

ندای دوستی
Alireza Maham to Neda sharafi
سلام
ساعت سه بعدازنصفه شبه
و بالاخره داروخونه خلوت شد! دارم از خواب میمیرم. یه فنجون قهوه ی سیاه آماده
کردم بلکه تا صبح بکشم.
الانم امدم پشت کامپیوتر بلکه موضوع عوض شه یه کم خوابم بپره. عکسا رو برات اتچ
کردم. اونی که شبیه گودزیلا افتاده منم! یعنی صدآفرین به هنر عکاسی این پسرخالت.
تو اون دانشگاه چی یادش میدن؟
برم مشتری دارم.
Neda Sharafi to Alireza Maham
سلام
آقای دکتر اول دستت درد نکنه٬ دومم اینکه خوب دوربین حرفه ای رو دادی
دست این پسرخاله لاغر مردنی ما خوب لابد زورش نمیرسیده صاف نگهش داره. خاله م دلش
خوشه بچه ش داره میره شریف...
میگم نمیشه به جای من چند تا هیدروکسیزین بخوری؟ اون علفای کوفتی
پوستمو کندن. از پریروز که در خدمتتون بودیم آی اشک ریختم٬ آی فش فش کردم....
Alireza Maham to Neda sharafi
ای بابا تو هنوز داری اشک می ریزی؟!! هیدروکسیزینا رو من بخورم چی به تو می رسه؟ آخه یه فکری بکن.
یعنی این بچه های خاله ات نوبرن! اون از پسرخالت با هنر عکاسیش، اونم از دخترخاله ات که میگم یه چیزی بیارین برای این داره میمیره، میگه وای ندا خاک بسرم بس اشک ریختی آرایشت خراب شد!
یعنی میمردی مهم نبودا! آرایشت سر جاش باشه :پی
Neda Sharafi to Alireza Maham
آقایون اصلا درک نمیکنن آرایش چقدر برای ما مهمه.....
همچنان اشک میریزم..... رو هیدروکسیزینا یه جعبه دستمال کاغذی هم بذار.
نصف شب مشتریتون خیلی زیاده؟ یا همه مثل من میگن ولششش کن فردا صب میرم
دنبال دوا دکتر؟ یا حتی بازم مثل من صبر میکنن آقای رییسشون محض خاطر کلاس کاری
مطبش فوری نسخه بنویسه بده منشیش که اینقدر فششش فششش نکنه؟
اینم عکسای موبایل من که اتچ شدن. فاینالی!
Alireza Maham to Neda sharafi
خیلی خب آرایش مهم! ولی آخه تو اون حال رو به موت که من داشتم فکر می کردم الان تنفست قطع میشه چه اهمیتی داشت که چه شکلی باشی؟!!! باز خدا خیری به اقدس خانم بده که یه شیشه پرومتازین پیدا کرد به دادت رسید. گیرم که تمام ریملت رو صورتت جاری بود ؛)
نصف شب بیشتر مشتریای اورژانسی میان. ولی ده تا دوازده شب که داروخونه های دیگه می بندن، حسابی شلوغه.
این دکتر شمام عالیه! ببین یه وقتی برای من بذار بلکه بیام دندون عقلمو نشونش بدم. عصر باشه بهتره. صبحا خوابم.
Neda Sharafi to Alireza Maham
ایششش من تو بهار یه روز درمیون همین شکلیم.... عادت کردن دور و بریا...
چه جالب.... پس فقط من تنبلم :-ا
دکی پارتی بازی نداریم! فقط دو شنبه ها و پنج شنبه ها از ساعت ۳ زنگ بزن وقت بدم بهت... صبحا هم که دکترمون دانشگاه
مشغول تدریسن....درضمن اگرم خرج دندونتون رفت بالا به من ربطی نداره....
اگه بدونی پاراگراف بالایی رو روزی چندددد بار باید تکرار کنم ؛)
Alireza Maham to Neda sharafi
پس اسمتو به جای ندا میذاریم بانوی بهار!
تنبلی نداره. شب که آژانس می گیرین از مطب دکتر گرامی برگردین، سر راه اولین داروخونه داروهاتونو تهیه کنین. که البته باید بگم اینجا هم پارتی بازی نداریم! یعنی اگر قبل از ساعت ده برسی که اصلا من نیستم. منم باشم تخفیف بده نیستم چون داروخونه مال من نیست
حالا فردا دوشنبه... نمیشه من زنگ نزنم؟ بدون پارتی بازی یه نگاهی تو دفترت بنداز. هر وقت فرصت کردی ایمیل بزن بگو کی بیام. به خدا حوصله ی تلفن بازی ندارم. هروقت داروخونه دار شدم جبران می کنم ؛)
Neda Sharafi to Alireza Maham
ایششش شما داروخونه ایا خیلی
نازتون از ما منشیای بیچاره بیشتره کههه
الان که خوابم میاد.... رفتم مطب نگاه میکنم. بهت میگم. شایدم یکی کنسل
کرد بشه جاش بری.
دندونت کشیدنیه یا جراحی میخواد؟ عکس هم بگیر. چون بهرحال جلسه اول
میگه برو عکس بگیر....
من رفتم بخوابم دیگه. فردا صبح کلی کار دارم. شب خوش.
ندا
Alireza Maham to Neda sharafi
ناز؟ یعنی اینقدرم لطف نکنی که نامردیه! هرچی باشه قوم و خویشیم و بالاخره اینقدرا به ما می رسه. (دخترخاله ی پسرعمو قوم و خویش به حساب میاد دیگه!)
راستی برای معاینه که وقت نمی خواد نه؟ هیدروکسیزین و دستمال کاغذی برات برداشتم. ببین من چه پسر خوبیم! بعدازظهر میام برات میارم. دندونمم نمی دونم جراحی میخواد یا نه. من داروسازم دندونپزشک که نیستم!
تازه رسیدم خونه. خاموشی دادم بخوابم. ساعت هشت صبحه. همه سکوت کردن که آقای دکتر خدای نکرده خوابش نپره! طفلکی مامانم! برم بخوابم دیگه. صبح بخیر!
Neda Sharafi to Alireza Maham
دکتر امروز دیر میاد اگه
بخوای منتظر بمونی باید خیلی معطل شی تا ده طول میکشه.
اگر فردا راس ساعت شیش اینجا باشی میفرستمت تو. امروز برو عکس بگیر. رادیولوژی
دندان دکتر مهرابی هم بری به نفعته هم خلوته هم دکتر ما قبولش داره. مگر
بخوای حتما برات تو دفتر بیمه بنویسه.
گوش شیطون کرررر فعلا حالم بهتره.... بعد از سه روز!!!! ولی منکه همیشه مشغولم.
بیار قرصا رو دستتم درد نکنه.
میگم خواب نیاورشو ندارین؟ من هیچی ازبهار نفهمیدم چون یا داشتم عطسه میکردم یا
خواااب بودم.
Alireza Maham to Neda sharafi
عکس گرفتم. دکتررادیولوژی میگه احتمالا جراحی می خواد. وای مامانم اینا! جراحی نخوام کی رو باید ببینم؟
خدا رو شکر که بهتری. برات لوراتادین برداشتم. از بقیه کمتر خواب آوره. عصر میارم.
Neda Sharafi to Alireza Maham
هیچی نگو من دوتا از دندونا
عقلمو هنوز باید جراحی کنم ولی خسیسیم میاد. شدیدا هم جلوی دکتر لبخند نمیزنم چون
ممکنه ببندتم به یونیت و دِ برو که رفتیم....
دستت درد نکنه.... شیش اینجا باش لطفا.... زیر دست دکتر هم اگه گریه نکنی بهت آب
نبات میده...
Alireza Maham to Neda sharafi
از این مسخره تر نمیشه!
بعد از چند روز آبجی
خانم نزول اجلال کرده خونمون و با مامان نشستن ور دل هم تبادل اطلاعات می کنن.
تا چشمشون بهم افتاد نازنین گفت عصری ما رو می بری خرید؟
چشماشم عین گربه ی شرک کرده بود! والا جراحی شدن از خرید رفتن با خانوما آسونتره! اینه که فوری بُراق شدم که من بدبخت جراحی دارم. عصری باید برم زیر تیغ دکتر. چقدر منت ندا رو کشیدم پارتی بازی کرده از دکترش واسم وقت گرفته...
یهو دو تایی باهم داد زدن ندا؟؟؟؟
هول کردم! گفتم آره ندا! یعنی چی؟
نازنین پرسید ندا دخترخاله ی فرهاد رو که نمیگی؟
گفتم پس کی رو میگم؟ منشی دندونپزشکیه دیگه!
بعدم مامان با کلی چشم غره و ادا اصول میگه با این دختره اینقدر! معاشرت نکن.
چشمام چار تا شد! میگم مامان من از منشی یه دکتر وقت گرفتم یعنی باهاش معاشرت کردم؟!!!
میگه نخیر تو عروسی هم کنارش نشسته بودی و معلوم بود که خیلی داره بهتون خوش می گذره بعدم کلی حرف دراومد!
جل الخالق! چه حرفی؟ مگه ما چی می گفتیم؟
نازنین هم با کلی حرص میگه دکتر شدی ولی هیچی حالیت نیست! ندا نامزدت که نیست. با دختر آشنا هم رفیق نشو! الانم اگه می تونی برو یه دکتر دیگه. اصلا عصری ما رو ببر خرید!
می بینی تو رو خدا؟؟؟ گفتم من باید برم دندونپزشکی کاری هم به ندا ندارم.
لطفا بعد از این منو دیدی اصلا تحویل نگیر که ممکنه حرف دربیاد!!!
Neda Sharafi to Alireza Maham
اوقققق.... مردم دیوانه ن
بخداااا... خودشون یه بند دارن میرن و میان اونوقت من بدبخت چون نمیتونستم وسط
عطسه ها برم جای دیگه یهو با تو دوست شدم؟
اگه بدونی مامانم چقدر دعوام کرده.... هرچی هم میگم مادر جون من کلا آبم با دکتر
جماعت تو یه جوب نمیره باور نمیکنه...
عصری با اخم و تخم اومدی و رفتی نزدیک بود یه چی بهت بگم ولی خدا رحم کرد :پی
ای علیرضای طفلکی الان حرف نمیتونی بزنی که جواب کسی رو بدی.... باز جای شکرش
باقیه شب کاری....
آقا شما رو بخیر ما رو بسلامت.... فقط شنبه بیا جراحی بعدیتو بکن تسویه حساب کن
بلکه م دکتر ما پولدار شه حقوق منو بده...
محض رضای خدا معاشرت در دندان پزشکی!!! جای با صفاتر قحطه لابد....
Alireza Maham to Neda sharafi
واقعا اون قیافه ی در حال مرگ تو و نگرانی من که حالا چکار کنیم که خفه نشی و عکسای مسخره ی کامران و ترس کتی از خراب شدن آرایشت، مجموعه ی خیلی عاشقانه ای بود! خدا قسمت علاقمندان بکنه!
عصری نصف عصبانیتم مال جراحی بود. هنوز داشتم مقایسه می کردم خرید رفتن آسونتر بود یا جراحی! همچنان به نتیجه ی قطعی نرسیدم. الان با دو تا ژلوفن میگم جراحی!
امشبم نرفتم سر کار. با این همه درد و حواس جمع معلوم نبود چه دوایی بدم دست مردم.
فردا حقوق خودمو بگیرم چشم. حساب دکتر شما رو هم تسویه می کنم اگه خدا بخواد.
Neda Sharafi to Alireza Maham
بیکارن ملت....والا بخدا....
کمپرس سرد و گرمم بذار خوبه.... آناناسم بخور.... میگن زخمو جوش میده
ولی نمیدونم راسته یا نه....
امشب خونه خاله یه جمله درمیون گفتم منکهههه قصد ازدواج ندارم.... من
عاشق کارمم.... چه کار بدیه ملت با هم دوس میشن... من شوهر نمیخوام.... من از دکترا
خوشمنمیاد (شرمنده...)
برو به مامانت بگو زنت حتما باید دکترا داشته باشه.... منم که همه
میدونن این لیسانس بدرد نخورمو با چه مصیبتی گرفتم دیگه گمونم مساله حل شه...

آبی بی کران
_: خب بچه ها... نه نه... خانوما و آقایون محترم... من همه تونو اینجا جمع کردم که یه استاد عالی رو بهتون معرفی کنم. استادی که این دم امتحانا واستون ناز نمی کنه و بهتر از همه این که هر درسی رو بخواین باهاتون کار می کنه.
_: اوه اوه کی هست این استاد همه کاره؟
_: پسرخالمه. نبوغش به خودم رفته. هفت ترمه لیسانس گرفت بعدم بورس گرفت فرانسه واسه فوق. تازه برگشته. قرار بود به من درس بده. منم که آخر مرام!!! گفتم ما یه گروهیم مثل یک جان در هشت بدن!!
مهشید به بازوی نرگس زد و گفت: ول کن حرفای اینو. دیگه چیه تو اون فنجون؟
نرگس فنجان را چرخاند. لبهایش را جمع کرد بعد متفکرانه گفت: یه خواستگار داری. قدش زیاد بلند نیست. شقیقه هاشم انگار داره خالی میشه! یه دماغ و شیکم گنده هم داره، ولی خودش لاغره.
مهشید پخی زد زیر خنده. بعد با صدایی که از خنده بلندتر از معمول شده بود گفت: محشره والا! قد متوسط، دماغ و شکم گنده، تازه کچل! من زن این آقا نمیشم. گفته باش...
اما م توی دهنش ماسید. تازه وارد قد متوسط، بینی عقابی، شقیقه های عقب رفته و شکم بزرگی داشت. بقیه ی هیکلش لاغر بود و تقریباً ناموزون!
مهشید با چشمهای گرد و دهان باز نگاهش کرد و لحظه ای بعد دهانی که بی موقع باز شده بود را بست.
تازه واردبا طنز ملایمی در لحنش گفت: منم از شما خواستگاری نکردم.
بعد با لحن شادتری اضافه کرد: اصلاً من اینقدر جذابم که همه تو یه نگاه عاشقم میشن!
همه غش غش خندیدند. کامیار گفت: اینم از پسرخاله ی نابغه ی جذّاب من! منوچهر! تشویق کنید.
صدای کف زدن بلند شد. اما منوچهر دستهایش را بلند کرد و گفت: خواهش می کنم. خواهش می کنم یه لحظه به معنی این اسم بی مسمی دقت کنین. مینو چهره. اگه اهالی بهشت قیافشون شبیه من باشه، همه ترجیح میدن جهنمی باشن!
بازهم شلیک خنده فضای کافی شاپ را پر کرد. هرچند به نظر مهشید او با تمام ایرادهایش قیافه ی دلنشینی داشت.
کامیار یکی یکی را به او معرفی کرد. آخرین نفر مهشید بود که از خجالت سر بلند نکرد. تنها صندلی باقیمانده دور میز هم کنار او بود که به منوچهر رسید.
منوچهر آرام نشست. فرشید روبرویشان دوربین گوشی اش را زوم کرد و گفت: عروس و داماد یه لبخند...
منوچهر دست بلند کرد و گفت: هی مثل این که نشنیدی! من هزار تا خاطرخواه دارم! ولی اتفاقاً ایشون از من خوشش نمیاد. دیوانه که نیستم که باهاش ازدواج کنم. بیخود واسم حرف در نیار!
کامیار پرسید: چی می خوری منوچ؟ این رفیقای هوچی من هنوز ننشسته از خودشون پذیرایی کردن. صبر نکردن تو بیای تا باهم بخوریم.
افسانه گفت: وا! خب دوباره می خوریم. حالا چی می خوری آقامنوچ؟
_: یه چیزی رو همین الان روشن کنم. درسته من اصلاً زیبا نیستم ولی ترجیح میدم اسممو کامل صدا کنین. اگه می خواین خلاصه کنین، فامیلم پویاست. می تونین بگین پویا.
مهشید زیر میز دستهایش را بهم قفل کرده بود و سعی می کرد از این که کنار اوست کمتر خجالت بکشد!
نرگس نگاهی توی فنجان کرد و با خوشی گفت: هی یه هدیه هم برات می رسه.
مهشید از بین دندانهای بهم فشرده غرید: نمی خواد فال بگیری. غلط کردم.
نرگس غش غش خندید و منوچهر وانمود کرد که نشنیده است. رو به کامیار کرد و گفت: من یه قهوه ترک با کیک می خوام.
فرشید با خوشی پرسید: می خوای فال بگیری؟ حتماً تو فال تو هم یه دختر هست...
منوچهر اما با آرامش گفت: آقا فرشید!
_: چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟
_: من از فال گرفتن خوشم نمیاد. طعم قهوه ترک رو دوست دارم. همین. کامیار... بگو بزرگ باشه کم شیر کم شکر ولی خیلی دارک نباشه.
_: ای به چشم. شما جون بخواه!
منوچهر خندید و گفت: زنده باشی.
آن روز فقط به معرفی گذشت. ولی از روز بعد هرروز توی خانه ی دانشجویی کامیار و فرشید و امید جمع می شدند و درس می خواندند. منوچهر با جان و دل درس می داد و همه درس دادنش را دوست داشتند.
اما مهشید... خیلی سعی می کرد هیچ احساسی نداشته باشد. منوچهر هر حرفی درباره ی آن فال کذایی را قطع کرده بود و دیگر کسی درباره ی آن شوخی نمی کرد. اما حرفی بود که زده شده بود و مهشید خواه و ناخواه جذب متانت و معلومات منوچهر میشد. گرچه همیشه عقب می کشید و کمتر از بقیه سوال می کرد و هیچوقت اسم او را نمی برد.
بالاخره امتحانات با موفقیت گذشت. بعد از تعطیلات میان ترم منوچهر را ندیده بود. کامیار می گفت توی یک شرکت مشغول به کار شده است.
دو هفته از شروع ترم گذشته بود. آن روز مهشید وارد اتاق خوابگاه شد و با دیدن پریا که به شدت اشک می ریخت هول کرد. وحشتزده پرسید: چی شده؟
پریا که اینقدر داشت گریه می کرد که جوابی نداد. اما نرگس گفت: مامان نامزدش می خواد نامزدیشونو بهم بزنه. الانم هرکار می کنه نمی تونه بهش زنگ بزنه. مامانش ببینه شماره ی پریاست نمی ذاره جواب بده.
مهشید به سرعت گوشی اش را از کیف بیرون کشید و گفت: بیا با شماره ی من زنگ بزن. یعنی چی که می خواد بهم بزنه؟
پریا دماغش را بالا کشید و گفت: از اولشم راضی نبود. حالا هم هرروز یه بهانه ی تازه علم می کنه. مرسی از گوشی.
شماره را گرفت و از اتاق بیرون رفت. مهشید آهی کشید و خود را روی تخت رها کرد. نیم ساعت بعد پریا با تلفن برگشت. مهشید گفت: هی پول تلفنو باید بدی ها!
پریا روی تخت نشست و گفت: میدم.
نرگس به آرامی پرسید: حل شد؟
پریا با امیدواری لبخند زد و گفت: گفت بذارش به عهده ی من. مامانشو راضی می کنه. مطمئنم.
گوشی مهشید زنگ زد. شماره ناشناس بود. گوشی را به طرف پریا گرفت و گفت: بفرما با تو کار دارن. گوشیم شده کاروانسرا.
پریا نگاهی به شماره انداخت و گفت: نه این شماره ی احمد نیست.
با این حال جواب داد. بعد از سلام و علیک گفت: نه من هم اتاقیشونم. گوشی چند لحظه...
شانه ای بالا انداخت و گوشی را به طرف مهشید گرفت. مهشید گوشی را گرفت و گفت: بله؟
_: سلام. منوچهر هستم.
نفس مهشید چند لحظه بند آمد. بالاخره سلام کرد. منوچهر به طنز پرسید: برای منشی گرفتن زود نبود؟ می ذاشتین درستون تموم بشه.
مهشید خندید و گفت: ما اینیم دیگه!
_: بسیارخب. دیروقته مزاحمتون نمیشم. برنامه چیه؟ کجا همدیگه رو ببینیم؟
مهشید شوکه شد! برنامه؟ چه برنامه ای؟ یعنی منوچهر داشت با او قرار می گذاشت؟ از او خوشش آمده بود؟ باورکردنی نبود!
با صدای الو الو گفتن منوچهر به خود آمد. دستپاچه پرسید: بله؟
_: کامیار با شما تماس نگرفت؟
+: کامیار؟ نه.
منوچهر خندید و گفت: پس واسه این جا خوردین.
مهشید دستی به صورتش کشید. حسابی ضایع شده بود.
منوچهر گفت: یه سری جزوه های کمک آموزشی داشتم قرار شد بدم به شما با بچه های گروهتون از روش بخونین. من فعلاً یه مدت گرفتارم نمی تونم باهاتون کار کنم. ولی سعی می کنم دم امتحانا وقتمو آزاد کنم.
+: آهان. باشه ممنون. کجا بیام بگیرم؟
_: من فردا صبح تا شب شرکتم. کامیارم رفته شهرشون گفت مزاحم شما بشم.
+: باشه اشکال نداره. نشونی رو بفرستین، عصر بعد از دانشگاه میام میگیرم.
_: باعث زحمت. خداحافظ.
+: خداحافظ.
صدای پیام گوشیش بلند شد. نشانی یک شرکت معتبر بود که قبلاً هم اسمش را شنیده بود. سری تکان داد و فکر کرد: چرا کامیار گفت من؟...
بدون این که به نتیجه ای برسد گوشی را کنار گذاشت.

یعنی هی یه چی شروع کردم بعد هی با خودم گفتم آیا چه جوری باشه بیشتر دوست دارین؟! بالاخره نتیجه گرفتم بیام یه نظرسنجی بذارم اینجا و بر اساس پیشنهاداتتون استارت قصه ی بعدی رو بزنم انشاءالله 


شاممان تقریباً تمام شده است که مامان از دم در اتاق صدایم می زند: سارا؟ سارا تو بالکنی؟
وحشتزده به جگوار نگاه می کنم. با لبخند می پرسد: آخه از چی می ترسی؟ برو تو. منم دیگه برم. خداحافظ.
سینی را برمی دارد. سری تکان می دهم و آرام می گویم: خداحافظ.
به سرعت توی اتاق می پرم. مامان با تعجب می پرسد: چی شده؟
نفس نفس زنان سری تکان می دهم و می گویم: هیچی.
گویا فکرش مشغول تر از آن است که پیگیری کند. لب تختم می نشیند و می گوید: می خواستم باهات حرف بزنم.
احساس می کنم چیزی به قلبم پنجه می کشد. چشمم به تابلو می افتد و فکر می کنم یک پلنگ شاید!
نفس عمیقی می کشم و کنار مامان روی تخت می نشینم.
مامان بدون این که به من نگاه کند می گوید: من نمی دونم این پسره چقدر نظرتو جلب کرده. اینقدر بوده که مثل اون دفعه وسط مجلس جواب منفی ندی.
سر به زیر می اندازم و آرام می گویم: من خیلی نمی شناسمش.
_: بابات گفت درباره ی سابقه اش باهات حرف زده. واقعاً برات مهم نیست؟!
+: نمی دونم. بیشتر به نظرم یه اتفاق بوده. اون فقط از خودش دفاع کرده. چکار می تونست بکنه وقتی طرف داشت بهش چاقو میزد؟
مامان زیر لب می گوید: حق با توئه. خدائیش این مدتی که اینجا بود هم بدی ازش ندیدیم. ولی آدم نمی دونه جواب دوست و آشنا رو چی بده.
+: مگه قراره درباره ی گذشته اش با کسی حرف بزنیم؟ مهم اینه که به ما دروغ نگفته و می دونیم. به بقیه هم درباره ی الان میگیم. مهندس الکترونیک و کارمند بانکه.
_: آره آره... فقط ظاهرش یه ذره...
+: ظاهرش چطوره مامان؟
_: اگه کسی پرسید زخما مال چیه چی بگیم؟ می پرسن دیگه!
مکثی می کنم و بعد می گویم: خب راستشو میگیم. میگیم چاقو خورده یه وقتی. لازم نیست درباره ی زندان و بقیه ی ماجراها بگیم.
_: اگه پرسیدن؟
+: مامان... چرا بهانه میاری؟ خب بگو نمی خوام. مگه من رو حرف شما حرف می زنم؟
_: مگه تو می تونی حرف بزنی؟ ناسلامتی خطبه خوندن تا دو ماه دیگه شوهرته.
آهی می کشم و می گویم: خب می گفتی نخونن.
مامان برمی خیزد و می گوید: حالا که گذشته... ولی تو این دو ماهه خوب فکر کن. احساسی تصمیم نگیر.
سری به تایید تکان می دهم و می گویم: چشم.
_: فردا شبم بگو برای شام بیاد اینجا. بیشتر ببینیمش. بشناسیمش.
لبخند عریضم را به زحمت جمع می کنم و دوباره می گویم: چشم.
صبح طبق معمول با عجله آماده می شوم و پایین می روم. توی گاراژ جگوار را می بینم که روی موتورش خم شده است. با شنیدن صدای پایم سر برمی دارد و با لبخند می گوید: سلام. صبح بخیر.
شلوار جین پوشیده با تیشرت. نگاهی به عضله های پیچیده ی دستش می اندازم و بازهم به زحمت لبخندم را جمع می کنم. دوباره سرم را بلند می کنم و می گویم: سلام. دیشب رفتی و صبح به این زودی برگشتی؟!
موتور را به طرف در می چرخاند و می گوید: آخر شب برگشتم. یه دست رختخواب از عمه گرفتم و شب بالا خوابیدم.
یک کلاه ایمنی سفید به طرفم می گیرد و می پرسد: افتخار میدین؟
می خندم و می گویم: وای چه خوشگله! ولی نه مرسی. من می ترسم.
_: از چی می ترسی؟ پشتمو می گیری. مواظبتم. کلاهم که داری.
دستی روی موتور می کشم و می گویم: این خوشگله خیلی بزرگه. به درد من نمی خوره.
می خندد و می گوید: بی خیال...
لبم را می گزم و با خجالت می پرسم: ببخشید... واسه این موندی که صبح منو برسونی؟
نگاهی به موتور می اندازد و به سادگی می گوید: نه چون دلم می خواست نزدیک زنم باشم موندم. حالا می خوای سوار شو نمی خوای با اتوبوس برو. هرجور میلته.
شرمنده می شوم! کاسکت را روی سرم می گذارم و بندش را می بندم. می گویم: حالا یه امتحانی می کنیم. ولی اگه ترسیدم پیاده میشم ها!
تبسمی می کند و می گوید: اگه ترسیدی پیاده میشی. بپر بالا.
و خودش سوار می شود. موتور بزرگ است. به زحمت سوار می شوم. کمر جگوار را می گیرم و می گویم: بریم.
استارت که می زند جیغ کوتاهی می کشم. می پرسد: چی شد؟
با خنده ی عصبی ای می گویم: هیچی بریم.
از آن که فکر می کردم بهتر است. آنقدرها احساس افتادن نمی کنم. وقتی می ترسم صورتم را توی پشتش فرو می کنم و چشمهایم را می بندم.
جلوی درمانگاه توقف می کند. پیاده می شوم. با لبخند می پرسد: خوبی؟
می خندم و میگویم: یه کم سرم گیج میره. ولی تجربه ی جالبی بود.
_: بعدازظهر ساعت کارم تا پنجه نمی رسم بیام دنبالت. ولی فردا صبح بیام؟
+: نمی دونم. ولی راستی یادم رفت بگم! مامان گفت امشب شام بیا خونمون.
ابرویی بالا می اندازد و می گوید: چه عالی! مطمئنی که مامانت گفت؟
+: آره! گفت بیای باهات بیشتر آشنا بشیم.
_: متشکرم. حتما!
وقتی وارد می شوم مهسا از پشت پیشخوان می گوید: بالاخره ما نفهمیدیم این خوشتیپ چیکاره ی شماست!
با سرخوشی می گویم: عشقم! مفتّشی؟
شانه ای بالا می اندازد و می گوید: که اینطور.
برای بعدازظهر از آرایشگاه وقت می گیرم. بعد از مدتها کمی از موهایم کوتاه می کنم و سشوار می کشم. وای چقدر موهای صافم را دوست دارم! کاش موهایم همیشه صاف بود!
آرایشگر پیشنهاد صاف شش ماهه یا کراتینه کردن می دهد. فعلاً پول ندارم. باشد آخر ماه!
به خانه که میرسم خوشحال موهایم را جمع می کنم و مشغول درست کردن شام می شوم.
مامان همچنان خیلی خوشحال نیست. مخصوصا احساس می کنم از خوشحالی من نگران است. ولی خیلی توجه نمی کنم. یعنی نمی دانم باید چکار کنم.
وقتی بابا می آید مامان غرغرکنان می گوید: هم آرایشگاه رفته هم کلی واسه شام زحمت کشیده! از حالا بخواد این کارو بکنه که نمیشه!
بابا اما از پشت روزنامه می گوید: چکارش داری خانم؟ کار بدی که نکرده!
مامان با حرص نفسش را بیرون می دهد و کنار بابا می نشیند. بابا آرام می گوید: خانم سارا دختر منم هست. منم به اندازه ی شما نگرانشم و آیندش برام مهمه. اگه به اصلان اعتماد نداشتم نمی ذاشتم پاشو تو این خونه بذاره. این پسره زیر دست منه. هرروز می بینمش. موقعیتای مختلف پیش میاد. شناختمش. آدم درستیه.
مامان سری تکان می دهد و زیر لب می گوید: چه می دونم.
من که به بهانه ی میز چیدن دارم گوش می دهم به آشپزخانه برمی گردم تا بابا با مامان حرف بزند.
با ورود اصلان مامان خیلی بهتر از انتظارم برخورد می کند و خوش آمد می گوید. بهرحال هرچقدر هم ناراضی باشد احترام مهمان را دارد. اصلان هم برای این که خودش را در دل او جا کند یک دسته گل برای مامان و برای من یک حلقه ی ساده ی ظریف می آورد و می گوید: یه حلقه ی دم دستی!
خودش آن را دستم می کند و چقدر دلم می لرزد! خم می شود نوک انگشتانم را می بوسد. کلی جلوی بابا خجالت می کشم و چشم غره می روم ولی چه فایده!
مامان برای این که موضوع را عوض کند به بابا می گوید فریزر خراب شده و صدا می دهد.
نامزد خود شیرین کن من هم سریع از جا می پرد و می گوید اگه اجازه بدهند نگاهش می کند.
مامان قبول می کند و اصلان تا وقت شام توی آشپزخانه مشغول است. علاوه بر فریزر، لولای پنجره و دسته ی لق کتری و شیر آب که چکه می کند را هم اصلاح می کند.
خب البته تیرش به هدف می خورد و مامان حسابی ممنونش می شود. حتی سر شام کلی تحویلش می گیرد و تشکر می کند!
بعد از شام توی بالکن می رویم و ساعتها حرف می زنیم و حرف می زنیم. تا این که جگوار ساعت را نگاه می کند. تقریباً شیهه ای می کشد و می گوید: ساعت یکه! هرچی رشته بودم پنبه شد!
با خنده می پرسم: چی رشته بودی؟
سری تکان می دهد و می گوید: همه ی این کارا واسه این بود مامانت خوشحال بشه، الان برم بیرون میگه پسره پررو تا الان مونده خجالتم نمی کشه.
می خندم. از جا بلند می شود و می پرسد: حالا با چه رویی خداحافظی کنم؟
به اتاق برمی گردیم. در اتاقم باز است. سر می کشد و توی هال را نگاه می کند. مامان و بابا تلویزیون تماشا می کنند. سایه و آیه هم هستند. نگاهی به من می اندازد. خنده ام می گیرد. دست توی موهایم فرو می برد و می پرسد: موهات فرفری نبود؟
سری به تایید تکان می دهم و می گویم: چرا. الان سشوار کشیدم. ولی تو که ندیده بودی فرفری بود!
با خنده می گوید: چرا. دفعه ی اولی که دیدمت و حسابی ترسوندیتم... همون شب که تو بالکن خوابت برده بود.
محکم توی صورتم می زنم و می گویم: خیلی ضایع بود! حتما با اون موهای باز پریشون فکر کردی از دیوونه خونه فرار کردم.
_: نه بابا! خیلیم بانمک بود. من همیشه موی فرفری دوست داشتم.
ناباورانه می گویم: آخه فقط فر نیست. وز هم می کنه وحشتناک میشم.
_: ای بابا این روزا چیزی که فراوونه از این روغن و لوسیونای مخصوص که موهاتون ظرف دو دقیقه بشینن سر جاشون. تو که باید بهتر از من بدونی!
بابا از توی هال بلند می گوید: ساعت یکه ها!
اصلان با خنده ی شرمنده ای می گوید: معذرت می خوام. معذرت می خوام. دارم میرم!
به سرعت از اتاق بیرون می رود. از مامان عذرخواهی ویژه می کند و همان جا می بینم که حسابی جای خودش را توی دل مامان باز کرده است! خوشحال می شوم. حالا با خیال راحت می توانم به آینده ام فکر کنم. آینده ای زیبا در کنار شیر قوی و نیرومندی که می توانم کاملاً به او تکیه کنم...
تمام شد
شاذّه
26/6/92