ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

عشق دردانه است (5)

سلام سلامممم
بازهم من و بی خوابی و پست بعد از نصف شبی... الهام جان که رفته تعطیلات و داره برای خودش سوت می زنه! این پست چند روز نوشتنش طول کشید بس که حسش نبود. ولی شکر خدا از نتیجه ناراضی نیستم. سعی کردم حداقل با بی میلی ننویسم. امیدوارم دوستش داشته باشین و حس خوبی بگیرین

ساعت از دو صبح گذشته بود. لباس نظامی پوشیده و حاضر و آماده منتظر آقای بهمنی بود. دستمزدش را هم ساعتی پیش گرفته بود. باهم سوار تاکسی شدند. خواب آلوده نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت.

آقای بهمنی که جلو نشسته بود، با محبت نگاهش کرد و گفت: خیلی خسته شدی. دراز بکش بخواب. راه درازه.

نگاهی به نیمکت خالی عقب ماشین انداخت. لبخندی به آقای بهمنی زد و گفت: خیلی ممنون.

ساکش را زیر سرش گذاشت، پاهایش را توی شکمش جمع کرد و تخت خوابید. از این بهتر نمیشد.

جلوی خانه ی مادر آقای بهمنی بیدار شد. آقای بهمنی حساب تاکسی را کرد و رفت. بعد هم راننده آرمان را به پادگان رساند. خوب بود. قبل از زنگ بیدار باش رسیده بود.

سر صف لبخند عریضی به گروهبان جباری زد. گروهبان اخم کرد و پرسید: باز چی تو چنته داری یارو؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی قربان.

ساعتی بعد مشغول سینه خیز رفتن بود و از یادآوری چهره ی دخترک ذوق می کرد. یعنی آقای بهمنی راضی میشد عزیزدردانه اش را به او بدهد؟ نرفته دلش برایش تنگ شده بود.

عصر مامان زنگ زد. از کیش رسیده بودند و ناراحت بود که چرا هیچکدام از غذاها را نخورده است. آرمان فقط گفت: با بچه ها بیرون بودیم نشد بخورم دیگه. عوضش شما امشب راحتی. آشپزی نکن.

مامان غرغری کرد و بالاخره خداحافظی کردند.

شب روی تخت سفت و ناراحت دراز کشید و به سقف چشم دوخت. کناریش مثل هر شب بی صدا گریه می کرد. دلتنگ خانواده اش بود و طاقت دوری نداشت. راهش خیلی دور بود. آخر هفته ها هم نمی توانست برود. به پهلو چرخید و دست روی شانه اش گذاشت. پسرک به طرفش برگشت و با بغض پرسید: چیه؟

آرمان نفسی کشید و آرام گفت: می فهمم دلت تنگه. منم این هفته نتونستم خونوادمو ببینم. مسافرت بودن.

پسرک با بغض نگاهش کرد و گفت: ولی رفتی شهرتون. اونجا نفس کشیدی. رفتی خونتون.

آرمان سری به تأیید تکان داد و گفت: اوهوم. جات خالی. تو هم میری. طاقت بیار.

=: تو خیلی خوبی. متشکرم.

آرمان متعجب نگاهش کرد. هیچ قصد خیری نداشت. فقط می خواست ساکتش کند که بتواند بخوابد. اما لبخندی زد و گفت: تو هم خوبی. بگیر بخواب.

و پشت به او کرد و چشمهای خسته اش را بست.

 

هفته ی سوم به مراتب راحتتر گذشت. با وجود آن که دو شب را کشیک داد و سه روز آشپزخانه بود و یک روز هم سرویسها را شست. آخر هفته هم به بابا گفت که دنبالش نیاید. احساس بزرگ شدن و استقلال می کرد. با اعتماد به نفس از پادگان بیرون آمد. بدون عجله به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتاد. کمی توی شهر چرخید. شهر کوچک بود. خیلی کوچکتر از مرکز استان. خلوت و تمیز و دوست داشتنی. شروع به گشتن توی کوچه ها کرد. قدم زنان تا نزدیک خانه ی مادر آقای بهمنی رفت. نشانی اش سرراست بود و راحت پیدا کرد. هنوز نرسیده بود که در خانه باز شد و پریناز دوان دوان بیرون آمد.

 با دیدن پریناز چشمهای آرمان ستاره باران شدند. کنار کشید تا راه را برای او باز کند. همان پسری که توی تالار دیده بود هم به دنبالش بیرون آمد و نفس نفس زنان گفت: می کشمت نازی. وایسا بچه. هی پری....

خندید. خیلی دلش می خواست همبازیشان شود و به دنبالشان بدود. زنی در حالی که چادر گلدار قهوه ایش را روی سرش مرتب می کرد، بیرون آمد. با اخم داد زد: بچه ها کجا؟ هی بیاین نهار بخورین. بچه هاااا...

آرمان جلو رفت و با لبخند گفت: سلام. آقای بهمنی هم اینجان؟

زن با همان اخم متعجب نگاهش کرد و گفت: سلام. بله. شما؟

_: من آرمانم. اومدنی باهاشون امدم، حال مادرشون خوب نبود. گفتم بیام احوالی بپرسم.

بالاخره اخمش باز شد. محجوبانه نگاهش را از آرمان گرفت. سر به زیر انداخت و گفت: لطف دارین. بهترن شکر خدا. الان میرم صداشون می کنم. توی حیاط برگشت و صدا زد: بابا... بابا... یه آقایی باهاتون کار داره.

صدای آقای بهمنی را شنید که در حالی که به طرف در می آمد پرسید: کیه؟ پریناز کجا رفت؟

_: با سپهر رفتن تو کوچه. هرچی صدا زدم نیومدن تو.

=: امان از دست این بچه ها! می خوایم نهار بخوریم. حرمت سفره رو هم ندارن.

در کامل باز شد و با دیدن آرمان ابروهای آقای بهمنی بالا رفت. لبخند زد و با خوشرویی گفت: سلام آرمان جان. خوش اومدی. بفرما.

_: سلام آقای بهمنی. مزاحم نمیشم. داشتم می رفتم ترمینال. یادم اومد مادرتون مریض بودن، گفتم احوالی بپرسم.

=: شکر خدا بهترن. بیا تو بیا که مادرزنت مهربونه. می خوایم نهار بخوریم.

_: خیلی ممنون. من تو پادگان خوردم. دارم میرم.

=: بیا پسر تعارف نکن. دامادم بعد از نهار می خواد بره شهر باهاش برو. بیا تو.

دست آرمان را گرفت و باز تعارف کرد که وارد شود. بعد توی کوچه سر کشید. همان موقع پریناز نفس نفس زنان توی کوچه پیچید و گفت: بابا کمک! سپهر می خواد منو بزنه!

خودش را به خانه رساند. سرش را توی پشت پدرش فرو برد و دستهایش را دور کمرش حلقه کرد. آرمان خندان به دخترک مو پریشان نگاه کرد. لپهایش گل انداخته و چهره اش خوردنی شده بود.

آرمان تشری به خود زد. لبش را گاز گرفت و رو گرداند. توی کوچه را نگاه کرد. سپهر هم رسید و گفت: بابابزرگ به خدا نازی اذیت می کنه.

پریناز از پشت سر پدرش گفت: تقصیر خودشه.

آقای بهمنی سری تکان داد و گفت: بسه دیگه. باقیش باشه بعد از نهار. برین دست و روتونو بشورین بیاین سر سفره. آرمان جان بفرما.

آرمان سر برداشت. از افکار خودش خجالت می کشید. زبانش را روی لبش کشید و با تردید گفت: من... خجالت می کشم.

آقای بهمنی دست توی پشت او گذاشت و گفت: چه خجالتی باباجون؟ بیا تو مهمون حبیب خداست.

بعد صدا بلند کرد و گفت: حاج خانم مهمون دارین. آرمان از بچه های رستورانه. اینجا سربازه. شنید شما کسالت داشتین امده احوالتونو بپرسه.

صدای ضعیف و خسته ی پیرزن از وسط حیاط آمد: سلام. بفرما پسرم بفرما. خوش اومدی. لطف کردی.

حیاط آجرفرش بود و چند باغچه ی پر درخت داشت. جلوی ساختمان یک محوطه ی مربع خالی بود که فرش کرده بودند و همه ی خانواده نشسته بودند. نزدیک سی نفر بودند که همگی با روی باز از آرمان استقبال کردند. اینقدر که حسابی خجالت زده شد. در جمعشان نشست و با وجود آن که در پادگان نهار خورده بود باز هم در نان و کشکشان شریک شد. جمع صمیمی و مهربانی بودند. هوا هم عالی بود.

حواسش را جمع کرده بود و سعی می کرد نسبتهایشان را بفهمد. سپهر ظاهراً خواهرزاده ی پریناز بود که تقریباً همسن بودند. به نظر می آمد که زود ازدواج کردن در خانواده شان طبیعی باشد! از این فکر لبخندی بر لب آرمان نشست و با رضایت لقمه ی دیگری از نان و کشک لبریز از عشق را خورد. هرچند که پریناز کوچکترین توجهی به او نشان نمی داد و تمام مدت نهار از آن طرف سفره برای سپهر چشم و ابرو می آمد و خط و نشان می کشید.

بعد از نهار با جهانگیر، پدر سپهر، راهی شد. سپهر و مادرش همان جا ماندند. گویا آقاجهانگیر توی شهر کاری داشت که مجبور بود زودتر برگردد و روز بعد برای بردن زن و بچه اش باز می گشت.

جهانگیر گرم و خوش صحبت بود. از هر دری حرف زدند. از خاطرات سربازی و دانشجوییش گفت و حسابی رفیق شدند. آخر بار هم کلی از آرمان تشکر کرد که همراهش شده و از تنهایی درش آورده است! آرمان شرمزده خندید و تشکر کرد. این خانواده حسابی مدیونش کرده بودند.

وقتی به خانه رسید از دیدن مادر و پدرش بغض کرد! باورش نمیشد که اینقدر دلتنگشان شده باشد. مامان با چای و شیرینی از او پذیرایی کرد و آرزو هم پروانه وار دورش می چرخید. همه مواظب بودند که به او بد نگذرد. آرمان با لبخند تماشایشان می کرد. دوباره پادشاه شده بود با این تفاوت که حالا می دانست که چقدر لی لی به لالایش می گذارند.

توی حمام تمیز و دلچسب خانه دوش گرفت و لباسهایش را بی توجه توی سبد لباس چرک رها کرد. البته نه کاملاً بی توجه! حالا می دانست که لباسها خود به خود شسته نمی شوند.

مامان خیلی زود شام را آماده کرد تا گل پسرش زودتر بخوابد و استراحت کند. تازه شام خورده بودند که گوشی اش زنگ زد. احمد بود. پیش خدمت رستوران که به او شماره داده بود.

با تعجب جواب داد و گفت: سلام احمد... چه خبر؟

=: سلام... خوبی؟ می تونی بیای کمک ما؟ امشبم عروسیه. هزار نفرم تو رستورانن. آقای بهمنی هم نیست. حسابی شلوغیم.

نگاهی به ساعت انداخت. نزدیک نه شب بود. داشت به رویای رختخواب گرمش فکر می کرد و این که شاید قبل از خواب فیلمی ببیند.

کمی بیشتر فکر کرد. رستوران... تالار... پریناز هم که نبود دلش به یک نظر دیدنش خوش باشد! از یادآوری بعدازظهر که او را دیده بود لبخند زد. یاد تعارفهای آقای بهمنی و خانواده اش افتاد. دو دل شد. بالاخره گفت: میام. فقط تا دوازده میمونم.

=: باشه خیلیم خوبه بیا. دستت درد نکنه.

مامان که حرفهایش را شنیده بود با نگرانی پرسید: کجا مادر؟ این وقت شب؟

بابا با خونسردی گفت: حتماً می خواد بره پیش دوستاش. ولی دوازده دیره باباجون. یه کم زودتر بیا.

لبخندی زد و گفت: میرم سر کار. دوازده با آژانس با همکارا میام. منتظرم نمونین.

مامان با تعجب پرسید: سر کار؟! چه کاری؟

فکری کرد و با لبخند گفت: با مدیر یه رستوران و تالار دوست شدم. هفته پیش رفتم کمکشون. الان احمد که زنگ زد گفت تو تالار عروسیه، رستورانم شلوغه برم کمکشون. ظهرم نهار مهمون مادر این آقای مدیر بودم. اگه نرم خوب نیست.

مامان با پریشانی گفت: یعنی چی؟ ظهر که تو اینجا نبودی!

آرمان به اتاقش رفت و در حالی که در را می بست گفت: بعداً مفصل توضیح میدم.

وقتی حاضر شد و بیرون آمد، بابا هم حاضر و آماده بود. متعجب گفت: خودم میرم.

بابا سرد و جدی گفت: می خوام این محل کار و آقای مدیرتو ببینم.

شانه ای بالا انداخت و گفت: بفرمایید. ولی آقای مدیر ظهر خونه ی مادرش شهرستان بود. بعیده امده باشه.

تا رسیدن به تالار مختصری از آشنایی با آقای بهمنی گفت. البته پول نداشتن و ظرف شستنش را پنهان کرد و وانمود کرد که از اول خودش خواسته است که کار کند و مستقل بشود.

بابا با کار کردنش مشکلی نداشت. فقط از این که پسر تنبلش ناگهان راضی شده بود زیر بار چنین کار سختی برود متعجب بود و تا نمی دید باور نمی کرد.

جلوی تالار پر از ماشین بود. کمی دورتر توقف کردند و باهم پیاده شدند. بابا نگاهی به سردر تالار انداخت و گفت: یکی دو تا عروسی اینجا امدم، ولی مدیرش رو ندیدم. رستورانشم همینطور. ولی شام عروسیشون خوشمزه بود.

آرمان با افتخار گفت: کار باباحیدر حرف نداره. آشپزیش بیسته!

بابا ابرویی بالا انداخت و پرسید: باباحیدر یعنی آقای بهمنی؟

_: نه اون که رئیسه. باباحیدر سرآشپزه.

=: بالاخره مدیر یا رئیس؟

_: فرقی می کنه؟

=: یه نفر صاحب رستورانه، بعد یکی رو میذاره مدیریت می کنه.

_: آهان! نه خب آقای بهمنی هم مدیره هم رئیس. البته معاون خیلی داره. یاسر تو قسمت تالار سرپرسته، باباحیدرم تو آشپزخونه. عمادم وقتی آقای بهمنی نیست پشت دخل رستوران میشینه.

=: انگار حسابی باهاشون جفت و جور شدی. به قیافت نمیومد این کاره باشی.

آرمان شانه ای بالا انداخت و بدون این که به پدرش نگاه کند، گفت: خودمم فکرشو نمی کردم.

بعد رو گرداند و در تاریکی چهره ی گل انداخته و نگاه درخشانی را تصور کرد که دلش برایش رفته بود.

وارد رستوران شدند. احمد با دیدن او با عجله گفت: سلام پسر. چه خوب کردی امدی. برو تو تالار. یاسر می خواد همه رو بکشه. خیلی سرش شلوغه.

خندید و گفت: باشه. آقای بهمنی نیومده؟

احمد در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، گفت: چرا شکر خدا رسید. گمونم تو دفترشه.

از در رستوران بیرون آمدند و از در اصلی تالار وارد شدند. بابا را به طرف دفتر آقای بهمنی هدایت کرد. ماشین گل زده ی عروس توی محوطه ی تالار بود. بابا به ماشین نگاه کرد و با لبخند پدرانه ای گفت: این دختره چقدر بانمکه. یه حالتیش شبیه بچگیای عاطفه اس.

سر برداشت و با دیدن پریناز که داشت تزئینات روی ماشین عروس را دزدکی بررسی می کرد، نفس در سینه اش حبس شد. با حواس پرتی گفت: نه بابا بیچاره عاطفه اینقدر بانمک نبود! این خیلی...

از دیدن نگاه خندان و معنی دار پدرش خجالت زده شد و حرفش را ادامه نداد. بعد از چند لحظه خواست جمعش کند؛ جویده جویده گفت: این... پریناز... دختر آقای بهمنیه.

بابا غش غش خندید و گفت: پس بگو چی پاگیرت کرده. میگم که آدم این کار نیستی.

دستپاچه و عصبانی گفت: نه بابا اشتباه می کنین. اینطوری نیست. من فقط یکی دو بار دیدمش. اونم همینقدر از دور. آخه... آخه اصلاً بچه اس. شما چی فکر کردین با خودتون؟

نفسی به راحتی کشید. به نظر می رسید توانسته است از خودش دفاع کند. هرچند نگاه بابا هنوز هم همان حالت  خندان "من که می شناسمت!" را داشت.

وارد دفتر آقای بهمنی شدند. آقای بهمنی سر برداشت و مثل همیشه با روی باز پذیرایش شد. آرمان پدرش را معرفی کرد و آقای بهمنی تعارف کرد که بنشینند. با خوشرویی گفت: خیلی خوش اومدین. چه کمکی از دست من برمیاد؟

آرمان ننشست. از دم در گفت: احمد زنگ زد گفت شلوغه کار دارین. الانم گفت برم سراغ آقایاسر. بابا هم می خواستن با شما آشنا بشن. با اجازه.

_: به سلامت باباجون. دستت درد نکنه.

با عجله بیرون آمد و به طرف ماشین عروس سر کشید. دیگر آنجا نبود. چرخی دور ماشین زد و به قسمت مردانه ی تالار رفت. آقایاسر با دیدن او گفت: سلام! چه خوب که امدی. یکی از پسرا امشب پاش شکسته، یکی از خانما هم مرخصی زایمان گرفته، اون یکی هم بچش مریض بوده نیومده. حسابی دست بسته شدیم.

آرمان ابرویی بالا انداخت و با شیطنت پرسید: برم تو زنونه؟!

یاسر گیج و پریشان پرسید: چی؟ زنونه برای چی؟ نه برو سالن شام، قاشق چنگالا و نوشابه ها هنوز آماده نشدن. نگاه کن رو میزا کفگیر ملاقه باشه. قاشق دسرم یادت نره. نمک فلفلم اگه نیست بذار.

_: هیچی گفتی دو تا از خانما نیستن، گفتم نیرو اونجا کم دارین، برم کمک.

یاسر تازه شوخی اش را گرفت. چهره اش کمی باز شد و بعد به تندی گفت: برو بچه. برو کم خوشمزگی کن. آقای بهمنی بفهمه رفتی قسمت زنونه حسابتو می رسه. تو تالارای دیگرون موردی نیست. ولی آقای بهمنی خیلی غیرتیه. برو.

سری تکان داد و گفت: باشه.

رو گرداند و غرق فکر به طرف سالن غذاخوری رفت. آقای بهمنی اگر می فهمید به دخترش نظر دارد چه می کرد؟ چه خوب که آقای بهمنی به اندازه ی بابا او را نمی شناخت که با یک نظر متوجه شده بود در دلش چه می گذرد!

نفس عمیقی کشید و پا تند کرد. توی سالن با سرعت مشغول چیدن قاشق چنگالها به شکل خورشید شد. طرح دیگری بلد نبود. دفعه ی قبل دیده بود که یکی از خدمه قاشق چنگالها را شکل طاووس چیده بود. ولی الان وقت امتحان و آموزش را نداشت. باید هرچه زودتر سالن را آماده می کرد.


عشق دردانه است (4)

سلام سلام
عذر تاخیر...

وارد رستوران که شد از شلوغی فضا جا خورد. متعجب سر کشید. همه ی میزها پر بودند و چند نفری هم به انتظار جا و غذا ایستاده بودند. جلو رفت. یکی از پیش خدمتها به اسم احمد که دیروز با او آشنا شده بود، را دید.

_: سلام. اینجا چه خبره؟ چرا اینقدر شلوغه؟

احمد شانه ای بالا انداخت و گفت: جمعه است دیگه. شلوغه. البته امروز یه کم شلوغتر از معموله. آقای بهمنی هم نیست کارمون سختتره.

_: آقای بهمنی کجاست؟

به دنبال احمد به آشپزخانه رفت. احمد چند پرس غذا برداشت و در حالی که به سالن برمی گشت، گفت: مادرش مریض بود رفته شهرشون. تا عصر میاد. ولی شبم تو تالار عروسیه، حسابی سرمون شلوغه.

احمد دیگر نایستاد و رفت تا به کارش برسد. آرمان هم به آشپزخانه رفت و با همه به گرمی سلام و علیک کرد. جلو رفت و به باباحیدر که روی دیگ برنج خم شده بود و تند تند بشقابها را پر می کرد، گفت: سلام باباحیدر.

باباحیدر برای لحظه ای کمر راست کرد و گفت: سلام باباجون. خوبی پسرم؟

_: ممنون. خوبم. کمک می خواین؟

باباحیدر نگاهی به اطراف انداخت و متفکرانه پرسید: کمک؟

آرمان دست پیش گرفت و گفت: احمد میگه شبم تو تالار مراسم هست. برم اون طرف کمک کنم؟

=: برو یاسر اونجاست. ازش بپرس ببین در چه حاله. اگه کاری نبود برگرد همینجا. می خوای اول نهارتو بخور بعد برو.

_: نه ممنون میرم.

قدمی به طرف در برداشت که باباحیدر به در دیگری اشاره کرد و گفت: از اینجا برو. از پله ها بری بالا می رسی به تالار.

لبخند عریضی زد و تشکر کرد. پله ها را بالا رفت. از راهرویی رد شد و به تالار رسید. سالن تزئین شده و زیبا بود. لبش را گاز گرفت و سر کشید. این طرف را برای دیدن پریناز انتخاب کرده بود. ولی پریناز اینجا نبود. یک زن انتهای سالن مشغول تی کشیدن بود.

جلو رفت و سراغ یاسر را گرفت. زن به در خروجی اشاره کرد و گفت: تو دفتر آقای بهمنیه.

لبخندش کش آمد. تشکر کرد و بیرون رفت. به دفتر رسید. یاسر با آن موهای فرفریش روی صندلی کنار میز آقای بهمنی نشسته بود و چیزی می نوشت. از ادبش خوشش آمد. سر جای آقای بهمنی ننشسته بود.

جلو رفت و سلام کرد. یاسر را دیروز خیلی کوتاه دیده بود. یاسر سر برداشت، جواب سلامش را داد و دوباره مشغول شد.

آرمان کمی پابپا کرد و بعد گفت: منو باباحیدر فرستاده که ببینم کمک می خواین؟

یاسر سر برداشت و در حالی که نصف حواسش به کار خودش بود، پرسید: مگه استخدام شدی؟

با گیجی سر تکان داد و گفت: نه... فقط فکر کردم... یعنی راستش فقط اومده بودم نهار بخورم...

یاسر حرفش را قطع کرد و در حالی که با سرزنش نگاهش می کرد، پرسید: باز پول نداشتی؟

کلافه پا به زمین کوبید و گفت: نه آقایاسر پول دارم!

کیف پولش را در آورد و حرصی نشانش داد. بعد آن را سر جایش گذاشت و گفت: دیدم سرتون شلوغه، گفتم شاید کاری برای من باشه. کار که عار نیست، هست؟

یاسر برخاست و گفت: نه عار نیست. از تو اون انبار کنار سرویس جارو و کیسه زباله بردار تمام محوطه رو از دم در تا آخر پارکینگ قشنگ جارو کن. آشغالا رم تو کیسه جمع کن محکم گره بزن و بذار دم در پشتی.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بماند رفت. با دهان باز رفتنش را نگاه کرد. تا حالا جارو نزده بود. الان هم دلش نمی خواست جارو بزند. فکر کرده بود باید تالار را مرتب کند، صندلیها را بچیند و اینطور کارها...

داشت پشیمان میشد. بهتر نبود مثل یک آقا برود نهار بخورد، پولش را بدهد و به خانه برگردد؟ به این چندرغاز که احتیاج نداشت، داشت؟

صدای خنده ی دلنشینی سرجایش میخکوبش کرد. پریناز مثل تیری که از چله ی کمان رها شده باشد، عرض محوطه را دوید و بدون این که او را ببیند وارد شد و زیر میز پدرش پناه گرفت.

پسر بچه ی ده دوازده ساله ای به دنبالش وارد شد و صدا زد: پری؟ هی پری؟ من که بالاخره گیرت میارم!

بعد رو به آرمان که با لبخندی رویایی آنجا ایستاده بود، کرد و پرسید: دختر آقای بهمنی رو ندیدین؟

لبخند آرمان عریضتر شد. با چانه به در خروجی اشاره کرد و گفت: چرا دیدمش داشت می دوید. از در بیرون رفت.

پسرک متعجب نگاهی به در خروجی انداخت و گفت: برای چی رفت تو خیابون؟

بعد هم به طرف در خروجی دوید.

پریناز از زیر میز سر کشید. موهای نرمش مثل آبشار کنار صورتش ریختند. با نگاهی خندان پرسید: رفت؟

آرمان دست توی جیبهایش فرو برد. با لبخند به طرف او برگشت و گفت: آره خیالت راحت. بیا بیرون. نخوری به میز.

نمی دانست چرا اینقدر نگرانش است. بازهم نفسش را حبس کرد تا دخترک به سلامت از زیر میز بیرون آمد و شالش را مرتب کرد.

به زبان آرمان آمد که بگوید: این موها رو بباف، جمع کن، یه کاری کن اینجوری از شال بیرون نریزن... اینطوری خیلی دلبرن...

اما نگفت. چطور می گفت؟ دخترک حتماً با تندی جوابش را میداد و برای حرفش تره هم خرد نمی کرد. پس همانطور حسرت بار به او که حالا شالش را مرتب کرده بود چشم دوخت.

پریناز از کنار در سر کشید. چون پسر را ندید خیالش راحت شد. به طرف آرمان برگشت و پرسید: با کی کار دارین؟

باز تا نوک زبان آرمان آمد که بگوید با شما! اما به موقع جلوی حرفش را گرفت. لبهایش را بهم فشرد و بعد از لحظه ای گفت: با یاسر کار داشتم. دیدمش... حالا دارم میرم.

پریناز به در اشاره کرد و گفت: بفرمایین.

آرمان سری تکان داد و با بی میلی از کنار او رد شد. دخترک هم دوباره به طرف همان دری که از آن بیرون آمده بود دوید. احتمالاً خانه شان آنجا بود.

آرمان چند لحظه وسط محوطه ایستاد. دلش نمی خواست جارو بزند. مجبور که نبود. اما... قدمهایش با بی میلی به سمت دری که یاسر نشانی داده بود کشیده شدند. اگر می خواست بماند، باید این کار را می کرد؛ و او می خواست بماند به خاطر دخترکی که حتی درست نمی فهمید که دقیقاً چه حسی به او دارد.

جارو و خاک انداز و کیسه زباله را برداشت و مشغول شد. از دیشب چیزی نخورده بود و حسابی گرسنه بود. اما آنقدر جارو زد تا تمام محوطه کاملاً تمیز شد. کارش تقریباً تمام شده بود که یاسر برگشت. نیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت: ای... بد نیست. نهار خوردی؟

_: نه.

=: برو تو رستوران بخور برگرد کارت دارم.

_: چشم.

از در پشت تالار وارد آشپزخانه ی رستوران شد. احمد که داشت غذا می برد، پرسید: دوش خاک گرفتی؟ موهات سفید شده!

خندید و سر تکان داد. مشغول شستن سر و صورتش شد. بالاخره شیر را بست. به طرف باباحیدر رفت و گفت: خداقوت باباحیدر.

باباحیدر لبخند پرمهری زد و گفت: سلامت باشی باباجون. ببین نهار چی می خوای بردار بخور.

_: خیلی ممنون.

بشقابی برداشت و مشغول پذیرایی از خودش شد. چند رقم غذا کشید و برای برداشتن سالاد به سالن رستوران رفت.

صدای متعجبی از پشت سرش پرسید: آرمان تویی؟!!!

برگشت و خندان به عاطفه نگاه کرد. با تعجب گفت: سلام! شما کجا؟ اینجا کجا؟

=: علیک سلام. اینجا چکار می کنی؟

آرمان بشقاب پرش را نشان داد و پرسید: به نظر میاد دارم چکار می کنم؟

ساعت چهار بعدازظهر و رستوران کاملاً خلوت شده بود. بشقابش را سر یک میز گذاشت و برگشت از یخچال برای خودش نوشابه برداشت. عاطفه بی طاقت دنبال سرش راه افتاد و پرسید: مگه نگفتی تو خونه غذا هست؟ مامان گفت چه همه غذا برات پخته.

آرمان پشت میز نشست و گفت: معذرت می خوام که از غذاهای مامان نخوردم. الانم دارم از گشنگی میمیرم. از دیشب تا حالا هیچی نخوردم. اجازه هست شروع کنم؟

عاطفه با بی قراری گفت: بخور.

بعد صندلی کنارش را کشید و نشست. شوهرش به طرف آنها آمد و گفت: به سلام آقاآرمان! چطوری مرد؟ سربازی خوبه؟

آرمان برخاست. ضمن سلام با او دست داد و دوباره نشست. به بشقابش اشاره کرد و گفت: بفرمایید.

آرش رو گرداند و گفت: نوش جان. صرف شده.

و دوباره به طرف صندوق رفت. عاطفه به آرمان که با اشتها مشغول خوردن بود چشم دوخت و با نگرانی پرسید: از صبح تا حالا کجا بودی؟ گوشیتم جواب نمیدی.

آرمان با دهان پر اخم کرد. مکثی کرد تا لقمه اش را فرو داد و گفت: گوشیم؟ خونه جا گذاشتم. همین جا بودم. چرا؟ ظهر که باهم حرف زدیم. اصلاً تو اینجا چکار می کنی؟

=: سر سال پدرشوهرمه. حلوا سفارش داده بودیم، امدیم تحویل بگیریم ببریم سر خاک.

آرمان ابرویی بالا انداخت و پرسید: مگه حلوا رو به رستوران سفارش میدن؟

عاطفه بی حوصله گفت: همه مثل مامان هنرمند نیستن. می خواستم بگم تو هم که حلوا دوست داری اگه می خوای همراهمون بیا.

آرمان چند لحظه عاقل اندر سفیه نگاهش کرد. بالاخره گفت: متشکرم. خدا بیامرزه پدرشوهرتو ولی ترجیح میدم از حلواهای مامان پز بخورم.

عاطفه به عقب تکیه داد و گفت: جون به جونت بکنن غد و یه دنده ای.

آرمان شانه بالا انداخت و لقمه ی دیگری خورد. پرسید: حالا چرا این رستوران؟

عاطفه با بی تفاوتی گفت: یکی از آشناها معرفی کرد، گفت حلواهاشون خوشمزه یه. تو چرا اینجایی؟

آرمان نگاهی به بشقابش انداخت و گفت: غذاهاشونم خوشمزه یه.

عاطفه نگاهی به غذاهای متنوع توی بشقاب او انداخت و پرسید: تو دقیقاً چی سفارش دادی؟

آرمان لقمه ی دیگری فرو داد و گفت: من دقیقاً رفتم سر دیگها و هرچی دلم خواست برای خودم کشیدم.

عاطفه حیرت زده پرسید: مگه اینجا چکاره ای؟

آرمان نوشابه اش را برداشت و به طنز گفت: همه کاره. چطور مگه؟

شوهر عاطفه با ظرفهای روکش کرده ی حلوا جلو آمد و گفت: بریم عاطفه. دیر شد.

عاطفه بی توجه به او از آرمان پرسید: یعنی چی؟ اینجا چکاره ای؟

_: دزدی که نکردم. ای بابا عجب گیری افتادیم!

با دیدن آقای بهمنی از جا برخاست و گفت: سلام آقای بهمنی.

آقای بهمنی جلو آمد و گفت: سلام آرمان جان.

با عاطفه و همسرش هم سلام و علیک کرد. چهره ی عاطفه پر از سوال بود ولی همسرش عجله داشت و مجبور شد با او برود.

آرمان لبخندی زد و از آقای بهمنی پرسید: حال مادرتون بهتره انشاءالله؟

آقای بهمنی آه تلخی کشید و گفت: چی بگم... خدا بزرگه. انشاءالله بهتر میشه. تو در چه حالی؟

_: خوب. متشکرم.

=: بشین بخور. نوش جان.

آرمان غذایش را تمام کرد و ظرفهایش را به آشپزخانه برد. قوطی نوشابه را توی سطل انداخت و به احمد که می خواست در ماشین ظرفشویی را ببندد گفت: وایسا وایسا... به اندازه ی یه بشقاب جا هست؟

احمد لبخندی زد و گفت: بیا.

جلو رفت. ظرفش را جا داد و ماشین را راه انداخت. نگاهی به اطراف انداخت. یکی از کارگرها مشغول خرد کردن سبزیجات برای سالاد بود. بالای سرش ایستاد و با لذت به دست او که با کارد بزرگ سریع و حرفه ای کاهو را خرد می کرد نگاه کرد.

آقای بهمنی به آشپزخانه آمد. باباحیدر جلو رفت و بعد از سلام و علیک گفت: خوش خبر باشی آقاجون. خانم والده بهتر هستن؟

آقای بهمنی سری به نفی تکان داد و گفت: نه... بعد از عروسی برمی گردم.

بعد نگاهی به اطراف انداخت. آرمان کاری نداشت. آقای بهمنی گفت: آرمان... رو میز من کارت آژانس پوپک هست، زنگ بزن بگو برای ساعت دو بعداز نصف شب ماشین می خوام. سرویس معمول بچه ها ساعت دوازده سر جای خودش، من ساعت دو می خوام برم شهرستان.

لحظه ای فکر کرد و بعد انگار چیزی به خاطر آورد. گفت: تو هم باید بری پادگان، نه؟ می خوای برو وسایلتو بیار باهم بریم.

آرمان سری تکان داد و گفت: چشم زنگ می زنم، بعد میرم وسایلمو میارم.

و متعجب از در بیرون رفت. بعد از این که ماشین را رزرو کرد، به آشپزخانه برگشت. کنار باباحیدر ایستاد و یواش پرسید: راستی آقای بهمنی چرا با ماشین خودش نمیره؟

باباحیدر یک لیوان چای ریخت و در حالی که می نشست، با خستگی گفت: چشمش مشکل داره، رانندگی براش سخته.

سری به تایید تکان داد و گفت: من میرم وسایلمو بیارم.

=: برو باباجون.

با آژانس به خانه برگشت. ماشین را دم در نگه داشت و تند تند ساکش را پیچید. لباس خاکی اش را با تیشرت شلوار جین دیگری عوض کرد و به رستوران برگشت.

تا آخر شب عین توپ فوتبال بین تالار و رستوران در رفت و آمد بود. توی عمرش اینقدر کار نکرده بود. داشت از خستگی غش می کرد. آخر شب دیگر داشت در دل به زمین و زمان مخصوصاً عشق و عاشقی که اینطور اسیرش کرده بود فحش می داد. از تالار بیرون آمد رفت توی دفتر آقای بهمنی، فاکتوری که آقای بهمنی می خواست را از روی میز برداشت و خواست برگردد که سایه ای دم در تالار دید. خودش بود. لبخندی روی لبش نشست. توی تاریکی به تماشایش ایستاد. دخترک توی سالن زنانه سر کشید و با لذت عروس و مهمانها را برانداز کرد. نگاه مشتاق و شیفته اش دیدنی بود.

آرمان لبخندی زد و در دل گفت: خودم عروست می کنم.

با شنیدن صدای پایی پریناز با عجله به خانه شان برگشت. آرمان هم هیکلش را از دیوار جدا کرد و آهی کشید. تمام این خستگی ارزشش را داشت.


عشق دردانه است (3)

سلام دوستان خوبم
خوبین؟ خوشین؟ منم شکر خدا بد نیستم. هنوز یه کمی سرماخورده ام. رضا هم همینطور. زمستونه دیگه...


آقای بهمنی پرسید: چقدر از خدمتت مونده؟

بدون این که نگاهش کند، گفت: تازه ده روزه شروع کردم.

=: پس هنوز آموزشی هستی.

سر به تایید تکان داد و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کرد.

آقای بهمنی که دید او میلی به صحبت ندارد گوشی موبایلش را در آورد. دفترچه ی کوچکی هم روی پایش گذاشت و با ماشین حساب گوشی مشغول حساب کتاب شد. آرمان کمی پایین خزید. چشمهایش را بست و به جبران کم خوابی چند روزه اش خیلی زود خوابش برد.

تا مقصد چند بار توقف کردند ولی چشمهایش را باز نکرد. بالاخره وقتی شاگرد راننده با صدای بلند اعلام کرد که رسیده اند، با بیحالی چشمهایش را باز کرد و نیم نگاهی به آقای بهمنی انداخت. آقای بهمنی با چهره ای متبسم از او خداحافظی کرد و پیاده شد.

خمیازه اش را خورد و جواب خداحافظی او را داد. از اتوبوس که پیاده شد، توی جیبهایش را گشت. پولهایش را شمرد. لعنتی! حتی به اندازه ی یک تاکسی ناقابل هم نبودند!

به ناچار تا ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری پیاده رفت و خسته و گرسنه روی نیمکت نشست. سعی می کرد به سفر کیش مامان و بابا فکر نکند تا بیش از این آتش نگیرد. کاش اقلاً آرزو را نبرده بودند. آن طوری کمتر حرص می خورد.

اتوبوس رسید. نفسش را پف کرد و سوار شد. سعی کرد حواسش را به شکم گرسنه و خوراکیهای توی فریزر بدهد.

نزدیک خانه شان پیاده شد. بازهم ده دقیقه پیاده روی داشت. دیگر نمی کشید. خسته و عصبانی بود. هر طور بود خودش را تا خانه رساند. تازه یادش آمد کلید ندارد. وقتی که می رفت اصلاً به فکرش نرسیده بود بردارد. قرار نبود تنها برگردد. حتی اگر به هر دلیل تنها برمی گشت بهرحال مامان منتظر دردانه اش می ماند که در را به رویش باز کند.

باز نفسش را با حرص پف کرد و زنگ خانه ی همسایه را که بابا گفته بود کلید پیشش می گذارند را زد. نگاهی به چراغهای خاموش ساختمان انداخت. هوا تازه تاریک شده بود. دوباره زنگ زد. شکمش قار و قور می کرد. از بوی تنش هم خودش داشت حالش بهم می خورد.

زنگ را برای بار سوم و این بار طولانی تر فشرد. نخیر خانه نبودند. از این بهتر نمیشد.

برگشت و پاکشان از کوچه بیرون آمد. باید کجا می رفت؟ خانه ی عاطفه؟ اصلاً دلش نمی خواست به او رو بیندازد. دلش نمی خواست خواهرش بیچارگی اش را ببیند و دلش خنک شود. پول هم که نداشت. کلید هم نداشت. باید چکار می کرد؟

تابلوی نزدیکترین رستوران به خانه را دید. حاضر بود در مقابل شام ظرف بشوید اما خانه ی عاطفه نرود. ولی اینجا نه... این رستوران نزدیک بود و او را می شناختند. بهتر بود جای دیگری می رفت. کمی دورتر...

دوباره به ایستگاه اتوبوس رسید و بدون هدف سوار اولین اتوبوس شد. جای نشستن نبود. میله را گرفت و ایستاد. ایستگاه بعدی یک جا خالی شد. نشست. سرش را به عقب تکیه داد و خوابش برد. در حال خواب رفتن فکر کرد: چه حالی میده. تو که صدای بال مگس بیدارت می کرد و اهل خونه رو می کشتی که از خواب پریدی، الان تو اتوبوس عینهو تخت خواب پر قو خوابت می بره!!!

یک نفر به شانه اش زد و گفت: داداش ایستگاه آخره.

چشم باز کرد و خسته برخاست. پیاده شد و چشم گرداند. رستوران... شکمش بار دیگر اعلام وجود کرد. غرغرکنان گفت: خیلی خب دیگه تو هم! الان یه جایی پیدا می کنم.

تابلوی نئون ساندویچ بندری توجهش را جلب کرد. با خودش فکر کرد: به اندازه ی ساندویچ بندری پول دارم؟

دلش غذا می خواست. یک غذای درست و حسابی. کمی آن طرفتر تابلوی بزرگ و جذّاب "تالار و رستوران پریان" را دید. پوزخندی زد و فکر کرد: تو این یکی اجنّه غذا سرو می کنن؟!

بدون هدف راه افتاد و از در بزرگ تالار وارد شد. کیوسک نگهبانی دم در خالی بود. از بین باغچه های پر گل گذشت و به دفتر رئیس رسید. با خودش فکر کرد: پس این رستوران کجاست؟

وارد دفتر رئیس شد که بپرسد. ولی میز رئیس هم خالی بود. کم کم داشت باورش میشد که اینجا را پریها اداره می کنند! با دیدن یک جفت پای برهنه ی صورتی که از زیر میز در آمده بودند، لبخند بر لبش نشست. هیچوقت از بچه ها خوشش نمی آمد. ولی نفهمید چرا این یکی به نظرش دوست داشتنی رسید. زیر پاها دمپایی قرمز پلاستیکی بود ولی کف پاها رو به در بود. صاحب پاها سر برداشت و دوزانو نشست. یه دسته موی نرم و بلند توی پشتش ریخت و بیشتر دل آرمان را برد. ناباورانه به او که هنوز پشتش به در بود چشم دوخت.

دخترک خواست برخیزد. تمام عضلات آرمان منقبض شده بود. می ترسید سرش به لبه ی میز بخورد. اما نخورد و به سلامت برخاست. آرمان نفسی به راحتی کشید که باعث شد دخترک متوجه اش شود و برگردد.

تازه فهمید خیلی بچه نیست. ده دوازده ساله نشان میداد. با دیدن آرمان اخمی کرد و پرسید: با کی کار دارین؟

خم شد. شالی را که روی زمین افتاده بود برداشت و روی سرش کشید. آرمان لبخند زد. گرسنگی یادش رفته بود. قیافه ی داغان خودش را هم فراموش کرده بود.

دخترک شالش را مرتب کرد. قدمی به طرفش برداشت و به تندی پرسید: لال شدی؟ میگم چی می خوای؟

بالاخره به زبان آمد و گفت: دنبال رستوران می گردم.

+: این طرف نیست. اینجا تالاره. برگرد بیرون در قبل از تالار، تو زیر زمین.

سری به تأیید تکان داد و با همان لبخند ابلهانه گفت: باشه ممنون.

صدای زن جوانی از پشت سرش داد زد: پریناز؟ پریناز کجایی؟

پریناز غرغر کنان گفت: اینجام.

بعد به طرف آرمان که توی درگاه ایستاده بود آمد و گفت: آقا برو بیرون.

آرمان از آن همه تحکّمش خنده اش گرفت. قدمی به عقب برداشت و در حالی که چشم از او برنمی داشت، گفت: چشم خانم.

زن پشت سرش با عصبانیت گفت: بابا صد بار نگفت نیا این طرف؟ چته تو یک و دو اینجا ولویی؟

پریناز یک خودکار را بالا گرفت و گفت: خودکار تموم کرده بودیم. فردا کلاس زبان دارم. اگه رأی مامان اینا رو نزده بودی و می رفتم کلاس پیانو الان خودکار نمی خواستم.

=: خبه خبه... برو خودتو لوس نکن.

بعد رو به آرمان کرد و به تندی پرسید: شما اینجا چی می خوای؟

آرمان سری کج کرد و گفت: دنبال رستوران می گشتم، گفتن در قبلیه.

زن با دست به در خروجی اشاره کرد و گفت: بله بیرونه. بفرمایید.

از کنارش رد شد و با خودش فکر کرد: خواهر بدجنسه!

یاد عاطفه افتاد و با ناباوری حس کرد دلش برایش تنگ شده است. بد نبود فردا به دیدنش می رفت. اما الان با این قیافه نه! باید شام می خورد و تا برگشتن همسایه صبر می کرد. بعد هم کلید را می گرفت و به خانه می رفت. یک دوش حسابی و بعد هم تختخواب تمیز و دوست داشتنی خودش. هی هی هی...

با لبخند از پله های رستوران پایین رفت. بدون نگاه به چپ و راست، پشت اولین میز خالی نشست و منو را برداشت.

پیش خدمتی جلو آمد و پرسید: چی میل دارین؟

نگاهی به لیست مفصل غذاها و قیمتهایشان انداخت و فکر کرد: من که قراره در مقابلش کار کنم، پس بذار درست و حسابی سفارش بدم و کیفشو بکنم!

پس منو را روی میز گذاشت و با لبخند شیطنت آمیزی گفت: یک پرس چلوکباب سلطانی با سوپ و سالاد و دوغ، برای دسر هم کرم کارامل می خوام.

پیش خدمت یادداشت کرد. منو را برداشت و پرسید: ترشی؟

گردنی عقب داد و با اعتماد به نفس پرسید: چی دارین؟

مرد نگاهی به لیستش انداخت و گفت: هم شور هست هم ترشی مخلوط.

_: شور بذارین. یه آب معدنی هم می خوام.

مرد سری خم کرد و گفت: چشم آقا.

آرمان هم سری تکان داد و با خوشی فکر کرد: سلام زندگی!

تا آماده شدن غذا برخاست و به دستشویی رفت. نگاهی به کاشیهای شسته و تمیز انداخت و آهی کشید. گروهبان نامرد بدجنس!

دست و صورتش را تا حد امکان تمیز و خشک کرد و بیرون آمد. سوپ و سالاد و دوغ و آب و شور روی میز بودند.

کمی آب نوشید. یک تکه گل کلم شور توی دهانش گذاشت و کاسه ی سوپ را پیش کشید. کمی بعد غذایش هم رسید و با لذت مشغول شد. توی عمرش هیچ غذایی اینقدر به نظرش خوشمزه نیامده بود.

وقتی همه را تمام کرد عقب کشید. نفسش را رها کرد و تقریباً بلند گفت: خدایا متشکرم!

بعد با اعتماد به نفس برخاست و به طرف میز رئیس رفت تا بگوید که می خواهد در مقابل غذایش ظرف بشوید.

با دیدن رئیس که داشت با تلفن حرف میزد، خشکش زد. ناباورانه به او که داشت با تلفن حرف میزد، چشم دوخت. زمزمه کرد: آقای بهمنی...

آقای بهمنی گوشی را گذاشت. دست به طرفش دراز کرد و با خوشرویی گفت: به به سلام آرمان جان! خوش اومدی. از غذا راضی بودی؟

بار دیگر دست آقای بهمنی را فشرد. از شدت تعجب صدایش بالا نمی آمد. باز زمزمه کرد: سلام... خیلی عالی بود. ممنون.

=: نوش جان نوش جان. مهمون ما باش.

دستی به سرش کشید و با خجالت گفت: راستش آقای بهمنی...

=: بگو جانم. چی شده؟

_: خونوادم خونه نبودن، در رو برام باز نکردن. اینه که الان پول همرام نیست. ولی حاضرم در مقابل شامم ظرف بشورم.

=: این چه حرفیه پسرجان؟ برو هروقت پول داشتی بیار.

توی ذهنش قیمت غذاهایی که خورده بود را جمع زد. خنده اش را فرو خورد. لبش را گاز گرفت و بالاخره باز گفت: نه. اگه اجازه بدین ظرف بشورم.

=: از صداقتت خوشم اومد. همینطور از غیرت و جربزه ات. بیا بریم ببینم کاری برات پیدا میشه؟

از جا برخاست و با او به آشپزخانه رفت. از بوی غذا و چربی حالش بهم می خورد. آب دهانش را قورت داد و به خودش گفت: آرمان جان این سوسول بازیا مال قبل از سربازی بود. حالا خفه شو ظرفتو بشور.

آقای بهمنی با سرآشپز صحبت کرد. بعد به طرف او برگشت و گفت: بیا پیش باباحیدر. ببین چه کار برات داره.

با محبت دستی سر شانه اش زد و بیرون رفت. به طرف باباحیدر رفت. باباحیدر نگاهی به چند سینک خالی انداخت و گفت: ظرف که هست ولی اگر اول این سینکا و کاشیهای بالاش رو با ضدعفونی کننده بسابی خیلی بهتره. می تونی بابا؟

می توانست؟ البته که می توانست. از ضد عفونی کردن کاشیهای سرویسهای پادگان که بهتر بود! هرچند که ترجیح می داد ظرف بشوید ولی حرفی نزد و مشغول شد. سفیدکننده را روی اسکاچ ریخت و به دیوار کشید. روی برق کاشیهای خیس چهره ی دخترک توی دفتر رئیس پیش چشمش جان گرفت. یعنی پریناز دختر آقای بهمنی بود؟ ای وای من!

روی کاشیها آب ریخت تا حواس خودش را پرت کند. به خودش غر زد: چشماتو درویش کن بچه. هنوز یه وجب بچه ای عاشق شدنت به چی میره؟

صدای باباحیدر او را به خود آورد: چقدر می سابی باباجون! تمیز شد. دستت درد نکنه.

برگشت. تبسمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

پیش خدمت درشت هیکلی یک دسته بشقاب کثیف را توی سینک گذاشت. آرمان برگشت و شیر را باز کرد که بشوید. اما باباحیدر گفت: برو باباجون. بسه. شامت حلال. آقای بهمنی گفت بیست دقیقه کار کنی. برو بسلامت.

ناباورانه نگاهی به بشقابهای کثیف انداخت و گفت: نه خب اینارم میشورم.

=: نه باباجون. بیا برو. دیروقته مادرت چشم براهه. بچه ها هستن. میشورن.

غم به دلش ریخت. گرفته گفت: نه باباحیدر کسی چشم به راهم نیست. مامان بابام مسافرتن. میشورم بعد میرم.

باباحیدر نگاهی کرد و با لبخند گفت: باشه. خدا خیرت بده. بشور پولشم بگیر. امشب یکی از بچه ها نیومده. کمکمون باشی خوشحال میشیم.

لبخندی به آن همه مهربانی اش زد. از فکر پول نیشش بازتر شد. با خوشحالی گفت: منم خوشحال میشم.

با انرژی مشغول کار شد. دوباره چهره ی دخترک حواسش را پرت کرد. اگر می توانست اینجا ماندگار شود خیلی بهتر بود. ولی الان... نمی توانست که فقط پنجشنبه جمعه ها کار کند. دوباره با یادآوری سرباز بودنش حرص خورد. ولی به یاد آورد که اگر سرباز نبود الان با این وضعیت اینجا نبود و شاید هیچوقت دخترک را نمی دید....

رستوران ساعت یازده ونیم تعطیل شد. تا نیمه شب با کمک بقیه، همه ی ظرفها را شست. از دیدن آن همه ظرف شسته شده، لبخند راضی ای زد. سر تا پایش خیس شده بود. توی چکمه هایش هم پر از آب بود ولی ایرادی نداشت. تازه نصف ظرفها را هم ماشینهای ظرفشویی شسته بودند.

باباحیدر گفت: خسته نباشی باباجون. در اون یکی ماشینم باز بذار، ظرفا تا صبح بوی نم نگیرن.

لبخندی زد. از بوی نم ظرف خیلی بدش می آمد. چشم بلند بالایی گفت و در ماشین را باز کرد.

بعد همراه بقیه از آشپزخانه خارج شد. آقای بهمنی پشت میزش نشسته بود. با دیدن او لبخندی زد و گفت: خسته نباشی آرمان جان. خیلی بهت زحمت دادیم امشب.

تبسمی کرد و با خجالت گفت: نه آقاجان چه زحمتی؟

=: بیا ببینم حساب کتابت چقدر شد.

_: نه حالا باشه. من که کاری نکردم.

=: بیا پسر حرف نزن. زودباش الان بچه ها میرن. مسیرت کدوم طرفیه؟

بدون این که منظور او را فهمیده باشد، مسیرش را گفت. آقای بهمنی چند اسکناس شمرد و به طرفش گرفت. گفت: باباحیدرم همون طرفی میره. برو تا نرفته. نصف شبی تنها نرو.

پول زیادی نبود ولی اولین پولی بود که برایش زحمت کشیده بود و حسابی به دلش چسبید.

بیرون رفت و باباحیدر را پیدا کرد. کنار یک ماشین آژانس ایستاده بود و می خواست سوار شود. مسیرش را به او گفت و باباحیدر هم با خوشرویی گفت: سوار شو.

عقب دو تا از خانمهای خدماتی هم بودند. سوار شد و خودش را به در چسباند تا مزاحمشان نباشد.

خانمها اول پیاده شدند و پول خودشان را دادند. بعد نوبت به باباحیدر رسید که به اصرار می خواست مهمانش کند.

=: پدر و مادرت نیستن. بیا خونه ی ما.

از فکر این که با این که با تن و بدن کثیف به مهمانی برود حالش بد شد.

_: نه باباحیدر میرم خونه دوش بگیرم و بخوابم. مزاحمتون نمیشم. دیروقته.

=: هرجور راحتی. بهرحال تعارف نکن. آقا چقدر شد؟ پول این پسرمونم حساب کن.

_: نه باباحیدر نه! پول که دارم. شما بفرمایید.

=: امشب خیلی زحمتت دادیم. اینو بذار به حساب تشکر. نمیای پایین؟

_: نه باباحیدر خیلی متشکرم.

آهی کشید و تکیه داد. ماشین راه افتاد و جلوی خانه شان پیاده شد. ساعت دوازده ونیم شب و چراغهای همسایه روشن بودند. با خودش فکر کرد: این وقت شب چه جوری در خونه شون زنگ بزنم؟

هنوز با خودش درگیر بود که در گاراژی خانه باز شد و پسر همسایه بیرون آمد که ماشین را توی گاراژ بگذارد.

با دیدن او گفت: سلام آرمان. سربازی خوش می گذره؟

با دیدن او نزدیک بود از شوق گریه کند! با خوشحالی گفت: سلام. کلید اضافی ما انگار خونه ی شماست. میشه بهم بدی؟

=: ای بابا بیچاره از ظهر اومدی پشت در موندی؟ وایسا برات بیارم.

خیلی معطل نشد. کلید را گرفت و خودش را توی خانه پرت کرد. اول یک حمام مفصل کرد و با لذت خودش را شست. بعد از توی اینترنت طرز کار ماشین لباسشویی شان را پیدا کرد و تمام لباسها را به ماشین سپرد تا یک برنامه ی کامل بشوید.

ریش چند روزه اش را کامل تراشید. بعد هم برای اولین بار در زندگی چای دم کرد و جلوی تلویزیون ولو شد. مسابقه ی فوتبال که تمام شد خوشحال و راضی برخاست. لباسهای شسته را توی حیاط پهن کرد و با سرخوشی فکر کرد: یه پا کدبانو شدی پسر!

به اتاق برگشت. نگاهی به لیوان خالی چایش انداخت و فکر کرد: اینم باید بشورم؟ وایییی....

حوصله نداشت. فقط از وسط راه برش داشت و به آشپزخانه برد. سبد لباس را هم سرجایش گذاشت و به رختخواب رفت. کمی بعد به خواب عمیقی فرو رفت. با توهم صدای زنگ بیدارباش پادگان از خواب پرید. لبخندی زد و دوباره دراز کشید. سرش را توی بالش فرو برد و با لذت ملحفه ی تمیز را بو کشید. دوباره خواب رفت.

سر ظهر از گرسنگی بیدار شد. دست و رویی صفا داد و به آشپزخانه رفت. توی یخچال و فریزر را جستجو کرد و بعد نتیجه گرفت باز هم به رستوران برود. این بار تیشرت شلوار جین مرتبی پوشید. دستبند چرمش را هم بست. اما از ذهنش گذشت: شاید آقای بهمنی خوشش نیاد!

دستبند را روی میز گذاشت و با گردنبند ستش عقب زد. دستی به موهای زبر و کوتاهش کشید و گفت: هی زندگی! کی باشه دوباره مو بلند بذاریم!

تلفن زنگ زد. عاطفه بود. احوالش را پرسید و گفت اگر خودش مهمان نبود دعوتش می کرد ولی باید به خانه ی مادرشوهرش می رفت.

سری تکان داد و گفت: اشکالی نداره. مامان برام غذا گذاشته. الانم می خوام برم بیرون. کاری نداری؟

=: نه برو بسلامت. خداحافظ. کاری داشتی زنگ بزن.

_: ممنون. خداحافظ.

گوشی را گذاشت. ابرویی بالا انداخت و گفت: به تو یکی رو نمیندازم.

کفشهای ورزشی اش را پوشید. پولی که دیروز آقای بهمنی داده بود، به اضافه مقداری از پولی که بابا برایش توی اتاقش گذاشته بود را به همراه کلیدش برداشت و از خانه خارج شد.



عشق دردانه است (2)

سلام سلامممم
این الهام بانو دید این دفعه دیگه این تو بمیری، از اون تو بمیریا نیست و من می خوام یه حال اساسی از آرمان جان بگیرم اینه که سریع پست جدید رو تحویل داد که یه وقت کلاهمون تو هم نره اساسی هم حال پسرک رو گرفت. یعنی یه ذره نزدیک بود احساسات مادرانم شکوفا بشه دلم براش بسوزه که نذاشتم این اتفاق بیفته


با صدای زنگ بیدار باش، آرمان فحشی داد و پتوی نازک را روی سرش کشید. با حرص غرید: اول صبحی تو این هتل چارستارتون چه خبره که بیدار شیم آخه!!!!

از سرمای صبح زود توی خودش جمع شد و عطسه ای زد. سر و صدای هم اتاقیها بلند شده بود. همه از ترس گروهبان بداخلاقشان، تند تند مشغول مرتب کردن تختها و لباس پوشیدن بودند.

یک نفر سر شانه اش زد و دستپاچه گفت: پاشو پاشو گروهبان داره میاد.

آرمان چنگی به گونه ی زبرش کشید و نالید: خوابم میاد.

توی تخت نشست و چشمهایش را مالید. گروهبان وارد شد و با دیدن او داد زد: تو هنوز تو تختی؟؟؟؟

جوابش فقط ناله ای بود. از جا برخاست. لباس پوشید. تخت را مرتب کرد و آخر صف ورزش صبحگاهی ایستاد. بعد هم برای بار سوم در ده روز اخیر، محکوم به شستن سرویسهای بهداشتی شد.

فقط ده روز از شروع دوره ی آموزشی اش گذشته بود و آرزوی مرگ می کرد!

وارد دستشویی که شد از شدت بوی بد اول بالا آورد. بعد برگشت و مشغول شستن صورتش شد. از توی آینه پسرک جنوبی خوشحالی را دید که یک سطل آب، کف دستشویی ریخت. با سرخوشی گفت: نبینم حالت گرفته باشه کاکو!

بی حوصله اسمش را از روی لباسش خواند: عمار حاصبی.

گروهبان در دستشویی را باز کرد و با دیدن او که ایستاده بود، داد زد: چرا وایسادی؟ اون ضدعفونی کننده رو بردار و مشغول شو. اگه جایی کثیف بمونه آخر هفته رو مهمون مایی. دیوارا از بالا تا پایین باید ضدعفونی و جرمگیری بشن. زمین و سنگای توالت و دستشوییم جای خود دارن. وقتی برمی گردم اینجا باید بوی گل بده. حالیتونه؟

پسرک جنوبی گفت: چشم قربان.

آرمان سر تکان داد و به زحمت گفت: بله.

لبش را گاز گرفت تا حرف دیگر نزند. تجربه ثابت کرده بود که این گروهبان عقده ای جز بله و چشم قربان، حرفی برای شنیدن نمی خواهد و هر کلمه ی اضافی مساوی با جریمه است. مخصوصاً که حاضرجوابی روز اول آرمان هم باعث شده بود که به طور خاص با او بدتر از بقیه رفتار کند و دائم در صدد راهی برای آتو گرفتن از او باشد.

بطری جرمگیر را برداشت. در توالت را باز کرد و در حالی که سعی می کرد، نفس نکشد مایع ضدعفونی کننده را روی کاشیهای دیوارها پاشید. دستکش پیدا نمیشد. مجبور بود با دست بسابد. اسکاچ کهنه ای برداشت و مشغول شد. گروهبان دفعه های قبل به طور مشروح این کار نفرت انگیز را به او آموزش داده بود.

در حالی که دیوار را می سابید در دل گفت: که نفرینم نکردی عاطفه! اگه این نفرین نیست پس چیه؟ الان دارم خوش می گذرونم! عشق و حاله دیگه!

صدای آواز خواندن عمار را می شنید و به دل خوشیش غبطه می خورد. چطور می توانست خوشحال باشد؟ اصلاً چطور می توانست وسط این بوی گند دهانش را باز کند و آواز بخواند؟؟؟ اققققق....

سرش را به دیوار شسته تکیه داد. باز داشت حالش بهم می خورد. لبش را گاز گرفت و سعی کرد سریعتر کار کند بلکه زودتر تمام بشود.

اولی که تمام شد بیرون آمد. عمار هم از توالت دیگری بیرون آمد و با لبخند عریضی گفت: خسته نباشی کاکو!

آرام و بی میل گفت: سلامت باشی.

مکثی کرد و از عمار که وارد توالت بعدی شده بود، پرسید: چطور می تونی بخندی؟

عمار از توی توالت صدایش را به تقلید از گروهبان کلفت کرد و گفت: سرت به کارت باشه کاکو. الان ارباب بیاد ببینه وایسادی حسابت با کرام الکاتبینه.

در توالت بعدی را باز کرد. به بو عادت کرده بود و کمی راحتتر می توانست تحمل کند. به سرعت مشغول شد و از پای دیوار کوتاه به عمار گفت: دلت خوشه ها!

=: چرا خوش نباشه؟ پنجشنبه است دارم میرم ولایت دیدن یارم! قول داده برام قلیه ماهی بپزه.

_: زن داری؟!

=: عقد کردیم. سربازی تموم بشه میریم سر خونه زندگیمون ایشششالا.

_: اووه! تازه آموشیه. طاقت میاره دو سال صبر کنه؟

=: دلش گیره کاکو! از من بهتر کجا می خواد پیدا کنه؟

آرمان پوزخندی زد و سر تکان داد. در حالی که به دستهایش سرعت بیشتری میداد، گفت: بابا اعتماد به نفستو شکر.

=: نه خداوکیلی... چی می خواد مگه؟ یه دل عاشق می خواد که مو داریم. بابامم یه بقالی داره که وایمیستم کنار دستش و خرج خورد و خوراکمون در میاد. قرار نیست که تو خونم گشنه بمونه که! هروقتم دلش گرفت می برمش قایق سواری. شکر خدا هردومون عاشق دریاییم.

آهی کشید و سر تکان داد. چقدر زندگیش ساده بود و دل خوشیهایش ساده تر! به آرزوهای خودش فکر کرد. به سوئد سردسیر و کشورهایی که در نظر داشت بعد از آن برود. همین جا تو مرکز کشورش، وسط تابستان، اول صبح از سرما یخ میزد. نزدیک قطب اگر یک شب، فقط یک شب وسایل گرمایشی درست کار نمی کردند، یا کمی دیر به خانه می رسید و مجبور میشد مدتی توی خیابان بدود تا به خانه برسد، چه خاکی باید به سرش می ریخت؟

سرش را محکم تکان داد و دستش را محکمتر روی دیوار کشید. بعد هم خم شد و دستهایش را شست و برس را برداشت. دستهایش از سوزش اسید قرمز شده بودند. لب برچید و دست آزادش را مشت کرد. بند انگشتش از خشکی شکافت و قطره ای خون چکید. آه پرسوزی کشید. مامان چند بار تا حالا با اسید دستش را سوزانده بود که سرویسهای بهداشتی خانه همیشه مثل گل بودند؟ همیشه که دستکش نمی پوشید، می پوشید؟

عمار دوباره مشغول آواز خواندن شده بود. صدای گرمی داشت ولی آوازش را با لهجه می خواند و آرمان نصفش را نمی فهمید.

از توالت بعدی که بیرون آمداز عمار پرسید: تو واقعاً از این کار حالت بهم نمی خوره؟

عمار شلنگ آب را برداشت و گفت: به آب بازیش فکر کن کاکو. وسط تابستون می چسبه. خوب بود مجبورمون می کرد تو ظلّ آفتاب وسط حیاط کلاغ پر و سینه خیز بریم؟ آب بازی خیلیم خوبه. حال میده. یارم یارم... دلتنگتم...

دوباره داشت آواز می خواند. بیراه هم نمی گفت. آرمان هم نفسش را پف کرد و سعی کرد از آب بازی و صدای گرم عمار لذت ببرد.

کارشان که تمام شد با وسواس سر و صورتش را تمیز کرد. دلش یک حمام عالی می خواست ولی لباس تمیز نداشت.

لباس کثیفهایش را جمع کرد و فکر کرد: تو خونه میندازم تو ماشین.

با یادآوری روز قبل آه از نهادش برآمد. بابا تلفن زده بود و گفته بود با مامان و آرزو دارند می روند کیش. مامان که گوشی را گرفت کلی عذرخواهی کرد. آن طور که می گفت یک موقعیت استثنائی بود و سفرشان خیلی ارزان در می آمد. اینقدر که نمی توانستند به خاطر عزیزدرادنه شان از آن بگذرند!

مامان برایش چند جور غذا توی فریزر گذاشته بود و فقط باید توی ماکروفر گرمشان می کرد. احتمالاً طرز کار ماشین لباسشویی را هم باید زنگ میزد و می پرسید. از این کار نفرت داشت. دلش می خواست توی خانه همچنان پادشاه بماند. اما حالا نه تنها از پادشاهی خبری نبود، بلکه برای اولین بار بدون او به سفر رفته بودند. آن هم کیش که اینقدر آرزوی دیدنش را داشت و بابا همیشه می گفت که پول ندارد.

لعنتی! وارد غذاخوری شد. از همان دم در از بوی چربی حالش بد شد و برگشت. از سروصدای جمع فهمید که ماهی بدمزه ای دارند. دیگر بدتر از این نمیشد. صد رحمت به غذای فریزری مامان. می رفت خانه و همان را می خورد.

حالا چطور باید می رفت؟ دفعه ی اول بابا او را رسانده بود. پنج شنبه ی قبل هم باز بابا دنبالش آمده بود ولی دیروز که صحبت سفر شد، قرار شد با تاکسی برگردد.

با تاکسی! قیمت را از بقیه بود. سه چهار ساعت راه کم نمیشد. او هم که بیشتر پولش را داده بود به هم خدمتیها که به جایش شب تا صبح سر برج نگهبانی کشیک بدهند. همش دو شب بود ولی شب بیداری خرج داشت.

یک شب نوبتش بود و یک شب جریمه اش. هر دو شب را هم خریده و دور از چشم گروهبان خوابیده بود.

موجودی اش را زیر و رو کرد. چاره ای نبود. باید با اتوبوس می رفت. از در پادگان بیرون آمد و نشانی ترمینال را پرسید.

چند بار راه را اشتباه رفت و بالاخره بعد از نیم ساعت به ترمینال رسید. بلیت را خرید و همین که اتوبوس رسید سوار شد. گرسنه اش بود. عصبانی بود. چرا بدون او رفته بودند؟ این همه گفته بود کیش و حالا یکهو بدون او رفتند؟ دستشان درد نکند! نمیشد زودتر بگویند تا بتواند مرخصی بگیرد؟ گویا نمیشد. خودشان هم همان دیروز خبر شده بود و گروهبان جباری هم که محال بود برای پسرک یاغی مرخصی رد کند.

لبش را گاز گرفت و مشت ملایمی روی شیشه زد.

مرد جاافتاده ای سوار شد و کنارش نشست. آرام سلام کرد. آرمان بی حوصله سر برداشت و جواب داد.

مرد برخاست. کتش را در آورد و بالای سرشان گذاشت. دوباره نشست. دکمه های مچ و بالای یقه اش را باز کرد و گفت: گرمه.

آرمان سری تکان داد و گفت: خیلی.

مرد دست به طرفش دراز کرد و گفت: قراره چند ساعت کنار هم باشیم. خوشحال میشم که آشنا بشیم. بهمنی هستم.

آرمان بی تفاوت به دست او نگاه کرد. دستش روی دست او گذاشت و گفت: آرمانم. ناصحی.

آقای بهمنی دستش را محکم فشرد و گفت: خوشوقتم.

آرمان هم جویده جویده جوابش را داد و از گوشه ی چشم به پنجره و مسافرانی که سوار می شدند نگاه کرد.