ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

من کیم؟ (8)

سلام سلام سلاممم

صبح شنبه تون بخیر و شادی. امیدوارم هفته ی خوبی پر از انرژی و خوشی شروع کرده باشین

اینم از قسمت هشتم. امیدوارم لذت ببرین. کلی شرمنده می کنین با تعریفاتون. لطفاً انتقاد هم بکنین. خیلی دلم می خواد داستان میزون در بیاد و تناقضی نداشته باشه.

خوش باشین و سلامت همیشه



نازی روی نیمکت نشسته بود و توی هوا با انگشت نقاشی می کرد. حسام کنارش نشست و پرسید: چی می کشی؟

_: آه... سعی می‌کنم این طبیعت دلنشین را به تصویر بکشم اما صد حیف که قلم من قاصر از خلق تصویری بدین زیباییست.

_: اگه واقعاً علاقمندی میشه یه بوم و سه پایه ی واقعی برات جور کنیم.

نازی برگشت. چند بار پلکهایش را بهم زد و بالاخره گفت: آه ای پزشک گرانقدر راست میگید؟ واقعاً برای من چنان نعمتی متصور است؟

_: البته که متصور است. بگو ببینم پونه... تو کی اومدی پیش نازی؟

_: بعد از مرگ تلخ مادر مهربانمان.

_: یعنی تو خواهرشی.

_: البته که خواهرش هستم. نزدیکترین و بهترین دوستش در این دنیای بی رحم.

_: نازی هم به نقاشی علاقمنده؟

_: او هر آنچه را که من دوست دارم، می پسندد. اما مادرمان... آه مادرمان نقاشی را کاری عبث و بیهوده می پنداشت. او هرگز به نازی اجازه نداد تا رویاهایش را به تصویر بکشد.

_: در مورد شعر چی؟

_: با شعر هم همینگونه برخورد می کرد. شرم دارم از تکرار گفته اش... اما ای پزشک گرانقدر او می‌گفت این اراجیف به درد نازی نمی خورد. آه نازی...

صورتش را با دست پوشاند و مشغول گریستن شد. اما چند لحظه‌ای نگذشته بود که فرید بروز کرد. پایش را پسرانه رویهم انداخت و ساعدهایش را روی پایش رها کرد. با خنده گفت: حوصله ات سر نمیره دکی؟ چطوری می تونی بشینی شعر و ورای این دیوونه رو گوش کنی؟

_: اومده بودم که با تو حرف بزنم. دیدم پونه است. گفتم چند دقیقه‌ای هم پای کلام ایشون بنشینم.

_: خیلی حوصله داری به خدا!

_: پونه از غم مرگ مادر نازی بروز کرده؟ برای فرار از غصه هاش؟

_: آره. ولی به خاطر اون دواهای دکتر قبلیه هم بود. باز خدا خیری به تو بده که دار و دوای مرتبی به حلق ما نمی ریزی. اون یکی هممونو قاطی کرده بود. این وسط مادره هم مرده بود و دیگه ببین چه آش شله قلمکاری شده بود. معلومه که نتیجه‌اش میشه یه خل وضع مثل پونه.

_: پونه میگه مادر نازی از شعر و نقاشی بدش میومده. در‌واقع اون حاصل عقده‌های شعر و نقاشی نازیه.

_: آره. یه مورد دیگه هم هست. مامانش خودش سبزه بود. ولی باباهه سفید و خوش بر و رو بود. مامانش دلش می‌خواست نازی مثل باباش سفید بشه اما نشد. همیشه به بچه‌اش می‌گفت سیاه سوخته، ذغالی، سوسک سیاه و از این قبیل. حالا اینا هم قربون صدقه ی مادرانه بود هم فحش. اینه که من کمرنگم، پانی از من سفیدتره و پونه هم تقریباً رنگ نداره، شفافه.

_: هژیر چی؟

_: اسم منو بردین آقا دکتر؟ بفرمایین. من همین جام.

_: سلام علیکم. داشتم می‌پرسیدم رنگ و روی تو چه جوریاس؟

_: من مثل نازی سیاهم. نه به اون سیاهی... ولی خب مثل آقافرید خوش تیپ نیستم. عوضش مرام و معرفت حالیمه. می‌فهمی؟

فرید غرغرکنان گفت: مرام و معرفت می دونی چیه دکی؟ یعنی بزنه یارو رو بکشه هممونو بدبخت کنه.

_: یکی یکی حرف بزنین من بفهمم مخاطبم کیه. من می خوام در مورد خونواده ی مادری نازی بدونم.

هژیر گفت: من هژیرم آقای دکتر. همه چی رو هم می دونم. نازی برام تعریف کرده. اونم از مادرش شنیده. مادرش بیست و نه سی سالگی عاشق پدرش میشه. پدرشم شوفر تاکسی سر کوچشون بوده. پدربزرگه راضی نمی شده. یارو بی‌سواد و دهاتی بوده، ولی اینا همشون دکتر مهندسن. حتی خود مادره هم لیسانس داشته. ولی به زور میشه زن یارو. بعد از مردن یارو هم دیگه برنمی گرده خونه ی باباش. بدبختی رو می کشه تا میشه زن این مرتیکه هوشنگ، که از اونی که بود بدبخت‌تر بشه. این وسط خونوادش دیگه تحویلش نمی گیرن. فقط همین خانم معلم یعنی مامان مهرداد یه ذره جواب سلامشونو میده.

_: میدونی از کجا می تونم پدربزرگشو پیدا کنم؟

_: اهم اهم. من می دونم دکی. من همه ی اینا رو می شناسم. کلیم باهاشون طرح دوستی ریختم.

_: هم خونواده ی پدری هم مادری؟ خوبه آقا فرید. خیلی عالیه که تو اینقدر معاشرتی هستی.

_: برای اینکه ازشون بسلفی باید باهاشون رفیق بشی. منم هرچی تونستم این پدربزرگای خرپولو تحویل گرفتم. بالاخره یه روز بدرد می خورن. پدربزرگ مادریش آدم بدی نیست. ولی خب یه جورایی خیلیم تحویل نمی گیره. پدربزرگ پدریه که سپیدانه بهتره. ولی اینکه اینجاست پولدارتره!

_: اینکه اینجاست چه‌جوری می تونم پیداش کنم؟

_: یه دفتر صادرات واردات داره. آدرسشو برات می نویسم.

_: ممنون.


*****************


حسام نگاهی به خط کج و کوله ی فرید انداخت و دوباره به زمین در دست احداث جلویش چشم دوخت. فرید توهم زده بود یا سر کارش گذاشته بود؟ اینجا که دفتر کاری نبود. فقط یک اسکلت فلزی بود که هنوز خیلی مانده بود تا کامل شود.

حسام دوباره قد خیابان را بالا و پایین کرد. نخیر. نبود. با ناامیدی به طرف فروشگاه شب آهنگ راند. یک هفته از حمله ی نازی به مهرداد و سونیا می گذشت. حسام امیدوار بود بتواند گفتگویی با مهرداد بکند و نشانی پدربزرگش را هم بگیرد.

مهرداد پشت صندوق نشسته و مشغول کار بود. سونیا آنجا نبود. جای نازی را هم یک زن جاافتاده گرفته بود. حسام جلو رفت و بعد از سلام و علیک پرسید: می تونم چند دقیقه‌ای وقتتو بگیرم؟

مهرداد نگاهی به همکارش کرد و گفت: ببخشین من چند دقیقه‌ای کار دارم.

زن سری تکان داد و گفت: باشه.

باهم به طرف کافی شاپ فروشگاه رفتند. مهرداد دو فنجان نسکافه گرفت و در حالی که می نشست، پرسید: حال نازی چطوره؟ آروم شده؟

_: بله خدا رو شکر آرومه. تو می دونستی مریضه؟

_: چیزی نبود که بشه قایمش کنه. تعادل نداشت. همش می‌گفت من پانیم. از نازی به عنوان سوم شخص اسم می‌برد و اگه من حرفشو اصلاح می‌کردم عصبانی میشد و حسابی بهم می ریخت. منم خیلی سعی می‌کردم به دلش راه بیام که آبرومو نبره. بالاخره اینجا محل کار منم هست. نه می تونستم زیر آبشو بزنم، نه اجازه بدم که خودمو از کار بیکار کنه. خدابیامرز خاله خیلی التماس کرد که دستشو اینجا بند کنم.

_: بقیه ی شخصیتاش چی؟ اونا رو هم دیده بودی؟

_: ببخشید؟!

_: مثلاً فرید که من اون روز باهاش حرف می زدم.

_: هان فرید... به سونیا می‌گفت من فریدم. می‌گفت می خوام پسر بشم. اخلاقای پسرونه و این خل بازیا. به سونیا گفته بودم خله و باید موظب خودش باشه. اما اون دلش براش می سوخت و گوش نمی کرد. ولی برادراش چرا. حسابی قاطی می کردن. این‌ام تقریباً هر شب یه سری به اغذیه فروشی شون میزد. از سونیا شماره هم گرفته بود و بهش تلفنم میزد. گاهی که خیلی بهم می‌ریخت، سونیا گوشی رو میداد دست برادراش جواب بدن ردش کنن. طفلک اونم خیلی ضربه خورد.

_: دیگه با کی معاشرت داشت؟

_: خیلی نمی دونم. من فقط ساعتای کاری باهاش بودم. اونم که اینقدر پرت و پلا می‌گفت که معلوم نبود کی راست میگه و کی دروغ. هرچی التماسش می‌کردم که بره دکتر راضی نمیشد.

_: می دونست که سونیا نامزدته؟

_: نه... یعنی یه بار خواستم بهش بگم. همون دفعه ی اول که بهش معرفیش کردم. کاش نمی کردم. طفلکی سونیا که خیلی از دستش عذاب کشید. دائم رو سرش خراب بود. این‌ام هی به من غر میزد. بهش حسودیش میشد. همش خیالات برش می داشت. فکر می‌کرد دوسش دارم. آدم باید خودشم یه چیزیش بشه که عاشق همچو کسی بشه، مگه نه؟

حسام سری تکان داد و پرسید: پدربزرگتون چی؟ نازی بهش سر میزد؟

_: آره. به زور باهاش آشتی کرده بود. یعنی آشتی که نه... می دونین اینقدر از مرحله پرته که اصلاً اهمیتی نمیده چه‌جوری تحویلش بگیرن. اون بدبختم دلش براش می سوزه. هربار میومد راش میداد. مادربزرگم بدتر از اون واقعاً دوسش داره. این روزام خیلی نگرانشه. براش نگفتم بهم حمله کرده. طفلک غصه‌اش میشد. الانم هی پرسیده کجا می تونی نازی رو ببینه. گفتم من آدرس ندارم.

_: این کارت کلینیکه. محل کار پدربزرگتون کجاست؟

_: محل کارش؟! خیلی وقته که بازنشسته شده.

_: قبلاً تو خیابون سپاه بوده؟

_: خیلی وقت پیش... پنج شیش ساله که دیگه کار نمی کنه.

_: پس نازی تو خونه به دیدنش می رفت.

_: خب آره... ولی شاید اون اوائل که باهاش آشتی کرده بود سر کارشم رفته باشه. آره گمونم رفته.

_: خوبه. میشه یه شماره تلفن از پدربزرگتون هم به من بدین؟

_: بله حتماً. یادداشت بفرمایین...


******************


حسام با پدربزرگ نازی تمس گرفت و قرار ملاقتی برای بعدازظهر دوشنبه توی کلینیک گذاشت. بعد سعی کرد نازی را برای دیدن پدربزرگش آماده کند. خود نازی هیچ تصوری از او نداشت و باور نمی‌کرد پدربزرگش به راحتی حاضر شده باشد که برای دیدنش بیاید. حسام امیدوار بود پدربزرگ زیر قولش نزند.


نازی از هیجان ناهار نخورده بود و با بی‌قراری طول راهرو را بالا و پایین می رفت. چند لحظه یک بار نگاهی به در می انداخت و دوباره به قدم زدن ادامه میداد. هنوز یک ساعت تا ساعت قرارشان باقی‌مانده بود. ناگهان نازی دست از قدم زدن برداشت و یک راست به طرف مطب حسام رفت. ضربه‌ای به در زد و وارد شد. حسام لپ تاپش را باز کرده بود و پشت میزش مطلبی می خواند. با دیدن نازی سر برداشت و پرسید: چی شده؟

فرید خود را روی مبل ولو کرد و گفت: تو رو جون هرکی دوست داری دست بردار دکی. منظورت چیه که از دیروز تا حالا مخ منو تیلیت کردی که باید حتماً نازی خودش با پدربزرگش برخورد کنه؟ هان؟ عقلت کم شده؟ ناهار که نخورده. دارم از گشنگی میمیرم. صبحم که که پانی جون حکومت می‌کرد و صبحونه شیرکرنفلکس خبر کرده که مثلاً شیک باشه. اوغ! داشتم بالا میاوردم. یه لقمه نون و پنیر تو این خراب شده پیدا نمیشه؟

_: البته که میشه. برو بخور.

_: آخه فقط این نیست. این خل مشنگ نازیم از وقتی جنابعالی دستور دادین تنهاش بذاریم، یعنی دقیقاً از ظهر تا حالا، هزار و دویست و شصت و سه بار طول این راهروی درازتون رو رفته و برگشته. پاهام خورد شد! آخه یه چیزی بهش بگو.

_: چی بگم؟ برو ناهار بخور. هنوز یک ساعت فرصت داری. ولی از نیم ساعت دیگه حتماً تنهاش بذار. مراقب بقیه هم باش. می خوام خود واقعی نازی با پدربزرگ برخورد کنه. شماهام تا شب این دوروبر پیداتون نمیشه. این یه تهدید جدیه.

فرید با تمسخر نگاهش کرد و پرسید: مثلاً می خوای چیکار کنی؟

_: من روشهای خودمو دارم.

_: من از این چرندیات نمی ترسم. راستشو بگو. هیچ غلطی نمی تونی بکنی.

_: من یه دکترم. بالاخره داروهایی در این زمینه سراغ دارم. اینجام همه چی پیدا میشه.

فرید برخاست و گفت: اوه نه. از این دار و دواهاتون بدم میاد. میرم ناهار می‌خورم بعدش دیگه تا شب پیدامون نمیشه. قول میدم.

_: خوبه. متشکرم.



یک ساعت بعد نازی خودش را به مطب حسام رساند. سراسیمه پرسید: رفتن؟

_: کیا؟

_: پدربزرگم. من منتظرشون بودم. بعد یه دفعه نمی دونم چی شد. رو تختم خوابیده بودم. خیلی دیر شده نه؟

_: نه کاملاً به‌موقع اس. هنوز نیومدن.

نازی نفسی به راحتی کشید. بعد دوباره نگران شد و پرسید: فکر می کنین منو بپذیرن؟

_: اونا دوستت دارن نازی.

نازی با پریشانی تا جلوی در ورودی را دوید. بالاخره انتظارش به سر رسیده بود. یک پیرمرد و یک پیرزن وارد شدند. داشتند از دربان سراغ حسام را می گرفتند. نازی جلو رفت. چهره شان کمی آشنا بود. اما اصلاً به خاطر نمی‌آورد که آن‌ها را کجا دیده است.

پیرزن با دیدن او، جیغی از شوق کشید و گفت: این نازی منه. نازی جون الهی قربونت برم مادر.

جلو آمد و در آغوشش کشید. آغوشش بوی مهربانی می داد. نازی لحظه‌ای تردید کرد، ولی بعد با شوق لطفش را پاسخ گفت. پدربزرگ دستی روی شانه اش زد و به گرمی احوالش را پرسید، اما او را نبو سید.

پدربزرگ نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: این دکترت کجاست؟

_: اونجا. مطبش اونجاست.

_: مریض که نداره؟

_: نه. از ساعت چهار مریض می بینه.

باهم به طرف مطب رفتند. منشی با خوشرویی آن‌ها را راهنمایی کرد. حسام از جا برخاست و خوشامد گفت. همه نشستند. مادربزرگ چند لحظه یک بار با مهربانی نازی را نوازش می کرد. زیر لب می پرسید: اینجا همه چی خوبه؟ اذیتت نمی کنن؟

_: نه خوبه. همه مهربونن.

حسام با لبخند گفت: نازی چرا اتاقت و باغ رو نشون مادربزرگت نمیدی که خیالشون راحت بشه؟ می تونی از بوفه هم هرچی دوست دارن براشون بگیری و پذیرایی کنی.

_: وای یعنی واقعاً؟ باورم نمیشه که منم ملاقاتی دارم.

مادربزرگ گفت: من نمی دونستم کجایی. اگر می دونستم زودتر میومدم. حالا بیا بریم ببینم روزا چکار می کنی؟

باهم از مطب خارج شدند. حسام آهی کشید. به پشتی تکیه داد و گفت: بیشترین چیزی که نازی بهش احتیاج داره پذیرش و حمایت از طرف خانوادست.

_: ما قبول داریم. به هر حال اون نوه ی منه. انکار نمی کنم. حتی اگه خطرناک نیست حاضرم ببرمش خونه.

_: الان که نه. شاید تا شیش ماه دیگه اینقدر بهش اطمینان داشته باشم که بتونم مرخصش کنم. من هنوز در مورد بیماریش باهاش صحبت نکردم.

_: یعنی خودش نمی دونه مشکلش چیه؟

_: نه. از فراموشی و رفتار کنترل نشده اش شکایت داره. ولی اصل موضوع رو نمی دونه.

_: نباید بهش بگین؟

_: چرا. همین روزا باید بگم. ولی کم کم. نباید بهش شوک وارد بشه. آمار خودکشی در بیماران MPD بالاست.

_: که اینطور. تا حالا اقدامی هم کرده؟

_: نه خدا رو شکر. ما سعی می‌کنیم از هر تنشی دور نگهش داریم.

_: خب تا کی میشه این کارو کرد؟ فکر می کنین میشه تو خونه نگهش داریم و خیالمون راحت باشه که صبح با یه جنازه روبرو نمی شیم؟

_: من گفتم که تا وقتی که مطمئن نشدم مرخصش نمی کنم. از اون گذشته حتماً قرار نیست که مزاحم شما بشه. بستگی به حالش داره. ممکنه هوای روستا رو براش مناسبتر بدونیم و بفرستیمش پیش خانواده ی پدرش.

پدربزرگ زمزمه کرد: خانواده ی پدرش...

بعد سر برداشت و گفت: آدمای بی شیله پیله و مهربونین.

_: درسته. من عموشو دیدم و با پدربزرگش تلفنی صحبت کردم. همه دوسش دارن. ولی یه سؤال اینجا برام پیش میاد. دلیل مخالفت شما برای ازدواج مرحومه دخترتون با پدر نازی فقط به خاطر اختلاف سطح فرهنگی بوده؟ البته این دلیل کاملاً برای من پذیرفته است. فقط برای اطلاع می پرسم.

پدربزرگ سری تکان داد و گفت: کاش فقط این بود. دختر من خودش مشکل داشت. هربار که عصبانی میشد خودزنی می کرد. خیلی سعی کردم بهش کمک کنم، دکتر بردیمش. یه مدت خوب میشد دوباره شروع می کرد. تا وقتی که عاشق اون خدابیامرز شد. دروغ چرا. پسر خوشگلی بود. خیلی خوش قیافه. درست مثل هنرپیشه های خارجی. عضلانی... خوش هیکل... ولی تو جنگ موجی شده بود. این چیزی نبود که بتونم ازش بگذرم. دخترم مشکل داشت این‌ام که اینجوری، خب آیندشون مثل روز روشن بود. ولی پا گذاشت بیخ حلق من و پسره که اصلاً اومده در خونه ام جا پهن کرده بود. چقدر می تونستم مقاومت کنم؟ دادم رفت و دیگه حالی ازم نپرسید. وقتی شوهرش مرد هم حاضر نشد برگرده تو خونه ام. بدجوری ازم کینه به دل گرفته بود. حتی سعی کردم بهش کمک کنم اما قبول نکرد. بعدم که یکی بدتر از اولی رو پیدا کرد...

پیرمرد اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد. با بغض ادامه داد: تا چند سال پیش که نازی تصمیم گرفت باهام آشتی کنه. خوشحال بودم. ولی هرچی به دختر کوچیکه ام یعنی مادر مهرداد پیغوم دادم که به خواهرش بگه بذاره آشتی کنیم، قبول نکرد. حتی جلوی نازی رو هم می گرفت. اما نازی بی‌خبر اون میومد سر میزد.

_: می دونستین نازی هم مشکل داره؟

پدربزرگ زهرخندی زد و گفت: می دونستم که بچه ی این دو تا سالم نخواهد بود. برای همین مخالفت می کردم. این اتفاق بدیهی بود. در‌واقع اگر نازی سالم بود تعجب می کردم.

حسام متفکرانه گفت: ولی همونطور که گفتم بیماری نازی قابل درمانه.

پدربزرگ آهی کشید و گفت: خدا کنه.



نازی در حالی که پروانه وار دور مادربزرگش می چرخید، حیاط و باغچه را نشان او می داد. نمی‌دانست چه بگوید. ولی مادربزرگ با مهربانی سؤالاتی می‌پرسید و نمی‌گذاشت نازی در خود فرو برود. بالاخره حرفهای دکتر هم با پدربزرگ تمام شد و او به دنبال همسرش آمد. با این قول که حتماً هفته ی دیگر هم به نازی سر بزنند. نازی با خوشحالی آن‌ها را تا دم در بدرقه کرد. بعد سوت زنان به طرف مطب حسام رفت.

منشی نگاهی به او انداخت و گفت: آقای دکتر مریض دارن.

_: یعنی هیچ راهی نداره برم تو؟

_: نه نازی جان. امروز سرشون شلوغه. خیلیا تو نوبتن.

_: نازی جان عمته! من فریدم. نوبت و این حرفام حالیم نی. من هروقت دلم بخواد میرم تو. حالیته؟

_: آقافرید دکتر مشغول هیپنوتیزمه. نباید تمرکزشونو بهم بزنیم.

_: دهه. اومدی نسازیا! مگه دکتر بهت نگفته من با بقیه فرق می کنم؟

_: نه همچین چیزی به من نگفتن.

_: خیلی خب... باشــــه. پس وقتی دیدیش بهش بگو فرید تا شب صبر نکرد هیچ اتفاقیم نیفتاد. تازه این چند دقیقه ی آخری با مادربزرگه هم یه کم گپ زدم. درسته به دکی قول داده بودم و زیر قول زدن از مردونگی به دوره. ولی دکی حتماً درک می کنه. دلم برای اون پیرزن تنگ شده بود. تازه وقتی از اون لواشکای خونگی خوشمزه اش برام آورده بود دیگه نتونستم بذارم نازی تنها تنها نوش جونشون کنه.

منشی پوزخندی زد و گفت: باشه بهش میگم.

_: خوبه. و... بار آخرت باشه که به من می خندی. والا کلامون میره تو هم ها!

منشی خودش را جمع و جور کرد و گفت: البته. حق با توئه.

فرید رو گرداند که برود، هژیر داد زد: بدجنس از اون لواشکا به منم بده!

پانی چهره درهم کشید و گفت: اهه... این آشغالا چیه شما می خورین؟

هژیر پیروزمندانه گازی زد و گفت: تو نخور.

بعد به دنبال گوشه ی دنجی گشت تا سر کیف با فرید همه ی بسته را خالی کنند.


من کیم (۷)

سلام بر همه ی دوستان عزیزم

این قسمت هم تقدیم به همه ی علاقمندان این قصه. امیدوارم خوشتون بیاد.




فروشگاه نسبتاً خلوت بود. ولی هرکه آنجا بود دورشان جمع شد. همهمه ای از آن جمع بیست نفره ی خریدار و فروشنده به گوش می رسید. هرکسی نظری داشت و نسخه ای می پیچید.

حسام رو به جمع کرد و گفت: خانمها آقایون خواهش می کنم. برین عقب. من این دختر رو بدون این که به کسی آسیب بزنه از اینجا می برم. بهتون قول میدم. اجازه بدین آرومش کنم.

فرید داد زد: دختره کیه دکی؟ حرف دهنتو بفهم!

پانی داد زد: حسام تو رو خدا بگیرش! داشت مهردادو می کشت.

حسام غرید: آروم باشین. با هردوتونم!

یک نفر بین جمع گفت: یارو خودشم دیوونه اس! میگه با هردوتونم! دختره که یه نفره!

حسام با بی حوصلگی نگاهی به جمع انداخت و گفت: من از این آشوب معذرت می خوام. تمنّا می کنم اجازه بدین آرومش کنم. دورمونو خلوت کنین. من باید باهاش حرف بزنم.

یک نفر دیگر پرسید: اصلاً تو چکاره ای؟

حسام باکلافگی گفت: روانپزشکم. این خانمم مریضمه.

_: پس از تیمارستان فرار کرده!

_: دکتر که این باشه، مریضم بهتر از این نمیشه!


مهرداد و مدیر فروشگاه به کمک حسام آمدند و فروشنده ها و خریداران را سر کار خود فرستادند. سونیا هنوز با ناراحتی ایستاده بود و تماشا می کرد. حسام پرسید: سونیاخانم شما آسیبی ندیدی؟

مهرداد با اخم پرسید: نامزد منو می شناسی؟

پانی داد زد: این ایکبیری نامزد تو نیست!

حسام به تندی گفت: پانی خفه شو.

رو به مهرداد کرد و در حالی که سعی می کرد لحنش آرام و قانع کننده باشد، گفت: آقا مهرداد خواهش می کنم رو اعصابش راه نرو. کار منو از اینی که هست سختتر نکن. نخیر نامزد شما رو نمی شناسم. فقط اسمشونو از پانی شنیدم.

فرید با عصبانیت گفت: پانی غلط می کنه اسم عشق منو ببره.

به شدت داشت تقلا می کرد که خودش را آزاد کند. حسام با اخم گفت: آروم بگیر فرید! تو از همه منطقی تری! این وحشی بازیا که از هر دیوونه ای برمیاد. چته؟

مهرداد با ناباوری زیر لب پرسید: فرید کیه دیگه؟

فرید در حالی که هنوز داشت دست و پا میزد، گفت: چطور می تونم آروم بگیرم؟ مرتیکه احمق با ناموسم داره گپ می زنه، من آروم بگیرم؟ تو بودی آروم می نشستی دکی؟ غیرتت کجا رفته مرد؟

_: فرید خواهش می کنم. قبول کن تو اونی که تصور می کنی نیستی. اگر باور نمی کنی یه آینه بهت بدم!

_: افکار آدم هویت آدمو می سازه. سونیا هم عقل داره. می فهمه که من واقعاً یه پسرم. حتی با این هیکل بی ریخت و سیاه دخترونه!

حسام که خسته شده بود، تلفن همراهش را درآورد. دکمه ای را فشرد و بعد از چند لحظه از بین دندانهای بهم فشرده اش غرید: یه آمبولانس بفرستین خیابون میلاد، فروشگاه شب آهنگ.

جواب را که شنید بدون حرف دیگری قطع کرد و نگاه رنجیده ای به نازی انداخت. مهرداد به آرومی پرسید: امیدی هست که درمان بشه؟

پانی با صدای تیزش جیغ جیغ کنان گفت: البته که خوب میشم عشق من! نگفتم حسام؟ نگفتم دوسم داره؟ می بینی چقدر نگرانمه؟

_: آره می بینم. به حد اشباع دیدم و شنیدم! هم شما خسته این هم من. حالا میشه هر دوتون برین یه نفسی تازه کنین و اجازه بدین من چند کلمه با نازی صحبت کنم؟

ناگهان هژیر نفس نفس زنان گفت: آقای دکتر... آقای دکتر اینا هر جفتشون دیوونه ان. به حرفشون گوش نکنین ها! آخه کدوم احمقی میاد میشه زن فرید؟ این مهردادم از جونش سیر نشده که بیاد پانی رو بگیره. من می دونم آقادکتر.

_: منم می دونم هژیر. حالا میشه بذاری با نازی حرف بزنم؟

مهرداد لبه ی کانتر را گرفت که نیفتد. زمزمه کرد: یا قمر بنی هاشم! اینجا چه خبره؟

سونیا که مدتی بود از ترس چند قدم عقبتر ایستاده بود، ملتمسانه گفت: مهرداد بیا عقب. خواهش می کنم.

حسام به چشمهای نازی خیره شد و با جدیت تکرار کرد: من باید با نازی حرف بزنم.

ناگهان نازی تکانی خورد. نگاهش حالتی گنگ پیدا کرد. انگار از خواب پریده بود و نمی فهمید کجاست. نگاهی به دستهای بسته اش انداخت. نگاهش دورش چرخید. اول مهرداد را دید. بلافاصله رنگ از رویش پرید. بعد به حسام رسید و با ناراحتی زمزمه کرد: چه اتفاقی افتاده؟

حسام نفسی کشید و گفت: نگران نباش. بخیر گذشت.

_: پای چشمتون کبود شده!

حسام دستی به صورتش کشید. یادش رفته بود. تازه متوجه شد که درد می کند. ولی گفت: چیز مهمی نیست.

یکی از مشتریها که داشت از کنار صندوق خارج میشد، با اخم گفت: یه فروشگاه رو ریخته بهم، چیز مهمی نیست؟!

حسام کلافه سربرداشت و گفت: آقای محترم خواهش می کنم!

مهرداد شانه ی مرد را گرفت و در حالی که او را به سمت در خروجی هدایت می کرد، گفت: آقا خواهش می کنم بفرمایید.

نازی سعی کرد بچرخد. با دیدن اجناس مرتب توی قفسه ها چیده نفسی کشید و پرسید: همه چی رو نریختم بهم، نه؟

حسام با لحنی اطمینان بخش گفت: نه نه ابداً.

نازی دوباره چهره درهم کشید و پرسید: پای چشمتون چی شده؟ من زدم؟ حتماً من باعثش بودم.

حسام به آرامی تأکید کرد: گفتم که مهم نیست.

نازی لبهایش را بهم فشرد و سرش را با ناراحتی تکان داد. رو به مهرداد کرد و نالید: روم سیاه آقامهرداد... حتماً شما رو هم اذیت کردم.

مهرداد نفس عمیقی کشید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه... آقای دکتر به موقع رسیدن.

_: تو رو خدا ببخشین.

نگاه ملتمسش بین مهرداد و حسام چرخید. مهرداد با لبخند برادرانه ای گفت: خواهش می کنم.

حسام آهی کشید و جوابی نداد. نگاهی به در ورودی انداخت. آمبولانس آژیر کشان رسیده بود. یک زن پرستار درشت هیکل با دو مرد وارد شدند. توی دست زن یک سرنگ آماده ی پر بود.

اشکهای نازی آرام روی صورتش غلتیدند و دوباره پرسید: من چکار کردم؟

حسام آهی کشید و به زن پرستار گفت: فعلاً احتیاجی به آرامبخش نیست. اگر دوباره بهم ریخت تزریق کن.

_: چشم آقای دکتر.

رو به مهرداد کرد و پرسید: یه قیچی میشه بدین؟

مهرداد به سرعت یک قیچی پیدا کرد و دست او داد. حسام در حالی که به دقت لایه های چسب را می برید، گفت: نازی آروم باش. اتفاقی نیفتاده. برو کلینیک و تو اتاقت استراحت کن. آروووم... راحت... آفرین. حالا بلند شو.

چسبها را کامل باز کرد و قدمی عقب رفت. پرستار جلو آمد و دست نازی را گرفت. نازی مثل کودکی خطاکار با بغض دستش را به او داد. حسام با لحنی شوخ و ملایم پرسید: نازی انگلیسی چقدر بلدی؟

نازی که می خواست برود، نگاهی به عقب انداخت و با حیرت گفت: گمونم یه خورده بلدم.

حسام با لبخند سری تکان داد. از بین دندانهای بهم فشرده به زبان فرانسه غرید: مراقبش باشین. احتمال خودکشی زیاده.

پرستار سری به تایید تکان داد و فارسی گفت: خیالتون راحت باشه.

حسام برای توجیه سوالش با لبخند به نازی گفت: می تونی اوقات بیکاریت رو تو کلینیک به آموزش زبان بگذرونی.

نازی بازهم بهت زده نگاهش کرد. حسام رو به مرد همراه پرستار کرد و گفت: شما برین. من یه ساعت دیگه میام. اگه موردی پیش اومد با دکتر کیارش صحبت کنین.

_: چشم آقای دکتر.

آنها بیرون رفتند. حسام رو به جمع کرد و گفت: از همگی معذرت می خوام.

بعد رو به مهرداد و مدیر فروشگاه کرد و گفت: مخصوصاً از شما. از همکاری هردوتون متشکرم. قول میدم دیگه تکرار نشه. خداحافظ.

سری خم کرد و از در بیرون رفت. به طرف ماشینش رفت. برگ جریمه ای را از زیر برف پاک کن ماشینش برداشت و گفت: پوووففف!

نگاهی به پلیس که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود انداخت. پلیس با دیدن او اخمی کرد و گفت: آقا ماشین مال شماست؟ مگه تابلوی پارک ممنون رو نمی بینی که درست زیرش پارک کردی؟ کی به شما گواهینامه داده؟

حسام که حوصله ی بحث نداشت لبخندی زد و گفت: یه مورد اضطراری بود. من معذرت می خوام.

برگ جریمه را بالا گرفت و گفت: می پردازم.

_: آره وقتی پرداختی یادت می مونه که به قانون احترام بذاری.

حسام پشت فرمان نشست و گفت: بله حق با شماست. روزتون بخیر.

آهی کشید و ماشین را روشن کرد. دوباره نیم نگاهی به رقم درشت روی کاغذ انداخت و غرید: گور بابای دنیا!

دور زد و از پارک خارج شد.


جلوی یک آپارتمان مجلل توقف کرد. از توی ماشین نگاهی به نمای یونانی ساختمان انداخت. خانه ی یکی از اساتید قدیمیش بود. چند باری حسام را به خانه اش دعوت کرده بود. حسام خودش هم نمی دانست چرا الان اینجا را انتخاب کرده است. ولی مطمئن بود به چند دقیقه آرامش و یک فنجان قهوه نیاز فوری دارد.

از ماشین پیاده شد و زنگ آیفون تصویری را فشرد. صدای کلفت مردانه ی سهراب خان گفت: اینجا چکار می کنی پسر؟

_: راه گم کردم. میشه بیام تو؟

در آپارتمان باز شد. وارد شد. با آسانسور به طبقه ی پنجم رفت. راهرو تاریک بود. سه در بسته و سمت چپ آسانسور، یک در باز بود که نور ملایمی را به راهرو می پراکند. به سمت در رفت. بوی توتون به او خوشامد گفت.

وارد شد. باز توی راهروی کوچک ورودی لحظه ای مکث کرد. صدای غرغر مرد را شنید: مگه داری عروس میاری؟ چرا نمیای تو؟

لبخندی زد. قدمهایش محکم شد. وارد شد. دوست قدیمی به استقبالش آمد. با پیراهن رسمی و شلوار و جلیقه ی مرتب. زنجیر ساعت جیبی روی جیب جلیقه اش را زینت داده بود و گوشه ی لبش یک پیپ داشت.

حسام احساس می کرد بار سنگینی را زمین گذاشته است. انگار به خانه رسیده بود. لبخندی زد و گفت: سلام بر استاد بزرگوار!

_: علیک سلام. چطوری پسر؟

_: خوب! احوال شما چطوره؟

_: ای بد نیستم. چه عجب از این طرفا!

_: ببخشید... گرفتار کاریم و...

_: یعنی الان خیلی بیکار بودی که گذارت این طرفی افتاد...

_: نه...

_: بشین.

خودش به آشپزخانه رفت و مشغول تکاندن خاکسترهای پیپش شد. از همانجا پرسید: نگفتی چه خبر شده که یاد من کردی؟

حسام روی مبل رو به آشپزخانه لم داد و با خستگی آه کشید. دستهایش را به عقب کشید و کش و قوسی رفت و با چشم بسته گفت: خسته ام. همین. میشه بهم یه فنجون اسپرسوی مرد افکن بدی؟

سهراب خان ساعدهایش را روی کابینت گذاشت و به جلو خم شد. این بار جدی پرسید: حسام حالت خوبه؟

حسام چشمهایش را باز کرد. لبخندی زد و گفت: آره بابا خوبم. چرا اینجوری نگام می کنی؟

_: اسپرسو تلخه ها!

_: نه به تلخی زندگی!

_: حسام!!!

_: شوخی کردم بابا. خسته ام. یه فنجون قهوه می خوام. اگر زحمتت میشه، میرم کافی شاپ.

سهراب خان در حالی که دستگاه قهوه ساز را روشن می کرد، گفت: ولی تو اومدی اینجا نه کافی شاپ. چرا نمیگی چی شده؟

_: چرا باید اتفاقی افتاده باشه؟

_: از دفعه ی آخری که اومدی اینجا خیلی گذشته.

_: الان وقت گلایه کردنه؟

_: یعنی یادت رفته کی بود؟

_: شاید شیش ماه پیش بود. نمی دونم.

_: بعد از خودکشی اون دختره.

_: خب آره. چرا خاطرات تلخ رو زنده می کنی؟

سهراب خان فنجان قهوه را پر کرد و گفت: برای این که قهوه ی تلخ می خوای. برای این که از همه جا بریدی که یاد من کردی.

_: نه اصلاً اینطور نیست.

_: عاشقش بودی.

_: نه بابا عشق کدومه؟ مریض کیارش بود اصلاً... من اول کارم بود. دو روز از کار رسمیم نگذشته، یهو دختره خودکشی کرد. قبول کن وحشتناک بود.

سهراب خان با ریزبینی گفت: تازه خوشگلم بود.

حسام ناراحت از نکته سنجی او، سری به تأیید تکان داد و گفت: به نوعی. پوست کمرنگ و چشمهای تیله ای. ولی این روزا یه مریض دارم از اون سبزه های عاشق کش.

سهراب خان غش غش خندید و گفت: پس دوباره عاشق شدی که یاد من کردی!

_: حرف میذاری تو دهن آدم. من تا حالا عاشق نشدم! فقط می خواستم بگم خوشگله. ولی موضوع این نیست. دختره... چند شخصیتیه.

سهراب خان سوتی کشید و گفت: پس به آرزوت رسیدی!

پاکت سیگارش را تکاند و پرسید: یه سیگار می کشی؟

حسام با نگاهی سرزنش آمیز گفت: من؟ نه متشکرم. این دود لعنتی هزار تا بلا سرت میاره. بذار کمکت کنم که ترک کنی. هیپنوتیزهای ترک سیگارم موفقیت آمیز بوده.

سهراب خان خنده ای کرد و گفت: من به کار تو شکی ندارم؛ ولی دلم نمی خواد ترک کنم.

نخ سیگار را بین انگشتان کلفت و سیاه شده از دودش چرخاند و گفت: من این دشمن کوچک رو دوست دارم. تنها مونسمه. وانگهی... هفتادوپنج سال از خدا عمر گرفتم، کافیه، نیست؟

حسام نگاهش کرد و بدون تعارف گفت: تو خیلی سرحالتر از یه آدم به آخر رسیده ای. حیفه.

_: موعظه نکن حسام. حوصله ندارم. بوش که اذیتت نمی کنه؟

_: نه راحت باش.

سیگار برگ را آتش زد و پک عمیقی زد. دود را آرام بیرون فرستاد و گفت: کی پای چشمت بادمجون کاشته؟ دختره؟

حسام جرعه ای از قهوه نوشید. تلخ بود. چهره درهم کشید و سری به تایید تکان داد.

_: برات کیسه یخ بیارم؟

_: نه... فکر نمی کنم حالا دیگه فایده ای داشته باشه.

_: می خوای چکار کنی؟

_: چکار کنم؟ صبر می کنم خودش خوب شه دیگه.

_: قدیما اینقدر کندذهن نبودی.

حسام در حالی که به فنجان خیره شده بود، پوزخندی زد و گفت: بالاخره همنشینی با مجانین مؤثره!

_: نگفتم مجنون! گفتم کندذهن! بهم ریختی پسر! تو که پایه ی پروژه ات MPD بوده الان باید از خوشحالی سر پا بند نباشی.

حسام سر به زیر تایید کرد. چشم به کفشهای رسمی خودش و دمپایی های چرم سهراب خان دوخته بود. سر بلند کرد. بازهم بدون این که به سهراب خان نگاه کند، گفت: نمی دونم چمه.

نگاهش روی تابلوی زیبای نقاشی ثابت ماند.

سهراب خان با ملایمت به دیواره ی ذهنش تلنگر زد: MPD قابل درمانه و تو اینو میدونی.

حسام برگشت و به صورت او خیره شد. تا ته ذهنش را خوانده بود. با استیصال گفت: ولی مریضمه. من قسم خوردم.

_: مریضته. درمان میشه و در طول این مدت فرصت داری که حسابی فکر کنی.

_: مادرش سادیسم داشته.

سهراب خان پوزخندی زد و گفت:تو می تونی از سرایتش به نسل بعد جلوگیری کنی. اونقدر خطرناک نیست. تو درسشو خوندی پسر. این کاره ای. اینا رو که من نباید بهت بگم.

حسام باز با حرکت سر تأیید کرد. سهراب خان گفت: پاشو پاشو... به اندازه ی کافی از زیر کار در رفتی. دفعه ی بعد با عشقت میای اینجا. راستی اسمش چیه؟

حسام برخاست. نفس عمیقی کشید و گفت: اسمش نازیه. عاشقش هم نیستم. فقط ذهنمو درگیر کرده. شاید فقط به این دلیل که اولین بیمار چند شخصیتیمه. این داستان ممکنه همین امروز تموم بشه و اونم بشه یه مریض بقیه. اینقدر جدی نگیر و سربسرم نذار.

سهراب خان ته سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش کرد. از جا برخاست و گفت: اومدی اینجا که سربسرت بذارم و آرومت کنم. در واقع بهت فرصت بدم که ذهنتو مرتب کنی. پس حالا که بهم اعتماد کردی، تو کارم دخالت نکن.

حسام لبخندی زد و گفت: چشم. ولی قول نمیدم که با نازی برگردم اینجا. از قهوه هم متشکرم.

_: خواهش می کنم. لطف کردی که اومدی.

_: به خودم!

سهراب خان خنده ای کرد و گفت: به هر دومون. بیشتر به من سر بزن.

_: چشم. بازم ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.


پشت فرمان نشست. نفس عمیقی کشید. حالش خیلی بهتر بود. دوباره به کلینیک برگشت. تازه وارد شده بود که به کیارش رسید. کیارش با اخمهای درهم گفت: خوشم میاد آقا بالاسر نداری. هر وقت دلت می خواد میای، هروقت عشقت کشید میری... مریضتم که حواله می کنی به رفیقت. جناب! من اینجا بیکار نیستم!

با خوشرویی سر شانه اش زد و گفت: معذرت می خوام. بار آخره. نبودی ببینی چه الم شنگه ای راه انداخت وسط فروشگاه.

_: بس دست و پا چلفتی هستی پسر. چطور ولش کردی که تونست فرار کنه؟

_: اینجا که زندان نیست! در مطبم قفل نبود. اونم دیوانه ی زنجیری نبود.

_: مگه نمیگی سابقه ی قتل داره؟ خب مراقبش باش.

حسام دست روی چشمش گذاشت و گفت: بعد از این قول میدم بیشتر مراقب باشم. حالا در چه حاله؟

_: دستاشو بستن به تخت. قول داده آروم باشه. منم گفتم بهش آرامبخش نزنن فعلاً. کاری نمیکنه. فقط مثل ابر بهار اشک می ریزه. برو ببین چشه.

حسام سری تکان داد و به طرف اتاق نازی رفت. ضربه ای به در باز اتاق زد. تخت روبرو که مال بهی خانم بود، خالی بود.

حسام وارد اتاق شد و به نگاهی به نازی انداخت. با لبخند گفت: سلام.

صورت نازی خیس بود؛ همینطور بالش زیر سرش. روسریش کج و کوله شده بود. دستهایش به دو طرف بسته بودند و اجباراً طاق باز دراز کشیده بود. با صدای گرفته جواب سلام دکتر را داد.

حسام جلو آمد و در حالی که دستهایش را باز می کرد، گفت: معذرت می خوام که مجبور شدن دستاتو ببندن.

نازی هق هق کنان گفت: حتماً تقصیر خودمه. نمی خواین بهم بگین چکار کردم؟ برای چی اونجا بودم؟ من فقط یه بار به اون فروشگاه رفته بودم. چند سال پیش با مهرداد. نه یادم میاد برای چی رفتم و نه می فهمم که چرا الان دوباره اونجا بودم.

نشست. مچهایش را مالید. روسریش را مرتب کرد. حسام گفت: برو صورتتو بشور. میریم تو حیاط صحبت می کنیم. یا هر جا که راحتی.

نازی سری تکان داد. به زحمت از تخت پایین آمد. صورتش را شست و همراه حسام از اتاق بیرون رفت. حسام از بوفه برایش یک قوطی شیر و یک کیک گرفت و دستش داد.

نازی با بغض گفت: چطور بعد از اون همه اذیتی که کردم بازم بهم محبت می کنین؟

حسام پوزخندی زد و گفت: محبت؟ تو کی می خوای قبول کنی؟ من قسم خوردم که به مریضام بدون تبعیض کمک کنم.

_: خیلیها خیلی قولا میدن، حتی قسم می خورن، اما زیرش می زنن.

_: و خیلیام سر حرفشون می مونن. اگر همه ی آدمها به بدی اونایی بودن که تو میگی که سنگ روی سنگ بند نمیشد.

نازی سری تکان داد و کمی شیر نوشید.

حسام آرام گفت: نازی بیماری تو کاملاً قابل درمانه. اما باید بهم خیلی کمک کنی. اگر خودت نخوای، من کار زیادی نمی تونم بکنم. ولی اگر همکاری کنی بسته به تلاشت، روند درمان سریعتر میشه.

نازی آهی کشید و پرسید: اون وقت یادم میاد که قبلاً چکار کردم؟

_: بله. خیلی از خاطره هات به ذهنت برمی گرده. یعنی به اندازه ی هر آدم دیگه ای. تو زندگی سختی داشتی. اولین کار ما اینه که خاطرات تلختو پاک کنیم یا حداقل برات قابل قبولشون کنیم.

_: امروز چکار کردم؟

_: رفتی تا یه خورده حساب قدیمی رو با مهرداد و نامزدش صاف کنی.

_: خورده حساب؟ با مهرداد؟

حسام سری به تایید تکان داد و پرسید: مهرداد رو دوست داری؟

نازی با تحیّر تکرار کرد: دوست دارم؟ منظورتون چیه؟

_: منظورم اینه که دقیقاً چه حسی نسبت بهش داری؟

_: همیشه ازش خجالت میکشم. اون پسرخالمه. یادم نمیاد ولی مطمئنم که همیشه مثل یه برادر کمکم کرده؛ یعنی تا جایی که مشکلات خانوادگیمون اجازه میداد. ولی من همیشه باعث خجالتش بودم. قاتل مجرم و حالام دیوانه!

_: پس عاشقش نیستی.

_: البته که نه! اون لیاقت بهترینها رو داره. چه ربطی به من دیوانه داره؟

_: اینقدر این کلمه رو تکرار نکن. تو بیماری و بیماریت قابل درمانه. و تلقین اولین قدمه. تو باید مطمئن باشی که می خوای درمان بشی. منم کمکت می کنم.

ناگهان پانی جیغ جیغ کنان وسط بحث پرید و گفت: حسام میشه اینقدر لی لی به لالاش نذاری؟ این سوالای چرت و پرت چیه که می پرسی؟ البته که عاشق مهرداد نیست! غلط می کنه اگه باشه. من چشمهای کسی رو که به عشقم نظر داشته باشه از کاسه درمیارم. از اون گذشته... اونی که باید از شر مزاحما خلاص شه، منم نه نازی!

حسام با دلخوری دست توی جیبهای شلوارش فرو برد و در حالی که هم قدم نازی راه سنگفرش را می پیمود، غرید: پانییییی! نوبت رو رعایت کن. من دارم با نازی حرف می زنم. حرفای تو رو هم شنیدم.

نازی با نگاهی ترسیده به طرف او برگشت و پرسید: چی دارین میگین دکتر؟ پانی کیه؟

حسام نظر از سنگهای سرخ و خاکستری برگرفت؛ با نگاهی شوخ به نازی چشم دوخت و گفت: من خوبم. تو چطوری؟

نازی سری تکان داد و در حالی که نزدیک بود دوباره اشکهایش جاری شوند، گفت: من نمی فهمم. من هیچی نمی فهمم.

حسام زمزمه کرد: کم کم.... کم کم همه چی روشن میشه.

بهی خانم که روی یک نیمکت نشسته و رادیو اش را بیخ گوشش نگه داشته بود، با شادی گفت: سلام دکتر. سلام نازی. خوبی؟

نازی به زحمت لبخندی زد. حسام با خوشرویی جوابش را داد. بهی خانم گفت: دکتر به دخترم زنگ می زنی؟ نگاه کن این یکی کلوچه رو برای اون نگه داشتم.

حسام محکم گفت: بهش زنگ می زنم.

با نازی از جلویش رد شدند. نازی پرسید: چرا بهش دروغ میگین؟

_: نمی خوام ناراحتش کنم.

_: ولی من ترجیح میدم ناراحت بشم ولی حقیقت رو بدونم. شما به عموم چی گفتین؟

_: گفتم یه دوره ی درمان طولانی در پیش داری، اونم گرچه ناراحت شد ولی حاضر شد مخارجشو تقبل کنه.

_: به همین سادگی؟

_: خب به این سادگی که نبود. من و کامیار کلی زبون ریختیم. به حلال زاده! اینم کامیارخان گل بلبل. سلام علیکم جناب وکیل!

_: سلام! سلام نازی خانم.

نازی با شیفتگی نگاهش کرد و بعد از چند لحظه با صدایی آهنگین دکلمه کرد: سلام بر بزرگ حامی روزهای سخت!

حسام و کامیار برای لحظه ای جا خوردند. هر دو نگاهی به نازی و بعد به همدیگر انداختند. کامیار قدمی عقب رفت. حسام زمزمه کرد: نترس بابا.

نازی دستش را بالا برد و رو به کامیار ادامه داد: امید که در پناه یزدان بزرگ سرفراز و سلامت باشی.

حسام متفکرانه اخم کرد و بالاخره مثل این که کشفی کرده باشد، گفت: آهان اسمت پونه بود!

_: بلی ای پزشک گرانمقدار! پونه هستم از دیار شعر...

کامیار دندان قروچه ای رفت و زیر لب پرسید: حسام تو مطمئنی می تونی؟

_: آره بابا... بیا بریم یه چایی بخوریم.

کامیار با ترس پرسید: با این؟

_: اگه اینقدر می ترسی نه. جات امروز خالی بود که حمله کردنشو ببینی.

چند قدم از نازی دور شدند. به یکی از پرستارها سپرد: مراقب نازی باشین.

کامیار قدمی عقب رفت و نگاه دقیقتری به صورت حسام انداخت. بعد خنده ای کرد و گفت: مرد گنده نتونستی از خودت دفاع کنی؟

حسام ابرویی بالا انداخت و گفت: کی میگه! تو که با یه جمله ی پرت و پلا رنگ از روت پریده، منو مسخره می کنی؟!

کامیار خودش را جمع و جور کرد و گفت: نه حالا... دیروز اینقدر با اطمینان حرف زدی که من فکر کردم الان هیپنوتیزمش کردی و همه رو جمع کردی یه جا و داره حالش خوب میشه.

_: به همین سادگی؟! چه خوش خیال! من که گفتم خوب خوبش یک سال طول می کشه.

_: اووه چه حوصله ای داری تو!

_: وقتی امیدوار باشی که نتیجه میده، سر ذوق میای. غیر از اینه؟

_: نه. موفق باشی.


من کیم (۶)

سلام سلام سلاممم

خوب هستین انشاالله؟ شبتون قشنگ.


این قسمت صلواتیه! مدیونین اگه بخونین و یه صلوات به نیت من نفرستین!


قصه هم لو رفت و امیدوارم تا اینجا پسندیده باشین. اصلاً نمی دونم چقدر دیگه مونده تا تموم بشه. می خواستم بدجنسی کنم و پاراگراف آخر این پست رو براتون ننویسم بمونین تو خماری ولی دلم نیومد. امیدوارم خوشتون بیاد. ببینین اکشن نویسی به من میاد یا نه؟ :پی



نازی به اشاره ی حسام روی مبل راحتی مطب نشست و نگاه بی حالتش را به روبرو دوخت. کامیار خسته و عصبی نگاهش کرد. حسام در حالی که پشت میزش می نشست، گفت: تو خوبی کامی؟ بشین.

کامیار بدون آن که چشم از نازی بردارد، نشست. حسام پوزخندی زد و گفت: تو که حالت از مریض خرابتره!

کامیار آهی کشید. نیم نگاهی به او انداخت و گفت: تمام مسیر داشت داد می زد. ده بار نزدیک بود تصادف کنم.

_: وقتی اینقدر بد بود چرا خودت آوردیش؟ زنگ می زدی آمبولانس می فرستادم دنبالش. کار تو نبود.

_: نمی دونم. به فکرم نرسید.

حسام رو به نازی کرد و پرسید: خب خانم اسم شما چیه؟

نازی گیج و منگ نگاهش کرد و جوابی نداد. حسام لبخندی اطمینان بخش زد و گفت: من حسام هستم. روانپزشکم. می خوام بهت کمک کنم.

نازی آرام پرسید: چرا؟

_: چون من قسم پزشکی خوردم که تا اونجا که در توانم هست به بیمارام کمک کنم.

نازی سرد و بی حالت پرسید: کامیارم قسم خورده؟

حسام پوزخندی شیطنت آمیز زد و از گوشه ی چشم نگاهی به کامیار انداخت. بعد گفت: کامیار هم خیلی مهربونه هم سرش درد می کنه برای مسائل حل نشده.

_: من یه مسئله ی حل نشده ام؟

_: تو نه... بیماریت.

_: شما می تونین این مسئله رو حل کنین؟

_: من تمام تلاشمو می کنم.

_: ولی اون دکتر گفت خوب نمیشم.

_: خب... ایشون استاد منن. ولی من روشم فرق می کنه. من با هیپنوتیزم کار می کنم. می دونی هیپنوتیزم چیه؟

نازی سری به نفی تکان داد و سر به زیر انداخت. حسام توضیح داد: هیپنوتیزم خواب مصنوعیه. من خوابت می کنم و ازت می خوام به یاد بیاری که ناراحتیت چیه، اون وقت ما با کمک هم مشکلت رو حل می کنیم.

_: بعد چی میشه؟

_: خب خوب میشی!

_: چی به شما می رسه؟ کامیار چی؟

_: برای من و کامیار خوب شدنت یه موفقیته.

_: هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره. شما چی می خواین؟

_: خب من ویزیتمو می گیرم.

_: حالا بهتر شد. کامیار چی؟

طوری حرف میزد که انگار کامیار آنجا حضور نداشت.

کامیار تک سرفه ای زد و گفت: اصلاً بذارش به حساب فضولی. می خوام بدونم مشکل تو چیه؟ هیچ هدف دیگه ای هم در بین نیست. تا حالا از نزدیک با یه بیمار روانی درگیر نبودم.

نازی چند لحظه نگاهش کرد و بعد انگار قانع شد. به طرف دکتر برگشت و پرسید: حالا باید چکار کنم؟

_: تو فقط آروم باش و اجازه بده خوابت کنم.

_: بعدش جراحی می کنی؟

_: نه نه... ما همین جا هستیم. ببین نه کاردی دارم نه چاقویی. من خوابت می کنم و ازت چند تا سوال می پرسم. به سوالاتی هم که دوست نداری پاسخ نمیدی. هروقتم خیلی ناراحت شدی بیدار میشی. هیچ مشکلی هم پیش نمیاد. قبوله؟

نازی چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: قبوله.

حسام از پشت میزش برخاست. نازی لرزید و پرسید: می خوای چکار کنی؟

حسام یک صندلی نزدیک نازی پیش کشید و با لبخند گفت: هیچی می خوام اینجا بشینم. اگه آمادگی نداری ما هیچ کاری نمی کنیم.

_: گفتی می خوای تو خواب ازم سوال کنی؟

_: آره.

_: خب تو بیداری این کارو بکن. اصلاً نمی خوام این کارو بکنی. اصلاً می خوام برم خونمون. من مامانمو می خوام.

حسام آهی کشید و آرام گفت: من اذیتت نمی کنم. حالا آروم باش. به من نگاه کن. تا پنج می شمارم و تو خواب میری. یک... دو... سه ... چهار... پنج... حالا تو خوابی. آروم آروم. صدامو می شنوی نازی؟

_: بله.

_: حالا یادت میاد مامانت کجاست؟

نازی وحشتزده گفت: اون مرد! خاکش کردن... من نمی خوام. من می خوام باهاش برم. من مامانمو می خوام. منم باهاش خاک کنین...

کم کم صدایش اوج گرفت. حسام گفت: آروم باش نازی. آروم... برام تعریف کن که چی شد؟ کی این کارو کرد؟

_: اون داشت کتکش می زد. شوهرش داشت کتکش می زد. داشت به قصد کشت می زدش. نازی می خواست از خونه بره. از دم در صداشو شنید. فکر کرده بود نازی رفته. داشت زنشو میزد. چون نازی اون کیفو برداشته بود. نازی برگشت...

_: بعد چی شد؟

_: به نازی گفت اون کیف پر از تر-یا-که. گفت اونا رو باید تحویل مشتری بده. نازی دیگه نمی خواست این کارو بکنه. به اینجاش رسیده بود. می فهمین؟ به اینجاش رسیده بود...

به زیر چانه اش اشاره کرد. صدایش می لرزید و ترسناک شده بود.

کامیار با آشفتگی به حسام نگاه می کرد. مطمئن نبود که حسام کارش را بلد است. ترسیده بود.

حسام گفت: می فهمم.

_: نه نمی فهمی. نه آقای دکتر تو نمی دونی. من می خواستم نجاتش بدم. من یه چوب کلفت پیدا کردم. زدم تو سرش. افتاد زمین. منقلشو پرت کرد طرف نازی. مادرش دوید جلو که به نازی نخوره. منقل خورد تو سرش. اونم افتاد. نازی ترسید فرار کرد. من می خواستم نجاتش بدم.

_: تو کی هستی؟

_: من هژیرم. پسر همسایشون. نازی رو مثل خواهرم دوست دارم.

کامیار وحشتزده نفسش را حبس کرد. حسام به شدت تمرکز کرده بود. نازی قیافه اش وحشتناک شده بود. اصلاً مثل یک آدم طبیعی نبود. سفید شده بود. روح نداشت. نگاه ماتش به گوشه ی نامعلومی دوخته شده بود.

حسام با دقت پرسید: چند سالته هژیر؟

ناگهان نازی تکانی خورد. هم حسام و هم کامیار فکر کردند بیدار شده است. اما صدای ظریفی جیغ جیغ کنان گفت: مزخرف میگه حسام! اون آدم نکشته. بچه اس. یه چیزی داره میگه. ولش کن.

کامیار دسته های صندلیش را فشرد. حسام نفسی کشید و پرسید: تو کی هستی؟

_: من پانته آ ام. می تونی پانی صدام کنی. من نازی واقعیم. می دونی؟ اونی که باید باشم.

_: خیلی خوبه.

صدای نازی یکهو خشن شد و با لحن شاد پسرانه ای گفت: یعنی چی خیلی خوبه؟ اصلاً هم خوب نیست. نازی باید تغییر جنسیت بده. همشون دیوونه ان. کاراکتر اصلی منم.

حسام با لبخند پرسید: و جنابعالی؟

_: مخلص شما فرید هستم دکی جون. هر سوالی دارین در خدمتم. هرچی باشه از همه بزرگترم. هم از نازی هم پانی و هم این هژیر که هیچی سرش نمیشه.

_: دیگه کسی نیست؟

_: خب چرا... اینجا یه دختره اس میگه اسمم پونه اس. این یکی دیگه پاک خله دکی جون. هرچی زودتر بندازیش بیرون بهتره. اعصاب نذاشته برامون. صبح تا شب داره شعر و ور میگه.

_: خب از کمکت متشکرم. حالا میشه با نازی حرف بزنم؟

پانی جیغ جیغ کنان گفت: با نازی چکار داری حسام؟ هر سوالی داری از خودم بپرس. این دختره هیچی یادش نیست. اصلاً ماها رو نمی شناسه. فقط با این بچه یعنی هژیر دوسته.

هژیر سریع گفت: آره با من خیلی دوسته. هرکاری داره به خودم میگه. خودش بهم گفت دلش می خواست اینقدر شهامت داشت که یارو رو می کشت.

فرید گفت: خفه شو هژیر. دکی جون بیخود میگه. یارو همونطور که می دونین به دست زنش کشته شده، تازه اونم دفاع شخصی بوده. نه اون دفاع شخصی ها! این دفاع شخصی!

به شوخی خودش غش غش خندید. حالت نشستنش هم تغییر کرده بود. پاهایش را باز گذاشته و دستش را زیر چانه اش زده بود.

اما پانی پاها را رویهم انداخت و گفت: این فریدم فقط می خواد اظهار فضل کنه. اوف اگه ما معلم نداشتیم چکار می کردیم؟! فکر می کنه خیلی بامزه اس!

حسام با تاکید گفت: من می خوام با نازی حرف بزنم. نازی خواهش می کنم به من جواب بده.

_: بله؟

_: تو نازی هستی؟

_: بله...

_: خب بیا بریم به کودکیت.. اوم... مثلا دو سالگیت... چی می بینی؟

نازی چند لحظه فکر کرد. بعد طوری انگار ضربه ای به صورتش خورده است، چهره درهم کشید و صورتش را عقب برد. با وحشت گفت: می زنه... همش می زنه... بعد گریه می کنه... باز می زنه... من نمی خوام مامانمو بزنه... من کمک می خوام... نباید مامانمو بزنه... اون داره مامانمو می زنه...

نازی جیغ کشید و دچار حمله ی هیستریک شد. دکتر زنگ تلفن روی میزش را فشرد و چند لحظه بعد پرستار با آمپول آرامبخش وارد شد.

وقتی نازی آرام گرفت، حسام گفت: خب نازی به من توجه کن. تو الان بیدار میشی. با شمارش معکوس من... به یک که رسید تو بیداری. می فهمی چی میگم؟ شروع می کنیم. پنج... چهار... سه... دو... یک... بیدار شو.

نازی تکانی خورد. نگاه خسته اش را به دکتر دوخت. انگار از سفر دور و درازی برگشته بود. فقط آرام گفت: من خوابم میاد.

حسام رو به پرستار کرد و پرسید: تخت خالی داریم؟

_: بله. دو تا هست.

_: فعلاً یکی کافیه.

نگاهی به کامیار انداخت و به طنز گفت: البته اینم حالش اصلاً خوب نیست.

دستش را جلوی صورت کامیار تکان داد و پرسید: چته مرد؟ روح دیدی؟

کامیار زمزمه کرد: بدتر از اون.

حسام خندید و دوباره رو به پرستار کرد و گفت: یه برانکارد بیارین و ببرینش.

کامیار پرسید: منو؟!

_: آره تو رو!

از جا برخاست. پشت میزش برگشت. نیم چرخی روی صندلی گردانش زد تا روبروی حسام قرار گرفت. لبخندی زد و گفت: شیزوفرنی نیست. اون خوب میشه.

_: ولی خیلی وحشتناک بود.

_: به نظر من که عالی بود! تا حالا با یه بیمار MPD روبرو نشده بودم. ولی کلی چیزا در موردش خوندم. اصلاً اولین دلیلی که مشتاق شدم برم دنبال هیپنوتیزم، درمان این مشکل بود.

_: ببخشید بعد این MPD جنابعالی چی هست؟

_: Multiple personality disorder . یا همون اختلال چند شخصیتی.


دو پرستار با برانکارد وارد شدند. نازی را که تقریباً بیهوش بود روی برانکارد گذاشتند و از اتاق بیرون بردند.

در که بسته شد، کامیار پرسید: یعنی چی اون وقت؟!

_: نازی زندگی سختی داشته. تو هر بحران زندگیش، شخصیتش تجزیه شده. تا جایی که ما دیدیم، اون الان پنج تا شخصیت داره. ممکنه بیشترم باشن. تا صد تا هم دیده شده.

_: وای خدای من! بعد این از شیزوفرنی بهتره؟

_: خب این قابل درمانه اون نیست.

_: ولی استادت گفت شیزوفرنی...

_: MPD بدون هیپنوتیزم براحتی قابل تشخیص نیست. مگر این که مریض مدتها تحت روانکاوی باشه و یکی یکی شخصیتها رو، رو کنه. اغلب با شیزوفرنی اشتباه گرفته میشه.

_: که اینطور... درمانش چقدر طول میکشه؟

_: بستگی به خودش داره. ممکنه یک سالی مهمون ما باشه. کمتر یا بیشتر...

_: اوه! من اینو باید تحویل عموش بدم!

_: اینجوری؟!

_: نه خب... نمی دونم... چی بگم؟

_: به عموش بگو بیاد اینجا من باهاش صحبت می کنم.

_: این عموئه از اون یه دنده هاس! خیلی سخته قانعش کنی.

_: با این حال که نمی تونه ببرش خونه. می خواد چکارش کنه؟ ممکنه دست به هرکاری بزنه!

_: آره هر کاری... یعنی واقعاً قاتله؟

_: صددرصد.

_: ولی انکار می کرد. یعنی اون شخصیتاش...

_: خب برای این که ذهنش اینو نپذیرفته. شخصیتای عاقلترش می دونن اگه اعتراف کنن براشون بد میشه.

_: ولی اگر جنون ثابت بشه مجرم شناخته نمیشه.

_: بله اینا رو تو بهتر می دونی. ولی نازی نمی دونه.

_: نمی دونم. واقعاً نمی دونم چی بگم. فکر نمی کردم این بازی به اینجا بکشه.

_: اشکالش اینه که از اول بازی گرفته بودیش. ولی جنون بازی نیست.

_: خب من فقط کنجکاو شده بودم همین. والا به من ربطی نداشت که... ولی اگه قاتل باشه... اون فقط یه دختر ضعیفه... اصلاً سوء تغذیه هم داره انگار... چطور تونسته یارو رو بکشه؟

_: اولاً که یارو معتاد بوده. خودش جونی نداشته. دوماً نیروی اراده خیلی بالاتر از قدرت بدنیه.

_: هوم. فکر می کنم حق با توئه.

_: و تو هم به یه آرامبخش و یه خواب عمیق احتیاج داری. برو خونه، یکی از قرصای خواب مامانتو بخور و تخت بخواب.

_: باشه. هرچی تو بگی. خسته نباشی و متشکرم.

_: خواهش می کنم. وظیفه بود.


****************


نازی روی تختی ناآشنا از خواب بیدار شد. چیزی به خاطر نمی آورد. چرا اینجا بود؟ از کی؟ الان چه زمانی بود؟

ولی سوالهایش بی جواب ماندند. خیلی وقت بود که این دست سوالهایش بی جواب می ماندند. روی تخت نشست و به دور و برش نگاه کرد. بیمارستان بود. این را تشخیص می داد. رنگ غالب اتاق و وسایلش سفید بود. اتاق دو تخته و تختها ده سانتیمتر نرده داشتند. نرده هایی که می شد بلندتر هم بشوند.

نازی دستی به نرده ی آهنی سفید کشید. تخت کناریش بهم ریخته بود. نمی دانست هم اتاقش که بوده است. زیاد منتظر نماند. زنی چهل ساله، در حالی که از شادی جیغ می کشید و جست و خیز می کرد، وارد اتاق شد. از روی تختش یک رادیوی کوچک برداشت و فریاد زد: آخ جون اینجاست. مال خودمه! به هیشکی نمیدم.

ناگهان متوجه ی نازی شد. جا خورد. چهره اش حالت تدافعی گرفت. رادیو را به سینه اش چسباند و گفت: به تو هم نمیدم. مال خودمه.

نازی سری تکان داد و جوابی نداد. با خود فکر کرد: من که رادیوشو نمی خوام. من که دزد نیستم. ولی لباس و پولای فخری رو برداشتم. چرا برداشتم؟

اشکهایش آرام روی گونه هایش غلتیدند. زن جلو آمد. دستی به صورت خیس نازی کشید و پرسید: رادیو رو می خوای؟ ولی این رادیوی منه. بگو مامانت برات رادیو بخره.

نازی سری تکان داد و گفت: من رادیو نمی خوام. مامانمو می خوام.

_: مامانت نمیاد دیدنت هان؟ دیگه دوسِت نداره. نه؟

_: مامانم مرده.

گریه اش شدید شد. زانوهایش را توی شکمش جمع کرد و ملافه را روی صورتش مچاله کرد. زن هم اتاقش با مهربانی نوازشش کرد.

حسام که مشغول بازدید روزانه اش بود، بعد از نیم ساعت که نازی داشت می گریست، به اتاق نازی رسید.

زن هم اتاق نازی با لحن ابلهانه ای گفت: همش گریه میکنه. مامانشو می خواد.

حسام به آرامی گفت: نازی؟

نازی سر بلند کرد. چشمهایش سرخ و متورم بودند. با بغض پرسید: چی شده؟ چند وقته که اینجام؟ عموم دیگه منو نمی خواد، نه؟ دیگه نمیاد دنبالم.

حسام با چهره ای متبسم، سری به نفی تکان داد و گفت: عموت می خواست بیاد دنبالت. من باهاش صحبت کردم و اجازه گرفتم که تا وقتی که خوب شی پیش ما بمونی. از دیروز عصر اینجایی.

رو به پرستار کرد و گفت: براش صبحانه شو بیارین اینجا.

_: چشم.

بعد رو به هم اتاق نازی کرد و پرسید: امروز چطوری بهی خانم؟

_: خوب خوبم. این دختره چشه؟

حسام نیم نگاهی به نازی انداخت. بعد با همان لبخند که انگار از اول صبح روی صورتش پرس کرده بود، به طرف بهی خانم برگشت و گفت: چیزیش نیست. چند تا دوست خیالی داره.

بهی جلو آمد و طوری که انگار رازی را کشف کرده باشد، گفت: بهش دروغ گفتی که عموش میاد دنبالش، نه؟

_: دروغم چیه بهی خانم؟ من به عموش قول دادم به محض این که حالش بهتر شد، زنگ بزنم بیاد دنبالش.

بهی چند قدم عقب کشید. محتاطانه به نازی نگاه کرد و پرسید: خطرناکه؟

_: نگران نباش. نازی دختر خوبیه. شما دوستای خوبی برای هم میشین. مگه نه نازی؟

نازی سر بلند کرد و گیج و مات به دکتر نگاه کرد.

پرستار با سینی صبحانه وارد شد. میز چرخدار را روی تخت نازی کشید و سینی را روی آن گذاشت. حسام رو به بهی کرد و پرسید: یه زحمتی می کشی کمکش کنی صبحونه بخوره؟ روز اولشه غریبی می کنه. صبحونه شو که خورد باهم برین بیرون قدم بزنین.

بهی چشمهایش را گشاد کرد و پرسید: دارو نمی خواد؟

_: نه... حالش خوبه.

_: اگه حالش بد شد چی؟

_: زنگ بزن پرستار میاد.

_: اگه نیومد چی؟

_: میاد. بهت قول میدم. صبحانشو میدی؟ خیالم راحت باشه؟

_: راحت راحت آقای دکتر... عین بچه ی خودم.

چشمهایش به اشک نشست و پرسید: زنگ می زنی بیاد دیدنم؟

حسام لبش را گزید. مکثی کرد، بعد سری به تایید تکان داد و محکم گفت: زنگ می زنم.

دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و آرام از اتاق بیرون آمد. کیارش، یکی از همکارانش ضربه ی دوستانه ای سر شانه اش زد و پرسید: چته مرد؟ کشتیات غرق شده؟

_: نه بابا... چیزیم نیست. این بهی خانم هرروز سفارش می کنه زنگ بزنم بچه اش بیاد دیدنش. باز خوبه فردا یادش میره. یقه مو نمی گیره بگه چرا نگفتی... ولی اگه بپرسه چی بگم؟ شوهر سابقش اصلاً راضی نمیشه دخترشو بیاره اینجا. انگار مریضیش واگیر داره! حالا تو بیا به هزار و یک دلیل پزشکی ثابت کن، ژنتیک خیلی بیشتر از ماهی یکی دو بار دیدن این زن می تونه روی روان بچه ات اثر بذاره. مادرشه... نمیذاره ببیندش.

آهی کشید. رو به یک پرستار کرد و گفت: حواستون به این دختره نازی باشه. از دیروز دارویی مصرف نکرده. اگه بهم ریخت خبرم کنین.

پرستار سری تکان داد و گفت: چشم آقای دکتر.

کیارش پرسید: این یکی چطوره؟

_: MPD. با هیپنوتیزم پنج تا از شخصیتاشو کشف کردم. امیدوارم بیشتر از این نباشه.

_: بهش گفتی؟

_: هنوز نه. می خوام اول خودم بهش عادت کنم و شخصیتاشو بشناسم. کم کم باهاش صحبت می کنم. الان آمادگی ندارم.

_: خسته ای...

_: دیشب نخوابیدم. حواسم پیش دختره بود. تمام کتابامو زیر و رو کردم.

_: برو خونه بخواب.

_: نه. نه اینقدرا بد نیستم.

_: حداقل برو مطبت دراز بکش. من بقیه رو ویزیت می کنم.

_: ممنون. اگه موردی بود خبرم کن.

_: حتماً.



حسام وارد مطبش شد. کرکره ها را با دقت بست. مبل راحتی مریضهایش را خواباند و دراز کشید. ساعدش را حائل چشمهایش کرد. ذهنش را از هر فکری خالی کرد و چند دقیقه ای خوابش برد.

نازی صبحانه اش را خورد. چند دقیقه ای توی حیاط قدم زد و مریضهای دیگر را تماشا کرد. بعد آرام برگشت. راهروی مطبهای پزشکان را پیدا کرد. اسمها را یکی یکی خواند و جلوی در مطب حسام ایستاد. ضربه ای به در زد. همان موقع پرستاری جلو آمد و گفت: آقای دکتر دارن استراحت می کنن. اگه کاری داری می تونی با دکتر کیارش صحبت کنی.

اما در اتاق باز شد. حسام کمی خواب آلود بود. ولی گفت: اشکالی نداره. بیا تو.

از جلوی در کنار رفت. نازی وارد شد و گفت: ببخشید دکی جون. نمی خواستم مزاحم استراحتتون بشم. می خواستم ببینم تا کی باید اینجا بمونم؟

حسام مبل را صاف کرد و در حالی که به طرف میزش می رفت، گفت: تا وقتی که خوب بشی. تو کی هستی؟

_: ای بابا دکی جون، یعنی مشخص نیست؟ من فریدم.

حسام با لحنی که سعی می کرد تمسخرش را بپوشاند، گفت: اوه چرا کاملاً مشخصه! من یه کم خواب آلودم. دیشب نخوابیدم.

فرید در حالی که روی مبل بیماران لم می داد، پرسید: اون وقت اومدین رو این مبل خوابیدین؟ از کی مشاوره می گرفتین؟

خودش خندید. اما حسام سری تکان داد و گفت: هیچکس کامل نیست. منم گاهی احتیاج به مشاوره دارم. بسته به موضوع با کارشناسش مشورت می کنم.

_: اوهوم. این کامیارم وکیلته؟

_: کامیار دوستمه. همکلاسی قدیمی. ولی در مورد کاراهای حقوقی باهاش مشورت می کنم.

_: ولی اون خیلی باهات رفیق نیست! اول نازی رو برد پیش یه دکتر دیگه.

_: خودم بهش گفتم. فکر می کردم به یه دکتر باتجربه تر احتیاج داشته باشی. ولی مشخص شد که به هیپنوتیزم احتیاج داری.

فرید ابرویی بالا انداخت. پایش را پسرانه روی زانوی دیگر انداخت و گفت: می تونی کمکم کنی؟

_: من تمام سعیمو می کنم.

_: من می خوام خودم بشم. خود واقعیم. فرید. اونی که باید باشم.

حسام نگاهش کرد. اما ناگهان پانی جیغ جیغ کنان خودش را وسط انداخت و گفت: چرند میگه حسام. اون می خواد پولای منو بالا بکشه. من کار کردم این بخوره؟ غلط می کنه.

_: چه کاری؟

_: صندوقدار فروشگاهم. الانم باید برم. خیلی وقته نرفتم سر کارم. امیدوارم از دستش نداده باشم. هروقت بگی برای مشاوره میام.

_: صبر کن ببینم. تو باید پانته آ باشی.

_: پانی صدام کن.

_: بسیار خب. از شغلت برام بگو.

_: چی بگم؟ گفتم که صندوقدارم. الانم می خوام برم ببینم اوضاع چه جوریاس. مدیر فروشگاه خیلی مهربونه. بفهمه مریض بودم باهام کنار میاد. میشه برام یه گواهی بنویسی؟ البته همچین نباشه که برام بد بشه و خیلی روانی جلوه کنم... نگی نازی دیوونه اس... اصلاً بنویس سرما خورده بودم یا تصادف کرده بودم.

_: متاسفم. ولی الان نمی تونی بری. درمانت طول می کشه و تو این مدت مهمون مایی.

_: یعنی چی حسام؟ من کار و زندگی دارم!

_: خب از کار و زندگیت بگو. این فروشگاه کجاست؟ چه جوریه؟ چند وقته مشغول به کاری؟

_: تو خیابون میلاد... فروشگاه شب آهنگ. یه فروشگاه نسبتاً بزرگه. حدود شیش ساله که مشغولم.

_: چطور استخدام شدی؟

_: یه جوری میگه چطور استخدام شدی انگار من شاخ دارم! من چیزیم نیست حسام! اگر کمک کنی که از شر این اجوکا مجوکا خلاص بشم خودم آدم عاقلیم.

_: نازی چی؟

_: اونو ولش کن. پپه اس...

_: خب نگفتی چطور استخدام شدی؟

_: بعد از دیپلمم دنبال کار می گشتم. والا با این سر و ریخت نازی، تو رخشورخونه هم بهمون کار نمی دادن. پولم که نداشتم یه دست لباس درست و حسابی تنش کنم. خلاصه یه مدت گشتیم کار نبود که نبود. فرید که همه جور پادویی و خرحمالی رو حاضر بود بکنه. یکی دو جام نزدیک بود استخدام بشه، جونم و برداشتم و گریختم. پسره ی احمق اصلاً فکر نمی کنه این هیکل جون نداره! اصلاً بگرده واسه خودش یه بدن دیگه پیدا کنه!

فرید داد زد: بیخود میگه. یعنی چی یه بدن دیگه پیدا کن. مگه کشکه؟ خودم درستش می کنم.

حسام با بی حوصلگی گفت: فرید بذار با پانی حرف بزنم. پانی تو هم از موضوع خارج نشو. ازت پرسیدم چه جوری استخدام شدی؟

پانی با اق و ایش گفت: برو کنار فرید.

چهره درهم کشید و انگار از چیز بدبویی فرار می کند، خودش را جمع کرد. دامن مانتو اش را روی پایش صاف و مرتب کرد و بعد گفت: بیکار که بودم این مرتیکه دم به ساعت نازی رو می فرستاد براش مواد پخش کنه. نازیم می ترسید اینا رو می داد دست هژیر. هژیرم که یه تخته اش کمه کلاً...

_: از استخدامت بگو.

_: خب دارم میگم چرا هولم می کنی؟ روانکاوم اینقدر بی حوصله؟ خوبه والا!

_: من روانپزشکم. داشتی می گفتی.

_: حالا دیگه تو ام... هیچی دیگه. مادر نازی... خدا بیامرزدش. زن خوبی بود. نگران نازی بود. برداشت این ورقه ی دیپلم رو، همراه خود نازی برد دم خونه ی خواهرش که خاله ی نازی باشه. مامان عشق من مهرداد.

مکثی کرد. حسام نگاهی کرد و پرسید: بعد چی شد؟

_: سر فرصت برات میگم. ولی الان می خوام مهرداد رو ببینم. اون به من خیانت کرده. حتماً اشتباهی شده. می خوام بدونم چی شده.

حسام طوری نگاهش کرد که پانی گفت: خیلی خب. میگم. مهرداد خونه بود. وقتی مامان نازی گفت برای نازی دنبال کار می گرده، مهرداد گفت تو فروشگاهشون یه صندوقدار می خوان. فروشگاه تازه باز شده بود. منم گفتم عالیه. با مهرداد رفتیم معرفیم کرد و استخدام شدم. همین مردونگیشه که منو عاشق خودش کرده.

_: اونم عاشقت بود؟

_: خیلی... ولی الان رفته با سونیا... دختره گولش زده.

فرید فریاد زد: من این پسره رو می کشم. غلط می کنه به عشق من نگاه چپ می کنه.

پانی با بی حوصلگی گفت: خفه شو فرید. تو الان می خوای چکار کنی؟ مهرداد که اینجا نیست.

فرید غرید: ولی من گیرش میارم.

حسام دوباره پرسید: فرید اجازه میدی؟ قول میدم که نوبت تو هم برسه. حرفاتو تا آخر گوش می کنم. ولی الان بذار پانی بگه.

فرید غرغر نامفهومی کرد و میدان برای پانی خالی گذاشت.

حسام از پانی پرسید: پانی مهرداد می دونه که نازی مریضه؟

_: نه... چرا بدونه؟ نازی فقط خله. اگه بتونم کامل بهش غلبه کنم حل میشه. در واقع مشکلیم نیست. مشکل من فقط با فریده که جاخالی نمیده. والا نازی که عددی نیست.

_: مهرداد فکر می کنه تو نازی هستی؟

_: طبیعیه که اینجوری فکر کنه، ولی من بهش گفتم پانی صدام کنه.

_: اونم قبول کرد؟

_: اولش یه کم تعجب کرد و گفت معنی این قرتی بازیا رو نمی فهمه، بعد من اصرار کردم و قبول کردم.

فرید ناگهان برخاست و غرید: من این پسره رو می کشم.

پانی فریاد زد: تو اون سونیای زشتتو ازش دور کن، لازم نیست بکشیش.

_: من باید تکلیفمو باهاش روشن کنم. همین الان.

_: تو میری گم میشی، من باهاش حرف می زنم. همین الان.

قبل از این که حسام حرکتی بکند، نازی از مطب بیرون دوید و با سرعت به طرف در ورودی رفت. حسام به دنبالش راه افتاد و داد زد: بگیریدش.

ولی دیر شد. نازی به خیابان پرید. جلوی یک تاکسی را گرفت و داد زد دربست و سوار شد. حسام سوار ماشینش شد و به تعقیب تاکسی پرداخت. یک ربع بعد تاکسی جلوی فروشگاه شب آهنگ توقف کرد. نازی پیاده شد و وارد فروشگاه شد. حسام به زحمت جای پارکی پیدا کرد و به دنبالش دوید. نازی به طرف صندوقدار رفت. یک دختر کنار مرد صندوقدار ایستاده بود. نازی یقه اش را گرفت و روی سکوی کنار صندوق پرتش کرد.

صندوقدار داد زد: پانی چیکار می کنی؟ دیوونه شدی؟

سعی کرد سونیا را از دست نازی نجات بدهد. اما نازی به طرف او برگشت و مشتی به شکمش و لگدی به ساق پایش زد. حسام از روی سکو پرید و نازی را عقب کشید. مهرداد که هنوز از مشتی که به شکمش خورده نفسش جا نیامده بود، به طرف سونیا برگشت و پرسید: تو حالت خوبه؟

نازی به طرف حسام برگشت و قبل از این که او بتواند حرکتی بکند مشتی پای چشم او زد. بالاخره مهرداد و حسام نازی را روی صندلی گردان پشت صندوق نشاندند و با چسب کارتن او را به صندلی بستند.



من کیم (۵)

سلام سلام سلاممم

خوبین انشاالله؟ منم خوبم. از صبح تا حالا دارم با نت و آفیس کشتی می گیرم :)

البته ظهر خونه نبودم. الانم سرعت در حد مورچه سواریه. خدا کنه ارسال کنه.

دیگه کم کم داره داستان لو میره. دو نفرم حدس زدن که کامنتاشونو تایید نکردم :دی



پ.ن سرعت کمه. رنگ فونتام هم باز نمیشه!




در تمام طول مراسم و حتی روزهای بعد از آن نازی یک قطره اشک هم نریخت. کامیار خیلی نگران بود اما عموی نازی کم کم داشت از این همه نگرانی عصبانی میشد.

_: بسه دیگه کامیار... چی هی غرغر می کنی؟ برادرزاده ی من هیچیش نیست. حتماً به مادرش وابسته نبوده. برای همینه که گریه نمی کنه. اصلاً ما خانوادتاً اهل گریه و زاری نیستیم. پدر خدابیامرزشم هیچ‌وقت گریه نمی کرد.

_: من حرفم این نیست. فقط میگم این موضوع عادی نیست.

_: هی می خوای به برادرزاده ی من برچسب بزنی. خواهر مادر نداری؟ خوشت میاد من بهشون بگم دیوونه؟!!

کامیار عقب کشید و با ملایمت گفت: من جسارت نکردم. روح و روانم مثل جسم آدمه. آدم سرما می خوره میره دکتر، وقتیم بهش شوک عصبی وارد شده میره دکتر که بتونه راحت ازش بگذره.

_: به هر حال فعلاً ما میریم سپیدان. هوایی بخوره شوک عصبی و هر چرندی که تو میگی برطرف میشه.

_: این عالیه. فقط من دوشنبه عصر براش وقت گرفتم.

_: ببین پسر همین یه دفعه میذارم ببریش. اونم چون کمکش کردی و این ننگ رو نذاشتی برای اسم خونوادگی من بمونه که مردم بگن فامیل سپیدی رفته زندان. ولی همین یه بار. ما دوشنبه اینجاییم. بچه‌ها مدرسه دارن باید برگردیم.

_: خیلی از لطفتون ممنونم.

******************



نازی گیج و سرگشته از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه می کرد. بالاخره گفت: من فکر می‌کردم شما سپیدان زندگی می کنین.

عمو به فخری اشاره‌ای کرد و گفت: از وقتی که شدیم غلام حلقه به گوش خانم، شهر نشین شدیم.

فخری خنده‌ای کرد و گفت: حرفا می زنه. خودشم دلش می‌خواست بیاد. به هر حال بازم کارش اونجاست.

نازی پرسید: یعنی چی؟

عمو گفت: خب ملک و املاک خونوادگیمون اونجاست. خونواده ی منم که هنوز اونجان. منم هفته‌ای یکی دو بار میرم سر می زنم. بعضی وقتا بچه هارم می برم. ولی نه همیشه. خونه زندگی و مدرسشون اینجاست. قوم و خویشای فخری هم اینجان. ولی تابستونا میریم.

فروغ دختر عموی نازی با هیجان گفت: ولی من زمستونا بیشتر دوست دارم. اونجا یه عالمه برف میاد.

نازی لبخندی زد و گفت: منم برف دوست دارم.


با رسیدن به مقصد همه با خوشرویی به استقبالش آمدند و از اینکه نتوانسته بودند در مراسم مادرش شرکت کنند عذرخواهی کردند. نازی درک می‌کرد که آن‌ها به خاطر کدورت قدیمی علاقه‌ای به شرکت در مراسم نداشتند. ولی دلگیر نبود. مهم این بود که آن‌ها او را از خود می‌دانستند و حاضر بودند تا هروقت که بخواهد نگهش دارند. آنجا پدربزرگ و مادربزرگ و دو تا عمه و یک عموی دیگر داشت. با مهربانترین خانواده‌هایی که به عمرش دیده بود. همه طوری رفتار می‌کردند که انگار نازی را به خوبی می‌شناسند و نازی هم باید آن‌ها را بشناسد! اما نازی هیچ چیز به خاطر نمی آورد. خسته‌تر از آن هم بود که خودش را به خاطر این موضوع اذیت کند.


بعد از سه روز که عمو قصد رفتن کرد نازی همراهش نرفت. خانه ی پدربزرگش ماند و کلی هم از این موضوع خوشحال بود. عمو هم از اینکه می‌توانست به کامیار بگوید نازی خودش نخواسته بیاید، راضی بود.


******************


ظهر دوشنبه بعد از نهار، نازی یک شال پشمی روی دوشش انداخت و سرخوش به طرف صحرا راه افتاد. اینجا داشت خیلی خوش می گذشت. بیشتر از تمام عمرش احساس در خانه بودن می کرد.

تازه چند قدم رفته بود که با دیدن ماشین آبی کمرنگ آشنایی ایستاد. جا خورده بود. کمی عقب کشید. ماشین جلوی پایش توقف کرد و راننده پیاده شد. قیافه‌اش نه مهربان بود نه خوشحال.

کامیار جدی و کمی نگران سلام کرد. نازی مثل بچه‌ای که کار بدی کرده باشد، چند لحظه نگاهش کرد، بعد سر بزیر انداخت و گفت: سلام.

کامیار قدمی جلو گذاشت و پرسید: چرا نیومدی؟

_: من... من چیزی یادم نمیاد.

_: مزخرف نگو! اگر یادت نمیومد الان اینقدر دستپاچه نبودی. مگه من علاف توام؟

_: خب اگه علاف من نیستین چرا راه افتادین اومدین دنبالم؟

کامیار عقب رفت. به کاپوت ماشینش تکیه داد و گفت: همینو بگو. این همه دیوونه تو دنیا، این یکی هم روش. منو سننه؟

چند لحظه فکر کرد، بعد گفت: ولی برام مهمه. تو باید خوب بشی.

_: چرا؟

_: خوشت میاد مریض باشی؟ همه چی رو فراموش کنی؟ پرت و پلا بگی؟ خوشت میاد بهت بگن دیوونه؟

_: نه آقای وکیل. هرچقدرم دیوونه باشم اینو می فهمم. می خوام بدونم چرا براتون مهمه؟

کامیار لبهایش را با زبان تر کرد. بعد گفت: هیچ وقت هیچ‌کس واقعاً به فکرت نبوده. من دلم برات می سوزه. این خانواده هرچقدرم دوستت داشته باشن، بازم براشون افت داره که به روانپزشک نشونت بدن.

_: می دونم.

_: بیا بریم. اگه عجله کنیم می رسیم. شانس آوردیم که من امروز صبح اتفاقاً عموتو دیدم. والا تا عصر نمی‌فهمیدم که نیومدی.

_: چه خوب میشد ها! اون وقت دیگه فایده‌ای نداشت بیاین دنبالم!

_: چرا مزخرف میگی؟ بیا بریم.

پدربزرگ نازی از دور جلو آمد. با دیدن کامیار سلام و علیک کرد. او را میشناخت. قوم و خویش فخری بود. می‌دانست وکیل نازی بوده است. پرسید: چه خبر آقا کامیار؟ چی شده؟

_: نازی خانم عصری وقت دکتر دارن. باید با من بیاد.

_: وقت دکتر؟ چرا؟ نازی که طوریش نیست!

_: انشاالله که اینطور باشه. ولی اینو دکتر باید تأیید کنه. اجازه بدین با من بیاد.

_: یعنی خطرناکه؟

_: می تونه باشه.

_: خیلی خب. برین به سلامت.

نازی چند لحظه نگاهش کرد. بعد رفت که حاضر بشود. وقتی سوار شد، کامیار به سرعت راه افتاد. تا نیم ساعت نازی سکوت کرده بود. بالاخره گفت: تو بهش نگفتی روانپزشک...

_: نه نگفتم. اگه گفته بودم که مثل عموت حاشا می‌کرد و نمیذاشت بیای.

_: بهش دروغ گفتی.

_: من هیچ دروغی نگفتم.

_: خب راستشم نگفتی.

_: گفتم اگه نری دکتر خطرناکه. خب این دروغ نیست. تو چرا دعوا داری؟ خودم دارم می برم، خودم خرجشو میدم، تو چرا مشکل داری؟

_: از من چی می خوای؟

_: یعنی چی، چی می خوام؟

_: در مقابل لطفت، چکار باید بکنم؟

_: نازی تمومش کن. بعضی وقتا دو با دو چهار نمیشه. اینقدر گیر نده. اصلاً خودمم نمی دونم چرا این همه راهو کوبیدم اومدم دنبالت.

_: یه روزی پسر خاله‌ام خیلی بهم مَحبت کرد. مهرداد... می شناسیش؟

_: گفته بودی.

_: هیچ وقت نفهمیدم چرا...

_: گفته بود جای خواهرش دوستت داره.

_: ولی من فکر می‌کنم از من خجالت می کشید. از داشتن دخترخاله ای مثل من... موادفروش، قاتل، حالام دیوونه...

_: دست بردار. اگه باعث خجالتش بودی بهت کمک نمی کرد.

_: همینه. می خوام بدونم چرا.

_: بعضیا به خاطر یه جو وجدان ته وجودشون به همنوعشون کمک می کنین. این کمیاب هست ولی عجیب نیست. مگه مادرت بهت مَحبت نمی کرد؟

_: چرا ولی مادرش بهش مَحبت نمی کرد. اونو از خونشون بیرون کردن. من فکر می‌کردم مهرداد دوستم داره.

_: مهرداد مثل خواهرش دوستت داره. در مقابلت احساس مسئولیت می کنه. سعی می کنه بهت کمک کنه و همین. تمام روابط نباید به ازدواج ختم بشه.

_: آره... آدم که نمی تونه با یه دیوونه عروسی کنه... بچه هاش دیوونه میشن. اصلاً دیوونه ها رو نباید گذاشت ول بگردن. اصلاً...

کامیار با ناراحتی نگاهش کرد. باز داشت پرت و پلا می گفت. حیف آن چشمان زیبا که اینقدر نگاه مات و ترسناکی داشت. نگاه وحشی یک دیوانه! پا روی گاز فشرد تا زودتر به شهر برسند.


وقتی رسیدند ده دقیقه‌ای از قرارشان با دکتر گذشته بود. ولی مطب اینقدر شلوغ بود که یک ساعت دیگر هم نشستند تا نوبت نازی رسید. تمام مدت نازی پرت و پلا می گفت. کامیار همراهش وارد مطب شد. دکتر پیرمردی جاافتاده و مطمئن بود. کامیار مشکل را برایش شرح داد و او مشغول صحبت با نازی شد. بعد از چند دقیقه در حالی که نسخه می‌نوشت گفت: شیزوفرنی. قابل درمان نیست. من فقط می تونم آرومش کنم که به کسی آسیب نرسونه.

کامیار خواست بگوید که او به کسی آسیب نمی رساند. ولی وقتی به یاد ناپدریش افتاد، لب گزید و چیزی نگفت. هنوز هم مطمئن نبود که نازی قاتل نباشد. هرچند او را مقصر نمی دانست. داروهایش را گرفت و او را به خانه ی عمویش رساند.

آقای سپیدی خانه نبود. کامیار داروها را به فخری داد و گفت: خواهش می‌کنم اینا رو سر موقع بهش بدین. حالش خوب نیست.

_: دکتر گفت دیوونه است؟

_: نه دقیقا... ولی خب... خواهش می کنم.

_: اگه اینا رو بخوره خوب میشه؟

کامیار به فخری نگاه کرد. بعد نگاهی به نازی انداخت. داشت توی آینه با سر و صورتش ور می رفت.

بدون جواب مستقیم به فخری، دوباره تأکید کرد: داروهاشو به‌موقع بدین. به آقای سپیدی هم بگو لازمه که دارو بخوره...

_: نگران نباش. راضی کردن اون با من.

_: اگه مشکلی هم بود به من بگین.

_: حتماً.


********************


فرید نگاهی به پانی کرد و با تمسخر گفت: شیزوفرنی! خوشم میاد این دکترا فکر می کنن خیلی حالیشونه.

هژیر نگاهی کرد و پرسید: حالا چی هست این شیزوفرنی؟

_: اختلال حواس. یه وقتی یه چیزایی راجع بهش خوندم.

_: خب یعنی چی؟

پانی گفت: یعنی این نازی خانم شما دیوونه است. گرفتی؟

_: خب حالا یعنی رفته دکتر خوب میشه؟

فرید گفت: نه بابا... فقط گیج و ملنگ میشه.

_: یه وقت نبرنش دیوونه خونه!

_: باید بعد از این بیشتر مواظبش باشیم. نباید مردم مطمئن بشن که دیوونه است.

_: هی بچه ها این دیگه کیه؟

همه به جهتی که هژیر اشاره کرده بود برگشتند. با دیدن دختری که از از فرط بوری شفاف به نظر می آمد، حیرت زده ماندند. هژیر جاهل مآبانه پرسید: خانم کی باشن؟

دخترک چند بار پلک زد. بعد با لحنی پراحساس گفت: سلام بر تو ای گران مقدار. من پونه هستم از دیار شعر...

هژیر از فرید پرسید: این چی گفت؟!

پانی چینی به بینی اش انداخت وگفت: تو دنیا که فقط یدونه دیوونه نیست.

پونه آهی کشید و گفت: چه حیف که سبک مغزهایی چون تو، چنین هنر را به سخره می گیرند!

فرید نگاهی به پانی و بعد به پونه انداخت. با خنده پرسید: جااان؟!

پونه رو به فرید کرد و گفت: شما شمایل زیبایی دارید. نمونه ی خوبی برای نقاشی های من خواهید بود. درست مثل خدایان یونانی. خوش تراش و زیبا.

_: اوه هو! تنک یو. اگه می دونستم می رفتم مانکن می شدم.

هژیر پرسید: مگه پسرام مانکن میشن؟

_: لباسای مردونه رو پسرای مانکن تبلیغ می کنن دیگه!

_: هان. یعنی همون مجسمه های جلوی مغازه ها؟

_: اخمخ جون به اونام میگن مانکن ولی من منظورم اونا بود که میشن مدل عکاسی شرکتا و براشون لباس و عطر تبلیغ می کنن.

_: بوی عطر تو عکس میفته؟

_: وایییی هژیر تمومش کن!


*******************


دو هفته از مصرف داروها گذشته بود، ولی نازی حالش هرروز بدتر میشد. خیلی کم پیش می آمد که هوش و حواسش سر جا باشد و پرت و پلا نگوید.

در طول دو هفته کامیار چند بار سر زده بود. یکی دو بار هم با دکتر تماس گرفته و گفته بود که داروها عوارض خوبی ندارند. اما دکتر به او اطمینان داده بود که به مرور بهتر خواهد شد. اما این اتفاق نیفتاد و عمو هرروز بیشتر از قبل عصبانی میشد. بالاخره هم سراغ کامیار رفت و با عصبانیت گفت: این دکتر لعنتی تو به هیچ دردی نمی خوره! من همه ی داروهاشو ریختم بیرون.

_: وای خدای من! خیلی خطرناکه! این داروها رو باید زیر نظر دکتر و به مرور قطع کرد. اینجوری خطرناکه!

_: دیگه کافیه. دیگه به حرفت گوش نمیدم. زدی بچه ی مردمو دیوونه اش کردی. کافی نیست؟

_: من...

_: حرف نزن کامیار.


بعد از رفتن آقای سپیدی، کامیار شماره ی یکی از دوستانش را گرفت. حسام روانپزشک بود و فوق تخصص هیپنوتیزم داشت. ولی چون تازه فارغ التحصیل شده و تجربه ی چندانی نداشت، استادش را به کامیار معرفی کرده بود.

_: سلام حسام.

_: به سلام آقا کامیار گل بلبل. کجایی پسر؟

_: همین دور وبرا.

_: خوبی؟

_: نه زیاد. یعنی خودم خوبم. اما این استاد تو نتونست کار چندانی برای ما بکنه. البته خونوادشم اصلا همکاری نمی کنن. ولی با داروها مشکل داشته و دکترم عوضشون نکرد و عموشم همه رو ریخته بیرون!

_: یکی یکی بگو ببینم چی شده. تشخیص استادم چی بود؟

_: شیزوفرنی.

_: اوه خدای من. اون وقت تو عاشق دختره شدی؟

_: وسط دعوا نرخ تعیین می کنی حسام؟ کی از عشق حرف زد؟

_: پس چرا داری خودتو تکه پاره می کنی؟

_: تو نمی تونی کاری براش بکنی؟

_: شیزوفرنی قابل درمان نیست. فقط میشه آرومش کرد.

_: می دونم. دکترم همینو گفت. فقط بهش آرامبخش داد. ولی براش بد بود.

_: خیلی خب. بیارش اینجا. شاید با هیپنوتیزم ریشه ی ناآرامیشو پیدا کنیم.

_: اون ناآرام نیست. فقط...

_: بیارش مطب.

_: باشه. کی بیام؟

_: من که هستم. هر وقت بیای می بینمش.

_: یک دنیا ممنونم.


کامیار قطع کرد و بعد به خانه ی آقای سپیدی زنگ زد. فخری گوشی را برداشت و بعد از سلام و علیک گفت: کامیار یه کاری بکن. از وقتی که داروهاشو نخورده یه بند داره گریه می کنه! دیوونه ام کرده. عموشم وسط این هیری ویری ول کرده رفته سپیدان دنبال کاراش. هرچی بهش میگم میگه خودش خوب میشه.

_: الان که عموش پیش من بود!

_: آره گفت اول میاد حسابشو با تو صاف کنه. بعد میره سپیدان.

_: باشه نگران نباشین. میام دنبال نازی. دوستم دکتره. با چند تا از همکاراش یه کلینیک کوچیک روانپزشکی دارن. اگه لازم بشه همونجا بستریش می کنن.

_: خدا خیرت بده. زود بیا.


******************


فرید گفت: خاک عالم به سرمون شد. دارن میبرنش تیمارستان!

پانی گفت: همش تقصیر توئه.

_: ببخشین هژیر آدم کشته، تو دزدی کردی، اون وقت تقصیر منه؟!

هژیر کنار پونه نشسته بود. نگاهی روی دستش کرد و پرسید: تو داری شعر میگی یا نقاشی می کنی؟

_: شعری را که سروده ام را به نقش گلها زینت می دهم.

_: اوهوم. گرفتم.

فرید روی میز ضرب گرفت و بالاخره گفت: نمیشه. ما نباید بذاریم بره.



وقتی کامیار رسید، نازی هنوز گریه می کرد و در برابر او هم مقاومت می کرد. کامیار را نمی شناخت و حاضر نبود همراهش برود.

ولی کامیار و فخری به زور او را سوار ماشین کردند. توی ماشین هم نازی مدام گریه می کرد. وقتی رسیدند کامیار به دوستش زنگ زد. حسام با یک آرامبخش تا کنار ماشین آمد. اول آرامبخش را تزریق کرد، بعد مشغول حرف زدن با نازی شد. نازی یکباره آرام گرفت و به خواهش حسام مثل بره ای رام و مطیع از ماشین پیاده شد.