ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

عشق دردانه است (36)

سلام دوستام...
بازم ممنونم...


اگر نوشتن فرار از واقعیته، اعتراف می کنم که دارم فرار می کنم...



با صدای چرخیدن کلید توی در ورودی خانه آرمان لب به دندان گزید و با اخم ساکت شد.

پریناز متعجب پرسید: چی شده؟

_: یه نفر امد تو. وسایلتو جمع کن برو تو اتاق من ببینم کیه...

پریناز در حالی که دستپاچه مانتو و روسری و کیفش را برمی داشت پرسید: اتاقت کجایه؟

آرمان با دست به در باز اتاقش اشاره کرد و خودش با همان چهره درهم به راهروی ورودی رفت.

هم زمان در باز شد و عاطفه وارد شد. با دیدن آرمان لبخندی زد و گفت: سلام.

آرمان سعی کرد اخمش را باز کند ولی حالش گرفته بود. سری تکان داد و به سردی جواب داد: سلام.

نگاه عاطفه روی کتانی های گلدار پریناز که اواخر سفرشان به کیش خریده بود، چرخید. سر برداشت و گفت: چقدر اینا بانمکن! آرزو خریده؟

آرمان با همان لحن سردش گفت: نه من خریدم.

عاطفه خندید و گفت: چقدرم بهت میان! فقط می ترسم اندازت نباشن. چته تو؟ بیدارت کردم اعصاب نداری؟

و بدون تعارف از کنارش رد شد و وارد هال شد. چادرش را از سر کشید و گفت: عباس از دیروز رفته ماموریت. مامان دید تنهایم گفت بیام پیش تو یه دفعه دست از پا خطا نکنی.

آرمان اخم کرد. عاطفه خندید و گفت: چیه آقای دردونه؟ خب نگرانه! تا کی می خوای علاف بمونی؟ این کنکور هرطوری شده باید قبول بشی.

مانتو و روسریش را هم روی مبل گذاشت. دست زیر موهایش برد. کمی هوایشان داد و به طرف آشپزخانه رفت.

آرمان خودش را جلو انداخت و پرسید: چی می خوای؟

عاطفه متعجب گفت: وا! خب می خوام آب بخورم.

_: بشین برات میارم.

=: چته آرمان؟ برو سر درست. میرم آب بخورم و یه فکری هم برای نهار بکنم. به مامان گفتم برات غذا نذاره.

_: منم به مامان گفتم از پس خودم برمیام. نینی کوچولو نیستم که برام محافظ فرستاده.

=: برو کنار ببینم. چه خبره تو آشپزخونه؟

آرمان آهی کشید و کنار رفت. عاطفه وارد آشپزخانه شد. با نگاهی جستجوگر اطراف را کاوید. آرمان از این که راه را بسته بود پشیمان شد. شاید اگر اینطوری رفتار نمی کرد عاطفه متوجه ظرفهای تازه شسته شده و بوی غذایی که توی آشپزخانه پیچیده بود نمیشد.

ولی عاطفه جلو رفت. یکی از فنجانهای مورد علاقه ی مامان را از بین ظرفهای شسته برداشت. متفکرانه به فنجان و بعد به آرمان نگاه کرد. ابروهایش بالا رفتند و با لحن بدی پرسید: مهمون داری؟

آرمان بی حوصله روی صندلی آشپزخانه نشست. آهی کشید و گفت: مهمون نیست. زنمه. زنگ بزن از بابا بپرس.

=: جااااان؟! دیگه چی؟

لبش را گاز گرفت و رو گرداند. حالا کی می توانست عاطفه را راضی کند؟

عاطفه دستهایش را روی میز ستون بدنش کرد. به طرف آرمان خم  شد و پرسید: دختره اینجاست؟ نگو که اون کفشا مال آرزو نبوده.

سرش را عقب برد و بی حوصله گفت: حالا که اصرار داری نمی گم.

راست ایستاد و عصبانی گفت: آرمان من می دونم یه پسر جوونی، نیاز داری با یکی رفیق باشی اما این با این که یکی رو بیاری خونه خیلی فرق می کنه.

آرمان هم ایستاد. نفسش را عصبانی رها کرد و گفت: بهت گفتم زنمه. گفتم که می تونی از بابا بپرسی. عقدنامه هم دارم. می خوای به من توهین بکنی بکن. خواهر بزرگم هستی نوش جونت. ولی بهت اجازه نمی دم به همسرم تهمت بزنی.

عاطفه ناباورانه چند بار پلک زد. بالاخره جویده جویده پرسید: مامانم می دونه؟

آرمان دستی توی موهایش کشید و بی حوصله گفت: اگه مامان می دونست که احتیاجی به قایم موشک بازی نداشتیم. می دونی که مامان به هیچ قیمتی راضی نمیشه. حداقل الان نمیشه.

=: خونواده ی اون چی؟ می دونن؟

_: باباش می دونه. مامان اونم مخالفه.

=: پس این چه غلطیه که شما دو تا کردین؟!

_: ما هیچ خطایی نکردیم عاطفه. بهت گفتم هرچی می خوای بگی به خودم بگو. جمع نبند. پریناز این وسط هیچ تقصیری نداره. هرچی هست تقصیر دل وامونده ی منه. لازم هم نیست بهم یادآوری کنی که با این پنهان کاری کلی همه چی سختتر شده ولی چاره ای نداشتیم. شرایط اینطوری پیش امد. الانم دربدر دنبال راهی هستیم که بتونیم مامانها رو راضی کنیم.

=: اشتباه کردی آرمان. اشتباه کردی.

آرمان دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: من که قبول کردم، میشه تمومش کنی؟ می خوام برم پیش زنم. طفلک داره از ترس آب میشه.

بعد بدون این که منتظر جواب عاطفه بشود به اتاقش رفت. با دیدن پریناز که مانتو و شالش را پوشیده بود، در آغوشش کشید و گفت: عزیز دلم.

پریناز با ناراحتی گفت: منتظر بودم بحثتون تموم بشه برم خونه. میشه یه آژانس برام بگیری؟

پیشانی اش را روی سر پریناز گذاشت و زمزمه کرد: درست میشه. راضیشون می کنم.

+: می ترسم هیچوقت راضی نشن.

عاطفه دم در اتاق ایستاد و تک سرفه ای زد. آرمان سر برداشت و پوفی کشید. دخترک را رها کرد و بی حوصله به طرف عاطفه چرخید.

پریناز ترسیده زمزمه کرد: سلام.

عاطفه بدون این که درست نگاهش کند، گفت: سلام...

بعد رو به آرمان کرد و پرسید: می تونم عقدنامه تو ببینم؟ به من ربطی نداره. فقط برای این که خیالم راحت بشه و بتونم کمکت کنم می خوام ببینم.

آرمان سری تکان داد و به طرف کمدش رفت. برگه های مهر و امضاء شده را به عاطفه داد. عاطفه به هال برگشت. روی مبل نشست. برگه ها را روی میز جلویش گذاشت و به دقت مشغول بررسی شد.

دست پریناز روی بازوی آرمان نشست. با التماس نجوا کرد: میشه تاکسی بگیری؟

آرمان دست دور بازویش حلقه کرد و پرسید: بری الان خونه چی بگی؟ بشین یه دقه. همه چی درست میشه.

او را به طرف مبل دو نفره برد و کنارش نشست. هنوز دستش دور شانه هایش بود و سعی می کرد آرامش کند.

عاطفه برگه ها را روی میز رها کرد. سر برداشت و متفکرانه به هر دو نگاه کرد. بعد از چند لحظه پرسید: این همه عجله برای چی بود؟

آرمان نفسش را رها کرد. بازوی پریناز را نوازش کرد و گفت: پریناز می خواست با دوستاش بره کیش. منم قرار بود اون دوره ی آموزشی رو اونجا بگذرونم. به پیشنهاد آقای بهمنی عقد بستیم که مراقبش باشم.

=: گفتی عاشقش بودی.

_: هنوزم میگم.

=: اون وقت پیشنهاد آقای بهمنی بود؟

_: می دونست عاشقشم.

=: به همین راحتی؟

_: راحتتر از این. حتی به پرینازم نگفت. قرار بود فقط از دور مراقبش باشم. مجبور شدم تو کیش بهش بگم.

=: اگه قرار بود از دور مراقبش باشی چه اجباری به عقد بود؟

_: احتیاط پدرانه. می دونست عاشقشم.

=: بعد این سه ساله چیه؟

_: تا وقتی پریناز دیپلم بگیره و بتونیم عقد دائم ببندیم.

=: این یکی امضای آقای بهمنی پاش نیست.

_: تو کیش بودیم. ولی با اطلاع آقای بهمنی و بابا بود.

عاطفه سری تکان داد و به عقب تکیه داد. به دخترک که مثل جوجه ی بی بال و پر ترسیده در پناه آرمان نشسته بود نگاه کرد.

بالاخره از جا برخاست و گفت: سعی می کنم کم کم با مامان حرف بزنم. بهتره همه چی زودتر رسمی بشه.

چادرش را روی سرش مرتب کرد. آرمان برخاست و پرسید: حالا کجا میری؟

=: برم دیگه. باید یه کم فکر کنم.

پریناز به سختی از جا برخاست و گفت: شما بمونین. من میرم.

عاطفه کوتاه خندید. دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: می خوای برادرم سر منو گوش تا گوش ببره؟ نه جانم. تو بمون که این دردونه ی از خودراضی داره از دلتنگی دق می کنه! اولین باره که می بینم یکی رو از خودش بیشتر دوست داره و کلی جای امیدواریه!

پریناز خجالت زده سر به زیر انداخت و عاطفه خداحافظی کرد و بیرون رفت. قبل از رفت به آرمان گفت: به بابا زنگ می زنم ببینم منظورش از این دسته گل چی بوده.

آرمان لب برچید و سر تکان داد.

در که پشت سرش بسته شد، آرمان به هال برگشت. خودش را روی مبل انداخت و آه بلندی کشید. بعد لبخندی به پریناز که هنوز وسط هال ایستاده بود زد و گفت: رگ خواب مامان دست عاطفه یه. درست میشه. خیلی زود.

پریناز با پریشانی پنجه هایش را توی هم گره زد و باز کرد و گفت: عاطفه خانم از من خوشش نیومد.

_: خوشش امد. گفت کمکمون می کنه.

+: نه خوشش نیومد. یه جوری نگام می کرد.

کم مانده بود اشکهایش بریزد. آرمان لبخندی زد و گفت: جا خورده بود. تو اگه یه روز سپهر رو با زنش ببینی تعجب نمی کنی؟

پریناز میان بغض خندید. گفت: سپهر طاقت نمیاره. قبلش بهم میگه.

_: تو چی؟ بهش گفتی؟

+: نه... روم نشد.

آرمان برای عوض کردن بحث پرسید: تا حالا سپهر بهت گفته خاله؟

+: ها. وقتی از دستم خیلی عصبانی میشه میگه!

_: تو فرهنگ لغت سپهر خاله یه جور فحشه؟!

پریناز خندید و گفت: ها... وقتی عصبانیه یا میگه پرینازخانم یا خاله پریناز یا پری...

_: بعد وقتی صمیمی هستین چی؟

+: پریناز.

آرمان لبخند زد. به طرف آشپزخانه رفت و گفت: تا ظرف شسته ها یه بار دیگه لومون ندادن برم جمعشون کنم. چیزی می خوری؟

پریناز به دنبالش آمد و گفت: آب.

برایش آب ریخت و با لبخند دستش داد. پریناز هم خندید و گفت: لوسم می کنی.

آرمان لپش را کشید و گفت: یه امروز مهمونی. از دفعه ی بعد که بیای اینجا از این خبرا نیست. تو باید چایی و آبمیوه و خوراکی و آب رو مرتب برسونی که من درس بخونم!

پریناز خندان گفت: نه که مرتبم می تونم بیام و هی نازتو بکشم.

_: حالا... آرزو بر جوانان عیب نیست. فکر می کنیم که میای. اصلاً مثلاً مامان راضی میشه، زنگ می زنه از مامانت اجازه می گیره که مثلاً با آرزو اینا بری مسافرت، بعد چند روز بیای خونه ی ما مسافرت. فقط شرمنده نمازت شکسته نیست.

پریناز خندید. آرمان کارش را تمام کرد. بقیه ی روز را تست زد و درس خواند. پریناز هم یک کتاب قصه از توی اتاق آرزو پیدا کرده بود، روی تخت آرمان دراز کشیده بود و کتاب می خواند. وقت استراحت آرمان هم گپ می زدند.

سر شب بود که آرزو پیام داد که دارند برمی گردند. آرمان تمام آثار جرم را پاک کرد و بعد آماده شد تا پریناز را برساند و خودش به تالار برود. کارش شنبه و جمعه نمی شناخت. صبح هم به خاطر خستگی دیشب نرفته بود.


عشق دردانه است (35)

سلام...
خیلی خیلی خیلی از تسلیتهاتون ممنونم. دوستانی که خصوصی تسلیت گفتن و عمومی... خداوند خودتون و عزیزانتون رو در پناه خودش سلامت بداره...
امروز یکشنبه است. سالها یکشنبه ها صبح رفتم پیش مامان بزرگ... هر مهمونی که می خواست بیاد می گفتن یکشنبه بیاد که شاذه هست و پذیرایی می کنه... امروز یکشنبه است. دارم میرم خونه خاله بزرگم. دیرم شده. ولی دلم گرفته بود. باید می نوشتم تا کمی جون بگیرم و از جام بلند شم.
مامان بزرگ می گفتن بیا قصه ی زندگی منو بنویس. خیلی ماجرا داره. بعد می گفتن نه ننویس... همه اش تلخه... نوشتن نداره...
مامان بزرگ سالها بود که کتاب قصه نمی خوندن. جن عزیز من رو چاپ کردم بردم براشون. به خاطر شاذه بارها خوندنش...
مامان بزرگ....

پنج شنبه شب توی تالار عروسی مفصلی داشتند و حسابی هم سخت و سنگین شده بود. آرمان تا دو سه ساعت بعد از نیمه شب فقط داشت می دوید. در نهایت هم خسته و خواب آلود به توصیه ی آقای بهمنی با وانت تالار به خانه برگشت. سردرد بود. مسکّنی خورد، دوش گرفت و بیهوش روی تخت افتاد.

پریناز را از صبح روز قبل ندیده بود. حتی وقت نکرده بود که تماسی بگیرد یا پیامی رد و بدل کنند. دلتنگ بود ولی ساعت سه بامداد وقت مناسبی برای تماس گرفتن به نظر نمی رسید!

صبح روز بعد مامان سراغش آمد. تکانش داد و گفت: آرمان... آرمان پاشو. می خوایم بریم کوهپایه. میای؟

خواب آلوده پرسید: اگه برین که تا شب نمیاین. مگه قرار نیست من درس بخونم؟

=: خب درساتو بیار اونجا تو هوای آزاد بخون.

توی تخت نشست. چشمهایش را مالید و گفت: متشکرم ولی ترجیح میدم تو اتاق خودم درس بخونم. حواسم جمع تره.

مامان با تردید پرسید: می خوای نریم؟

_: نه. چرا نرین؟ خونه خالی باشه که راحتتر می تونم درس بخونم.

=: پس یه بشقاب نهار برات می ذارم.

_: لازم نیست. خودم یه کاریش می کنم.

=: می خوام درس بخونی. نمی خوام آشپزی کنی!

بدون این که منتظر جواب بشود برخاست و بیرون رفت. آرمان هم دوباره روی تخت افتاد و خواب رفت. کم پیش می آمد که اینطور بخوابد. ولی به مسکّن هم عادت نداشت و تأثیر زیادی رویش می گذاشت.

کم و بیش سر و صدای مامان و بابا و آرزو را که برای رفتن آماده می شدند می شنید. عجیب بود که مامان اصراری برای بیدار شدنش نکرده بود. صدای بسته شدن در و راه افتادن ماشین بابا را هم شنید و بالاخره خانه در سکوت فرو رفت.

با صدای زنگ در فکر کرد: چی جا گذاشتن که برگشتن؟

تلوتلو خوران برخاست. آیفون به تازگی تصویری شده بود. ولی رنگی نبود و تصویر خیلی واضحی هم نداشت. حدس زد آرزو باشد. در را باز کرد و به رختخواب برگشت.

صدای بلند و شاد پریناز سکوت خانه را شکست: سلام!

آرمان مثل فنر از جا پرید. دستش را روی قلبش گذاشت. ضربانش خیلی بالا بود. پریناز؟ پریناز کجا بود؟ این صدای پریناز نبود؟

+: آرمان؟

لحنش مردد شده بود. انگار کمی هم می ترسید. همان لحنی که تمام وجود آرمان را به حالت آماده باش در می آورد که کمکش کند.

تا دم در رفت. با لبخندی عمیق و خواب آلوده به او چشم دوخت و گفت: سلام. خوش اومدی.

پریناز ناباورانه پرسید: هنوز خوابی؟! داشتم سکته می کردم. فکر کردم اشتباه امدم.

سر تکان داد و زمزمه کرد: فهمیدم.

پریناز جلو رفت و پرسید: چی رو فهمیدی؟

_: که ترسیدی. از صدات معلوم بود.

پریناز مشتی به سینه ی آرمان کوبید و در حالی که از کنارش رد میشد گفت: زحمت کشیدی. ما رو نمی بینی خیلی خوش می گذره؟ یه وقت تماسی پیامی چیزی نفرستی پررو میشم.

آرمان به او که وارد هال شده بود و داشت مانتو و شالش را در می آورد نگاه کرد و گفت: نه این که حالا خیلی کم رویی!

+: می دونی چند وقته یه دل سیر ندیدمت؟ اگه آرزو نگفته بود تو خونه تنهایی و نشونی رو نمی داد، من از کجا باید می فهمیدم؟ هنوز خوابیده بودی! تا بیدار شی، دست و رویی بشوری، صبحانه ای بخوری، دور خودت بچرخی، بعد یادت بیاد یه مسیج ناقابل بزنی بگی دم ظهرت بخیر.

به در آشپزخانه و سرویس بهداشتی که کنار هم توی یک راهروی کوچک منتهی به هال بودند اشاره کرد و ادامه داد: بفرما مزاحم برنامه روزانه و درس خوندنت نباشم. من اینجا برای خودم می چرخم. کاری بهت ندارم.

آرمان تکیه اش را از چهارچوب در ورودی هال کند و قدمی پیش گذاشت. با لبخند گفت: توپت حسابی پره ها! ادامه بده. نذار چیزی سر دلت بمونه. من اصلاً راضی نیستم.

پریناز به تندی گفت: برو خودتو مسخره کن.

آرمان در حالی که به طرف دستشویی می رفت گونه اش را بوسید و گفت: مسخره نمی کنم. هورمونات بهم ریخته یا با کسی دعوات شده که سر صبحی داری تخلیه ی انرژی می کنی؟

پریناز پشت سرش با حرص زبان درازی کرد و گفت: هیچ کدوم.

آرمان خندید و گفت: مشخصه.

و در دستشویی را پشت سرش بست.

وقتی برگشت پریناز روی مبل چهارزانو و دست به سینه نشسته بود و با عالم و آدم قهر بود.

دست روی شانه هایش گذاشت. کنار لاله ی گوشش لب زد: صبحانه چی میل دارین؟

پریناز عصبانی او را پس زد و گفت: اه ه ه...  تو گوشم پف نکن.

آرمان روی تک مبل نزدیکش نشست و گفت: نه جدی جدی یه چیزی شده. بگو. می شنوم.

پریناز دوباره دستهایش را توی هم گره زد. لب برچید و در حالی که به قهر نگاهش را از او می دزدید سر به نفی بالا برد و گفت: برو صبحانه تو بخور.

آرمان خونسرد تکیه داد، پا روی هم انداخت و گفت: تا نگی چی شده نمیرم.

پریناز دستها و پاهای گره کرده اش را رها کرد. پوف کلافه ای کشید، چشمهایش را در حدقه چرخاند و با تمسخر گفت: بازپرسی شروع شد.

آرمان دست به طرفش دراز کرد. دستش را گرفت و گفت: خیلی خب بازجویی نمی کنم. اصلاً با شکم گرسنه نمیشه حرف منطقی زد. بیا بریم یه چیزی بخوریم بعد حرف می زنیم.

اما پریناز سفت نشسته بود. حرصی گفت: من هیچی نمی خوام بخورم. امدم فقط ببینمت. مزاحمت نمیشم. هرچی می خوای بخور بعدم برو سر درسات.

آرمان صبورانه سر تکان داد و گفت: عیال ما رو باش! پا میشی یا بزنمت زیر بغل؟ بیا بریم تو آشپزخونه تماشام کن. من گشنمه. دیشب فرصت نکردم شام بخورم.

+: خب منم شام نخوردم. گفتن داره؟

آرمان متفکرانه پرسید: صبحانه چی؟

+: نمی خوام.

_: این تن بمیره بیا بریم یه چیزی بخور. با شکم سیر بهتر می تونی داد بزنی ها! حتی ممکنه زور کتک زدنم پیدا کنی! والا! برای خوبی خودت میگم.

و دستش را کمی بیشتر کشید. پریناز آهی کشید و با ناز از جا برخاست. آرمان بدون ناز خریدن او را به دنبال خود تا آشپزخانه کشید و روی صندلی نشاند. در یخچال را باز کرد و پرسید: بانو چی میل دارین؟

پریناز سرش را روی میز گذاشت و گفت: دلم لک زده برای صبحانه خارجیات!

آرمان بلند خندید و گفت: ای من فدای این همه ناز و عشوه بشم. نه به اون نمی خوام و نمی خورمش، نه به نون تست و سوسیس و ژامبون و تخم مرغ و آبمیوه و قهوه خبر کردنش! تعارف نکن جون آرمان. اینجا همه چی هست.

پریناز با همان لحن پر از ضعف و ناز گفت: دیشب می خواستم بیام بیرون ببینمت، مامان فهمید. دعوامون شد. گفت خیلی دور و بر این پسره می پلکی. منم از حرصم شام نخوردم. تا دیروقتم از گشنگی خوابم نبرد. هم گشنم بود هم تو هنوز اونجا بودی، منتظر بودم بیای خداحافظی کنی. ولی نیومدی...

آرمان با شرمندگی گفت: دیروقت بود. خیلی دیر. فکر کردم خوابیدی. نمی خواستم بیدارت کنم.

+: خب بیدار می شدم. مگه چی میشد؟ ترسیدی بخورمت؟ شایدم می خوردمت. گشنم بود!

آرمان لبخند تلخی زد. شانه ی او را کمی فشرد و آرام گفت: چند دقه بشین. میرم سوسیس و ژامبون بخرم. زود میام.

پریناز دست روی دست او گذاشت و بی حوصله گفت: ولش کن. امدم خودتو ببینم.

آرمان از پشت سرش خم شد. دست و گونه اش را بوسید و گفت: همین جا بشین. زود میام.

به سرعت آماده شد و از در بیرون رفت. وانت تالار دم در بود. تا اولین بقالی راهی نبود اما ترجیح داد با ماشین برود که زودتر برگردد. خریدهایش را کرد و برگشت. پریناز سرش را روی میز آشپزخانه گذاشته بود و چرت میزد.

آرمان کیسه ها را روی میز گذاشت. دستهایش را شست و با عجله مشغول شد. در حال کار کردن پرسید: دیگه چه خبر؟

پریناز آرام گفت: هیچی... صبح با تلفن آرزو بیدار شدم. گفت تو خونه تنهایی... می تونم بیام پیشت. به مامان گفتم با آرزو اینا میرم گردش. نه که بابا رانندگی نمی کنه، جمعه ها هم کارش بیشتره، همیشه بهانه ی گردش دارم. اگه کسی راضی بشه منو با خودش ببره مامان خوشحال میشه که یه روز تعطیل صبح تا شب نمی شینم ور دلش غر بزنم. خدا رو شکر از آرزو هم خوشش امد که زود راضی شد گفت برو. منم آژانس گرفتم امدم.

سوسیسها توی روغن جلز و ولز می کردند. قهوه جوش کارش تمام شد. قشنگترین فنجانهای مامان را کنار قهوه جوش گذاشت. لیوانهای بلور را هم از آبمیوه ی خنک پر کرد. روی سوسیسها تخم مرغ شکست. نانها را توی توستر گذاشت، و بالاخره میز صبحانه ی شاهانه ای جلوی پریناز چید. در ضلع دیگر میز کنارش نشست. لقمه ای گرفت و در حالی که در دهان پریناز می گذاشت گفت: یادم باشه یه تشکر حسابی از آرزو بکنم. 

پریناز غرغرکنان گفت: هوم... گفتم که اون بیشتر از تو به فکر تو به فکر منه. حیف شد نمی تونم باهاش عروسی کنم!

آرمان ریز ریز خندید. با لذت همسرش را تماشا کرد و دستش را که روی میز گذاشته بود، فشرد. بالاخره پریناز دست از ناز کردن برداشت و خودش مشغول خوردن شد. آرمان هم صبحانه اش را خورد. از جا برخاست و شروع به شستن ظرفها کرد.

پریناز که هنوز پشت میز نشسته بود با صدای گرفته ای پرسید: آرمان نمی خوای هیچ کاری بکنی؟

آرمان بشقابی را آب کشید و گفت: مثلاً چه کاری؟ دارم ظرف می شورم.

+: مامانت هیچ جوری کوتاه نمیاد؟ اقلاً نامزد باشیم. همه اش عذاب وجدان دارم که مامانم نمی دونه.

_: مامان من که تکلیفش معلومه. مامان تو از چی دلخوره؟ خواهرات که زود ازدواج کردن. سپهر خواهرزاده ته ولی همسن تویه. چرا به ما که رسید آسمون تپید؟

+: داستان داره... یه بحث و دعوای قدیمیه...

مامانم زود ازدواج کرد و بچه دار شد. همیشه میگه من بچگی نکردم. بعدش پریسا بود مامان سپهر از بچگی عاشق آقاجهانگیر پسرعموم بوده. از اون عشقایی که همه می دونستن و می گفتن عقد دختر عمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن. مامانم تقریباً مجبوری راضی شد.

پریسا شونزده سالش بود که عروسی کردن. یه کمی بعد از عروسیشونم من دنیا امدم و بعدشم سپهر...

چند سال بعد پریرخ دانشگاه قبول شد و همون روز اول ناصرخان عاشقش شد! اینقدر رفت و امد و این و اون رو واسطه کرد تا بالاخره عروسی کردن و بعد از فوق دیپلم پریرخ برش داشت بردش ارومیه و مامان برای همیشه دلتنگش موند. میان میرن ولی خب راه دوره سخته...

حالا مامان با تمام وجودش می خواد منو نگه داره. بابا هم که به قول خودش دیده تو عاشقتر از این حرفایی، از ترس این که خلافی بکنی دست پیش گرفته که پس نخوره.

آرمان ظرفها را تمام کرد. پشت به ظرفشویی دست به سینه ایستاد و با لبخند به پریناز چشم دوخت. بعد با اطمینان گفت: بعد از کنکور... قول میدم مامان رو راضی کنم. تا اون موقع هم سعی می کنم تا بشه پسر خوبی باشم که مامانت ازم خوشش بیاد.

پریناز برخاست و در حالی که بیرون می رفت غرغرکنان گفت: وعده سر خرمن میدی. کو تا بعد از کنکور؟ تازه بعد از کنکورم محاله مامان من راضی بشه. یه فکر دیگه بکن.

آرمان آه بلندی کشید و در حالی که به دنبالش از آشپزخانه بیرون می رفت گفت: ببین می تونی یه روز جمعه ای که باهمیم رو از بیخ و بن داغون کنی؟


گذشت...

سلام دوستام


بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت...


مادربزرگ عزیزم را امروز صبح از دست دادم... خدا به همه مون صبر بده...


وقتی از شوک بیرون امدم برمی گردم. نوشتن آرومم می کنه...

عشق دردانه است (34)

سلام دوستام
یه پست کوتاه شب سفری...
دیگه اگه خدا بخواد دارم میرم...
دعاگوی همه ی دوستان هستم...

بعداً نوشت: یه مقدار به پایین پست اضافه شد! صبح ساعت پنج ونیم پروازه و به جای خوابیدن نشستم می نویسم!!
شبتون پر از رویاهای طلایی :)




یک نفر داشت صدایش میزد: آرماااان.... آقاآرمااااان....

نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. چهارونیم بعدازظهر بود. عروسی از ساعت شش شروع میشد. به طرف صدا رفت. پویا بودبا جاروی توی دستش به در ورودی اشاره کرد و گفت: اون خانمی که اونجاست با شما کار داره. میگه خواهرته.

سری تکان داد و به طرف آرزو رفت. لباس مجلسیش توی روکش روی یک دستش بود و در دست دیگرش کیف بزرگی داشت.

آرمان با تعجب گفت: سلام. چقدر زود امدی! هنوز یک ساعت ونیم تا جشن مونده.

=: سلام. آخه آرایشم می خوام بکنم. کلی کار دارم. ضمناً بابا عجله داشت یه کم زودتر امدم.

_: تک زنگ نزدی.

=: زدم. سایلنت بودی. ویبره هم که شکر خدا نداری.

_: دارم. غلغلکم میشه نمی ذارم. حالا گم شدی که شاکی هستی؟

از روی شانه ی آرمان سر کشید و در همان حال گفت: نه. ببینم این خوشگله خانمته؟

آرمان هم برگشت و با دیدن پریناز لبخند کمرنگی زد. با لحنی که هم گله داشت هم محبت پرسید: خوشگل خانم شما خونه زندگی نداری همش اینجایی؟

پریناز سرخوش گفت: چرا دارم. اتفاقاً اینجا خونه ی بابامه. شما چکاره ای؟

آرمان عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: منم کارمند باباتم.

پریناز خندید. با آرزو دست داد و گفت: سلام.

آرزو با سردرگمی خندید و گفت: سلام عزیزم.

+: بریم خونه ی ما. با مامان صحبت کردم. گفتم دوستم می خواست قبل از عروسی لباس عوض کنه، منم دعوتش کردم بیاد تو اتاق من عوض کنه. بابا هم امد معرفی کرد و گفت از مشتریهای قدیمی هستین و مدتی هست که شما رو می شناسه. خلاصه که مقدمتون گلباران!

آرزو با چشمهای گرد شده به پریناز و بعد آرمان نگاه کرد و پرسید: برم واقعاً؟

_: برو. بلکه باب آشنایی باز بشه. در اولین فرصتم پریناز رو دعوت کن. خدا رو چه دیدی؟ شاید زد و مامان عاشقش شد.

پریناز خندید. آرمان جدی زمزمه کرد: جیگر طلا... اگه صدای ما رو نمی شنون این لبخند عریض شما رو که می بینن! جمع کن تا دودمانمونو به باد ندادی. برین به سلامت.

آرزو هم لبخند خجولی زد و به دنبال پریناز روانه شد. آرمان هم آه بلندی کشید و گفت: خدا به خیر کنه.

بعد هم به دنبال کارهایش رفت.

ساعتی بعد برای سؤالی به دفتر آقای بهمنی رفت. ولی آقای بهمنی توی دفتر نبود. نشست تا بیاید. گوشی اش را بیرون کشید. چشمهایش تار میدید. تازه یادش آمد نهار نخورده است. فکر کرد بعد از این که حرفش را به آقای بهمنی زد می رود یک چیزی می خورد.

دو تماس از دست رفته از طرف آرزو و یک پیام از طرف پریناز: وای خواهرت چقدر ماهه! عاشقش شدم! کاش قبل از تو با اون آشنا شده بودم باهاش ازدواج می کردم :دی

خندید و سر تکان داد. آقای بهمنی وارد شد. آرمان به احترامش برخاست و گوشی را بدون جواب توی جیبش گذاشت.

آقای بهمنی پشت میزش نشست و پرسید: چه خبر؟

آرمان دستی به چشمهای خسته اش کشید و بدون این که بنشیند گفت: شام رو برای ساعت ده ونیم سفارش دادن. کیک ساعت ده. حالا میگن برعکس. ناصر میگه کوبیده ها تا ساعت ده حاضر نمیشه.

=: اینم سؤال داره آرمان؟ بگو یکی دو تا از بچه های خدمات تالار رو کمک بگیره زودتر بپیچن تموم بشه. برای پذیرایی هم زنگ بزن شرکت خدماتی دو نفر رو بفرستن.

_: چشم. چهار تا لامپم سوخته. اگر موجود دارین بدین برم عوض کنم.

=: آرمان نبودی کار از دستت در رفته ها! الان وقت لامپ عوض کردنه؟

_: حق با شماست. زودتر باید چراغا رو امتحان می کردم. ولی از صبح خیلی شلوغ بودم.

=: این پرینازم که هی تو دست و پات بود! دیگه نذار بیاد بیرون. حواستو پرت می کنه.

_: چشم. بهش گفتم ولی بازم میگم.

آقای بهمنی روی صندلی گردانش چرخید و در کمد پشت سرش را باز کرد. پرسید: چند وات؟

_: دو تا پنجاه وپنج، یه سی وپنج، یکی هم پنج.

آقای بهمنی لامپها را به طرفش گرفت و گفت: پنج آخریش بود. سی وپنجم نداریم. بیست وپنج دادم. می نویسم فردا برو بگیر.

_: چشم. انشاءالله. با اجازه.

آرزو را تا ساعت نه ونیم شب ندید. داشت از سالن شام مردانه به طرف آشپزخانه ی رستوران می دوید که پریناز صدایش زد: آرمان آرماااان...

آرمان پوف کلافه ای کشید. به طرف جایی که آرزو و پریناز ایستاده بودند رفت و با لحنی توبیخ گرانه به پریناز گفت: فدای روی ماهت... نیا بیرون! نیا. خواهش می کنم. من کلی کار دارم. تازه باید نصفه بذارم برم خونه که مامان جان حسابی توپشون پره.

برگشت و رو به آرزو ادامه داد: تو چی آرزو؟ کارت تموم شد؟

آرزو که دوباره مثل عصر لباس مجلسی اش روی یک دستش بود و کیف بزرگش در دست دیگرش، گفت: بله. رفتم خونه پریناز اینا لباس عوض کردم. بابا الان میاد دنبالمون.

پریناز بدون جواب لب برچیده بود و نگاهش می کرد. آرمان به طرفش برگشت. اینقدر این صورت را می شناخت تا معنی هر لحظه اش را بفهمد. آهی کشید. دلش پر شد.

با لحن تندی گفت: برو تو حیاط من یه سر میام خداحافظی می کنم. آرزو تو هم برو دم در تا میام.

بعد با همان عجله به طرف خدمه رفت. چند سفارش دیگر کرد. با آقای بهمنی هم خداحافظی کرد و بعد مثل گربه توی تاریکی خزید. از در نیمه باز حیاط آقای بهمنی گذشت و چند لحظه بعد پریناز شاکی را در آغوش کشید.

+: مظلوم گیر آوردی هی دعوا می کنی؟؟؟

به جای جواب سر و رویش را غرق بوسه کرد. بعد نرم خداحافظی کرد و با بی میلی بیرون رفت.

تا دم در کلافه بود. بیش از همیشه دلتنگ پریناز بود. دلتنگ باهم بودنشان. چرا همه چیز برعکس شده بود؟ به جای این که کم کم بهم عادت کنند و بعد برای همیشه کنار هم بمانند، اول کنار هم بودند و حالا دلتنگی اینقدر سخت بود...

آرزو را ندید. اما کمی آن طرف تر ماشین بابا را تشخیص داد و رفت سوار شد. آرزو توی ماشین بود. با هیجان گفت: وای بابا پریناز خیلی نازه! کاش مامان زودتر راضی بشه بریم خواستگاری. البته خیلی بامزه یه آدم بره خواستگاری زنش!

آرمان غرغرکنان گفت: خیلیم بی مزه یه!

رو گرداند و با حرص از پنجره به بیرون خیره شد. بابا پرسید: طوری شده؟

تکانی خورد. آرام گفت: نه هیچی.

=: خسته ای؟

_: نه خوبم.

از راه که رسیدند مامان با اخمهای درهم پرسید: چرا اینقدر طول کشید؟

آرمان بدون توجه گفت: سلام.

و به اتاقش رفت. خودش را روی تخت انداخت و به سقف خیره شد. صدای حرف زدن بابا و مامان و آرزو می آمد ولی یک کلمه اش را هم تشخیص نمی داد. دلتنگی امانش را بریده بود. می دانست که به پریناز هم سخت می گذرد و این همه چیز را مشکلتر می کرد.

به پهلو غلتید. گوشی اش را در آورد و شماره گرفت. صدای خندان پریناز توی گوشش پیچید: سلام آرزو...

تبسم تلخی روی لب آرمان نشست. زمزمه کرد: سلام.

لحن پریناز هم عوض شد. ظاهراً به اتاقش رسیده بود و می توانست راحت حرف بزند. نالید: آرماااان...

"جان آرمان" از ته دلش در آمد و بر زبانش نشست. جوابی نشنید. می دانست دخترک بغض دارد و نمی تواند حرف بزند و همین بیشتر دلش را می سوزاند. نفس عمیقی کشید و مشغول زمزمه ای عاشقانه شد تا کم کم آرامش کرد. حال پریناز که خوب شد تماس را قطع کرد. به سختی از جا برخاست. لباس عوض کرد. از در اتاق بیرون رفت.

مامان که توی هال نشسته بود با تعجب پرسید: تو هنوز بیداری؟

خواب آلوده جواب داد: دارم میرم بخوابم.

=: چند لحظه بشین.

روبروی مادرش روی مبل نشست.

مامان به سرعت سر اصل مطلب رفت: خیلی داری از خودت کار می کشی. امشب زنگ زدم به رستوران. با آقای بهمنی حرف زدم. یا صبح باید بری سر کار یا عصر. دیگه نمی ذارم وضع قبل از تابستون تکرار بشه. نصف روز باید خونه باشی درس بخونی. داری خودتو از پا میندازی.

بدون بحث جواب داد: بسیار خب. عصرا میرم تا آخر شب. ولی اول صبحم یه ساعت میرم. یه سری می زنم و میام خونه. با اجازتون. شب به خیر.

و بدون آن که منتظر جواب بشود برخاست و به طرف دستشویی رفت.

مامان نفسش را با حرص پف کرد و تاکید کرد: پس صبحها فقط یک ساعت! بیشتر بشه زنگ می زنم آرمان.

چشم کوتاهی گفت و در را پشت سرش بست.

صبح روز بعد که وارد شد، آقای بهمنی خندان پرسید: چکار کردی آرمان؟

با خجالت سر تکان داد و گفت: نمی دونم آقا.

=: خیلی خب. برو لیست خرید رو از آشپزخونه بگیر، پرینازم صدا کن برسونش مدرسه. بدو دیرش شد.

چشمهایش از شادی درخشیدند. با شوق گفت: چشم آقا!

قبل از رسیدن به آشپزخانه به پریناز زنگ زد. سیاهه ی خرید را که گرفت و برگشت، پریناز کنار وانت منتظرش بود. کسی دور و بر نبود. جلو رفت و لپش را کشید. با خنده گفت: سلام خانم خوشگله. کجا می رین؟

با آن مانتو شلوار سورمه ای مدرسه هم دوست داشتنی به نظر می رسید.

پریناز خندید و سر خوش گفت: سلام. بدو مدرسه ام دیر شد.

آرمان در حالی که سوار میشد خندان گفت: بازم مدرسه اش دیر شد!

سوار که شدند پرسید: خوبی؟ خوب خوابیدی؟

+: عالی! یادته دفعه ی قبل که باهم سوار وانت شدیم که بریم خرید... گفتی منم کباب شدم؟

آرمان تبسمی کرد و گفت: ها... پرسیدم برات مهمه؟

+: همون روزم فهمیدم چی میگی... ولی برام مهم نبود. عجیب بود. آخه بهت نمیومد. ولی الان...

نفس عمیقی کشید و دستش را روی دست آرمان روی فرمان گذاشت. آرمان با دست چپش فرمان را گرفت و با دست راست دست او را توی دستش فشرد. سعی کرد محکم باشد و حواس او را پرت کند. با لبخند پرسید: خب خانم خوشگله مدرسه تون کجاست؟

+: میشه مدرسه رو دو در کنیم؟

ابروهای آرمان بالا رفتند. لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: نه بابا. دیگه چی؟ نه عزیز من. دو تا کارآگاه خوشگل داریم که پامونو کج بذاریم حسابمون پاکه. من تا سه ربع ساعت دیگه باید خونه باشم، تو هم که اگه مدرسه برات غایبی بزنه به مامانت زنگ می زنن و سراغتو می گیرن. پس شرمنده ی روی ماهتون. ولی چشم. هرجوری شده یه فرصتی فراهم می کنم همدیگه رو ببینیم.

پریناز سری به تأیید تکان داد و حرفی نزد. آرمان دستش را بالا آورد و بوسید. با لحن دلداری دهنده  ای گفت: ناراحت نباش دلم می گیره... باشه؟

پریناز آرام گفت: باشه.

بالاخره نشانی مدرسه را گفت و کمی بعد جلوی مدرسه پیاده شد. آرمان هم به دنبال خرید روزانه ی رستوران به بازار روز رفت.