم بریم کارتا رو پخش کنیم.

مریم خانم رو به امیرعلی معترضانه گفت: گرما بچه ی مردمو کجا می بری؟

امیرعلی دهانش را باز و بسته کرد ولی حرفی نزد. شبنم گفت: خودم می خوام باهاش برم.

نرگس گفت: حال داری تو این هوا؟ از آسمون آتیش میباره. بیا بریم بالا یه فیلم تازه دارم.

آقامجید گفت: بابا چکارشون دارین؟ دلشون می خواد باهم باشن.

مریم خانم ابرویی بالا برد و با بدبینی به آن دو نگاه کرد. امیرعلی کلافه نفسش را بیرون داد و گفت: منتظرین چی بگم؟ بگم غلط کردم تا صدوبیست سال بهم بخندین؟ بسیار خب. ما که بدمون نمیاد شما شاد باشین. غلط کردم. اجازه هست بریم؟

مریم خانم با لحنی معنی دار گفت: بفرمایین. خوش بگذره.

امیرعلی آهی کشید و برخاست. شبنم هم به دنبال او از در بیرون رفت. توی ماشین در حالی که می خندید گفت: پروندت خیلی سیاهه.

امیرعلی آهی کشید و گفت: آخه دفعه ی اول و آخری که رفتم خواستگاری چنان بهشون خوش گذشت که دیگه قسم خوردن برام نرن خواستگاری.

شبنم به طرف او برگشت و با تفریح پرسید: تو رفتی خواستگاری؟ کی بود اون دختر خوشبخت؟

امیرعلی از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: تو خوبی شبنم؟ با نادیا که مشکلی نداری، خواستگاری قبلیمم جوکه واست. ببینم اصلاً علاقه ای به من داری؟

شبنم شانه ای بالا انداخت و با خوشی گفت: پای خواستگاری قبلیتو پیش کشیدی که جیغ منو دربیاری مثلاً؟ نه جونم فایده نداره. حالا زود بریز بیرون ببینم چیکار کردی که توبه کار شدن؟

امیرعلی با اخم گفت: تقصیر خودشون بود. مثلاً می خواستن واسه تولدم سورپریزم کنن. فکر کن!!! گفتن شام مهمونیم اونم کجا؟ خونه نوه عمه ی بابا. حالا این که بعد از صد و بیست سال یه جای عجیب بریم مهمونی حرفی نبود. یعنی من اصلاً پیگیر نشدم که چرا! ولی تازه وقتی رسیدیم اونجا فهمیدم عجب کلاه گشادی سرم گذاشتن! خانواده ی نوه عمه ی بابا واسه من تولد گرفته بودن و هدیه شونم جواب قبول خواستگاری از دخترشون بود و احیاناً باید من خیلی خوشحال می شدم. چون وقتی کلاس اول می رفتم یه بار به مامانم و مامانش گفته بودم من عاشق این دخترم و مادرها از این کلام حکیمانه ی کودک هفت ساله کلی مشعوف شده بودن و مطمئن بودن که هنوزم این عشق داره منو شعله ور می کنه!

شبنم با هیجان خندید و گفت: وای چه جالب! خواستگاری سورپریزی! دختره چی؟ اونم سورپریز شده بود؟

امیرعلی با اخم گفت: نه بابا به اون گفته بودن. خیلیم خوشحال بود بیچاره!

+: عجب عاشق کشی هستی تو! هرکی تو خیابون رد میشه عاشقت میشه؟

امیرعلی که اصلاً حوصله ی شوخی نداشت ماشین را پارک کرد. آهی کشید و بین کارتها را گشت. دو سه تا را برداشت و پیاده شد.

شبنم از توی ماشین با آرامش نگاهش می کرد. حسودی؟ قلبش اینقدر آرام بود که حتی فکرش را هم نمی کرد. امیرعلی قابل اعتماد بود.

امیرعلی کارتها را داد و دوباره سوار شد. شبنم پرسید: خب بعد چی شد؟

_: تا نیم ساعت که اصلاً نمی فهمیدم چی به چیه. اینام منو هالو گیر آوردن هی سربسرم می ذاشتن. دوزاریم که افتاد پاشدم امدم بیرون.

+: با داد و بیداد؟

_: نه بابا یک کلمه هم نگفتم. نرگس زنگ زد که مثلاً راست و ریسش کنه، بدتر شد. با او دعوا کردم. بعدم ظاهراً به خانواده ی عروس خیلی برخورده بود که گمونم حقم داشتن. البته پیشنهاد سورپرایز از مادر محترم عروس بود که معروفن به کارهای عجیب.

شبنم خندید و گفت: ولی اگه دوسش داشتی چقدر هیجان زده می شدی.

_: هی سیب زمینی من یکی دیگه رو دوست دارم.

+: جدی؟! کی هست این موجود خوشبخت؟

_: دختر همسایمون.

+: از یه منبع موثق شنیدم اونم عاشقته.

_: نه بابا!

+: والا!

بعد از پخش کردن کارتها و صرف نهاری سبک توی یک کافه در حال مسخره بازی و تهدید امیرعلی مبنی بر این که به خانه برسند باید شبنم تمرین راه رفتن با کفش پاشنه بلند بکند، بالاخره برگشتند.

هنوز درست با اهل خانه سلام و علیک نکرده بودند که امیرعلی دوباره قرارشان را یادآور شد. شبنم کفشها را پوشید و در حالی که نزدیک بود اشکهایش جاری شوند با کمک امیرعلی تلوتلوخوران مشغول تمرین شد.

در طول چند ساعت بعد که جیغ جیغ شاد شبنم و غش غش خنده های امیرعلی خانه را پر کرده بود، بالاخره مریم خانم قانع شد که به دخترک صبور و بی سروصدای مهمانشان چندان هم بد نمی گذرد!

وقت شام شبنم با کفش پاشنه بلند تا کنار میز آمد و در حالی که از آن همه تلاش صورتش گلگون شده بود با خنده گفت: دیگه یاد گرفتم به خدا!

امیرعلی مصرانه گفت: شام می خوریم ادامه میدیم. هنوز خیلی محکم نیستی. پات بپیچه تو عروسی من نمی تونم جواب بدم.

شبنم آهی بین خنده و گریه کشید. کفشها را کنار گذاشت و پشت میز نشست.

مریم خانم به امیرعلی گفت: بدون اذیت کردن نمی تونی نفس بکشی!

امیرعلی ابروهایش را بالا برد و با لحنی حق به جانب پرسید: اذیت کردن؟! بده دارم یه هنر یادش میدم؟

_: راه رفتن با کفش پاشنه بلند هنره؟

_: به نظرم هرچی که به زیبایی مربوط باشه هنره.

آقامجید گفت: کیفشو تو بکنی درد پاشو اون بکشه؟

امیرعلی لقمه ای خورد و گفت: اگه واقعاً اینقدر درد داشت که همه نمی پوشیدن. درد داری شبنم؟

شبنم خنده ای کرد و سری به نفی تکان داد. مریم خانم گفت: خدا به دادت برسه با این اوامر زور این!

شبنم خندید و گفت: من مشکلی ندارم.

_: بفرماین مامان خانم. کاسه داغتر از آش نشین دیگه. شبنم سالادو بده.

شبنم ظرف را برداشت و به طرف او چرخید. توی نگاه خندان و گونه های گلگونش برقی بود که دل امیرعلی فرو ریخت. شبنم ظرف را گذاشت. سرش را حرکتی داد و بافته ی مویش را به عقب پرت کرد. امیرعلی نفسش را بلند بیرون داد و با حرص فکر کرد: اگه باباش موافقت نکنه دیوونه میشم.

به شدت به سالاد چشم دوخت و عصبانی دو سه قاشق کشید. اینقدر تغییر ناگهانی اش واضح بود که آقامجید زیر لب پرسید: چی شده بابا؟

امیرعلی سرش را محکم تکان داد و گفت: هیچی!

شبنم آرام مشغول خوردن بود. با یک پا مچ پای دیگرش را ماساژ میداد و اعتراف نمی کرد که درد دارد. فقط امیدوار بود که بعد از شام بهانه ای پیدا شود که تمرین را ادامه ندهد.

بعد از شام آقامجید تلویزیون را روشن کرد. شبنم که داشت میز را جمع می کرد با هیجان گفت: من این سریال رو خیلی دوست دارم!

بهانه پیدا کرده بود. امیرعلی هم فهمید ولی حرفی نزد. حالش خوش نبود. دو سه تا ظرف را به آشپزخانه برد و گفت: تو برو تماشا کن. خودم جمع می کنم.

شبنم لبخندی زد و گفت: حالا هنوز تیتراژه.

_: نه برو.

شبنم از دم در آشپزخانه برگشت و آرام پرسید: چیزی شده؟

امیرعلی در حالی که نگاهش را می دزدید گفت: نه.

شبنم دست روی بازوی او گذاشت و با نگرانی پرسید: امیر؟...

امیرعلی کلافه نگاهش کرد و گفت: هیچی نیست برو شروع شد.

+: تو خوب نیستی. یه چیزی شده. از حرفای مامانت ناراحتی؟

_: نه بابا. حرف تازه ای نبود که.

+: پس چی شده؟

_: هیچی.

+: من کار بدی کردم؟

_: نه بابا.

+: از من دلخور نیستی؟

_: نه. برو.

شبنم لبهایش را بهم فشرد و در حالی که هنوز قانع نشده بود از آشپزخانه بیرون رفت. جلوی تلویزیون نشست و پاهایش را جمع کرد. می ترسید ناراحتی امیرعلی تقصیر او باشد.

امیرعلی میز را جمع کرد و مشغول شستن ظرفها شد. شبنم به آشپزخانه رفت و گفت: بذار من بشورم.

امیرعلی پشت به او با اخم گفت: لازم نیست. برو فیلمتو ببین.

+: چون گفتم می خوام فیلم ببینم ناراحتی؟

_: نه برو.

شبنم آهی کشید و غصه دار به اتاق برگشت. امیرعلی ظرفها را شست و توی اتاق پذیرایی پشت لپ تاپش نشست و مشغول کارهای حسابداری عقب افتاده اش شد.

فیلم که تمام شد شبنم کفشهایش را پوشید و در حالی که سعی می کرد مسلط و مطمئن راه برود به اتاق پذیرایی رفت. امیرعلی بدون این که سر بلند کند گفت: خسته شدی. برو بگیر بخواب. من یه خورده کار دارم.

+: دیگه یاد گرفتم. خوب خوب.

_: آفرین.

+: بشینم اینجا حواست پرت میشه؟

_: آره. برو بیرون.

شبنم از این جواب اینقدر ناامید شد که کم مانده بود همانجا بزند زیر گریه. خیلی خودش را کنترل کرد که تا اتاقش تحمل کرد. کفشها را گوشه ای گذاشت. روی تخت نشست و به اشکهایش اجازه داد جاری شوند. امیرعلی به این زودی حوصله اش سر رفته بود؟ دیگر دوستش نداشت؟

برای تنبیه خودش برخاست. در را بست. لباس عوض کرد. دراز کشید و به تاریکی چشم دوخت. تمام تلاشش را می کرد که صدای گریه اش بلند نشود و به گوش مریم خانم نرسد. اگر می رسید هم می گفت دلش برای خانواده اش تنگ شده است که خیلی هم دروغ نبود.

در اتاق باز و بسته شد. امیرعلی آرام جلو آمد و زمزمه کرد: چرا تو تاریکی؟

دیگر می دانست که شبنم از تاریکی می ترسد. هرچند شبنم مستقیماً اعتراف نکرده بود!

امیرعلی دوباره زمزمه کرد: خوابیدی؟

شبنم جوابی نداد. امیرعلی کنار تخت روی زمین نشست. توی نور کمی که از پنجره به اتاق می تابید، صورت شبنم را پیدا کرد و خم شد گونه ی خیسش را بو*سید. با تعجب دستی به گونه اش کشید و پرسید: گریه می کنی؟

شبنم با بغض گفت: مگه برات مهمه؟

امیرعلی پوزخندی زد و گفت: نه مهم نیست الکی پرسیدم!

شبنم رو گرداند. امیرعلی لب تخت نشست و با خوشرویی پرسید: به خاطر بدخلقی منه؟

شبنم بینیش را بالا کشید. به دیوار روبرویش دست کشید و گفت: دیگه منو دوست نداری.

امیرعلی خندید و پرسید: کی گفته؟

+: لازم نیست کسی بگه. حوصلت سر رفته.

امیرعلی گفت: آره از اولشم اصلاً راضی نبودم.

شبنم بیشتر به دیوار نزدیک شد و گفت: خب چرا اومدی؟ برو بیرون.

امیرعلی خندید و گفت: این چرندیات چیه شبنم؟ خب کار دارم. چکار کنم این دو روزی اصلاً به کارای خودم نرسیدم. قبلشم که همش مغازه بودم. اینجوری پیش بره صاحبکارام عذرمو می خوان.

+: آره کار داری. فقط من مزاحمم.

_: آخه خوشگل من، تو مثل مجسمه هم بشینی کنار من بازم نمی تونم فکر کنم که نیستی. چکار کنم عزیزم؟

+: هیچی. برو به کارات برس.

_: مگه میذاری؟

+: من که کاری بهت ندارم. خب برو.

_: شبنم؟...

شبنم لبخندی زد. دلش گرم شده بود. ولی ظاهراً هنوز قهر بود. امیرعلی به عادت این دو سه روزش بافته ی موهای او را باز کرد و همه را بهم ریخت. بعد به آرامی گفت: خیلی خب... بسه دیگه. آشتی. هان؟

شبنم بازهم رضایت نداد از دیوار دل بکند. امیرعلی شانه ی او را فشرد و گفت: اذیت نکن دیگه.

شبنم به پشت خوابید و نگاهش کرد. امیرعلی توی تاریکی خندید و گفت: بگیر بخواب.

اینقدر موهایش را نوازش کرد تا خوابش برد. بعد پاورچین از اتاق خارج شد و پشت لپ تاپش برگشت. چشمهایش را مالید و سعی کرد روی کارش تمرکز کند.

دلتنگی (9)

سلام

این پستم کوتاهه. نمی تونم مدت طولانی بشینم. ولی سعی می کنم پنج شنبه شب یه پست دیگه بذارم جبران بشه.

موبایل امیرعلی زنگ زد. شهرام بود. می گفت هوا خوبست و می خواهند کمی توی پارک گردش کنند. امیرعلی نگاهی به شبنم انداخت و پرسید: میای؟

شبنم با نگاهی درخشان گفت: آره! هنوز حرفام با شیرین نصفم نشده!

امیرعلی خندید و به شهرام گفت می آیند. توی پارک بستنی خوردند و قدم زدند و تاب بازی کردند و کلی شوخی و خنده.

شب از نیمه گذشته بود که به طرف خانه راه افتادند. همین که چشم شبنم به در خانه ی خودشان افتاد، دوباره ترسی بر دلش نشست. با صدایی لرزان گفت: بابا راضی نمیشه.

امیرعلی گفت: نصف شبه عزیزم. برو بگیر بخواب. فردا هوا آفتابیه. پیاده شو.

باهم وارد خانه شدند. آقامجید خواب بود. اما مریم خانم به استقبالشان آمد و زیر لب غرغرکنان از امیرعلی پرسید: معلوم هست کجایین؟ امانت مردم رو بردی نمیای؟

امیرعلی با لحنی خسته گفت: امانت مردم؟ فکر می کردم زنمه.

مریم خانم ابرویی بالا انداخت و گفت: نه بابا!

_: مامان تو رو خدا ول کن نصف شبی.

شبنم با نگرانی به آن دو نگاه میکرد. چیزی ته دلش فرو ریخت. یعنی خاله مریم هم راضی نبود؟!

شبنم بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت. در حالی که لباس عوض می کرد، به این نتیجه رسید که غیرممکن نیست. درست بود که خاله مریم همیشه با او مثل دختر خودش رفتار می کرد و شبنم هم مثل مادرش با او راحت بود، اما این دلیل نمیشد که خاله مریم او را به عنوان عروسش در نظر داشته باشد و بخواهد او را برای تک پسرش بگیرد. چه بسا آرزوهای بزرگتری برای پسرش داشت. بابا هم که به احتمال قوی امیرعلی را در شأن دامادی خودش نمی دانست. آخر لیسانس حسابداری نه عنوان مهندسی دارد نه پزشکی! پدرش هم که یک دیپلمه ی ساده است.

شبنم با بغض به دیوار روبرو چشم دوخت و فکر کرد: چرا همه چی یه دفعه اینقدر سخت شد!

روی تختش نشسته بود و فکر می کرد. هنوز سنی نداشت. می توانست چند سال برای رسیدن به امیرعلی صبر کند. اما آیا امیرعلی صبر می کرد یا این که وقتی جواب "نه" می شنید سراغ کار خودش می رفت؟

ولی آخر همسایه بودند! نمی توانست هرروز او را ببیند و فراموش کند. حتی اگر نمی دید... می توانست؟ نمی دانست. دلش تنگ میشد. خیلی... مثل همین حالا که دلتنگ بود. خیلی دلتنگ بود.

از جایش برخاست و توی نور کم چراغ هال به راهرو خزید. لای در اتاق امیرعلی باز بود. سر کشید. پشت میزش نشسته بود و اسامی پشت کارتهای عروسی شهرام را می نوشت. قرار بود هم بنویسد هم پخش کند.

شبنم چند لحظه ای همان جا ایستاد. دلش فشرده شد. مگر می توانست دل بکند؟

امیرعلی چشمهایش را مالید. شانه هایش را عقب برد و نفس عمیقی کشید. همان موقع او را دید. لبخندی زد و پرسید: چرا نمیای تو؟

شبنم با تردید وارد شد. همان دم در لب تخت نشست و آرام گفت: فکر کنم مامانتم از من خوشش نمیاد. نه که خوشش نیاد... ولی دلش نمی خواد عروسش باشم.

امیرعلی خنده ی خفه ای کرد. از جا برخاست و گفت: خوابت میاد شعر و ور میگی.

کنارش نشست. دست دور شانه های او انداخت و و در حالی که او را به طرف خودش می کشید گفت: بسه دیگه. اینقد فکر نکن.

شبنم سر به زیر انداخت و با ناراحتی پرسید: یعنی برای تو مهم نیست؟ اگه نشد میری رد کارت و خداحافظ؟

امیرعلی موهای او را بو*سید و گفت: نه. گفتم که هستم تا آخرش. مگه الکیه؟ این نشد یکی دیگه؟ به همین راحتی؟

+: آخه خیلی خونسردی. انگار اصلاً برات مهم نیست. با اون حرفای مامانت...

_: با کدوم حرفای مامان؟ بهت چیزی گفته؟

+: نه به من چیزی نگفته. ولی وقتی اومدیم گفت امانت مردم و...

_: خب نگران شده بود. این چه ربطی داره به این که از تو خوشش بیاد یا نه؟

+: خب اگه دوستم داشت نمی گفت امانت مردم. با تو بودم. تنها که نبودم نگران بشه.

امیرعلی خندید. او را روی پاهایش نشاند. بافته ی موهایش را باز کرد و در حالی که با انگشت شانه شان میزد گفت: به مامانت قول داده که مواظبت باشه. منم به بابات قول دادم. سر قولمونم هستیم. از نصف شب گذشته بود. می ترسید که به گوش مامانت برسه و ناراحت بشه.

شبنم با پافشاری پرسید: مگه زن تو نیستم؟

_: هستی. برای همیشه. میشه تمومش کنی؟ بگیر بخواب. منم ده بیست تا کارت مونده بنویسم می خوابم.

 

وقتی بیدار شد امیرعلی هنوز خواب بود. پایین تخت روی زمین خوابیده بود. شبنم با ناراحتی چهره درهم کشید و غرغرکنان به خودش گفت: باز که زابراش کردی بیچاره رو...

با احتیاط کنارش روی زمین نشست و گفت: امیر... پاشو سر جات بخواب. من میرم تو اتاقم. امیر...

امیرعلی بدون این که چشمهایش را باز کند گفت: بگیر بخواب سر صبحی! دیگه حالا چه فرقی می کنه؟

+: هنوز یکی دو ساعتی می تونی بخوابی.

_: اگه ولم کنی می خوابم.

شبنم لبهایش را بهم فشرد و از جا برخاست. خواست از در بیرون برود اما دلش نیامد. کنار دیوار روی زمین چمباتمه زد و چشم به امیرعلی دوخت. همانطور نشسته خوابش برد.

با یک بو*سه ی محکم ناگهانی از خواب پرید و وحشتزده سر بلند کرد. امیرعلی خندید و گفت: صبح بخیر!

شبنم تبسمی کرد و دوباره چشمهایش را بست.

_: چرا اینجا خوابیدی؟

+: دلم نیومد برم تو اتاقم.

_: خب رو تخت می خوابیدی. من که گفتم رو زمین راحتم.

شبنم چشم بسته سرش را به دیوار تکیه داد و جوابی نداد. امیرعلی با خوشی گفت: پاشو دیگه چقدر می خوابی؟ پاشو بریم صبحانه بخوریم باید برم.

چشمهایش را باز کرد و نگاهش کرد. با بی حوصلگی برخاست. بدنش درد می کرد. کش و قوسی رفت و به دنبال امیرعلی از اتاق خارج شد.

مریم خانم و آقامجید هم داشتند صبحانه می خوردند. هنوز ننشسته بودند که آقامجید سؤالی درباره ی مغازه از امیرعلی پرسید و امیرعلی مشغول توضیح دادن شد. شبنم در سکوتی خواب آلوده صبحانه اش را خورد و به اتاقش رفت. رویش نشد برای بدرقه ی امیرعلی بیرون برود. اما امیرعلی قبل از رفتن به اتاقش آمد و پرسید: دلخوری؟

+: دلخور؟ نه...

_: چرا همش اخمات تو همه؟

+: اخمام تو هم نیست.

_: فقط یه کمی قهری.

_: نیستم.

امیرعلی کنارش نشست و با لبخند پرسید: چی شده؟

+: هیچی نشده. هیچی هم قرار نیست بشه.

_: دست بردار! حالت خوب نیست! یکی دو ساعتی میرم مغازه. بعدش می خوام برم کارتا رو پخش کنم. میام دنبالت باهم بریم.

+: واسه چی من بیام؟

_: واسه این که تنها نمونی. فعلاً خداحافظ...

شبنم زیر لب جوابی داد و سر به زیر انداخت.

نیم ساعتی بعد که از اتاقش بیرون آمد، آقامجید داشت تلویزیون میدید و مریم خانم پیش نرگس بود. شبنم هم تصمیم گرفت سری به نرگس بزند. آرام از پله ها بالا رفت. در خانه ی نرگس باز بود و صدایشان شنیده میشد. خواست با ضربه ای به در و سلامی ابراز ورود بکند، اما شنید که نرگس پرسید: بالاخره دیشب کی برگشتن؟

شبنم مکثی کرد. احساس کرد ضربانش بالا می رود. نرگس هم دلخور بود؟ او هم دلش نمی خواست دختر ننر همسایه عروسشان بشود؟

ضعف کرد. روی آخرین پله نشست. مریم خانم گفت: نصف شب گذشته بود. دوازده و نیم اون وقتا... دلم برای شبنم خیلی سوخت.

نرگس با خنده گفت: چرا آخه؟ شایدم بهشون خوش گذشته بود.

_: خوش گذشته باشه؟ با امیرعلی؟ تو که داداش بداخلاقتو می شناسی. نذاشته آب خوش از گلوش پایین بره. چه خوش گذشتنی؟ طفلک از خستگی داشت غش می کرد.

+: حالا به این شوریام نیست.

_: امیرعلی کوتاه نمیاد. از اول گفته نمی خوام، هنوزم نمی خواد. همش محض وظیفه. حالا معلوم نیست به بهانه ی انجام وظیفه دختر مردمو تا نصف شب کجا نگه داشته بود. طفلکی شبنم... مثلاً مهمونه!

+: مامان اینقدر سخت نگیر. شاید واقعاً به شبنم بد نگذره.

_: آخه باید دیشب قیافشو میدیدی. اینقدر غصه دار بود که دلم براش کباب شد. هرچیم به امیر میگم به کلی انکار می کنه. حتی نگفت کجا بودن.

+: چی بگم...

_: می تونی با امیرعلی حرف بزنی؟

+: چی بهش بگم؟

_: اینقدر شبنم رو اذیت نکنه. درسته که از اولش به زور راضی شده. ولی شبنم که کاری به کارش نداره. حتی پریشب شام نخورد که امیرعلی بیاد. طفلک گرسنه خواب رفت. امیرم بیدارش نکرد. اخمای تو هم نشست شامشو خورد و رفت. وقتی گفتم به خاطر تو نشسته بود، گفت خب می گفتی بخوره. خودتم می خوردی. نمی دونم کی این پسر می خواد بزرگ بشه!

نرگس با صدایی خندان پرسید: مگه پسرا بزرگ میشن؟

مریم خانم آه بلندی کشید و گفت: نمی دونم. هنوز یه هفته مونده و طفلک شبنم داره آب میشه بس این به چشم مزاحم نگاش می کنه. حتی من اصرار کردم ببرش یه گشتی بزنه میگفت اصلاً نمی خوام...

شبنم خندید. صورتش را با دستهایش پوشاند و به خودش یادآوری کرد گوش ایستادن کار خوبی نیست. بالاخره هم از جا برخاست و یواش یواش از پله ها پایین آمد.

امیرعلی در خانه را باز کرد و وارد شد. با دیدن شبنم با خوشرویی گفت: سلام.

شبنم لبخندی زد و جوابش را داد. امیرعلی جلو آمد؛ دستی تو پشت او زد و پرسید: چطوری؟

شبنم خنده اش را فرو خورد و به آرامی گفت: خوبم...

امیرعلی با شک پرسید: خبریه؟

+: نه مثلاً چه خبری؟

_: نمی دونم. مشکوک می زنی.

+: تو می دونی چقدر وجهه ی بدی داری تو خانواده؟

_: من؟ چرا؟

+: حالا دیگه... میرم حاضر شم.

_: هی وایسا. چی داری میگی؟

+: خب گفتم دارم میرم حاضر شم. مگه نگفتی بریم کارت پخش کنیم؟

_: نه... قبلش... موضوع چیه؟ پشت سر داشتین می خندیدین؟ خیلی خوش گذشته؟ به منم بگو بخندم.

+: نه نمی خندیدم. باور کن.

_: ولی الان داری میخندی.

+: فقط یه کم خیالم راحت شده.

_: بابات زنگ زده؟

+: نه بابا. کاشکی زنگ زده بود. یعنی وقتیم زنگ می زنه اینقدر خطا خرابه که فقط یه ذره احوالپرسی می کنیم و قطع میشه. نمیشه که حرف زد!

_: خب... موضوع چیه؟

+: مامانت از من بدش نمیاد. همین. البته هنوزم نمی دونم دوست داره من عروسش بشم یا نه. ولی می دونم ازم دلخور نیست.

_: زحمت کشیدی. اینو که من دیشب بهت گفتم. خبر تازه چیه؟

+: هیچی همین.

_: کجاش خنده داره؟

شبنم نگاهی به راه پله انداخت. توی اتاق امیرعلی خزید و با لحنی گناهکار گفت: هیچی بهش نگی ها. گوش وایسادم. یعنی نمی خواستم گوش وایسم. بعد باید می رفتم می گفتم. ولی روم نشد. حالا خودت بهش بگو.

_: چی بگم؟

+: مامانت فکر می کنه همش منو اذیت می کنی. فکر می کنه دیشب منو به زور بردی بیرون که بری دنبال الواتی خودت. فکر می کنه از من بدت میاد. اونم فقط به خاطر این که من دیشب ناراحت بودم. نمی دونه که از نگرانی مخالفت بابا بود. فکر می کنه تو اذیتم کردی. آخه بهش نگفتی کجا بودیم.

امیرعلی با خنده گفت: شما زنها اعجوبه این! مجبورین یه موضوع ساده رو اینقدر پیچیدش کنین؟

شبنم با لبخندی خجول شانه بالا انداخت و گفت: من که نگفتم. اون گفت. داشت به نرگس می گفت. بعدم گفت نرگس یه کم نصیحتت کنه اینقدر بداخلاقی نکنی.

_: تو هم فقط نشستی گوش کردی. دستت درد نکنه. زبونت درد می گرفت یک کلمه از من دفاع کنی؟

+: گفتم که گوش وایساده بودم. نمیشد یهو برم بگم اینطوری نیست.

امیرعلی کلافه نفسش را بیرون داد و پرسید: حالا چرا گوش وایسادی؟

+: نمی خواستم. من داشتم می رفتم پیش نرگس. در خونش باز بود. بعد همون موقع شروع کردن به حرف زدن درباره ی ما و اینکه چقدر من طفلکی هستم و چقدر داره بهم بد می گذره.

_: بمیرم برات!

دلتنگی (8)

سلامممم

اینم پنج شیش صفحه قصه صرفاً جهت وفای به عهد! کمرم درد می کنه و هنوز خونه بعد از سفر درست و حسابی مرتب نشده و حواسم جمع نیست و برام سخته بشینم بنویسم. انشاءالله سه شنبه ی آینده ی با دست پر برمی گردم و از خجالتتون در میام


شهرام آهی کشید و در حالی که می نشست گفت: البته مدرکی رو نکردی. ولی بسیار خب. چون من خیلی خوبم اینم روش.

امیرعلی با نگاهی خندان گفت: شاهد دارم. می تونی بیای تو محله بپرسی.

شهرام گفت: خیلی خب. چی می خورین؟

سفارش شام را دادند. همین که پیش خدمت رفت، شیرین با هیجان پرسید: شبنم برای عروسی میای؟ جمعه اس. می کشمت اگه نیای.

شبنم خندید و گفت: کجای کاری؟ من لباسم خریدم... و کفش... وای شیرین نمی دونی کفشام سیزده سانت پاشنه داره. فکر کن!!! نه تو رو خدا من چه جوری با اینا راه برم؟! تمام مدت مثل یه دختر خوب یه گوشه باید بشینم.

شیرین غش غش خندید و پرسید: سرت خورده به جایی؟ تو همونی نبودی که به پاشنه ی سه سانتی میگفتی پاشنه بلند مزاحم؟!

شبنم غرغرکنان گفت: هنوزم میگم.

_: پس نونت نبود آبت نبود، پاشنه سیزده سانتی خریدنت چی بود؟!

شبنم لب برچید و گفت: همش تقصیر امیرعلیه.

امیرعلی به شهرام گفت: نگاشون تو رو خدا! هنوز ده دقیقه نیست رسیدن بهم. غیبت کردنشون شروع شد!

شبنم دلخور گفت: غیبت نکردم که! پیش روت گفتم. بیا اینم شاهد. به خدا من نمی تونم این کفشا رو بپوشم.

_: الان نمی تونی. تمرین می کنی یاد می گیری.

شیرین گفت: آره حسابی تمرین کن راه بیفتی. واسه عروسی خودت که نمی تونی بی پاشنه بپوشی.

+: اوووه!! کو تا عروسی من. تا هزار سال دیگه یاد میگیرم. تازه مهمم نیست. می تونم بی پاشنه بپوشم.

امیرعلی که کمی جا خورده بود، پرسید: چی؟ کو تا عروسی تو؟ خسته نباشی. من باید صبر کنم تا موهام رنگ دندونام بشه؟

شهرام گفت: نه درستش اینه که دندونات رنگ موهات بشه بعد همه رو بکشی. شبنم خانمم که شوهر بی دندون نمی خواد.

_: بیخود...

شبنم خندید و گفت: حالا نگفتم سی سال دیگه که جوش آوردی. به هرحال بی پاشنه می پوشم. مگه مرض دارم بزنم پاهامو داغون کنم؟

شیرین گفت: آخ آخ آخ... بمیرم برای امیرعلی که تو سی سال دیگه هم آدم بشو نیستی. آخه فسقلی تو با این قدت کنار امیرعلی روز عروسی خیلی زشت میشی. حداقل همون سیزده سانت پاشنه رو باید داشته باشی که جلوه کنی.

شبنم با اخم گفت: خیلی دلشم بخواد. اصلاً سیزده نحسه من خوشم نمیاد.

امیرعلی گفت: خب دلم که می خواد ولی...

مکثی کرد و در حالی که به در چشم دوخته بود، گفت: وای خدای من!

در باز شد و نادیا به همراه یک دختر دیگر وارد شدند. امیرعلی به سرعت صندلیش را بیشتر به طرف شبنم کشید و دست روی شانه ی او گذاشت.

شبنم سری تکان داد و گفت: کارمون دراومد.

شیرین پرسید: اینجا چه خبره؟

شهرام که گویا نادیا را می شناخت، گفت: چی بگم...

امیرعلی دندان قروچه ای رفت و گفت: هیچی نگو.

شیرین با دلخوری گفت: یعنی چی هیچی نگه؟ خب به منم بگین چی شده؟

شبنم گفت: هیچی بابا. ما بدون این خانم شام از گلومون پایین نمیره.

و دست امیرعلی را با حالتی نمایشی گرفت.

شیرین اخمی کرد و پرسید: وا یعنی چی اونوقت؟ کدوم خانم؟

شهرام دستمالی جلوی دهانش گرفت و درحالی که مثلاً صورتش را پاک می کرد غرید: تابلو بازی در نیار بعداً توضیح میدم.

شیرین آهی کشید و گفت: باشه.

شبنم زمزمه کرد: امیر؟

امیرعلی بلند گفت: جانم؟ عشقم؟ عزیزم؟

شبنم که هم زمان هم خنده اش گرفته بود هم دلش می خواست گریه کند و هم حالش داشت بهم می خورد، زیر لب گفت: هیچی... تشنمه.

امیرعلی لحظه ای دست او را فشرد. هم زمان از جا برخاست و پرسید: چی می خوای عزیزدلم؟ آبمیوه بگیرم یا آب یا نوشابه؟

شبنم سرش را پایین انداخت و سعی کرد خنده اش را فرو بخورد. به زحمت گفت: آب.

_: الساعه میارم.

شیرین با چشمهای گرد شده به امیرعلی نگاه کرد.

شهرام باز غرید: شیرین اینقدر تابلو بازی درنیار.

شبنم نفس عمیقی کشید و با عشوه گفت: از وقتی مدرسه می رفتم عاشقم بود.

شیرین با تعجب نگاهش کرد و در حالی که سعی می کرد صدایش ملایم باشد پرسید: مگه حالا کجا میری؟

+: وا! شیرین جون پرتی ها! دارم میگم که مکانیک می خونم.

اولین اسم رشته ای که به ذهنش رسیده بود. شیرین از تعجب چند بار پلک زد ولی از ترس این که شهرام دوباره غرغر کند، حرفی نزد.

نادیا و دوستش چرخی دور رستوران زدند. امیرعلی با بطر آب معدنی برگشت و گفت: ای جانم!

نادیا چهره درهم کشید و در حالی که به امیرعلی نگاه می کرد به دوستش گفت: از اینجا خوشم نمیاد. بریم یه جای دیگه.

دوستش با لبخند گفت: آخی... چقدر عاشقشه. خوش به حالش.

نادیا به تندی گفت: بریم.

و خودش به طرف در رستوران رفت. دوستش لبخندی به شبنم زد و گفت: قدرشو بدون.

شبنم جرعه ای آب نوشید و گفت: متشکرم.

در که بسته شد، امیرعلی صندلیش را کمی عقب کشید و با آه بلندی گفت: آخیش! خفه شدم.

شهرام پوزخندی زد و گفت: چیه نزدیک شبنم خانم بشینی خفه میشی؟

امیرعلی خندید و گفت: نه نقش بازی کنم خفه میشم.

_: یعنی عاشقش نیستی؟

_: بابا چه گیری دادین اعتراف بگیرین از من! هستم. خب که چی؟

شیرین خندید و گفت: حالا درست واسه من تعریف کنین موضوع چیه. اولاً این مکانیک خوندنت چی بود؟

+: هیچی بابا الکی گفتم. می خواستم یه کم سنمو ببرم بالا.

_: خب بعد؟ دختره کی بود؟

شامشان هم رسید و همانطور که می خوردند، شبنم به طور خلاصه ماجرا را تعریف کرد.

شیرین متفکرانه گفت: پس یه تشکرم بهش بدهکارین. ظاهراً مجبورتون کرده که به هم توجه کنین.

شهرام گفت: من پیشنهاد بهتری دارم. شبنم خانم هرجا کارت گیر بود یه دعوت از نادیاجون بکن، امیرعلی چشمش به نادیا میفته سراپا شیفته میشه و بهش بگی بمیر، میمیره.

امیرعلی مشتی به بازوی او زد و پرسید: تو طرف منی یا شبنم؟

شهرام لقمه ای خورد و گفت: آخه خودتم اگه قیافتو وقت فیلم بازی کردن دیده بودی، هوس سوء استفاده به سرت میزد! جانم؟ عشقم؟ آبمیوه بگیرم یا آب معدنی! ای خدا!!! کاش یکی هم عاشق ما میشد.

شیرین سری تکان داد و گفت: یاد بگیر شهرام جان.

شهرام گفت: چی رو یاد بگیرم؟ همش فیلم بود. مگه ندیدی؟ همچین که رفت بیرون صندلیشو کشید کنار انگار نه انگار که زنشه.

امیرعلی غرغرکنان گفت: از این تابلوبازیا خوشم نمیاد.

شهرام ابرویی بالا برد و گفت: مشخصه!

بعد مکثی کرد و پرسید: خب قرار عقدم گذاشتین؟

امیرعلی گفت: نه هنوز.

شبنم گفت: مامان اینا بیان بعد.

شیرین پرسید: خب الان عقدتون تا کی هست؟

شبنم گفت: دو هفته. یعنی این مدتی که مامان اینا نیستن. الان تقریباً یه هفته اش تموم شده.

شیرین با لحنی منطقی گفت: روزی که میان باید عقد کنین دیگه. یا همینو تمدیدش کنین.

شبنم شانه ای بالا انداخت و گفت: حالا ببینم بابا چی میگه.

شیرین با تعجب داد زد: یعنی برات مهم نیست؟

شبنم مثل مجرمی نگران به امیرعلی نگاه کرد و گفت: البته که مهمه. ولی بدون اجازه ی بابا که نمی تونم عقد کنم.

شیرین سری تکان داد و گفت: خب اون که راضیه. اگه راضی نبود که نامزد نمی شدین.

امیرعلی با اخم گفت: ما نامزد نشدیم.

شهرام گفت: خیلی خب بابا تو هم! عقد کردین. حالا گیر دادی. منظورش اینه که قراراشو گذاشتین بالاخره.

امیرعلی با تردید گفت: نه نه. هیچ قراری نذاشتیم. یعنی اصلاً بحث نامزدی نبوده. یعنی ممکنه راضی نباشن شبنم؟

شبنم با نگرانی بشقابش را پس زد و گفت: نمی دونم.

کم مانده بود اشکهایش جاری بشوند. شیرین با بی حوصلگی پرسید: بخور دیگه خودتو لوس نکن. چی دارین میگین؟ اگه راضی نبود چه جوری عقد کردین؟

شبنم سری تکان داد و گفت: آخه فقط قرار بود مهمونشون باشم. همین... حتی خودمم فکر نمی کردم یه روز از امیرعلی خوشم بیاد.

امیرعلی سری کج کرد و گفت: آره. قرار بود بره سفر. دم آخری کنسل شد و قرار شد خونه ی ما بمونه. واسه این که معذب نباشیم عقد کردیم. بعد یعنی... نمیشه شبنم. بابات حتماً باید راضی بشه.

و در تایید حرف خودش سری تکان داد و لقمه ی بزرگی خورد.

شبنم با غصه به بشقابش نگاه کرد و گفت: فکر نمی کنم.

امیرعلی تکه کبابی سر چنگال زد و گفت: بخور دیگه. راضیش می کنیم.

شیرین گفت: آره بخور بذار از گلوی ما هم پایین بره. ولی شماهام عالی هستینا. حالا تو رو که می شناسم. ولی امیرعلی حتماً از قبل دلش می خواست.

امیرعلی با نگاهی متعجب پرسید: چی رو می شناسی؟ والا به جون شیش تا بچم ازش خوشم نمیومد.

شیرین به صورتش زد و گفت: خاک به سرم شبنم. این شیش تا بچه داره و می خوای زنش بشی؟

امیرعلی خندید. شهرام گفت: نه بابا. این گریزپا به این راحتی دم به تله نمیده که زن داشته باشه. خیالت راحت. نمونش همین نادیا که حسابشو رسید. قبل از اینم عشاق سینه چاکش کم نبودن و همشونو رد کرده. حالا نمی دونم تحفه چی داره؟ مهره ی ماره؟ نیش عقربه؟ هرچی هست تو چنته ی ما نبود خلاصه! چار سال راست راست رفتیم دانشگاه هیشکی عاشقمون نشد.

شیرین خندید و گفت: همه رو نگه داشتی واسه خودم!

_: آره والا. باز خوبه تو پیدا شدی. والا دچار کمبود محبت میشدم.

شیرین گفت: شبنم مواظب باش. اینطور که معلومه شوهرت کمبود محبت نداره. چارچشمی باید بپاییش یه وقت دلشو نزنی.

امیرعلی تبسمی عاقلانه کرد و گفت: نه بابا. من انتخابمو کردم، تا آخرش پاش وایسادم.

شهرام لقمه ای نان کند و گفت: یعنی تا آخر هفته ی آینده دیگه.

شبنم با بغض به بشقابش نگاه کرد. نود درصد مطمئن بود که پدرش به این ازدواج راضی نیست. آخر امیرعلی چه دخلی به سپهر داشت که بابا همیشه به چشم داماد نگاهش می کرد؟

امیرعلی که حال او را دید، دست او را گرفت و گفت: نه. تا آخر عمرم.

شهرام گفت: بابا فیلم هندی شد  دیگه! امیر نادیا رفته ها! من که نمی بینمش.

امیرعلی خندید و به زور شبنم را مجبور کرد چند لقمه ی دیگر هم بخورد. بعد هم با شوخی و خنده از هم جدا شدند.

وقتی توی ماشین نشستند، شبنم باز با نگرانی پرسید: امیر اگه بابام راضی نشه چی؟

امیرعلی با بی حوصلگی کمربندش را بست و گفت: راضیش می کنم.

+: اگه نشد؟

_: راضی میشه.

سلام!

سلاااام

عیدتون با تاخیر مبارک باشه

این سفر ما هم جلو افتاد هم یکی دو روز بیشتر موندیم! خوب بود خدا رو شکر. جای همه ی دوستان خالی. به یاد همه تون بودم. یه عالمه هم براتون در زدم. یکی دو ساعت پیش رسیدم و هنوز سرگیجه دارم. ولی دلم می خواد یه عالمه وبلاگ بخونم و احوال همه تون رو بگیرم

قسمت بعدی رو هم باید بنویسم و دیر شده و اگه خدا بخواد فردا پس فردا میذارم. ببخشید