ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

دوباره عشق (21)

سلام دوست جونام 

وای که چقدر دلم تنگ شده بود!!! ساعت یک و یازده دقیقه بامداد یکشنبه است! از یکشنبه ی پیش که نوشتم خسته ام بازهم مریضی بچه ها ادامه داشت تا همین جمعه. شکر خدا الان همه کمی بهترن. فقط هر سه پسر و خودم سرفه می کنیم. بیشتر از یک ماه طول کشید. انواع سرماخوردگی و کهیر رو تجربه کردیم. خدا رو هزار مرتبه شکر به خیر گذشت. دیگه امشب دل زدم به دریا و همه که خوابیدن نشستم به نوشتن... 

همه ی لحظه هاتون پر از شادی و سلامتی 


بعداً نوشت؟ کی شب سپید رو می خواست؟ فایلام درست شدن. شب سپید رو هم ویرایش کردم خوب شد. 


بعد بعداً نوشت: شب سپید رفت تو لیست دانلودیا. بفرمایین 


کلید را توی قفل در خانه ی سمانه چرخاند. خسته و خرد چمدان و پالتو و کیفش را برداشت و وارد شد. نگاهی به اطراف انداخت و بلند گفت: سلام!

ولی جوابی نیامد. گشتی دور آپارتمان کوچک زد. چمدانهای سمانه و یاشار باز و شلوغ وسط اتاق رها شده بودند، ولی خودشان خانه نبودند.

مهشید پوزخندی زد و با سرزنشی مادرانه غرغر کرد: اینجوری می خوای بری خونه ی شوهر سمانه خانم؟ با این شلوغ بازیا که آقای همساده دو روزه ولت می کنه.

ولی جای این حرفها نبود. قرار گذاشته بود که به جای اجاره به خانه برسد و حالا سر حرفش بود. وسایل خودش را توی اتاقش برد. لبخندی زد. دلش برای این اتاق کوچک هم تنگ شده بود. لباسش را عوض کرد و بیرون آمد. لباسهایش را کنار ماشین لباسشویی برد. لباسهای کثیف سمانه و یاشار را هم از توی اتاقشان جمع کرد و ماشین لباسشویی را روشن کرد. برای نهار استامبولی پلو درست کرد. کمی ظرف بود شست و مشغول تمیز کردن خانه شد. بعد از جارو گردگیری با عجله دوش گرفت و نهار خورد. به اتاقش رفت. بسته های ساعت را برداشت. مال سمانه را جلوی آینه اش گذاشت. مال دکتر را توی دستش گرفت. با تردید دوباره توی کیسه نایلون پیچید و توی کولی دانشگاهش گذاشت. بالاخره به طرف دانشگاه راه افتاد.

روز اول بعد از تعطیلات کلاسها تق و لق بودند اما بچه های گروه به شدت از این که دیر آمده بود شاکی بودند. بالاخره وقتی ساعت چهار بعدازظهر استاد مرخصشان کرد و در پاتوق همیشگی جمع شدند، مهشید با بی حوصلگی پرسید: چتونه شماها هی میگین دیر اومدی دیر اومدی. بابا منم و کلی گرفتاری! گیر دادینا!

فرشید رو به مهران گفت: اینو ول کن. قطابا رو رو کن.

مهشید رو به افسانه پرسید: جریان چیه؟

افسانه با خنده به جماعتی که روی دست مهران شیرجه زده بودند، پیوست و گفت: مهران عید یزد بوده. برامون قطاب مخصوص حاج خلیفه آورده ولی از صبح تا حالا میگه تا مهشید نیاد بهتون نمیدم.

مهشید ابرویی بالا انداخت و با بدبینی پرسید: چرا اون وقت؟

مهران جعبه را به زور بیرون کشید و به طرف او گرفت و در حالی که از بین هجوم دوستانش به سختی نفس می کشید، گفت: بابا یکی بردار تا این قحطی زده ها تمومش نکردن. می خواستم به تو هم برسه. بد کردم بگو بد کردی.

مهشید پوزخندی زد. یکی برداشت که پریا از دستش قاپید. محض شوخی این بار دو تا برداشت و به سرعت خورد. جعبه هم دیگر تمام شده بود.

بالاخره مهران ماند و جعبه ی خالی. رو به جمع پرسید: همگی خوردین؟ خیالم راحت باشه که بعد دوباره نمیاین یقمو بچسبین؟

فرشید در حالی که انگشتهای خاکه قندیش را می لیسید گفت: حالا سیرقطاب که نشدیم ولی آره چند تایی خوردیم. دستت درد نکنه.

پریا با هیجان پرسید: مناسبتی هم داشت؟

مهران لحظه ای سر به زیر انداخت. بعد سر برداشت و با لبخند خجولی گفت: دعا کنین داشته باشه. فعلاً رفتیم خواستگاری. تا خدا چی بخواد.

پریا بلند کِل کشید. افسانه آشکارا وا رفت و مهشید متعجب به این نمایش خیره شد و پرسید: چی شد افسانه؟

افسانه با عجله خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچی. این جیغ زد یه دفعه سرم تیر کشید.

و سرش را خم کرد و بین دستهایش گرفت. همه با بدبینی نگاهش کردند. واضح بود که دارد دروغ می گوید ولی چرا؟!!!

بقیه هم کنجکاو شدند ولی هرچه کردند افسانه هیچی نگفت. بالاخره با عصبانیت قهر کرد و از آنها دور شد.

نرگس با غم او را که می رفت نگاه کرد و گفت: خیلی اذیتش کردیم. نباید اینقدر بهش گیر می دادیم.

کامیار گفت: تقصیر خودشه. یه جوری قیافه می گیره که آدم فکر می کنه واقعاً خبریه! کنجکاو میشه خب!

مهران از جا برخاست و گفت: فضول خان دست بردار. بریم دیگه. خسته ام.

فرشید هم برخاست. کش و قوسی رفت و گفت: خب که چی؟ باشیم دور هم.

مهران به تندی گفت: نه دیگه. من برم.

فرشید ابرویی بالا انداخت و گفت: تو هم یه چیزیت میشه ها!

مهران با پوزخندی تمسخرآمیز گفت: آره یه چیزیم میشه. مثل وحشیا پریدی روم شونم له شده بدجوری درد می کنه. خداحافظ همگی.

دستی توی هوا تکان داد و رفت.

مهشید هم که کلاً کلافه بود. از همه خداحافظی کرد و راه افتاد. دلش نمی خواست در خانه ی مهراب برود. احساس بدی داشت. ولی نمی خواست زحمتش را هم بی جواب بگذارد. باید ساعت را به پیک می داد تا ببرد؟!

این هم به نظرش خوش نیامد. لبهایش را کج و کوله کرد و با ناراحتی به اطراف نگاه کرد. دو نفر از کنارش رد می شدند. یکی داشت به دیگری می گفت: باید برم دکتر... ساعت پنج ونیم وقت دارم.

انگار این جمله ها مثل پتک به دیواره ی آهنینی در ذهنش خوردند! با لحن پیروز و خوشحالی زمزمه کرد: دکتر!

چرا زودتر به فکرش نرسیده بود؟ دکتر این ساعت باید قاعدتاً مطب باشد. حتی اگر مطب هم نداشته باشد بهرحال نباید خانه باشد...

به سمانه زنگ زد: سلام سمانه.

_: سلام خانوم! رسیدن بخیر. خسته نباشی. خیلی زحمت کشیدی. می ذاشتی فردا... عجله ای نبود!

+: نه بابا کاری نکردم. ببین سمانه...

_: بگو جونم. راستی این هدیه جلوی آینه چیه؟ من الان رسیدم خونه.

+: سوغاتیه. قابلیم نداره. ببین...

_: وای چرا زحمت کشیدی؟! خیلی متشکرم! چی هست حالا؟!

+: سمانههه... می ذاری بپرسم یا نه؟

_: آره جونم بپرس.

+: این دکتره آشنات...

_: من دکتر زیاد می شناسم. کدوم یکی؟

+: همین که به جای پرستار منو بهش انداختی! دکتر افخمی.

سمانه انگار خیلی سرخوش بود. در مقابل لحن کلافه ی مهشید، قاه قاه خندید و گفت: تو رو بهش انداختم؟ کاشکی تو رو بهش مینداختم. ولی این اینقدر خشنه که اصلاً شوخی برنمی داره.

+: بی خیال این حرفا. محل کارش کجاست؟ یه امانتی باید بهش بدم.

_: جانم مامان الان میام... ببین تو بیمارستان ______ می تونی پیداش کنی. هنوز درسش تموم نشده. مطب نداره. من برم ببینم یاشار چی میگه. کاری نداری؟

+: نه ممنون. خداحافظ.

 گوشی را قطع کرد. نفسش را پوف کرد و به روبرو چشم دوخت. توی بیمارستان به آن بزرگی باید چه جوری پیدایش می کرد؟!! خب اولین قدم رفتن به بیمارستان بود!

نصف راه را با مترو رفت و برای بقیه ی راه هم مجبور شد از جیب مایه بگذارد و تاکسی دربست بگیرد. می خواست هرچه زودتر از شر هدیه خلاص شود و این رابطه ی مسخره را تمام کند.

نگهبان جلویش را گرفت.

_: ساعت ملاقات تموم شده خانم.

و لبخند مسخره ای هم چاشنی توضیحش کرد. مهشید با اخم از بالای سر او سر کشید و همانطور که توی بیمارستان را نگاه می کرد، گفت: من برای ملاقات نیومدم.

_: می خوای بری دکتر باید از اون یکی در بری. در اورژانسم اون طرفه. با کی کار داری؟

این بار توی چشمهایش نگاه کرد و گفت: با دکترمهراب افخمی.

نگهبان باز همان لبخند لوسش را زد و با تمسخر گفت: نمی شناسم. دکتره یا دانشجو؟

بی حوصله رو گرداند و به طرف بخش اورژانس رفت. اینجا هم یک نگهبان دیگر جلویش را گرفت و پرسید: چکار داری خانم؟

با عصبانیت گفت: اگه یه نفر رو به موت باشه با این همه سین جیم شما که می میره!!!

نگهبان با تعجب پرسید: چی شده خانم؟

چند قدم دور شد. حوصله ی کل کل نداشت. گوشیش را در آورد و شماره گرفت. یادش آمد که گفته بود خوش ندارد که دکتر صدایش کند. بعد از دو سه بوق جواب داد: سلام. بگو.

ظاهراً خیلی عجله داشت! مهشید با احتیاط گفت: سلام آقای افخمی.

بی حوصله جواب داد: آقای افخمی! شوخی بی مزه ای بود. برای بلیت که مشکلی پیش نیومده؟

مهشید دستپاچه گفت: نه نه خیلی هم متشکرم. شما الان کجایین؟

_: بیمارستانم. چطور؟

+: راستش یه امانتی داشتم. اومدم دم بیمارستان ولی راهم نمیدن.

_: کجایی؟

+: دم در اورژانس.

_: همونجا باش اومدم.

کلافه مشغول قدم زدن شد. چند لحظه یک بار نگاهی به در می انداخت. به سختی نفس می کشید. امروز هوا آلوده تر بود یا او اینقدر اضطراب داشت؟ اصلاً برای چی باید مضطرب می بود؟ یک بسته بود. می داد و می رفت! کاش با پیک فرستاده بود...

_: سلام.

صدا از پشت سرش بود. چنان از جا پرید که اول سرش به شانه ی او خورد و بعد توانست بچرخد. لبش را گاز گرفت و از قد بلند او حرص خورد. چه معنی می داد این همه قدش بلند باشد؟!

سرش را عقب برد و بدون این که توی چشمهایش نگاه کند، گفت: سلام. ببخشید.

تبسم ملایمی چهره اش را روشن کرد. به آرامی گفت: خواهش می کنم. کجایی؟ چرا اینقدر پریشونی؟

مهشید فوراً انکار کرد. سرش را محکم تکان داد و گفت: نه! پریشون نیستم... فقط... فقط... یه کم چه می دونم... از دست این نگهبانه کفری شدم. 

مهراب نگاهی متعجب به نگهبان انداخت و به تندی پرسید: چکار کرده؟

+: این یکی نه. اونی که دم اون یکی دره. چیز مهمی نیست. همین که رام نداد...

_: آروم باش. طوری نشده. بیا بریم تو. من یه کم کار دارم. تموم بشه بعد میریم یه چیزی می خوریم. 

اککهی! این را نمی خواست! آمده بود تمامش کند نه که شروع کند.

با عجله گفت: نه من فقط اومدم...

کوله اش را از دوشش برداشت. بازش کرد. اما قبل از این که دست توی آن ببرد، مهراب بندش را گرفت و در حالی که روی شانه ی خودش می انداخت، گفت: بتن حمل می کنی تو؟ دختر شونه هات از کار میفته.

و بدون این که منتظر عکس العمل او شود با قدمهای بلند به طرف در اورژانس برگشت.

مهشید به ناچار به دنبالش دوید و در حالی که از کنار نگهبان رد می شد، گفت: بدینش به من... من...

اما مهراب ذره ای از سرعت راه رفتنش کم نکرد. مهشید خسته و کلافه دوباره دوید و گفت: وایسین. من نمی تونم به این سرعت راه بیام.

_: خب راه نرو بدو.

این چرا شوخیش گرفته بود؟! اصلاً چه وقت شوخی کردن بود؟

بالاخره خودش را به او رساند و بند کوله اش را کشید. با حرص گفت: قیافه تون با این روپوش و گوشی و کوله واقعاً ترکیب عالی ای شده!

مهراب تبسمی کرد. کوله را روی میزی رها کرد و در حالی که پشت میز می نشست گفت: من اصولاً خوش تیپم.

قلمی برداشت و مشغول نوشتن چیزی شد. در همان حال به چند صندلی اشاره کرد و گفت: بشین. الان کارم تموم میشه.

مهشید اما همان کنار میز ایستاد. ساعت بسته بندی شده را از توی کوله پشتی بیرون کشید و روی میز گذاشت. با لحنی جدی گفت: من فقط می خواستم اینو بهتون بدم.

بعد هم با عجله کوله را بست و روی دوشش انداخت. مهراب ناغافل مچش را گرفت و پرسید: چی هست حالا؟

مهشید جا خورده به انگشتهای او که دور مچش قفل شده بود، نگاه کرد و پرسید: چکار می کنین؟!

و دستش را به شدت از دست او بیرون کشید.

مهراب بدون این که سر بلند کند با خونسردی گفت: یه دقه بشین. نبضت صد و شصت تا می زنه. نفس تازه کن بعد برو. اینقدر حرص بخوری سکته می کنی ها!

مهشید حیرت زده به مچش نگاه کرد. بعد دستی روی آن کشید. انگار رد دست مهراب را پاک می کرد! بالاخره هم تسلیم شد. دو قدم عقب رفت و نشست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام شود. ولی مگر میشد؟ نگاهش روی موهای کوتاه و مرتب او مانده بود و قلبش بی محابا میزد.

مهراب دست از نوشتن کشید. سر برداشت. هنوز به او نگاه نمی کرد. کیسه را برداشت. یک دختر جوان با روپوش سفید و گوشی دور گردنش جلو آمد. مهشید را ندید. مهشید اما بی تفاوت به او چشم دوخت و فکر کرد: چه رژ پررنگی! جگری! اَه!

دختر قری به سر و گردنش داد و با عشوه به مهراب گفت: خوبی؟ خسته نباشی.

مهراب کادوپیچی پر از تزئین و روبان را از کیسه بیرون کشید و بدون توجه به دختر رو به مهشید گفت: وای عزیزم متشکرم! اصلاً انتظار نداشتم!

دختر وا رفت... برگشت و نیم نگاهی به مهشید انداخت. بینیش را چین داد و گفت: معرفی نمی کنی دکتر؟

مهراب گوشه ی ابرویش را بالا برد و گفت: احتیاجی نمی بینم.

دختر با حرص گفت: بهم می رسیم! دارم برات!

مهراب زیر لب گفت: برو بابا بذار باد بیاد.

دختر با همان قر و غمزه رو گرداند و دور شد.

مهشید که از این نمایش خنده اش گرفته بود، از جا برخاست و قدمی جلو آمد. با تبسم گفت: یک یک مساوی. ممنون از زحمتاتون. با اجازه.

مهراب سر به زیر خنده اش گرفت. در حالی که با چسب بسته کشتی می گرفت، گفت: صبر کن ببینم. من اینو چه جوری باز کنم کاغذش خراب نشه؟ حیفه با این همه تزئینات!

مهشید با لحنی بی تفاوت گفت: عیب نداره پاره بشه. من کلاً عاشق بسته بندیم. این تزئینات هم... دلیل خاصی نداشت. 

سر به زیر انداخت و خواست برود. حرفش را زده بود. پس چرا ناراحت بود؟ چیزی شبیه بغض به گلویش فشار می آورد.

مهراب سر برداشت و متعجب نگاهش کرد. به آرامی گفت: من نمی خوام برداشت خاصی بکنم. ولی خود این کار! یعنی چی؟

مهشید تقریباً پشت به او سر به زیر گفت: دو تا بلیت برام خریدین... باید جبران می کردم... هرچند... این ناقابل تر از این حرفاست.

مهراب برخاست. پشت سر او ایستاد و گفت: منم باید خیلی چیزا رو جبران می کردم. اونی که بدهکاره منم نه تو.

چرا این کار را می کرد؟ چرا اینطوری پشت سرش می ایستاد و به او حس پشتیبان بودن می داد؟ چرا اینقدر حضورش گرم و دلپذیر بود؟ چرا؟

مهشید به سختی نفس می کشید. مهراب مکثی کرد و بعد گفت: دو دقیقه صبر کن. الان میام.

کاغذها را از روی میز چنگ زد و دور شد. مهشید به لبه ی میز تکیه داد. دانشجویی رد شد و با تعجب به کادوی مهراب نگاه کرد. مهشید چرخید. دوباره بسته را توی کیسه گذاشت. کوله اش را به یک دست و کیسه را توی دست دیگرش گرفت.

چند دقیقه بعد مهراب برگشت. گوشی را توی کشوی میزش گذاشت و روپوشش را هم درآورد و روی دستش انداخت. کوله و کیسه را باهم گرفت و گفت: بریم.

مهشید دیگر نه توان نه گفتن داشت و نه علاقه ای. بی تفاوت به دنبال او راه افتاد. بعد از چند قدم مهراب برگشت و گفت: کجایی؟ چرا جا موندی؟

مهشید بی حوصله گفت: خسته ام.

مهراب چند قدم برگشت و در حالی که سعی می کرد، هم قدم او راه برود، گفت: کلاً سرحال نیستی. چی شده؟

مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی.

_: بابا فرض کن من دکتر! بگو دیگه. بالاخره چار کلاس درس خوندم. شاید یه راه حلی داشته باشم. بلد نباشم هم بالاخره چار تا رفرنس دارم که برات جواب بگیرم.

مهشید از گوشه ی چشم نگاهش کرد. چه می گفت؟ وقتی حضورش اینطور از خود بی خودش می کرد و ضربانش را بالا می برد، مثلاً می خواست چه راه حلی بدهد؟!

فقط گفت: بریم.

_: خب داریم میریم. نمی خوای حرف بزنی؟

+: نه نمی خوام حرف بزنم.

واقعاً نمی خواست حرف بزند. حرف زدن کلافه ترش می کرد. صدایش را که می شنید بیشتر در خواستن و نخواستن هایش دست و پا میزد. نمی خواست حرف بزنند.

مهراب لبهایش را بهم فشرد و سر به زیر انداخت. با حالتی نمایشی یک پایش را جلوی پای دیگر گذاشت. زحمت می کشید که بتواند آنقدر یواش راه برود! دوباره نگاهی به مهشید انداخت. مهشید سنگینی نگاهش را حس کرد و به سختی نفس عمیقی کشید. 


خسته ام...

سلام دوستام

شرمنده هنوز هم پست نداریم. از مریضی رضا و شبه ذات الریه ی پسر بزرگه و دوباره تب و گلوچرکی رضا یک مادر خسته به جا مونده که توانی برای نوشتن نداره. اگه بشه چند شب بخوابم و کمی تقویت کنم انشاءالله به زندگی برمی گردم. فعلاً حالی ندارم...

دوباره عشق (20)

سلام به روی ماه دوستام

دلم تنگ شده بود براتون! با یه پست نسبتاً مفصل اومدم. امیدوارم دوست داشته باشین

مامان در حالی که برنج را صاف می کرد گفت: عصر باید بریم دیدن خاله جان. بعد عموجان بابات.
مهشید تکه‏ای از کاهویی که داشت خرد می کرد برداشت و گفت: چه خوب! دلم برای همه تنگ شده. می ترسیدم وقتی برسم همه عید دیدنی‏ها رو رفته باشین و من جا بمونم.
_: نگفتی چه جوری با این سرعت بلیت پیدا کردی!
تکه ی کاهو جلوی لبش متوقف شد. لبهایش را با زبان خیس کرد. آب دهانش را فرو داد و بالاخره گفت: سمانه یه آشنا داره که باباش رئیس راه آهن شهرشونه. اون سفارش کرد.
_: بلیت سفارشی حتماً گرونترم هست.
+: نه نه. بلیتش که معمولی بود. کوپه معمولی...
_: مهشید حالت خوبه؟
بالاخره تکه کاهو را به دهان برد و به تندی جوید. به مادر چشم دوخت و فکر کرد: به مامانا نمیشه دروغ گفت. ولی راستشو چه جوری بگم که باور کنه هیچی نبوده. اونم با اون گندی که منوچهر به سابقه‏ام زده!
کاهو به گلویش پرید. تا آن پر نازک از سق دهانش کنده شود و نفسش برگردد، موضوع فراموش شد. مخصوصاً که بابا هم به آشپزخانه آمد و اطلاع داد که عموجان کمی کسالت دارند و قرار شد عصری را به دیدن عمه خانم بروند. شاید فردا منزل عموجان بروند.
خلاصه که موضوع صحبت عوض شد و مهشید نفسی به راحتی کشید و با خود گفت: این بار جستی ملخک. بپا دیگه پیش نیاد!
عصر دیدن خاله جان مادرش خیلی خوش گذشت. همه ی بر و بچه های فامیل مادری بودند و دیدارها تازه شد. امیدوار بود خانه ی عمه خانم هم همه باشند و حسابی دلی از عزا در بیاورد.
اما همین که وارد شد چشم تو چشم سیمین خانم شد و آن "عروس خانم گلم" گفتنهایش!
بقیه هم با تعجب و خوشحالی می خواستند تبریک بگویند که مامان دستپاچه توضیح داد: ولی ما هنوز جوابی ندادیم!
بابا هم حسابی اخم کرده بود و دلخور شده بود. دور اتاق پذیرایی را سکوت سنگینی پر کرد. مهشید کلافه یقه اش را کمی پیش کشید. احساس می کرد نفس کم آورده است.  بالاخره هم برخاست تا آبی به صورتش بزند. عصبانی بود.
به سرعت به طرف دستشویی رفت. دستهایش را شست و بیرون آمد. با دیدن پسر سیمین‏خانم با حرص نفس عمیقی کشید.
مرد جوان کمی دستهایش را بهم مالید و گفت: می‏دونم وقت مناسبی نیست ولی می خواستم اگه بشه باهم صحبت کنیم.
+: من صحبتی با شما ندارم آقا.
_: ببینین مهشید‏خانم... من... فکر می‏‏کنم که ما... ما.... زوج مناسبی میشیم.
جمله‎‏اش را تمام کرد و نفسی به راحتی کشید.

+: من اینطوری فکر نمی کنم و اصلاً هم قصد ازدواج با شما رو ندارم.
زنگ گوشی‏اش از ادامه‏ی بحث نجاتش داد. با عجله گوشی را دم گوشش گرفت. بدون این که به صفحه نگاه کند، فقط محض کم کردن روی خواستگارش گفت: ای جانم! عشقم! سلام!
چشمهای گرد شده ی پسر سیمین خانم دیدنی بود! با ناراحتی رو گرداند و به اتاق پذیرایی برگشت.
مهشید پیروزمندانه خندید. اما صدای آن سوی خط بلافاصله خنده را از لبش برد.
_: سلام. مثل این که اشتباه گرفتین.
لبش را گاز گرفت. یک صندلی پیش کشید و در حالی که می نشست با یک دنیا شرمندگی گفت: معذرت می خوام. فکر کردم نرگس یا... پریا باشن. یعنی فکر کردم...
کم مانده بود بزند زیر گریه! دوباره سعی کرد توضیح بدهد: ببینین آقای دکتر من... من واقعاً اشتباه گرفتم. در واقع می خواستم شر یه مزاحم رو از سرم کم کنم و اصلاً رو صفحه ی گوشی نگاه نکردم. من...
_: بسیار خب. اشکالی نداره. متوجه شدم. حالا شر مزاحم کم شد؟!
مهشید نگاهی به در اتاق پذیرایی انداخت و ناخواسته خنده خفه‏ای کرد. سری تکان داد و آرام گفت: بله ممنون. امری داشتین؟
_: یه عروسک کوچیک روی کابینت آشپزخونه است. به نظر میاد مال جاکلیدیی چیزی باشه. مال شماست؟
مهشید کلافه نگاهی به اطراف کرد. پدر و مادرش با چند تا از مهمانهای دیگر از اتاق بیرون آمدند. مهشید با عجله گفت: فکر می کنم مال من باشه. ولی مهم نیست. بندازینش دور. دیگه هم با من تماس نگیرین.
_: باشه. هرجور میلتونه. خداحافظ.
+: خداحافظ.
نفس عمیقی کشید. پسر سیمین خانم با غضب نگاهش کرد. بابا رد نگاه او را گرفت، چهره درهم کشید و به تندی گفت: بریم مهشید.
مهشید با عجله از عمه‏خانم خداحافظی کرد و تقریباً خودش را از در بیرون انداخت. همین که به هوای آزاد رسید نفس عمیقی کشید. از دست خواستگارش عصبانی بود. از دست مهراب هم عصبانی بود. با حرص فکر کرد: اصلاً تقصیر خودشه. اگر از اول بهم زنگ نمی زد نه اون اس ام اس اشتباهی می رفت و نه این جواب تلفن عالی!
با حرص نفسش را رها کرد و سوار ماشین شد. آره تقصیر خودش بود. اصلاً کرم از خود درخته! این آقای دکتر چه مشکلی داره که هی زنگ می زنه؟ هان؟! دیگه جواب نمی دم. همین یه جواب عصری برای هفت پشتم بسه!
آخر شب نگاهی به گوشی‏اش انداخت. خوشبختانه دیگر نه تماسی داشت و نه پیامی! نفسی به راحتی کشید. هرچند وقتی یادش می آمد چی جواب داده است داغ دلش تازه میشد! سعی کرد بیشتر از این با فکرش خودش را آزار ندهد و بخوابد.
روز بعد هم خبری نبود؛ و همین طور روزهای بعد. روزهای عید به عید دیدنی و سفرهای کوتاه گردشی گذشت و خیلی زودتر از آن که حسابی رفع خستگی بکند دوازده فروردین رسید که جمعه هم بود.
عصر بابا می‏خواست سری به مغازه اش بزند. مهشید ناگهان گفت: وای من هیچی برای سمانه نگرفتم. میشه بیام مغازه یه ساعت براش بردارم؟
بابا سری تکان داد و گفت: حتماً! این سمانه خانم خیلی حق به گردنت داره. بیا هر ساعتی که فکر می کنی خوبه بردار.
باهم راه افتادند. بابا صبحها کارمند یک اداره بود و عصرها مغازه‏ی کوچک ساعت فروشیش را می گرداند.
همین که وارد مغازه شد چشمش روی یک ساعت دیواری خاکستری سورمه ای ثابت ماند! ساعت مردانه ی شیکی بود! طرح قابش درست مثل مبلهای خانه ی دکتر بود.
از یادآوری‏اش دلخور شد. دلش نمی‏خواست به او فکر کند. دکتر دیگر تماس نگرفته بود. پیامی هم نفرستاده بود. خب دلیلی نداشت بفرستد. مهشید هم همین را می خواست. خودش به او گفته بود!
بابا رد نگاه او را گرفت و گفت: این ساعت خیلی دلگیره بیا یه چیز شادتر براش بگیر.
به سختی نگاهش را از ساعت کند و دور مغازه چشم گرداند. بابا پرسید: ساعت دیواری می خوای یا مچی؟
+: مچی داره... دیواریم همین طور... برای آشپزخونش می خوام.
_: بیا این طرحهای مخصوص آشپزخونه رو ببین. این یکی میوه ای... این سبزیجات... تابه و قابلمه...
نگاهی به طرحهای فانتزی پیشنهادی بابا انداخت. همه قشنگ بودند. نگاه یاغی‏اش دوباره به طرف ساعت سورمه‏ای برگشت.
بابا آهی کشید و گفت: خیلی خب اگه به آشپزخونش میاد همونو بردار. قیمتشون یکیه. زیادم نیست. اگه می خوای یه ساعت بهتر بردار. بالاخره خیلی بهت لطف کرده. اینا چطوره؟
یک سری دیگر را با قیمتی بالاتر نشان داد. اما مهشید ساعتی که به جای اعداد سبزیجات داشت را برداشت و گفت: همین خوبه. متشکرم.
بابا جعبه ی ساعت را داد و پرسید: همه رو دیدی؟ مطمئنی خوبه؟ تعارف نکنی بابا!
امان از نگاه سرکشش! دوباره برگشته بود. بابا ساعت سورمه ای را از دیوار برداشت و گفت: خب اینم ببر. هرکدومو خواستی بده بهش.
هر دو را باتری و تنظیم کرد. به مهشید داد تا توی جعبه بگذارد.
مهشید با عذاب وجدان گفت: نه سورمه ایه رو نمی خوام. واسه آشپزخونش همین خوبه.
بابا گفت: دلت رفته پیشش. دیگه جاش اینجا نیست. بزن به دیوار اتاقت تو خونه ی سمانه خانم.
مهشید به سختی نفسی کشید و آرام گفت: خیلی متشکرم.
بابا با لبخند محبت آمیزی گفت: قابل شما رو نداره.
مهشید با شرم و عشق خندید. بابا دفتر حساب کتابهایش را برداشت و باهم از مغازه بیرون آمدند. وقتی وارد شدند، مامان پرسید: خب ببینم چی برداشتی؟
بابا در حالی که کتش را آویزان می کرد، پرسید: فردا ساعت حرکتت چنده؟
جعبه ی ساعت توی دست مهشید بی‏حرکت ماند. جا خورده به طرف بابا برگشت و گفت: یادم رفت بلیت برگشت بگیرم!
مامان با تعجب پرسید: یادت رفت؟!
بابا هم تکرار کرد: یادت رفت؟!
مامان پرسید: اون وقت فردا می خوای چه جوری بلیت بگیری؟
بابا گفت: روز سیزده فروردین! یه عالمه دانشجو و کارمند و مسافر دارن برمی‏گردن. محاله گیرت بیاد!
مهشید به سختی زمزمه کرد: اتوبوس...
مامان به تندی گفت: محاله بذارم. می‏میرم تا بری و برسی!
بابا گفت: حالا تازه اتوبوس! مگه گیرت میاد امروز؟
مامان گفت: نخیر اتوبوس نه. بگرد دنبال بلیت قطار. دیرم برسی یادت میمونه که دیگه همچین اشتباهی نکنی. مگه همیشه رفت و برگشت رو باهم نمی گرفتی؟
+: چرا ولی این دفعه...
_: این دفعه چی؟
+: این دفعه بلیتم رو تو ایستگاه گرفتم... یعنی... خب یادم رفت برگشت بگیرم.
مامان با حرص رو گرداند. بابا از جا برخاست و گفت: کی یاد می گیری که مسئولیت کاراتو به عهده بگیری؟ همیشه که من و مادرت زنده نیستیم.
و به عنوان ختم بحث به اتاقش رفت و در را بست. مامان هم سکوت کرد. بعد از چند لحظه پیشنهاد کرد: ببین همین آشنای سمانه نمی تونه برات بلیت جور کنه؟
+: روم نمیشه...
_: پس صبر می کنی تا وقتی بلیت پیدا بشه.
مهشید آهی کشید. مامان دیگر نمی خواست حرفی بزند. مهشید هم روی پاشنه چرخید و به اتاقش رفت. جعبه های ساعت را روی میز گذاشت و به آنها خیره شد. اولی را باز کرد. ساعت سورمه ای را بیرون کشید و توی دستش گرفت. از پنجره به بیرون خیره شد. تیک تاک ساعت بیخ گوشش اذیتش می کرد.
ساعت را دوباره بسته بندی کرد و گوشیش را برداشت. دلگرفته به صفحه ی خاموش چشم دوخت. مهراب... جواب آن پیغام اشتباهی. مهراب...
با خودش فکر کرد فقط یه بار دیگه بهش زنگ می زنم. بعدم اگه بلیت جور کرد ساعت رو به عنوان تشکر بهش میدم و از شرش خلاص میشم.
نفس عمیقی کشید و شماره را گرفت. یک بوق... دو بوق... سه بوق... یعنی نمی خواست جواب بدهد؟ بهتر! اصلاً تا هروقت بلیت پیدا میشد صبر می کرد!
_: سلام بفرمایید.
انگشتی بالای لبش کشید. مکثی کرد و با تردید گفت: سلام.
_: حال شما خوبه؟
+: ممنون. شما خوب هستین؟
_: متشکرم. خوبم. بفرمایید.
+: من... من... من یه بلیت می خواستم.
_: بسیار خب. برای کی؟
مهشید از لحن رسمی و اطمینان بخش او نفسی به آسوگی کشید و گفت: فردا اگه ممکنه. می خوام برگردم.
_: باشه حتماً. ببینم چکار می تونم براتون بکنم. تا نیم ساعت دیگه تماس می گیرم. فعلاً خداحافظ.
مهشید نفس بلندی کشید و گفت: خداحافظ!
انگار کوه کنده بود. گوشی را گذاشت و دستی روی جعبه ی ساعت کشید. با خوشحالی از جا برخاست و در حالی آواز می خواند مشغول کادوپیچی جعبه ها شد. صدای دکتر توی گوشش پیچید: میگم نخون!
از یادآوری آن چشمهای خون گرفته ی عصبانی خنده اش گرفت و از جواب بی ربطی که درباره ی گرسنگی اش به او داده بود! گرسنگی چه ربطی به آواز خواندن داشت؟! حتی مهراب بداخلاق هم خنده اش گرفته بود. مهراب بداخلاق عزیز!
خودش از فکرش جا خورد! حیرتزده دست از کار کشید و فکر کرد: از کی تا حالا عزیز شده؟ هان؟! شوخی نداشتیم ها! نخیر عزیز نشده. فقط خیلی ممنونم که رفته دنبال بلیت. همین!
نفس عمیقی کشید و به کارش ادامه داد. جعبه را به زیبایی کادو پیچی کرد. عاشق بسته بندی بود. همیشه کلی طرح فانتزی روی کادوهایش پیاده می کرد و همیشه کلی کاغذ کادوی خوشگل داشت.
بسته را روی میز گذاشت و با رضایت به آن نگاه کرد. گوشیش را از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت. بابا تلویزیون میدید و مامان در کنارش بافتنی می‏بافت. لبخندی به هر دو زد و گفت: میرم تو حیاط.
مامان نیم نگاهی به او انداخت و گفت: سرده یه چیزی بپوش.
سری به تأیید تکان داد. به اتاق برگشت. ژاکت کلفت زردش را پوشید و دوباره گوشی به دست بیرون رفت. تازه در حیاط را پشت سرش بسته بود که زنگ زد. با عجله گفت: سلام آقای دکتر.
_: علیک سلام. گمونم اسم منو می دونین و نیازی به یادآوری نیست. خوشم نمیاد دکتر صدام کنین.
نفس مهشید بند آمد. لبش را گاز گرفت و گفت: باور کنین اون اس ام اس اشتباهی فرستاده شد! من می خواستم از سمانه بپرسم. من... یعنی... اصلاً...
_: مخاطب جمله من نبودم! معلوم بود که اشتباهی شده. ولی چون اسم من رو پرسیده بودی جواب دادم. قصد جسارت هم نداشتم.
مهشید عصبانی به موهایش چنگ زد. هرچه می خواست این رابطه ی مسخره را تمام کند باز کش می آمد. دوباره زمزمه کرد: اشتباهی شد...
_: اینقدر خودتو اذیت نکن. یادآوریش نکنی خودش فراموش میشه.
مهشید نفس عمیقی کشید و لب باغچه نشست. چقدر لحنش آرام بود. مثل یک دیوار محکم و قابل اعتماد! بدون این که او را بشناسد. بدون این که از گذشته و زندگیش بداند... علاقه ای هم نداشت که بداند!
به آرامی گفت: متشکرم. درباره ی بلیت...
_: جور شد. منتها دنبال درجه یک بودم که گیرم نیومد. درجه دو. به اسمت صادر شده. باز باید تو ایستگاه تحویل بگیری. فردا ساعت سه و نیم.
+: وای یک دنیا متشکرم! پولش که پرداخت نشده انشاءالله؟
_: شده.
مهشید معترضانه گفت: ببینین آخه چرا؟! همین که برام جا پیدا کردین خودش خیلیه! من بیام تهران پولتونو میدم!
_: کوتاه بیا مهشیدخانم. اینقدرم نگو شما!
مهشید قبل از این که بفهمد چه می گوید، معترضانه گفت: من مهشیدخانم نیستم. آقای دکتر مگه چند سالمه؟!
دکتر خندید و گفت: فقط تو اجازه داری احساس پیری بکنی؟ دیگه اگه بگی آقای دکتر و شما کلاهمون میره تو هم ها! من خیلی دست بالا بگیری اگه سی سالم باشه. که اونم هنوز تموم نشده.
مهشید آهی کشید. چرا تمامش نمی کرد؟
آرام گفت: برام فرقی نمی کنه چند سالتونه. ممنون که بلیت پیدا کردین. بازم متشکرم. خداحافظ.
_: من حرف بدی زدم؟!
+: نه.
_: پس...
+: من... من نمی خوام ادامه بدم.
این بار مهراب بود که نفس عمیقی کشید. مکثی کرد و بالاخره گفت: الان این حرف چه معنی ای میده؟ یه جور ناز کردنه؟
مهشید با عجله گفت: نه. جدی گفتم. من اهلش نیستم.
مهراب با لحنی سرد و جدی گفت: بسیار خب. خداحافظ.
مهشید ساکت گوش داد. لحظه ای بعد تماس قطع شد. چهره ی جدی و اخم آلودش پیش چشمش جان گرفت. این لحن سردش از صد تا فحش بدتر بود! با خودش گفت: خراب کردی مهشید! طرف نوکرت نبود که بره برات بلیت جور کنه، پولشم نگیره، بعدم بهش بگی دیگه زنگ نزن. ولی آخه...
با بدبختی به گوشی خاموش خیره شد. به سنگینی از جا برخاست و به اتاق برگشت. عذاب وجدان داشت و نمی فهمید چه کاری درست و چه کاری غلط است.
مامان پرسید: طوری شده؟
سری به نفی تکان داد و به طرف اتاقش رفت.
_: مهشید با تو ام. چی شده؟
بدون این که برگردد، گفت: هیچی.
_: برای بلیت چکار کردی؟
این بار رو گرداند. نگاهی به بابا و نگاهی به مامان کرد. آرام گفت: آشنای سمانه برام پیدا کرد.
_: خب حالا چرا دلخوری؟
+: نمی خوام برم. دلم تنگ میشه.
و با بغض به اتاقش رفت و در را بست. مامان به دنبالش آمد. کنارش نشست و یک موعظه ی طویل اخلاقی درباره ی این که درست نیست که درسش را نصفه رها کند، تحویلش داد. بعد هم با بوسه ای بر پیشانیش حرفهایش را تمام کرد.
با ورود مهدی و نسترن حال و هوایش به کلی عوض شد. دو سه روز بود که از سفر برگشته بودند و هنوز نشده بود که درست و حسابی دیدن کنند. مهدی مرغ بریان خریده بود. دورهم مشغول خوردن شدند. شب خوبی بود و خوش گذشت. یک شب خانوادگی شیرین.
صبح روز بعد هم با عده ای از فامیل پدری و مادری به سیزده بدر رفتند. طبق توافقشان خیلی زود راه افتادند که هم به شلوغی نخورند و هم این که مهشید به موقع به ایستگاه برسد. چمدان مهشید را هم توی صندوق عقب گذاشتند که دیگر مشکلی نباشد.
تمام روز به گردش و تفریح والیبال و آتش درست کردن و سبزه گره زدن گذشت. مهشید اینقدر جیغ زده که صدایش گرفته بود. چای ذغالی را سر کشید و با خنده به دخترهای فامیل که هنوز مشغول سبزه گره زدن و شوخی کردن بودند چشم دوخت.
شیدا جلو آمد. خودش را کنار او رها کرد و پرسید: سبزه گره زدی؟
مهشید با خنده گفت: آره چند جفت!
شیدا بشکنی زد و گفت: چه عالی! سال دگر، خونه شوهر، بچه بغل! الهی یه شوور دکتر بامرام باسواد نصیبت بشه.
چای به گلوی مهشید پرید. سرفه ای زد. شیدا محکم به پشتش زد و پرسید: چی شد؟  اسم دکتر بردم خوشت اومد؟
مهشید از جا برخاست و در حالی که استکانش را پر می کرد، گفت: نه بابا دکتر جماعت به درد شوهر بودن نمی خوره. وقتش مال مردمه نه خونوادش.
شیدا ابرویی بالا انداخت و گفت: عوضش کلاس داره!
مهشید جرعه ای چای نوشید و گفت: صد سال سیاه این کلاس و ژست رو نمی خوام که پزش مال بیرون باشه و بدبختیش مال من!
_: ای بابا تو چقدر بدبینی!! مگه دکتر بامرام نداریم تو مملکت؟
+: قحطی شوهره. نه دکتر بامرام داریم نه مهندس. خیالت تخت.
همان موقع پسر خاله ی هجده ساله اش که داشت چای می ریخت و جمله ی آخر را شنیده بود، گفت: ای بابا مهشید یعنی اینقدر وضع بده؟! خودم میام خواستگاریت. غصه نخور.
مهشید به تندی گفت: بپا نچایی!
_: دارم چایی می خورم نچایم. دیگه؟ امری باشه؟
+: فرمایشی نیست. بفرمایید.
_: اوه چه بهش برمی خوره! والا من فقط می خواستم کمک کنم! و اِلا چیزی که فراوونه واسه من دختر خوب و خوشگل و بامرام و باکلاس.
و با چشمک و خنده ای دور شد.
مهدی از دور صدا زد: مهشید!
و به ساعتش اشاره کرد. مهشید سری به تأیید تکان داد و از جا برخاست. با همه خداحافظی کرد و با مهدی و نسترن به ایستگاه قطار رفت. این بار هم بلیت را راحت گرفت و سوار شد.

دوباره عشق (19)

سلاممم
یه پست کوچولو داریم :)

آبی نوشت: ارکیده صورتی ناپیدایی. خوبی؟ یه خبری بده.

از قطار پیاده شد. چمدانش را هم پایین گذاشت و نرمشی به گردن خسته اش داد. در حالی که چمدان را به دنبال خود می کشید راه افتاد.
بابا به استقبالش آمده بود. اینطور که می گفت مهدی بعد از سال تحویل با زن و بچه اش به مسافرت رفته بود.
مهشید دلگرفته به توضیحات بابا گوش داد. مهدی سال تحویل را بود و بعد رفته بود! اگر مهشید زودتر برگشته بود می توانست برادرش را هم ببیند.
ذهنش به خانه ی سرد و گرفته ی مهراب پر کشید. به سال تحویل بی روحی که کنار هم گذرانده بودند. یعنی الان دکتر چکار می کرد؟ حالش خوب شده بود؟ پدر و مادرش کنارش مانده بودند؟ اصلاً کجا ساکن بودند که سال تحویل راه افتادند و صبح به آنجا رسیدند؟ چرا تنها زندگی می کرد؟ حتماً دانشجوست!
برای تنها جوابی که پیدا کرد سری تکان داد و سعی کرد ذهنش را از دکتر اخمو خالی کند. به طرف بابا برگشت. داشت همراه با ترانه ای که از رادیو پخش میشد زمزمه می کرد. نگاه مهشید را دید. نگاهش کرد و لبخند زد. مهشید هم لبخند زد و احساس کرد وجودش از عشق لبریز می شود. چقدر خوب بود که به خانه برگشته بود!
مامان با خوشحالی به استقبالش آمد. حیاط را آب پاشیده بود و همه جا بوی بهار می آمد. باهم وارد شدند. صبحانه ی مفصل مامان هنوز روی میز آشپزخانه بود. مهشید با اشتها مشغول شد و مامان مشغول تعریف کردن از اتفاقهای مختلفی که این چند وقت افتاده بود.
بابا هم توی هال نشست. تلویزیون را روشن کرد و مشغول گوش دادن به اخبار شد. چه سر و صدایی! چقدر زندگی! کاش مهدی و نسرین و میناکوچولو هم بودند. آن وقت عیشش تکمیل میشد. مهدی شوخی می کرد، نسرین می خندید و مینا شادمانه غان و غون می کرد. برخلاف خانه ی سرد و ساکت آن دکتر اخمو!
اککهی! این یارو چرا دست از سرش بر نمی داشت؟ نه طپش قلبی بود نه ماجرای عاشقانه ای. فقط مثل یک "پاپ آپ" مزاحم هر لحظه روی پس زمینه ی ذهنش سر می کشید!
از تصور پاپ آپ مزاحم خنده اش گرفت و در ذهنش برای بار هزارم آن ضربدر گوشه اش را  زد و از صفحه حذفش کرد.
مامان با تعجب گفت: مثل این که بدت نیومده ها!
و لبخندی شیطنت آمیز گوشه ی لبش جان گرفت. مهشید با تعجب به لبخند مامان چشم دوخت و پرسید: از چی بدم نیومده؟
و بلافاصله فکر کرد: یعنی مامان فهمید من دارم به چی فکر می کنم؟ غلط نکنم حتی اگر هم فهمیده باشه هم معنی پاپ آپ مزاحم را متوجه نشده!
و این بار بیشتر خنده اش گرفت. نیشخند مامان جمع شد و این بار با دلخوری گفت: مثل این که حواست نیست من دارم چی میگم.
مهشید خنده اش را جمع کرد و سرش را تکان داد. به تندی گفت: معذرت می خوام. حواسم نبود. یه همکلاسی داریم بهش میگیم پاپ آپ! یاد اون افتادم خنده ام گرفت.
پاپ آپ لقبی بود که کامیار به اظهار نظرهای بی موقع بچه درسخوان کلاس که هر لحظه جلوی استاد دستش را بالا می گرفت، داده بود. مهشید خوشحال شد که یادش آمد که ریشه ی این اسم کجا بوده و مجبور نشد از دکتر اسم ببرد!
مامان اما توجهی نکرد و پرسید: حالا چه ربطی به حرف من داره؟
مهشید لیوان شیرش را سر کشید و گفت: هیچ ربطی. من همین جوری یادم اومد. ببخشین حواسم پرت شد. حالا موضوع چی بود؟
مامان با بی حوصلگی چهره درهم کشید و گفت: گفتم سیمین خانم شب عیدی زنگ زد.
مهشید با قیمانده ی نان را توی کیسه گذاشت و جدی پرسید: خب؟
_: گفت پسرش ترم آخرشه و داره فارغ التحصیل میشه.
مهشید برخاست. نان و پنیر را برداشت و گفت: به سلامتی.
در یخچال را باز کرد. پشتش به مامان بود. مامان گفت: گفت عید نوروزی اومده تعطیلات. می خواست ببینه اگه اشکالی نداره برای امر خیر خدمت برسن. گفتم تو این تعطیلات نمیای. گفت اگه برگشتی بهشون خبر بدیم.
تا میشد جلوی یخچال معطل کرده بود. در را بست. لیوانهای خالی را توی سینک گذاشت. چهره ی جدی مهراب پیش چشمش جان گرفت! لعنتی! چرا نمی رفت؟
با ناراحتی گفت: من که یه بار دیگه هم گفتم. فعلاً قصد ازدواج ندارم.
در ذهنش دوباره ضربدر قرمز را زد. نخیر انگار تبدیل به ویروس شده بود و خیال رفتن نداشت! باید به دنبال یک آنتی ویروس درست حسابی می گشت! مثلاً همین خواستگار تازه چطوره؟
احساس کرد حالش بهم می خورد. در حالی که به سختی آب دهانش را قورت میداد که بالا نیاورد به طرف مامان برگشت و گفت: نمی خوام.
مامان چهره درهم کشید و گفت: حالا بذار بیان. حرفاتونو بزنین. والا من خجالت می کشم بس که چپ و راست زنگ زده. خودت بهشون بگو نمی خوای تموم بشه.
لب به دندان گزید. دستش را با حوله خشک کرد.
مامان به در آشپزخانه اشاره کرد و گفت: گوشیت داره زنگ می زنه.
به اتاقش رفت. گوشی را روی میز آینه رها کرده بود. اسم دکتر مهراب افخمی روی میز و توی آینه روشن بود و گوشی با ویبره و زنگ دور خودش می چرخید.
چند لحظه به آن خیره شد و بعد تماس را رد کرد. گوشی را توی دستش فشرد و روی تخت نشست. پیامی رسید: سلام خوبی؟ به موقع رسیدی؟
مهشید غم گرفته به گوشی خیره شد و از خودش پرسید: چرا می پرسی؟
بعد با حرص فکر کرد: نخیر آنتی ویروس به کار این یارو نمیاد. باید از بیخ و بن فرمت بشه!
مشکل اینجا بود که مطمئن نبود که می خواهد حذفش کند یا نه؟
با تردید روی کلیدها دست کشید. دو سه کلمه نوشت و پاک کرد. دوباره شروع کرد: سلام. خوبم. ممنون. رسیدم. شما خوبین؟
_: متشکرم. بهترم.
گوشی را توی جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. مامان داشت نهار درست می کرد. مهشید هم مشغول کمک کردن شد.