ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

طبقه ی وسط (9)

سلام
نوشتنم نمیاد شرمنده... این کوچولو رو داشته باشین تا بعد...

سهیلا برگشت و با دلخوری گفت: می فهمی بچه ی مریض یعنی چی؟ من عاشق مادر شدنم. اگه با اون ازدواج کنم بچه هام مریض میشن. تالاسمی میشن. هزار تا بلای دیگه بر اثر کم خونی به سرشون میاد. محاله باهاش ازدواج کنم.

فرشته نفسش را با آه بلندی رها کرد و حیران به او چشم دوخت. نمی دانست چه بگوید.

سهیلا آخرین بسته را هم روی کیسه های خرید گذاشت که غلتید و پایین افتاد. ولی توجهی نکرد و به طرف ماشینش برگشت. در را باز کرد و به فرشته که همینطور غمگین به او چشم دوخته بود، نگاهی انداخت و گفت: اون لیاقتش کسی بهتر از منه.

در را بست و راه افتاد. فرشته برگشت تو. راه پله باریک بود و کیسه ها توی راه بودند. کمی روی پله ها مرتبشان کرد. سنگینی نگاه بهراد را حس کرد. سر برداشت. بهراد به سردی پرسید: می تونی سر به نیستشون کنی؟

فرشته با بدبختی به کیسه ها نگاه کرد و جوابی نداد.

بهراد رو گرداند و گفت: خواهش می کنم.

فرشته سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. فعلاً برم یه سوال از خاله بلقیس می کنم بعد میام می برمشون.

_: باشه.

بهراد به دفترش برگشت و فرشته بیرون رفت. در خانه ی خاله بلقیس زنگ زد. از توی حیاط صدای آب پاشی و صدای ملایم ترانه خواندن به گوش می رسید. کلون در را کوبید. کمی بعد در باز شد. فرشته با خوشی سلام کرد. خاله بلقیس هم با خوشرویی پذیرایش شد. مثل دفعه ی قبل روی سکو نشستند و خاله بلقیس برایش چای ریخت.

+: راستی خاله... این ژاکت رو آقابهراد پیدا نکرد. اگه نخ پشم بخرم بدم همسایمون ببافه چی میشه؟ ماشین داره. دو روزه می بافه.

_: اتفاقاً خودمم نخ دارم ولی نه که مشکیه دیگه چشمم سو نداره ببافم.

+: خیلی هم خوب. بدین میگم براتون ببافه. اندازه و مدلشم بدین.

_: باشه. بیا بریم تو. سرده اینجا.

به دنبال پیرزن وارد شد و با تردید گفت: خاله... آقابهراد و سهیلاخانوم... بهم زدن.

خاله بلقیس آهی کشید. سری تکان داد و گفت: خدا به خیر کنه. بهراد خیلی دوسش داره. آشتی می کنن.

فرشته غم گرفته گفت: نه آشتی نمی کنن. سهیلاخانم گفت اگه عروسی کنن بچشون تالاسمی میشه. همه چی رو بهم زد و رفت...حتی هدیه هاشم اورد...

خاله بلقیس چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد رو گرداند و گفت: خدا به بهراد رحم کنه... بچم... دلش گیره...

فرشته با حواس پرتی سر تکان داد و گفت: ها... بعد... بعد آقابهراد به من گفته ببر کادوهاشو سر به نیست کن. من چکارشون کنم؟

_: نمی دونم... مستحقی... کسی...

فرشته با بدبختی گفت: نمی دونم اصلاً به دلم نیست توشونو نگاه کنم.

_: خیلی خب مادر. طلاهاشو بده به خودش بقیشو بیار اینجا. یه فکری براشون می کنم.

+: چشم. متشکرم.

_: اگه زیادن دم در یه چرخ باربری هست ببر بارشون کن بیار.

فرشته با خوشحالی گفت: چشم. یک دنیا ممنونم.

برگشت. زنگ زد. با خوشحالی از پله ها بالا رفت و نفس نفس زنان گفت. خاله بلقیس گفت...

بهراد با خونسردی گفت: حالا یه نفس بگیر! دیر نمیشه.

فرشته نفسی کشید. کیسه ی نخ را بالا گرفت و گفت: خودش نخ داد بدم براش ببافن. بعد گفت مستحق می شناسه. هدیه ها رو می تونه بده به کسایی که نیاز دارن. فقط طلاها رو بدم به شما بقیه رو ببرم.

بهراد سر به زیر انداخت و حرفی نزد.

فرشته با تردید پرسید: خوبه؟

بهراد سری به تایید تکان داد اما بازهم جوابی نداد.

برگشت. طلاها را جدا گذاشته بود. آنها را برداشت و بالا برد. گوشه ی میز بهراد گذاشت و با عجله بیرون رفت.

خاله بلقیس منتظرش بود. او را به اتاقی برد که دور تا دور کیسه ها و بسته های مختلف بود. فرشته با حیرت به بسته ها نگاه کرد.

خاله بلقیس تعجب او را که دید گفت: فکر کردم می دونی که به من مراجعه کردی.

+: نه نمی دونم! چی رو باید بدونم؟

خاله بلقیس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: دوست و آشناها می دونن هرکی بخواد کمکی بکنه، کهنه و نو هرچی که به کاری بیاد میاره اینجا. مشتریشو دارم. میان می برن.

فرشته لبخندی زد و گفت: خدا خیرتون بده.

_: زنده باشی.


طبقه ی وسط (8)

سلام
امیدوارم همگی خوب خوب باشین


سهیلاجونم چند وقته ازت بی خبرم. امیدوارم تو هم خوب باشی

فرشته تا عصر به کارها رسیدگی کرد. بهراد دیگر پایین نیامد. ساعت پنج شد. می خواست برود. کمی پابپا کرد. از بهراد خبری نبود. بالاخره بی خبر رفت.

تا صبح کلافه بود. می ترسید که بهرحال اگر تمامش هم نه، بالاخره گوشه ای از مشکل بهراد و سهیلا به او مربوط باشد. شب بد خوابید و صبح زودتر از معمول از در بیرون زد. هوا تاریک و روشن بود که به در دفتر رسید. با تردید نگاهی به زنگ انداخت. بهراد معمولاً این ساعت بیدار بود. ولی اشکالی نداشت که الان زنگ بزند؟!

نگاهی به اطراف انداخت. خیابان خلوت و سرد بود. پاهایش یخ زده بودند و توان این که به خانه برگردد را در خود نمی دید. اصلاً چرا اینقدر زود آمده بود؟

کلافه زنگ را فشرد و فکر کرد: عذاب وجدان لعنتی! حالا مثلاً با این نیم ساعت زود امدن می خوای چی رو ثابت کنی؟ خیلی گلی حالا؟

در باز شد. داشت از سرما یخ میزد. پله ها را با عجله بالا رفت تا زودتر به بخاری برسد. با دیدن بهراد که داشت برای خودش چای می ریخت سلام سرما زده ی سریعی کرد و به بخاری چسبید.

بهراد نیم نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد و بی تفاوت گفت: علیک. زود امدی.

فرشته سر برداشت و با ناامیدی نگاهش کرد. بهراد به طرف میزش چرخید و رفت که بنشیند. حالا پشت به او داشت. صدایش سردتر از همیشه و شانه هایش فروافتاده به نظر می رسیدند.

فرشته در دل نالید: بمیرم برات!

دوباره به طرف بخاری چرخید. دستهایش را که کمی گرم شده بودند به گونه هایش کشید.

بهراد غرغرکنان پرسید: یه مساعده بدم برای خودت پالتو بخری؟

فرشته با خوشرویی گفت: نه می خوام یه کاپشن بنفش بخرم!

و به امید لبخندی به صورت درهم بهراد چشم دوخت. اما بهراد اخم آلود گفت: مزه نریز.

فرشته وا رفت. جلو رفت و فبلت را برداشت. پیامهای وایبر را چک کرد و جواب داد.

از گوشه ی چشم بهراد را می پایید. گاهی سوالی می پرسید که بهراد سرد و بی تفاوت جواب می داد. تمام مدت هم با اخمهای درهم به صفحه ی لپ تاپش چشم دوخته بود. فرشته شک داشت که اصلاً چیزی را می خواند یا فقط غرق فکر است. چنان درهم و گرفته بود که دستش می زدی اشکش در می آمد.

غصه به گلوی فرشته پنچه کشید. با ناراحتی دست روی گلویش گذاشت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفت: آقای جم...

بهراد با اخم و غرغر بدون این که نگاهش کند، گفت: فکر کنم یه بار دیگه گفتم که حوصله ندارم به فامیل صدام کنی.

بله گفته بود. ولی آن روز حالش خیلی بهتر از الان بود و فرشته به حساب اخم و تخم همیشگی اش بلافاصله فراموش کرده بود. معمولاً هم یادش نمی آمد اسمش را ببرد. فقط اگر سوالی داشت همان را می پرسید.

زبانش روی لبش کشید و با احتیاط گفت: بله گفته بودین.

بهراد بی حوصله روی کلید پاور زد و در لپ تاپ را بست. از جا برخاست و قهوه ساز را روشن کرد.

فرشته روی مبل بود و هر دو پشت به هم داشتند. این طوری راحتتر می توانست حرف بزند. با عجله گفت: حتماً یه ذره اش تقصیر منه خب! اینجوری که نمیشه. من باید برم براشون توضیح بدم که بین ما هیچی نبوده و نیست.

بهراد فنجان کوچکی اسپرسو ریخت. روی پشتی مبل کنار فرشته نشست و قهوه را بو کشید. اخم آلود گفت: چرا هر حرفی رو باید ده بار بزنم؟ بهت گفتم که به تو هیچ ربطی نداشته. دلیلی هم نداره که نگرانم باشی.

مکثی کرد. چرخید و به طرف میزش برگشت. فنجان را روی میز گذاشت و آرام گفت: خودم خوب میشم.

نگاهش روی حلقه اش که از دیروز روی میز مانده بود ثابت ماند.

فرشته لبش را گاز گرفت و بعد دوباره تلاش کرد: خب پس برین از دلش در بیارین. برین باهاش آشتی کنین. نذارین یه غرور بیجا اینقدر غصه تون بده. خواهش می کنم.

بهراد غرید: میشه خفه شی؟

فنجان را برداشت و قهوه را ته حلقش خالی کرد. فرشته از جا پرید و شکلات جلویش گرفت. بهراد سری عقب برد و گفت: نمی خوام.

از جا برخاست. کتش را برداشت و گفت: چند جا کار دارم میرم بیرون. اگه کار مهمی پیش امد به گوشیم زنگ بزن.

فرشته سر به زیر انداخت و آرام گفت: چشم.

بهراد دو قدم مانده به در را طی کرد و در را گشود. برگشت و از روی شانه نگاهش کرد. واقعاً ناراحت بود. ولی چرا؟

آرام گفت: فرشته...

فرشته سر برداشت و غمگین نگاهش کرد. بهراد ادامه داد: این نگرانیهای بی منطق مخصوص مادراست. نگه دار واسه بچه هات خرج کن. من همیشه گلیممو خودم از آب کشیدم بیرون. احتیاج به کمک ندارم.

بدون این که منتظر جواب بشود از در بیرون رفت و کمی بعد صدای باز و بسته شدن در پایین هم آمد.

فرشته آه بلندی کشید و نالید: چرا اینقدر خوبی؟ چرا ولت کرد رفت؟ چرا؟...

فبلت را برداشت. پیام هومن را خواند. از شوخیهای بی موردش منزجر بود. جوابش را نداد. اما واتس آپ بود و هومن میدید که پیامش خوانده شده است. چند پیام دیگر هم فرستاد که فرشته نخواند. وایبر و تانگو و لاین و کاکائو تاک را هم امتحان کرد. فرشته کلافه به گوشی چشم دوخت. سعی می کرد با پیامها و تلفنهای دیگران خودش را سرگرم کند و اهمیتی ندهد اما نمیشد. یک بار برایش نوشت آقا خواهش می کنم سربسرم نذارین.

اما هومن باز جواب دیگری داد. کلافه و بی حوصله از جا برخاست. لیوانی آب ریخت و نوشید. صدای باز شدن در پایین را شنید. شالش را مرتب کرد. بهراد بالا آمد. سلام کرد و جواب کوتاهی شنید.

فبلت زنگ زد. فرشته به اسم نقش بسته روی آن چشم دوخت و از ناراحتی چشمهایش را بست. گوشی را روی مبل انداخت و به حالت بچه ای خطاکار به بهراد که کتش را آویزان کرد و می رفت که بنشیند چشم دوخت.

بهراد نشست. به او که هنوز ایستاده بود و دستهایش را درهم قفل کرده بود نگاه کرد و پرسید: چی شده؟ چرا جواب نمیدی؟

با غم گفت: هومنه.

باید می گفت آقاهومن؟ اینقدر دلخور بود که اصلاً شایسته ی احترامش نمیدید.

بهراد پرسید: جریان چیه؟

فرشته غمزده گفت: هیچی.

_: بدش ببینم.

فرشته با ترس گوشی را به طرفش دراز کرد. زنگش قطع شد. ولی لحظه ای بعد دوباره شروع به زنگ زدن کرد. بهراد آن را روی میز گذاشت. تماس را برقرار کرد و روی اسپیکر گذاشت.

صدای هومن پخش شد: چرا صحبت نمی کنی خانم خوشگله؟ حالا دیگه واسه ما کلاس می ذاری؟

بهراد با ملایمت گفت: هومن میشه خفه شی؟ لطفاً! این خانم کارمند منه نه اسباب بازی تو.

=: بههه! آقابهراد گل بلبل! کجا بودی شما؟ خوب هستی؟ سهیلاخانم خوبه؟ خوب باهم خوشین و دیگه یاد رفقای قدیمی نمی کنی!

_: بهت گفتم خفه شو. اگر کار آدمیزادی داشتی تماس بگیر. و الا نه وقت منو بگیر نه خودتو.

=: چرا عصبانی...

بهراد تماس را قطع کرد. بی حوصله آن را روی میز رها کرد. بدون این که سر بردارد گفت: خاله بلقیس یه ژاکت مشکی پشمی می خواد. یا حداقل نیمه پشم. بهش قول دادم براش پیدا کنم. صبحی چند جا گشتم ندیدم. می تونی بری براش پیدا کنی؟ یقه بسته، تا حد امکان هم بلند باشه.

+: سخته پیدا کردنش... همسایمون با ماشین می بافه. فقط یکی دو روز طول می کشه. می خواین نخ بخرم سفارش بدم؟

بهراد دستی روی صورتش کشید و گفت: نمی دونم. از خودش بپرس.

با صدای زنگ آیفون از جا برخاست و جواب داد: بله؟

صدای زنانه ای گفت: سلام. بهراد هست؟

+: بله هستن.

در را باز کرد و با عجله به بهراد گفت: پس من میرم از خاله بلقیس بپرسم.

_: کی بود دم در؟

اما فرشته جوابی نداد. شتابان پایین رفت تا کمترین برخورد را با سهیلا داشته باشد. اما با دیدن کیسه های بزرگ خریدی که دم در بود، حیران ماند. فکر کرد شاید اشتباه کرده است و اینها سفارشات مشتریان بهراد است. اما در نیمه باز دوباره گشوده شد و سهیلا با دیدن او گفت: سلام به بهراد بگو...

بغض کرد و نتوانست حرفش را ادامه بدهد. در حالی که بیرون می رفت، تند گفت: نمی خواد هیچی بهش بگی.

فرشته به دنبالش رفت و گفت: صبر کنین سهیلاخانم... صبر کنین. چرا این کار رو می کنین؟ اون عاشقتونه! داغون شده از دیروز. خواهش می کنم بهش یه فرصت دیگه بدین. التماس می کنم.


طبقه ی وسط (7)

سلام گلهای مهربونم

امیدوارم حالتون خوب و طاعات و عباداتتون قبول باشه

اینم پست بعدی... خنده داره که اصلاً نمی دونم الهام جان می خواد چه بلایی سر این قصه بیاره ولی خب مجبوووورم بهش اعتماد کنم. می دونی مجبووووورم الان فقط یه مختصر شباهتی به اون قصه ای که من و نینا ساختیم میده

دخترعمه های نینا امده بودن اینجا نشد ببینمشون! دوقلوهای گل از همینجا سلام

اشرف عزیز امروز دیدم یه خصوصی دو ماه پیش ازت داشتم که جواب ندادم. شرمنده. ممنون از لطف و محبتت دوست من

کسی نموند؟!

سکوت جونم خوب و خوش باشی

همه ی دوستام... دوستتون دارم

سهند یک پاکت سیب زمینی روی میز گذاشت. خودش هم روبرویش نشست و ساعدهایش را روی میز درهم گره زد. با لبخند پرسید: کمکی از من برمیاد؟

فرشته اینقدر غرق فکر بود که متوجه ی حرفش نشد. اخم کرد و استفهام آمیز به او چشم دوخت. سهند لبخند کجی زد و چیزی نگفت.

فرشته ناگهان متوجه شد. سری تکان داد و گفت: هان؟ نه طوری نشده. یعنی...

به  سقف نگاه کرد و گفت: امیدوارم نشده باشه.

سهند سری به تایید داد. برخاست و گفت: منم امیدوارم. بهرحال اگه کمکی خواستی... یا اگه خدای نکرده بیرونت کرد رو من حساب کن.

فرشته اینقدر تعجب کرده بود که هیچ جوابی نداد. سهند هم پشت به او کرد و رفت تا جواب مشتری اش را بدهد. فرشته غرق فکر دانه ای سیب زمینی برداشت و فکر کرد: سهند از اون آدماست که از اول مثل برادرتن! یه نگاه برادرانه... پشتیبان... بی چشم داشت داره... حتی با وجود ظاهر عجیب و غریبش! اصلاً در کل چقدر منو دیده که اینجوری صمیمی باشه؟ ولی هست. از اول صمیمیه. شایدم شگرد کافه داریشه...

 

سهیلا با قدمهایی خسته و رنجور از پله ها بالا رفت. بهراد غرق حساب و کتاب، سر برداشت و با دیدن سهیلا که توی قاب در ایستاده بود، دهانش از تعجب باز ماند. لحظه ای طول کشید تا حواسش سر جا بیاید و دستپاچه از جا برخیزد. اما دیدن چهره ی گرفته ی سهیلا نگرانش کرد. با پریشانی گفت: سلام... طوری شده؟

سهیلا دست توی کیفش برد و پاکتی را در آورد. بغضش را به سختی فرو داد و پاکت را به طرف او گرفت. بهراد با یک قدم خودش را به او رساند. پاکت را گرفت و پرسید: این چیه؟

جواب آزمایش بود. اخم آلود به نوشته ها چشم دوخت. سهیلا گفت: نمی تونیم عروسی کنیم.

بغضش ترکید و روی مبل نشست. بهراد عصبی برگه ها را ورق زد و با اخم گفت: مزخرفه! یعنی چی نمی تونیم عروسی کنیم؟ چه مشکلی پیش اومده؟ برای من که اصلاً مهم نیست.

سهیلا میان گریه گفت: ولی برای من مهمه. ما نمی تونیم بچه دار بشیم. بابا گفت اگه عروسی کنیم بچه مون به احتمال بیست و پنج درصد تالاسمی میشه.

بهراد عصبانی کنارش نشست. به طرفش خم شد و در حالی که از شدت خشم به سختی نفس می کشید گفت: ببین بابات از اولشم از من خوشش نمیومد. اینا بهانه است. هی سنگ انداخت پیش پامون، هی رد کردم. اینم ردش می کنم. میریم دوباره آزمایش میدیم. میریم نشون یه دکتر دیگه میدیم.

سهیلا با گریه گفت: نه تقصیر بابام نیست. دکتره تو آزمایشگاهم گفت نمی تونیم ازدواج کنیم.

_: یعنی چی نمی تونیم؟ بیست و پنج درصد احتمال داره مشکل داشته باشه؟ هان؟ هفتاد و پنج درصد احتمال داره که خوب باشه! تازه این همه راههای جدید هست. پزشکی این همه پیشرفت کرده. مشکلی پیش نمیاد.

+: بابا میگه ریسکه. خطر داره. ما هر دو تامون کم خونیم. برای بچه هامون اصلاً خوب نیست.

بهراد دستهایش را باز کرد و عصبانی گفت: خیلی خب بچه دار نمیشیم. دنیا که به آخر نرسیده! میریم یه بچه از پرورشگاه میاریم. این همه بچه ی بی سرپرست. هر چند تا که بخوای می گیریم بزرگ می کنیم.

+: نه بهراد نه... من آرزو دارم خودم مادر شم.

_: مگه نمیگی کم خونی؟ مگه نمیگی بچه دار شدن برات ضرر داره؟ مگه...

سهیلا سرش را بین دستهایش گرفت و داد زد: بس کن بهراد. بس کن. خواهش می کنم. همه چی رو سخت تر از اینی که هست نکن. منم دوستت دارم ولی می دونم اگه الان احساسی برخورد کنم بعدش پشیمون میشم. مخصوصاً که باید تو روی بابا وایسم و این... اصلاً اون چیزی نیست که من می خوام.

صدایش رفته رفته خاموش شد. جوش و خروش بهراد هم همینطور. ناباورانه به او چشم دوخت و فکر کرد: دروغ میگه. اگه دوستم داشت...

سهیلا به سنگینی برخاست. چشم توی چشمهای او دوخت و با بغض گفت: متاسفم.

رو گرداند و همانطور که بدون سلام آمده بود، بدون خداحافظی هم رفت. تا نوک زبان بهراد آمد که بگوید: وایسا. آزمایش رو تکرار می کنیم. شاید اشتباه شده باشه...

اما پشیمان شد و حرفی نزد. خودش می دانست که تالاسمی مینور دارد. البته درصدش خیلی کم بود و هیچوقت مشکل خاصی برایش پیش نیاورده بود. تا حالا به فکرش نرسیده بود که ممکن است برای ازدواجش مسئله ای باشد.

صدای باز و بسته شدن در انگار از خواب بیدارش کرد. تکانی خورد و بدن خسته اش را روی مبل انداخت. باورش نمیشد. یعنی هیچ راهی نبود؟ رفت؟ واقعاً رفت...

 

 

فرشته غرق فکر آهی کشید و سیب زمینی دیگری خورد. کم کم پاکت را تمام کرد. با دیدن سهیلا که با صورت اشکی وارد کافه شد، محکم توی دهان خودش کوبید و با نگرانی به او چشم دوخت. سهیلا یک آب معدنی خرید و بیرون رفت.

سهند از پشت دخل بیرون آمد. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و به رفتن سهیلا نگاه کرد. بعد برگشت و نگاهی به فرشته انداخت. نگاههایشان باهم تلاقی کرد. فرشته برخاست. پول سیب زمینی را روی پیشخوان گذاشت و گفت: ممنون.

با عجله خودش را به در کناری رساند و زنگ زد. صدای گرفته ی بهراد پرسید: کیه؟

+: فرشته ام.

_: ببین من امروز یه کم حالم خوب نیست. مرخصی. فردا بیا.

+: نه ببینین... درو باز کنین... من...

دستپاچه نگاهی به دور و برش انداخت. باید چیزی می گفت. دوباره گفت: من کیفمو جا گذاشتم. باز کنین یه لحظه برش دارم برم.

بهراد بدون جواب در را باز کرد. چرخید و با قدمهای سنگین رفت پشت میزش نشست.

فرشته پله ها را دو تا یکی بالا رفت و در نیم باز دفتر را کامل گشود. بهراد سرش را روی میز گذاشته بود.

ناباورانه به او نگاه کرد. چیزی توی دلش فرو ریخت و خالی شد. می خواست حرفی بزند اما حرف زدن یادش رفته بود.

بهراد سر برداشت. چهره اش از غم خاکستری شده بود. فرشته با نگرانی به دنبال ردی از اشک گشت. اما چشمهایش خشک بودند. ناخودآگاه آهی از راحتی خیالش کشید.

بهراد چند لحظه سوالی نگاهش کرد و بعد با صدایی گرفته گفت: کیف نداشتی.

فرشته لب به دندان گزید. پابپا کرد و گفت: نه نداشتم.... اممم... تقصیر من بود؟ من می تونم برم...

چون حرفش را ادامه نداد، بهراد پرسید: کجا بری؟

فرشته با بیچارگی نالید: براش توضیح بدم...

بهراد اخم کرد و پرسید: چی رو توضیح بدی؟ به کی؟

فرشته گردن کج کرد و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: به سهیلاخانم.

بهراد سر تکان داد و به تلخی گفت: حرفی نمونده.

چشمش به حلقه اش افتاد. آن را از انگشتش بیرون کشید و روی میز کوبید. با خشم به آن چشم دوخت.

فرشته با دنیایی عذاب وجدان گفت: حتماً میشه کاری کرد. تقصیر من بوده. خودم خرابش کردم، خودمم درستش می کنم.

بهراد عصبانی گفت: چی واسه خودت شعر و ور میگی؟ هیچ ربطی به تو نداشته. سیب زمینی من کو؟

فرشته اینقدر جا خورد که پوزخند خفه ای زد و پرسید: سیب زمینی؟

بهراد با اخم گفت: مگه نرفتی پایین سیب زمینی بگیری؟ خودت خوردی یه قلپ آبم روش؟ گفتم برای منم بگیر.

فرشته تکانی خورد و غرغرکنان زمزمه کرد: آب نخوردم ولی چشم. میرم می گیرم.

توی راه پله نجوا کرد: پاک زده به سرش!

بهراد نگاهی به کاغذ روی میز انداخت. مخارج و صورت حسابها و بدهکاریها و بستانکاریهایش...

دیگر عروسی نمی کرد... تا شش ماه آینده خرج عمده ای پیش رو نداشت. بار مالی بزرگی از دوشش برداشته شد. اینقدر که احساس خلأ کرد. نفسش را ناباورانه رها کرد. کاغذ را مچاله کرد و به گوشه ی اتاق پرت کرد.

با خنده ای عصبی به خود گفت: خوشحال باش بهراد! نه باید خونه و دفتر جدید اجاره کنی، نه جواهر بخری، نه عروسی تو سالن بگیری... خوشحال باش... اصلاً خیلی خوب کردی که حقوق دختره رو چاربرابر کردی! اینجوری مثل برده اسیرت میشه و برات کار می کنه. دیگه کاری نداری. خوش می گذره روزا!

روی صندلی گردان چرخید و از پنجره به بیرون چشم دوخت. با حرص خطاب به اشکهایی که تا پشت پلکهایش آمده بودند، گفت: خفه شو! الان باید خوشحال باشی. مرد که گریه نمی کنه!

فرشته سیب زمینی را خرید و بدو برگشت. لای در را باز گذاشته بود. وارد شد و در را بست.

بهراد از جا برخاست. با تمام مقاومتش چشمهایش تر شده بودند. از در بیرون آمد. در حالی که نگاهش را از فرشته می دزدید، گفت: بذارش رو میز. من یه سر میرم بالا. به قوامی هم زنگ بزن ببین کفشاش رسیدن یا نه؟ اگه رسیدن بگو پولش را بریزه به حسابم. به خانم افخم هم زنگ بزن یادآوری کن پول بده. به هومنم زنگ بزن بگو فبلتش همین روزا می رسه، پولشو پیش پرداخت بکنه لازم دارم. زیادم باهاش گرم نگیر. زود پسرخاله میشه.

فرشته بدون حرف با  نگرانی به رفتنش نگاه کرد. بهراد در خانه اش را باز کرد و وارد شد. در حالی که خودش را روی تخت رها می کرد، به خودش غر زد: حالا که خرجات تموم شدن. واسه چی اینقدر حرص پول می زنی؟!




طبقه ی وسط (6)

سلام
طاعات و عبادات و عزاداریهاتون قبول باشه انشاءالله.
یه پست خیلی کوچولو صرفاً برای این که بگم به یادتون هستم. انشاءالله بقیه اش بعد از عاشورا...


فرشته سر برداشت و نگاهش کرد. با عذاب وجدان گفت: گوشه ی کرکره هم کنده شد.

بهراد در حالی که تند تند چیزی یادداشت می کرد، گفت: عیبی نداره. اون طرفشم خراب شده بود.

فرشته فبلت را برداشت و آرام گفت: اون طرفشو درست کردم. این طرفش یه کم پلاستیکش شکست.

بهراد دستی توی موهایش فرو برد. چشمهایش را بست و باز کرد. در حالی که دوباره ارقام پیش رویش را بررسی می کرد، گفت: بسه دیگه. تمومش کن. یه اسپرسو به من بده سرم داره سوت می کشه.

فرشته به طرف دستگاه چرخید و روشنش کرد. روی پشتی مبل نشست و به انتظار آماده شدن قهوه چند تا از پیامها را جواب داد.

بهراد سر برداشت. حسابهایش کمی بهم ریخته بودند. خودش هم نمی دانست چرا با این اوضاع مالی، حقوقی را که برای ماه در نظر گرفته بود، هفتگی کرده بود! مطمئن بود حرفهای حبیب درباره ی مشکلات فرشته چندان متاثرش نکرده بودند! بالاخره همه مشکل داشتند. ولی حالا چرا یک دفعه این کار را کرده بود سر در نمی آورد. حرفی هم بود که زده بود و نمی توانست از آن برگردد.

فرشته قهوه را ریخت و روی میز جلوی او گذاشت. گفت: بوی سرخ کردنی میاد! آقاهه کافی شاپی داره سیب زمینی سرخ می کنه. برم ازش بگیرم؟

بهراد کلافه از میزان نشدن حسابهایش بدون این که سر بردارد، با اخم گفت: سیب زمینی؟! چه وقت سیب زمینی خوردنه؟!

فنجان را برداشت و لاجرعه توی گلویش خالی کرد. چهره اش از تلخی قهوه بیشتر درهم رفت.

فرشته فوراً شکلات تعارف کرد و او هم یکی برداشت. کمی مزه کرد و بعد سر برداشت. با اخم ملایمی گفت: اگه می خوای بری بخوری برو بخور.

فرشته با ناراحتی پرسید: شما نمی خورین؟

_: نه بابا اینا پر از ضررن. روغنش معلوم نیست مال چه عهدی باشه! سرخ کردنی! سنگین! اههه!

فرشته قدمی به عقب برداشت. با تمام این اوصاف هنوز دلش سیب زمینی می خواست. یک هفته انتظار کشیده بود تا پولی پیدا کند که بتواند با خیال راحت یک پاکت سیب زمینی بخرد! ولی با این برخورد بهراد هم دل نمی کرد که برود.

سعی کرد لبخند بزند. تلاش ناموفقی بود. اما گفت: به نظرم... دست شما با اون دکترایی که هرروز تو تلویزیون و مجله ها میگن سرخ کردنی خیلی ضرر داره تو یه کاسه اس!

بهراد سر بلند کرد. چهره اش بسیار کسل و بی حوصله بود. با لحنی سرد و خسته گفت: آره تو اون کاسه هم پر از سیب زمینی سرخ کرده است!

فرشته غش غش خندید. بهراد متحیر به خنده اش چشم دوخت. این دختر چه ساده و بی بهانه از ته دل می خندید! مگر آن همه مشکل نداشت؟ چه خوب که هنوز می توانست بخندد.

سر به زیر انداخت و غرغرکنان گفت: برو زودتر برگرد، کلی کار داریم.

+: چشم. واقعاً نمی خورین؟

بهراد دوباره چشم به کاغذها دوخته بود. غرید: نه!

از پله ها تند تند پایین رفت. چهار تا پله ی آخر را عمداً زیر پا گذاشت و جفت پا پرید. بهراد با یک حرکت خودش را به در رساند و پرسید: باز چکار کردی؟

فرشته پیروزمندانه دو انگشت نشانش داد و با خوشی گفت: خوبم!

بهراد آهی کشید و نفسش را محکم فوت کرد. قبل از این که در خروجی را باز کند، صدایش زد: فرشته...

برگشت و سوالی نگاهش کرد. بهراد فکری کرد و گفت: یه پاکتم برای من بگیر.

صورت فرشته به لبخند عریضی روشن شد. با خوشی گفت: چشم. حتماً!

بهراد سر به زیر انداخت و به دفترش برگشت.

فرشته در باز کرد. دختر جوان رنگ پریده ای پشت در ایستاده بود. با صدای گرفته ای پرسید: بهراد هست؟

فرشته به او چشم دوخت. لبخند پیروزیش رفته رفته محو شد. مردد گفت: شما باید... سهیلاخانم باشین.

سهیلا سری به تایید تکان داد. بعد با پریشانی به او نگاه کرد. فرشته نمی دانست چطور حضورش را توجیه کند. سهیلا لب به دندان گزید و پرسید: اجازه میدی رد شم؟

فرشته کنار کشید و گفت: بله حتماً!

به سرعت بیرون آمد و به کافی شاپ رفت. فروشنده ی کافی شاپ که حالا می دانست اسمش سهند است، با خوشرویی گفت: بفرمایید.

نگاه پریشانی به در دفتر بهراد انداخت. آب دهانش را به سختی فرو داد و پرسید: میشه یه کمی اینجا بنشینم؟

_: خواهش می کنم. چیزی می خورین براتون بیارم؟

+: اممم... نه... یعنی ها... یعنی سیب زمینی می خواستم ولی الان نه...

یک دختر پسر جوان دست در دست هم وارد شدند. فرشته به دستهای درهم قفل شده ی آنها چشم دوخت و از ته دل دعا کرد باعث اختلافی بین بهراد و سهیلا نشده باشد.