سلام سلامممم
خوب هستین؟ چه می کنین با خونه تکونی؟ شستین رُفتین تموم شد؟! خوش به حالتون!
اینم یه پست حاصل بی خوابی شبانه! ویرایش درست و درمون هم طبق معمول نشده. خوابم گرفته. اشکالی بود بگین اصلاح کنم.
وقتی به خانه رسید از دیدن خانواده ی چهار نفره سمانه که شام می خوردند، لبخندی بر لبش نشست. سمانه و سیاوش با خوشرویی به او هم تعارف کردند که بنشیند؛ ولی مهشید تبسمی کرد و عذرخواهی کرد. نهار دیر خورده بود. خسته هم بود. بیشتر از حد توانش انرژی گذاشته بود. تازه سر شب بود ولی سرش سنگین بود و خوابش می آمد. لباس عوض کرد و عروسکش را در آغوش کشید. با وجود سر و صدای یاشار و سهراب که از هال به گوش می رسید، خیلی زود خوابش برد.
صبح روز بعد که بیدار شد اولین چیزی که دید نور صبحگاهی بود و بعد صورت مهربان عروسکش. چند لحظه با ناباوری به عروسک و بعد به پنجره چشم دوخت. این همه خوابیده بود؟!
احساس می کرد دیروز فقط یک رویا بوده است که طی خواب طولانی دیشب دیده است، اما عروسک ثابت می کرد که واقعاً این اتفاقات افتاده است.
با ناباوری برخاست. عروسک را برداشت و کنار پنجره ایستاد. آفتاب بهاری تازه طلوع کرده بود. در حالی که حیاط کوچک پشت آپارتمان را به عروسک نشان می داد، زمزمه کرد: اینجا خونمونه. البته فعلاً. باید زودتر جل و پلاسمونو جمع کنیم تا سمانه بتونه این خونه رو تحویل بده و خودش بره سر خونه زندگیش... کاش یه اتاق پیدا می کردم...
نگاهی خندان و امیدوار به عروسک انداخت و گفت: پیدا می کنم. باید بکنم. فعلاً بشین اینجا من برم قدم بزنم. حیف این هواست که تو خونه بمونم!
عروسک را لبه پنجره نشاند و دامن قرمزش را صاف کرد. لبخندی عمیق به رویش زد. چهره ی مهراب پیش چشمش جان گرفت. دکتر اخموی جدی!
خندید. عروسک را رها کرد. لباس عوض کرد و آماده شد. سری به آشپزخانه زد. با کمترین سروصدایی که می توانست کتری را روشن کرد و صبحانه را چید. فقط یک نان تازه کم داشت که توی این هوای بهاری رفتن و خریدنش واقعاً لذت بخش بود. اصلاً خود زندگی بود!
قدم زنان تا نانوایی رفت. هوای اول صبح کمی خنک بود. بازوهایش را بغل گرفت و رو به آسمان لبخند زد. چشمهایش را بست. وقتی سرش را پایین آورد و چشمهایش را باز کرد، آقاسیاوش را دید که با دو تا نان از صف نانوایی جدا شد و به طرف او آمد. با لبخند گفت: سلام. صبح بخیر. بفرمایین.
و یک نان به طرف او گرفت. مهشید لبخند زد و گفت: سلام. صبح شمام بخیر. خیلی ممنون. میرم میگیرم.
_: اینو برای خونه ی شما گرفتم. یکی برای ما بسه.
مهشید قدرشناسانه نان را گرفت و گفت: متشکرم.
باهم به طرف خانه راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودند که آقاسیاوش گفت: چه خوب شد که شما رو دیدم. کارتون داشتم.
مهشید با ابرویی بالا رفته نگاهش کرد و متعجب گفت: بفرمایید.
آقاسیاوش نگاهش را از او دزدید و گفت: شما این خانم ما رو می شناسین که چقدر ناز داره.
مهشید خندید و گفت: بله خوب می شناسمش. شکر خدا بالاخره رضایت داده.
آقاسیوش با نارضایتی گفت: چه رضایتی؟ میگه تابستون. می ترسم تا اون وقت یه بهانه ی دیگه پیدا کنه. گفت باید خونه رو نقاشی و تعمیر کنی. ولی فردا کار نقاشا تموم میشه. تعمیرات زیادی هم نمی خواد. این چند وقت خرد خرد کردم. همه چی مرتبه...
+: خب؟
_: یکی دیگه از بهانه هاش... شمایین.
مهشید با ناراحتی لبهایش را بهم فشرد و نفسش را رها کرد. سری به تایید تکان داد و گفت: تو فکرش هستم. سعی می کنم همین روزا یه جایی پیدا کنم.
اما خودش هم می دانست که مزخرف می گوید! دو روزه کجا را می خواست پیدا کند؟ اصلاً اگر جایی بود که با امکاناتش جور در بیاید که همخانه ی سمانه نمی شد!
سیاوش با تردید گفت: راستش من یه پیشنهاد داشتم... مادر من تنهاست. تو یه خونه ی قدیمی کوچیک زندگی می کنه و به هیچ وجه هم حاضر نیست خونه رو بفروشه و آپارتمان نشین بشه. می دونین... یه اتاق و یه سرویس دم در داره. یعنی در ورودی تو یه دالون باز میشه. اتاق و سرویس کامل دو طرفشن. بعد می رسه به حیاط. کوچیکه ولی بد نیست. هم شما از تنهایی در میاین هم مادرم. اجاره هم نمی خواد. کاری هم ازتون نمی خواد. همینقدر که شبا اونجا باشین و تنها نباشه، ازتون متشکریم.
مهشید متفکرانه گفت: باید ببینم...
در ذهنش به خودش تشر زد: چرا ناز می کنی دختر؟ خواستگاری که نکرده! داره بهت خونه پیشنهاد میده. آدم دیده و شناخته ایم هست! مشکلت چیه؟
آقاسیاوش با اطمینان گفت: البته بیاین ببینین. سرشب می خوایم با سمانه و بچه ها یه سر بریم اونجا. شما هم بیاین. هم با مادرم آشنا میشین هم با خونه و محله. جاشم خوبه. نزدیک دانشگاهه. از اینجا که خیلی نزدیکتره.
این دیگر عالی بود! مهشید با لبخند گفت: واقعاً از لطفتون ممنونم!
_: خواهش می کنم. شما لطف می کنین. هم مادرم از تنهایی درمیاد، هم سمانه رضایت میده زودتر بریم سر خونه زندگیمون.
به خانه رسیده بودند. مهشید با دنیایی امید از آقاسیاوش خداحافظی کرد و وارد خانه شد. سمانه بیدار شده بود و داشت یاشار راه می انداخت. یاشار خواب آلوده سر میز صبحانه نشسته بود و سمانه تند تند برایش لقمه می گرفت تا از سرویس مدرسه اش جا نماند.
سلام و علیک گرمی باهم کردند و سمانه با خوشحالی گفت: به به نون تازه هم که داریم! دستت درد نکنه.
مهشید نان را روی میز گذاشت و گفت: دست آقاسیاوش درد نکنه. من هنوز می خواستم برم تو صف وایسم که اون دو تا گرفت و یکی داد برای ما.
سمانه رو به یاشار گفت: بخور ببین باباسیاوش برات نون تازه گرفته.
یاشار از جا برخاست و در حالی که کیفش را برمی داشت، گفت: دیرم شده. خداحافظ.
_: اینم بخور یاشار. هیچی نخوردی.
یاشار لقمه را گرفت و از در بیرون رفت. مهشید سر میز نشست و با لبخند گفت: چقدر چوب لای چرخ این باباسیاوش می گذاری که همش از دستت شاکیه؟
سمانه دو فنجان چای روی میز گذاشت و در حالی که می نشست پرسید: باز دیگه چی میگه؟
مهشید جرعه ای چای نوشید و گفت: میگه عشقم نفسم عزیزم رضایت نمیده بیاد خونه ام!
سمانه سرش را کج کرد و با لبخند گفت: من کی رضایت ندادم؟!
+: میگه من فعلاً برم با مادرش زندگی کنم که هم مادرش تنها نباشه و هم تو بتونی اینجا رو تخلیه کنی.
_: جدی؟! خودش بهت گفت؟! چه فکر خوبی! همیشه نگران مادرشه. تا حالا برادرش پیشش بود، ولی چهار پنج ماه پیش عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش. بعدم یه مدت خواهرش قهر کرده بود و اومده بود پیشش که اونم شکر خدا شب عیدی آشتی کرد و برگشت خونه شوهرش. دیگه از قبل عید تا حالا تنهاست. خونه هم کوچیکه. غیر از اون اتاق کوچیکه دم در جایی رو نداره که مثلاً بتونه اجاره بده یا یکی از بچه هاش برن پیشش. اینه که دنبال یه آدم مطمئن می گشت که بره پیشش. کی بهتر از تو؟!
مهشید خندید و با اشتیاق پرسید: خونش از اون قدیمیاست که حیاط داره و حوض و باغچه؟!
سمانه لبخندی زد و گفت: آره. ولی حیاطش کوچیکه. شاید نهایتا بیست سی متر اینا باشه. ولی یه حوض کوچیک داره با فواره و ماهی قرمز، یه باغچه هم پر از گل، گوشه ی حیاطم یه باغچه ی کوچیک که توش یه چنار قدیمیه.
مهشید با خوشحالی گفت: چه عالی!
_: این اتاقه دم دره. تو راهروی ورودی. یعنی اتاق و سرویس درشون می خوره تو راهرو. زمستون سرد میشه. به حیاط فقط یه پرده داره. اتاقشم کوچیکه. هفت هشت متر کلشه.
+: خوبه دیگه. بیشتر می خوام چکار کنم؟ زمستونم یه نایلون می زنم جلوی پرده، یه یونولیتم پشت در خونه که وقتی میرم دستشویی یخ نزنم.
و خندید. با خوشحالی از جا برخاست و آماده ی رفتن شد.
نزدیک دانشگاه بود که گوشیش زنگ زد. مهراب بود. با سرخوشی دکمه ی اتصال تماس را فشرد و گفت: سلام آقای دکتر!
_: علیک سلام! تو کی یاد می گیری؟
مهشید خود را به نفهمی زد و با همان لحن خندان و عشوه گر پرسید: چی رو؟!
_: اسم دکتره رو!
+: آهان! یاد می گیرم. عجله نکنین. خوب هستین شما؟
_: شکر خدا خوبم. تو چطوری؟ دیگه تب نداری؟
+: نه بابا خوب خوبم.
_: خدا رو شکر. ولی بازم یه سر بیا بیمارستان.
+: برای دید و بازدید وقت بسیاره. الان دارم میرم دانشگاه.
_: منم برای دید و بازدید نگفتم. بیا آزمایش بده. نمیشه یهو بی دلیل تب به اون داغی بکنی.
+: همچین بی دلیل بی دلیلم نبود!
_: مهشید! خواهش می کنم. مسخره بازی رو بذار کنار و بیا بیمارستان. بحث سلامتیت شوخی نیست.
+: منم شوخی نمی کنم. حالم خوبه.
_: برای اطمینان خاطر به محض این که کلاست تموم شد میای بیمارستان. من امروز تا فردا صبح اینجام. نیای خودم میام دنبالت.
دوباره همان دکتر جدی بداخلاق شده بود. مهشید نمی دانست از ترس بدخلقی کردنش یا دلتنگی دیدارش بود که گفت: باشه. عصر میام.
_: آفرین! منتظرتم. فعلاً خداحافظ.
+: خداحافظ.
دکمه ی قرمز را فشرد و رو به گوشی غر زد: بداخلاق!
ولی بازهم خندید. امروز خوشحال بود. خیلی خوشحال بود!
ضربه ی محکمی به شانه اش خورد و پریا پرسید: چه خبره کبکت خروس می خونه؟
+: آآآخ! پریا سلام! له شد!
_: سلام. نه بابا اونقدرا محکم نزدم!
+: همچین بدم نبود.
امید از روبرو رسید و در حالی که جلوی در ورودی مکث می کرد، با لبخند گفت: سلام. بفرمایید.
مهشید با لحن داش مشتی گفت: سلام آقاامید گل بلبل. شما بفرمایین.
پریا سری تکان داد و رو به امید گفت: این واقعاً یه چیزیش میشه ها! ببینم مهشید کارتت برنده شده؟
+: کارتم؟ نه بابا چه کارتی؟ چرا وایسادین تعارف می کنین؟ برین تو دیگه. اصلاً خودم میرم.
و وارد شد. امید و پریا به یکدیگر نگاهی انداختند و شانه هایشان را بالا انداختند. مهشید چون از خانه و عاقبتش مطمئن نبود، حرفی به دوستانش نزد ولی دلیل نمیشد گروه دوستان که دست از پرس و جو برداشته بودند، دست از بستنی هم بردارند! مجبور شد به بستنی مهمانشان کند و طبق معمول برای فرشید دو تا بگیرد و برای نرگس یک آب معدنی هم بگیرد.
عصر از فرط هیجان کلاس آخرش را بی خیال شد. دلش برای دیدن مهراب پر می کشید. وقتی به بیمارستان رسید، ساعت سه و نیم بود. هنوز وقت ملاقات بود و این دفعه نگهبان مانعش نشد.
از سد نگهبان راحت گذشت، اما توی راهروهای پیچ در پیچ بیمارستان گم شد. بازهم مجبور شد با مهراب تماس بگیرد. اشغال بود. یک بار دو بار سه بار... همانطور راه می رفت و گاهی از دکترها و پرستارها سراغ مهراب را می گرفت.
بالاخره او را یافت. داشت با تلفن حرف می زد. روی میز خم شده بود و چیزی یادداشت می کرد. یک دکتر زن میانسال هم کنارش نشسته بود و نکاتی را یادآوری می کرد. بالاخره تلفنش تمام شد و به بحث با خانم دکتر ادامه داد.
مهشید با لبخند در چند قدمی اش ایستاد. چقدر دلتنگش بود! مگر از دیروز تا حالا چقدر گذشته بود؟! چقدر این صدا را دوست داشت. این حرکات نرم و حساب شده و مسلط دستهایش... اصلاً این دستها برای جراحی ساخته شده بودند.
اول خانم دکتر که رو به مهشید بود متوجه اش شد. سر برداشت و با خوشرویی پرسید: با کی کار داشتین؟
مهراب هم سر برداشت. با دیدن او چشمهایش خندیدند ولی لبهایش حالت جدی را حفظ کردند. از جا برخاست و گفت: سلام! ممنون که اومدی.
مهشید لبخندی زد و در حالی که نمی دانست آن همه سرخوشی اش کجا رفته است، گفت: سلام.
دوباره ضربانش بالا رفته بود و دوباره تمام وجودش را هیجانی گرم و شیرین پر کرده بود.
مهراب باز پشت میز نشست و در حالی که دنبال چیزی می گشت، پرسید: دفتر بیمه داری؟
+: همرام نیاوردم. خونه نرفتم.
خانم دکتر برخاست و گفت: پس حالا این پرونده رو بخون، من باز میام...
_: چند لحظه صبر کنین. یه زحمتی براتون داشتم.
کاغذ نسخه و مهر و خودکارش را آماده کرد. از جا برخاست. نگاهی به مهشید انداخت و رو به خانم دکتر گفت: این خانم پریروز ضربانش خیلی بالا بود و دیروز تب چهل، بدون علامت دیگه ای. یعنی به من که چیزی نگفته. اگه لطف کنین معاینه اش کنین، منم براش یه آزمایش بنویسم ببینیم این تب مال چی بوده.
مهشید معترضانه گفت: تبم از ترس بود.
خانم دکتر ابرویی بالا برد و با تعجب پرسید: از ترس؟ از ترس چی؟
مهشید به مهراب اشاره کرد و گفت: از ترس همین دکتر خطرناکتون!
خانم دکتر غش غش خندید و در حالی که دست او را می گرفت و به طرف پاراوان می برد، گفت: واقعاً از دکترافخمی خطرناکترم پیدا نمیشه! بیا ببینم. دراز بکش.
مهشید نالید: آخه برای چی؟ من خوبم!
بالاخره مجبورش کردند معاینه شود، آزمایش بدهد و به هزار و یک سوال جواب بدهد که خانم دکتر و مهراب نتیجه بگیرند که یک ویروس یک روزه بوده و گذشته است!
مهشید با حرص و عصبانیت از پنجره به آسمان که می رفت تاریک بشود چشم دوخت و گفت: هیاهوی بسیار برای هیچ!
مهراب گفت: ببینم دلت می خواست واقعاً یه چیزی بود؟! چرا ناراحتی؟ شکر خدا به خیر گذشته.
+: آره. شکر خدا به خیر گذشته. شما که سوزن تو دستت فرو نرفته و به هزار تا سوال بی ربط و با ربط رو جواب ندادی.
_: مثل این که یه چیزیم بدهکار شدیم.
مهشید نگاهی به گوشیش که داشت زنگ می زد انداخت و به مهراب جواب نداد.
+: سلام سمانه.
_: سلام. کجایی تو؟
+: بیمارستانم.
_: بیمارستان برای چی؟
+: اومدم دیدن یه دکتر غرغروی وسواسی!
مهراب چشم غره ای برایش رفت. مهشید قری به سر و گردنش داد و رو گرداند.
سمانه گفت: ای بابا ما منتظرتیم! یادت رفته؟ قراره بریم دیدن رضوانه خانم.
+: نه یادم نرفته. گیر افتادم اینجا. منتظر جواب آزمایش فوری بودیم و این مسخره بازیا.
_: مهشید درست حرف بزن ببینم چی شده؟ رفتی دیدن دکترافخمی یا....
+: بیخیال... چیزی نیست. بعداً توضیح میدم. من الان میام خونه.
_: ولش کن. همونجا باش ما میایم دنبالت.
+: باشه ممنون. پس رسیدین نزدیک یه تک زنگ بزن بیام سر خیابون.
_: باشه. فعلاً.
مهراب میز را دور زد. رو در روی او ایستاد. چشمهایش را باریک کرد و گفت: که مسخره بازی و دکتر وسواسی و این حرفا!
مهشید که از لحن او کمی ترسیده بود، قدمی به عقب برداشت و گفت: دروغ که نمیگم. من چیزیم نبود.
_: سلامتیت رو نباید سرسری بگیری. هر مرضی هرچه زودتر تشخیص داده بشه، درمانش ساده تره.
مهشید که سعی می کرد نترسد گفت: خودت مرض داری! من خوبم.
مهراب پوزخندش را فرو خورد و گفت: خدا کنه همیشه خوب باشی.
بعد سر برداشت و نگاهی به بلندگو کرد. گفت: ببخشید. مثل این که احضار شدم.
مهشید لبخندی زد و گفت: بفرمایید!
سمانه که رسید، دکتر هنوز برنگشته بود. سر خیابان با عجله سوار ماشین شد که راه ماشینهای عبوری را بند نیاورد.
سلامی کرد و سر جایش جا گرفت. سمانه و سیاوش با خوشرویی جوابش را دادند و یاشار و سهراب که سر توی یک گیم دستی فرو برده بودند، سلامی سرسری کردند.
مهشید به پشتی تکیه داد و سعی کرد رضوانه خانم را مجسم کند. یک پیرزن لاغر قد بلند، یا یک مادربزرگ تپل مهربان؟ شاید هم بین اینها... هیکلی متوسط... آدمی قدیمی از نسلی دیگر... امیدوار بود بتوانند باهم راحت کنار بیایند.
سلااااام
من گمونم به چشم خیلی نزدیکم برم یه اسفند واسه خودم دود کنم 
تا که دو تا پست پشت سر هم گذاشتم و خیلی خوشوقت شدم که به به چقدر دارم می نویسم دوباره حسااابی سرم شلوغ شد و امشب بعد از چند روز یه فرصت کوتاه پیدا کردم و فقط تونستم به اندازه ی یه پست کوچولو بنویسم. اینو داشته باشین من باز احتمالاً چند روزی نیستم.
دوباره تلفنش زنگ زد. به مهشید لبخند زد. مهشید سرش را کج کرد و به سر عروسک تکیه داد و مشغول خوردن شد. مهراب که تلفنش تمام شد، مهشید هین بلندی کشید و گفت: همشو خوردم!
مهراب دستپاچه نگاهی به اطراف کرد و پرسید: همه ی چی رو؟!
مهشید خجالت زده گفت: پیتزامو!
مهراب متحیر پرسید: مگه قرار بود نخوری؟!
مهشید با بدبختی گفت: می خواستم رژیم بگیرم! رفتم خونمون بس خوردم و خوابیدم سه کیلو چاق شدم! تازه! مثلاً تو دکتری! می دونی یه پیتزا چقدر کالری داره؟!
مهراب با لحن کسی که برای اولین بار مطلب مهمی را می شنود با نگرانی پرسید: چقدر؟!
مهشید از لحن او غش غش خندید و مهراب با خنده گفت: با لُپ خوشگلتری! مخصوصا وقتی می خندی.
لحنش طوری بود که مهشید احساس کرد که شوخی می کند و منظورش واقعاً این است زشت شده است! خندید و با عروسک پارچه ای توی سر مهراب زد و گفت: خیلیم خوشگلم!
مهراب برشی از پیتزایی را که به خاطر تلفنهایش فرصت نکرده بود تمامش را بخورد را برداشت و پرسید: مگه من چی گفتم؟!
مهشید بین خنده نالید: مسخرم می کنی! اصلاً خودت چاقی!
مهراب با ابروهای بالا رفته از تعجب گفت: والا من قصدم مسخره کردن نبود! واقعاً صورت تپل بیشتر بهت میاد! حالا نه که بشی صد کیلو! ولی الان خوبی.
مهشید عروسکش را در آغوشش جابجا کرد. کمی رنگ به رنگ شد و گفت: نه باید این سه کیلو رو کم کنم.
مهراب شانه ای بالا انداخت و گفت: هرجور دلت می خواد. اون وقت چونت تیز میشه قیافت جدی میشه. اینجوری صورتت شادتره. بذار ازت عکس بگیرم. لاغر که شدی مقایسه کن.
و به سرعت از جا برخاست. مهشید حیرتزده به رفتنش نگاه کرد. دلش نمی خواست اینقدر سریع پیش بروند. هنوز آنقدر صمیمی نشده بودند که دوست داشته باشد که عکسش را داشته باشد. با تمام اعتمادی که به او داشت موجی از بی اعتمادی به قلبش ریخت. نگاهی به بیابان انداخت و با خود فکر کرد: دیوونه ای ها! وسط بر بیابون معلوم نیست چکار می کنی، نگران یه عکسی؟!
طرف هشدار دهنده ی ذهنش هزاران خبر ترسناک از صفحه ی حوادث روزنامه ها و اینترنت را به خاطرش آورد. آب دهانش را به سختی فرو داد و سعی کرد به خودش مسلط باشد.
مهراب کیف دوربین را از صندوق ماشین بیرون آورد و بندش را دور گردنش انداخت. دوباره نشست و گفت: چرا اخمات تو همه؟ بگو پنیــــــــــــــــــر!
مهشید سر به زیر انداخت و با حواس پرتی موهای کاموایی عروسک را نوازش کرد. مهراب سر برداشت و نگاهی استفهام آمیز به او انداخت. دست از عکس گرفتن کشید. برش دیگری از پیتزایش برداشت و پرسید: چته؟ خوب نیستی؟ باز تبت رفته بالا؟
مهشید سری به نفی تکان داد اما چیزی نگفت. بالاخره طرف بی خیال ذهنش موفق شد کمی آرامش کند. لبخند زد. مهراب هم عکس گرفت. بعد چند تا دیگر با ژشتهای مختلف.
تا این که بالاخره دست برداشت و گفت:جمع کن بریم. دیرم شده. الان بایست بیمارستان باشم! دکتر وظیفه شناس مملکت! چطوره تغییر شغل بدم برم تو کار عکاسی؟!
مهشید که هنوز ته دلش از پخش عکسهایش در اینترنت نگران بود، تبسمی کرد و با صدایی لرزان گفت: این همه درس نخوندی که بری عکاس شی.
مهراب هرچه جلویش بود را توی کیسه ها ریخت و گفت: حالا عکاسیم شغل خوبیه! تو دبیرستان دو تا تابستون رفتم دوره دیدم. خیلی دوست دارم.
مهشید به زحمت گفت: چه خوب!
جعبه ی عروسکش را با یک دست و خود عروسک را با دست دیگرش گرفت و به طرف ماشین رفت.
مهراب بقیه ی وسایل را جمع کرد. جلو آمد. دست روی پیشانی او گذاشت و پرسید: مطمئنی باز تب نکردی؟
مهشید با انزجار عقب کشید و گفت: اینقدر به من دست نزن!
مهراب با تعجب گفت: من فقط می خواستم...
اما جمله اش را تمام نکرد. چهره اش دوباره سرد و سنگی شده بود. به تندی ماشین را دور زد و سوار شد.
مهشید هم با نگرانی سوار شد و عروسکش را محکم در آغوشش فشرد.
مهراب راه افتاد. بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت: ولی تکلیف این تب باید معلوم بشه. میریم بیمارستان می سپرمت دست یکی از خانومای همکار که مشکلی نداشته باشی.
با وجود این چهره اش باز نشد. هنوز عصبی بود. مهشید با نگرانی از گوشه ی او را پایید و به آرامی گفت: من خوبم.
مهراب به تندی گفت: همین که گفتم. شوخی نیست. باید معاینه بشی!
مهشید لب برچید و نگاهش کرد. گفت: مهراب من...
نگاه مهراب فوراً رنگ گرفت! بدون این که چشم از جاده برگیرد، پرسید: چی گفتی؟
مهشید با تعجب گفت: من چیزی نگفتم!
_: چرا یه چیزی گفتی!
+: هنوز نگفته بودم!
_: من شنیدم!
مهشید که متوجه ی منظورش نمیشد حیرتزده نگاهش کرد. خوشحال بود که دیگر عصبانی نیست. کوتاه خندید و گفت: بابا اشتباه می کنی!
_: خیلی خب! حالا چی می خواستی بگی؟
+: من تب ندارم. آزمایشم نمی خوام بدم. از خانومای همکارتم خوشم نمیاد!
مهراب ابرویی بالا انداخت و پرسید: چرا خوشت نمیاد؟!
مثل این که زیادی گفته بود! بلافاصله سرخ شد و سر به زیر انداخت. بعد به سرعت تصمیم گرفت جمع و جورش کند. دوباره سر برداشت و گفت: خب آزمایش نمی خوام. مهراب خواااهش! من اصلاً از آمپول می ترسم. می خواستی ازم اعتراف بگیری آره؟! هم عروسک بازی می کنم هم از آمپول می ترسم. هم خیلی ترسو و بچه ننه ام! آره!
مهراب بی صدا خندید. برای لحظه ای با عشق عمیق نگاهش کرد. دوباره چشم به جاده دوخت و گفت: خانم کوچولو هرچی عشوه بیای فایده نداره. تو آزمایش میدی. اگه عفونتی باشه خطرناکه!
مهشید عصبانی گفت: دارم بهت میگم چیزیم نیست! تو چطور دکتری هستی که تا حالا ندیدی کسی از ترس تب کنه!
_: خب ندیدم! والا من تا حالا اینقدر ترسناک نبودم که حتی یه بچه با دیدنم جاشو خیس کنه، چه برسه تب کنه!!!
مهشید با انزجار چهره درهم کشید و گفت: نه همون تب کردن خیلی محترمانه تره! ضمناً این دفعه وقتی عصبانی شدی یه عکس ازت میگیرم شبای شیفتت بذار بالا سرت از ترس خوابت نمی بره. تا صبح آنکال می مونی!
روی آنکال تاکید کرد و در همان حین هم تلفن مهراب زنگ زد. مهراب خندید و مشغول صحبت کردن با تلفن شد. کمی بعد قطع کرد. دوربین را از روی صندلی عقب برداشت و روی پای مهشید گذاشت.
مهشید نگاهی به دوربین کرد و با تعجب پرسید: چیه قراره باز عصبانی بشی؟!
مهراب خندید و گفت: نه. لپ تاپ داری؟
+: آره یکی دارم مال عهد بوق! چطور مگه؟
_: ببر عکساتو بریز روش. بعدم از رو دوربین پاکشون کن. سیم دوربین تو جیب کیفه.
پس نمی خواست عکسهایش را پخش کند!
مهشید دست روی کیف دوربین گذاشت و با نگاهی سرشار از شرمندگی و قدردانی به مهراب خیره شد.
مهراب بدون توجه به او ادامه داد: بقیه ی عکساشم نگاه نکنی برای روحیه ات بهتره! بیشتر عکسهای عملهای جراحیه! در واقع نود درصد استفاده اش وقت کاره. برای همین میگم عکساتو از روش پاک کنی بهتره یه وقت اشتباها همکارا نبینن.
مهشید سر به زیر انداخت و گفت: من... فکر می کنم یه عذرخواهی بهت بدهکارم.
اما جمله اش در میان زنگ تلفن بعدی و مکالمات با عجله ی مهراب گم شد. داشت دستور آماده کردن اتاق عمل را می داد و دستورات دیگری که مهشید درست منظورش را متوجه نمیشد.
وارد شهر شده بودند. همین که به محله ی آشنایی رسیدند، مهشید گفت: منو همینجا پیاده کن. راه رو بلدم. میرم خونه. تو عجله داری باید بری بیمارستان.
_: این که عجله دارم دلیل نمیشه که فراموش کنم که تو باید آزمایش بدی! اگه از خانومای همکار خوشت نمیاد به یکی از استادام معرفیت می کنم که پیرمرد بسیار محترم و شایسته ای هستن.
+: حالا امروز که طوریم نیست. کار داری برو. اصلاً این ساعت که آزمایش نمی گیرن. من فردا صبح آزمایش میدم.
_: آزمایش اورژانسی رو شبانه روز می گیرن. این برای چک کردن عفونته. قند و چربیتو که نمی خوام چک کنم که لازم باشه ناشتا باشی!
+: نه می خوای چک کن! از جیب تو که کم نمیاد. هرکدوم ده بیست تومن میاد روش! ولم کن بابا خوبم.
مهراب جدی پرسید: مهشید به خاطر پولش نمی خوای بدی؟ دیوونه شدی دختر؟ اولاً که پولش با من! بعد از اون اگه یه عفونت باشه و پیشرفت کنه می دونی چقدر بدتره؟؟؟
+: ببین آقای دکتر وظیفه شناس محترم! تو برو به عمل جراحیت برس. اینقدرم پولتو به رخ من نکش. نخیر به خاطر پولش نیست. من الان واقعاً حالم خوبه و احتیاجی نمی بینم...
_: یه چیزی رو روشن کن. تو دکتری یا من؟!
مهشید رو گرداند و از پنجره به بیرون خیره شد. بی حوصله گفت: مهراب باز شروع نکن. خوبم به خدا.
مهراب دستش را به طرفش گرفت و پرسید: اجازه میدی نبضتو بگیرم؟ بذار مطمئن بشم.
مهشید بدون این به او نگاه کند با عذاب وجدان مچش را کف دست او رها کرد. مهراب انگشت دور مچش حلقه کرد و گفت: تب نداری ولی ضربانت هنوز کمی بالائه. تا صبح حواست باشه. اگه تب کردی، اگه ضربانت اذیتت کرد... هر ساعتی بود... تاکید می کنم مهشید هر ساعتی که بود به من زنگ بزن.
مهشید دستش را از دست او بیرون کشید و در حالی که همچنان از نگاه کردن به او دوری می کرد، با صدای گرفته ای گفت: باشه.
_: پیاده شو. از اینجا با مترو می تونی تا نزدیک خونه ی سمانه خانم بری. اگه کار نداشتم می رسوندمت.
مهشید با بی حالی گفت: نه بابا می دونم باید بری. ممنون به خاطر همه چی.
_: خواهش می کنم. خوش گذشت. مواظب خودت باش.
+: باشه. خداحافظ.
_: خداحافظ.
سلام سلام 
من ذوق زده شدم سریع برگشتم
اصلاً از اینا خوشم میاد! از ظهر تا حالا کار و زندگیم مونده رو زمین و من دارم می نویسم! بماند وسطش رفتم نهار بخورم رضاجان امد سراغ کیبورد و هر بلایی که تونست سر متنم آورد
دیگه با مقداری تلاش اصلاحش کردیم. بچه می خواست ویرایش کنه
حسنک هم بعد از هزارسال مشقاشو سریع نوشته و دو ساعته هی میاد و میره می پرسه کی نوبت من میشه کامپیوتربازی کنم؟! دیگه این که دلم می خواست بیشتر ادامه اش بدم ولی طفلک بچه ام گناه داره. ویرایش درست حسابیم نشده. اشتباهی دیدین بگین. با تشکر 

صبح روز بعد عصبانی بیدار شد. چند لحظه ای طول کشید تا بیاد بیاورد که از چی اینقدر دلخور است. از یادآوری مهراب دوباره با حالتی طلبکار لب برچید.
صدای سمانه از آشپزخانه به گوش می رسید. ترانه ای را خارج از آهنگ می خواند. مهشید کنار در آشپزخانه ایستاد و متبسم گفت: بگیم یه آهنگ جدید براش بسازن. تو که کلاً عوضش کردی!
سمانه خندید و گفت: سلام! من هیچ وقت آهنگ تو ذهنم نمی مونه. اصلاً استعدادشو ندارم.
مهشید پشت میز نشست. خواب آلود گفت: علیک سلام. عوضش من همیشه تو ذهنم یه موزیک پس زمینه دارم.
سمانه دو فنجان چای ریخت و در حالی که روی میز می گذاشت گفت: وای نمی دونی چقدر خوشحال شدم خرید کردی. خسته نباشی. خودتم از راه رسیده بودی... صبح داشتم از شیفت برمی گشتم از فکر یخچال خالی داشت گریه ام می گرفت ولی اصلاً حسش نبود برم خرید. حسابی سورپریز شدم!
سمانه دیگر سمانه ی اخمو و گرفته ی سابق نبود. کلی تغییر کرده بود. مهشید راضی از این تغییرات، جرعه ای چای نوشید و گفت: قابلی نداشت. با دکترجونت رفتم. یعنی می خواستم خودم برم. تقریباً به زور باهام اومد.
نمی دانست چرا اینها را به او می گوید. شاید از شدت دو دلی اش بود. بهرحال سمانه مدت طولانی تری بود که مهراب را می شناخت. به راهنمایی اش نیاز داشت.
سمانه ابرویی بالا انداخت و پرسید: دکترجونم؟! یعنی کی؟ مهراب؟
مهشید با خجالت سری به تایید تکان داد. دلش مثل یویو بالا و پایین می رفت. لقمه ای نان و پنیر درست کرد و پرسید: سمانه چقدر می شناسیش؟
سمانه تبسمی کرد و به پشتی صندلی تکیه زد. با لبخند گفت: اینقدر که بگم این ره که تو می روی به ترکستانست.
مهشید جا خورد و با کمی ترس پرسید: یعنی چی؟ عادت داره دخترا رو سر کار بذاره؟! تو که گفتی بهش اعتماد داری!
سمانه خندید و گفت: نه بابا چه سر کار گذاشتنی؟! دقیقاً چیکار کرده برات؟ گفتی می خوای بری خرید، اومده همرات کمکت کرده، تعارف کرده که خودش حساب کنه، بعدم تا خونه آوردتت و احتمالاً کیسه های خریدتم تا بالا آورده. آره؟
مهشید کلافه از این که می خواست زودتر منظور او را بفهمد گفت: نذاشتم حساب کنه و کیسه ها رو بیاره بالا. خب که چی؟
_: مهراب بهترین و قابل اعتمادترین برادر دنیاست.
+: هان؟!
_: پسر خوبیه. فهمیده است. آقاست. قابل اعتماده. ولی نه دختربازه و نه اهل ازدواج. بهش دل نبند. ولی گرفتاری داشتی رو کمکش می تونی حساب کنی.
مهشید با گیجی نگاهش کرد و فکر کرد: ولی از من خواستگاری کرد... یعنی اشتباه کردم؟!
شب پیش اینقدر بحث کرده و حرف زده بودند که مطمئن نبود که مهراب واقعاً خواستگاری کرده باشد.
دوباره فکر کرد: ولی گفت آشنایی بیشتر به قصد ازدواج! آره همینو گفت. تو آبمیوه فروشی... میشه سرکاری باشه؟!
سمانه دستی جلوی صورتش تکان داد و گفت: هی با تو ام... کجایی؟ چاییت یخ کرد. عوضش کنم؟ می خوام یکی دیگه برای خودم بریزم.
مهشید فنجان نصفه را برداشت و گفت: نه همین خوبه.
بعد بدون این که به سمانه نگاه کند پرسید: برای تو چیکار کرده که اینجوری رو سرش قسم می خوری؟
سمانه آهی کشید و گفت: وقتی می خواستم طلاق بگیرم هیچکس حاضر نشد کمکم کنه جز مهراب که از بچگی همکلاسی اون... اون... پسر عمه اش بود.
اسم همسر سابقش را نبرد. مهشید سری به تایید تکان داد و آرام گفت: اگه همکلاسیش بوده و فامیلش... چطور حاضر شد که به تو کمک کنه؟
سمانه با حرص پوزخند زد و گفت: تنها کسی بود که اون زبون باز رو می شناخت و به من حق می داد. همه فکر می کردن بیخودی میگم... بهانه می گیرم... اهل زندگی نیستم.
بغض کرد و جرعه ای چای نوشید. مهشید نگاهش کرد و زیر لب پرسید: خونوادت چی؟ هیچوقت ازشون نگفتی.
سمانه در حالی که به سختی با بغضش مبارزه می کرد، گفت: تنهام. خونه ی عموم بزرگ شدم و اونام کلی منت سرم داشتن که به آدم خوبی شوهرم دادن. نمی دونم شاید می ترسیدن جدا بشم برگردم خونشون یا... هرچی... طلبی ازشون ندارم. دیگه هرچی بوده گذشته. مهم این بود که بتونم جدا بشم که مهراب خیلی کمکم کرد. هم خودش هم یه آشناش که وکیل بود.
تبسمی کرد و افزود: دختر همسایشون. اونم مثل تو عاشق مهراب بود و به خاطر درخواست مهراب از جون برام مایه گذاشت ولی خودشم می دونست که مهراب اهل ازدواج نیست.
+: ای بابا یه جوری میگی انگار پیرمرده! سی سالم نداره!
_: مهشید! دوستانه بهت میگم. قبل از این که بیفتی تو چاه از چاله بیا بیرون. این لقمه برای دهنت بزرگه. از مهراب که بگذری، پدر و مادرشن که هزار تا شرط و شروط برای عروس آیندشون دارن. از عهده ی اونا برنمیای.
+: دختره چی؟ وکیله. اون شرایطی که می خواستن نداشت؟
_: اتفاقاً چرا. حاج خانمم خیلی دوسش داره. مهراب زیر بارش نرفت. بارها گفته نمی خوام.
مهشید سری به تایید تکان داد. این پدر و مادری که دیده بود همانهایی بودند که سمانه می گفت؛ حتی سختگیرتر و ترسناکتر!
+: چند تا خواهر برادر داره؟
_: ای بابا مهشید من میگم نره تو میگی بدوش؟!
+: خب نه. من فقط دارم تحقیقات محلی می کنم.
و نیشخند عریضی زد. صندلی سمانه با صدا به عقب کشیده شد. متحیر پرسید: نکنه واقعاً ازت خواستگاری کرده؟
_: خواستگاری کجا بود؟ تو فکر می کنی حاج خانوم حاضره بیاد خواستگاری من بعد از این که مچ منو تو خونه اش گرفته؟ محاله! همینجوری می پرسم. محض فضولی!
سمانه نفسی به راحتی کشید و گفت: اصلاً از من می شنوی طرفشم نرو. طرف شدن با حاج خانوم کار سختیه. اگه به حاج خانوم بود همون وقتی که مهراب بیست سالش بود و شیدا، یعنی همین وکیله، دانشگاه قبول شد، اینا عروسی کرده بودن! داداشش محمود همش چهارسال از مهراب بزرگتره، ولی الان پسرش دوازده سالشه!
مهشید پرسید: خواهرش چی؟ اسمش چیه؟
_: مهناز. بیست و چار پنج سالشه. وقت عروسیش هیفده سالش بود. اینقدر بچه بود طفلکی! دلم براش کباب شد.
+: هوم. بازم هستن یا همین سه تا؟
_: نه همین سه تا.
مهشید از سر میز برخاست. در حالی که استکانهای خالی را برمی داشت گفت: خدا بده برکت.
مشغول شستن استکانها شد. در همان حال پرسید: بالاخره قرار عروسی گذاشتین یا نه؟
سمانه با شوق گفت: آره! سیاوش که دلش می خواست همین اردیبهشت اینا باشه، ولی من گفتم بعد از امتحانای بچه ها. خونشم مثل همینجا دیگه. البته از واحدای بزرگتره ولی قدیمیه دیگه... خیلی درب و داغون شده. قرار شد دستی به سر و روش بکشه و کمی تعمیرات و رنگ و این حرفا، دیگه خرداد اینا اگه خدا بخواد بریم سر خونه زندگیمون! اون ساعتم که دادی نگه داشتم واسه آشپزخونه اونجا!
مهشید با لبخند گفت: مبارکت باشه.
سمانه خمیازه ای کشید و گفت: ممنون. کاری نداری؟ دارم از خواب می میرم. شب بخیر.
مهشید نگاهی از پنجره به آفتاب صبحگاهی انداخت و با خنده گفت: شب بخیر. منم میرم دانشگاه.
_: به سلامت.
کمی دیر به کلاس رسید. خوشبختانه استاد اعتراضی نکرد. ردیف آخر بعد از افسانه نشست. آن طرف افسانه هم سمت پسرهای کلاس، اولین نفر مهران بود. مهشید سری برای هردو تکان داد و نشست.
داشت تند تند نت برمی داشت، که افسانه گفت: بنویس بعدش من ازت می گیرم.
مهشید شانه ای بالا انداخت و ادامه داد. افسانه هم داشت می نوشت. در فرصت کوتاهی که پیدا کرد گفت: خودتم که داری می نویسی!
اما افسانه نشنید. کاغذش را کمی بالا گرفت تا مهران آن چه را که نوشته بود ببیند. همزمان رو به مهران لبخند خجولی زد. مهران هم خندید و جوابش را روی کاغذ جلویش نوشت.
مهشید سری تکان داد و گفت: آهان! پس نت برنمی داری.
بعد از کلاس وقتی اتفاقاً چند قدمی با مهران همراه شد پرسید: جریان خواستگاریت سر کاری بود؟!
مهران کمی رنگ به رنگ شد و گفت: نه. ولی دیشب زنگ زدم کنسلش کردم.
بعد چشم گرداند و در حالی که دنبال افسانه می گشت، گفت: خدا کنه مامان اینا از افسانه خوششون بیاد.
مهشید به تندی گفت: هی مهران! اون بدبختی که رفتی خواستگاریش چی؟! وللش؟!
مهران نگاه گیجی به او انداخت و پرسید: افسانه کجا رفت؟
+: این شکموئه. حتماً رفته بوفه. جواب منو ندادی...
مهران با کمی ناراحتی گفت: نه بابا اونام خیلی راضی نبودن. کلی سنگ انداختن پیش پامون. مهریه ی سنگین و عروسی آنچنانی و این حرفا. هنوز می خواستم برم کلی چونه بزنم...
با لبخند افزود: که خدا رو شکر حل شد. می دونی... اصلاً فکرشم نمی کردم افسانه از من خوشش بیاد.
+: اوا دختر کوچولو! اومد خواستگاریت؟
مهران چهره درهم کشید و گفت: بهت نمیاد عصر حجری باشی! بابا ما دو تا آدم متمدن هستیم که بر اساس شناخت دو ساله از هم خوشمون اومده. تو رو سننه؟
+: هیچی بابا. مبارکتون باشه. بفرما شیکمو خانمتون با شیرکاکائو و کیک اومد. من برم یه وقت فکر نکنه دارم قاپتو می دزدم!
_: راجع به خانمم درست صحبت کن ها!
+: چشم. امری ندارین؟
_: برامون دعا کن. تو دلت پاکه.
مهشید ابرویی بالا انداخت و گفت: متشکرم از حسن ظنت! چشم. دعا می کنم.
از او دور شد. گوشی اش زنگ زد. مهراب بود. چند لحظه به اسمش نگاه کرد. بعد از آن همه تهدید و ارعاب سمانه، باید جواب میداد؟!
بالاخره دکمه ی سبز را زد: سلام.
_: سلام. چطوری؟
+: خوبم. تو خوبی؟
_: خوبم. من دو دقیقه وقت دارم فقط زنگ زدم ببینم درباره ی حرفام فکر کردی؟
+: درباره ی کدومش؟ سعی می کنم دیگه دستمو از شیشه ی ماشین بیرون نبرم، عروسک بازی نکنم و مثل آدم صحبت کنم. دیگه؟
_: مهشید!
+: ضمناً سمانه هم سفارش کرده به اقوام شوهر سابقش نزدیک نشم، جیزن! امری ندارین؟
_: خیلی سرخوشی ها! ببین من باید برم ولی دربارش فکر کن.
+: چشم! امر دیگه؟
_: مواظب خودت باش. راستی عصر چه ساعتی کارت تموم میشه؟
+: بعدازظهر کلاس ندارم. یه کلاس یازده و نیم دارم احتمالاً تا یک و نیم دو...
_: باشه. فعلاً خداحافظ.
+: خداحافظ.
مهشید لب باغچه نشست و لبخندی رویایی روی لبش نشست. چقدر خوب بود اگر مهراب شوهرش بود و مثلاً بعدازظهر می آمد دنبالش...
خودش از این فکر جا خورد! اینقدر که از جا برخاست و به ذهن رویاپردازش تشر زد: حواست هست چی داری میگی؟ خونوادش می خواستن حکم قتلتو صادر کنن! اون وقت تو داری به آینده فکر می کنی؟!
کامیار جلو آمد و آرام گفت: مهشید...
به طرفش چرخید و پرسید: چیه؟
نگاهی به اطراف انداخت. چند بار دهانش را باز و بسته کرد و بالاخره گفت: منوچهر... می خواد دوباره ببیندت. با نامزدش به توافق نرسیدن و همه چی بهم خورده. گوشیشو هم عوض کرده بود، شماره هاش از دست رفتن. از من خواست دوباره بهش شمارتو بدم که گفتم بی اجازه این کار رو نمی کنم.
سر برداشت و به کامیار چشم دوخت. نگاهش خندان بود و خیالش خیلی دورتر از او. جایی که حتی فکر مقایسه ی مهراب و منوچهر هم خنده دار به نظر می رسید. منوچهر برای خودش خوب بود. اما خیلی کمتر از مهراب بود! خیلی کمتر! آن همه آقامنشی مهراب... آن همه اطمینان و اعتماد...
کامیار دوباره پرسید: حواست با منه؟ شنیدی چی گفتم؟
تبسمی کرد و گفت: به آقامنوچهرتون بفرمایین ما رو به خیر و شما رو به سلامت.
کامیار با کمی ناراحتی گفت: ولی پسر خوبیه... نمی خوای یه فرصت دوباره بهش بدی؟
مهشید محکم گفت: نه. بریم دیر شد. استاد رفت سر کلاس.
و با قدمهای مصمم راه افتاد. کامیار هم آهی کشید و گفت: باشه.
کلاس ساعت یازده و نیم دیر شروع شد و تا کمی بعد از ساعت دو طول کشید. بالاخره وقتی استاد اجازه ی مرخصی داد همگی به سمت در پرواز کردند.
مهشید وقتی بیرون دانشگاه رسید، گروه هشت تایی را دید که دور هم جمع شده بودند و برای یک تفریح کوتاه برنامه می ریختند.
با سرخوشی به گروه پیوست. بین پریا و نرگس ایستاد و دستهایش را دور بازو و شانه هایشان حلقه کرد.
فرشید گفت: من میگم فیلمش خوبه. بریم سینما.
مهران با بی خیالی گفت: سینما خوبه. تاتر ولی بهتره.
امید گفت: شماها همه خیلی درس خوندین؟! بابا میگم بریم پارکی جایی درس بخونیم. عقبیم.
افسانه دستش را بالا آورد و گفت: اَه ه ه! بچه مثبت!
یک نفر گروه پسرها را شکافت و در حالی که چشم توی چشم مهشید دوخته بود، گفت: من حاضرم باهاتون کار کنم.
مهشید با بی تفاوتی به او چشم دوخت. خودش هم در حیرت بود که چرا هیچ عکس العملی ندارد! حتی از او متنفر هم نبود! هیچ حسی نداشت! حالت ایستادنش هم تغییری نکرد. همچنان به نرگس و پریا آویزان بود.
نگاهش کمی بالا رفت. با دیدن قامت بلندی که جلو می آمد، راست ایستاد. منوچهر سینه ای صاف کرد و با لبخند خجولی گفت: سلام.
اما مهشید دیگر به او نگاه نمی کرد. حواسش به پشت سر او بود. پریا زیر گوشش گفت: بادا بادا...
+: خفه!
به سرعت حلقه ی دوستانش را دور زد و به طرف مهراب که دیگر نزدیک شده بود، رفت. با شگفتی گفت: سلام!
مهراب با لحنی جدی گفت: سلام. بریم.
از لحن دستوریش خوشش نیامد. اما... پشت سرش منوچهر بود و روبرو مهراب! مجبور بود انتخاب کند. البته به گزینه ی سوم یعنی هیچ کدام هم فکر کرد. چرخید.
منوچهر جلو آمد و پرسید: آقا کی باشن؟
مهراب فقط سرد و جدی نگاهش کرد. بقیه ی گروه جلو آمدند. کامیار دست سر شانه ی منوچهر گذاشت و آرام گفت: منوچهر من بهت گفتم...
مهراب بدون این که نگاه سرد و بُرّنده اش را از منوچهر بگیرد، دست روی کولی مهشید گذاشت.
مهشید هنوز داشت فکر می کرد. منوچهر که قطعاً باید رد میشد. اما مهراب و خانواده اش... بی خیال... کاش عصری بدون مهراب و منوچهر با گروه دوستان بروند سینما یا تاتر!
منوچهر نگاهی به آن دو انداخت و چون جوابی نگرفت با لحنی تمسخرآمیز گفت: هه! فیل و فنجونو!
و مهشید که حسابی حرصش گرفته بود، دوباره خود را به خاطر پوشیدن کفش بی پاشنه ملامت کرد.
مهراب با سردترین لحنی که از او شنیده بود به منوچهر گفت: فکر نمی کنم از شما نظرخواسته باشم.
بالاخره رو گرداند و در حالی که کولی مهشید را می کشید که از دوشش بردارد، گفت: بریم.
مهشید نگاه دستپاچه ای به دوستانش انداخت و آرام گفت: خداحافظ.
کولی اش را رها کرد و به دنبال مهراب دوید. وقتی رسید مهراب در کمک راننده را باز کرده بود و خودش هم سوار شده بود. به سرعت سوار شد و در را بست.
تمام این دیدار سه جانبه، پنج دقیقه هم طول نکشیده بود. اما مهشید احساس می کرد از راه سختی گذشته است. عرق سردی روی ستون فقراتش جاری شده و لرز کرده بود. بازوهایش را محکم گرفت.
مهراب با همان لحن سرد ترسناکش گفت: خوشم نمیاد بپرسم ولی...
حرفش را ادامه نداد. زیر لب لااله اللهی گفت و راه افتاد. اما مهشید احساس می کرد باید از خودش دفاع کند. نگاه ترسیده ای به او انداخت. دوباره رو گرداند و بازوهایش را محکمتر فشرد. سردش بود.
+: منوچهر... خواستگارم بود... منو اینجا دیده بود بعد به بابااینا گفته بود... دوستمه. آبرومو پیش خونوادم برد. دعوا کردیم... رفت... حالا بعد از چند ماه برگشته. ازش متنفرم... اون...
_: تمومش کن.
+: مهراب من...
_: حرف نزن. هیچی نگو.
مهشید ترسیده سکوت کرد. نمی دانست چه اتفاقی می افتد. از نگاه سرد و شیشه ای مهراب هیچ چیز نمی خواند. سر به زیر انداخت... چقدر سردش بود!
سکوت مهراب ادامه داشت. مهشید جرأت نداشت سرش را بالا بگیرد! سرمای بدنش کم کم جایش را به گرما داد. داغ شده بود اما جرأت نداشت شیشه را پایین بیاورد. دست زیر مقنعه برد و دکمه ی بالای مانتویش را باز کرد. سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست.
وقتی چشم باز کرد از شهر خارج شده بودند. با تعجب پرسید: اینجا کجاست؟
مهراب از جاده خارج شد و توی یک پارکینگ بین راهی توقف کرد. در حالی که پیاده میشد، گفت: بیابون خدا!
مهشید با ترس نگاهش کرد. داشت کجا می رفت؟!!! می خواست چکار کند؟!!!
مهراب کمی از ماشین دور شد و رو به بیابان ایستاد. دستهایش را توی جیبهایش فرو برده بود.
مهشید با تردید پیاده شد. دوباره سردش شد. چند قدم پیش رفت. هرچقدر هم می ترسید باز هم به این مرد اعتماد داشت. پشت سرش ایستاد و با تردید پرسید: می خوای کجا بری؟
مهراب نفس عمیقی کشید. بعد برگشت و گفت: دقیقاً همین جا!
مهشید نگاهی به اطرافش انداخت. نه درختی بود نه آبادی ای. فقط کوه بود و بیابان... و البته جاده. به طرف مهراب برگشت و این بار با لحنی تسلیم شده پرسید: می خوای ولم کنی بری؟
بالاخره مهراب خنده اش گرفت. خنده ای کوتاه و شل ولی از هیچی بهتر بود. پرسید: چکار کنم؟!
مهشید آب دهانش را قورت داد. نگاهی به بیابان کرد و با دندانهایی که از سرما بهم می خوردند، گفت: فکر کردم... می خوای ولم کنی بری.
بعد به طرف ماشین برگشت. سردش بود و می لرزید.
مهراب با ملایمت گفت: وایسا مهشید. کجا میری؟
مهشید در را باز کرد و در حالی که سوار میشد، گفت: سردمه.
_: هوا به این خوبی!
مهشید بازوهایش را محکم گرفت و فکر کرد: چرا اینقدر سردمه؟
ناگهان دوباره گرمش شد. از ماشین پیاده شد. اما فایده ای نداشت. پرسید: تو ماشین آب داری؟ گرممه.
مهراب جلو آمد و با چهره ای متبسم پرسید: بالاخره سردته یا گرمته؟
+: فکر کنم تب دارم. داغ کردم.
_: ببینمت.
نبضش را گرفت و دست روی گونه اش گذاشت. پرسید: همیشه همینقدر ضربانت بالائه؟ دیروزم بالا بود.
احساس آرامش عجیبی می کرد. اینقدر که احساس می کرد دارد خواب می رود. با صدایی که به سختی بالا می آمد گفت: نمی دونم.
_: مشکل دیگه هم داری؟ استخون درد یا...
+: نمی دونم.
رهایش کرد و به طرف صندوق عقب ماشینش رفت. پرسید: یعنی چی نمی دونی؟ بدنت درد می کنه یا نه؟
بطری بزرگ آب معدنی و لیوان یک بار مصرف را از توی یک کیسه در آورد. دو بطر کوچک دوغ هم بود. در حالی که آب می ریخت پرسید: نهار خوردی؟
مهشید لیوان را گرفت و گفت: نه.
_: بشین تو ماشین. کفشاتو دربیار. جوراباتو خیس کن تبت بالا نره. و محض رضای خدا کمی فکر کن که چرا تب کردی؟ گوش، گلو، کلیه... هیچ جات درد نمی کنه؟
مهشید روی صندلی ماشین نشست. ولی پاهایش را از ماشین بیرون گذاشته بود. کمی آب خورد. مهراب روی درِ باز ماشین خم شد و پرسید: هوم؟ چطوری؟
مهشید به لیوان آب خیره شد و خواب آلوده پرسید: چرا اومدیم اینجا؟
مهراب نفسش را محکم بیرون داد. در را رها کرد و قدمی دور شد. پشتش به او بود. بعد از چند لحظه به طرف او برگشت و گفت: فقط می خواستم از اونجا دور بشم. الان برمی گردیم. بریم بیمارستان یه آزمایش بدی ببینم چرا اینقدر تب داری.
مهشید بدون این که به خودش زحمت بدهد که سرش را آن قدر بالا ببرد که چهره ی او را ببیند، با همان لحن آرام و خواب آلوده گفت: الان خوبم. از اون دوغ که تو کیسه بود بهم میدی؟
مهراب یه دستش را روی سقف ماشین گذاشت. خم شد و در حالی که دست دیگرش را روی صورت او می گذاشت با لبخند پرسید: خوبی یا داری هذیون میگی؟
مهشید دست او را پس زد و گفت: خوبم. داشتم از ترس می مردم. اگر داد می زدی، اگر با منوچهر دعوا می کردی اینقدر نمی ترسیدم... ترسناک بودی... خیلی ترسناک بودی... اصلاً خودت نبودی.
مهراب حیرتزده گفت: مهشید! من تمام وجود سعی کردم کاری نکنم که بترسی! ازم بدت بیاد... یا... اگه دهنم باز میشد... می فهمیدی که سکوتم خیلی بهتر بود!
و عصبی خندید. بعد گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر ترسناک باشم که یه نفر از ترسم تب کنه! مطمئنی چیزیت نیست؟
مهشید بالاخره سر برداشت و با لبخند نگاهش کرد. نگفت اگر دوستش نداشت از ترس تب نمی کرد. نگفت که دلش به هوایش می تپد.
مهراب با لبخند پشیمانی گفت: هنوزم داغی. لپات گل انداخته.
بعد قدمی عقب رفت. کیسه ی محتوی بطریها و لیوانها را روی کاپوت گذاشته بود. یک بطر دوغ برداشت و در حالی که باز می کرد، گفت: تو صندوق عقب پیتزا دارم. البته اگر هنوز قابل خوردن باشن. دیشبم پیتزا خوردی؟
مهشید پیاده شد و در حالی که خودش به طرف صندوق عقب می رفت، گفت: نه. تنها بودم. فقط یه سیب خوردم. صبحونه هم زیاد نمی خورم. الان دارم از گشنگی میمیرم.
مهراب خندید. در صندوق را باز کرد. گفت: داشتم میومدم دنبالت تو ترافیک نزدیک پیتزافروشی ای که مشتریشم گیر کردم. جهت استفاده از وقت زنگ زدم سفارش دادم و به پیکش گفتم بیاره دم ماشین. فکر کردم باهم میریم پارکی جایی می شینیم می خوریم.
یک زیر انداز کنار بیابان پهن کرد. هوا بهاری و لطیف بود. جابجا زمین سبز بود و گلهای ریزی چهره ی خاک را زیبا کرده بودند.
مهشید نشست و به بیابان چشم دوخت. مهراب جعبه های پیتزا و کیسه ی نوشیدنی ها را جلویش گذاشت. بعد دوباره به طرف ماشین رفت. یک جعبه ی دراز مقوایی را با خود آورد.
مهشید خندید و پرسید: این چیه؟ پیتزا متری؟
مهراب نشست. در حالی که جعبه را به طرف او می گرفت گفت: نه پیتزا که همونه. این مثلاً هدیه است منم نه فرصتشو داشتم و نه بلدم که کاغذ کادو بپیچم.
خندید. هنوز جمله اش تمام نشده بود که تلفنش زنگ زد. مهشید جعبه را گرفت و با تعجب سعی کرد بازش کند. هدیه به این بزرگی!
بالاخره موفق شد. عروسک بود! با چشمهایی درخشان و ناباور به مهراب نگاه کرد. مهراب که داشت حرفهای مخاطب تلفنش را گوش میداد لبخند زد. مهشید ناباورانه خندید و عروسک را بیرون آورد. در آغوشش کشید و آن را بویید.
مهراب تلفنش که تمام شد بدون این که به مهشید نگاه کند جعبه های پیتزا را باز کرد و گفت: بخور. خیلی وقته از دهن افتاده.
مهشید با شگفتی گفت: من... من اصلاً انتظار نداشتم... مخصوصاً با اون فروشنده....
مهراب تکه ای پیتزا برداشت و گفت: نه خوشبختانه امروز صبح اون نبود. به جاش یه دختر خانم ملنگ بود که کلی تشویقم کرد که دارم واسه عجقم علوسک می خلم!
مهشید بلند خندید و پرسید: عاشقش شدی؟!
مهراب ابرویی بالا انداخت و گفت: خیلی! مخصوصاً با اون آرایش وحشتناکی که کرده بود! شب به خوابم نیاد خوبه.
سلام سلام سلامممم
خوبین همگی؟ نصف شبتون بخیر 
منم شکر خدا. بچه ها بهترن و بالاخره نوبتی هم که باشه نوبت مادر بچه هاست که تب کنه و ریه ی دردناک! این سریال ادامه دارد. بازهم خدا رو شکر.
آبی نوشت: به نظرتون چرا به جای وبگذر، یک تکه از متن قصه جا گرفته؟!!
وبگذرم کو؟!
بنفش نوشت: بریم سراغ قصه. راستی اینا چرا اینقدر دعوا می کنن؟!
از در پشتی بیمارستان که به یک کوچه ی خلوت ختم میشد بیرون رفتند. مهراب در حالی که با تلفن حرف میزد، به طرف یک پراید دودی رفت و در کمک راننده را با کلید باز کرد. بعد هم ماشین را دور زد و در راننده را باز کرد و سوار شد.
مهشید چند لحظه وارفته به ماشین نگاه کرد. به خودش توپید: انتظار چی داشتی؟! تو که خونشو دیده بودی! درسته که به این آقای خوش تیپ نمیاد وضع مالیش این باشه. ولی همینه که هست. لباساشم لزوماً مارکدار نیستن!
جلو رفت. مهراب هنوز داشت حرف میزد. کولی و کیسه را روی صندلی عقب گذاشته بود. کمربندش را بسته بود و بالاخره تلفنش تمام شد.
مهشید سر به زیر مشغول بستن کمربندش شد. از گوشه ی چشم او را می پایید که گوشی اش را روی پایه کنار فرمان گذاشت و گوشی کوچک بیسیمش را توی گوشش گذاشت. هنوز کارش تمام نشده بود که تلفن دوباره زنگ زد. بلوتوث را فعال کرد و در حالی که ماشین را روشن می کرد، جواب داد.
مهشید آهی کشید و نگاهش کرد. مهراب به روبرو چشم دوخته بود و مشغول توضیح درباره ی وضع یک بیمار بود. مهشید رو گرداند و به بیرون نگاه کرد. ادوکلنش را بو کشید. خوشبو بود.
خیابان شلوغ و ترافیک سنگین بود. تلفن هم که تمامی نداشت. مهشید حوصله اش سر رفته بود. بالاخره یک تلفن که تمام شد دست برد و گوشی را از روی پایه اش برداشت. مهراب با تبسم کمرنگی پرسید: چیکار می کنی؟
مهشید در حالی که دکمه ی اصلی را می فشرد گفت: خاموشش می کنم.
مهراب دست به طرفش دراز کرد و گفت: نه ببین... صبر کن بدش من...
اما مهشید گوشی خاموش را توی جیب مانتویش گذاشت و گفت: آخه یه دقه نفس بگیر!
مهراب کوتاه خندید و گفت: من خوبم. تو اگه نفس گرفتی گوشی رو بده. باید جواب بدم.
+: نمیدم.
می دانست محال است که مهراب دست توی جیب او ببرد!
مهراب نگاهش کرد. لبخند نمیزد اما نگاهش خیلی نرم شده بود. با ملایمت گفت: روشنش کن. اگه تلفن مهمی نبود جواب نمیدم. ولی تلفنای بیمارستان رو باید جواب بدم. امشب شیفتمه. باید آنکال باشم.
مهشید چند لحظه نگاهش کرد. عذاب وجدان گرفته بود. تلفن را روشن کرد و روی پایه اش گذاشت. تا که آنتن پیدا شد دوباره زنگ زد. مهراب نگاهی به عکس مرد روی گوشی انداخت و تماس را رد کرد.
بعد پرسید: صبح کی رسیدی؟
مهشید آرام گفت: تقریباً هشت ونیم بود.
_: مسافرتم رفتین یا فقط خونه ی پدری؟
+: فقط خونه...
مکثی کرد. کلمه را توی دهانش چرخاند و بالاخره پرسید: تو چی؟
خیلی هم سخت نبود! مخصوصاً که مهراب هم عکس العملی نشان نداد. انگار متوجه نشده بود که برای اولین بار "تو" خطابش کرده است.
خونسرد جواب داد: نه... تقریباً همش آنکال بودم یا کشیک. فقط چند جا دیدن اقوام رفتم.
+: مگه اقوامتون اینجان؟
دوباره جمع زده بود و بازهم مهراب به روی خودش نیاورد و جواب داد: اینجا فقط عمه ام اینا هستن. اون روز که مامان بابا اومدن رفتیم دیدنشون. دیدن بقیه ی اقوامم می رفتم ورامین برمی گشتم.
مهشید بدون فکر پرسید: سیزده بدر چی؟
و بلافاصله از یادآوری شوخی شیدا دختر داییش، درباره ی شوهر دکتر سرخ شد.
مهراب با طنز تلخی گفت: تمام روز به جای سبزه نخ بخیه گره می زدیم! بیمارستان پر از تصادفی بود.
چهره ی مهشید هم درهم رفت و با ناراحتی گفت: متاسفم.
مهراب نفس عمیقی کشید و گفت: فراموشش کن. تو چی؟ سبزه گره زدی؟
مهشید خنده اش گرفت. رو گرداند و گفت: آره. تازه پسرخالمم ازم خواستگاری کرد.
مهراب با لحنی جدی پرسید: تو بهش چی گفتی؟
مهشید با خنده گفت: هیچی. هیجده سالشه جوجه. شوخی می کرد.
مهراب نفسی کشید و گفت: خوبه.
تا نوک زبان مهشید آمد که بپرسد: چی خوبه؟
ولی داشت زیاده روی می کرد. تا همین جا هم زیادی بود.
دوباره تلفن زنگ زد. این بار از بیمارستان بود. خوشبختانه مجبور نشد برگردد. فقط دوباره مشغول توضیح دادن و نسخه پیچیدن شد.
بالاخره نزدیک یک آبمیوه فروشی توقف کرد و پیاده شدند. مهشید بستنی خواست و مهراب برای خودش آبمیوه سفارش داد.
بستنی قیفی را به طرف مهشید گرفت و لیوان خودش را روی میز گذاشت. مهشید تکه ای از بستنی بلعید و فکر کرد: این بستنی خوردن جلوی یه آقای باکلاس خیلی بی کلاسه.
و با خنده سر به زیر انداخت. مهراب متفکرانه با نی آبمیوه بازی می کرد. جرعه ای نوشید. نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: به چی می خندی؟
مهشید لبش را گاز گرفت. حالا بیشتر خنده اش گرفته بود. شانه ای بالا انداخت و گفت: اممم... هیچی... همین جوری.
مهراب هم کنجکاوی بیشتری نکرد. همان طور که چشم به لیوانش دوخته بود، گفت: می خواستم...
سر برداشت و به چشمهای مهشید نگاه کرد. مهشید هم با لبخند به عمق چشمهایش خیره شد.
مهراب محکم گفت: می خوام کمی بیشتر باهم آشنا بشیم. به قصد ازدواج.
دهان مهشید از تعجب باز شد! فکر کرد اشتباه شنیده است. متحیر پرسید: چی؟!
مهراب مکثی کرد و نگاهش کرد. بعد گفت: فکر می کنم واضح گفتم.
مهشید به بستنی که توی دستش داشت آب میشد چشم دوخت. او چه می گفت؟!
سر برداشت و با گیجی گفت: ولی من الان قصد ازدواج ندارم. هنوز دو سه سال از درسم مونده. داوطلب هلال احمرم. می خوام آموزشام رو تموم کنم و ....
مهراب سر نی اش را به دهان برده و همان طور که چشم در چشم او به حرفهایش گوش می داد، می نوشید. وقتی مهشید دیگر نمی دانست چه بگوید، مهراب با نگاه به بستنی او اشاره کرد و گفت: بستنیت! داره چکه می کنه.
مهشید دستپاچه بستنی را نگاه کرد. قطره ای روی پایش ریخته بود و بقیه اش هم داشت می ریخت. با عجله مقداری از آن را خورد. بعد از جعبه ی روی میز دستمالی کشید و لکه ی مانتویش را پاک کرد. بعد هم بدون حرف بقیه ی بستنی را خورد.
داشت قیفش را گاز میزد که مهراب گفت: عجله ای برای جواب ندارم. همین طور برای ازدواج. می تونی راحت دربارش فکر کنی.
بالاخره مهشید کلافه حرفش را زد: نمی خوام بدون اطلاع خانوادم کاری بکنم.
مهراب گفت:درسته. ولی طول می کشه تا من بتونم خانوادمو راضی کنم. دلم می خواد قبل از اون خودم به نتیجه رسیده باشم.
مهشید آهی کشید. باقیمانده ی بستنی را با بی میلی خورد و گفت: نمی دونم.
_: دربارش فکر کن.
+: خونوادت عمراً راضی بشن. تو همون یه دیدار عاشقم شدن!
و با حرص آخرین تکه ی قیف را به دهان برد و محکم گاز زد.
مهراب گفت: بازم معذرت می خوام. سوءتفاهم شده بود. براشون توضیح دادم.
مهشید ابرویی بالا انداخت و با اخم پرسید: و باورشون شد؟
مهراب دستهایش را باز کرد و گفت: خب... با اون حال و روز من... مسلماً تو خونه ی من تفریح نمی کردی!
مهشید از جا برخاست و با بدبینی گفت: ولی باورشون نشد.
مهراب هم برخاست و گفت: راستش اون لحظه خودمم عصبانی بودم. خیلی سعی نکردم قانعشون کنم. قبلش خواب بودی. زنگ زدم به سمانه خانم ببینم که برای دستمزدت باید چکار کنم، که متوجه شدم اصلاً پرستار نیستی. البته تا الانم حرفی دربارش نزدی و خب... از این پرده پوشی اصلاً خوشم نمیاد.
مهشید متعجب و عصبانی پرسید: انتظار داشتی با اون قیافه ی ترسناکت بیام اعتراف کنم که درس پرستاری هم نخوندم؟!! نه واقعاً می خواستی چی بگم؟ کم مونده بود به خاطر این که سمانه پرستار مرد نفرستاده سر منو گوش تا گوش ببری!
مهراب دستهایش را بالا برد و گفت: آروووم! من در مورد اون موقع حرف نمی زنم. بعد از اون شب ما خیلی باهم حرف زدیم.
مهشید رو گرداند و گفت: خیلی باهم حرف نزدیم.
تلفن مهراب زنگ زد. مهشید شکلکی درآورد. مهراب عذرخواهانه سری تکان داد و گفت: از بیمارستانه.
مهشید نگاهی به آسمان کرد. غروب شده بود. چرا آمده بود؟ آهان! باید ساعت را می داد. الان هم که کوله پشتی اش توی ماشینش مانده بود.
به ماشین که رسیدند، باز در کمک راننده را برایش باز کرد و رفت تا خودش سوار شود. مهشید خم شد از صندلی عقب کیفش را برداشت و گفت: خداحافظ. ممنون از بستنی.
مهراب که هنوز سوار نشده بود و با تلفن هم حرف میزد، بدون این که جملات او شنیده باشد، اشاره کرد: کجا میری؟
مهشید اما توجهی نکرد. در ماشین را بست و به طرف پیاده رو راه افتاد.
مهراب هم کلافه در را بست و به دنبال او راه افتاد. بالاخره تلفنش تمام شد. کولی او را گرفت و به تندی پرسید: با تو ام. میگم کجا میری؟
مهشید اما توجهی نکرد و به راهش ادامه داد. که البته مهراب به راحتی پا به پایش می آمد!
_: آخه چی شده؟ بشین می رسونمت.
مهشید سر برداشت و نگاهش کرد. مهراب جدی گفت: زشته وسط پیاده رو. بریم تو ماشین حرف می زنیم.
مهشید برای بار هزارم فکر کرد: چرا اینقدر قدش بلنده؟!
مخصوصاً در مقایسه با قد خودش و آن کفشهای ورزشی بدون پاشنه ای که پوشیده بود. حداقل اگر آن لژدارها را می پوشید سه سانتی متر بلندتر میشد!
مهراب با سر به ماشین اشاره کرد و گفت: بریم.
مهشید سعی کرد آرام باشد. گفت: کار دارم. باید برای خونه خرید کنم.
_: خب باهم میریم خرید می کنیم.
مهشید نگاه دیگری به صورت او انداخت و به تندی پرسید: آخه روت میشه با یه کوتوله بری خرید؟
مهراب کوتاه خندید و گفت: چی داری میگی؟ من حتی دارم به ازدواج باهات فکر می کنم! برو سوار شو.
مگر مهشید می توانست در مقابل خنده اش مقاومت کند؟ شل شد. سر به زیر انداخت و با قدمهایی آرام به طرف ماشین کشیده شد. این بار مهراب سوار شد و در را از تو برایش باز کرد.
مهشید پوزخندی زد و به خود گفت: بفرما به همین سرعت کهنه شدی! دیگه درم برات باز نکرد!
توی ماشین نشست و دوباره اعتراض کرد: ولی دو نفر باید بهم بیان. اقلاً ظاهرشون!
مهراب نه جواب داد نه توجهی کرد.
مهشید با حرص نگاهش کرد و پرسید: بد میگم؟
_: خودت به این حرفی که می زنی معتقدی؟!
+: معلومه که معتقدم! دارم میگم آخه ما چه شباهتی بهم داریم؟
_: من معتقدم زن و شوهر باید مکمل باشن نه مشابه.
+: اون درباره ی عقایده نه ظاهر.
_: ببینم تو چرا با پا پس می زنی با دست پیش می کشی؟ چرا با من بازی می کنی؟
مهشید از جا پرید. متعجب به طرف او چرخید و پرسید: من بازی می کنم؟! من که داشتم می رفتم! کاری به شما نداشتم. از اول اومدم دم بیمارستان بسته رو بدم و برم. برای تشکر! هیچ کس تا حالا ازتون تشکر نکرده؟!
_: دوباره شدم شما! بیا و درستش کن.
+: تو! خوبه؟ پوه...
با حرص رو گرداند. نمی دانست چه بگوید. حتی نمی دانست چه می خواهد. واقعاً مهراب راست می گفت؟ او بود که داشت با پا پس میزد و با دست پیش می کشید؟
انگشتش را گاز گرفت و به آسمان ابری گرفته ی بدون باران چشم دوخت. تلفن مهراب دوباره زنگ زد و او با آرامش مشغول صحبت با تلفن شد.
نزدیک یک فروشگاه زنجیره ای توقف کرد. بالاخره تلفنش تمام شد. پرسید: اینجا خوبه؟
مهشید نگاهی به فروشگاه کرد و سری به تایید تکان داد. ولی پیاده نشد. مهراب نگاهی به او انداخت و با لحنی طنزآمیز پرسید: چیه بابا؟ والا بزرگترین آرزوی خواهر من اینه که با شوهرش به اندازه ی من و تو اختلاف قد داشته باشه. البته شوهرش چندان قدکوتاه نیست ولی مهرناز قد بلنده.
مهشید سری تکان داد و به تلخی گفت: بله. افتخار ملاقاتشونو داشتم. حالا دلیل این علاقه به اختلاف قد چیه؟
مهراب پوزخندی زد و گفت: مسخره ترین دلیلی که بتونی فکرشو بکنی! دلش می خواد کفش پاشنه پونزده سانتی بپوشه و از شوهرش قد بلندتر نشه! پیاده شو.
مهشید در حالی که در را باز می کرد، گفت: دلیل خیلی مهمیه! کلی به اعتماد به نفس طرفین کمک می کنه!
مهراب هم پیاده شد و گفت: بفرما! دلیل به این خوبی! حالا برای چی نمی خوای به اعتماد به نفسمون کمک کنی؟
مهشید با دست اشاره ای به قد او کرد و گفت: شما که ماشاءالله خدای اعتماد به نفس! احتیاجی بهش ندارین.
و رو گرداند و به طرف فروشگاه رفت. مهراب با او هم قدم شد و پرسید: چی داری میگی واسه خودت؟
مهشید جوابی نداد. سبد چرخداری را پیش کشید و راه افتاد. یخچال خانه به کلی خالی شده بود. به طور معمول چه سمانه خرید می کرد، چه مهشید، مخارج را باهم نصف می کردند.
پنیر، قارچ، خامه... داشت توی یخچال بزرگ فروشگاه جستجو می کرد. مهراب یک بسته کالباس ورقه شده گوشه ی سبد گذاشت و متبسم پرسید: اجازه هست تو سبدت شریک بشم؟
+: بفرمایین. همین آشغالا رو می خورین که اونجوری مریض میشین!
مهراب یک شیشه مایونز هم کنارش گذاشت و با خونسردی گفت: اون که ویروس بود. ربطی به خوراکی نداشت. ببینم این شما گفتن یه جور اعلام جنگه؟
مهشید چرخی روی پاشنه اش زد. پشت به او گفت: اینجوری فکر کن.
یک قوطی کشک برداشت. تاریخ مصرفش را خواند و کنار بقیه ی خوراکیهایش گذاشت.
مهراب به دست او که سعی می کرد، کشک را با دقت طرف مواد غذایی خودش بگذارد نگاه کرد و ناگهان گفت: هی بپا! الان با مال من قاطی میشه.
مهشید سر به زیر خندید و چند قدمی عقب رفت. آن بالا، روی بالاترین طبقه یک بطری شیره ی خرما دید. با ارده و نان صبحانه ی خوبی میشد. مخصوصاً برای روزهای زمستانی. هرچند که حالا دیگر بهار بود! ولی بهرحال خرما و ارده دوست داشت. دست کشید بردارد اما دستش نرسید. دستی از بالای سرش به راحتی آن را برداشت و به دستش داد.
بدون این که برگردد یا حرفی بزند تبسم کرد. الکی حال خوشی داشت. این مرد بدجور همراه خوبی بود! اصلاً انگار سالها بود که او را می شناخت. یک جور اعتماد و راحتی کهنه در کنارش داشت. حتی وقتی که حرص می خورد و از دستش عصبانی میشد.
مشغول خواندن روی بطری شد. مهراب یک پیتزای خام برداشت و گفت: بیا از اینا بخر! کافیه فقط بره تو فر. با تو ام پیتزاخور! غرق شدی تو شیره های خرما؟!
مهشید بینی اش را چین داد و گفت: وای نه خدا نکنه. چسبو!!!
بعد به طرف او برگشت. بسته را گرفت و پرسید: ببینم چیه؟
سر بلند نمی کرد. نمی خواست توی چشمهایش نگاه کند و عنان دلش را از کف بدهد. اصلاً این قد بلند بودنش خیلی هم خوب بود! لااقل تا حسابی سرش را بالا نمی برد با او چشم در چشم نمیشد.
گوشی اش زنگ زد. نگاهی به دستهایش انداخت که یکی بطری شیره ی خرما را گرفته بود و دیگری بسته ی پیتزا!
مهراب پوزخندی زد. هر دو را از دستش گرفت و با اعتراضی ساختگی گفت: چقدر تلفنت زنگ می زنه!
مهشید شکلکی درآورد. دسته ای از موهایش از گوشه ی مقنعه ی دانشجوییش بیرون ریخت. در حالی که جواب می داد موها را زیر مقنعه راند.
+: سمانه سلام.
نگاهی به مهراب انداخت. پیتزا و شیره ی خرما را توی سبد گذاشته بود و بازهم تلفنش زنگ زده بود!
حرف مهشید تمام شد. دو بسته دیگر پیتزا برداشت. و چرخ را جلو راند. مهراب هنوز داشت حرف میزد. در حال حرف زدن او هم دوبسته پیتزا طرف دیگر در سبد گذاشت.
همه ی قفسه ها را گشتند و جلوی صندوقها رسیدند. مهشید در حالی که مال خودش را روی ریل می گذاشت، گفت: مال خودتو بذار اون ور!
_: چیه می ترسی باهم حساب کنم حق تو رو بخورم؟!
+: لازم نیست مال منو حساب کنی.
_: بداخلاق!
+: همینه که هست.
مهراب پوزخندی زد و بسته هایش را جلوی صندوق بعدی گذاشت. بعد از حساب کردن کیسه های مهشید را گرفت و پرسید: اجازه ی حمالی میدین بانو؟
مهشید کیسه هایش را کشید و جیغ جیغ کنان گفت: خوشم نمیاد مسخرم کنی!
_: ولشون کن الان پاره میشن. باشه مسخرت نمی کنم. ول کن دیگه.
+: خودم می تونم بیارم.
_: دست بردار.
مهشید ناگهان کیسه ها را رها کرد و در حالی که به طرف غرفه ی اسباب بازی فروشی می دوید گفت: هی اینو! چه خوشگلههه!
و یک عروسک پارچه ای نیم متری را که کنار پیشخوان آویزان بود را در آغوش کشید.
فروشنده با لبخند و زبان بازی شروع به نشان دادن بقیه ی انواع عروسکهایش کرد. مهراب جلو آمد و با اخم گفت: باز بچه شدی؟ ولش کن بیا بریم.
مهشید حیرتزده نگاهی به او کرد و گفت: ولی خیلی خوشگله.
مهراب نگاه خشنی به فروشنده انداخت و رو به مهشید گفت: میگم بریم. زووود!
مهشید با بی میلی عروسک را رها کرد و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید به دنبال او روان شد. تا توی ماشین هیچ کدام حرفی نزدند.
وقتی راه افتادند باز تلفن بود و مهراب که حرف می زد و مهشید بغ کرده به آسمان که هنوز هم خیال باریدن نداشت چشم دوخته بود.
کمی بعد وقتی که توی ترافیک گیر کردند، چند قطره باران روی شیشه ی ماشین چکید و همراه با باران اشکهای مهشید هم فرو ریختند.
مهراب تلفنش را تمام کرد و بدون این که نگاهش کند به سردی پرسید: چی شده؟
مهشید با بغض گفت: زور میگی.
مهراب این بار به طرفش چرخید و با ملایمترین لحن ممکن گفت: عزیز من یارو داشت درسته قورتت میداد. تو محو جمال عروسک بودی و اون محو جمال تو!
مهشید با غیظ گفت: زورت به یارو نمی رسید با من دعوا می کنی؟ تقصیر من چی بود؟
_: زورم به یارو می رسید ولی نمیشد اون وسط دعوا راه بندازم.
+: خب مهربونترم می تونستی بگی بیا بریم.
_: مهشید اون لحظه فقط می خواستم از اونجا دورت کنم! باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم.
+: نه فقط می خواستی زورتو بهم ثابت کنی.
مهراب با حرص نفسش را پف کرد. نگاهی به خیابان شلوغ و قطره های باران که حالا با سرعت بیشتری روی شیشه می چکیدند انداخت و کمی ماشین را جلو راند. دوباره پشت نور محو چراغهای ترمز ماشین جلویی متوقف شد و برف پاک کنش را روشن کرد.
بعد از چند لحظه سکوت پرسید: بگم معذرت می خوام حل میشه؟
مهشید به سرعت گفت: نه.
_: چکار کنم؟ برم عروسک رو برات بخرم؟
+: نمی خوام. هروقت خودم پول داشتم میرم می خرم.
_: آخه عروسک می خوای چکار؟ مسخره نیست؟ یه چیز دیگه بگو جاش برات بخرم.
مهشید بدون توجه به او گفت: میشه بزنی تو کوچه پس کوچه ها زودتر برسم خونه؟ دیرم شده.
_: می بینی که گیرم. ولی چشم. هروقت راهی بود میرم. راستی آخر این هدیه ی تو رو باز نکردم.
چرخید و بسته را از توی کیسه روی صندلی عقب برداشت. بالاخره چسبهایش را پیدا کرد و بدون پاره کردن بازش کرد. کاغذ را عقب گذاشت و جعبه را گشود. لبخندی زد و گفت: به به! چه عالی! چقدرم به دکورم میاد! متشکرم!
مهشید نه نگاهش کرد نه عکس العملی نشان داد. فقط زیر لب گفت: خواهش می کنم.
_: مهشید؟ قهری؟
مهشید جوابی نداد و مهراب دوباره پرسید: به قول اون بابا حرف که می زنی؟
مهشید رو گرداند و در حالی که از پنجره به بیرون چشم دوخته بود، گفت: آره.
مهراب خندید و گفت: پس اشکال نداره قهر باش. بعد همین جور که قهری فکراتو بکن ببین چی می تونه جبران عروسک رو بکنه.
مهشید دمغ گفت: من که نمی خواستم تو برام بخریش.
مهراب دوباره توجیه کرد: آخه بچه که نیستی! عروسک می خوای چکار؟ بدم میاد از این دخترای ننر که تمام در و دیوار اتاقشون پر از عروسکه و به عزیزم میگن عجیجم! زندگی که مسخره بازی نیست!
+: من حتی یه دونه عروسک هم ندارم. وقتی رفتم اول راهنمایی خودم نتیجه گرفتم بزرگ شدم و همه رو دادم دخترخاله هام! به عزیزم هم نمیگم عجیجم! ولی از این یکی خوشم اومد. خیلی خوشگل بود. فقط یه دقه بغلش کردم. من کِی این همه پول اضافه دارم که برم عروسک بخرم که تو اینجوری آتیشی شدی؟!
_: گفتم که عصبانیت من به خاطر عروسک نبود به خاطر فروشنده بود. ضمناً... تو یه عروسک داری. هرچند به بزرگی و قشنگی اون یکی نیست.
مهشید به تندی گفت: ندارم.
مهراب در داشبورد را باز کرد و عروسک جاکلیدی ای که تو خانه اش جا گذاشته بود در آورد و گفت: بفرما. امانتی شما صحیح و سالم.
مهشید نگاهی به دست او که عروسک فانتزی را بالا گرفته بود انداخت و دوباره به خیابان چشم دوخت. مهراب لبهایش را بهم فشرد. رو گرداند و گفت: خیلی بچه ای که هی قهر می کنی.
مهشید بغضش را فرو خورد و بعد از چند لحظه با صدایی که به زحمت بالا می آمد پرسید: مگه مجبوری که با این بچه معاشرت کنی؟
مهراب بدون این که نگاهش کند گفت: به طرز کاملاً اتفاقی از این بچه خوشم اومده.
مهشید به تندی گفت: ولی این بچه هیچ علاقه ای به شما نداره.
مهراب پوزخندی زد و تکرار کرد: شما!
مهشید رو گرداند و به قطره های باران که روی شیشه جاری می شدند چشم دوخت. پنجره را باز کرد و دستش را بیرون برد.
مهراب آرام گفت: لطفاً دستتو بیار تو. خطرناکه.
مهشید لب برچید و بدون این که دستش را پس بکشد، گفت: نه که من بچه ام، عقلم نمی رسه.
_: لج نکن دیگه. حوصله ی خون و خونریزی ندارم.
+: تو که شغلت اینه. چرا بدت بیاد؟
_: دیوونه شدی؟
مهشید دستش را کنار پایش رها کرد و غمزده گفت: هرچی دلت می خواد به من میگی.
مهراب آهی کشید و گفت: معذرت می خوام.
مهشید چانه اش را بالا کشید و حرفی نزد. تا به خانه برسند دیگر باهم حرف نزدند. فقط تلفنهای گاه و بیگاه مهراب بود که سکوت را می شکست.
جلوی خانه ی سمانه، مهراب پرسید: کیسه هاتو برات بیارم بالا؟
مهشید کولی را روی شانه هایش انداخت. کیسه ها را برداشت و گفت: نه خودم می تونم.
مهراب پیاده شد و به طرفش آمد. گفت: سنگینه. بده میارم.
مهشید به سردی گفت: با آسانسور میرم. احتیاجی به کمکتونم ندارم. متشکرم.
مهراب دستی پشت گردنش کشید و گفت: ببین من...
مهشید اما بی توجه به او در را باز کرد و گفت: خداحافظ.
وارد شد و در را پشت سرش بست. مهراب نفس عمیقی کشید و آرام گفت: خداحافظ.
و به طرف ماشینش برگشت و سوار شد.
آسانسور همیشه نالان خراب بود. مهشید کیسه ها را چهار طبقه به دنبال خود کشید و در دل به مهراب غر زد و غر زد. بالاخره هم وقتی بالا رسید با خانه ای خالی مواجه شد. سمانه یادداشت گذاشته بود؛ از ساعت تشکر کرده بود، همچنین نوشته بود شیفت است و یاشار هم طبق معمول خانه ی آقای همسایه.
بسته های خریدش را جا داد. میوه ها را شست. دور و بر را مرتب کرد. یک سیب برداشت و جلوی تلویزیون نشست. گازی به سیب زد و زیر لب غرید: بداخلاق!
گاز دیگری به سیب زد و فکر کرد: میگه بچه نباش، بعد دائم تذکر میده انگار پنج سالمه!
طرف دیگر ذهنش بعد از آن همه غرغر سر برداشت و آرام گفت: ولی...
طرف غضب آلود به تندی گفت: تو ساکت!
طرف دلتنگ زیر لب گفت: ولی مهربونه!
_: مهربونیش بخوره تو سرش!
طرف دلتنگ لب برچید و گوشه ای چمباتمه زد. طرف غضب آلود هم خسته شد و دست از مبارزه برداشت.
نصف فیلم سینمایی گذشته بود و مهشید اینقدر درگیر جدال درونی اش بود که تقریباً هیچی از فیلم را درک نکرده بود. نمی دانست کی سیبش را تمام کرده و به امید این که توی سطل بیفتد آن را وسط اتاق پرت کرده است!
از جا برخاست. مغز سیب را توی سطل انداخت و رفت که بخوابد.