ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

دوباره عشق (7)

سلام دوستام ----@


بازم من شرمنده ی همگی هستم :">


این چند روز هم خیلی خیلی کار داشتم و هم این که آقای همسر مشغول تعویض ویندوز بودن. که البته هنوزم درست نشده و الان از هیچ کدوم از ابزار بالای صفحه ی مدیریت نمی تونم استفاده کنم که قرمز و درشت بنویسم :( آقای همسر هم مثل بنده بسیار مشغولن و فرصت نمی کنن به این پی سی طفلکی برسن.

خلاصه امشب بالاخره فرصتی دست داد که بنویسم. یعنی این چند وقت هر دفعه که تونستم با عجله چند خط نوشتم و رفتم. الانم چند خط دیگه نوشتم و ویرایش و امدم منتشر کنم دوباره برم سراغ رضا که ظاهراً خیال نداره بخوابه!

شبتون بخیر و شادی ----@




به چند خوابگاه دیگر هم سر زد. هیچکدام جا نداشتند. فقط چند روز دیر رسیده بود و همه جا پر شده بود. کلافه از آخرین خوابگاه هم بیرون آمد. باید خانه می گرفت. اما کجا؟ چطور؟

لعنت به منوچهر! اگر دردسر خواستگاری پیش نیامده بود به بابا می گفت که خوابگاه ندارد. بابا حتما کمکش می کرد. اصلاً اگر اینقدر از بابا خجالت نداشت که تا آخرین حد امکان خانه نمی ماند که وقتی برسد که دیگر جایی خالی نمانده باشد. اصلاً...

اصلاً وقت این حرفها نبود. عصر بود. نه صبحانه خورده بود نه نهار. گرسنه خسته و عصبانی بود. یک ساندویچی آن طرف خیابان دید. یک ساندویچ می خورد و بعد فکرش را می کرد. ولی چه فکری؟ اتاق خالی امن و مطمئن از کجا پیدا می کرد؟ اگر تا شب پیدا نمی کرد چی؟ آیا مسافرخانه اتاقی به یک دختر تنها می داد؟ سرش سوت کشید بس فکر کرده بود.

خواست از خیابان رد شود. یک ماشین داشت نزدیک میشد. عقب کشید. راننده یک زن با قیافه ای مطمئن و آرام بود. مهشید به آنی برای خودش قصه ساخت. بله شکمش سیره! خونه زندگی هم که حتماً داره. به سنش می خوره درسشم تموم شده. ماشینم که داره. اشکال نداره که خیلی شیک و مدل بالا نیست. ولی ماشینه دیگه! حالا هم خوشحال و خوشبخت لابد داره میره واسه دختر کوچیکش کیک تولد سفارش بده!!!

بلافاصله از این سناریو حرصش گرفت و وسط خیابان پرید! حالا که آن زن اینقدر خوشبختتر از او بود، کمترین حق مهشید این بود که برایش ترمز بزند!

ترمز ماشین توی گوش مهشید سوت کشید. سپر کمی به پایش اصابت کرد و روی زمین افتاد. البته بیشتر شاید از فشار باد بود تا ضربه شاید هم از خستگی...

چشمهایش را بست و فکر کرد: کاش اقلاً راننده یه جنتلمن خوشتیپ بود که الان از عذاب وجدان عاشقم میشد!

ولی از عشق بلافاصله یاد منوچهر افتاد و قلبش فشرده شد. هم زمان دوستش داشت و از او متنفر بود.

راننده با دستپاچگی از ماشین پیاده شد و خودش را به او رساند. با نگرانی داد زد: وای خدای من! برای چی پریدی جلوی ماشین؟

مهشید نشست و در حالی که به شلوارش که پاره و خونی شده بود نگاه می کرد، با عصبانیت پرسید: خب برای چی ترمز نکردین؟

خونریزی هر لحظه بیشتر میشد و مردم جمع می شدند. هرکسی نظری می داد. یکی می گفت طوریش نیست داره ادا در میاره. یکی می گفت ببرش بیمارستان. دیگری می گفت نه بری بیمارستان دردسر داره.

بالاخره زن زیر بغل مهشید را گرفت و پرسید: می تونی بلند شی؟

مهشید به سختی برخاست و گفت: آره فکر می کنم بتونم. ولی زخمم خیلی می سوزه.

زن او را به ماشینش رساند و در حالی که در جلو را باز می کرد، گفت: سوار شو.

چمدان و وسایل او را هم توی ماشین گذاشت. خودش هم سوار شد و راه افتاد. در حال حرکت جعبه ی دستمال کاغذی را به طرف مهشید گرفت و گفت: چیزی نیست. الان می رسیم.

مهشید نگاه خسته ای به خورشید که داشت می رفت که غروب کند انداخت و پرسید: میشه امشب تو بیمارستان بمونم؟

در همان حال رو گرداند. چند برگ دستمال کشید و روی زخمش فشرد.

زن با تعجب از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: توی بیمارستان بمونی؟ برای چی؟ تو که حالت خوبه!

و در همان حال جلوی آپارتمان قدیمی سازی ترمز کرد. مهشید نگاهی به ساختمان کهنه و دود گرفته انداخت. زن منتظر جواب او نشد. پیاده شد و در گاراژ را باز کرد.

بعد دوباره سوار شد و ماشین را تا جلوی در آسانسور پارکینگ رساند. گفت: بفرمایید. زخمتو پانسمان می کنم.

مهشید غرغرکنان گفت: بخیه می خواد. زخمش عمیقه.

زن که ناگهان بدخلق شده بود، با چهره ای درهم گفت: پیاده شو.

مهشید با نگرانی نگاهش کرد. یعنی چه؟ چرا عصبانی شد؟ ظاهراً اینجا خانه اش بود ولی از آوردن مهشید به اینجا چه هدفی داشت؟ اگر او را می دزدید... توی شهر غریب... دستش به کجا بند بود؟

با دنیایی تردید و نگرانی پیاده شد. مرد میانسالی به طرف آنها آمد و با لبخند عریضی به زن سلام کرد. بعد هم سری برای مهشید تکان داد و دوباره به زن چشم دوخت.

مهشید با نگرانی فکر کرد: این هم مرد بدجنس داستان! حتماً از شکار جدید خوشحاله که اینجوری می خنده!

دستهایش را مشت کرد. با این پای خراب هم نمی توانست بدود! تازه وسایلش توی صندوق عقب ماشین بودند. لبش را گاز گرفت و به زن چشم دوخت. زن اما به مرد نگاه نکرد. در حالی که آشکارا نگاهش را می دزدید، جواب سلامش را به سردی داد.

مرد با همان لبخند عریض گفت: من دارم میرم بیرون. خودم در رو می بندم. شما زحمت نکشین.

زن زیر لب گفت: متشکرم. خداحافظ.

و بعد به طرف آسانسور چرخید و دکمه اش را زد. مهشید نگاهی به آن دو انداخت. با این اوصاف به نظر نمی آمد همدست باشند! با ترس و تردید جلو رفت و کنار زن ایستاد. آسانسور رسید و سوار شدند.

مهشید پرسید: ببخشین اسم شما چیه؟

زن لبخند خسته ای زد و گفت: سمانه فرشید هستم. بهیارم. می تونم زخمتو بخیه بزنم.

مهشید با چشمهای گرد نگاهش کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید: واقعاً؟!

سمانه خندید و پرسید: چی اینقدر عجیبه؟

مهشید غرق فکر به گوشه ی آسانسور کهنه که می نالید و بالا می رفت چشم دوخت. سمانه پرسید: اسم تو چیه؟

بدون این که از افکارش بیرون بیاید یا به سمانه نگاه بکند، گفت: مهشید.

_: دانشجویی؟

+: هوم.

بعد با ترس سر بلند کرد. اگر زن می فهمید که تنهاست... تمام قصه های صفحه های حوادث روزنامه ها و اینترنت پیش چشمش جان گرفتند.

آسانسور توقف کرد و مهشید لنگ لنگان به دنبال سمانه بیرون رفت. یک دسته دستمال از روی شلوار روی زخم گذاشته بود که خون از آنها هم گذشته بود.

وارد که شدند به سرعت همه جا را نگاه کرد. ورودی با دیوار مشبک چوبی ای از هال جدا شده بود. کف با موکت رنگ و رو رفته ی سبز پوشیده شده بود. وارد هال شدند. یک نیمکت که روی آن چند کوسن و یک پتوی قلاب بافی قدیمی افتاده بود و یک تلویزیون که هرچند از بقیه ی وسایل خانه جدیدتر به نظر می رسید اما اقلاً پانزده سال داشت. بین نیمکت و تلویزیون هم یک قالیچه ی پشمی کهنه با رنگهای طبیعی پشم، سفید سیاه خاکستری و قهوه ای، روی زمین پهن بود.

توی هال وسیله ی دیگری نبود. آشپزخانه هم اپن نبود. اتاق خواب و آشپزخانه توی راهرویی که به راهروی ورودی می خورد قرار داشتند که مهشید آنها را ندید. روی نیمکت نشست و پای سوزانش را دراز کرد.

سمانه به سرعت دستهایش را شست و با جعبه ی کمکهای اولیه و تشت و پارچ آب برای شستشو برگشت. تمام مدتی که داشت زخم را میشست و بخیه میزد و پانسمان می کرد مهشید یکی از کوسنها را به دندان گرفته بود و از بین دندانهای بهم فشرده اش ناله می کرد.

سمانه زخم را بست به سرعت برخاست. مهشید تقریباً از حال رفته بود. سمانه با یک لیوان شربت شیرین برگشت و گفت: بیا بگیر بخور. معذرت می خوام که اینقدر اذیتت کردم.

مهشید فکر کرد: نکنه توش دوایی چیزی ریخته باشه...

ولی خسته تر و گرسنه تر از آن بود که به این چیزها فکر کند. لیوان را گرفت و به یک باره سر کشید.

سمانه هم وسایل را جمع کرد و گفت: حالا دراز بکش. اگه دلت بخواد می تونی امشب اینجا بمونی.

مهشید دراز کشید. خانه نسبتاً سرد بود. پتوی پشمی قلاب بافی را روی خودش انداخت و از پنجره به آسمان دودگرفته خیره شد. نفهمید کی خوابش برد.

وقتی بیدار شد که سمانه داشت سفره پهن می کرد. با دیدنش لبخندی زد و پرسید: هیچی تونستی بخوابی؟

مهشید پوزخندی زد و گفت: بیهوش شدم!

سمانه با تبسم گفت: خیلی خسته بودی. پاشو دست و رویی صفا بده و بیا شامتو بخور.

مهشید تقریباً زمزمه کرد: خیلی مزاحم شدم.

_: نه بابا چه زحمتی؟ پاشو. دستشویی دم دره. اگه خواستی لباستم عوض کنی، وسایلتو تو اتاق اولی گذاشتم.

مهشید گیج و مبهوت به طرف اتاق رفت. یک اتاق خیلی کوچک با یک در رو به بالکن بود.

چمدان و کیف کولی اش کنار یک میز اتو روی زمین بودند. لباسش را عوض کرد و از اتاق بیرون آمد.

سر سفره که نشست پرسید: منتظر شوهرتون نمیشین؟

سمانه یک کفگیر چلو برایش کشید و گفت: خیلی وقته که دیگه منتظر شوهر نیستم. من تنهام.

مهشید با تعجب پرسید: یعنی تا حالا ازدواج نکردین؟

سمانه آهی کشید و آرام گفت: چرا. جدا شدم.

+: اوه متاسفم! بچه هم دارین؟

سمانه سری به تایید تکان داد و آرام گفت: یه پسر.

بعد نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد لحنش شاد باشد گفت: فراموشش کن. بخور. اگه رو زمین پات اذیت میشه رو نیمکت بشین.

+: نه خوبه. راحتم.

_: تو چیکار می کنی؟ باید بری خوابگاه؟

دست مهشید توی هوا ماند. خیره به لقمه اش با بغض گفت: جایی پیدا نکردم.

بعد با حرص فکر کرد: گور خودتو کندی دختر! اگه نیت بدی داشته باشه چی؟

سمانه آرام گفت: می تونی چند روزی اینجا بمونی.

چند روزی... خوبه... امیدواری بیخودی نداد. این خودش نشانه ی خوبی بود. مهشید سعی کرد ذهن بدبینش را آرام کند. باید به سمانه اعتماد می کرد. چاره ی دیگری نداشت.

لقمه اش را خورد و گفت: خیلی باعث زحمتتون شدم.

_: نه بابا... قسمت... این روزا خیلی دلم گرفته. تنها نباشم بهتره. خدا خواسته راهمون بهم بیفته. هرچند که متاسفم که با این زخم و اینطوری شد...

+: نه خواهش می کنم.

چون احساس کرد سمانه دیگر نمی خواهد حرف بزند، در سکوت به خوردن ادامه داد.

دوباره عشق (6)

سلام به روی ماه دوستام
بازم یه پست فشرده ی دیگه!
اسم داستان رو گذاشته بودم آبی بی کران که مثلاً کنار دریا اتفاق بیفته و درباره ی آسمان و دریا و آبی بی کرانشون صحبت کنم اما بس که فرصت ندارم داستان رو بسط بدم و فقط به جملات اصلی اشاره می کنم اصلا به این حرفها نرسید! حالا به نظرم میاد که باید یا اسم داستان رو عوض کنم یا مناسبت دیگه ای تو فصلای بعد براش پیدا کنم!
حالا... اگه اسم با مسمایی به نظرتون رسید پیشنهاد بدین. تا آخر داستان یه فکری براش می کنیم:)

آبی نوشت: یه بازی دوست داشتنی کمک آموشی مخصوص دوم ابتدایی سراغ ندارین برای پسرک بگیرم؟ هرجا می پرسم مخصوص پیش از دبستانن و به درد الان نمی خورن.
جمع و تفریق دو رقمی و سه رقمی... املا.... علوم... قرآن... درسا خیلی سختن.... سرم سوت می کشه بس تمرین می کنم. یعنی دو سه تا کاپ قهوه خرج یه مشق و درس شبانه است تا کله ی من طاقت بیاره. بچه رو نمی دونم!
دو تا بزرگه درساشون اصلا به این سختی نبود. الان وحشتناک شدن.

بگذریم.... بریم سر قصه....

در خانه باز شد و پدر و مادرش به همراه برادرش وارد شدند. مهدی برایش ریش گرو گذاشته بود و بابا او را بخشیده بود.

بابا روی مبل نشست و با لحنی جدی گفت: من اصلاً نمی خوام بدونم چی شده و حقیقت چی بوده. می خوام همون طور که مهدی گفته بهت اعتماد کنم و خودت رو به وجدانت واگذار کنم. می دونم که دلت نمی خواد پیش ما شرمنده باشی...

مکثی کرد و افزود: بهرحال هرچی بوده گذشته و امیدوارم بعد از این موردی پیش نیاد که مجبور بشم مانع ادامه تحصیلت بشم. دلم نمی خواد نصفه کاره ولش کنی. این مهدی بی غیرت که اون روز که قبول شدی نشست زیر پای من و به اصرار و التماس ازم خواست قبول کنم بری باید فکر این روزا رم می کرد. عقلمو دادم دست دو تا الف بچه و نتیجش شد این! بازم خدا رو شکر که بدتر از این نشد. ولی باور کن اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بشنوم دست از پا خطا کردی دیگه باید برای همیشه دور دانشگاه حتی تو شهر خودمونو خط بکشی!

مهشید با ترس سری به تایید تکان داد. بابا داد نمی زد ولی لحنش اینقدر جدی و ترسناک بود که زبان مهشید بند آمده بود.

تعطیلات زهرش شده بود. گوشی اش را خاموش کرده بود. با بچه های گروه در حد سلام و علیک چت می کرد ولی نه بیشتر. همه هم اینقدر سرگرم بودند که کسی زیاد احوالش را نمی پرسید.

فقط بر و بچه های اقوام بودند که عصبانی بودند که آمده و گوشی اش را خاموش کرده مبادا مجبور شود مهمانی دوره ی دخترانه را که خیلی وقت بود نوبتش بود را بدهد  ؛)

که آن هم با تلفن منزل حل شد. مهمانی داد. هشت نه نفر از دخترهای فامیل و آشنا دور هم جمع شدند. بعد از مدتها گپ و خنده و شادی به راه بود. آخرین اخبار را رد و بدل کردند. برای ملیکا که اولین متاهل گروهشان بود و به تازگی باردار شده بود کلی ذوق کردند. به زهرا که بالاخره به عاشق سینه چاکش جواب مثبت داده بود تبریک گفتند.

ولی تمام اینها باعث نشد که حالش بهتر شود. همچنان از چشم تو چشم شدن با بابا می ترسید و گریزان بود. هنوز هم می ترسید تلفنش را روشن کند. حتی درباره ی ایمیلهایش هم احتیاط می کرد و هرکدام از طرف منوچهر بود نخوانده حذف می کرد.

بالاخره تعطیلات سختش گذشت. با کلی سفارش مامان و بابا سوار قطار شد. وقتی نشست به خواهش مامان گوشیش را روشن کرد تا در دسترس باشد. سیل پیامها شروع به رسیدن کردند. آنها را هم بدون نگاه کردن حذف کرد. تازه وقتی که همه پاک شدند فکر کرد شاید پیام مهمی هم بین آنها بود! ولی هرچه بود گذشته بود.

گوشیش زنگ خورد. منوچهر بود. قطع کرد. بعد یک شماره ی ناشناس. بازهم قطع کرد.

این بار کامیار بود. با تردید به گوشی خیره شد. حتما منوچهر بود که گوشی پسرخاله اش را گرفته بود. با ناراحتی لبش را گاز گرفت.

یک زن درشت هیکل با قیافه ی جدی روبرویش نشسته بود. پرسید: مزاحم داری؟ می خوای من جوابشو بدم؟

سری به نفی تکان داد و با ترس و خجالت گفت: نه مزاحم نیست.

گوشی را روشن کرد و بدون حرف کنار گوشش نگه داشت.

کامیار بود: مهشید؟ مهشید سلام. چرا حرف نمی زنی؟ چی شده بابا؟ چرا تلفنت خاموش بود این چند روز؟

نفس عمیقی کشید. از جا برخاست و از در باز کوپه بیرون رفت. کامیار دوباره پرسید: مهشید صدا میاد؟ من دوباره زنگ می زنم.

مهشید سینه ای صاف کرد و گفت: سلام.

کامیار نفس عمیقی کشید و گفت: دختر تو که ما رو کشتی! خوبی تو؟

مهشید پیشانیش را روی شیشه ی سرد راهرو گذاشت و گفت: خوبم. تو خوبی؟ بروبچ همه خوبن؟

_: اگه تو حواس بذاری خوبیم. چرا گوشیت خاموش بود؟

+: یعنی می خوای بگی نمی دونی؟

_: نه نمی دونم. این منوچهر یه چیزایی بلغور کرد که آخرش نفهمیدم چی میگه. تو بگو چی شده؟

+: پسرخالتون.... بدون هیچ مقدمه... یهویی پا شده اومده خواستگاری من.

جمله تمام نشده بود که اشکش در آمد. هرچه سعی کرد نتوانست جلوی هق هق کردنش را بگیرد.

کامیار با تعجب پرسید: مهشید خوبی؟ داری گریه می کنی؟ مهشید؟ مگه خواستگاری گریه داره؟ مگه کار بدی کرده؟

مهشید با شیشه تکیه داد. راهرو خلوت بود. هق هق کنان گفت: به بابا گفته ما باهم دوستیم. بدون این که اصلا با من حرف زده باشه. بدون این که بگه می خواد بیاد خواستگاری.

_: خب می خواسته سورپریزت کنه.

+: بله دیگه. پسرخالته. معلومه که ازش دفاع می کنی.

و بعد هم چون هق هق اجازه نمی داد حرف بزند تلفن را قطع کرد. کامیار دوباره زنگ زد. گوشی را روشن کرد و بدون این که او مهلت حرف زدن بدهد، گفت: ببین کامیار حالم خوب نیست. بذار برسیم بعد دربارش حرف می زنیم. یا نه... بهتره دیگه حرفشو نزنیم.

صدای گرفته ای توی گوشی پیچید: مهشید؟ بمیرم برات... گریه می کنی؟

مهشید لبش را گاز گرفت. از اولم فهمیده بود که منوچهر آنجاست. هنوز هم صدایش را دوست داشت. ولی دلش دیگر طاقت نداشت. مغزش جای این همه عذاب وجدان را نداشت. او به بابا قول داده بود! قطع کرد. صدای زنگ گوشی را هم قطع کرد. لرزش گوشی را هم قطع کرد. فقط وقتی زنگ می خورد صفحه اش روشن میشد.

یک بازی گذاشت و مشغول بازی شد که اگر مامان زنگ زد متوجه بشود. چند پیام رسید که نگاهشان هم نکرد. با هم کوپه ایها هم همکلام نشد.

وقتی رسید منوچهر توی ایستگاه بود. جلو آمد. مهشید رو گرداند و راهش را کج کرد. منوچهر باز راه را بر او بست و چمدانش را گرفت.

مهشید دسته اش را کشید و گفت: بدش من.

منوچهر گفت: برات میارم. باید برات توضیح بدم.

+: من هیچ توضیحی نمی خوام بشنوم. فقط می خوام همه چی تموم بشه.

_: ولی تو باید بشنوی. همین یه دفعه.

+: اصلاً از کجا فهمیدی من اومدم؟ چرا هرجا میرم دنبالمی؟

_: وقتی باهات حرف زدم صدای سوت قطار شنیدم. تحقیق کردم فهمیدم این ساعت می رسه. کار سختی نبود.

مهشید با حرص سری به تایید تکان داد و گفت: بله. کار سختی نبود. برای تو هیچ کاری سخت نیست. نه درس خوندن. نه خواستگاری رفتن. نه کارآگاه بازی.

_: چی داری میگی مهشید؟ بذار برات بگم چی شده.

مهشید نفس عمیقی کشید. با حرص دست به سینه ایستاد و گفت: بگو. سریع. من کار دارم باید برم.

_: ماشینم بیرونه. می رسونمت.

+: ترجیح میدم با تاکسی برم. زود بگو می خوام برم.

_: خب می رسونمت خوابگاه دیگه!

+: من خوابگاه نمیرم. اینقدر اذیت نکن. بگو دیگه.

منوچهر سری تکان داد. سر به زیر انداخت. پاهایش را کمی باز کرد و متفکرانه گفت: من می خواستم باهات آشنا بشم. به قصد ازدواج.

سر بلند کرد تا تاثیر حرفش را توی چشمهای مهشید ببیند. مهشید کلافه نگاهش می کرد. حرفی نزد. منوچهر ادامه داد: مامان زنگ زد.... گفت یه ماجرای پیچیده پیش اومده... سر یه جریانی... که درستم نمی دونم چی بوده... سر یه مشت حرف خاله زنکی... منو با دختر همسایه نامزد کردن. نمی دونم دقیق چی بود. اصلا گوش ندادم. ولی قاطی کردم اساسی! جدا از این که از دختره بدم میومد و ازش چیزایی می دونستم که اصلاً نمی خواستم برای مامان بازشون کنم، گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم.

مهشید نفسش را با حرص بیرون داد و رو گرداند.

منوچهر ادامه داد: اومدم که بابات اینا رو راضی کنم که به مامان بگم. که اون ماجرا تموم بشه. که همه بدونن نامزد دارم دست از سرم بردارن. ولی... ولی بابات... خب طبیعیه. گفت تو کی هستی؟ گفتم تو دانشگاه باهم آشنا شدیم و دوستیم و قصد ازدواج داریم. من دروغ نگفتم ولی بدجوری قاطی کرد. اصلاً نذاشت توضیح بدم. از اون بدتر مامانم که میگه عمراً بذارم یه عروس غریبه بیاری تو خونه... همه چی قاطی شده مهشید... اصلاً دلم نمی خواست با این عجله پیش بره...

مهشید چمدانش را از دست او کشید. آرام گفت: حرفاتو زدی. تموم شد.

منوچهر گفت: اگه تو بخوای تموم نمیشه.

مهشید محکم گفت: من می خوام تموم بشه. خداحافظ.

تاکسی گرفت و آدرس خوابگاه دانشجویی غیرانتفاعی ای را داد. امیدوار بود بهش جا بدهند. از ترس این که بابا اجازه ندهد به دانشگاه برگردد اصلاً نگفته بود که این ترم دیگر خوابگاه ندارد.

خسته و کلافه و عصبی جلوی خوابگاه پیاده شد. مسئول پذیرش نگاهی به او کرد و بدون این که به او مهلت صحبت بدهد با خونسردی گفت: جا نداریم دخترخانم.

مهشید با غم به زن نگاه کرد. زن اما بدون این که به او نگاه کند در حالی که به برگه های توی دستش چشم دوخته بود، رو گرداند و از پله های کنارش بالا رفت.

مهشید چرخید. چمدانش را به دنبال خودش کشید و بیرون رفت.


دوباره عشق (5)

سلام سلام
امیدوارم با این قسمت خونم حلال نشده باشه هرچند خوبی دنیای مجازی اینه که دستتون بهم نمی رسه
انگاری داستان رو دور تند افتاده. یعنی تندتر از همیشه! از بس وقت نمی کنم بشینم بنویسم تا که می شینم فقط سر فصلا رو میگم و انتشار! شرمنده... خیلی کار دارم. این روزا فقط می دوم و به هیچ کارم نمی رسم...

در طول چند روز بعد اصلا فرصتی نشد که خصوصی با منوچهر حرف بزند. یکی دو بار تلفنی آن هم در حد سلام و احوال پرسی ساده بود.

چند روز بعد امتحانات تمام شد و همگی بعد از یک خداحافظی گروهی راهی شهرهایشان شدند. منوچهر برای بدرقه ی مهشید به راه آهن آمد. البته افسانه هم که با مهشید همشهری بودند همراهشان بود. ولی سعی کرد آنها را تنها بگذارد.

مهشید هنوز راحت نبود. هنوز از احساسش مطمئن نبود. زودتر از آنچه باید همه چیز جدی شده بود. آماده نبود. برای همین با دستپاچگی خداحافظی کرد. از این که دیر رسیده بودند و قطار داشت می رفت و فرصتی برای گفتگو نمی گذاشت خوشحال شد. به سرعت به طرف قطار دوید و سوار شد.

سر جایش که نشست غرق فکر بود. افسانه آرام پرسید: مهشید خوبی؟

مهشید سری به تایید تکان داد و رو گرداند.

افسانه زمزمه کرد: خوب به نظر نمیای.

مهشید نفس عمیقی کشید و گفت: فکر می کنم خوبم. یه حالیم. انگار روی یه زخم رو زودتر از موعد باز کردم. یعنی شماها کردین! من هنوز آماده نبودم. دلم نمی خواست به این سرعت پیش بره.

افسانه با ناراحتی گفت: ولی ما نگرانت بودیم. تو اصلاً حالت خوب نبود.

مهشید به تلخی گفت: اونی که باید می فهمید نمی فهمید. شماها واسه چی کاسه ی داغتر از آش شدین؟

افسانه آرام اعتراض کرد: مهشید!

مهشید عصبانی برگشت و گفت: مهشید و درد بی درمون! چه ربطی به شماها داشت؟

افسانه با حیرت نگاهش کرد. هم کوپه ایها هم که انگار فیلم سینمایی می دیدند! با هیجان آن ها را تماشا می کردند!

مهشید سرش را به پشتی کوبید و گفت: آره تقصیر شماها نبود. من معذرت می خوام.

افسانه رو گرداند. مسافر روبرویش لبخندی زد و پرسید: دانشجویین؟

افسانه گفت: بله.

و مشغول صحبت با او شد. مهشید هم از پنجره به بیرون چشم دوخت. کجا اشتباه کرده بود؟ چرا اینقدر احساساتش درهم و برهم بود؟ دلش می خواست برگردد و دوباره منوچهر را بشناسد. هرچند الان داشت می رفت خانه و همین موجی از گرما و امنیت به قلبش سرازیر می کرد.

صدای زنگ پیام گوشیش او را از افکارش بیرون کشید. مامان بود. نوشته بود: راه افتادین؟ همه چی مرتبه؟

لبخندی زد و نوشت: بله. سر وقت راه افتادیم.

بعد از ارسال گوشی را توی جیبش رها کرد. افسانه با خنده پرسید: دلش برات تنگ شد؟

مهشید پوزخندی زد و گفت: آره مامانم دلش تنگ شده. پرسید راه افتادیم یا نه؟

افسانه خندید و به ادامه ی صحبتش با بقیه ی هم کوپه ایها برگشت و مهشید را با افکار درهم و برهمش تنها گذاشت.

وقتی رسیدند مهشید به شدت خسته بود. هم جسمی هم روانی! بس که فکر کرده بود داشت دیوانه میشد. در حالی که چمدانش را دنبال خودش می کشید با چهره ای گرفته پیاده شد. اما با دیدن منوچهر بین جمعیت مستقبلین ماتش برد! فکر کرد اشتباه می بیند! اما واقعاً خودش بود! اینجا چکار می کرد؟

منوچهر لبخندی زد اما جلو نیامد. برادرش به استقبالش آمده بود. با خوشحالی ورودش را خوش آمد گفت. مهشید گیج شده بود. نمی فهمید اشتباه دیده است یا واقعاً منوچهر آن جا بود؟! دائم سر می کشید و دنبالش می گشت و در همان حال با بی حواسی احوال بچه ی نوزاد برادرش را می پرسید.

مهدی برادر مهشید با تعجب پرسید: مهشید دنبال کسی می گردی؟

+: هان؟ نه... می خواستم ببینم افسانه تنهاست یا کسی اومده استقبالش...

_: مگه باهم خداحافظی نکردین؟ همونی نبود که با مامانش رفت؟

+: چرا چرا خودش بود.

_: خب پس چیه؟

+: هیچی بریم!

نفس عمیقی کشید و باهم از ایستگاه قطار خارج شدند.

هنوز به ماشین نرسیده بودند که صدای پیام گوشیش را شنید. منوچهر نوشته بود: رسیدن بخیر! منوچهر اینجا منوچهر اونجا منوچهر همه جا!

مهشید لبش را گاز گرفت. مهدی پرسید: خبر بدیه؟ چرا سوار نمیشی؟

مهشید دستگیره را چرخاند و سوار شد. هنوز چشم به گوشی دوخته بود. بالاخره نوشت: چه جوری خودتو رسوندی؟

_: ای بابا تو عصر تکنولوژی زندگی می کنیم ها! با اختراع برادران رایت!

مهشید آهی کشید. به پشتی تکیه داد. گوشی را بدون جواب توی جیبش گذاشت و کمربندش را بست.

مهدی گفت: خسته ای.

سری به تایید تکان داد و گفت: هوم.

_: می خوای اول بریم خونه ی ما بچه رو ببینی؟

از یادآوری پدر شدن برادرش لبخندی بر لبش نشست. ولی گفت: خیلی دلم می خواد ولی بهتره اول مامان اینا رو ببینم.

مهدی با احتیاط گفت: الان نبینی بهتره.

مهشید با نگرانی از جا پرید و پرسید: مگه چی شده؟

در همان کسری از ثانیه کلی اتفاق بد پیش چشمش جان گرفت.

مهدی دستش را روی دنده جابجا کرد و گفت: هیچی. نگران نباش. چیزی نشده. فقط می خوام بدونی که بهت اطمینان دارم.

مهشید با عصبانیت پرسید: درباره ی چی داری حرف می زنی؟

مهدی زیر لب گفت: آروم باش...

مهشید دوباره با صدای بلند پرسید: آروم باشم؟ چه جوری آروم باشم؟ تو خونه چه خبره که من باید آروم باشم؟

مهدی پوزخندی عصبی زد و با حرص گفت: هیچی بابا. یکی پیش پات ازت خواستگاری کرده.

نگاهش نمی کرد. عصبانی بود. مهشید چند لحظه با حیرت نگاهش کرد و بعد پرسید: همین؟! خب ردش می کنیم. ناراحتی نداره برادر من! من که بدون رضایت شماها شوهر نمی کنم!

مهدی با حرص گفت: کاش فقط همین بود. نمی پرسی این خواستگار پررو کیه؟

مهشید شانه ای بالا انداخت و پرسید: مهمه؟! خب وقتی شماها اینقدر دلخورین برای چی باید بدونم؟

مهدی با غیظ گفت: برای این که ایشون ادعا کرده دوست توئه!

مهشید با گیجی پرسید: دوستم؟! یعنی چی؟

_: یعنی می خوای بگی منوچهرپویا رو نمی شناسی! زر زیادی زده؟ هان؟!

صدایش اوج گرفت. ولی بلافاصله پایین آمد و تقریباً زمزمه وار گفت: خونه برسی تیکه بزرگت گوشته! تا حالا بابا رو اینقدر عصبانی ندیده بودم. بیا بریم خونه ی ما. من برم باز با بابا حرف بزنم. مطمئنم قضیه اینجوری که این یارو گفته نیست. من خواهرمو می شناسم.

بعد با مهربانی نگاهش کرد و با غم پرسید: آره دیگه؟ اشتباه نمی کنم...

مهشید با بغض سری تکان داد و گفت: نه اشتباه نمی کنی.

حتی دیدن نوزاد کوچک هم حالش را بهتر نکرد. بچه خواب بود. مهشید هم خسته و کلافه گوشه ی پذیرایی نشست و در خود فرو رفت.

باز پیام رسید: بابات چرا اینجوری می کنه؟ مگه به خونوادت نگفته بودی؟ قشنگ ما رو شست گذاشت گوشه ی دیوار!

به گوشی خیره شد. نمی دانست چه بگوید! سرش از این همه جریانات درهم و برهم گیج می رفت. گوشی توی دستش زنگ خورد. با عجله جواب داد که بچه را بیدار نکند.

به جای هر حرفی با بغض زمزمه کرد: چکار کردی تو؟

منوچهر با طلبکاری پرسید: چی رو چکار کردم؟! ازت خواستگاری کردم. مگه همینو نمی خواستی؟ باباتم مثل یه جانی باهام برخورد کرد! چرا نگفته بودی باهام دوستی! برو خدا رو شکر کن که هنوز اینقدرا پیشم اعتبار داری که بازم حاضر باشم خودمو کوچیک کنم. فقط این دفعه اول خودت باباتو راضی کن!

مهشید با گیجی به گوشی چشم دوخت. این روی منوچهر مؤدب و خوش برخورد را ندیده بود. اصلاً انتظارش را نداشت. حرفش را نمی فهمید. انگار به زبان بیگانه ای حرف میزد. اصلاً همه چیز عجیب بود. او هنوز با دوستیشان کنار نیامده بود که منوچهر با عجله خودش را به اینجا رسانده و از او خواستگاری کرده بود. یعنی چه؟

به تلخی فکر کرد: چه فال بیخودی بود! کاش منوچهر نشنیده بود! کاش دهنمو بسته بودم... کاش...

منوچهر پرسید: مهشید اونجایی؟ داری می شنوی چی میگم؟

+: آره هستم. دیگه لازم نیست خودتو کوچیک کنی. زحمت نکش. با همون اختراع برادران رایت برگرد سر خونه زندگیت. من قصد ازدواج ندارم.

منوچهر عقب نشست. با تردید پرسید: به خاطر ظاهرم که نیست؟ بچه ها می گفتن تو منو دوست داری. البته از خودت نشنیدم.

+: بچه ها اشتباه کردن. همه مون اشتباه کردیم. دیگه به این شماره زنگ نزن. خداحافظ.

قطع کرد. گوشی دوباره زنگ خورد. خاموشش کرد. نفس عمیقی کشید. باورش نمیشد که بتواند آرام باشد. صدای گریه ی بچه لبخندی بر لبش نشاند. از جا برخاست. هم زمان در خانه باز شد و پدر و مادرش به همراه برادرش وارد شدند. مهدی برایش ریش گرو گذاشته بود و بابا او را بخشیده بود.


دوباره عشق (4)

سلام به روی ماه دوستام

قسمت قبلی یه کمی ویرایش شد. سرم زدن شد آتل بندی. باشد که به واقعیت نزدیکتر باشد! این زی زی گلی آخرش نیومد اطلاعات کامل به من بده فقط گفت درس اول سرم زدن نیست و کلاساشونم مختلط نیست. اصلاً کاش خودم فرصت داشتم پاشم برم ثبت نام کنم با اطلاعات کاملللل بنویسم براتون :)

دیگه همینا! بریم که داشته باشیم قسمت بعدی رو. ویرایش نشده. فرصت ندارم. باید برم بیرون.غلطاشو بگین برگشتم اصلاح کنم...

مهشید در سکوت سر به زیر انداخت. در حالی که با خودکارش بازی می کرد سعی می کرد واقعا شجاع بشود و بدون تغییر حالت سر بردارد و مثل بقیه راحت باشد اما نمیشد.

منوچهر مشغول تدریس شد. از همه می پرسید. به مهشید که می رسید مهشید می گفت نمی دونم. بلد نیستم.

و به سرعت سر به زیر می انداخت.

همه تعجب کرده بودند. بالاخره مهران بود که از جایش برخاست. کنار مهشید ایستاد و با ملایمت پرسید: حالت خوب نیست؟

پریا به آرامی گفت اگه درد داری من مسکن دارم ها!

مهشید با عصبانیت نگاهش کرد و در حالی که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، گفت: نه ممنون حالم خوبه.

منوچهر که کتاب به دست لبه ی پنجره نشسته بود، از جایش برخاست. جلو آمد و پرسید: چی شده؟

مهران دستش را بالا آورد و گفت: این بچه مون غریبه میبینه رم می کنه. اگه حالت خوب نیست برو تو اتاق. من درسا رو ضبط می کنم بعدش میدم گوش کنی.

مهشید لبش را گاز گرفت. غرق در محبت برادرانه اش سری تکان داد و گفت: نه خوبم. فقط حضور ذهن ندارم. نمی تونم جواب بدم.

منوچهر با تعجب پرسید: یعنی چی غریبه؟ منو که می شناسه. از اون گذشته.... سر کلاسای دانشگاه چکار می کنه؟

مهشید کلافه از این که مرکز توجه قرار گرفته بود، نفس عمیقی کشید. مهران دست روی شانه ی منوچهر گذاشت و در حالی که با ملایمت او را به جای خودش برمی گرداند گفت: امروز یه کم خسته است داداش من. ولش کن. درستو بده. از بقیه سوال کن.

منوچهر سری به تایید تکان داد. اما همچنان با کنجکاوی مهشید را می پایید.

نزدیک امتحانات بود. هر روز عصر خانه ی پسرها جمع می شدند و منوچهر هم می آمد. درسها خوب پیش می رفت. اما مهشید هرروز کلافه تر میشد. دیگر دل و دماغی نداشت. حتی وقتی منوچهر هم نبود اظهار نظری نمی کرد. دخترها با تمام کنجکاویشان هیچ حرفی نتوانستند از زبانش بکشند. بالاخره نتیجه گرفتند صرفاً دلتنگ خانواده است. البته این هم بود. هرچند که تمام ماجرا نبود. دردش این بود که وقتی منوچهر را میدید دنیایی غم وجودش را می گرفت. بلد نبود جلب توجه کند. این کار را صحیح نمی دانست. همیشه سعی کرده بود عادی باشد. حالا آرزو داشت که اقلا بتواند با او هم مثل بقیه ی پسرهای گروه راحت باشد اما نمیشد. همه به راحتی او را پذیرفته بودند غیر از مهشید.

ده روزی گذشته بود. آن روز عصر همه توی خانه ی پسرها جمع شده و منتظر منوچهر بودند. امید در حالی که با قند توی دستش بازی می کرد، گفت: یه چی بگم؟

کامیار پرسید: از کی تا حالا اینقدر مؤدب شدی که برای حرف زدن اجازه می گیری؟

امید پشت چشمی نازک کرد و گفت: من همیشه مؤدب بودم! ولی از من مؤدبتر مهشیده.

همه به مهشید نگاه کردند. مهشید با تعجب پرسید: چرا؟!

امید گفت: خب خواهر من اگه با درس دادن منوچهر مخالفی اعلام کن. چرا بغ می کنی و با این قیافه ی تو همت روز همه زهر مار می کنی؟

مهشید با تردید پرسید: من... بغ کردم؟

بعد با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: من مخالف نیستم. یه کم حالم خوب نیست. آخر ترمه... دلم برای مامانم اینا تنگ شده.. بچه ی داداشم دنیا اومده هنوز ندیدمش...

صدایش رفته رفته خاموش شد. امید از جا برخاست. استکان خالیش را دوباره پر از چای کرد و گفت: باشه. تو بگو ما هم باور می کنیم. ولی حماقت بزرگیه اگه از این یارو خوشت نمیاد تعارف کنی و به ما نگی.

کامیار گفت: اوهوی!!! این یارو که داری دربارش حرف می زنی پسرخاله ی منه. تا حالام در ازای این همه لطفی که بهمون کرده یه قرون ازمون پول نگرفته.

با صدای زنگ در افزود: بفرما. حلال زاده هم هست. اومد.

امید سری تکان داد و گفت: خوش اومد. لطف کرده درست. ولی من حرفم یه چیز دیگه است.

مهران گفت: آره مهشید همیشه تعارف می کنه.

مهشید با اخم غر زد: من تعارف نمی کنم. بابا میگم دلم تنگ شده. من چی میگم شما چی میگین؟ هیچ ربطیم به این بابا نداره.

با ورود منوچهر ساکت شد و عصبانی سر به زیر انداخت. حتی جواب سلام او را هم نداد. این قدر بی محلی کرده بود که منوچهر عادت کرده بود. لبخندی زد و بدون سوال مشغول درس دادن شد.

بعد از درس قرار گذاشتند باهم بروند ساندویچ بخورند. بحث بر سر این که کجا بروند و هرکدام چقدر پول دارند و پسرها باید خرج دخترها را هم بدهند بالا گرفته بود. همه می خندیدند و شوخی می کردند. غیر از مهشید که در سکوت جمع کرد و با آرامش گفت: من میرم خوابگاه یه کم دیگه درس بخونم. شبتون بخیر. خوش بگذره.

صدای ملایمش بین آن همه سروصدا و خنده به زحمت به گوش می رسید. اما ناگهان همه ساکت شدند و با تعجب به او نگاه کردند. مهشید معذب سر به زیر انداخت و زیر لب گفت: ببخشید.

و به طرف در رفت. منوچهر جلو رفت. راه را بر او بست و گفت: مهشیدخانم... شما بفرمایین پیش بچه ها. من مزاحمتون نمیشم.

مهشید با ناراحتی سر برداشت. هفت جفت چشم با کنجکاوی به آنها خیره شده بودند.

مهشید از گوشه ی چشم آنها را پایید. سری تکان داد و با صدایی که می کوشید نلرزد، گفت: نه نه می خوام درس بخونم.

منوچهر اما با آرامش گفت: می دونم حضور من معذبتون می کنه. خب من نمیام. هیچ دلیلی نداره من خودمو تحمیل کنم.

مهشید لبش را گاز گرفت و گفت: نه نه اصلا... کی گفته...

با بیچارگی به جمع نگاه کرد. مهران با لطف لبخند زد. اما کسی کمکی نکرد.

بالاخره کامیار گفت: پس چیه نکنه عاشقشی که تاب حضورشو نداری؟ چته بابا؟ هی ما هیچی نمیگیم.

فرشید گفت: والا!

پریا با شوق دستهایش را بهم کوبید و پرسید: پس فال نرگس درست شد؟

مهشید که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، گفت: چی میگین واسه خودتون؟

افسانه گفت: اگه ما تو رو نشناسیم که واسه لای جرز دیوار خوبیم دیگه! اونم تو که یک کلمه دروغ بلد نیستی بگی!

نرگس کنارش آمد. دست دور شانه های او انداخت و گفت: چی میگین؟ بچه مو اذیت نکنین.

امید گفت: این قضیه باید روشن بشه.

مهشید از حرصش با عصبانیت به حرف آمد و گفت: تو نبودی با خاله زنک بازی مشکل داشتی؟ چرا ولم نمی کنین؟ بابا میگم دلم واسه مامانم اینا تنگ شده. دلم واسه یه بچه کوچولوی یه وجبی که ندیدمش تنگ شده. چرا نمی فهمین؟ هیچ وقت دلتون واسه خونوادتون تنگ نمیشه؟ خوش به حالتون!

منوچهر دستهایش را بالا برد و گفت: بابا دست بردارین. چرا اینقدر بزرگش می کنین؟ خب من دارم میرم. یه گردش دسته جمعی این حرفا رو نداره. برین باهم. خوش بگذره.

مهشید گفت: من درسمو خوب نفهمیدم. می خوام برم خونه درس بخونم. ربطیم به کسی نداره.

پریا گفت: آخه اگه درس می خوندی که دلمون نمی سوخت. این چند شب همش بغ می کنی و روبرو رو تماشا می کنی. درس نمی خونی که! بابا نگرانیم. امتحانات به کنار... خودت یه چیزیت میشه.

مهران هم جلو آمد و پرسید: چرا زودتر نمیگین؟ خبریه؟ بابا اگه مشکلی داری به ما هم بگو. بالاخره اگه داداش خودت راهش دوره، من گردن شکسته که هستم!

مهشید با عصبانیت مثل بچه ها پا کوبید و گفت: من مشکلی ندارم. چرا ولم نمی کنین؟

فرشید دستهایش را روی سینه صلیب کرد و با خنده گفت: پس عاشقی!

مهشید با حرص نفس عمیقی کشید. افسانه گفت: زود تند سریع اعتراف کن. اون مرد خوشبخت کیه؟

پریا گفت: مرد خوشبختش که از اول مشخص بود. مونده اعترافش!

منوچهر با لبخند پرسید: شماها ول کن ماجرا نیستین؟

افسانه با خونسردی گفت: نع! دلمون لک زده واسه یه عروسی!

منوچهر برگشت و به مهشید چشم دوخت. مهشید با ناراحتی سر به زیر انداخت.

منوچهر با لحنی شمرده و تاثیرگذار گفت: دختری که هنوز باحیا باشه، دروغ نتونه بگه، عاشق خونوادش باشه، برای دوستاش واقعاً عزیز باشه، تو این دوره کیمیاست. من به دوستش افتخار می کنم. اگه خودش قبول کنه.

همه با هیجان دست زدند و سوت کشیدند. مهشید با دست صورتش را پوشاند. در دل به خودش بد و بیراه می گفت که اینقدر راحت رازش برملا شده بود. هیچ جوابی نداد. حتی سرش را هم بلند نکرد. اما سکوت گویا نشانه ی رضایت بود!

بچه ها منوچهر را مجبور کردند که شام مهمانشان کند. البته شام دانشجویی بود. ولی ساندویچ توی پارک هم صفا داشت وقتی دلها خوش بود. مهشید به اصرار دوستانش روی نیمکت سنگی پارک کنار منوچهر نشسته بود. هنوز هم جوابی نداده بود. اما انگار نیازی نبود حرفی بزند. همه اینقدر گرمش گرفتند و شوخی کردند که کم کم با این ماجرا کنار آمد. حتی وقتی که از سرما خودش را جمع کرده بود و بچه ها گفتند که منوچهر باید کتش را به او بدهد، لبخند زد. با ملایمت گفت: نیازی نیست. خوبم.

کامیار گفت: دکی! اگه این کار رو نکنه که عاشقیش نصفه میمونه! اصلاً درست نیست! همه ی عاشقا حداقل یه بار کتشونو به معشوقه قرض دادن! دیگه وقتی پسرخاله ی کار درست من باشه که بیشترم میشه.

مهشید گفت: بله ولی این داستان مال بعد از عاشق شدنه.

و بلافاصله از حرفی که زده بود سرخ شد. غرق شرم سر به زیر انداخت.

منوچهر خندید. کتش را روی شانه های او انداخت و گفت: قربون آدم چیزفهم!

مهشید کت را پس زد و گفت: خودتون بپوشین سرده.

امید پرسید: بابا بهش بگو تو دیگه. احساس نکنه غریبه است!

منوچهر با ملایمت خندید. نرگس گفت: سکیورتیتونو شکر!

همه غش غش خندیدند....