مامان با ناراحتی گفت: آخه خودش انگار نمی خواد. خونواده اش هنوز مثل سابق هوای سُها رو دارن اما خودش ... نه میاد نه میره...
بابا از پشت روزنامه گفت: خودمون گفتیم نیاد.
=: نه دیگه اینقدر... گفتیم زیاد نمی خوایم معاشرت کنن. اون موقع سُها بچه بود. اصرار کردن عقد ببندیم. گفتم باشه ولی زیاد معاشرت نکنن. حالا عروس اون خونه یه ولی زن هورام نیست. پسره اصلاً معلوم نیست کجاست؟ مجبورش نکنن عید به عیدم سر نمی زنه!
سُها لب به دندان گزید. حوصله ی این حرفها را نداشت. هرکی می رسید از در و همسایه و دوست و آشنا همین را می گفت. خودش از این به قول مردم "پا در هوایی" ناراحت نبود. با خانواده ی همسرش خیلی جور و راحت بود. همه جوره بهش می رسیدند. از نبودن هورام هم ناراحت نبود. نشده بود بهم احساسی پیدا کنند. هیچ کدام نخواسته بودند. در رویاهای دخترانه اش هورام جایی نداشت. ولی با مهراوه و مهربان اینقدر صمیمی شده بود که مشکلی نداشت. اغلب فراموش می کرد که همسری هم دارد!
این بار هم خسته از جا برخاست و گفت: یه سر میرم پیش بچه ها.
مامان گفت: برو باهاشون حرف بزن. اگر امدن و تکلیفت رو روشن کردن که چه بهتر. اگر نه باید جدا بشین. اینجوری نمیشه.
بابا از پشت روزنامه گفت: به نظر منم جدا بشین بهتره. این پسره دلش بند تو نیست.
با چشمهای گرد شده به روزنامه نگاه کرد. از پدرش توقع نداشت. بابا وقتی حرفی میزد رد خور نداشت. حرف مامان را می توانست به حساب ناراحتی لحظه ای بگذارد. اما وقتی بابا اینطوری می گفت یعنی تصمیمش را گرفته است.
به اتاقش رفت و سریعتر از همیشه آماده شد. اصلاً لباس عوض نکرد. همان تیشرت و شلوار جین کهنه خوب بود. مهمانی که نمی رفت! چادرش را روی سرش مرتب کرد و بیرون آمد. دو طبقه را با پله پایین رفت و دو سه بار زنگ را فشرد.
مهربان در را باز کرد و با خنده پرسید: مگه کلید نداری که منو از جلوی تی وی بلند می کنی؟
در حالی که بی تعارف وارد میشد گفت: اولاً سلام. دوماً خوش اومدم. سوماً کلیدمو جا گذاشتم.
مهربان ابروهایش را بالا برد و پرسید: یعنی باید سلام و خوشامدم بگم؟! تو که نیم ساعت پیش اینجا بودی!
+: اون دفعه که نیومدم تو. امدم کتابتو دادم برگشتم. تازه کلیدم داشتم. کتابه هم چرت بود.
مهربان سری تکان داد و با خنده ای فروخورده گفت: جون به جونت بکنن نمک نشناسی.
چادرش را از سر کشید و پرسید: این که راستشو بگم از نمک نشناسیه؟ بقیه کجان؟
=: اگه منظورت از بقیه هورام جانه...
سُها چشمهایش را ریز کرد و با لحنی سرزنش بار پرسید: من احوال هورام رو پرسیدم؟
مهربان شانه بالا انداخت. جلوی تلویزیون ولو شد و گفت: فکر کردم شاید دلت براش تنگ شده باشه.
+: برای چی دلم تنگ شده باشه؟
صدای هورام از پشت سرش گفت: قدیما ضعیفه ها دلتنگ شوهرشون می شدن.
اینقدر سریع چرخید که احساس کرد گردنش رگ به رگ شد. انتظار نداشت که هورام خانه باشد. البته الان هم قصد ماندن نداشت. داشت یقه ی کتش را صاف می کرد که برود.
سُها خودش را از تک و تا نینداخت. با خونسردی گفت: سلام. اون قدیما بود، منم ضعیفه نیستم.
هورام سری تکان داد و گفت: علیک سلام. خداحافظ.
سها نفس بند آمده اش را رها کرد و در حالی که پشت سر او را میدید گفت: خداحافظ.
حتی جای برادرش هم نبود. کلاً نبود. هیچ حسی بهم نداشتند. ولی اگر جدا می شدند دیگر بهانه ای نداشت که وقت و بی وقت به سراغ دخترها بیاید و باهم خوش بگذرانند.
هورام که رفت روی پاشنه چرخید و به مهربان که تلویزیون تماشا می کرد و هندوانه می خورد نگاه کرد.
سعی کرد راحت باشد. به آشپزخانه رفت و برای خودش هندوانه آورد. کنار مهربان نشست. تکه ای از هندوانه برید و سر چنگال زد. اما چیزی شبیه بغض گلویش را فشار می داد. چنگال را به دهان نرسیده به بشقاب برگرداند. آهی کشید و آرام گفت: دیگه بابا هم میگه باید جدا شی.
مهربان با چشمهای گرد شده به طرف او برگشت. تلویزیون را خاموش کرد و با ناراحتی پرسید: بابات دیگه چرا؟ نکنه خودتم می خوای بری...
با غصه نگاهش کرد و پرسید: کجا برم؟ تو این سه سال شما دو تا شدین بهترین دوستام.
مهربان دستهایش را گرفت و گفت: حتی اگه جدا شی بازم باهم دوستیم.
دست مهربان را فشرد و لب به دندان گزید.
در خانه باز شد. از هم فاصله گرفتند. رو به مهربان لب زد: هیچی نگو.
بابا و مامان و مهراوه وارد شدند. همه مشغول سلام و علیک شدند. مهربان پرسید: ببینم چی خریدین؟
سها پرسید: رفته بودن خرید؟ نیم ساعت پیش که امدم کتابتو بدم نگفتی تنهایی.
مهراوه پقی زیر خنده زد و پرسید: تو هم امدی سراغش؟
سها متعجب پرسید: چرا؟
بابا سه تا بلوز روی پشتی کاناپه گذاشت و گفت: اینا رو من انتخاب کردم برای دخترام. خانما هیچ دخالتی نداشتن.
سها اولی را برداشت و گفت: وای بابا چه خوشگله!
بابا لبخندی زد و گفت: بپوش ببینم چطوره. شما دو تا هم بپوشین باهم عکس بگیرین.
سه تایی به طرف اتاقشان رفتند. سه تا بلوزها را کنار هم گذاشتند و با هیجان مشغول بررسی طرح و نقششان شدند.
مهراوه گفت: بنفش که مال مهربانه.
سها بلوزی که دستش بود نگاه کرد و گفت: برای من آبی بهتره یا سبز؟ همه شون خوشگلن!
مهراوه آخرین بلوز را برداشت و گفت: فعلاً همون آبی را بردار. بعداً اگه خواستیم جابجا می کنیم. مال من و تو نداره.
واقعاً هم نداشت. اندازه هایشان مشابه بود و مرتب بهم لباس و وسیله قرض می دادند. خواهرانه!
+: باشه. راستی جریان سر زدن من چی بود؟
مهربان سری تکان داد و غرغرکنان گفت: بعد از صد سال هوس کردم دو ساعت تنها باشم با خودم خلوت کنم. هیچ خبری هم نبود. اینا گفتن بریم خرید کلی التماسشون کردم که بذارن تنها باشم و طوریم نیست و بابا به پیر به پیغمبر هیچی نشده. بالاخره رفتن. پاشونو که از در گذاشتن بیرون، اقدس خانم شله زرد آورد و خودش هم امد تو دیدن. نیم ساعتی نشست و کسی نیامد و رفت. یه نفس کشیدم گفتم حالا تنهام. برم یه چایی بریزم و با خودم صفا کنم. چایی نریخته هورام رسید. هیچ وقت این وقت روز خونه نیست، حالا یهو باید بیاد. رفت حموم. گفتم تا حمومه تنهام. تو امدی کتاب دادی رفتی. بعد هورام امد بیرون و هی امد و رفت تا حاضر شد که بره بیرون. باز تو امدی و... هیچی دیگه نشد یه ساعت تنها باشم. بابااینا هم زود برگشتن.
سها غش غش خندید و گفت: شرمنده. کاش قبلش می نوشتی برام که نیام. نمی امدم.
مهربان دستش را با بی حوصلگی توی هوا تکان داد و گفت: بی خیال.
بلوزها را پوشیدند. جلوی آینه موهایشان را شانه زدند و جیغ جیغ کنان کمی آرایش هم کردند. سه تایی بیرون آمدند. بابا دوربین حرفه ایش را حاضر کرده بود و چند عکس با ژستهای مختلف از آنها گرفت.
وارد اتاقش که شد خسته بود. با رسمی شدن نامزدی اش باید باری از دوشش برداشته میشد. جشن هم که خیلی شلوغ نبود. اما بی اندازه خسته بود.
کتش را در آورد. گوشیش زنگ زد. شک نداشت که پریناز است. نیم نگاهی به شماره انداخت و گفت: جانم پریناز؟ سلام.
پریناز شاد و پرانرژی سلام کرد. آرمان خسته لب تخت نشست. کاش الان پیشش بود و با آن همه شر و شورش خستگی اش را رفع می کرد.
دراز کشید و آرام گفت: کاش الان اینجا بودی.
پریناز آه سوزناکی کشید و گفت: کااااش...
بعد با سرخوشی ادامه داد: ولی نیستم دیگه! الانم می خوام برم بخوابم. ولی برات از بابا مرخصی گرفتم. فردا عصر بریم گردش. باشه؟ هان راستی وانتم می تونیم ببریم.
لبخندی زد و آرام گفت: باشه. کجا می خوای بری؟
+: نمی دونم. تو بیا بعدش بهش فکر می کنیم. فعلاً شب به خیر. دارم خواب میرم. هنوزم مسواک نزدم.
_: شب خوش. خداحافظ.
پریناز جوابش را نداد. احتمالاً خواب رفته بود. آرمان لبخند زد. گوشی را کنار گذاشت و خوابید. صبح را مرخصی نداشت. ولی بدون آن که از جایش بلند شود به آقای بهمنی زنگ زد و گفت نمی آید. مدرسه پریناز تعطیل بود و کار دیگری هم نداشت. البته کار همیشه بود ولی حالش را نداشت. یک ساعت اضافه خوابید و بعد از جا برخاست تا به درسهایش برسد.
داشت با رخوت برای خودش صبحانه آماده می کرد که مامان پرسید: چطوری شاه داماد؟ امروز نرفتی سر کار؟
خواب آلوده گفت: نه خسته بودم. پرینازم مدرسه نداشت که برم دنبالش، زنگ زدم از آقای بهمنی مرخصی گرفتم.
مامان مشغول مرتب کردن دور آشپزخانه شد. در همان حال با کمی من و من گفت: میگم... می خوای یه امروز که پرینازم خونه است باهم باشین... بالاخره... اممم.... اگه می خواد بیاد اینجا یا باهم برین بیرون... ولی فقط همین امروز!
با ابروهای بالا رفته سر برداشت. نگاه متعجبی به مامان انداخت و بعد آرام گفت: ممنون.
از جا برخاست. میز را جمع کرد و به اتاقش رفت. با وجود اجازه ی مامان کتابهایش را برداشت. به خانه ی آقای بهمنی رفت. خود آقای بهمنی در را باز کرد و گفت: خوش اومدی. عروس تنبلت هنوز خوابه. منم اتفاقی امدم یه چیزی بردارم. اگه نبودم پشت در مونده بودی!
آرمان خندید. آقای بهمنی هم خداحافظی کرد و رفت. آرمان به اتاق صورتی و دخترانه ی پریناز رفت. کوله پشتی اش را کنار میز تحریر گذاشت و با لبخند به دخترک غرق در خواب چشم دوخت.
پریناز غلتی زد. موهای آبشار مانندش توی صورتش ریختند. چشمهایش را باز کرد و بست. بعد دوباره چشم باز کرد و ناباورانه پرسید: واقعاً اینجایی؟!
آرمان خندید. قدمی به جلو برداشت و گفت: واقعاً! سلام خانم خوشگله. مهمون نمی خواین؟
پریناز خندید. چشمهایش را بست و خواب آلوده گفت: سلام.
آرمان کنار تختش نشست. با دست موهایش را بهم ریخت و گفت: پاشو دیگه تنبل بانو!
پریناز چشم بسته پرسید: آرمان؟
_: جون آرمان؟
+: امدی بمونی؟
_: تا به چی بگی موندن.
پریناز چشمهایش را باز کرد و گفت: اذیت نکن. نمی خوای که ضد حال بزنی الان پا شی بری!
_: نه نمی خوام.
+: مجبورم نیستی.
_: نه نیستم.
+: مامانت چی؟
_: خودش گفت امروز برو پیش پریناز. منم عذاب وجدان گرفتم با درسام امدم.
+: چه مامان خوبی! نمیشه هرروز بیای پیش پریناز؟ هرروز، هر شب، همیشه؟
_: بذار عرق لباس نامزدیت خشک بشه! چشم. میام... ببینم تو نبودی می گفتی برو ده سال دیگه بیا؟
پریناز برخاست و غرغرکنان گفت: حالا هی منّت بذار.
آرمان خندید و گفت: منّت چیه؟ حالا چرا قهر می کنی؟ کجا میری؟
+: قهر نیستم. دارم میرم دستشویی.
آرمان خندید. سری تکان داد. پشت میز تحریر پریناز نشست. کتابها و دفترهای پراکنده روی میز را دسته کرد. کیفش را باز کرد و وسایلش را بیرون آورد.
هنوز شروع نکرده بود که پریناز برگشت. جلوی آینه نشست و در حالی که موهایش را شانه میزد پرسید: صبحانه خوردی؟
_: ها.
+: یعنی نمی خوای به من صبحانه ی خارجی بدی؟
_: فرهنگ داشته باش پریناز. من امدم خونتون مهمونی!
+: اگه مهمونی بود با درسات نمیومدی. امدی بمونی.
آرمان زمزمه کرد: امدم بمونم.
سر برداشت و به دخترک که موهایش را محکم پشت سرش می بست نگاه کرد. از راهی که طی کرده بود با تمام فراز و نشیبهایش راضی بود. خیلی راضی بود.
پریناز بدون آن که بداند که او به چی فکر می کند، پرسید: آرمان اگه برگردی عقب... اگه دوباره منو زیر میز بابا ببینی... اگه بدونی بیای جلو چی میشه... بازم میای؟
_: اگه صد بار دیگه هم تکرار بشه بازم من عاشق اون پاهای صورتی و صاحبشونم.
پریناز به طرفش رفت. روی پایش نشست و گفت: منم تا همیشه عاشق اون سرباز خسته ی کچلم.
آرمان خندید و گفت: پس نگران ریختن موهام نباشم.
پریناز هم خندید و گفت: نه نباش.
آرمان لب بر لبش گذاشت تا شروعی باشد برای پیوند همیشگی شان...
تمام شد
26 تیرماه 1394
شاذّه
به خانه برگشت و سعی کرد دوباره حواسش را به درسهایش بدهد. این کنکور فقط کنکور نبود. یکی از خوانهای رسیدن به پریناز بود. باید خودش را هم به مامان ثابت می کرد هم فریباخانم.
بعدازظهر کمی زودتر از معمول آماده شد. از اتاق که بیرون آمد، مامان نیم نگاهی به ساعت و نگاهی به او که داشت زودتر می رفت انداخت. آرمان لبهایش را بهم فشرد. لزومی نمی دید که توضیح بدهد. ترسید با توضیح مشکلش با فریباخانم روابط دو خانواده سختتر بشود.
پس فقط سری تکان داد و گفت: بااجازه. خداحافظ.
مامان با نارضایتی جوابش را داد و راهی اش کرد.
از در تالار وارد شد. سر به زیر و غرق فکر مستقیم به طرف در حیاط آقای بهمنی رفت. آقاپدرام که مرد درشت هیکلی بود و وقت مراسم مسئول ریختن چای، صدایش زد: آرمان...
سر برداشت و گفت: سلام. بله؟
=: علیک سلام. دیدم باز داری اون وری میری. این روزا خیلی مسیرت اون طرف میفته. خبریه؟
رو گرداند و نفسش را رها کرد. از فضولی و شایعه سازی خیلی بدش می آمد.
_: خبری نیست. بفرمایین به کارتون برسین.
دوباره برگشت. دستش را تا کنار زنگ بالا آورد و فکر کرد در آن محیط کوچک هیچ چیز از دید همکاران پنهان نمی ماند. کاش زودتر رسمیش می کردند.
نگاهی به ساعت انداخت. شاید آقای بهمنی خواب بود. گوشی اش را در آورد و شماره ی پریناز را گرفت.
پریناز نفس نفس زنان جواب داد: سلام عزیزم. عاشقتم!
خنده اش گرفت و گفت: علیک سلام. چی می خوای؟
+: تو زنگ زدی. من چی می خوام؟!!!
_: من تو یکی رو نشناسم به درد لای جرز می خورم. قربون صدقه ی الکی تو برنامه ات نیست. چی می خوای؟ چرا نفس نفس می زنی؟ داری می دوی؟
+: نه الان دیگه وایسادم. از دم سالن تا بیرون مدرسه دویدم. نمیشد گوشی رو تو مدرسه در بیارم. ممنوعه. خیلی دلت می خواد بیای دنبال من؟ کلاس فوق العاده داشتیم. دارم از خستگی میمیرم. نهارم نخوردم. گشنمهههه...
آرمان چرخید. به سنگریزه ای لگد زد و آرام گفت: فکر می کردم خونه ای.
+: نه خانم فرحی یه دفعه بی خبر گفت کلاس فوق العاده. رفتیم تو دفتر یکی یکی به مامان باباها زنگ زدیم گفتیم نمیاییم. به تو نمی تونستم زنگ بزنم. هم اعتبار ندارم هم گوشیم تو جورابم بود. میاوردم بیرون می گرفتنش!
و خبیثانه خندید. آرمان هم خندید و گفت: اگه سوئیچ وانت رو پیدا کردم میام دنبالت. اگه نه با تاکسی میام. فعلاً خداحافظ.
به طرف دفتر آقای بهمنی رفت. فکر نمی کرد آنجا باشد. ولی گاهی یاسر توی دفتر می ماند و کار می کرد. می توانست سوئیچ را از او بگیرد.
با دیدن آقای بهمنی پشت میزش با تعجب گفت: سلام آقا.
آقای بهمنی سر برداشت و با صدای گرفته ای گفت: سلام. خانم منتظرت بود. بیا سوئیچ بگیر برو دنبال پریناز، بیاین بشینین باهم صحبت کنین.
_: طوری شده آقا؟ حالتون خوبه؟
=: نه چیزی نیست. یه کم خسته ام. برو به کارت برس.
_: اگر کاری داشتین...
=: بهت زنگ می زنم. برو.
_: خداحافظ.
=: در پناه خدا.
نزدیک مدرسه پریناز را دید که با دو سه تا از همکلاسی هایش ایستاده بود. پریناز هم با دیدن وانت آبی با عجله از دوستانش خداحافظی کرد و به طرف ماشین دوید. هنوز کاملاً ترمز نکرده بود که پریناز سوار شد.
_: یواش دختر! فرار نمی کنم!
+: شایدم فرار کنی. گشنمه! بریم یه جا باهم نهار بخوریم. من یه کمی پول دارم.
_: پولتو بذار جیبت. باید بریم خونتون. مامانت می خواد باهامون حرف بزنه.
+: وای خدا! چرا تمومش نمی کنن!
_: تازه اول راهه! شوخی که نیست. می خوام پاره ی جگرشو ازش بگیرم.
+: دیشب تا دیروقت داشتن با بابا بحث می کردن. مامان می گفت که اشتباه کرده، بابا می گفت به تو اطمینان داره. منم اونجا نقش هویج رو داشتم. بود و نبودم خیلی فرقی نمی کرد. مگر بعضی وقتا که مامان خیلی حرصی میشد برگرده یه گازی بهم بزنه. نه یعنی یه دادی سرم بزنه! هیچی نمی گفتم ها! ولی طفلک بابا خیلی ناراحت شد. البته مامانم حق داره ولی... نباید اونطوری با بابا حرف میزد. از دیشب بابا همه اش سردرده. عصبی شدن براش خوب نیست. مامانم می دونه ولی بازم...
با غصه آه بلندی کشید.
آرمان زمزمه کرد: الان هم زیاد حالش خوب نبود.
پریناز با بغض گفت: ها... طول می کشه تا خوب بشه. وایییی گشنمه. اول بریم نهار. اینجوری مامان بهت بگه بالا چشمت ابرو من می شینم زار زار گریه می کنم. فکر نکنی از عشقه. از گشنگیه! به جون آرمان راست میگم.
آرمان خندید. لپ او را کشید و گفت: می شناسمت خوشگل خوردنی. ولی شرمنده. باید زودتر بریم مامانت منتظره.
پریناز آه بلندی کشید و گفت: باشه. تو رستوران نهار چی داریم؟ مامان دیشب کتلت درست کرد. خیلی دوست ندارم.
آرمان با لبخندی مطمئن پرسید: بزقورمه خوبه؟ برای دسرم کرم پنیر با مربای آلبالو داریم.
+: وای آرمان عاشقتم!
_: می دونم. ولی بزقورمه و کرم پنیر رو یه کمی بیشتر از من دوست داری!
+: خببب... می دونی چاره ای نیست آخه! من الان دارم از گشنگی میمیرم! قبول کن که فکر کردن به بزقورمه خیلی جذاب تره! نون سنگکم داریم؟
_: نون سنگکم هست.
+: ای جان! منو جلوی رستوران پیاده کن!
_: تو رو جلوی خونه تون پیاده می کنم. باید زودتر به مامانت برسیم. زنگ بزن هرچی می خوای از رستوران برات بیارن.
+: خیلی بی رحمی آرمان. اصلاً به احساسات من توجه نمی کنی! دیگه دوستت ندارم.
آرمان ابرویی بالا انداخت و پرسید: مگه تا حالا داشتی؟
+: خب یه ذره!
آرمان نگاهش کرد و خندید. دلش می خواست درسته قورتش بدهد. حاضر بود هر تضمینی که فریباخانم بخواهد بدهد اما زنش را از او نگیرند.
+: داریم می رسیم. گوشیتو بده زنگ بزنم. اعتبار ندارم.
آرمان گوشی را به طرفش گرفت و دخترک به رستوران زنگ زد و سفارشاتش را داد. وقتی قطع کرد، پرسید: تو نهار خورده بودی؟ فقط برای خودم سفارش دادم. اگه می خوای زنگ بزنم بگم دو تا بفرسته.
آرمان از ماشین پیاده شد و گفت: من خوردم.
درها را قفل کرد. پریناز در پشتی خانه که جدا از تالار و رستوران بود را با کلید باز کرد و وارد شد. کنار ایستاد تا آرمان هم بیاید.
آرمان در خانه را پشت سرش بست و گفت: برو تو به مامانت خبر بده که امدم.
پریناز با کمی ناراحتی گفت: آرمان... اگه مامان چیزی گفت ناراحت نشی ها! نگرانمه. و الا تو دلش هیچی نیست. با تو هم دشمنی نداره. ولی... لج کرده دیگه.
دستی سر شانه ی او کشید و گفت: نگران نباش. من پوستم کلفتتر از این حرفاست. برو تو.
اما فریباخانم خودش با حالتی سرد و رسمی به استقبالشان آمد. وارد هال شدند و نشستند.
هنوز درست جا نگرفته بودند که دم در زنگ زدند و سفارش پریناز را آوردند. آرمان تحویل گرفت و به اتاق برگشت. مامان چشم غره ای به پریناز رفت و پرسید: تو باز زنگ زدی رستوران؟ بچه های مردم بزرگ میشن عاقل میشن. تو هر روز بیشتر لوس میشی. با این وضع می خوای شوهر کنی؟!
پریناز سینی غذایش را روی عسلی جلوی مبل گذاشت و با ناراحتی گفت: مشکل آرمانه.
بعد سر به زیر انداخت و مشغول خرد کردن نان توی کاسه ی بزقورمه شد.
آرمان لبخندی زد و گفت: من مشکلی ندارم.
فریباخانم با غیظ گفت: بله الان که هنوز داغی و همه کارش به نظرت بامزه است مشکلی نداری. پس فردا که رفتین سر خونه زندگیتون، یه روز این لوس بازیا رو طاقت میاری، دو روز طاقت میاری. روز سوم هرچی از دهنت در میاد بار من می کنی که این چه وضع بچه تربیت کردن بود.
_: من اشتباهات پریناز رو پای تربیت کردن شما نمی نویسم. اینقدر بزرگ شده که خودش تصمیم بگیره.
فریباخانم مثل ترقه از جا پرید و داد زد: بزرگ شده؟؟؟ فقط چهارده سالشه!
آرمان خیلی آرام گفت: تا روزی که بریم سر خونه زندگیمون بزرگ میشه.
=: هیجده سالگی از نظر قانون شاید سن خوبی باشه ولی از نظر من هنوزم بچه است.
آرمان تکیه داد. پا روی هم انداخت و با اطمینان گفت: قطعاً همین طوره. بچه ها برای پدر و مادرشون هیچ وقت بزرگ نمیشن. هفتاد ساله هم که بشن بازم نگاه نگران پدر و مادرشون پشت سرشونه.
=: برای من فلسفه نباف آرمان! من مادر واقع بینیم. پریناز بچه است. همین و والسلام! تا دلبستگی بیشتری پیش نیومده تمومش کنین. الان سنی نداره. می تونه فراموش کنه. ولی هرچی بیشتر بگذره سختتر میشه و بیشتر ضربه می خوره.
آرمان چشمهایش را باریک کرد و با نگاهی تیز به مادر همسرش چشم دوخت. جوابی نداد.
فریباخانم با حرص گفت: با تو ام آرمان!
آرمان پلک نزد. از گوشه ی چشم می دید که پریناز غذایش را تمام کرده بود و با حالتی عصبی و دستهای لرزان ظرف دسرش را پیش کشید.
حواسش پرت شد. بدون این که چشم از فریباخانم بگیرد به تندی گفت: بسه پریناز. دسر رو بذار بعد بخور.
پریناز با ناراحتی لب برچید و قاشق پر را نخورده به کاسه برگرداند.
فریباخانم با اخم گفت: بفرما. طاقت یه لقمه زیادی خوردنش رو نداری. خوبه که مال باباشه. وای به وقتی که از جیب تو باشه.
چشمهایش را بست و باز کرد. نفس عمیقی کشید. آرام گفت: چه ربطی به جیب داره؟! نون و کشک و کرم پنیر و مربای آلبالو... همه اش رو باهم بخوره دلدرد میشه. همین!
پریناز از جا برخاست و کاسه ی دسرش را به آشپزخانه برد. توی یخچال گذاشت و بعد هم همان جا پشت میز نشست.
فریباخانم با چشم به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: می خوای این بچه رو تو بحث شرکت بدی؟
آرمان از جا برخاست و گفت: بچه ی شما همسر منه خانم.
به آشپزخانه رفت. دست روی شانه ی پریناز گذاشت و با ملایمت گفت: بیا تو اتاق.
پریناز با صدای گرفته ای پرسید: تو طرف منی یا مامان؟ اینجوری که دعوا می کنی معلومه که تو ام منو هیچی حساب نمی کنی.
آرمان نجوا کرد: به جای این که حرف بزنی نشستی مثل قحطی زده ها می خوری! زبونت فقط برای من درازه. عزیز دلم من چقدر کشتی بگیرم؟ یه کم کمکم کن. بذار باور کنن که بزرگ شدی.
پریناز لب برچید و همان طور که به میز چشم دوخته بود گفت: بزرگ نشدم. فقط می خوام نامزدیمون رسمی بشه.
آرمان پوف کلافه ای کشید و گفت: باید بزرگ باشی که قبول کنن.
+: مگه می خوای چکار کنی؟ من تو خونه ی خودمونم، تو تو خونه ی خودتون. من فقط می خوام برای هر بار تلفن زدن و دیدنت سر تا پام از گناه نکرده نلرزه. خواسته ی زیادیه؟
فریباخانم از دم در گفت: خواسته ی زیادی نیست. ولی تو هنوز بچه ای. تو رو چه به این حرفا!
آرمان دستهایش را مشت کرد که حرفی نزند.
پریناز با گریه داد زد: دوستش دارم. چکار کنم؟
فریباخانم ناباورانه به او چشم دوخت. حتی آرمان هم از اعترافش جا خورد. مشتهای گره کرده اش باز شدند و آرام مشغول نوازش دخترک گریان شد.
فریباخانم چند لحظه به آنها چشم دوخت و بعد در سکوت عقب نشینی کرد. چند لحظه بعد پریناز هم برخاست. شانه اش محکم به بازوی آرمان خورد. زیر لب عذرخواهی کرد و از کنارش رد شد. بدون حرف دیگری به اتاقش رفت.
آرمان چند دقیقه ای مات و بی حرکت ماند. بالاخره نفس عمیقی کشید و با قدمهایی سنگین از آشپزخانه خارج شد.
فریباخانم توی هال روی مبل نشسته بود. بدون این که سر بردارد گفت: تو بردی. یه جشن کوچیک... خیلی کوچیک تو تالار می گیریم. حتی لازم نیست مجلس مردونه داشته باشه. یه جشن مختصر برای اعلام نامزدیتون به کارمندای تالار و اقوام نزدیک که دیگه حرفی پشتش نباشه. ولی فقط همین. معاشرتتون در حد معقول... رفت و آمد الکی هم ندارین.
سری تکان داد و آرام گفت: چشم.
موفقیتش به دلش نچسبیده بود. حواسش پیش پریناز بود که هنوز توی اتاقش مانده بود. ولی باید می رفت. کلی کار داشت. تا همین الان هم دیر کرده بود.
بیرون آمد. با وانت از در اصلی تالار وارد شد و گوشه ای پارک کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواسش را روی برنامه ی امروزش متمرکز کند. باید سالنها را آماده می کرد. فردا شب یک مجلس ولیمه ی حج داشتند. همین که تزئینات خاصی نمی خواست جای شکرش باقی بود. الان اصلاً حوصله ی نوار و روبان و طراحی را نداشت.
هنوز دو قدم نرفته بود که گوشی اش زنگ خورد. نگاهی انداخت. شماره ی خانه ی آقای بهمنی. لب برچید. فریباخانم چه بهانه ی تازه ای تراشیده بود؟
سرد و جدی جواب داد: بله؟
پریناز جیغ جیغ کنان گفت: وای آرمان یه سفره عقد بی نظیر می خوام.
نمی دانست در جوابش بخندد یا گریه کند! آهی کشید و گفت: تو اشکاتو پاک کن... به سفره عقدم می رسیم. ولی امروز نه. من کلی کار دارم. بعداً بهت زنگ می زنم.
+: آرماااان...
_: جان آرمان؟ عزیزم... فعلاً کار دارم. خداحافظ.
+: خیلی بدی!
نفسش را بی حوصله رها کرد. به طرف آشپزخانه ی رستوران پا تند کرد و دوباره گفت: خداحافظ.
بدون آن که منتظر جوابش بشود قطع کرد. نگاهی به گوشی انداخت. در حالت سکوت بود. خیالش راحت شد و آن را توی جیبش سر داد.
البته پریناز دست برنداشت. جشنشان شش روز بعد برگزار شد و فقط پنجاه نفر مهمان داشتند. ولی برای سفره ی عقد بیچاره شد! تازه عقدی هم در کار نبود! توی کیش خطبه خوانده شده بود و قصد تغییرش را نداشتند. فقط چون پریناز دوست داشت سفره عقد چیدند و سالن را تا حد امکان تزئین کردند.
مادر آرمان خرید جواهراتش را تقبل کرد و البته آرمان قول داد که حتماً پولش را برگرداند.
آرایشش خیلی ملایم و خیلی دخترانه بود. در واقع تغییر خاصی نکرده بود. فقط کمی گریم شده بود. لباسش هم یک پیراهن پرنسسی صورتی روشن با آستینهای کوتاه پفی بود.
فیلم بردار مال خود تالار بود. توی آرایشگاه دوربین را روی صورت پریناز تنظیم کرد و به آرمان گفت: حالا شما وارد شو، سلام کن، گل رو تقدیم کن و دست عروس خانم رو ببوس.
آرمان خسته از تشریفات دستی به موهای ژل زده اش کشید و آرام گفت: چشم.
پریناز خنده اش گرفت و گفت: آرمان با موی فرفری خیلی باحال شدی! از این به بعد همیشه ژل بزن.
فیلم بردار تذکر داد: عروس خانم آروم باش. فقط یه لبخند ملیح. به دوربینم نگاه نکن. چشمت به آقای داماد باشه.
+: وا! مگه می دزدنش؟
=: پرینازخانم!
پریناز خندید. رو گرداند و گفت: خیلی خب بذار من بخندم. وقتی آروم شدم شروع کن.
کمی خندید. آرمان هم لب به دندان گزید و خنده اش را فرو خورد. بالاخره پریناز آرام گرفت. نفس عمیقی کشید و به فیلم بردار اشاره کرد شروع کند. با لبخندی ظریف به در ورودی آرایشگاه چشم دوخت.
آرمان هم بیرون رفت و دوباره وارد شد. سلام کرد. پریناز خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و سعی کرد خنده اش را به سرفه تبدیل کند. دستش را جلوی دهانش گرفته بود و می خندید.
آرمان دست آزادش را گرفت. خم شد و آن را بوسید.
فیلم بردار کارش را قطع کرد و گفت: چکار می کنی پریناز خانم؟ آرمان خان دسته گل کو؟
آرمان با گیجی نگاهی به اطراف انداخت. دسته گل را دم در روی میز گذاشته بود. آن را برداشت و گفت: فکر کنم تو هیجده تا برداشت بالاخره بتونیم بگیریمش. دوباره برم بیرون؟
=: بله لطفاً.
_: جان من نخند پریناز. تو ماشین تا خود تالار فرصت داری بخندی.
پریناز سری تکان داد و گفت: باشه سعی می کنم.
برداشت بعدی هم ناموفق بود. آرمان و پریناز نسبتاً خوب عمل کردند. اما تلفن آرایشگاه زنگ زد و بچه ی همسایه هم جیغ زنان از جلوی در رد شد!
بالاخره پریناز آرام گرفت. آرمان باز هم بیرون رفت و با دسته گل برگشت. دست پریناز را بوسید. نه آنطور که فیلم بردار خواسته بود عاشقانه... اما با رضایت توی چشمهایش نگاه کرد و زیر لب گفت: خوبه که خیلی آرایشت نکردن.
پریناز هم یواش پرسید: خوب شدم؟
آرمان لب زد: عالی!
باهم از آرایشگاه بیرون رفتند و سوار ماشین گل زده ی پدر آرمان شدند. پریناز ناامیدانه گفت: ایشش دیگه خنده ام نمیاد!
آرمان خندید و دستش را فشرد. خیس عرق بود. با تعجب پرسید: چرا اینقدر عرق کردی؟
+: دارم از نگرانی میمیرم. همه چی خوب شده؟ آرایشم ضایع نیست؟ اصلاً مثل عروسا نیستم! سفره عقدمون خیلی بچه گونه نباشه!
_: آرایشت خیلی هم خوبه. سفره عقدم که گفتی دوستش داری. بسه دیگه!
+: می ترسم بعداً پشیمون بشم. حتماً کلی ایده های بهتر به ذهنم می رسه. الان وقتم کم بود.
_: ایده هاتو نگه دار برای سه سال دیگه وقت عقد دائممون. تا اون وقت کلی فرصت فکر کردن داری.
+: وای راست میگی! اصلاً یادم نبود که یه بار دیگه می تونم سفره بندازم! چقدر خوب!
آرمان چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت: امیدوارم سر سفره عقد بعدی منو دیوانه نکنی!
+: اهه آرمان! فکر می کردم همین یه باره. می خواستم تمام انرژیمو براش بذارم!
_: نه بابا! کاش زودتر یادم امده بود که بهت یادآوری کنم که بازم فرصت داری!
بالاخره رسیدند و با سلام و صلوات و کل کشیدن و هیاهو وارد شدند. بین تبریکها کلی دلسوزی و بعضاً غر و لند و نصیحت به خاطر سن کمشان دریافت کردند و بالاخره جلوی سفره عقد نشستند.
تمام حواس آرمان به درست برگزار شدن جشن و پذیرایی و مسائل حاشیه ای بود. تا به خود بیاید جشن تمام شده بود. همه چیز عالی برگزار شد. شام و شیرینیها خیلی خوب بود و به مهمانها هم خوش گذشت.
نشد با پریناز خصوصی خداحافظی کند. هرکار کرد فرصتش دست نداد. خیلی کوتاه دستش را فشرد و همراه پدر و مادرش به خانه برگشت.