ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

دوباره عشق (11)

سلام دوستای گلم
اینم یه قسمت دیگه. می خواستم طولانی تر بنویسم ولی رضا نمی گذاره! برم ببینم موفق میشم خوابش کنم؟
سعی می کنم زود بیام.


مهشید به آشپزخانه برگشت و کمی دور و بر را مرتب کرد. لبش را گاز گرفت. کلافه بود. دیگر نمی توانست توی خانه بماند. احساس امنیت نمی کرد. لباس پوشید و از اتاق بیرون آمد.

سمانه با دیدن او فقط پرسید: کی برمی گردی؟

مهشید دستهایش را توی جیبهای پالتویش مشت کرد و گفت: نمی دونم. سعی می کنم قبل از تاریکی بیام. می خوام برم دنبال خونه بگردم. با اجازه...
قدمی برداشت و به طرف در رفت. بعد برگشت و پرسید: خریدی کاری داری برات بکنم؟
_: نه ممنون. کلید بردار. برمی گردی اگه خونه نبودم پشت در نمونی.
سری به تایید تکان داد و گفت: خداحافظ.
سمانه آرام گفت: خداحافظ.
بعد ناگهان گفت: راستی مهشید...
دیواره ی مشبک چوبی که راهرو را از هال جدا می کرد گرفت و سرش را خم کرد. با لبخند پرسید: بله؟
سمانه هم لبخند کمرنگی زد و گفت: فقط یه سؤال.... دوسش داری؟
مهشید همانطور که به دیواره آویزان بود و یک پایش را توی هوا نگه داشته بود، سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه سر برداشت و گفت: نه... دیگه نه...
_: مطمئنی؟
مهشید بالاخره دیواره را رها کرد و قدمی برگشت و ایستاد. لبش را گاز گرفت. نفس عمیقی کشید و گفت: دلم شکسته. آبرومو پیش پدرم برده. دل بابامو شکسته. حتی اگه از همه ی اینا بگذرم، اون طرف ماجرا مادرشه که گفته زن غریبه نگیر.
با تمسخر اضافه کرد: مادربزرگشم که یه نظر منو دید عاشقم شد. فکر کرد یه قاتل آوردی تو خونت. تقریباً اینجوری ازم استقبال کرد. نمی خوام اینطوری ادامه بدم. بهش بگو دست از سرم برداره.
سمانه آهی کشید و گفت: باشه.
از در بیرون رفت. نسبتاً از دانشگاه دور شده بود و جایی را نمی شناخت. اصولاً در پیدا کردن نشانی خیلی کند بود. توی این محله فقط نانوایی را می شناخت که آن را هم بعد از تصادف توی راه دیده بود. درست سر کوچه بود.
خلاف جهت نانوایی راه افتاد. نمی دانست چرا. اصلاً نمی دانست این راه به کجا می رسد. صدای مردانه ای از کنار گوشش گفت: سلام خانم.
نفسش را با حرص بیرون داد و دستهایش را توی جیب مشت کرد. برگشت تا ببیند مرد چه می خواهد. با کمی فکر او را شناخت. همسایه ی میانسال سمانه بود. خب اقلاً مزاحم نبود. توی این کوچه ی خلوت و غریب کمی می ترسید.
جواب سلامش را داد و منتظر نگاهش کرد. مرد دستهایش را بهم مالید و من من کنان پرسید: حال شما خوبه؟
مهشید به سردی گفت: متشکرم. فرمایش؟
_: شما... دوست سمانه خانمین؟
دوستش؟ تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود. از دل سمانه هم خبر نداشت. ولی بالاخره باید جوابی می داد.
+: بله. چطور مگه؟
_: در مورد من با شما صحبت کرده؟
مهشید قاطعانه گفت: نه.
_: خب... راستش... میشه بهش بگین یه بار دیگه درباره ی من فکر کنه؟
مهشید به خاطر آورد که سمانه با دیدن مرد توی گاراژ چهره اش درهم رفته بود و عصبانی شده بود.
با خونسردی گفت: فکر نمی کنم علاقه ای داشته باشه ولی من بهش میگم. خداحافظ.
مرد با عجله گفت: بهش بگین من با پسرش مشکلی ندارم. مثل پسر خودم بزرگش می کنم.
مهشید سری تکان داد و در حالی که می رفت گفت: چشم بهش میگم.
هنوز چند قدم دور نشده بود که منوچهر گفت: مهشید؟
مهشید با حرص پایش را به زمین کوبید و دستهای مشت کرده اش را این بار توی هوا تکان داد. رو گرداند و در برابر چشمهای متعجب مرد همسایه، به منوچهر گفت: دست از سرم بردار. می فهمی؟ برو.
و پاکوبان به راهش ادامه داد. منوچهر از پشت سرش به تلخی گفت: کوچه بن بسته. کجا میری؟
_: میرم بمیرم.
و بر خلاف میلش مجبور شد راهش را تغییر بدهد. مرد همسایه دست روی شانه ی منوچهر گذاشت و گفت: مثل این که همدردیم.
منوچهر به تندی دست او را پس زد و هم قدم مهشید به راه افتاد. داشت حرف می زد و توضیح می داد ولی مهشید نمی شنید. مدام چهره ی پدرش جلوی چشمش بود و آن همه خجالتی که کشیده بود.
نزدیک نانوایی برگشت و با عصبانیت گفت: بهت میگم برو! چرا اینقدر کنه ای؟ دست از سرم بردار.
مردمی که توی صف نان ایستاده بودند با تعجب نگاهشان کردند. منوچهر به آرامی پرسید: این حرف آخرته؟
مهشید با بغض گفت: البته! دیگه نمی خوام ببینمت. هیچ وقت.
جلوی اولین تاکسی دست بلند کرد و گفت: مستقیم.
آخرین تصویری که دید منوچهر بود که ایستاده و رفتنش را نظاره می کرد. به پشتی تکیه داد و چشمهایش را بست. کمی بعد کناریش می خواست پیاده شود. مهشید پیاده شد تا او برود. ولی دیگر دلش نمی خواست سوار ماشین شود. پول تاکسی را حساب کرد و رفت. نیم ساعت بود داشت راه می رفت و به هیچ معاملات املاکی برخورد نکرده بود.
گوشیش زنگ زد. پریا بود. پرسید: کجایی دختر؟ ما تو کافی شاپ نزدیک دانشگاهیم. بیا دور هم باشیم.
از فکر کردن بهتر بود. خیلی از کافی شاپ دور نبود. تاکسی گرفت و بیست دقیقه بعد رسید. با دیدن فنجانهای برگردانده ی قهوه ترک روی میز به تلخی پوزخند زد.
اول فرشید بود که او را دید. با صدای بلند گفت: هی سلام! بالاخره تشریف آوردن. بیا ببینم چی می خوری؟ یه قهوه هم برای تو سفارش بدیم که سرنوشتت مشخص بشه.
پریا دختر غریبه ای را که داشت برایش فال می گرفت، نشان داد و گفت: خیلی عالی داره فال می گیره. یه قهوه بخور.
مهشید باز پوزخند زد. کنار مهران نشست و گفت: من یه بار فالم درست شد واسه هفت پشتم بسه.
سرش را روی میز گذاشت و گفت: امروز می خوام باکلاس شم اسپرسو بخورم. سرم داره می ترکه.
مهران گفت: لابد منظورت اینه که من برات سفارش بدم!
امید گفت: تو بشین چاقالو. خسته میشی. من میرم.
مهران گفت: جناب امید در نقش فردین! آفرین فردین جان. آفرین!
مهشید تبسم کرد. دلش برای شوخیهایشان تنگ شده بود. دلش برای این جمع قدیمی تنگ شده بود.
مهران خنده اش را دید. به شوخی اخم کرد و پرسید: به چاقالو بودن من می خندی؟ آره؟ بگم خدا الهی بیست کیلو بیاره رو وزنت دیگه هیچ مانتوی جینگولی تنت نشه؟ هان؟
مهشید بدون این که سرش را از روی میز بردارد، پرسید: آخی... یعنی تو الان هیچ مانتوی جینگولی تنت نمیشه؟ طفلکی...
مهران قاه قاه خندید و در ادامه ی خنده اش رو به امید پرسید: این چیه جناب؟ تو دهات شما به شیرکاکائو میگن اسپرسو؟
امید شیرکاکائوی داغ را جلوی مهشید گذاشت و در حالی که می نشست گفت: اسپرسو واسه دخترکوچولوها خوب نیست.
مهشید بالاخره سر برداشت. دستهای یخ کرده اش را دور شیرکاکائو حلقه کرد و گفت: این خیلی خوبه که تو اینقدر منو جوجه می بینی. ولی من دیگه بزرگ شدم امیدخان.
امید فیلسوفانه گفت: اشتباه به عرضتون رسوندن. اگه یکی زده پر رنگیاتو قبل از دراومدن پرای اصلی ریخته، دلیل نمیشه که واقعاً بزرگ شده باشی. بخور دیگه. یخ می کنه. حسابشم خودت بکن. من دیگه اینقدرا آدم خوبی نیستم.
مهشید چشمهایش را گرد کرد و گفت: د نه د! من که هنوز جوجه ام. حساب کتاب بلد نیستم.
امید با لحنی بزرگوارانه گفت: بلدی بابا بلدی!
مهشید خندید. گرسنه اش بود. بعد از شیرکاکائو سفارش اسنک داد و به جای نهار خورد.
دخترک فالگیر بالاخره رفت. حالا دوباره جمعشان خودمانی شده بود، بدون هیچ غریبه ای. اینقدر دور هم ماندند تا صاحب کافی شاپ خواهش کرد بروند. خندان و خوشحال بیرون آمدند. هوا داشت تاریک میشد.
مهشید نگاهی به دوستانش کرد و ناگهان گفت: من الان از کجا باید برم خونه؟ این طرفی که تاکسی نمی خوره.
فرشید شانه ای بالا انداخت و گفت: اتوبوس... مترو... کول مهران!
مهشید خندید. مهران دستی پشت گردنش کشید و گفت: تو رو خدا تعارف نکن ناراحت میشم!
همگی خندیدند و راهی شدند.


دوباره عشق (10)

سلام به روی ماه دوستام
چهارشنبه شبتون بخیر. بازم خیلی طول کشید ولی ظاهراً با چهار فرزند امکان بیشتر آپ کردن نیست که نیست. بازم شکر خدا...
اینم از قسمت بعدی. اصلاً قرار نبود منوچهر پیداش بشه. نمی دونم الهام بانو از کجا برش داشت آورد کاشت اینجا! نمی گه من کار و زندگی دارم نیمه ی دوم قصه قاطی میشه و این حرفا! حالا مشکل خودشه. مجبوره همه ی اینا رو خودش تفکیک و منظم کنه.
شبتون به خیر و شادی

صدای سمانه را شنید: دخترخانم... دخترخانم؟

مهشید با تعجب فکر کرد: با کی داره حرف می زنه؟

کنجکاوانه برخاست و به طرف اتاق سمانه رفته. سمانه با صدایی گرفته گفت: ببخش. اسمتو فراموش کردم... میشه یه لیوان آب به من بدی؟

مهشید سری تکان داد و گفت: حتماً.

یک لیوان آب برایش برد. کنار تختش نشست و گفت: اسمم مهشیده.

سمانه با غم گفت: معذرت می خوام. دیگه هیچی حالیم نیست. مردیکه نفهم می خواد بچه رو ول کنه بیاد! بچم....

بغضش را با جرعه ای آب فرو داد و پرسید: کلوردیاز بود دادی بهم؟

مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. الان میرم روشو نگاه می کنم. به دکتر داروخونه گفتم یه آرامبخش ملایم بده. گفت این خوبه. خیلی ضرر نداره.

خواست برخیزد که سمانه گفت: نه بشین. قرصای سبز ریز بود دیگه. کلوردیازپوکساید. خودمم داشتم. این روزا خوراکمه. همش نگران بودم. ولی ضربه ی آخرو زد نامرد! ادامه تحصیل بچه اونقدر براش مهم نیست که آزار دادن من!

مهشید با بغض پرسید: چرا؟ واسه چی این کار رو می کنه؟

سمانه غرق فکر گفت: نمی دونم. واقعاً چرا؟ طلاق یه داستان ساده نیست که با یه جمله ی کوتاه تهش نقطه بذاری و همه چی تموم بشه. وقتی پای بچه در میون باشه این داستان تا همیشه ادامه پیدا می کنه و اونی که بیشتر از همه آسیب می بینه بچه است.... بچم... کاش راهی بود....

مهشید با غم نگاهش کرد. سمانه آهی کشید و گفت: ممنون. لطفا تنهام بذار. می خوام بخوابم.

مهشید از جا برخاست و گفت: کاری داشتی صدام کن.

_: مجبور نیستی به خاطر من تو خونه بمونی. اگه باید بری دانشگاه برو.

+: نه کاری ندارم.

به هال برگشت و تلویزیون را روشن کرد. دو ساعتی در سکوت گذشت. چند بار به سمانه سر زد خواب بود.

با تقه ای که به در خورد از جا برخاست. مقنعه اش را از دم در برداشت و به سر کرد. بعد هم بدون این که از چشمی نگاه کند در را باز کرد. با دیدن منوچهر تکانی خورد و وحشتزده قدمی به عقب برداشت. منوچهر هم همان قدر جا خورد. به طوری که کمی از آشی که تو کاسه داشت، توی سینی ریخت. حیرتزده به کاسه چشم دوخت و گفت: فکر نمی کردم خدا به این زودی جوابمو بده!

بعد سر برداشت. لبخندی زد و گفت: سلام.

ضربان مهشید بالا رفته بود. صدای قلبش توی سرش می پیچید و حالش بد شده بود. بدون این که جواب بدهد در را بست و به پشت آن تکیه داد.

منوچهر به در زد و گفت: مهشید؟ مهشید درو باز کن. باید باهات حرف بزنم.

مهشید یواش گفت: من حرفی ندارم که با تو بزنم.

که البته منوچهر نشنید و محکم تر به در کوبید. مهشید با نگرانی به راهروی منتهی به اتاق خواب سمانه نگاه کرد. سمانه بیدار شده و آمده بود. معلوم بود سرگیجه دارد. تلوتلو می خورد و سرش را گرفته بود. با صدایی گرفته پرسید: دم در کیه؟ چی می خواد؟

منوچهر دوباره گفت: مهشید...

سمانه ابرویی بالا انداخت و با تعجب پرسید: می شناسیش؟

مهشید لبش را گاز گرفت و با غصه گفت: تو گورم برم دنبالم میاد!

سمانه او را کنار زد و گفت: بذار من جوابشو میدم.

یک چادر نماز روی جالباسی بود، به سر انداخت و در را باز کرد. با دیدن منوچهر با اخم پرسید: منوچهر تویی؟ صداتو نشناختم!

منوچهر لبخند خسته ای زد و گفت: سلام عرض شد. سرما خوردم. صدام گرفته. ظاهراً همگانیه. تو هم صدات بالا نمیاد.

سمانه سری به نفی تکان داد و گفت: علیک سلام. نه سرما نخوردم. خواب بودم. با مهمون من چکار داری؟

منوچهر سینی را به طرف او گرفت: من کاری به مهمونتون ندارم. مهمونتون با من کار داره. میشه اینو بگیری؟ بی بی داره صدام می زنه. باید برم به بقیه هم بدم.

سمانه آش را برداشت و گفت: تو سینی هم ریخته. بده من سینی رو بشورم.

منوچهر به سرعت به طرف راه پله برگشت و در حالی که هنوز نگاهش به سمانه بود، گفت: نه بی بی داره صدام می زنه، خودم می شورم.

سمانه با رندی گفت: جلوی پاتو بپا کله پا نشی. به بی بی سلام برسون. بگو دستش درد نکنه.

اما منوچهر رفته بود و بقیه ی حرف او را نشنیده بود. سمانه برگشت. کاسه را به مهشید داد و در را بست.

مهشید به کاسه ی گل سرخی خیره شد و بدون حرف آن را به آشپزخانه برد.

سمانه دو تا بشقاب و قاشق و ملاقه آورد. پشت میز نشست و پرسید: خب بالاخره کی با کی کار داره؟

مهشید چشمهایش را گرد کرد و گفت: دروغ میگه. من کاری بهش ندارم. اونه که مثل سایه دنبالمه! هرجا میرم میاد. حالا تو این شهر به این بزرگی، عدل امده همسایه ی تو شده؟!!!

سمانه لقمه ای آش خورد و گفت: خونه ی مادربزرگشه. ولی همیشه اینجاست. البته غیر از یه چند وقتی که فرانسه بود.

+: اون وقت تو مستاجر مادربزرگشی.

سمانه سری به تایید تکان داد و گفت: بله.

مکثی کرد و پرسید: دوستته؟

مهشید با حرص گفت: نه. ازم خواستگاری کرد، آبرومو برد، به بابا گفته باهم دوستیم. تو خونمون قیامت شد. حالام ول نمی کنه.

سمانه سری به تایید تکان داد و آرام گفت: باهاش حرف می زنم.

مهشید با تردید گفت: به نظر میاد باهم صمیمی هستین.

سمانه غرق فکر قاشقی دیگر خورد و گفت: تا به چی بگی صمیمی.

ظاهراً دیگر نمی خواست توضیح بدهد. مهشید هم دیگر نپرسید. سمانه بعد از چند لقمه بشقاب آش را نیمه خورده رها کرد و از جا برخاست. روی نیمکت هال دراز کشید و ساعدش را روی چشمهایش گذاشت.

مهشید پتوی پشمی را که روی زمین افتاده بود، روی او انداخت و آرام گفت: سرما می خوری.

سمانه با دست پتو را نگه داشت و گفت: ممنون.


دوباره عشق (9)

سلام دوستام
اینم یه پست کوچولو، صرفاً برای این که بدقول نشم. سعی می کنم زود بیام.



با صدای زنگ تلفن از خواب پرید. باز هم نمی دانست جواب بدهد یا بی خیال بشود. ولی فکر کرد   شاید سمانه باشد و کاری داشته باشد. نگاهی به ساعت انداخت از نیمه شب گذشته بود. یعنی چه؟ کی این وقت شب تماس می گرفت؟!!! 
خواب از سرش پرید. پتو را کناری انداخت و گوشی را برداشت. مردی از آن سوی خط با  پرسید: سمانه خودتی؟
مهشید سینه ای صاف کرد و گفت: نه آقا. سمانه کشیکه. اتفاقی افتاده؟
چه ربطی به او داشت؟ می ترسید مرد این را بپرسد. دستی به صورتش کشید. خب نگران شده بود! ساعت نزدیک یک بعد از نیمه شب بود. این مرد چه می خواست؟
مرد با خونسردی گفت: پس خودش خونه نیست. بهتر شد. دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. بهش بگو بیشتر کارای اقامت یاشار درست شده و اینقدر خودشو به در و دیوار نزنه. چون محاله من بذارم پسرم تو ایران ادامه تحصیل بده!
مهشید با تعجب فکر کرد: پسرش؟ ولی پسر سمانه فقط هشت سالشه!
بدون تأمل فکرش را به زبان آورد: ولی پسرش فقط هشت سالشه!
مرد با بی حوصلگی نفسش را فوت کرد و گفت: ورد زبون همتون همینه. من پدرشم خیر و صلاحشو می دونم. اینجا براش پانسیون پیدا کردم، آخر هفته ها هم میره خونه ی عمه اش. جاش مطمئنه. خودمم سعی می کنم سالی یکی دو بار سر بزنم. البته دنبال اقامت خودمم هستم. ولی فعلاً امکانشو ندارم. 
مهشید چشمهایش را بست. می خواست بچه ی هشت ساله را توی مملکت غریبه ول کند و برگردد؟!!! نفسش گرفت. نمی دانست چه بگوید! 
فقط با تردید پرسید: آلمانی بلده؟ 
مرد کلافه و عصبانی گفت: یاد می گیره. اصلاً به تو چه ربطی داره؟ فقط به سمانه بگو کاراش داره درست میشه. همین. خداحافظ. 
مهشید با دنیایی تردید گوشی را گذاشت. یعنی سمانه از این خبر خوشحال میشد؟ شاید او هم با همسر سابقش درباره ی تحصیل پسرش در آن سوی مرز موافق بود. شاید هم نه... 
خواب از سرش پریده بود. تلویزیون را روشن کرد. آنتن دیجیتال بهم ریخته بود. دوباره کانالها را جستجو و مرتب کرد. بعد هم مشغول تماشای یک فیلم قدیمی شد. 
کم کم دوباره خوابش برد و صبح با باز شدن در خانه از خواب پرید و سر جایش نشست. سردش بود. پتو را دور خودش پیچید و خواب آلود به سمانه سلام کرد. 
سمانه که داشت به طرف اتاقها می رفت با تعجب برگشت. انگار حضور مهشید را فراموش کرده بود. چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: سلام.
بدون هیچ حرف دیگری به طرف اتاقش رفت. مهشید خواب آلوده گفت: دیشب.... شوهر سابقت زنگ زد. 
باید چی می گفت؟ همسر سابق؟ بابای یاشار؟ خوابش می آمد. فکرش را مشغول نکرد. از جا برخاست و به دنبال سمانه رفت. 
سمانه نگاهی به دور و بر که تمیز شده بود انداخت و پرسید: چرا زحمت کشیدی؟ 
مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: کاری نکردم.
معلوم بود که سمانه نمی خواهد چیزی از تماس همسر سابقش بداند. ولی مهشید فکر می کرد باید پیغام را برساند. ته دلش امیدوار بود این خبر آنقدرها بد نباشد.
سمانه دستهایش را شست و یک لیوان آب ریخت. مهشید با احتیاط گفت: گفت... گفت بهت بگم کارای اقامت یاشار درست شده. تو یه پانسیونم ثبت نامش کرده.
سمانه با نگاهی گنگ به مهشید خیره شد. لیوان آب از دستش افتاد. با صدای شکستنش انگار به خود آمد و ناباورانه گفت: لعنتی... بالاخره کار خودشو کرد. 
مهشید با ناراحتی به او چشم دوخت. سمانه بدون این که توجهی به شیشه های شکسته بکند از آشپزخانه بیرون آمد. روی نیمکت نشست و زارزار گریست. 
مهشید دستپاچه به آشپزخانه برگشت. صبح جای ادویه ها را دیده بود. یک استکان گل گاوزبان آماده کرد. تا دم بکشد، شیشه ها را جارو کرد. 
استکان را با قندان روی میز برداشت و بیرون آمد. کنار مهشید نشست و استکان را به طرفش گرفت. آرام گفت: یه کم از این بخور. آرومت می کنه. 
مهشید سر برداشت. با چشمهایی خیس از اشک گفت: نمی خوام. 
مهشید ملتمسانه گفت: گل گاوزبونه. برات خوبه. تو خسته ای. اینو بخور من صبحانه حاضر می کنم. 
سمانه با بغض گفت: من مادرم و نمی ذاره بچمو ببینم به درک! بچه به این کوچیکی رو چه جوری تو مملکت غریب می خواد ول کنه؟! بچم کوچیکه. ضعیفه. تنهاست. بچم... 
مهشید لبش را گاز گرفت. توی استکان قند ریخت و بهم زد. بعد استکان را بالا گرفت و گفت: خواهش می کنم. یه کمی از این بخور. 
سمانه استکان را گرفت. جرعه ای نوشید و دوباره به نقطه ای نامعلوم خیره شد. 
مهشید از جا برخاست. به آشپزخانه برگشت. کتری جوش آمده بود. چای دم کرد. توی سینی کره و پنیر گذاشت. نان نبود. 
بیرون آمد و گفت: من میرم نون بگیرم. 
سمانه جوابی نداد. کلید خانه را برداشت و بیرون رفت. نان خرید. از داروخانه هم آرامبخش گرفت و با عجله به خانه برگشت. پله ها را دو تا یکی بالا رفت. نگران سمانه بود. تازه وقتی بالا رسید یادش آمد آسانسور هم بود! 
در را با کمی اشکال باز کرد. سمانه همان جا نشسته بود. استکان خالی جلوی پایش روی زمین افتاده بود. انگار به این دنیا نبود. با نگاهی مات به روبرو نگاه می کرد. 
مهشید سفره صبحانه را روی زمین جلوی نیمکت پهن کرد. دست سمانه را گرفت و گفت: بیا یه چیزی بخور. نون تازه گرفتم. بیا بخور تا یخ نکرده. 
سمانه با همان نگاه مبهوت، غرق فکر با تمسخر گفت: یخ کرده. از نونوایی تا اینجا یخ می کنه تو این سرما. آلمان از اینجا خیلی سردتره. خیلی خیلی سردتره... سوخت گرونه... شبا وسایل گرمایشی خاموشن. بچم سردش میشه. بچم سردش میشه. 
مهشید غمزده به او چشم دوخت. نمی دانست چه بکند. به زور لقمه ای صبحانه به او داد و بعد هم قرص آرامبخش را به او خوراند. زیر بغلش را گرفت و کمکش کرد تا از جایش بلند شود و لباسهایش را عوض کند. بعد هم او را به رختخوابش رساند و رویش را پوشاند. 
به هال برگشت. نرگس پیام داد: نمیای دانشگاه؟ با بچه ها دور همیم. 
نوشت: نه نمی تونم. 
و بدون فکر ارسالش کرد. کمی صبحانه خورد و سفره را جمع کرد. روی نیمکت چمباتمه زد و از پنجره به آسمان ابری دود گرفته خیره شد. 

دوباره عشق (8)

سلام 

کرمونیا میگن اگه خجالت می کشی یه کمو بگیر جلوی صورتت بیا :) 

به الک میگن کمو. مثلاً از پشت الک صورتت دیده نشه و اینطوریا :)

حالا منم باید با کمو بیام و سلام کنم 

جناب ویندوز همچنان مشغول اصلاح شدنه و منم بالاخره دریافتم با دانلود یه بروزر جدید نصف مشکلاتم حل میشه و سریع اقدام کردم و نتیجه کاملاً مطلوب بود شکر خدا :) پست قبلی مرتب شد و با قسمت جدید اینجا هستم. امیدوارم خوشتون بیاد و قسمت بعدی رو هم بتونم تا یکشنبه دوشنبه بذارم. 


آبی نوشت: این "آبی بی کران" هیچ جوره حاضر نمیشه به این قصه ی ما بچسبه! اسمشو چی بذارم آخه؟ پیشنهاد بدین لطفاً!


یک عدد رها نویسنده ی وبلاگ دوباره عشق گم شده. به یابنده مژدگانی نمی دیم. ولی لطفاً خودشو معرفی کنه یا یه پست تازه بذاره که مشتاق دیدارشیم. 


آهاین!!!! "سلام بهاره:)"  اسمشو بذارم دوباره عشق؟ بذارم رهاجون؟!! نه که برداشت آزادی از خاطرات رهاست از اون لحاظ!


بعدا نوشت: با تشکر از رهای عزیز اسم قصه دوباره عشق شد :*)



بعد از شام به سمانه کمک کرد تا سفره را جمع کند ولی سمانه اجازه نداد ظرفها را بشوید. گفت از ظرف شستن خوشش می آید و مشغول شد. مهشید به در یخچال تکیه داد و نگاهش کرد که با آرامش ظرفها را کفی و آبکشی می کرد. 

به آرامی گفت: ولی من اینجوری عذاب وجدان می گیرم. نمیشه که بخورم و بخوابم این چند روز... حداقل باهام حساب کنین. 

سمانه پوزخندی زد و گفت: چی رو حساب کنم؟ یه لقمه غذا؟ 

مهشید سری تکان داد و گفت: غذا و همه ی لطفی که بهم کردین.

سمانه دستهایش را با حوله ای که به دسته ی در یکی از کابینتها آویخته بود، خشک کرد و گفت: حالا... عجله ای نیست. بریم استراحت کنیم. هم تو خسته ای هم من... 

وارد اتاقی که وسایل مهشید را در آن گذاشته بود شد. از توی کمددیواری یک دست ملحفه بیرون آورد. کنار اتاق یک تخت بود که بیشتر فضای اتاق را اشغال کرده بود. سمانه ملحفه ها را از تشک و بالش جدا کرد. مهشید در حالی که کمکش می کرد با تعارف گفت: لازم نبود عوض کنین. همینا خوب بودن. 

سمانه به تندی گفت: خوشم نمیاد بهم بگی شما. شب بخیر. 

ملحفه های کثیف را برداشت و بیرون رفت. مهشید متحیر به رفتنش چشم دوخت و آرام گفت: هر جور دوست داری. شب بخیر. 

تخت را مرتب کرد و خوابید. صبح با صدای باران بیدار شد. باید می رفت دانشگاه. کش و قوسی رفت و خوش بینانه فکر کرد: امروز حتماً یه جای خوب پیدا می کنم. 

از اتاق بیرون آمد. سمانه حاضر شده بود و داشت می رفت سرکار. مهشید با لبخند خواب آلودی گفت: سلام. صبح بخیر. 

سمانه در حال بررسی محتویات کیفش بدون این که سر بردارد گفت: سلام. صبحانه که خوردی زیر کتری رو خاموش کن. اگه رفتی بیرون و موقع برگشتنت نبودم میتونی از بهجت خانم کلید بگیری. 

+: بهجت خانم همسایتونه؟

سمانه یک لحظه گیج نگاهش کرد. بعد انگار تازه سؤالش را درک کرد. چون سری تکان داد و گفت: بله طبقه ی سوم. 

مهشید سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. ممنون. 

سمانه به سرعت گفت: خواهش می کنم. خداحافظ. 

و بدون این که منتظر جواب مهشید شود از در بیرون رفت. مهشید شانه ای بالا انداخت. دست و رویی شست و به آشپزخانه رفت. با وجود این که رفتارسمانه چندان صمیمانه نبود ولی اینجا بیش از حد احساس راحتی می کرد. عجیب بود! مهشید به این راحتی با کسی یا چیزی انس نمی گرفت. 

زیاد به این موضوع فکر نکرد. به آشپزخانه رفت و صبحانه ی مختصری خورد. بعد هم سریع همه چیز را جمع کرد. آماده شد و از خانه بیرون رفت. 

توی دانشگاه کارش زیاد طول نکشید. خواست برگردد، اما حسی او را به پاتوق همیشگی شان پشت دانشکده کشاند. بچه ها آنجا بودند. با رسیدن او همه با تعجب و خوشحالی به استقبالش آمدند. 

افسانه محکم سر شانه اش کوبید و پرسید: معلوم هست کجایی همشهری؟ دیگه هیچ خبری ازمون نمیگیری. 

نرگس با دلخوری گفت: دریغ از یه آف یا پیام خشک و خالی! بابا احوالپرسی بخوره تو سرمون. جوابمونو بده. نگرانتیم. 

مهشید بدون حرف سر برداشت. نگاهش به کامیار رسید. کامیار با خجالت دستی پشت گردن خود کشید و گفت: من بی تقصیرم. 

فرشید به طرف او چرخید و پرسید: در مورد؟! 

کامیار نگاهی به مهشید انداخت. شاید او نمی خواست بقیه بدانند. بنابراین سریع جمعش کرد و گفت: در مورد تلفن جواب ندادنش دیگه! خود من یه بار بهش زنگ زدم جواب داد. البته بعد از این که صد تا پی ام و مسیج رو جواب نداده بود. 

پریا گفت: بابا تو خیلی کارت درسته! جواب تلفنتو میده! نکنه خبریه هان؟ چشم آقامنوچهر روشن!

افسانه گفت: نه بابا حتماً به خاطر منوچهره که جواب کامیار رو داده. هرچی باشه پسرخاله ان. 

مهشید با دلخوری گفت: میشه بس کنین؟ حالم خوب نبود. نشد جواب بدم. اصلا... 

امید از جا برخاست و گفت: د مشکل ما هم همینه خواهر من! چرا حالت خوب نبود؟ والا نگرانت بودیم. این چند روز همش دنبالت گشتیم. ببینم خوابگاه پیدا کردی؟

مهران گفت: بابا یکی یکی بپرس. خب مهشید موضوع چیه؟ خوشی زده بود زیر دلت از همه ی ما بیزار شدی؟

مهشید پوزخندی زد. روی یک بلوک نشست و گفت: این چه حرفیه؟ من که تو شهر غریب جز شماها کسی رو ندارم. 

مهران ابرویی بالا انداخت و گفت:البته به جز منوچهر. 

مهشید با دلخوری رو گرداند. نفسش را به سختی رها کرد. بعد دوباره رو به جمع کرد و گفت: بین من و ایشون هیچی نیست. هیچی! خواهش می کنم دیگه سربسرم نذارین. می شناسینم. می دونین چقدر غد و مزخرفم. یه کاری نکنین ولتون کنم تنها بمونم. اون وقت دیگه محاله بتونم با یکی دوست بشم. اصلاً به فرض این که بتونم.... 

نگاهش را روی تک تک چهره ها گرداند و گفت: دوستای به این یه رنگی تواین شهر همه رنگ از کجا بیارم؟

تبسمی از همه ی چهره ها گذشت. مهشید با ناراحتی سر بزیر انداخت. نرگس دست روی شانه ی او گذاشت و پرسید: به خاطر اون بود که جواب ما رو نمی دادی؟ از ما دلخوری که مجبورت کردیم؟ من از طرف همه معذرت می خوام. 

کامیار گفت: منم معذرت می خوام. 

بقیه هم زیر لب عذر خواستند. مهشید با ناراحتی سر برداشت و گفت: نه بابا تقصیر شماها چیه؟ یه حرفی بوده و تموم شده. همین. این چند روزم حالم خوش نبود. ولی الان خیلی هم به کمکتون احتیاج دارم.می دونین که خوابگاه ندارم و حسابی حیرونم. 

مهران گفت: الان کجایی؟ می تونی یه چند روز بیای خونه ی ما تا یه جایی برات پیدا کنیم. 

فرشید ضربه ی محکمی پس گردن مهران زد و گفت: یک کلمه گفت داداش باورت شد؟ می فهمی داری چی میگی؟

مهران عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: نابغه! چهار تا نره خر کنار خیابونم می تونن بخوابن. ولی یه دختر تنها رو می خوای کجا ول کنی بره؟ ما چند روزی مسافرخونه، مهشید می مونه خونمون. مگه نه؟

"مگه نه "  را از بقیه ی پسرها پرسید. اما قبل از تایید همه، مهشید گفت: خیلی از لطفتون ممنونم. برای این چند روز حیرون نیستم. یه جا دارم. اما نمیشه زیاد بمونم. خوابگاه می خوام. 

پریا اضافه کرد: یا خونه....

+: نه بابا شماها که جا دارین. منم تنها نمی تونم کرایه ی خونه رو بدم. با آدمای جدیدم کنار نمیام. حوصله ندارم. همون خوابگاه بشه بهتره. 

امید فاضلانه گفت: مجبور بشی با آدمای جدیدم زندگی می کنی. 

مهشید لحظه ای نگاهش کرد و زمزمه کرد: الانم دارم همین کار رو می کنم. 

نرگس با نگرانی پرسید: کی هست؟ مطمئنه؟

پریا غرق فکر پرسید: راستی منوچهر چی شد؟ چرا بهم زدین؟

مهشید گفت: هیچی نشد. بهم نمی خوریم. نمی خوام راجع بهش حرف بزنم. 

بعد رو به نرگس کرد و بدون حرف نگاهش کرد. سمانه را نمی شناخت که قولی بدهد. پس آرام گفت: به نظر خوب می رسه. 

تا عصر به چندین خوابگاه سر کشیدند. ولی نبود که نبود. البته یکی دو جا بود که جا داشتند و قیمتشان هم مناسب بود. ولی اینقدر کثیف بودند که مهشید رغبت نکرد قبول کند. 

بالاخره دم غروب خسته و خراب از دوستانش جدا شد و به طرف خانه ی سمانه برگشت. پای ضرب دیده اش به شدت درد گرفته بود و راه هم طولانی بود. کوچه ها را گم کرد و کلی دور خودش چرخید. شب شده بود. بالاخره به زحمت خانه را جُست و در حالی که مطمئن نبود که درست آمده باشد به اسمهای روی زنگها نگاه کرد. ولی اسمها هم مثل خود ساختمان رنگ و رو رفته شده بودند و به زحمت خوانده می شدند. زنگ طبقه ی چهارم را فشرد اما جوابی نگرفت. کلافه جابجا شد و دور و برش را نگاه کرد. زنگ طبقه ی سوم را فشرد. زنی جواب داد. مهشید پرسید: بهجت خانوم؟

_: بفرمایید. 

+: من مهمون سمانه خانومم. میشه در رو باز کنین؟

و در بالاخره باز شد. مهشید نفس عمیقی کشید. وارد شد و با آسانسور به طبقه ی سوم رفت. 

بهجت خانم روی ویلچر دم در نشسته بود. با دیدن او گفت: سلام. مهمون سمانه تویی؟

مهشید سری تکان داد و در حالی که سعی می کرد به ویلچر نگاه نکند گفت: سلام. بله. خودمم. اسمم مهشیده. بهم گفتن اگه خونه نبودن کلید از شما بگیرم. 

_: از آشناهاش نیستی. 

+: نه. تازه باهم آشنا شدیم. 

_: به همین راحتی رات داده؟

مهشید که بهش برخورده بود با کمی ناراحتی گفت: خونه ی خودشه. 

بهجت خانم با اطمینان گفت: خونه که مال منه. مستاجرمه. بیا کلید رو بگیر. سر و صدا هم نکن. من می خوام بخوابم. 

مهشید کلید را گرفت و وارد خانه شد. تلفن زنگ زد. مطمئن نبود که گوشی را بردارد یا نه. به اتاق رفت. وسایلش را گذاشت. دست و رویش را شست. تلفن دوباره زنگ زد. این بار برداشت. 

سمانه بود. گفت: من امشب جای همکارم کشیک می مونم. تو یخچال غذا هست. بردار گرم کن بخور. 

+: باشه. متشکرم. میشه از ماشین لباسشویی استفاده کنم؟

_: آره. دفترچش رو یخچاله. 

+: خیلی ممنون. کاری ندارین؟

_: نه شب بخیر.

+: شب بخیر. خداحافظ.

گوشی را گذاشت. ماشین لباسشویی شبیه مال مادربزرگش بود. می دانست چطور کار می کند. احتیاجی به دفترچه ی راهنما نشد. با تردید لباسهای سمانه را هم که کنار ماشین گذاشته بود با مال خودش توی ماشین انداخت و روشنش کرد. بعد هم مشغول نظافت خانه شد. این را به سمانه بدهکار بود. همه جا را تمیز کرد و جارو کشید. در بالکن را باز کرد. خیلی وقت بود که تمیز نشده بود. آن را هم حسابی برق انداخت.  همینطور حمام و آشپزخانه. 

آخر شب برای خودش چای دم کرد و جلوی تلویزیون نشست. پتوی پشمی کهنه را روی خودش کشید. تازه چایش تمام شده بود که همان جا خوابش برد.