دو روز بعد با بچه های گروهشان جای همیشگی یعنی پشت ساختمان دانشکده قرار داشتند. جایی که یک سکوی آجری و یک لبه ی باغچه صندلی هایشان میشدند و محفلشان تشکیل میشد.
مهشید جزوه ها را پخش کرد. به افسانه که رسید، افسانه پرسید: حالا چی شد داد به تو؟
مهشید با کمی ناراحتی از گوشه چشمی به کامیار انداخت و گفت: کامیار رفته بود شهرشون، بهش گفته بود بده به من.
کامیار که داشت جزوه را ورق میزد بدون این که سر بردارد گفت: آره اولین اسمی یادم اومد تو بودی. خیلی زحمتت شد؟
افسانه با شیطنت پرسید: واسه چی اولین اسمی که یادت اومد مهشید بود؟ هان؟ نکنه خبریه؟ هان؟ راستشو بگو!
کامیار با پوزخندی سر برداشت. چند لحظه عاقل اندر سفیه به افسانه خیره شد بعد گفت: دلیل خاصی نداشت. خبریم نیست. چرا یه دفعه هوا برت می داره؟ نکنه حسودیت میشه؟
_: نه بابا حسودی چیه؟ دلمون پوسیده گفتیم بلکه یه عروسی افتاده باشیم.
امید در حالی که سیبی گاز میزد به جمعشان اضافه شد. با سرخوشی پرسید: عروسی؟ عروسی کیه؟
پریا آهی نمایشی کشید و گفت: هیشکی. افسانه می خواست مهشید رو بفرسته خونه ی بخت... اما نشد. مونده بیخ ریشمون. تو نمیای بگیریش بلکه بوی ترشیش در نیاد؟
مهشید لگدی به ساق پای او زد و گفت: نه امیدخان. این نگران خودشه. نه که دو ماه از من کوچیکتره، فکر می کنه اگه من برم بعد نوبت اون میشه. نوبتی نیست عزیز من. من فعلاً قصد ادامه تحصیل دارم. تو واسه خودت آستین بالا بزن.
امید یک بلوک سیمانی را که کمی آن طرفتر افتاده بود روی زمین چرخاند، عمودی گذاشت و نشست. گاز دیگری به سیبش زد و گفت: خاله زنکهای مهربون جزوه ی من چی شد؟ خوردین یه قلپ آبم روش؟
مهشید جزوه را لوله کرد و گفت: خاله زنک خودتی. حقته با همین جزوه بزنم تو سرت.
نرگس چشمهایش را باریک کرد و گفت: یه چی رو دیدین؟ مهشید فقط وقتی بین ماست اینقدر بلبل زبونه. یه نفر اضافه بشه زبونشو گربه می خوره.
کامیار با لحنی بدیهی گفت: آره مثل وقتی که منوچهر بهمون درس میداد. خب که چی؟ بده یه دختر بعد از دو سال دانشگاه رفتن تو شهر غریب هنوز باحیا باشه؟
افسانه انگشت اشاره اش را بالا آورد و گفت: هی هی هی حواست باشه داری خیلی طرفداریشو می کنی ها! غلط نکنم کاسه ای زیر نیم کاسه است.
کامیار با بی حوصلگی پرسید: تو امروز چته؟! گیر دادی ها!
مهشید برخاست و در حالی که جزوه ی امید را به طرفش دراز می کرد، لگدی هم حواله ی افسانه کرد.
افسانه داد زد: هوی تو چته الاغ؟ را براه لگد می زنی! بشین بچه.
مهشید غرید: خودتی!
فرشید گفت: بچه ها دست بردارین. مهران امروز می خواست درباره ی یه موضوعی باهاتون حرف بزنه.
بعد منتظر به مهران که تا به حال ساکت بود چشم دوخت. مهران آرامترین پسر جمعشان بود. نفس عمیقی کشید. نگاه او را با نگاهی پاسخ گفت. فرشید لبخند زد و سرش را تکان داد.
افسانه داد زد: چیه بابا زیر لفظی می خوای؟ بگو دیگه.
مهران گفت: من می خوام برم برای گروه امداد داوطلب هلال احمر ثبت نام کنم. رفتم تحقیقاتشو کردم. از امروز ثبت نام می کنن. چند تا دوره ی آموزشی کمکهای اولیه دارن و بعد هم بهمون کارت میدن که موقع حوادث بریم کمک. فکر کردم اگه دوست داشته باشین باهم بریم.البته کلاساشون مختلط نیست.
نرگس پرسید: کمکهای اولیه یعنی چی؟ من تزریقات بلدم.
همه با لطف تبسم کردند. نرگس دیابت داشت و مرتب به خودش انسولین میزد.
مهران گفت: تزریقات تو زیرپوستیه. البته خوبه ولی تو کلاسها سرم وصل کردن و تزریق وریدی هم یاد میگیریم و خیلی چیزای دیگه. البته کلاساش اختیاره. هرکدوم می تونیم یه شاخه ای انتخاب کنیم.
مهشید گفت: چه فکر جالبی! این که آدم این چیزا رو بلد باشه خیلی خوبه. من پایه ام.
پریا گفت: من یه کم می ترسم. ولی موافقم.
کامیار دستش را بالا گرفت و گفت: منم هستم.
بقیه هم موافقت کردند. عصر همان روز ثبت نام کردند. مهشید احساس خوبی داشت. این که کاری یاد بگیرد که به نفع همه باشد خیلی خوب بود.
روزهای بعد با درس خواندن گروهی و شرکت در کلاسهای هلال احمر می گذشت. مهشید کلی زحمت کشید تا بعد از دو ماه توانست یک آتل بندی صحیح را انجام بدهد. آن روز کلی ذوق زده شده بود. آخرین نفر از گروهشان بود که یاد گرفته بود!
قرار بود بروند خانه ی پسرها درس بخوانند. سر راه همگی مجبورش کردند شیرینی بخرد. همان طور که سربسرش می گذاشتند و باهم می خندیدند به خانه ی دانشجویی فرشید و امید و کامیار رسیدند.
مهشید سرش را روی جعبه ی شیرینی خم کرده بود و غش غش می خندید که شنید دوستانش با یک نفر سلام و علیک می کنند. با همان نیش باز سر برداشت و با دیدن منوچهر که به او نگاه می کرد، خشکش زد. لبهایش آرام آرام جمع شدند و بالاخره گفت: سلام.
منوچهر با لبخند گفت: سلام. چه خبره؟ به چی می خندین؟ به منم بگین بخندم.
پریا غرغرکنان گفت: اه اه ول کن تو رو خدا! عین معلمای کلاس اول ابتدایی. گیر دادی شاگردا به چی می خندن!
منوچهر با ابروهای بالا رفته پرسید: یعنی چی؟ موضوع خصوصیه؟
و دوباره به مهشید نگاه کرد. مهشید سرخ شد و دوباره سر به زیر انداخت. فرشید در حالی که با کلید در را باز می کرد گفت: نه بابا داشتیم سربسر مهشید میذاشتیم. بالاخره یاد گرفت آتل ببنده.
مهشید عصبانی به فرشید نگاه کرد. بله این موضوع خصوصی بود! دلش نمی خواست کسی خارج از جمعشان سربسرش بگذارد. دوستانش فرق می کردند. حسابشان جدا بود. اما یک نفر دیگر... آن هم منوچهر... حتی دلش نمی خواست بداند که او داوطلب کلاسهای هلال احمر است.
منوچهر اما با لبخند به مهشید نگاه کرد و پرسید: آتل ببندی؟ برای چی؟
بفرما! همین را کم داشت! دلش نمی خواست با منوچهر طرف صحبت بشود. می ترسید رنگ رخساره خبر بدهد از سر درون آن هم جلوی دوستهایی که کاملاً او را می شناختند.
نفس عمیقی کشید و با لحنی تند گفت: هیچی.
بقیه توضیح دادند که چه کرده اند. کامیار هم رفت چای دم کند تا با شیرینی ای که مهشید خریده بود بخورند.
مهشید جعبه را روی میز گذاشت. چای که حاضر شد، منوچهر یک شیرینی برداشت و گفت: پس این شیرینی خوردن داره. مهشیدخانم حسابی شجاع شده!
مهشید در سکوت سر به زیر انداخت. در حالی که با خودکارش بازی می کرد سعی می کرد واقعا شجاع بشود و بدون تغییر حالت سر بردارد و مثل بقیه راحت باشد اما نمیشد.
روز بعد تا بعدازظهر کلاس داشت. وقتی بیرون آمد نگاهی به ساعت انداخت. سه ونیم بود. یاد منوچهر افتاد. توی دستشویی پرید و با دستپاچگی کمی سر و وضعش را مرتب کرد. بعد به راه افتاد. سه ربع ساعت بعد جلوی شرکت بود. پله های ورودی را بالا رفت که نگهبان پرسید: خانم با کی کار دارین؟
مهشید چند لحظه نگاهش کرد تا کلمات توی ذهنش مرتب شدند. با آرامش گفت: با آقای مهندس پویا کار دارم.
_: بفرمایین طبقه سوم.
سری به تایید تکان داد و دکمه ی آسانسور را زد. توی آینه ی آسانسور بازهم سر و وضعش را چک کرد. هنوز داشت مقنعه اش را صاف می کرد که در آسانسور که باز شد با منوچهر روبرو شد. منوچهر با لبخند گفت: اِ! سلام!
مهشید با تعجب پرسید: سلام. داشتین جایی می رفتین؟
_: آره. گفته بودین عصر، من فکر کردم دیرتر میاین. حالا ایراد نداره. جزوه ها تو ماشینن. بریم پایین بهتون میدم.
و وارد آسانسور شد. مهشید نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. منوچهر پرسید: خوب هستین شما؟
مهشید لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت: ممنون. شما خوبین؟
_: مرسی. خوبم. خیلی وقته ندیدمتون.
مهشید ابرویی بالا انداخت و پرسید: پیر شدم؟
منوچهر بلند خندید و گفت: از جواب کم نمیاری!
مهشید پوزخندی زد و با کمی خجالت گفت: همیشه هم اینطور نیست.
_: کلاً بچه ی باحالی هستی!
مهشید با تعجب سر تکان داد و پرسید: جانم؟!
منوچهر اما بدون این که تغییر حالت بدهد با همان لبخند و لحن خونسردش گفت: نه جدی میگم. می دونی که با کسی تعارف ندارم.
در آسانسور باز شد و فرصت جواب دادن را از مهشید گرفت. هرچند مهشید هم گیج شده بود و جوابی نداشت. منوچهر هیچ وقت توجه خاصی به او نکرده بود. وقتی به او و همکلاسی هایش درس میداد با او مثل بقیه بود. حالا چی شده بود مهشید نمی فهمید. اصلا از همان وقت که صدایش را پای تلفن شنیده بود به دلش افتاده بود که چیزی تغییر کرده است!
با حرص فکر کرد: لعنت به تو نرگس! ببین چطور هواییم کردی!
منوچهر پرسید: چطوره؟
مهشید سر برداشت و دستپاچه پرسید: چی چطوره؟
_: کجایی؟ از وقتی از آسانسور پیاده شدیم اصلاً حواست نیست.
زیر لب گفت: ببخشید استاد.
منوچهر بلند خندید و گفت: من الان استاد نیستم. فقط منوچهرم.
مهشید کلافه لبش را به دندان گزید و زیر لب به خودش غر زد: بی جنبه!
منوچهر ابرویی بالا انداخت و پرسید: من بی جنبه ام؟! چرا اون وقت؟!
مهشید با حرص گفت: نه بابا با شما نبودم. با خودم بودم!
منوچهر خندید و پرسید: خب شما چرا بی جنبه ای؟
مهشید کلافه گفت: اگه می دونستم خوب بود. اینا رو ولش کنین. جزوه ها رو بدین زحمت کم کنم.
_: زحمتی نیست. من داشتم می رفتم این کافی شاپ کناری یه قهوه ترک بخورم. اگه همراهیم کنین خوشحال میشم.
مهشید سر برداشت. حیرتزده، عصبانی و غرق فکر نگاهش کرد. یعنی منوچهر داشت طعنه میزد؟ ظاهرش که عادی بود و نگاهش شیطنتی نداشت. باید مهشید باور می کرد که به کلی آن داستان را فراموش کرده است؟ خیلی گذشته بود و منوچهر از همان اول اجازه نداده بود که دیگر کسی درباره ی آن فال کذایی حرف بزند اما...
مهشید سر به زیر انداخت و نفس عمیقی کشید. منوچهر از توی ماشین جزوه ها را برداشت و به طرفش گرفت. به آرامی پرسید: چیه؟ اینقدر فکر کردن داره؟ یه قهوه می خوریم دیگه. یا هرچی که خواستین.
مهشید آرام سری به تأیید تکان داد. منوچهر با خنده گفت: واقعاً که بی جنبه ای. یه شوخی بوده تموم شده رفته. حالا باید تا آخر عمر دور قهوه رو خط بکشی؟
مهشید به سرعت سر برداشت. چنان چشم غره ای رفت که منوچهر دستهایش را بالا برد و گفت: بابا من تسلیم. قهوه نخور. هرچی می خوای بخور. من سردردم می خواستم برم یه قهوه بخورم برگردم سر کارم. همین. میشه؟
مهشید حرفی نزد. جزوه ها را توی کولی اش جا داد و در حالی که کولی را روی دوشش مرتب می کرد به دنبالش راه افتاد. با خودش فکر کرد: با این مانتو مقنعه و کیف کولی قیافم مثل جوجه دبیرستانیاست.
توی کافی شاپ مهشید جلوی اولین میز ایستاد و صندلی را عقب کشید. کنار شیشه ی ورودی بود.
صاحب کافی شاپ پرسید: خانم چی بیارم خدمتتون؟ آقای مهندس شما همون قهوه ترک همیشگی؟
منوچهر گفت: بله.
مهشید نفس عمیقی کشید و گفت: منم قهوه ترک می خوام با کیک شکلاتی.
مرد لبخندی زد و گفت: چشم. آقای مهندس شما هم کیک میل دارین؟
منوچهر سری تکان داد و گفت: بده. ممنون.
مهشید به شیشه کنارش چشم دوخت. روی چراغ نئون که به صورت یک فنجان قهوه درست شده بود دست کشید.
منوچهر گفت: مثل این که دست از اعتصاب برداشتین.
مهشید بدون این که چشم از چراغ نئون برگیرد با اخم گفت: من اعتصاب نکرده بودم.
منوچهر خندید و گفت: باشه. دعوا نداریم.
مهشید زمزمه کرد: نه دعوا نداریم.
منوچهر روی میز خم شد و به آرامی پرسید: مشکلی پیش اومده؟
مهشید سری به نفی تکان داد و بازهم به او نگاه نکرد.
_: من حرف بدی زدم؟
مهشید بالاخره سر برداشت و دستپاچه گفت: نه نه چه حرفی! هیچی نیست فقط یه کم...
نگفت تا به حال با هیچ مرد غریبه ای به تنهایی به کافی شاپ نرفته است. نگفت چقدر دستپاچه است و چقدر با خودش و وجدانش درگیری ذهنی دارد.
بعد از مکثی جمله اش را کامل کرد: سرم درد می کنه. قهوه می خورم خوب میشه.
لحنش ملتمسانه بود. انگار می گفت: گیر نده دیگه!
منوچهر تبسمی کرد و موضوع را ادامه نداد. مشغول صحبت درباره ی درس و جزوه ها شد. مهشید هم کمی آرام گرفت. قهوه را که خورد خداحافظی کرد و رفت.

باشه ظهر میریم تا عصر.... چکار میکنین تو داروخونه که هیش وخ تموم نمیشه؟
Alireza Maham to Neda sharafi
ما اینجا سماقهای خاصی می مکیم که بیکار نباشیم :-P
بریم بیرون شهر دوچرخه سواری؟ حالشو داری؟
بگیم نیما و زنشم بیان؟ دلم می خواد قبل از برگشتنش یه بار دیگه ببینمش.
امشب اومد داروخونه ولی سرم شلوغ بود نشد درست و حسابی گپ بزنیم
Neda Sharafi to Alireza Maham
بریمممم.... من تقریبا سیزده چارده ساله دوچرخه سوار نشدم
این نیما از هوو بدتره برا من.... بخدا
Alireza
Maham to Neda sharafi
به پیر به پیغمبر حساب تو با همه فرق می کنه! عزیز من عشق من! نیما دوست منه و تقریبا تنها دوست صمیمیم که خودت بهتر می دونی با این شغلش سالی فقط چند روز می تونم ببینمش. داروخونه هم که شغلمه. شرمنده. نمی تونم ولش کنم اونم وقتی که تعهد کردم خرجی اهل و عیال رو بدم :-P
شامم دستت درد نکنه. بیسیار خوشمزه! جای نیماجان و ترانه خانم هم پیش شما سبز و خرم!
دیگه چی میگن مردم اینجور وقتا؟ :-P
ساعت سه بعد از نیمه شب، شهر امن و امان، اینجا داروخانه، من علی رضا :-P
آر یو آل ول؟ از قول من یه چرت حسابی بزن. خوب بخوابی. می بوسمت حسابی ;-)
چیه به قیافه ی ما نمیاد شعر بگیم؟ والا بیخوابی آدمو شاعر می کنه! غلط نکنم نصف اشعار دنیا بعد از نیمه شب سرودن شدن :-D
Neda Sharafi to Alireza Maham
گمونم بلاخره این حقیر سرا پا تقصیرو بخاطر زن رفیقش شدن بخشیده....
بله بله بلاخره تشریف بردن... آخیششش :دی
نه بیدارم.... نباید حرفتو گوش میدادم.... منو چه به قهوه فرانسه خوردن اونم ساعت یازده شب؟
ماچ یو بک.... برو حال کن :دی
Alireza Maham to Neda sharafi
نمیگی با ماچ فرستادن بچه رو هوایی می کنی؟ من صبح دوباره راه بیفتم بیام
اونجا که بابات با اردنگی پرتم می کنه بیرون! من زنمو می خواااام (آیکون
گریه و لنگ و لگد و لب برچیدن و قهر!)
اصلا این نیما رفته جنوب واسه خودش حال می کنه نمیاد یه وساطت بکنه بابات یه کم بیشتر از من خوشش بیاد! رفیقه ما داریم؟ واقعا که!
Neda Sharafi to Alireza Maham
خدا مرگم بده این همه ایمیل زدیم یک کلام بیراه نگفتیم حالا عدل همین یکی که توش بوس بود باید بیاد جلو چشم کتی!!!!!
خفه م کرده هاااا
اصلا رمانتیکی به ما نیومده....
Alireza
Maham to Neda sharafi
:))))) زنمی دلم می خواد :-D
زنده باش حالا ;-) جوونم. هنوز آرزو دارم :-P
ببییییین.... یه خونه دیدم نزدیک داروخونه قیمت اجارش عالی! میگی مامانت اینا راضی میشن؟ اصلا خودت حاضری بیای تو این بر بیابون؟ خیلی نزدیکه به داروخونه. همش دو سه دقه پیاده. تو همین کوچه بغلی. مال یه زن و شوهر مسنه.پایین خودشون می شینن. بالا دو تا واحده اجاره میدن. بنده های خدا دو تا بچه هاشون مهاجرت کردن تنهان. میشه آیا؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
آقای خوشتیپیان..... شما در بیست ونه سال گذشته مامان بنده رو ندیدی؟ سکته میکنه دختر نازنینش ازش دور باشه.... کاش لااقل دختر خوبی بودم
Alireza
Maham to Neda sharafi
ببیییین الان یادم امد ها!.... شما که پارسال داشتین تشریف می بردین لاندن سیتی، مامان و بابا و نویدجون و نیماجون راضی بودن حالا تا کمربندی راه دوره؟!
نوید که کلی هم پز می داد خواهرم داره میره لندن حالا ما هرسال تعطیلات میریم خارج! خونه خواهرم اینا!
منم حرص می خوردم. همش باهاش دعوا می کردم که چرا اینقدر بی غیرت و
خوشحالی! خون خونمو می خورد ها! انگاری داشتن خواهر خودمو می بردن! این
نیما هم که فقط پز خارج رفتنشو می داد!
دست آخرم نفهمیدم چی شد که خودت خواستگارتو رد کردی ولی از خوشحالی دلم می خواست ماچت کنم!
حالا خداییش این خونه هه نو تروتمیز فول امکانات! همه چی! خودمم قول میدم هر عصر برسونمت خونه مامانت اینا. قبول؟
Alireza Maham to Neda sharafi
میام دنبالت. شیش ماه دیگه خیلی بعیده جور بشه...
Neda Sharafi to Alireza Maham
آخ چقدر شام عالی بود.... بعدا اصلا انتظار غذای سنتی خفن از من نداشته باش که عمرا به پای مامانت نمیرسم.
شیش ماه دیگه چی بعیده؟ الان چه خبره؟ من کجام؟
Alireza Maham to Neda sharafi

نوش جان. من می دونم دست پخت مامان بی رقیبه نگران نباش. توقعی ازت ندارم.
شیش ماه دیگه بعیده بتونم خونه جور کنم. اینجا پول پیش نمی خواد و کنار
داروخونه است و کلا همه چی خوش به حالمه. ولی بالاخره نفهمیدم خوشت اومد یا
نه؟ بس زدی به مسخره بازی :)))
با خانم صابخونه هم که سریع دخترخاله شدی و چایی شیرین! طفلکی فکر کرد چه فرشته ای هستی تو :-D :-P
خیلی خب نزن بابا هستی. فرشته ماه عزیز عشق! از خونه خوشت امد یا نه؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
خونه هه خوبه صاحبخونه هم خیلی خانم خوبیه. منتهی هنوز کلی کارای دیگه هم
هست که ظرف دو ماه نمیشه انجام داد. کلی خرید و کار.... فکر اینا رو هم
کردی؟ بعدشم میگفتی یه وام دیگه میگیری از کجا بیاریم قسطاشو بدیم؟ یه روز
دو روز که نیست....
نمیدونم
Alireza
Maham to Neda sharafi
دیروز با بابا حرف زدم. گفت خرج عروسیت با من. داییمم گفت به جای کادوی عروسی نقدی کمکت می کنم. تالارم که با دایی کوچیکه است. مدیر تالاره. همونجا که عروسی نازنین بود. تخفیف میده بهم.
نهایتش می تونم ماشینم بفروشم... اینجوری دیگه وامم نمی خواد.
دیگه؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
نمیدونم.... کاش بزرگترا باهم حرف بزنن
ماشینو بفروشی چیکار؟
محض اطلاعتون من امروز رفتم دنبال جاهاز و قدری خرید نمودم. فقط ۹۸ درصد دیگه مونده.... چقدر همه چی گرونه!
عوضش قابلمه هامون گل گلین
Alireza
Maham to Neda sharafi
مسئله ای نیست. قرارشو میذاریم صحبت کنن.
بی خیال اون نود و هشت درصد. کم کم تو زندگی همه رو می خریم
Neda Sharafi to Alireza Maham
باشه. من فقط یه سرویس قابلمه دارم. رو زمین میخوابیم غذامونم تو آفتاب یا بخاری میپزیم
شما دنبال کارای عروسی باش تو قسمت زنونه ش دخالت نکن :دی
خب راستشو بخوای دیروز رفتم برای خودم لباس عروس خریدم
Alireza
Maham to Neda sharafi
جانم؟! لباس عروس خریدی؟! عزیزم؟! یعنی چی آخه؟! نظر من مهم نبود یا می
خواستی سورپریزم کنی؟ حالا اینا به کنار.... مگه من قرار نبود پولشو بدم؟
چقدر همه چی قاطیه. دیشب با دایی کوچیکه راجع به تالار حرف می زدم میگم
وقتم کمه همه چی قاطی شده. میگه اگه یک سالم وقت داشتی باز دم آخر همه چی
درهم برهم بود.
نمی دونم. خوابم میاد. کی صبح میشه برم بخوابم؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
تو که نه حوصله داری نه وقتشو.... تازه راهتم نمیدادن تو مزون.... مدلشم که
دیدی مچکل اخلاقی نداره.... به جا لباس عروس بروکت و شلوار بخر
میشه فیلم بردار نداشته باشیم؟ خوشمنمیاد
Alireza Maham to Neda sharafi
من که نگفتم مشکل اخلاقی.... تو چرا همه چی رو اینجوری تعبیر می کنی؟ بی خیال...
تو چی خوشت میاد؟ لیست کن همون کار رو می کنیم
Neda Sharafi to Alireza Maham
میای بریم پیتزا بخوریم؟
Alireza Maham to Neda sharafi
پیتزای به موقعی بود! یادم آورد که تمام این درگیریها و بدو بدو ها می گذره. در نهایت وقتی که من بمونم و تو... همه چی قشنگه!
Neda Sharafi to Alireza Maham
آره همه چی قشنگه فقط بشرطی که اینقدر نگران نباشی.... میگذره
Alireza
Maham to Neda sharafi
دست خودم نیست... فقط می خوام بدونی که اگه بداخلاقی می کنم اگه خسته و بی اعصابم ولی بازم هیچی رو با داشتنت عوض نمی کنم. ممنون که هستی
Neda Sharafi to Alireza Maham
آی لاو یو :)))))
Alireza Maham to Neda sharafi
ما بیشتر! چاکریم :)))
در اولین دقایق روز ششم آبان نود و دو تمام شد! تجربه ی جدیدی بود. دلم می خواد با نظراتتون داستانهایی که بعدها با این سبک می نویسم پربارتر بشن. ممنون از همراهی و دلگرمی همگی تون 
شبتون قشنگ و رویایی 
سلام به روی ماه دوستام 
Neda Sharafi to Alireza Maham
من خریدامو کردم دلت بسوزههههه.... یه مانتوی سبز و یه شال طلایی خیلی ملایممم....
نوروبیان اهداییتونم دادم تزریقات طبقه پایین مطب دکتر برام زد...
Alireza
Maham to Neda sharafi
خوش به حالت! حالا چرا سبز؟ مگه لباس عروس سفید نیست؟ البته هرجور دلت می خواد.
منم یه کت شلوار دودی باکلاس دیدم کمی گران بود. ولی یه کت شلوار اسپرت
مخمل کبریتی سبز تیره دیدم خوشم امد همینجوری خریدم ولی همش فکر می کردم
باید برم اون یکی رو بخرم برای سر عقد رسمی تر باشه. حالا اگه لباس تو
سبزه، ست میشیم های کلااااس ;-)
Neda Sharafi to Alireza Maham
عقد سبزه دیگه.... سبز بخت بشم و اینا مثلا....
وای خدای من.... ست کردیم و عشق و علاقه و پرنده و قلب بالا سرمون و وای....
Alireza
Maham to Neda sharafi
آهاین! اصلا یادم نیومد! خوب شد کت شلواره فقط سبزش مونده بودو الا این همه
عشق و علاقه و پرنده محبوس می موندن تو قلبمون ها: )))))))
تا حالابهت گفتم خیلی باحالی؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
لازم نبود بگی کاملا واضح و مبرهنه :دی
یعنی من به عنوان عروس دنیا لنگه ندارم کدوم خری میاد برای عقد خودش کیک بپزه؟
Alireza
Maham to Neda sharafi
خب چیزی که واضح ومبرهنه اینه که تا حالا دیده نشده خری کیک بپزه :-D
ولی این که عروس کیک بپزه خیلی احتمالش بیشتره :-P
عروس محترم لازمه یادآوری کنم داماد به کیک شکلاتی علاقه ی وافر داره؟ ;-)
اون کیکه چی بود؟ جنگل سیاه بود؟ جنگل شروود بود؟ یه عالمه کاکائو داشت! خلاصه همون. با تشکر :-) ♥ :-* :-D
Neda Sharafi to Alireza Maham
رو روبرم. عوض اینکه بگی نه عروس طفلکی خسته میشی میگه بلک فارست میخوام....
ایششش یه جو شانسم خدا به ما نداد
Alireza
Maham to Neda sharafi
باید می گفتم؟! خب بلد نیستم. آخه من دفعه ی اولمه که دارم داماد میشم. باور کن!
خب عروس طفلکی آخی خسته میشی. نازی عزیزم جگرم عشقم :-* ♥
خوب بید؟ حالا جنگل سیاه می پزی؟ :-D ندااااا خواهششش: *****
Neda Sharafi to Alireza Maham
نمیخواد قربون صدقه بری آبروم میره....
موبایلم دستم بود افتاد تو فر پشتش همش آب شده از ریخت افتاده.... مامان موبایلممممم
Alireza
Maham to Neda sharafi
فدای سرت! ما که سنت شکنی کردیم. سر عقدم به جای گردنبند بهت موبایل میدم
:-) نازنین یه گردنبند دیده و نتیجه گرفته خیلی قشنگه و من باید برم بخرم
بهت کادو بدم. حالا بماند که از اولم نمی خواستم بخرم. می خواستم باهم بریم
هرچی خواستی بخریم. ولی اگه گوشی واجبتره مدلی که دوست داری اس ام اس کن،
عصر قبل از داروخونه بخرم سر عقد سورپریزت کنم :-D
البته بیشتر از تو بقیه سورپریز میشن :-D
فقط یه روز مونده! خدای من! آخرین روز مجردی!
Neda Sharafi to Alireza Maham
نه خیر موبایلمو خودم میخرم.... در آینده هم هیششش وخ درمورد موبایل منو سوپریز نمیکنی هااا....
بریم خودم گردنبند انتخاب کنم.... اگه یه چیزی باشه که دوستش نداشته باشم نمیپوشمش راستشو بخوای....
Alireza
Maham to Neda sharafi
سورپریز رو که شوخی کردم. گفتم خودت مدل انتخاب کن. ولی باشه میریم گرنبند می خریم. ساعت پنج میام دنبالت.
Neda Sharafi to Alireza Maham
بیا
منم باید برات ساعت بخرم.... بگرد تو نت یه مدلی انتخاب کن بریم بخریم
Alireza Maham to Neda sharafi

بی خیال ساعت نمی خوام. ساعتی که پشت دستمه یه ساعت عالی و خوش دسته. چار تا دیگه هم تو کشو دارم که هیچ کدوم رو استفاده نمی کنم.
میرم گل و شیرینی سفارش بدم. سعی می کنم ساعت پنج در خونتون باشم. یا زودتر بیام باهم بریم خودت انتخاب کنی. هوم؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
مرد حسابی فکر منو بکن که مامانم پوستمو زنده زنده میکنه.... میخوای بجاش
سکه بگیریم؟ گردنبند و دستبندم که هیچ خوشم نمیاد آقایون داشته باشن. تو هم
نباید خوشت بیاد.
نه کار دارم زودتر نیاااا.... شیرینی هم هرچی بود مهم نیست. رژیمم.
Alireza
Maham to Neda sharafi
سکه خوبه. بعدش میره تو جیب هردوتامون. البته اگه واقعا مجبوری. اگه نه هیچی. این همه تو ساز مخالف زدی من فقط گفتم ساعت نمی خوام! بگو به مامانت این پسره غد از خودراضی فقط ساعت خودشو دوست داره :-P
باشه. گلم ارکیده می گیرم. دیگه یاد گرفتم. تشویقم بکن :-Dدیگه؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
خدا خیرت بده. سون-تو-بی-هازبند خوبی هستی....
ده دقیقه به پنجه ومن دارم میمیرم از خستگی.... الان حاضر میشم بریم. اون
بیچاره هایی که مجلس میگیرن چه خاکی به سرشون میریزن؟ اون باری گفتی شن
وماسه؟
Alireza
Maham to Neda sharafi
فقط همین؟ یه وقت منو زیادی تحویل نگیری ها پررو میشم!
شن و ماسه هم باید تهیه کنم؟ :-P
سون-تو-بی-وایف عزیز من دم درم.

Neda Sharafi to Alireza Maham
اِ الان ایمیلتو دیدم. خو تو همسر عزیز و مهربان و وفادار و از همینایی که مردم میگن هستی. خوبه؟
ای بابا.... مجردیمونم تموم شد.... همش بیست و سه سال؟ عجب غلطی کردم ردبول
خوردم. ساعت سه صبحه و من هنوزززز بیدارم. فردا صبحم باید بخورم که بتونم
بله بگم. بله با دوپینگ قبوله آیا؟

Alireza
Maham to Neda sharafiفکر کنم خوبه :-P
عقد که بعدازظهره عزیزم. صبح بگیر بخواب :-)
Neda Sharafi to Alireza Maham
اینجا کولر ندارن؟ پختمممم....
چی میگه عاقد؟
باز کجا موندی دختر؟ بیا من پاک گیجم. گمونم شام زیاد خوردم سنگینیم کرده.
الانم زیر سنگینی نگاههای بابات دارم له میشم کله مو کردم تو موبایل مثلا
من خیلی بیزیم.
یعنی واقعا همه چی تموم شد؟ تمام بازیای بچگیام تو این خونه... شیطنت کردن با نیما... دور زدن نوید.... سربسر ندا گذاشتن...
حالا داماد خانواده یه تازه وارد که باید خیلی موقر و متین بشینه و مواظب رفتارش باشه...
کاش اقلا نیما بود. کجا جیم زد یهو اونم درست بعد از عقد؟ نگفت من اینجا غریبی می کنم؟
Neda Sharafi to Alireza Maham
دکی خوشگله
میشه بخاطر دل منننن امشب بیخیال حجره بشی بریم گردش؟ خواهشششش.... علیرضا جونمممم....
Alireza Maham to Neda sharafi
