فقط چراغ ورودی روشن بود. هورام بقیه ی چراغها را هم روشن کرد. دلش به حال دخترک لرزان سوخته بود. می خواست بپرسد که چه اتفاقی افتاده، اما مطمئن بود که جوابی نمی گیرد. پس بدون این که سؤالی بکند برگشت و روی مبل تک کنار کاناپه نشست.
توضیح داد: خسته بودم، فکر کرده بودم برم بخوابم. چراغا به این دلیل خاموش بودن.
سها بدون این که نگاهش کند سری به تأیید تکان داد و به طعنه گفت: بله. این همه تلفن زدن خستگی داره.
هورام فرو خورده خندید و گفت: اونی که باید معترض باشه منم که مرتب ریجکت شدم!
سها جا خورد. با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و پرسید: تو؟! آسایش برام نذاشتی. می دونی امروز چند بار زنگ زدی؟؟؟
گوشیش را روشن کرد تا تعداد دقیق تماسها را ببیند.
هورام کمی به جلو خم شد. ساعدهایش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: کافی بود یه بار جواب بدی. دیگه زنگ نمی زدم. بیکار که نبودم.
+: دقیقاً هفده بار. خیلی خب بگو. می شنوم. فقط زود بگو که می خوام برم خونه.
امیدوار بود که تا تمام شدن حرفهایش مامان و بابا برگردند. یک آمپول زدن که خیلی طول نمی کشید. می کشید؟
هورام سر به زیر انداخت و کمی فکر کرد... به تمام جملاتی که از صبح ردیف کرده بود که اگر سها جواب بدهد بگوید. اما الان همه آنها از ذهنش پر کشیده بودند. باید چی می گفت؟
سها با بی قراری پا به پا کرد. هورام به پاهای بدون جوراب او چشم دوخت و آرام پرسید: می خوای چکار کنی؟
سها کلافه پرسید: چی رو چکار کنم؟
هورام به سختی نفسی تازه کرد و همان طور سر به زیر گفت: من... من خیلی بهت بد کردم. اما...
سر برداشت و محکم گفت: اما نمی خوام جدا بشیم.
نفسی به راحتی کشید. بالاخره گفت! کلی می خواست مقدمه بچیند، ابراز علاقه کند، دخترک را اول نرم کند، اما هیچی یادش نیامده بود.
سها جا خورد. خودش هم نمی دانست توقع شنیدن چه حرفی را داشت. برنامه ی اولش این بود که هرچه هورام بگوید جبهه بگیرد و مخالفت کند. این را حق خودش می دانست اما در برابر این جمله حرفی نداشت. او هم نمی خواست جدا بشود. ولی الان که نباید این را می گفت. باید می گفت؟
کمی با گیجی دور و بر را نگاه کرد. گرمش شده بود. یادش آمد که چادرش هنوز سرش است. ولی...
هورام به انتظار جواب نگاهش کرد. بعد از چند لحظه چون جوابی نگرفت گفت: ببین ما اصلاً همدیگه رو نمی شناسیم. بهم یه فرصت بده.
سها از جا پرید. ایستاد. سرد و تند پرسید: چقدر؟ سه سال؟ چهار سال؟ یا بیشتر؟
هورام در دفاع از خودش دستهایش را باز کرد و گفت: تو حق داری. هرچی بگی حق داری. فقط یه کم... نمی دونم چقدر... اینقدر که بتونم بهت ثابت کنم اونقدرا هم آدم بدی نیستم. شاید... شاید بهم علاقمند بشیم. شاید بشه.
+: چرا بشه؟
هورام متعجب پرسید: چرا؟! سها تو زن منی.
سها با شگفتی پرسید: واقعاً؟! باورم نمیشه. میگم قیافت آشنا می زنه!
بعد رو گرداند و به آشپزخانه رفت. برای خودش یک لیوان آب ریخت. به کابینت تکیه داد. احساس خفگی می کرد. کاش بچه ها خانه بودند.
هورام کلافه انگشتهایش را درهم گره زد و باز کرد. به خودش غر زد: انتظار داری چی بگه؟ نه واقعاً چی فکر می کنی؟ الان یهو بگه آخ عزیزم عشقم تا حالا کجا بودی؟
سها لیوان آب را جرعه جرعه نوشید. به اتاق برگشت و گفت: اگه حرفات تموم شده می خوام برم.
هورام برخاست و پرسید: میشه رو حرفام فکر کنی؟ درسته که من مقصرم. هیچ شکی هم توش نیست. ولی تو هم هیچوقت نخواستی به من نزدیک بشی. اوائل که اینقدر خجالت می کشیدی که من ترجیح دادم اصلاً جلو نیام که اذیت نشی. بعد هم... نه من بودم... نه تو... میشه از اول شروع کنیم؟
سها نفس عمیقی کشید. رو گرداند. فکر کرد کاش بابا و مامان برگشته باشند. نگاهی به هورام انداخت. عمیق و طولانی. هورام هم با دنیایی امیدواری به او چشم دوخت.
سها آرام رو گرداند و بدون جواب از در بیرون رفت. هورام نفس حبس شده اش را رها کرد و مشتی به دیوار کوبید.
بعد برگشت و به جای خالی سها روی مبل نگاه کرد. رفته بود. به همین سادگی رفته بود. بدون این که قانع شده باشد.
دوباره چراغها را خاموش کرد. عصبانی بود. در تمام عمرش اینقدر احساس بی کفایتی نکرده بود!
به اتاقش برگشت و مثل تمام وقتهایی که عصبانی بود خوابید. بلافاصله خواب رفت.
سها وارد خانه شد. هنوز نیامده بودند. دلش گرفت. سعی کرد نترسد. از حرفهای هورام هم پریشان شده بود. از وضعیت فعلیش کاملاً راضی بود. دلش نمی خواست وارد یک رابطه ی جدید بشود.
تلفن زنگ زد. مامان بود. با خنده گفت: ببین سها ما بعد از عمری امدیم یه شام دو نفره بخوریم و بعد هم بریم تأتر. شامتو بخور یا برو پیش دخترا. خوب باشی. خداحافظ.
چه باید می گفت؟ آرام گفت: چه خوب! خوش بگذره. خداحافظ.
خیلی کم پیش می آمد که دو نفره بیرون بروند. در حد سالی یک بار هم نبود. تأتر هم خیلی دوست داشتند ولی همیشه با بچه ها می رفتند.
سها آهی کشید و به خود گفت: مامان و بابا هم دل دارن دیگه.
در سکوت خانه، با صدای یخچال که به قول مهراوه قولنجش را شکست، از جا پرید. ضربانش از ترس بالا رفت. با عجله چادرش را به سر کشید و گفت: برم پسرا رو صدا کنم.
قبل از بستن در فکر کرد چیزی جا گذاشته است اما یادش نیامد چی. برگشت. نگاهی به اطراف هال انداخت. هنوز ضربانش بالا بود. بالاخره گوشی موبایلش را برداشت و بیرون رفت.
توی حیاط دو سه تا از بچه ها بازی می کردند. برادرهایش نبودند. از حمید پسر همسایه ی بالایی سراغشان را گرفت.
حمید با سر به ساختمان روبرو اشاره کرد و گفت: رفتن پیش فرزین ایکس باکس بازی کنن. نامردا اجازه ندادن ما بریم. به درک! ایکس باکس ندیده که نیستیم. میرم خونه خاله ام. تازه پسرخالم یه بازیایی داره که فرزین نداره!
خنده ی عصبی اش را فرو خورد. هوا تاریک و سرد بود. یادش رفته بود ژاکت بپوشد. کلافه فکر کرد: ژاکت جا گذاشته بودم؟ نه یه چیز دیگه بود.
نگاهی به ساختمان روبرویی انداخت. شب بود. دلش نمی خواست تنها بیرون برود. ولی به خودش گفت: ای بابا تو هم دیگه شورشو در اوردی! اون سر شهر که نیست. همین روبرویه! در رو باز بذار برو دیگه.
لای در را باز گذاشت. عرض کوچه را گذشت و زنگ خانه ی همسایه را زد.
یک نفر جواب داد: بله؟
رو به دوربین زنگ در گفت: سلام. سلمان و سامان اونجاین؟
=: سلام. بله.
+: بگو زود بیان پایین.
=: چرا بیان؟
صدای دو رگه ی سلمان توی آیفون پیچید. جیغ جیغ کنان گفت: ما از بابا اجازه گرفتیم. زنگ بزن بپرس. فردا جمعه یه. امشب می خوایم اینجا بمونیم ایکس باکس بازی کنیم. خودش بهمون اجازه داد.
ناامیدانه به دوربین آیفون نگاه کرد و آرام گفت: ولی من تنهام.
=: خب برو پیش دخترا. یا یه کم تنها بمون تا مامان اینا بیان. خدافظ.
گوشی را ترق سر جایش گذاشت و رفت. سها با شانه های فرو افتاده چرخید و آه بلندی کشید.
یک موتورسوار از روبرو آمد. به او نزدیک شد. سها به در پشت سرش چسبید و با ترس به موتورسوار که پیش می آمد چشم دوخت. موتورسوار سرعتش را کم کرد. دستی به بازوی او گرفت و حرف زشتی زد. مکثی کرد و بعد هم رفت.
سها جیغ زنان به حیاط خودشان دوید و در را پشت سرش بست. وقتی که در بهم خورد تازه یادش آمد که آن چه که فراموش کرده بود کلید خانه بود!
دیگر هیچ راهی جز پناه بردن به هورام نداشت. قد حیاط را دوید. پله ها را با نیرویی خیلی بیشتر از معمولش بالا رفت. طبقه ی سوم نفس نفس زنان ایستاد و زنگ را مدتی فشرد.
چند لحظه صبر کرد. جوابی نیامد. شروع به مشت زدن کرد.
هورام از عمق خوابش پرید. روی تخت نشست و فکر کرد: چه خبر شده؟
با قدمهای بلند خودش را به در رساند و باز کرد.
سها خودش را توی خانه پرت کرد و داد زد: چرا باز نمی کنی؟
اشکهایش مثل دو جوی آب روان بودند. خواست از کنار هورام رد بشود و در اتاق دخترها پناه بگیرد که هورام مانعش شد. با یک دست جلوی او را گرفت و با دست دیگر در را بست. با نگرانی پرسید: چی شده؟
سها برگشت و گریان پرسید: می خواستی چی بشه؟ چرا در رو باز نمی کنی؟ داشتم از ترس میمردم. پسرا رفتن پیش فرزین. رفتم دنبالشون نیومدن. تو کوچه تنها بودم. یه موتوری دستمو گرفت و یه حرف خیلی بد بهم زد. تو چی می فهمی چی بهم گذشت؟؟؟؟ چندشم شد. خییییلی چندشم شد. از خودم بدم امد. مردم و زنده شدم هورام... تو عمرم اینقدر نترسیده بودم!
هورام شانه هایش را گرفت و ناباورانه حرفهایش را شنید. سها گریه می کرد و مشتهایش را بی وقفه به سینه ی هورام می کوبید. بالاخره حرفش تمام شد.
هورام سرش را آرام پیش برد و روی شانه ی خودش گذاشت. در حالی که نوازشش می کرد، زمزمه کرد: عزیز من... حق داری... عزیزم... نترس. نترس. خدا لعنتش کنه روانی دیوانه...
هورام سعی می کرد آرام باشد و آرامش کند ولی به حد مرگ عصبانی شده بود. از موتورسوار ناجوانمرد، از خودش، از سها که پیشش نمانده بود...
دندانهایش را از حرص روی هم سابید و دخترک را بیشتر به خود فشرد. عجیب بود که در کنار عصبانیت بیش از حدش حس تازه ای را تجربه می کرد. لذتی که مثل گرما زیر پوستش دوید و لبخند به لبش آورد. لبش را گاز گرفت مبادا سها لبخندش را ببیند و برداشت بدی بکند.
گونه اش را روی سر سها کشید و فکر کرد: چرا زودتر این لذت رو تجربه نکردم که الان تو این وضعیت سورپریز نشم؟! عجب حماقتی!
سها کم کم آرام گرفت. ضربانش پایین آمد و اشکهایش کمتر شدند. تازه به خود آمد و موقعیتش را دریافت. انگار از این بدیهی تر نبود که اینجا آرام بگیرد! ولی دلیل نمیشد که خجالت نکشد. با شرمندگی عقب کشید و خودش را به زور جدا کرد.
هورام با لبخندی خجول پرسید: بهتری؟
سها از شرم رو گرداند و زیر لب گفت: خوبم.
به اتاق دخترها رفت. هورام نفس عمیقی کشید. به در نگاه کرد و با تاسف سر تکان داد. هنوز هم عصبانی بود. با قدمهای آرام به دنبال سها رفت. توی درگاه ایستاد. دخترک روی تخت مهراوه، گوشه ی دیوار پناه گرفته بود. هنوز گریه می کرد. ولی آرامتر بود.
هورام چند لحظه نگاهش کرد و بعد زمزمه کرد: یه شربت برات میارم.
توی آشپزخانه در حالی که دوباره شربت نسترن درست می کرد از پنجره بیرون را نگاه کرد. به خودش غر زد: اون لعنتی تو همین کوچه بوده و تو ی بی غیرت هم گرفتی خوابیدی! سر شب چه وقت خوابیدن بود؟
سها آرام بلند شد. چادرش را کنار گذاشت. بیرون رفت. صورتش شست و به هال آمد. گوشه ی کاناپه مچاله شد. هورام با لیوان شربت پیش آمد. کنارش نشست و لیوان را جلویش گرفت.
سها لیوان را گرفت و جرعه ای نوشید. هنوز هق میزد. هورام شانه اش را نوازش کرد و زمزمه کرد: تقصیر منه. اگه از من دلخور نبودی نمی رفتی.
سها بدون این که به او نگاه کند زیر لب غر زد: نه بابا. چه ربطی به تو داشت؟
جرعه ی دیگری نوشید و سعی کرد دوباره گریه نکند.
هورام موهای باز و پریشان او را از روی گونه اش کنار زد تا صورتش را ببیند. سها بیشتر توی خودش جمع شد. با ناراحتی پرسید: میشه بری اون طرف بشینی؟
دست هورام توی هوا ماند. ناباورانه کمی عقب کشید و آرام گفت: نمی خواستم اذیتت کنم.
سها دوباره هق زد. جرعه ای نوشید و گفت: می دونم. ولی برو عقب.
هورام فقط چند سانتیمتر عقبتر رفت. دستش را روی پشتی پشت سر سها گذاشت و پرسید: چیز دیگه ای می خوری برات بیارم؟
سها سرش را به نفی بالا انداخت. روی صفحه ی تلویزیون خاموش تصویر خودش را دید. با ناراحتی گفت: وایییی... دماغم مثل یه نارنگی شده.
هورام از خنده ترکید. توی این وضعیت به چه چیزهایی فکر می کرد!!!
در خانه باز شد و مهربان و مهراوه با سروصدا وارد شدند. مهربان معترضانه گفت: یعنی چی که نمیشه شب بمونیم؟ من می خواستم اونجا باشم!
مهراوه در حالی که در را می بست گفت: بمونیم چکار کنیم؟ گفتن تا صبح زاییدنی نیست.
=: من می خواستم...
ولی با دیدن هورام که به سها چشم دوخته بود و می خندید، حرف توی دهانش ماند. ناباورانه چند لحظه نگاهشان کرد.
بعد رو گرداند و در حالی که مهراوه را هل می داد، گفت: بریم مهرا! جای ما اینجا نیست. خوش باشین ما مزاحمتون نمیشیم. ولی هورام مدیونی اگه بعدش به ما سور ندی. برو مهرا! چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟
مهراوه سر کشید و پرسید: چی شده آخه؟ کجا برم؟
=: دهه تو برو بیرون من بعداً برات توضیح میدم. الان واینستا! برو.
سها برخاست و با ناراحتی گفت: دیوونه شدین؟ خب بیاین تو!
هورام هم خندان گفت: بابا کجا برین نصف شبی؟ از بیمارستان با کی امدین؟
مهربان گفت: نه ما مزاحم نمیشیم. تازه سر شبه.
سها چشم غره ای رفت و گفت: میگم بیاین تو.
مهربان چشمهایش را در کاسه چرخاند و گفت: آهان از اون لحاظ؟ باشه میاییم. چی گفتی هورام؟ هان با زیبا و شوهرش امدیم. به زور بیرونمون کردن. می خواستم پیش زینت بمونم.
هورام گفت: خوب شد نموندی. بچه از ترس تو دیگه پاشو نمیذاشت تو دنیا!
=: یه یه یه! از خداشم باشه اولین کسی که می بینه من باشم. تا آخر عمرش خوشبخت میشه!
هورام سر تکان داد و گفت: اوه چه مصیبتی! خدا نصیب نکنه!
وسط هیاهویشان مهراوه جلو آمد. با نگرانی دست روی گونه ی سها گذاشت و پرسید: گریه کردی؟
بعد برگشت و ناباورانه پرسید: چکارش کردی هورام؟ چرا اینجوری شده؟
توجه مهربان هم جلب شد. برگشت و پرسید: چی شده؟ خان داداش، داداشمی باشی، اگه سها رو اذیت کرده باشی دیگه نه من نه تو!
مهراوه اعتراض کرد: دهههه! یه دقه زبون به دهن بگیر بذار ببینم چی شده.
سها به تندی گفت: هیچ طور نشده. تقصیر هورام نیست.
هورام با ناراحتی گفت: تقصیر منه.
سها به او پرخاش کرد: آخه چه ربطی تو داشت؟ مثلاً می خواستی چکار کنی؟
مهراوه گفت: میشه بگین چی شده؟
سها همانطور عصبانی توضیح داد: یه موتوری تو کوچه دستمو کشید و بهم متلک گفت. خیلی ترسیدم. هورامم تو خونه خوابیده بود. ربطی بهش نداشت. سه تایی دارین بهش گیر میدین!
مهربان ابروهایش را بالا برد و گفت: سها جان عزیز دلم راست میگی. معلومه خیلی ترسیدی که من و مهرا رو سه نفر می بینی!
سها با همان تندی گفت: هورامم حساب کردم که هی میگه تقصیر منه!
مهربان با خنده گفت: ولی خودمونیم. خیلی قشنگه که داری ازش دفاع می کنی ها! هورام سور بده. راه نداره. من و مهرا شام نخوردیم گشنمونه!
سها به طرف اتاق دخترها رفت. غرغرکنان گفت: من ازش دفاع نمی کنم. شامم نمی خوام.
مهربان پشت سرش بلند گفت: دفاع مگه شاخ و دم داره خواهر من؟ همین که میگی شام نمی خوام که داداشم تو خرج نیفته یه جور دفاعه دیگه! ولی کور خوندین. من این حرفا حالیم نیست. گشنمه. کباب کنجه هم می خوام. هیچی دیگه الان به مزاجم نمیسازه!
سها توی درگاه در اتاق دخترها چرخید. به چهارچوب تکیه داد و گفت: گیر سه پیچ دادی ها! من تو عمرم کاری به جیب داداش تو نداشتم که حالا داشته باشم. گفتم من شام نمی خوام. تو هرچی می خوای برو بخور. به من چه؟
هورام ناامیدانه فکر کرد: سه سال نفقه میشه چقدر؟
البته پدرش اجازه نداده بود که سها کمبودی احساس کند. همه ی مخارجش را میداد. سها از پدر خودش فقط پول تو جیبی می گرفت. شاید پدر هورام به نوعی می خواست بی مهری هورام را جبران کند. که البته از نظر سها کاملاً جبران میشد. نه به خاطر پولش... به خاطر همه ی پدرانه هایی که خرجش می کرد و مثل دخترهایش دوستش داشت.
هورام گفت: باشه. آماده شین میریم بیرون.
مهربان از خوشحالی جیغ کشید. مهراوه هم با خوشی خندید و گفت: آخ جووون!
سها گفت: من نمیام.
مهراوه گفت: ا سها ضد حال نزن دیگه! یه شب داداشم مهربون شده.
هورام به مهربان اشاره کرد و گفت: من غلط بکنم مثل این بشم.
مهربان مشتی به بازویش کوبید و گفت: از خداتم باشه.
_: صد سااال!
به طرف سها رفت. کنارش به دیوار تکیه داد و با لبخند پرسید: شما چرا قهری؟
مهربان گفت: قهر نیست. مختصر دلخوریه که اونم از نازشه. نه که داری ناز می کشی... از اون لحاظه! و الا من و مهرا... عمراً از این اداها در بیاریم. چه فایده؟ حالا من بیام بگم شام نمی خورم، خب گشنه میمونم! کی میاد کنار من وایسه، چشماشو بکنه عین گربه ی شرک و هی بگه قربونت برم، عزیز دلم، جون من، این تن بمیره یه لقمه بخور!
مهراوه با تأسف سر تکان داد و گفت: والا! هی داداش من... غرق نشی. ما گشنمونه.
هورام از گوشه ی چشم چپ چپ نگاهشان کرد. خودش را گرفته بود که نخندد.
سها اما از موضع خودش پایین نمی آمد. هنوز طلبکار بود. با چهره ای درهم گفت: خب شام نمی خوام. مگه زوره؟
نیم نگاهی به هورام انداخت و رو به مهربان گفت: نازکشم نمی خوام. ارزونی خودتون. برین با داداشتون بیرون شام بخورین. من می خوام بخوابم.
بعد وارد اتاق شد و تخت تاشویش را باز کرد. مشغول باز کردن ملحفه ی تا شده شد.
مهراوه آرام گفت: اذیت نکن دیگه سها. بیا بریم.
بدون این که به هیچ کدام نگاه کند، آرام گفت: اذیت نمی کنم. خسته ام. می خوام بخوابم.
=: مگه شام خوردی؟
سها لب تخت نشست و گفت: یه شب شام نخورم نمیمیرم.
هورام گفت: خب شما دو تا هم بمونین. میرم شام می گیرم میارم.
مهربان با اخم گفت: کباب تا برسه اینجا یخ می کنه.
_: نه بابا می پیچه تو نون، داغ میمونه. زود می رسم. شما سفره رو بندازین میام.
به طرف اتاق خودش رفت. لباس عوض کرد و برای خریدن شام بیرون رفت.
هورام پشت میز دفترش غرق فکر نشسته بود. دفتر که نه! گاراژ خانه ی پدری حامد که اتاقی رو به کوچه بود. سعی کرده بودند دکورش را تا حد امکان شیک و مدرن بکنند تا از آن حالت ساده ی گاراژی در بیاید.
حامد در حال حرف زدن با کارگر وارد شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: من این حرفا حالیم نیست. زیر آفتاب بمونن خراب میشن. برو تحویلشون بده.
=: ولی پولش...
هورام خودکاری که دستش بود را رها کرد و بی حوصله گفت: حساب کرد.
حامد با اخم به کارگر گفت: بفرما حساب کرده. تو چرا کاسه ی داغتر از آشی؟ برو دیگه. ده دقیقه دیگه زنگ می زنم بهش، اگه بارش رسیده بود که رسیده بود، اگه نه من می دونم و تو.
=: چشم آقا.
کارگر که بیرون رفت حامد رو به هورام کرد و پرسید: تو چطوری؟ چرا پکری؟
هورام از جا برخاست. در حالی که پشت به حامد برای خودش چای می ریخت گفت: خوبم. طوریم نیست.
حامد ضربه ی دوستانه ای به شانه ی او زد و گفت: نمی خوای حرف بزنی اشکال نداره. ولی رفیق چندین ساله رو رنگ نکن.
پوزخندی زد و گفت: باشه. خوب نیستم. حالا که چی؟
=: این شد. کمکی از من بر میاد؟
لیوان چای را به دست گرفت. عمیق به او نگاه کرد و لب برچید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه. کار خودمه. فقط خودم.
حامد هم به طرف چایساز رفت. لیوانش را پر کرد و در همان حال گفت: بهرحال کاری کمکی... هیچی نبود گوشی برای شنیدن خواستی هستم.
سری تکان داد و متفکرانه زمزمه کرد: میدونم.
صدای شاد دخترانه ای رشته ی افکارش را پاره کرد: سلام! حامد هست؟
با سر به حامد اشاره کرد و زیر لب جواب سلامش را داد.
دختر نفس نفس زنان وارد شد و از همان جا مشغول حرف زدن شد. اسمش نفس بود. دوست حامد. پول می خواست. با کلی عشوه و زبان ریختن حامد را راضی کرد که تمام موجودی جیبش را تقدیمش کند. البته حامد از اولش هم راضی بود ولی با زبان ریختن دخترک تفریح می کرد.
هورام به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود و گوش میداد. این صحنه ها را زیاد دیده بود. همیشه منزجر میشد. اغلب بلند میشد میرفت. ولی این بار داشت تصور می کرد که اگر رابطه اش با سها خوب بشود شاید او هم همین کار را بکند. لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
ولی خوش نداشت سر کارش بیاید و جلوی حامد و احیاناً کارگرها اینطور زبان بریزد. همان توی خانه خوب بود. جلوی اهل خانه اشکالی نداشت. چقدر بابا خوشحال میشد اگر میدید باهم خوب هستند.
اول باید اهلی اش می کرد. به خودش عادتش میداد. قدم به قدم... نفس به نفس... از یاد اسم نفس که هنوز روبرویش ایستاده بود نفسش را بی حوصله پف کرد. گوشی اش را در آورد و شماره گرفت.
سها دستپاچه جواب داد و در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود زمزمه کرد: سلام هورام. چی شده؟ سر کلاسم. اگه واجبه بیام بیرون.
آرام گفت: سلام عزیزم. هیچی نشده. بعداً بهت زنگ می زنم. خداحافظ.
سها شکلکی در آورد و زمزمه کرد: خداحافظ.
گوشی را دوباره توی جیبش فرو کرد و به استاد چشم دوخت. عصبانی بود. این هورام را نمی شناخت و نمی خواست بشناسد. همین یک ساعت پیش از هم جدا شده بودند. چه وقت زنگ زدن بود؟ مثل دیشب هول کرده بود و فکر کرده بود که اتفاقی افتاده است. بعد هورام خونسرد می گفت هیچی نشده؟ می گفت سلام عزیزم؟ از کی عزیزش شده بود؟! بعداً برای چی زنگ می زد؟
کلافه نفسش را پف کرد. رو گرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. چرا کلاس تمام نمیشد؟
نفس پولش را گرفت. تشکرهایش را کرد، حرفهایش را زد و رفت. حامد تا دم در همراهیش کرد. بعد به طرف هورام چرخید. چشمهایش را باریک کرد و گفت: حرفای تازه میشنوم.
هورام چپ چپ نگاهش کرد و خشن پرسید: چه حرفی؟
حامد با لبخندی شیطنت بار گفت: سلام عزیزم!
هورام شانه بالا انداخت و گفت: خب که چی؟ این همه تو گفتی سلام عزیزم، خداحافظ عزیزم، قربونت برم عزیزم... من هیچی گفتم؟
حامد جلوی میز ایستاد. کمی خم شد. دستهایش را روی میز گذاشت و ستون بدنش کرد. جدی شد. پرسید: داری چکار می کنی داداش؟
هورام متعجب پرسید: یعنی چی؟
=: تو آدم دو دره بازی نبودی هورام.
_: هنوزم نیستم.
=: اون دختری که سه ساله مثلاً نامزدته در آرزوی شنیدن این "عزیزم" مونده. اون وقت تو با کی رفیق شدی؟ حداقل تکلیف زنتو روشن کن. درسته انتخاب خونوادته ولی بهرحال چه بخوای چه نخوای زنته.
هورام پوزخندی زد. عاقل اندرسفیه نگاهش کرد. تا تمام شدن حرفش صبر کرد. چند لحظه هم در سکوت نگاهش کرد. بالاخره گفت: برات متاسفم حامد. زیادی به خودت مطمئنی.
=: منظور؟
_: داشتم با خانمم حرف می زدم. نگران نباش. تا خودم هستم لازم نیست تو ازش دفاع کنی.
بعد هم از جا برخاست و بدون این که منتظر جواب حامد بشود از در بیرون رفت.
حامد پشت سرش داد زد: هی رفیق! یه شیرینی به من بدهکاری.
رو گرداند و نگاهش کرد. با تأسف گفت: رفیقی که بعد از این همه سال اینجوری آدمو قضاوت کنه شیرینی نمی خواد.
=: تو بیا بزن تو سر ما. ولی شیرینی رو بده.
خندید. سرتکان داد و رفت.
هنوز خسته نباشید تو دهان استاد بود که سها از جا پرید و به طرف در رفت. احساس خفگی می کرد. با قدمهای سریع طول راهرو را پیمود و وارد محوطه شد. سر بلند کرد. آسمان هم ابری بود. انگار اینجا هم نفس کم داشت.
مهراوه خود را به او رساند و گفت: چقدر تند میری بچه. چی شده؟
با اخم نالید: داداشت دیوونه شده.
=: وا! یعنی چی؟
+: زنگ زده میگه سلام عزیزم!
=: خب این دیوونگیه؟ بعد عمری یادش امده حالتو بپرسه. اصلاً از همون صبحم معلوم بود یه چیزیش شده. دفعه اول بود که به فکرش رسید ما رو برسونه. ایرادش چیه؟ بلکه خدا خواست مثل زن و شوهرای عادی شدین.
به تندی جواب داد: همین جوری خیلیم عادی هستیم. خیلیم خوبیم. چه کاریه به من زنگ بزنه؟ اَه!
مهراوه دست روی پیشانی او گذاشت و گفت: تبم که نداری! تا کی اینجوری باشین؟ فکر کن برین سر خونه زندگیتون همین جوری مثل دو تا همسایه که هیچ کاری هم بهم ندارن باهم زندگی کنین!
+: نمی خوام برم سر خونه زندگیم. من همین الان سر خونه زندگیمم. همه چی هم خوبه. خوشحالم یه اسم توی شناسنامم هست که راه براه برام خواستگار پیدا نمیشه. راحت دارم زندگیمو می کنم. همین برام بسه.
=: دچار خودشیفتگی مزمنم که هستی! حالا کی گفته اگه ما نمیومدیم راه براه خواستگار داشتی؟
+: ایشش... خودتو مسخره کن مهرا. اعصابم از دست این پسره خرده.
=: چرا آخه؟ این پسره شوهرته!
+: بعد از سه سال یادش امده؟؟؟
=: من نمی دونم چی بوده و چی شده. ولی... می دونم که باید باهاش حرف بزنی.
+: نمی خوام باهاش حرف بزنم. نمی خوام.
مهراوه با پریشانی نگاهش کرد. بالاخره آرام بازویش را نوازش کرد و گفت: باشه. خودتو اذیت نکن. بیا بریم یه چیزی بخوریم.
+: هیچی نمی خوام بخورم.
=: ببین حساب منو با داداشم یکی نکن. تو این سه سال نکردی امروزم نکن. بیا بریم.
لبخند کمرنگی روی لب سها نشست و به دنبال او راه افتاد.
داشتند کاپوچینو می خوردند که هورام زنگ زد. سها چند لحظه به گوشی خیره شد. مهراوه هم به او چشم دوخته بود. بالاخره انگشت روی گوشی کشید و تماس را رد کرد.
مهراوه سر به زیر انداخت و حرفی نزد.
سها آرام گفت: نمی تونم.
مهراوه زمزمه کرد: باشه.
و دوباره لیوانهای کاغذی را به لب بردند.
تا عصر چند بار دیگر هم زنگ زد و هربار ردش کرد. نمی دانست چی باید بشنود و اصلاً دلش نمی خواست که جواب بدهد.
بار آخر توی خانه بود. همه بودند. بابا مامان و پسرها. سامان و سلمان مشغول مسئله حل کردن و جر و بحث بودند. مامان بافتنی می بافت و بابا سیب پوست می کند و با مامان دو تایی می خوردند.
سها با لبخند به روابط پر مهرشان چشم دوخته بود که هورام زنگ زد. نیم نگاهی به گوشی انداخت و رد کرد. بلافاصله دوباره زنگ خورد. باز رد کرد.
بار سوم بالاخره بابا سر برداشت و پرسید: کیه بابا؟ مزاحمه؟
سها سر به زیر انداخت. با عذاب وجدان، جویده جویده گفت: نه. هورامه.
=: خب چرا جوابشو نمیدی؟
نیم نگاهی به بابا انداخت. دوباره سرش را توی یقه اش فرو برد و گوشی را خاموش کرد.
مامان پرسید: طوری شده؟
تند سرش را به چپ و راست تکان داد. طوری نشده بود. و نمی خواست طوری بشود که جواب نمی داد. اصلاً دلش نمی خواست کاری با این پسر داشته باشد.
مامان با ملایمت گفت: اگه خونه هست پاشو برو ببین چی میگه.
زیر لب جواب داد: نه نیست.
=: پس پاشو برو تو اتاقت بهش زنگ بزن. خوب نیست کدورتتون طولانی بشه.
کدورت؟ کدام کدورت؟ همانطور سر به زیر و خجالت زده برخاست و به اتاقش رفت.
چند دقیقه بعد مامان آرام در را باز کرد. سها گوشه ی دیوار روی تخت نشسته بود و زانواهایش را به بغل گرفته بود. دلش گریه می خواست.
=: زنگ نزدی؟ پاشو. پاشو برو پایین وقتی رسید باهاش آشتی کن.
بدون این که به مامان نگاه کند با بغض پرسید: شما نبودین که می گفتین جدا شو؟
=: تا دیروز کاری بهت نداشت. الان می خواد حرف بزنه. پاشو ببین چی میگه. چرا فرار می کنی؟
+: فرار نمی کنم. ولی الان نمی خوام حرف بزنم. بعداً... اصلاً وقتی امد میرم پایین.
می دانست مزخرف گفته است. اگر پایین هم می رفت محال بود با هورام حرف بزند. فعلاً می خواست مامان را از سرش باز کند.
مامان سری تکان داد و گفت: باشه. دارم با بابات میرم درمونگاه یه آمپول تقویتی بزنم. کاری چیزی بیرون نداری؟ داروخونه مثلاً؟
+: نه ممنون.
هنوز مامان و بابا بیرون نرفته بودند که مشق پسرها تمام شد و برای فوتبال بازی کردن با پسرهای همسایه به حیاط رفتند. چند دقیقه بعد مامان و بابا هم رفتند.
سها با وحشت به سکوت خانه گوش داد. سه سال پیش بین نگرانی ها و ناراحتیهای اول عقدش یک شب تنها مانده بود. هنوز هم با خانواده ی هورام آنقدر صمیمی نشده بود که به خانه شان برود. توی هال نشسته بود و با خودش درگیر بود که چرا هورام کوچکترین توجهی به او نمی کند که ناگهان دیگ زودپز توی آشپزخانه منفجر شده بود. از آن شب از تنها ماندن می ترسید.
به هیچ کس اعتراف نمی کرد. چند باری گفته بود و همه گفته بودند مگر تنها ماندن توی آپارتمان ترس دارد؟! دیگر نمی گفت. ولی تنها هم نمی ماند. همیشه یا می رفت پیش دخترها، یا اگر نبودند پیش مادربزرگش که دو کوچه آن طرفتر خانه اش بود.
امشب که مادربزرگ هم نبود. چند روز پیش با خاله به مشهد مشرف شده بودند. فقط میماند خانه ی همسایه که امیدوار بود باشند.
پاهایش خسته بودند. دکمه ی آسانسور را زد و با بی قراری تا آمدن آسانسور و رسیدن به طبقه ی سوم انتظار کشید. کلید را توی قفل چرخاند و وارد شد. سکوت خانه مثل یک ضربه توی صورتش خورد. البته تنها ماندن اینجا کمتر ترس داشت. اینجا آرامش بیشتری داشت. به هزار و یک دلیل که یکی از دلایلش می توانست استفاده نکردن مادر هورام از دیگ زودپز باشد!
با صدای فلاش تانک دستشویی تکان بدی خورد. از ذهنش گذشت:دزد؟!
بعد بلافاصله خنده ی تمسخرآمیز هورام توی ذهنش نقش بست. دزد وقت دزدی روی مبل لم نمی داد و احتمالاً دستشویی هم نمی رفت!
هنوز درگیر بود که در دستشویی باز شد و هورام بیرون آمد. با دیدن او خیلی خونسرد سلام کرد. انگار نه انگار که از صبح بیست بار زنگ زده بود و هربار رد تماس خورده بود.
سها نگاه از او برگرفت و زیر لب جوابش را داد.
هورام به طرف مبلها رفت و پرسید: چرا نمیای تو؟
به زحمت پرسید: بچه ها کجان؟
_: چه می دونم. دو تا مشنگ هیجان زده. زیبا زنگ زد که زینت دردش گرفته، این دو تا هم شال و کلاه کردن که برن کمک! انگار نصف ترم مامایی خوندن مهربان در کمک به زائو خیلی مؤثره! مهراوه هم نمی دونم برای چی رفت. اگه تو هم می خوای بری برسونمت.
زانوهای لرزانش تا شدند. لب کاناپه نشست و گفت: نه.
تحمل دیدن درد کشیدن کسی را نداشت. هنوز هم نمی دانست که مهربان با چه عشقی مامایی را انتخاب کرده است.
هورام ادامه داد: بچه ها بهت زنگ زدن. گوشیت خاموش بود. همین الان رفتن.
سری به تأیید تکان داد و آرام زمزمه کرد: بهرحال باهاشون نمی رفتم.
نفس عمیقی کشید و بدون این که به هورام نگاه کند پرسید: مامان بابا کجاین؟
_: شام مهمون بودن. پیش یکی از همکارای بابا.
سؤال آخر را پرسید: تو چرا زود امدی؟
هورام لبخندی زد و گفت: معذرت می خوام که کارم امشب زودتر تموم شد. اگه مزاحمم برم.
دلش می خواست بگوید بله مزاحمی! مگر از صبح با جواب ندادن به تلفنهایش همین را نگفته بود؟ ولی از تنهایی هم می ترسید. اینطور که معلوم بود اهل خانه به این زودی برنمی گشتند.
سها اینقدر توی آشپزخانه نشست تا مطمئن شد همه خوابیده اند. با قدمهایی لرزان از در بیرون رفت. قلبش هنوز از رفتار عجیب هورام ناآرام بود. به هال که رسید با دیدن سیاهی ای که روی مبل نشسته بود، هین بلندی کشید. بلافاصله دستش را روی دهانش گذاشت که صدایش اهل خانه را بیدار نکند.
هورام غرق فکر روی مبل نشسته بود. پاهایش را جفت هم دراز کرده بود، آرنجهایش روی دسته های مبل و نوک انگشتانش را جلوی دهانش بهم رسانده بود. جلوی پنجره ای که نور ماه کامل را به اتاق می تاباند، تصویر ضد نورش مثل مجسمه ی سیاهی شده بود. با شنیدن صدای سها جا خورد. برخاست و با قدمهایی مقطع به طرف دخترک که سعی داشت جیغ نکشد رفت و آرام زمزمه کرد: چیه سها؟ چی شده؟
سها دستش را پایین آورد و به زحمت سعی کرد نفس بکشد. تمام عضلاتش منقبض مانده بودند.
هورام قدمی پیشتر گذاشت. دستش را بالا آورد تا روی شانه اش بگذارد اما از ترس عکس العملش، رهایش کرد. دوباره زمزمه کرد: از چی ترسیدی؟
سها به زحمت گفت: فکر کردم... فکر کردم دزده.
هورام با صدایی خندان نجوا کرد: دزد اینقدر بی خیال؟ برای چی بیاد لم بده رو مبل؟
سها سر تکان داد. داشت از ترس ضعف می کرد. یک قدم از هورام فاصله گرفت و روی دسته ی اولین مبل نشست.
هورام پیش آمد. دست روی پشتی مبل گذاشت و پرسید: خوبی؟
سها با صدایی که به سختی به گوش می رسید، گفت: نه داره حالم بد میشه.
_: خیلی خب. درست بشین رو مبل یه چیزی برات میارم. چی بیارم؟ آب قند؟
سها روی مبل نشست و چشمهایش را بست. جوابش را نداد. هورام مکثی کرد و بعد به آشپزخانه رفت. توی لیوان چند حبه قند ریخت و کمی عرق نسترن که مامان به آرامبخش بودنش خیلی اعتقاد داشت و همیشه روی کابینت بود، اضافه کرد. آب خنک هم ریخت و در حالی که سعی می کرد زیاد سر و صدا نکند به اتاق برگشت. یک چراغ کوچک نزدیک سها روشن کرد و لیوان را به طرفش گرفت.
+: ممنون.
بوی نسترن خوب بود. کمی بو کرد و کمی نوشید. سر برداشت و با صدایی لرزان پرسید: مهربان بهت چی گفته؟
هورام روی مبل بعدی نشست و آرام گفت: موضوع فقط حرف مهربان نیست. خودمم می خواستم...
سها حرفش را قطع کرد و با لحنی پر از گلایه و غم پرسید: خودت می خواستی؟ بعد از سه سال یهو بهت الهام شد؟ من ساده ام ولی احمق نیستم.
_: صبر کن. تو حق داری ناراحت باشی. ولی مطمئن باش من تو رو احمق فرض نکردم.
سها از عصبانیت بقیه ی شربت را یک جا نوشید و لیوان را روی میز گذاشت. سخت بود صدایش را کنترل کند که بقیه بیدار نشوند. با حرص پرسید: پس چی فرض کردی؟ سه سال رفتی دنبال عشق و حالت، حالا یهو یادت امده یه سها هم اونجا تو آب نمک خوابیده بود.
هورام عصبی خندید و پرسید: عشق و حال؟ تو منو چی فرض کردی؟ من دنبال کار بودم. فقط کار.
سها دندان قروچه ای رفت و غرید: آخخخی... نگو دلم کباب شد.
هورام دستهایش را بالا آورد و گفت: ببین ببین من کاملاً به تو حق میدم. ما می تونیم مشکلاتمونو حل کنیم.
+: مشکل؟ ما اصلاً مشکل نداریم. ما اصلاً هیچی نداریم.
هورام نفس عمیقی کشید و پرسید: می خوای بری بخوابی؟
+: مثل همیشه منو از سرت باز کن. از اولشم نمی خواستم مزاحمت باشم. ببخشید که از دیدنت ترسیدم! می تونی بری. از شربت هم متشکرم.
هورام کلافه پرسید: چی داری میگی سها؟ من کی تو رو از سرم باز کردم. دارم میگم...
+: کی منو از سرت باز کردی؟ بله درسته من اصلاً رو سرت نبودم که بخوای بازم کنی. یه امشب یه ذره به چشمت امدم که اونم ببخشید. معذرت می خوام. از خواب پریدم گیج بودم. بیخودی ترسیدم پریدم پایین. نباید می امدم. آرامشتونو بهم زدم.
_: سها! آروم بگیر! خواهش می کنم! داری همه چی رو قاطی می کنی. بیا بریم اتاق من. اینجا دم اتاق مامان اینایه. بیدارشون می کنیم.
+: با تو هیچ جا نمیام. هرجا می خوای بری خودت برو.
هورام نفسش را رها کرد. نمی توانست برود. اینطوری نمی توانست برود. کاملاً به سها حق میداد. اما سها هم اجازه نمی داد که از خودش دفاع کند یا وعده ای برای راضی کردنش بدهد.
به عقب تکیه داد. نفس عمیقی کشید و به سها خیره شد. سها هم بی حالت به روبرو چشم دوخته بود. عمیقاً غمگین بود. نمی خواست جدا بشود. واقعاً نمی خواست. اینجا خانه اش بود. دوستش داشت. مامان بابا مهراوه مهربان... در این سه سال خانواده ی دومش شده بودند. نمی خواست برود. اما هورام...
هورام توی ذهنش یک سیاهی مطلق بود. به جز چند روز، آن هم بعد از خواستگاری و اوائل عقدشان به او فکر نکرده بود. چند روزی که توقع داشت به او توجه بکند. تلفنی... حرفی... نگاه زیرچشمی ای... هدیه ای... و هیچی نبود. ولی مهراوه و مهربان بودند. خیلی هم کنارشان خوش می گذشت. پس عمداً کنارش گذاشت. به کلی او را از ذهنش حذف کرد و بدون وابستگی به هورام مشغول زندگی شد.
هورام همچنان به او چشم دوخته بود. زیر نور چراغ کم نور جلوی آشپزخانه با چهره ای غرق غم نشسته بود. موهای نرمش نامرتب دور صورتش ریخته بودند. دلش می خواست با دست مرتبشان کند. کمی نوازشش کند و باز به او بگوید حق دارد.
درست بود که در این سه سال او را ندیده بود. ولی در ذهنش قبول داشت که همسری دارد. ولی هنوز آماده نبود. حالا که کارش روی غلتک افتاده بود، احساس می کرد می تواند مسئولیت همسرش را به عهده بگیرد. ولی انگار به دست آوردن دل این دختر آن قدرها هم ساده نبود.
سها بالاخره از جا برخاست. احساس می کرد بار سنگینی روی دوشش افتاده است که اصلاً توان حمل کردنش را ندارد. با شانه های فرو افتاده به اتاق دخترها رفت. مبل تخت خواب شویش را باز کرد و خوابید.
هورام تا صبح روی مبل نشست. آنقدر گزینه های مختلف را در ذهنش بالا و پایین کرده بود که سرش درد می کرد. هربار که به عنوان آخرین راه به جدایی می رسید به شدت آن را پس میزد. دلش نمی خواست جدا شود. اصلاً نمی خواست.
سها با صدای شماطه ی گوشیش به پهلو غلتید. گوشی را پیدا کرد و چشم بسته شماطه را خاموش کرد. تمام تنش کوفته بود. خوابش می آمد.
هنوز آرام نگرفته بود که شماطه ی مهراوه هم به صدا در آمد و در پی آن صدای غرغر مهربان که می گفت: تو رو خدا اینا رو خفه کنین. من صبحی کلاس ندارم می خوام بخوابم.
سها چشم باز کرد و تازه اتفاقات دیشب را به خاطر آورد. دلش فرو ریخت، ضربان قلبش بالا رفت و ناراحت نشست.
مهراوه هم غلتید و گفت: سلام. تا جایی که یادم میاد دیشب رفتی خونه.
سها برخاست، در حالی که بیرون می رفت گفت: بدخواب شدم امدم اینجا.
صورتش را شست و مثل هر صبح از فرط گرسنگی به آشپزخانه سرازیر شد! با دیدن هورام چهره اش درهم رفت و چند لحظه ای همان جا دم در ماند. هورام توی آشپزخانه مشغول صبحانه بود. روی نان تست کره و مربای آلبالو می مالید. این تصویر، تصویر تازه ای نبود. هزار بار هورام را در این حالت دیده بود و هر بار فکر کرده بود کاش میشد آن ساندویچ خوش آب و رنگ را کش برود!
همیشه در رویاهایش تلفن هورام زنگ میزد، هورام بدون برداشتن ساندویچ بیرون می رفت و سها یواشکی آن را می خورد. بعد گناهش را با دخترها شریک میشد و هورام نمی توانست حرفی بزند. حتی به دخترها هم بارها زیرزیرکی گفته بود و سر این موضوع خندیده بودند.
هورام با دیدن او سر برداشت و عادی سلام کرد. نتیجه ی ساعتها تفکرش این بود که بازهم سها را به حال خود بگذارد و خیلی با ملایمت پیش بیاید و او را با خود همراه کند.
بعد از سلام کوتاهش دوباره سر به زیر انداخت و با دقتی کمی بیشتر از معمول ساندویچش را آماده کرد و روی میز گذاشت. انگشت مرباییش را لیسید و بلند شد. دستش را شست و پرسید: صدای زنگ موبایل منه؟
سها پشت میز نشست و گفت: نه شماطه ی مهراوه یه.
_: بذار ببینم.
بازی ناشیانه ای بود اما سها متوجه اش نشد. هورام به اتاقش رفت و از خنده لبش را گاز گرفت. بعد هم سرش را تکان داد و مشغول لباس عوض کردن شد.
سها به ساندویچ روبرویش نگاه کرد. ظرف پنیر را پیش کشید و لقمه ای گرفت. مهراوه وارد آشپزخانه شد و بی خبر از اتفاقات اخیر با خنده گفت: هی سها! هورام ساندویچشو جا گذاشته! زود باش بخورش تا نیومده. زود باش.
بابا هم به آشپزخانه آمد و با خوشرویی گفت: سلام دخترا. اینجا چه خبره؟
سها با لبخند سلام کرد و فکر کرد چه خوب که حتی اگر از هورام جدا بشود بازهم به بابا محرم است.
مهراوه هم سلام کرد و با شیطنت گفت: یه کاری می خوایم بکنیم به هورام نگین.
بابا قیافه ی شیطنت باری گرفت و گفت: حتماً! منم باهاتون شریکم. حالا چکار می خواین بکنین؟
سها خنده اش گرفت و حرفی نزد. مهراوه از در آشپزخانه سر کشید که هورام نیاید و با صدای پایین آمده ولی پرهیجانی گفت: هر صبح سها می خواد ساندویچ هورام رو بخوره ولی هورام هیچ وقت ساندویچشو جا نمیذاره. امروز جاش گذاشته! بعد از سه سال! زود بخورش الان یادش میاد.
چهره ی سها سخت شد. چشمهایش کمی به اشک نشست. بابا نگران شد و پرسید: طوری شده باباجون؟
به سرعت سر تکان داشت تا اشکها را پس بزند. ساندویچ را پیش کشید و زیر لب گفت: به هورام نگین.
بابا با خنده گفت: نوش جونت باباجون. یعنی یه لقمه نونم از دست این پسره نخوری که من باید از خجالت بمیرم.
با صدایی پر از ناراحتی نالید: این چه حرفیه؟ چه ربطی به شما داره؟
بابا با محبت سر شانه اش زد و گفت: بخور باباجون. نوش جونت.
سها هم برای این که بحث را کش ندهد مشغول خوردن شد. مهراوه در حالی که چای می ریخت و مشغول صبحانه خوردن میشد همچنان حواسش به در بود.
هنوز ساندویچ تمام نشده بود که هورام در حال بستن دکمه های مچ پیراهنش وارد شد. مهراوه برخاست و با هیجان مضحکی مشغول حرف زدن شد تا حواس هورام را پرت کند.
هورام خنده اش گرفت. نیازی به این همه مسخره بازی نبود. می توانست ساندویچ را خودش تعارف کند. اما شک داشت که سها بپذیرد. اینطوری اگر نمی فهمید که عمدی بوده آن را می خورد. از گوشه ی چشم به میز نگاه کرد. سها آخرین لقمه را توی دهانش چپاند و به ضرب چای پایین فرستاد. ولی به گلویش پرید.
هورام پا پیش گذاشت و ضربه ی دقیقی بین دو کتفش زد. با ملایمت گفت: آروم. هنوز وقت داری. دیر نشده.
مهراوه که همچنان نگران لو رفتن بازی بود بلند بلند گفت: وای الان دیر میشه. سها زود بخور بریم به اتوبوس برسیم.
هورام دست روی پشتی صندلی سها گذاشت و گفت: می رسونمتون.
بابا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. ابرویی بالا انداخت و خندید. گفت: مهربون شدی.
هورام با لحنی خندان گفت: نه مهربون خوابیده. من هورامم.
بابا نفس عمیقی کشید. عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و سر تکان داد.
مهراوه بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: صبحونه خوردی؟
_: بله ممنون.
سها تازه ماجرا را گرفت. پس ساندویچ را واقعاً برای او گذاشته بود. با ناراحتی سر برداشت. چه حماقتی کرده بود که آن را خورده بود!
از جا بلند شد. تنه ای هم به هورام زد و از آشپزخانه بیرون رفت.
مهراوه به اتاق آمد و خندان گفت: نفهمید! دیوونه! بس که کار می کنه گیج و ویج شده.
سها جوابی نداد. داشت جوراب می پوشید.
مهراوه با خوشحالی ادامه داد: هی شنیدی؟ گفت ما رو می رسونه! آفتاب به نظرت از کدوم طرف در اومده؟
مهربان یک بالش روی گوشش گذاشت و غر زد: ساکتتتت.
حاضر شدند و باهم پایین آمدند. هورام توی وانت دم در منتظر بود. مهراوه در ماشین را باز کرد و گفت: سها بپر بالا تا پشیمون نشده.
سها غر زد: بیخود کرده. مردم چی میگن؟ من با اتوبوس میام.
مهراوه با چشمهای گرد شده پرسید: دیوونه شدی؟ مردم چی بگن؟ شوهرته.
+: مردم همیشه یه چیزی دارن که بگن. خداحافظ.
اما مهراوه شانه ی او را گرفت و در حالی که توی ماشین پرتش می کرد گفت: ها الانم اگه نیای میگن با شوهرش دعواش شده. سوار شو دیگه.
+: خیلی خب سوار میشم. ولی تو بشین کنار هورام.
=: خیال کردی! من بشینم بذارم فرار کنی؟ عمراً! برو بالا.
هورام در تمام مدت مکالمه شان به روبرو چشم دوخته بود و فکر می کرد فقط اگر راضی میشد که همراهیش کند آن وقت باهم راهش را پیدا می کردند.
سها نشست ولی کیفش را بین خودش و هورام گذاشت. هورام چشمهایش را بست و باز کرد. آه کوتاهی کشید. درد داشت. قبول داشت که تقصیر خودش است. تمامش را قبول داشت. اما بازهم درد داشت.
ماشین را روشن کرد و راه افتاد. رادیو را روشن کرد. تحمل سکوت تنبیه کننده ی سها را نداشت. سعی کرد به رادیو گوش بدهد.
حتی نمی دانست کدام دانشگاه می روند. مهراوه نشانی داد. جلوی دانشگاه پیاده شدند.
هورام کلید را توی قفل چرخاند و نفس خسته اش را رها کرد. اینقدر خسته بود که حتی لبخند رضایت هم به زحمت بر لبش می نشست. بعد از سه سال بالاخره یک قرارداد درست و حسابی بسته بود و کارش به کمی ثبات و تعادل رسیده بود. چهار سال پیش بود که با دوستش حامد وارد کار تهیه و توزیع مواد غذایی شدند. از این طرف شهر به آن طرف با موتور می رفتند. حالا دو وانت داشتند و کارگر می گرفتند و امشب هم با نماینده ی یک شرکت بزرگ تولید مواد غذایی قرارداد بسته بودند که توزیع مواد غذایی اش را در سطح شهر به عهده بگیرند.
چشمهایش را بست و باز کرد. تازه دو ماه بود که با حامد شروع به کار کرده بودند و مختصر درآمدی داشتند، آن هم به لطف کمک و همراهی پدرها که برایشان موتور خریده بودند و اندکی سرمایه در اختیارشان گذاشته بودند که زمزمه ی خواستگاری رفتن برای هورام توی خانه پیچید.
اصلاً آمادگی ازدواج نداشت. تازه از زیر سربازی و شروع کار در آمده بود. هنوز کلی برنامه داشت که با خواستگاری و زن و زندگی جور نبود. مگر چند سالش بود؟ فقط بیست و سه سال!
ولی مامان دست بردار نبود. از وقتی که خانواده ی دخترعمویش آپارتمان طبقه ی پنجم را خریده بودند دیگر آرام و قرار نداشت. اسم سُها از زبانش نمی افتاد. اینقدر گفت و گفت و گفت که هورام رضایت داد. رضایت که نه... فقط می خواست دست از سرش بردارند.
تمام مدت مجلس خواستگاری در ذهنش مشغول تجارت بود و هر وقت فرصت کوتاهی پیدا می کرد پیامی برای حامد می فرستاد. نه نگران خواستگاری بود نه کوچکترین اضطرابی داشت. از کارش پرسیدند. برنامه هایش را گفت. ظاهراً راضی کننده بود که پذیرفتند.
مامان اصرار داشت که عقد ببندند. بابا هم همینطور. ظاهراً او هم از سُها خیلی خوشش آمده بود. برای اولین بار سر برداشت و به دختر سرخ از خجالتی که آن طرف اتاق نشسته بود نگاه کرد. نفهمید چه جذابیتی دارد که دست بردار نیستند! دوباره سر به زیر انداخت و مشغول خواندن پیام حامد شد.
در هیچ کدام از خریدها و ماجراهای مجلس عقد شرکت نکرد. همه را به عهده ی پدر و مادر و خواهرهای هیجان زده اش گذاشت. پدر و مادر سُها خیلی نگران معاشرتشان بودند. مدام یادآوری می کردند که بی اجازه سُها را جایی نبرد. نمی دانست چرا نگرانند. سُها را هیچ جا نبرد. اوائل دخترک به شدت خجالت می کشید و از او دوری می کرد، بعدها هم بی تفاوت شد. چی بهتر از این!
به کارش رسید. گاهی به زور مجبورش می کردند که به دیدن خانواده ی سُها برود و هدیه ای را که مامان یا بابا خریده بودند را به اسم خودش ببرد. این هم روی بقیه! کار خیلی سختی نبود.
حالا بعد از این قرارداد، بعد از چهار سال کار سخت می توانست نفسی بکشد و بعد از سه سال دخترکی که گویا همسرش بود را ببیند. نمی دانست چطور شروع کند. نگرانش هم نبود.
دکمه ی آسانسور را زد و خواب آلود به دیوار تکیه داد. فکر کرد کاش نوشابه نخورده بود. دلش درد می کرد.
آسانسور رسید. طبقه ی سوم پیاده شد. کلید را توی قفل چرخاند. صدای خنده نرم سُها گوشش را پر کرد. سر برداشت. دم در بود. داشت می رفت. نیم نگاهی به ساعت هال انداخت. ده و ربع بود.
سُها چرخید و تازه او را دید. مثل عصر صورتش آرام بی حس و حالت شد. مثل مجسمه. گفت: سلام.
هورام هم سری تکان داد و خواب آلود گفت: سلام.
دیگر نگاهش نمی کرد. داشت فکر می کرد شروع کردن بعد از سه سال خیلی سخت است. اگر الان قرار خواستگاری را می گذاشتند، خیلی مشتاقتر و راحتتر پا پیش می گذاشت.
سُها هم به طرف جمع چرخید. دوباره صورتش باز شد و با خنده به اهل خانه گفت: دیگه واقعاً خداحافظ.
مامان با خنده گفت: بودی حالا. تازه هورام امده.
با همان لحن شوخ گفت: یا جای من یا جای هورام. شبتون به خیر. مهرا خواب نمونی ها! فردا شش ونیم.
مهراوه هم خندید و گفت: باشه. برو دیگه. راه رو گرفتی نمیذاری هورام بیاد تو.
کنار کشید و گفت: من چکار به هورام دارم؟
هورام از کنارش رد شد و فکر کرد: هیچی. واقعاً چکار به من داره؟!
سر بلند کرد و آرام به جمع سلام کرد. بدون حرف دیگری به اتاقش رفت. صدای باز و بسته شدن در خانه را از اتاقش شنید. دخترک بالاخره رفت.
کتش را در آورد و روی جالباسی گذاشت. ساعتش را باز کرد. سر برداشت. مهربان به قاب در تکیه داده بود. چهره اش بر خلاف چند لحظه پیش که داشت می خندید، غمگین بود.
ساعت را جلوی آینه گذاشت و پرسید: طوری شده؟
مهربان لبش را گاز گرفت. پرسید: بیام تو؟
نیم نگاهی به تخت انداخت و گفت: بیا. چی شده؟
مهربان پشت سرش را نگاه کرد. کسی حواسش نبود. با احتیاط وارد شد و لب تخت نشست. سر به زیر انداخت. باید می گفت؟ سُها گفته بود حرفی نزن. ولی هورام باید می فهمید. از عصر هر بار یادش آمده بود بیشتر دلش گرفته بود. اسم طلاق هم ترسناک به نظر می رسید. دستهایش را بهم مالید.
هورام نگران شد. لب صندلی جلوی آینه نشست و گفت: حرف بزن بچه. چی شده؟
مهربان آب دهانش را به سختی قورت داد. سر برداشت و گفت: آقای سرمدی گفته... گفته تو سُها رو نمی خوای... باید... باید جدا شین.
هورام نفس حبس شده اش را رها کرد. لبهایش را بهم فشرد و رو گرداند. مسخره بود. به زور ازدواج کن. به زور زندگی کن. به زور جدا شو... نفسش را پف کرد.
رو به مهربان کرد. با دست به در اشاره کرد و گفت: نگران نباش. یه فکری براش می کنم.
مهربان از جا برخاست و با قدمهایی سنگین به طرف در رفت.
هورام زبانش را روی لبهایش کشید و آرام پرسید: خودش... سُها چی میگه؟
مهربان به تندی گفت: چی داره بگه؟ هرکی می رسه یه چی بهش میگه. تو که صبح تا شب نیستی ببینی این بچه چی می کشه. همه اذیتش می کنن. هی می پرسن هورام کجایه؟ چرا عروسی نمی کنین. مشکلتون چیه؟ دوسش نداری و هزار تا چرت و پرت دیگه.
هورام بی حوصله دستش را توی هوا تکان داد و گفت: خیلی خب. خیلی خب شلوغش نکن. درستش می کنم.
مهربان سر تکان داد و با تاسف پرسید: شلوغش نکنم؟ الان سه ساله. می دونی چی کشیده؟
بدون این که منتظر جواب شود از در بیرون رفت. هورام نفس عمیقی کشید و باز لبهایش را بهم فشرد. این هم خوراک امشب برای این موفقیت قرارداد خیلی هم به دلش نچسبد.
لباس عوض کرد و بیرون رفت. دستهایش را که شست مامان پرسید: شام می خوری؟
آرام گفت: خوردم. شب به خیر. خیلی خسته ام. ببخشید.
دراز کشید و کلافه به پهلو غلتید. باید چکار می کرد؟ الان بعد از سه سال دقیقاً چکار می کرد؟ بساط عروسی را راه می انداخت؟ دلش نمی خواست جدا شود. به نظرش خیلی بی معنی بود. دختر مردم را که به بازی نگرفته بود! اما دلش می خواست قبل از عروسی کمی باهم آشنا شوند.
این مدت خیلی کم او را دیده بود. اصلاً نخواسته بود که ببیند. به خودش غر زد: این همه وقت نگاهش نکردی حالا توقع داری چی بهت بگن؟! نه واقعاً چی میگی؟
نفسش را پف کرد و فکر کرد: اگر دوستت داشت، اگر یک ذره زحمت کشیده بودی که دلش به دلت بند شه، الان این بساط نبود. حالا بیا بعد از سه سال مخ بزن! مگه میشه؟ یعنی نمیشه؟! حتماً یه راهی هست.
داشت از خواب میمرد ولی حواسش پرت شده بود. یک دستش را زیر سرش گذاشت. با دست دیگر گوشی اش را برداشت و روشن کرد. فکر کرد: چکار می خوای بکنی؟ تو گوگل سرچ کنی؟
خنده اش گرفت. مشغول گشتن تو شبکه های اجتماعی شد. گفتگوها را خواند. آنها را که مربوط به کار بودند را جواب داد. کارش که تمام شد دوباره یاد سُها افتاد. باید با یک نفر حرف میزد و غیرمستقیم نظرش را می پرسید. دفتر تلفنش را زیر و رو کرد.
حامد؟ حامد همکار و رفیق چندین ساله اش بود. دهان باز می کرد تا آخرش را می فهمید. نه! از او با وجود تجربه اش در داشتن دوست دختری که از دانشگاه باهم بودند نمیشد راهنمایی بگیرد.
کورش؟ این یکی عالی بود! یک دون ژوان به تمام معنا! نه... هورام فقط می خواست دل یک نفر را ببرد.
سبحان؟ سبحان پسر خاله اش بود. برادرش... هم کلاس دوازده سال مدرسه. دو سال پیش ازدواج کرده بود و الان یک دختر سه ماهه داشت. سبحان عاقل بود. برداشت خاصی نمی کرد. ولی...
انگشتش روی اسم سبحان لغزید. اسم بعدی سُها بود. اصلاً چرا به خودش زنگ نزند؟! چه معنی داشت که این و آن را واسطه کند؟؟؟ با اطمینان زنگ زد.
سُها خواب آلوده به پهلو غلتید. یک چیزی داشت زنگ میزد. ول کن هم نبود. گوشی اش؟ شماطه را اشتباهی گذاشته بود؟ یا نه... به این زودی صبح شده بود؟ آخ نه...
آن قدر دور و بر تخت و بالش دست کشید تا گوشی را پیدا کرد. با چشمهایی که به زحمت باز میشد اسم روی صفحه را خواند. هورام. هورام؟ این وقت شب؟ یعنی چی شده؟
دستپاچه جواب داد. با صدایی گرفته و نگران پرسید: هورام چی شده؟
هورام جا خورد. دخترک از خواب پریده بود. مگر ساعت چند بود؟ حامد که گاهی تا صبح با دوستش حرف میزد! تازه به نظرش خیلی هم بامزه و عاشقانه بود. ولی این تلفن بی موقع اصلاً به نظر هورام بامزه و عاشقانه نیامده بود. نمی دانست چه بگوید.
سها توی تختش نشست و دوباره پرسید: هورام چی شده؟
هورام گوشی را به دست دیگرش داد و گفت: چیزی نشده. نگران نباش. ببخشید که بیدارت کردم.
باید می گفت اشتباهی شماره گرفته؟ توجیه خوبی به نظر می رسید ولی دلش نمی خواست دروغ بگوید.
سها کلافه گفت: یعنی چی نگران نباشم؟ الان میام پایین. بچه ها خوبن؟ مامان بابا؟
_: همه خوبن سها. برای چی بیای پایین؟ فقط می خواستم...
+: چی می خواستی؟ الان میام پایین. خونه ای؟ بچه ها هستن؟ ای خدا ساعت یازده و نیمه. تازه خواب رفته بودم.
_: من... معذرت می خوام.
ولی سها صبر نکرد که عذرخواهی اش را بشنود. قطع کرده بود و کنار تخت دنبال شلوار جینش می گشت. آخر هم پیدا نکرد. برخاست. مانتو و شلوار و وسایل دانشگاهش را دم در روی صندلی گذاشته بود که صبح معطل نشود. چادرش را به سر کشید و وسایلش را برداشت. دوباره نمی توانست برگردد. اگر مامان بدخواب میشد خیلی بد میشد.
پاورچین از جلوی اتاق پسرها رد شد. سلمان خواب بود و سامان هدفون توی گوشش و با گوشی مشغول بازی بود.
توی هال بابا با صدای خیلی کم فوتبال میدید. با دیدن او متعجب پرسید: کجا؟
به سرعت گفت: هورام کارم داره. میرم پایین.
با تعجب بیشتری پرسید: هورام کارت داره؟!
خجالت زده دست توی موهایش فرو برد و فکر کرد: چی گفتم! الان چی فکر می کنه؟
نفسش را به زحمت آزاد کرد و گفت: میرم... پیش بچه ها. صبح زود با مهرا باید بریم دانشگاه. خداحافظ.
بعد هم مثل گلوله از در بیرون رفت. فقط دقت کرد در را خیلی آرام ببندد که مامان بیدار نشود. با آسانسور پایین رفت. کلید را توی در چرخاند و بی صدا وارد شد.
هورام توی تخت صدای باز شدن در را شنید. واقعاً آمده بود؟! دختره ی دیوانه! از جا برخاست و به استقبالش رفت.
سها در را بست و توی هال سر کشید. تلویزیون روشن بود. صدای ماشین ریش تراش بابا هم از دستشویی می آمد.
هورام جلو آمد و با تعجب زمزمه کرد: برای چی امدی؟ بهت گفتم که طوری نشده.
سها نفسی کشید. واقعاً به نظر نمی آمد خبری باشد. وسایلش را کنار دیوار رها کرد. چادرش عقب رفت. بلوز بی آستین با یک طرح پولک دوزی و شلوار برمودای گل گلی! تیپ مضحکی بود.
هورام با خنده ای فرو خورده براندازش کرد.
سها با ناراحتی چادرش را جمع کرد و تند پرسید: انتظار داری نصف شب چه شکلی باشم؟!
هورام سری تکان داد و متبسم گفت: من که چیزی نگفتم. بیا تو.
سها خجالت زده و کلافه سر تکان داد و گفت: نه دیگه برم.
_: کجا بری؟ وسایلت که همراهته. بیا بگیر بخواب.
+: واقعاً برای چی زنگ زدی؟
مامان از آشپزخانه بیرون آمد. چشمش به تلویزیون بود. نیم نگاهی به او انداخت و گفت: سلام. چرا نمیای تو؟
سها لب برچید و آرام گفت: سلام.
دوباره به هورام نگاه کرد. مامان جلوی تلویزیون نشست و مشغول میوه خوردن شد. بابا از دستشویی بیرون آمد. سها سلام کوتاهی هم به او کرد.
=: سلام باباجون. چرا اونجا وایسادی؟
+: اممم... هیچی.
هورام هیچ توضیحی نمیداد. سها عصبانی نگاهش کرد. هورام خندید و گفت: خب بیا تو.
سها خم شد. وسایلش را برداشت و به اتاق دخترها رفت. هر دو خواب بودند. خوش به حالشان!
چادرش را برداشت و روی بقیه ی وسایل گذاشت. بلوزش را پایین تر کشید و غر زد: پسره ی دیوونه.
برای اولین بار بود که نگاهش می کرد. حس بدی داشت. دلش نمی خواست اینطوری بیرون برود. ولی اگر مانتو شلوار می پوشید هم مسخره بود. بعد الان واقعاً به دستشویی احتیاج داشت. بالاخره بی خیال شد و از اتاق بیرون آمد.
توی دستشویی چشمش به مسواکش افتاد. مسواک هم زد و بیرون آمد. خواب از سرش پریده بود. به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب ریخت. پشت میز نشست. واقعاً چرا هورام زنگ زده بود؟ چرا خودش اینقدر دستپاچه شد؟ پایین آمدنش احمقانه بود. کلافه به پیشانی اش دست کشید.
هورام بی صدا وارد شد. صندلی کناری را در ضلع بعدی میز عقب کشید و نشست. سها عصبانی گفت: بهتره یه توضیح خوب داشته باشی.
هورام باز خنده اش گرفت. آن را فرو خورد و آرام پرسید: چه توضیحی؟ من که بهت گفتم چیزی نشده. امون ندادی. پریدی پایین.
+: خب ناراحتی میرم خونه مون.
هورام دست روی دست او گذاشت و با ملایمت گفت: حرف من این نیست. خودتم اینو می دونی.
سها به تندی دستش را عقب کشید. نزدیک بود گریه اش بگیرد. پرسید: تو چته امشب؟ حالت خوب نیست! پاشو برو تو اتاقت. نمی خوام توضیح بدی.
هورام رو گرداند. واقعاً چه توقعی داشت؟ نفس عمیقی کشید و از جا برخاست. مکثی کرد و گفت: باشه. شب به خیر.
سها هم رو گرداند و زمزمه کرد: شب به خیر.