ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

بچه گربه

سلام

این دوستمون تهرانه و می خواد بچه گربه واگذار کنه. اگه می خواین بهش سر بزنین تا من فرصت کنم بنویسم بیام

نظرات رو هم جواب ندادم. خیلی سرم شلوغ بوده. از امروز کمی خلوت شدم. میام انشاءالله

دوباره عشق (14)

سلام عزیزام
اینم یه قسمت دیگه این دفعه با دلخوشی.... تا آخر مطلبم نوشتم و نذاشتم تو خماریش بمونین البته قصه هنوز ادامه داره و کلی ماجرا داریم. حالا من موندم و یه سوال! دوباره مهشید دربدر بشه چیکار کنم؟!!!!
یعنی حال کنین من فقط یه قدم از شما جلوترم اونم تا وقتی که پست رو نفرستادم و وقتی می فرستم همراه میشیم و منم به اندازه ی شما کنجکاوم که بقیش چی می خواد بشه؟
یه بار یه دوست با سواد و خوش قلمی نصیحت می کرد اول تمام داستان و فراز و فرودهاشو تو ذهنت ردیف کن بعد بنویس. من گفتم فرمایش شما صحیح! اصولاً کاری که دربارش فکر بشه و درست نوشته بشه حتماً بهتر در میاد. ولی رفیق من اگه تمام داستان رو بدونم برام تکراری میشه و دیگه حوصله نمی کنم بنویسمش که! یعنی نوشتنش درست حکم خوندن داره برام! همچین نویسنده ی حسی ای هستم! حالا خوب یا بدش رو به بزرگی خودتون ببخشید....
بازم ببخشید که خیلی کم بهتون سر می زنم. خداییش فرصت ندارم.

آبی نوشت: ویرایش هم نشده. اگر غلطی دیدین بگین تصحیح کنم.

مهران برای عوض کردن بحث گفت: من می خوام دوباره برم دنبال کلاسای هلال احمر. کی میاد؟
مهشید دستش را بالا گرفت و گفت: من میام.
بقیه هم کم و بیش اظهار موافقت کردند و قرار شد بعد از نهار برای تحقیق درباره ی چگونگی شرایط کلاسها بروند.
وقتی غذایشان را خوردند برخاستند. پریا از جیبش یک اسکناس درآورد و با تردید بالا گرفت. اما قبل از این که مهشید متوجه بشود، فرشید اشاره کرد: جمعش کن.
بازهم با تردید اسکناس را سر جایش گذاشت و ناراحت به مهشید که همان وقت سفارش دادن با خوشحالی پول ساندویچها را داده بود نگاه کرد.
مهشید سعی کرد لبخند بزند اما حاصل تلاشش چیزی بیشتر از یک دهن کجی نشد.
افسانه زیر سنگینی نگاهها داشت له میشد. جلو رفت. نمی دانست چه بگوید. دستش را روی شانه ی مهشید گذاشت. آب دهانش را به سختی قورت داد و بالاخره گفت: مهشید من معذرت می خوام. این... این خیلی خوبه که تو یه جای راحت پیدا کردی.
مهشید سری تکان داد ولی حرفی نزد. امید با لودگی گفت: بابا روی همو ببوسین و تمومش کنین. الان فکر کنین من و مهشید دعوامون شده بود چه خاکی تو سرمون می کردیم؟!
همه غش غش خندیدند. افسانه مهشید را در آغوش کشید و آشتی کردند. بعد هم به طرف مرکز هلال احمر راه افتادند.
شرایط کلاسها را پرسیدند و ثبت نام کردند. مهشید وقتی به خانه رسید تازه یادش آمد که می خواست برای سمانه نهار بپزد. با نگرانی کلید را توی در چرخاند و وارد شد. با دیدن سمانه با شرمندگی گفت: سلام. گرسنه ای؟
سمانه تبسمی کرد و گفت: نه تو بیمارستان نهار خوردم.
مهشید لبخند آسوده ای زد و گفت: پس یه شام خوشمزه برات می پزم. چی می خوری؟
_: حالا بیا یه خستگی بنداز بعدش یه فکری می کنیم.
+: نه دیگه بگو اگه چیزی کم و کسری باشه برم بخرم.
_: چی بخری؟ بابا ول کن سرده. حال داری تو ام! مثلا اگه بگم هوس فسنجون کردم چکار می خوای بکنی؟ یه غذای دانشجویی سر هم کن دیگه.
+: واقعاً فسنجون دوست داری؟
_: خب آره. ولی غذای سختیه.
+: نه خیلی سخت نیست. مامان بزرگم یادم داده. پیاز که داری. تو یخچال هویجم بود. من میرم مرغ و گردو بخرم.
و قبل از این که سمانه حرفی بزند بیرون رفته بود. از سوپر مارکت یک بسته مرغ بدون استخوان آماده برای جوجه کباب گرفت و یک بسته ی کوچک گردو. داشت حساب می کرد که مرد همسایه را دید. یک پسربچه هم همراهش بود. برای پسرک پاستیل خرید و خریدهای خودش را هم حساب کرد و باهم بیرون آمدند.
بعد از سلام و علیک کوتاهی پرسید: با سمانه حرف زدین؟
+: بله. میگه الان آمادگی نداره.
_: مگه دختر چهارده سالست که میگه آمادگی نداره. بابا من خودمم بچه دارم. می فهمم حالشو.
مهشید نگاهی به پسرک انداخت و آرام گفت: خدا براتون نگهش داره. مادرش کجاست؟ فقط آخر هفته ها اجازه داره ببیندش؟
جمله آخرش بی اختیار طعنه آمیز شد. از شوهر سابق سمانه دلخور بود سر مرد همسایه خالی کرد.
مرد اما با آرامش گوش داد و طوری که پسرش نشنود، یواش گفت: فوت کرده. سه سال پیش. این بچه تنهاست. مادر می خواد. این که من بگم من براش هم مادرم هم پدر حرفه! محبت مادرانه یه چیز دیگست. من خودم بی مادر بزرگ شدم. هنوز دلم می سوزه.
مهشید با شرمندگی سر به زیر انداخت و بریده بریده گفت: خدا مادر و همسرتونو بیامرزه.
مرد با بی حوصلگی گفت: خدا اموات شما رو هم بیامرزه.
مهشید نگاهی به بچه انداخت. داشت پاستیل می خورد. به آنها توجهی نداشت. بدون این که به مرد نگاه کند پرسید: حالا چرا سمانه؟ این همه زن تنها که یا شوهرشون ولشون کرده یا از دنیا رفته...
_: ببینین سن من دیگه از آشنا شدن و نامزد بازی گذشته. حوصله ی دنبال گشتن ندارم. به کسی هم که برام انتخاب کنه اطمینان ندارم. ما اینجا همسایه ایم. سمانه رو می شناسم. با خانومم دوست بود. یاشار با سهراب همسنه. با هم دوستن. فکر می کنم می تونیم باهم زندگی کنیم.
مهشید سری تکان داد و گفت: حرفاتون درست. ولی سمانه الان تو شرایطش نیست. نگران یاشاره. اصلاً حال و حوصله نداره.
به در خانه رسیده بودند. مرد سری تکان داد و گفت: باشه. صبر می کنم. مثل یک سال گذشته. بفرمایید.
خداحافظی کردند و بالا رفت. بدون این که حرفی از ملاقاتشان بزند با عجله گردوها را چرخ کرد و برشته کرد و گذاشت بپزند. سمانه به چهارچوب در آشپزخانه تکیه داد و با لبخند گفت: آخرش کار خودتو کردی! حوصله داری ها! چقدر خرج کردی؟ بگو پولش با منه.
مهشید با خوشی گفت: نه دیگه نصف نصف. برنج و روغن و گاز و مخارج دیگش با تو. این دو تا رو من خریدم دیگه.
سمانه پوزخندی زد و گفت: همین دو تا قلم اصلی و گرونترش.
+: یه شب که هزار شب نمیشه! بذار یه شب پادشاهی کنیم. هنوز کلی وقت دارم که غذای دانشجویی بخورم.
بعد رو گرداند و در حالی که پیاز خرد می کرد، پرسید: سمانه... راست و حسینی... جدا از این که فکرت مشغوله و حوصله نداری... نظرت درباره ی آقای همسایه چیه؟
_: باز جلوتو گرفته و التماس کرده؟
+: اوهوم... تقریبا... منم پیچوندمش ها... ولی گفت صبر می کنم. مثل یک سال گذشته. یعنی یه ساله داره میره میاد؟
_: آره. همه ی شرایط منم می دونه. بازم از رو نمیره.
مهشید خندید و گفت: این که خیلی خوبه. کاش یکی هم عاشق ما میشد.
سمانه جدی گفت: عاشق شده بود. تو پسش زدی.
چهره ی مهشید درهم رفت. با صدایی گرفته گفت: اون که همه ی شرایط منو قبول نکرد. با بابامم بد حرف زد. دیگه دلم باهاش صاف نمیشه.
_: نگران نباش. حسابی پروندمش. آخرشم افتاد سر لج. برگشت شمال. گفت با همون دختره که مامانش گفته عروسی می کنه. گفت بهت بگم دیگه رنگشو نمی بینی.
مهشید با سرخوشی خندید. در حالی که به جلز و ولز پیازها توی روغن نگاه می کرد، گفت: بهتر!
سمانه پشت میز آشپزخانه نشست و گفت: هنوز جوونی. کلی راه داری برای انتخاب. عجله نکن.
مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: عجله ای ندارم. می خوام درسم تموم بشه بعداً بهش فکر کنم.
سمانه متفکرانه گفت: یه وقتی به یه جایی می رسی دیگه همه چی بی تفاوت میشه... ازدواج عشق تنهایی... الان برای من فقط یاشار مهمه.
+: ولی خودتم آدمی! زنده ای! یاشار به یه مادر خوشحال احتیاج داره!
_: اگه یاشار بود ازدواج می کردم. به خاطر یاشار. برای این که یه مرد واقعی بالای سرش باشه نه یه لاابالی بی مسئولیت مثل باباش.
مهشید ابرویی بالا انداخت و با زیرکی گفت: پس آقای همسایه یه مرد واقعیه!
سمانه پوزخندی زد و گفت: پیازات نسوزه حین مچ گیری!
مهشید خندید و گفت: نه حواسم هست. تو تعریف کن.
_: چی رو تعریف کنم؟ من که قصه نمی گفتم.
+: خب حالا ازدواج کن شاید یاشار اومد. خدا رو چه دیدی؟ شاید خرجش زیاد شد، باباش از عهدش برنیومد، دیپورتش کرد برات.
_: خدا از زبونت بشنوه. ولی بعید می دونم. اون شده شب گرسنه بخوابه از اذیت کردن من دست نمی کشه.
تلفن زنگ زد. سمانه برخاست. کنار مهشید ایستاد و گفت: من پیازا رو هم می زنم. برو جواب بده. حوصله ندارم. اگه کسی کار واجبی نداشت بگو نیستم.
مهشید با تردید نگاهش کرد. بعد چون زنگ تلفن قطع نشد به هال رفت و گوشی را برداشت. صدایی از آن سوی خط پرسید: سمانه؟!
این دفعه راحت او را شناخت. احتمالاً سمانه دلش نمی خواست با او هم کلام شود. پس گفت: سمانه کار داره. چکار دارین بگین بهش بگم.
_: تو کی هستی؟ اون دفعه هم با تو حرف زدم؟
+: بله. من... من دوستشم....
_: کدوم دوست که من نمی شناسم؟
+: آقا چکار دارین؟
_: پیغوم منو بهش رسوندی؟
+: بله. بهش گفتم. بازم زنگ زدین آزارش بدین؟
_: نه اونقدری که منو آزار داده. کارای اقامت یاشار جور نشد. داریم برمی گردیم.
مهشید احساس کرد از خوشی نفسش بند آمده است. آب دهانش را به سختی فرو داد و پرسید: واقعاً؟!
_: دارم میارمش تحویلش بدم. همونطور که خودش می خواد. ولی توقع یه قرون خرجی از من نداشته باشه. دندش نرم خودش کار کنه و درس و مشق و خورد و خوراک بچه رو جور کنه تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره. بفهمه من چقدر لطف کرده بودم که تا حالا هیچی ازش نخواسته بودم.
مهشید بی توجه به غرغرها و تهدیدهای مرد، از خوشحالی بغض کرده بود و اشکهایش نم نمک جاری شدند. زانوهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند. روی زمین نشست.
مرد از آن سوی خط پرسید: هنوز اونجایی؟
+: بله. هستم. کی میاد؟
_: تا آخر هفته می رسیم. ساعت دقیقشو باز خبر میدم. بیاد فرودگاه تحویلش بگیره. من حوصله ندارم بیارمش در خونه.
 مهشید با خوشحالی گفت: باشه باشه. منتظریم.
مرد بدون حرف دیگری قطع کرد. نه سلام کرده بود نه خداحافظی. مهشید گوشی را گذاشت. بغضش ترکید و زار زار شروع به گریه کردن کرد.
سمانه هراسان وارد هال شد و  پرسید: چی شده؟!!!
مهشید از بین گریه گفت: سمانه مژده بده.... یاشار برمی گرده... همین روزا میاد.... سمانه یاشار میاد....


دوباره عشق (13)

سلام به روی ماهتون
خیلی ممنون از احوالپرسیاتون. رضا شکر خدا بهتره. انشاءالله کم کم خوب خوب میشه.

الهام بانو رو می شناسین؟ امشب نمی دونم چی خورده بود تو سرش حالش خوب نبود! بیخوابم کرده و مجبورم کرده این چند خط رو بنویسم بعدم انگار کرمش فروکش کرد و رفت پی کارش! حالا هرچی میگم بابا دردت چی بود اینا رو به من دیکته کردی؟ با کی دعوات شده بود آخه؟! جواب نمیده که نمیده!!

شما جای مهشید باشین چه جوری با افسانه کنار میایین که دوستی و گروهتون بهم نخوره؟ مدیونین اگه فکر کنین نمی دونم چه جوری آشتی شون بدم

شبتون پر از رویاهای خوش


نهار مهمان مهشید توی یکی از اغذیه فروشیهای نزدیک دانشگاه بودند. اینجا توی یک کوچه ی پرت و خلوت بود و اغلب دانشجوها آن را نمی شناختند ولی ساندویچهای معرکه ای داشت. قیمتها هم مناسب بود.
ساندویچها را سفارش دادند و پشت تنها میز توی به اصطلاح لژ مغازه که در واقع بالاخانه ی کوچکی بود نشستند.
مهران با خوشرویی پرسید: خب بالاخره چی شد که خونه دار شدی؟
امید گفت: من که اون روز باهم رفته بودیم پاک ناامید شده بودم. حالا اینجا که هستی تمیزه؟ مرتبه؟ امنه؟
فرشید پرسید: قیمتش چی؟ مناسبه؟
پریا گفت: دهه مثل ببعی ما رو نگاه نکن. جواب بده. ناسلامتی نگرانتیم!
مهشید خندید و گفت: اگه بد بود که مهمونتون نمی کردم! گفتم که یه جا ساکنم. خونه ی یه خانمه که باهام تصادف کرده بود...
کامیار سری به تایید تکان داد و گفت: گفتی. بعدش چی شد؟
نرگس گفت: گفتم که بهتون. قرار شد همون جا بمونه.
افسانه پرسید: راستشو بگو! چه جوری قاپشو دزدیدی؟
و چشمکی هم چاشنی سؤالش کرد.
مهشید با دهان بسته خندید و نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: من قاپشو ندزدیدم. راستش هنوزم مطمئن نیستم از من خوشش بیاد. کلاً آدم توداریه. فقط چون خونشو مرتب کردم خوشش اومد و قرار شد به خونه زندگیش برسم به جاش اونجا بمونم. کرایه هم نمی خواد هوراااا!
و با خوشی خندید و دستهایش را با علامت پیروزی بالا برد. اول همه افسانه بود که عکس العمل نشان داد. اخم کرد و با کم توقعی پرسید: یعنی کلفتش بشی؟ داری لیسانس می گیری که...
امید حرف او را قطع کرد و به تندی گفت: بسه! این چه طرز حرف زدنه؟! شوخیم حدی داره.
افسانه دلخور گفت: من که شوخی نکردم. شأنش می ذاره بعد از این همه درس خوندن کلفتی کنه؟
مهشید وارفته نگاهش کرد. یک سطل آب سرد روی آتش هیجانش ریخته بود. به زحمت سعی کرد از خودش دفاع کند. با صدایی که به سختی بالا می آمد گفت: نه خب... اون اجاره میده منم کاراشو می کنم... اگه خودم جایی رو اجاره کنم که باید هم کرایه بدم هم کارامو بکنم... اینجوری... اقلاً....
فرشید با دلخوری گفت: بس کنین. دزدی که نمی خواد بکنه. یه معامله ی شرافتمندانه است.
امید گفت: راست میگه! بی خود شلوغش نکن افسانه. خود من پارسال خوردم به بی پولی. یادتونه که! تو رستوران ظرف می شستم. واسه یه مختصر حقوق و یه وعده غذا. خجالت نداره که! درسمونم داریم می خونیم.
پریا برای عوض کردن بحث با خوشی گفت: آره بابا ساندویچو عشقه!
ولی با دیدن چهره ی گرفته ی مهشید با تردید اضافه کرد: خب دونگمونو میدیم. تا اینجا اومدیم دیگه.
شاگرد ساندویچی غذایشان را آورد و همه در سکوت ساندویچها را برداشتند. بالاخره کامیار سکوت را شکست و سعی کرد طبیعی باشد. نگاهی به محتوای ساندویچش انداخت و گفت: مرغ مال من نبود. مال کیه؟
فرشید آرنجی به پهلویش زد و گفت: بخور بابا چه فرقی می کنه؟
مهشید نگاهی به ساندویچ خودش انداخت و با چهره ی درهم گفت: مرغ مال منه. هات داگ دوست ندارم.
و ساندویچش را روی میز رها کرد. کامیار ساندویچ مرغ را با هات داگ عوض کرد و با ملایمت گفت: این که غصه نداره. بیا. دهن نزدم.
همه زیر چشمی نگاهی به افسانه انداختند. بالاخره افسانه هم عصبانی ساندویچش را رها کرد و گفت: خیلی خب بابا من معذرت می خوام. چرا اینجوری نگام می کنین؟ از همتون معذرت می خوام.
امید گفت: چرا از ما معذرت می خوای؟ اونی که ناراحتش کردی مهشیده.
_: من نمی خواستم ناراحتش کنم. فقط تعجب کردم. آخه چطور ممکنه...
فرشید بلند گفت: افسانـــــــه... ادامه نده.
افسانه دستش را توی هوا تکان داد و با بی حوصلگی گفت: خیلی خب بابابزرگ... من فقط میگم... خب می تونه یه جایی کار کنه و یه جایی رو اجاره کنه.
امید به سردی پرسید: اون وقت کِی درس بخونه؟
افسانه به تندی پرسید: تو خودت وقتی ظرف می شستی کِی درس می خوندی؟
فرشید گفت: بحث مسخره ایه. تمومش کنین.


دوباره عشق (12)

سلام سلام
ببخشید ببخشید. خیلی دیر شده می دونم. این دو سه روز درگیر رضا بودم حسابی سرما خورده و تب داره. عصری کمی بهتر بود. فرصتی شد بنویسم.



به خانه که رسید حسابی تاریک شده بود. با کمی ترس وارد کوچه ی خلوت شد. با دیدن یک خانواده که خوشحال و خندان چند قدمی جلوتر از او می رفتند خیالش راحت شد. پشت سرشان راه می رفت و ناخواسته حرفهایشان را می شنید. پدر و مادر و  دختر پسر نوجوان با سرخوشی شوخی می کردند و پیش می رفتند.
یاد خانواده اش افتاد. دلتنگ بود. اصلاً برای چی اینقدر زحمت کشیده بود که دانشگاه تهران قبول شود؟! اگر اتفاقی می افتاد و دیگر نمی توانست پدر و مادرش را ببیند چی؟
با عصبانیت سرش را محکم تکان داد و با خود گفت: بس کن. درست تموم میشه برمی گردی!
به در خانه که رسید دوباره مرد میانسال همسایه را دید. اما فرصت کلامی به او نداد و بدون حرف به سرعت رفت و وارد آسانسور شد. تا در بسته شود رو به دیوار ایستاده بود و لبش را می جوید.
کلید را توی در کهنه ی چوبی چرخاند. امیدوار بود سمانه خانه نباشد. خسته بود. دلش سکوت می خواست. هرچند سمانه سر و صدایی نداشت و تازه کلی هم لطف کرده بود که به مهشید پناه داده بود با این حال...
در را باز کرد. ظاهراً خیلی درخواست زیادی بود. چون علاوه بر سمانه منوچهر هم آنجا بود. لبهایش را بهم فشرد. منوچهر داشت می رفت. مهشید زیر لب سلام کرد. سمانه به آرامی جواب گفت. اما منوچهر فقط نگاهی طولانی به او انداخت. بعد برگشت و رو به سمانه گفت: خداحافظ.
سمانه سری تکان داد و آرام گفت: خداحافظ.
در که بسته شد، مهشید همان طور که کنار دیواره ی مشبک ایستاده بود، پرسید: چکار داشت؟
سمانه بدون این که نگاهش کند، گفت: اومده بود تو رو ببینه. بهش گفتم دیگه حرفی باهاش نداری.
مهشید نفسی کشید و در حالی که می نشست، گفت: متشکرم.
کمی پا به پا کرد و بعد گفت: می دونم خوشت نمیاد حرف بزنی. ولی می خوام بدونم با منوچهر چه نسبتی داری؟
سمانه با خونسردی پرسید: چرا می خوای بدونی؟ تو که ردش کردی.
مهشید معترضانه گفت: سمانه!
سمانه از لحن بچگانه ی او خنده اش گرفت و گفت: بین ما چیزی نیست. من دوازده ساله که اینجا مستاجرم. یعنی از اول ازدواجم.
مهشید با تعجب گفت: وسط کلامت... چه جوری با این صاحبخونه ی بداخلاق کنار اومدی؟
_: بهجت خانم آدم بدی نیست. زبونش تنده ولی قلب مهربونی داره. اگر حضور همیشگی منوچهر رو فاکتور بگیریم، بقیش تنهاست. بچه هاش اینجا نیستن. خونواده ی منوچهر شمالن، بقیشونم هرکدوم یه طرفی. منم سعی می کنم بهش برسم. اونم تا حالا باهام راه اومده.
+: خب؟ منوچهر چی؟
_: منوچهر هیچی... اوائل که میومد و می رفت، از اول دبیرستانشم کلاً اومد پیش مادربزرگش ساکن شد که مدارس اینجا بهترن و می خوام بمونم اینجا. خیلی درسخونه. کم و بیشم فضوله. زیاد میاد بالا. حالا به هر بهانه. تا یاشار بود هروقت فرصتی داشت میومد می بردش گردش... خیلی کمکم بود. شوهرم هیچ وقت خونه نبود. یه وقتم که کلاً رفت و درگیر طلاق شدیم. تو اون روزا منوچهر خیلی کمکم کرد.
+: خونوادت چی؟ اونا کجان؟
_: اینجا نیستن. نمی خواستم ازشون کمک بگیرم.
مهشید با فضولی نگاهش کرد. خیلی دلش می خواست بیشتر سر در بیاورد ولی جرات نداشت بپرسد. سمانه هم نمی خواست بگوید. حرف را عوض کرد و پرسید: چه کار کردی؟ خونه پیدا کردی؟
مهشید لبش را گاز گرفت و گفت: اوممم نه... حتی یه مشاور املاکم ندیدم. بعدم با دوستام رفتم کافی شاپ. اوممم.... معذرت می خوام. سعی می کنم هرچی زودتر پیدا کنم. فردا اول وقت میرم دنبالش.
سمانه دیگر حرفی نزد. مهشید هم برخاست و لباسش را عوض کرد. به آشپزخانه رفت و از همان جا پرسید: چایی بذارم؟
سمانه گفت: بذار. اگه برای شامم چیزی می خوری درست کن. من سیرم.
+: نهار چی خوردی؟
_: آش خوردم دیگه. باهم بودیم.
+: فقط دو سه لقمه خوردی.
_: بسه. چاق شدم. باید یه کم رژیم بگیرم.
+: به اندازه خوردن خیلی کار خوبیه ولی اینجوری نخوردن اصلاً خوب نیست.
سمانه آهی کشید. چشمهایش را بست و گفت: بس کن.
مهشید به آشپزخانه برگشت. زیر کتری را روشن کرد. بقیه ی آش را گرم کرد. با خرده ریزهای توی یخچال سالاد الویه درست کرد و یک سفره ی زیبا با تزئینات توی هال چید. سمانه دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا می کرد. مهشید با خوش زبانی گفت: بیا بشین دیگه. روم نمیشه تنهایی بخورم! بیا!
دست او را گرفت و بلندش کرد. او را کنار خود نشاند و اینقدر حرف زد و قصه گفت تا شامش را خورد.
بعد از شام سفره را جمع کرد. ظرفها را شست. چای ریخت و آورد. در حالی که چهارزانو کنار نیمکت روی زمین می نشست گفت: بفرما چایی... میگم امروز این آقای همسایه رو دیدم. خیلی اصرار داشت دوباره دربارش فکر کنی.
سمانه غرق فکر گفت: مزخرفه. این از اوناست که از در بیرونش کنی از دیوار میاد. هرچی بهش میگم بابا من نمی خوام ازدواج کنم به خرجش نمیره.
مهشید جرعه ای چای نوشید و پرسید: چرا نمی خوای ازدواج کنی؟ می دونی تو خیلی مرموزی!
سمانه پوزخندی زد و گفت: چه راز و رمزی؟ تو که همه چی رو می دونی! من هنوز درگیر زندگی قبلیمم. نگران پسرمم. علاقه ای به ازدواج ندارم.
+: به همسر سابقت چی؟ علاقه داری؟
_: نه بابا! هیچ وقت بهش علاقه نداشتم.
+: ازدواج اجباری بود؟
_: بس کن مهشید. اصلاً نمی خوام دربارش حرف بزنم.
+: باشه... یه چیز دیگه... من می تونم گاهی همرات بیام بیمارستان؟
_: برای چی؟
+: دلم می خواد کار یاد بگیرم. آخه ترم قبل اسم نوشتیم برای داوطلب هلال احمر. دلم می خواد کارای امداد و نجات یاد بگیرم.
_: خودشون کلاس دارن.
+: آره دارن. اونا رو هم می خوام برم. ولی عملی هم ببینم خیلی خوبه.
_: ببینم چی میشه. اگه موقعیتی بود می برمت.
+: وای خیلی متشکرم!
_: خواهش می کنم. یه چی بگم ناراحت نمیشی؟
+: نه. بگو!
_: چه جوری بگم... تو آشپزی دوست داری؟
مهشید با تعجب پرسید: آشپزی؟! خب خیلی بدم نمیاد. یعنی بلدم. هرچیم ندونم زنگ می زنم از مامانم می پرسم.
_: حاضری اینجا بمونی و به جای کرایه، آشپزی کنی و به کارای خونه برسی؟
مهشید با شگفتی پرسید: هان؟!!!!
سمانه با ناراحتی گفت: یعنی اگه ناراحت نمیشی... می دونی من حاضرم دو شیفت تو بیمارستان کار کنم ولی یه دونه بشقاب نشورم! آشپزی که دیگه نگو. خیلی بدم میاد!
مهشید با خوشی دستهایش را بهم کوفت. از جا پرید و گفت: وای سمانه جونم عاشقتم!!!!
سمانه که از عکس العمل او جا خورده بود، خندید و گفت: هیسسس... بهجت خانم خوابیده!
مهشید به سختی شعفش را خاموش کرد و نشست. با خوشحالی گفت: من نمی دونم چه جوری باید تشکر کنم.
سمانه گفت: شراکت برای من خیلی سخته. خوشم نمیاد کسی تو کارم سرک بکشه و دخالت بکنه.
مهشید دستش را بالا برد و گفت: قول میدم!
سمانه سری تکان داد و گفت: پس می تونی بمونی. ولی همه ی کارای خونه با تو ئه.
+: اطاعت قربان!
بعد هم از جا برخاست و برای شروع استکان های خالی را به آشپزخانه برد. البته از وقتی که آمده بود شروع کرده بود. چون از اول هم معلوم بود که سمانه علاقه ای به خانه داری ندارد!
آخر شب به نرگس پیام داد: هوراااا جا پیدا کردم! قرار شد همین جایی که هستم بمونم.
نرگس نوشت: جاش مطمئنه؟ خیالم راحت باشه؟
+: آره بابا عالیه! خیلی خوبه. خیلی خوشحالم! فردا نهار همه مهمون من!
همین که پیام را فرستاد فکر کرد: باید حواسم به نهار سمانه هم باشه!
نرگس نوشت: خب خدا رو شکر. مبارکت باشه. کرایش چقدره؟ از عهدش برمیای؟
مهشید با سرخوشی نوشت: کرایش عالیه!
_: اگه خیلی خوب باشه مشکوک می زنه ها!
+: وای نرگس بگیر بخواب قصه ی پلیسی نساز. همه چی خوبه. من خیلی خوشحال و خوشبختم!
_: خدایا شکرت. ما که بخیل نیستیم. خوش باشی. شبت بخیر.
+: ممنون. تو هم خوب باشی. شب بخیر.

شب را به آرامی به صبح رساند. صبح زود با خوشحالی نان خرید و قبل از سر کار رفتن سمانه، صبحانه را آماده کرد. سمانه با خنده پشت میز آشپز نشست و گفت: احساس پادشاهی می کنم.
مهشید با خوشی لیوانی چای جلوی او گذاشت و گفت: مایستیک مایستیک بفرمایید چایی.
_:مایستیک چیه؟
+: تو کارتون پری دریایی به ملکه می گفتن مایستیک...
چهره ی سمانه غمگین شد. لیوان چای را به لب برد و حرفی نزد.
مهشید با تردید پرسید: حرف بدی زدم؟
سمانه سری به نفی تکان داد و گفت: نه... یاد یاشار افتادم... عاشق کارتونه... بچم...
بغضش را با جرعه ای چای فرو برد و ساکت شد. مهشید دلش می خواست حرفی بزند اما نمی دانست چه بگوید. در سکوت کمی خورد. سمانه که رفت، همه جا را مرتب کرد و به طرف دانشگاه راه افتاد. کلاسها از امروز تشکیل میشد. هرچند روزهای اول همه کم و بیش تق و لق بودند.