ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

هیپنوتراپی

سلام سلام دوستام

من با عرض خیلی معذرت همچنان ننوشتم. اصلاً حسش نمیاد دوروبرم حسابی شلوغه و فکرم متمرکز نمیشه که بنویسم.
از جمله درگیر یه برنامه ی لاغریم که خیلی ازش راضیم. اینجاست. برای کسانی مثل من که اعتیاد به خوردن دارن و واقعاً غذا و شیرینی جزو لذتهای بزرگ زندگیشونه مفیده. با هیپنوتراپی عادتهای غلط رو عوض می کنه.
داشتم برای یه دوست عزیز از این برنامه میگفتم. گفت کاش از این برنامه برای سردرد و دردهای عمومی هم بود.
از مدیر سایت تقاضا کردم که سی دیهایی برای رفع درد هم تهیه و توزیع کنن. ایشون هم گفت که اگر تقاضا به قدر کافی باشه این کار رو می کنه.
این بود که به فکر اینجا افتادم. نه قصد تبلیغ دارم نه چیزی بهم میرسه. ولی فکر کردم اگر هرکی دلش خواست یه همچین تقاضایی به مدیر محترم این
سایت بده شاید برای دوستانی که از دردهای مزمن رنج میبرن مفید باشه. خوبی هیپنوتراپی اینه که هیچ گونه عوارض جانبی نداره. و در مقابل اون همه مسکنی که دردمندها مصرف می کنن، واقعاً عالی به نظر می رسه.


پ.ن: قابل توجه اون دوستی که در طی داستان من کیم اصرار داشت که متخصص هیپنوتیزم باید حتماً چند جلسه رو برای آشنایی با مریض به مصاحبه بگذرونه، باید بگم که این مسئله رو شخصاً امتحان کردم و بدون آشنایی جواب داد. من این متخصص رو ندیدم و از دفعه ی اول که گوشیها رو گذاشتم و قصد کردم که اجازه بدم بهم تلقین کنه، به خواب مصنوعی رفتم.

افسون کوهستان (قسمت آخر)

سلام سلام سلام دوستام


ببخشید که اینقدر دیر شد. برنامه به لطف آقای همسر چند روزیه دست شده، اما حس نوشتن من کم پیدا شده. طی چند روز بالاخره این قسمت رو نوشتم و الان هم بدون ویرایش براتون میذارم. شرمنده اگر بخوام اصلاحش کنم بازم طول می کشه و... بیخیال. به بزرگواری خودتون ببخشین.

این رو داشته باشین تا من یه مدت برم تجدید قوا و سوژه یابی. نمی دونم کی بیام.

همیشه خوشحال و سلامت باشین



مریم خانم با یک سینی محتوی یک قوری چای و فنجان و یک بسته شکلات برگشت. لبخندی زد. آنها را گذاشت و در حالی که به طرف در می رفت، با لحن معنی داری گفت: تنهاتون میذارم.

این بار همین که در بسته شد، تابان با دلخوری پرسید: اینجا چه خبره؟

سامان گفت: هیچی. اون دسته ی پایین تخت رو می چرخونی، یه کم پشت من بالا بیاد؟

تابان پایین تخت سر پا نشست و درحالی که دسته را می چرخاند، پرسید: مامانت درباره ی من چی فکر می کنه؟

_: مامان من در مورد هر دختری که من بهش سلام کنم، خیلی فکرا می کنه و رویا می بافه. ولی من شغل خطرناکی دارم. محاله با این شغل زن بگیرم. نمونه ی ساده اش اینه که اون لعنتیا فقط ما رو باهم دیدن و این همه اتفاق افتاد.

تابان برخاست و متفکرانه پرسید: بالاخره اش که چی؟

سامان با خنده گفت: داری از من خواستگاری می کنی؟ معذرت می خوام خانم. شما خیلی لطف دارین. ولی من آمادگی شو ندارم.

تابان با اخم گفت: مسخره! من دارم جدی حرف می زنم. منظورم خودم نبودم. کلاً پرسیدم که چی؟

_: که هیچی. مسئله ساده است. ولی برای مامانم قابل درک نیست. اونم وقتی که پسر دیگه ای نداره و تمام امیدش به منه.

_: تابان لب برچید و گفت: هوم.

خیلی دلش می خواست بپرسد: پس این همه توجه به خاطر چی بود؟چرا منو وابسته کردی؟

اما نتوانست. غرق فکر روی مبل نشست. سامان پرسید: مامانت اینا کی میان؟

بدون این که نگاهش کند، با لحنی بی تفاوت گفت: فردا.

ضربه ای به در خورد. سامان گفت: بفرمایید.

مسعود وارد شد و با لبخند گفت: سلام قهرمان! چطوری؟

سامان خندید و سلام کرد. تابان هم برخاست و با کمی دستپاچگی سلام کرد. مسعود نگاهی به او انداخت. چهره اش سخت و سنگی شد. زیر لب سلامی کرد و همان جا ایستاد.

سامان گفت: بشین.

مسعود به طعنه گفت: مزاحم نباشم.

در اتاق باز شد. مریم خانم بود. با لبخند گفت: اه سلام آقامسعود! خوش اومدی. ببخشید چند لحظه می تونم وقتتو بگیرم؟

سامان این بار معترضانه گفت: مامان!

مریم خانم به تندی گفت: می خواستم لطف کنن برن از داروخونه داروهاتو بگیرن.

تابان برخاست و گفت: بدین من بگیرم.

مسعود با لحنی دلخور گفت: نخیر خودم میرم.

سامان گفت: بشینین بابا. من نخود سیاه نمی خوام. مامان تابان جای خواهر من و مسعوده. میشه اینقدر شلوغش نکنین؟

_: تابان خواهر فرزانه! چطوره که همه شریک شدین؟

_: چون من و مسعود خواهر نداریم. این سفر هم باهم بودیم. صمیمی شدیم دیگه. همین!

مریم خانم با ناباوری و ناراحتی به هر سه ی آنها نگاه کرد، لبهایش را بهم فشرد، سری تکان و بیرون رفت. مسعود پرسید: اینجا چه خبره؟

_: هیچی مامان چشمش به یه دختر افتاده، باز توهم زده. اگه برای تو و تابان اینقدر عجیبه، برای من جزو امور روزمره است. دائم باید مامان رو از اشتباه دربیارم. اونم اصلا دلش نمیخواد حرف منو جدی بگیره. حالا این حرفا بیخیال... خودت چطوری؟ بشین.

مسعود روی مبل نشست. آهی کشید و گفت: خوبم.

تابان هم نشست. نگاهی به کبودیهای صورت مسعود که به زردی گرائیده بود، انداخت و پرسید: دیگه درد نداری؟

_: نه زیاد. خیلی بهترم.

_: خدا رو شکر.

_: فرزان با بچه ها رفت؟

_: آره.

_: چطور جرات کرد تنهات بذاره؟

سامان گفت: مسعود جان اگر تو خودتو آدم حساب نمی کنی، من اینقدر وجود دارم که بتونم از عهده ی مراقبت از این جوجه بربیام.

تابان گفت: تا حالا اقلاً بزغاله بودم! حالا از اونم کوچیکتر؟

_: حیوان حیوانست. جوجه و کرگدن نداره.

مسعود با تعجب به تابان نگاه کرد و زیر لب گفت: سامان...

ولی تابان با اعتماد بنفس گفت: نخیر خیلیم فرق می کنه. جوجه آزاری نداره. ولی کرگدن با اون شاخ بیرختش حمله می کنه.

مسعود سری تکان داد و گفت: هر دوتونم حالتون خوبه!

سامان گفت: آره... تو چطوری؟

_: شکر خدا... از شما دو تا که بهترم.

_: یه بار که گیر زبونش بیفتی... دیگه همیشه باید مواظب باشی... جواب ندی... سه سوت میذاره... توجیبش.

مسکن زده بود، و کم کم زبانش شل میشد و به شدت سعی می کرد با خواب مقابله کند. مسعود برخاست و گفت: تو استراحت کن. من تابان رو می برم.

سامان زیر لب گفت: مواظبش باش.

مسعود جلو رفت و پیشانیش را بوسید. تابان با ناراحتی لبخند زد و گفت: سعی کن زود خوب شی.

سامان تبسمی کرد و سری به تایید تکان داد. خداحافظی کردند و بیرون آمدند. مریم خانم با تعجب گفت: اِوا تابان جون تو کجا میری؟ فرزان تو رو دست ما سپرده!

_: با مسعود میرم خونه ی خاله ام.

_: پس باهم فامیلین شما!

تابان نگاهی به مسعود انداخت. شانه ای بالا انداخت و گفت: نه.

مریم خانم که کمی گیج شده بود، سری تکان داد و گفت: باشه. به هرحال به فرزان خبر بده، نگران نشه.

_: باشه. بهش زنگ می زنم.

چند قدم که دور شدند، تابان نگاهی به پشت سرش انداخت و غرغرکنان گفت: ول کنم نیست. تا ما رو به یکی نچسبونه خیالش راحت نمیشه. بابا من خودمم آدمم. می تونم از خودم دفاع کنم.

مسعود با ناراحتی گفت: میشه بس کنی تابان؟ همه خیالشون راحتتره که تو تنها نباشی، با اون سابقه ی درخشانت.

_: من از بدو تولد درخشان بودم! خب که چی؟

_: هه هه بامزه! دست بردار! یه روز نیست که خلاص شدی، اونوقت اینطور لج می کنی؟

_: سامانم همیشه میگه خیلی چشم سفیدم.

_: ولی اگه سامان بگه پیش چشمم بمون تکون نخور، می مونی.

_: خب که چی؟

_: می دونی سامان با این وضعیت شغلیش هیچ تعهدی، به هیچکس نمی تونه بده، حتی برای یه دوستی ساده؟

_: اینطوریام نیست.

_: هست!

_: میگم نیست.

_: می خوای برگردیم از خودش بپرس.

_: نخیر. منظورم اینه که اینطور مطلق هم که تو میگی نیست. سامان با من و تو و فرزان و بقیه ی دوستاش دوسته. به خیلی چیزام تو زندگیش متعهده و این منافاتی با شغلش نداره. فقط نمی تونه ازدواج کنه. که اونم اگه پستش عوض بشه... شاید بتونه.

_: به تو... قولی داده؟ حرفی زده؟

_: فکر نمی کنم مجبور باشم به تو توضیحی بدم. ولی برای این که خیالت راحت بشه، نخیر. اصلاً موضوعی بین ما نیست که اینقدر شلوغش کردی! من تازه هیجده سالمه. هنوز می خوام درس بخونم.

اخم کرده بود و به مسعود نگاه نمی کرد.

مسعود با رنگی پریده زمزمه کرد: ولی اگر سامان درخواستی کرده بود، حتماً قبول می کردی.

_: خب آره! ولی اینقدر میشناسمش که بدونم وقتی گفته من خواهرشم، یعنی خواهرشم.

_: آره. سامان خیلی یه دنده اس.

تابان جلوی مسعود چرخید. در حالی که رو به او عقب عقب راه می رفت، گفت: به من نگاه کن مسعود! فرض کن یه پسرم. یکی از هم دانشگاهیاتون مثلاً. یا اگر اینقدر سخته داداش کوچیکه ی فرزان مثلاً.

مسعود یقه اش را کشید و گفت: هی پشت سرتو نگاه کن. داشتی میفتادی تو جو.

تابان دلخور نفسش را بیرون داد. در حالی که دوباره هم قدم مسعود راه میفتاد، گفت: خوشم نمیاد یه دوستی ساده آلوده ی این حرفا بشه.

_: حرفای گنده تر از دهنت می زنی جوجه!

_: جوجه هم نیستم.

_: اگه سامان بگه که ایرادی نداره.

_: سامان مریضه. اگه حالش خوب بود، به موقعش حالشو می گرفتم. تازه منم بهش میگم کرگدن، به تو چی بگم؟ مثلاً بگم اسب؟ هان؟

_: حداقل اسب از کرگدن خوشگلتره!

_: خب تو خیلی از سامان خوشگلتری. این که حاشا نداره.

مسعود ناباورانه نگاهی به او انداخت. ابروهایش بالا رفت و چشمهایش درخشید.

اما تابان شانه ای بالا انداخت و گفت: البته زیبایی چیز خوبیه ولی...

مسعود رو گرداند و با ناامیدی گفت: ولی سامان خیلی باحالتره.

_: اه مسعود تمومش کن.

_: باشه. خونه ی خاله ات کجاست؟ ما همینجوری داریم میریم.

تابان آدرس را داد. مسعود تاکسی گرفت و تمام راه ساکت ماند. وقتی رسیدند، هنوز هم درهم بود. تابان زنگ زد. در که باز شد، نگاهی عذرخواهانه به مسعود انداخت. با ناراحتی زمزمه کرد: من واقعاً عاشقش نیستم. عاشق هیچکس نیستم.

مسعود سری تکان داد و گفت: باشه. مواظب خودت باش. کاری داشتی زنگ بزن.

_: باشه. ممنون.


خاله به گرمی از او استقبال کرد. تمام روز اینقدر دورش شلوغ بود، که فرصتی برای فکر کردن نداشت. شب هم به خواهش خاله همانجا ماند. بقیه ی دختر خاله ها هم بودند. تا چهار صبح حرف می زدند. هنوز مشغول وراجی بودند که تابان خوابش برد.

صبح با صدای خاله از خواب پرید. با عجله صبحانه خوردند و همه باهم راهی فرودگاه شدند. با رسیدن مامان و بابا، رفت و آمدها و مهمانی های عید تازه شروع شد. صبح تا شب همراه مامان و بابا یا این طرف و آن طرف بودند یا برایشان مهمان می رسید. از فرزان شنیده بود که سامان از بیمارستان مرخص شده است، اما نتوانسته بود به دیدنش برود. حتی اگر فرصتی داشت، نمی دانست بعد از حرفهای مسعود می تواند با سامان روبرو شود یا نه؟

روز سیزده بدر، مامان اعلام کرد، قصد پیک نیک رفتن ندارد و می خواهد کمی به خانه که بر اثر رفت و آمد مکرر مهمانان شباهتی به وضع عادیش نداشت برسد.

فرزان با ناراحتی پرسید: یعنی ما هم باید بمونیم خونه؟

مامان به تندی گفت: نخیر. لازم نیست. شما همینقدر که منو مجبور نکنین که باهاتون بیام، لطف کردین.

_: پس من با بچه ها میرم بیرون.

بابا گفت: دلم می خواست امروز برم کوه.

مامان گفت: خب با تابان برین. فقط من نمیام.

تابان با بی میلی گفت: من می مونم خونه.

_: لازم نکرده. می مونی ور دل من همش با قیافه ی عبوس و عصبانی که الان بابا رفته کوه و من اینجام! پاشین همین الان برین، به جاش نهار از بیرون، که من نگران این یکی نباشم.

بابا گفت: ای به چشم. شما امر بفرمایین.


تابان به سرعت حاضر شد و با پدرش رفتند. فرزان هم به دنبال دوستان خودش رفت.

کوهِ نزدیک شهر که همیشه با بابا می رفتند، شلوغ بود. خانواده ها همه جا بساط پهن کرده بودند. تابان و پدرش هم پا به راه گذاشتند و به طرف قله رفتند. هنوز چند قدمی بالا نرفته بودند که بابا یکی از همکارانش را دید. همکار پدر، یک بحث کاری را پیش کشید. همینطور بالا می رفتند و حرف می زدند. تا این که به اولین استراحتگاه رسیدند و همکار پدر پیشنهاد کرد یک چای باهم بنوشند. تابان اما، بیقرار بود. این اولین باری بود که بعد از ماجرا به کوه می آمد. تازه ده روز گذشته بود. هنوز خاطراتش خیلی زنده و روشن بودند. نمی توانست بنشیند و به بحث بی پایان پدر و همکارش گوش بدهد. پدرش که بی حوصلگی اش را دید، گفت: باباجون تو اگه حوصله نداری، پیش ما ننشین. برو بالا. ما کار داریم. تا هرجا خواستی برو، بعد برگرد باهم میریم.

تابان چند قدم دیگر بالا رفت. این کوه هیچ شباهتی به آن کوه نداشت. جابجا آدمها بالا و پایین می رفتند. می گفتند و می خندیدند و آشغال می ریختند و اصلاً آن حالت کوهستان را نداشت. اما تابان با خودش درگیر بود. ته دلش هنوز می ترسید. سعی می کرد به خودش بقبولاند که هیچ دزدی وسط این شلوغی آدم نمی دزدد، اما قانع نمیشد.

رو گرداند. نگاهی به پدرش انداخت. گرم بحث با همکارش بود.

لبش را گزید. نه آرام داشت که بماند، نه می توانست برود. سر برداشت. با دیدن مسعود، جان تازه ای گرفت. با قدمهای محکم به طرفش رفت. مسعود روی تخته سنگی کمی بالاتر نشسته بود و داشت، توی گوشی موبایلش دنبال چیزی می گشت.

تابان با شوق گفت: سلام. چرا نشستی؟

مسعود ناباورانه سر برداشت و گفت: علیک سلام.

برخاست. گوشی را توی جلدش گذاشت. نگاهی به اطراف کرد و با نگرانی پرسید: تنها اومدی؟

تابان نگاهی به پایین انداخت و گفت: نه بابام هست. اونجا نشست پیش همکارش. تو با فرزان اینا نرفتی؟

مسعود با چهره ای درهم گفت: نه حوصله نداشتم.

بعد قدمی به طرف بالا برداشت. تابان با احتیاط پرسید: میشه باهات بیام؟ یه کم می ترسم.

_: بیا.

دست توی جیبهایش فرو برد. در حالی که همچنان بی حوصله بود، اما کمی خوشحال شده بود.

تابان از گوشه ی چشم نگاهش کرد. واقعاً خوش تیپ بود. پیراهن کتان چهارخانه ی کرم و قهوه ای، با شلوار لی قهوه ای و کفشهای کوهنوردی پوشیده بود. کوله پشتی کوچکی هم به دوش داشت.

تابان پرسید: حالت بهتره؟

مسعود نیم نگاهی به او انداخت و پرسید: از چه نظر؟

تابان با حیرت از عدم درک منظورش گفت: از بعد از کتک خوردنت.

ته لبخندی صورت مسعود را روشن کرد و گفت: کتک خوردنم؟ کی بود؟ آره بابا خوبم. چیزیم نشده بود.

تابان خم شد. یک سنگ برداشت. رنگش به سرخی میزد. پرسید: این چیه؟ چرا قرمزه؟

مسعود نیم نگاهی به دست تابان انداخت. دوباره به بالا چشم دوخت. شانه ای بالا انداخت و گفت: سنگه دیگه. حتماً عاشقه.

تابان خنده اش گرفت. پرسید: مسعود تو حالت خوبه؟

مسعود به طرفش برگشت. او هم خندید و پرسید: این بار از چه نظر؟

تابان در حال خنده پرسید: مگه سنگام عاشق میشن؟

مسعود رو گرداند و با همان لبخند شادش پرسید: مگه سنگا دل ندارن؟

تابان سنگ را هوا انداخت و دوباره گرفت. گفت: دل سنگی شنیدم. اما سنگی که دل داشته باشه، نه!

دوباره آن را بالا انداخت. اما قبل از او، مسعود آن را گرفت و گفت: اتفاقاً خیلی حرفا تو دلشونه. اینقدر فرق می کنن باهم. بعضیاشون اینقدر دلشون نازکه! راحت می شکنن. پودر میشن. بعضیام ظاهرشون سخت و مقاومه. ولی اگه از لایه ی رویی رد شی، زیرشون ترده. بعضیام سیاه و زشتن. ولی یه ذره که صیقل بخورن، می رسی به یه الماس درخشان که مینشونن و رو انگشتر و بهش میگن نگین. کلی قیمت پیدا می کنه و همه یادشون میره که این یه سنگ سیاه و زشت بود. بعد همین نگین گرانبها و سخت، که شیشه رو خط می کنه، تو آتش به آنی خاکستر میشه و اثری ازش باقی نمی مونه...

مکثی کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: تو اصلاً فهمیدی من چی گفتم؟ خودم که نفهمیدم!

_: فهمیدم که خیلی حالت خرابه. یه کم آب بریز رو سرت. آفتاب خوردی داغ کردی!


مسعود دستهایش را مشت کرد. اینقدر انگشتهایش را فشرد که بندهایش سفید شد. قدم تند کرد و کمی جلو افتاد. تابان گفت: معذرت می خوام. نمی خواستم ناراحتت کنم.

مسعود همانطور که پشت به او بالا می رفت، گفت: نه تو نمی خواستی منو ناراحت کنی. اونی که اشتباه کرده منم. قاطیم تابان. قاطیم... اصلاً چرا اومدی کوه؟

تابان ابروهایش را با تعجب بالا برد و گفت: فکر می کنم اینجا یه جای عمومی باشه. یه جوری میپرسی انگار به حیم خصوصیت تجاوز کردم!

_: به حریم خصوصی من خیلی وقته تجاوز کردی. از همون موقع که دل به سامان دادی. من خر هی چشمامو بستم. حالا هم که میدونم و می فهمم بازم دلم می خواد چشمامو ببندم.

تابان با عصبانیت چند قدم جلو رفت. رو به او ایستاد و گفت: نخیر. چشماتو باز کن. من بهت گفتم عاشقش نیستم. عاشق هیچکس نیستم. تو، فرزان و سامان، برام یه جورین.

_: چون سامان جوابت کرده، اینو میگی.

_: شاید اینطور باشه. ولی حقیقت داره.

_: تو نمی تونی به من دل ببندی.

تابان از گوشه ی چشم نگاهش کرد. صورتش توی آفتاب سرخ شده بود. مثل توی کوهستان...

نگاهی به اطراف انداخت. اینجا هم کوه بود. هرچند در قیاس با کوههایی که باهم بالا رفته بودند، تپه ای بیش نبود. اما همان حس و افسون را داشت. همان که خونش را به جوش می آورد و دلش را بیتاب می کرد.

سر به زیر انداخت. با شرم گفت: به من فرصت بده.

مسعود آه بلندی کشید. آرام گفت: باشه. تا هر وقت که بخوای.



تمام شد

شاذّه

9 اردیبهشت 90



...

سلام دوستام

من الان باید به قول کرمونیا یه کمو (الک) بگیرم جلوی صورتم و از خجالت عذرخواهی کنم که هنوز ننوشتم. به هزار و یک بهانه ی بدردبخور و بدردنخور، یه مدت میرم مرخصی. از صبح از بس سعی کردم بنویسم و هی این برنامه ی اپن آفیس اذیت کرد و هی الهام بانو همکاری نکرد و هی رفتم دنبال کارای خونه، نشد بنویسم. از کار نصفه بدم میاد. باید این داستان رو تموم کنم. ولی الان نمی تونم. هروقت تونستم می نویسم میذارم.

خیلی ببخشید

همیشه خوشحال و سلامت باشید

افسون کوهستان (4)

سلام سلام دوستام

این هم ادامه ی ماجرا...



بعد از اتمام زخم بندیها، همگی به طرف هلیکوپتر رفتند. تابان بین فرزان و سامان نشست. در بدو ورود، درگیر بستن کمربند ایمنی اش شد. هرکار می کرد، درست نمیشد. پروانه ی هلیکوپتر روشن بود و از صدایش، صدا به صدا نمی رسید. ولی از چهره ی درهم تابان و لبهایش که بهم می خورد، معلوم بود که به شدت ناراضیست و دارد غر می زند. سامان به طرفش چرخید. کمربندش را درست کرد و داد زد: تا حالا هلیکوپتر سوار شدی؟

تابان هم داد زد: نه! چقدر سروصدا داره!

سامان یک گوشی به او داد و گفت: بذار رو گوشات کر نشی.

تابان گوشی را گذاشت. کمی بهتر شد. غرغرکنان گفت: کاش اقلاً تو گوشیا یه موزیکی هم پخش می کردن، دلمون وا میشد.

اما هیچکس صدایش را نشنید. دکتر سرمش را بالای سرش آویزان کرد و خودش رفت نشست. تابان با بی حوصلگی نگاهی به سرم که هنوز نصفش هم نرفته بود، انداخت و سعی کرد کمی بخوابد. سرش را روی شانه ی فرزان گذاشت و چشمهایش را بست. اما هنوز خواب نرفته بود، که یک کاغذ به صورتش خورد و چشمهایش را باز کرد. سامان بود. روی کاغذ کاریکاتور تابان با سرم توی دستش را کشیده بود.

تابان مدادش را کشید و با دلخوری پایین صفحه نوشت: خیلی خری!

بعد دوباره سرش را روی شانه ی فرزان گذاشت. اما اینبار فرزان جاخالی داد و با علم به این که صدایش به گوش تابان نمی رسد، با اشاره مشغول تنبیه او شد؛ که مثل هربار سامان به دادش رسید و اشاره کرد: بیخیال...

فرزان اعتراضی هم به سامان کرد و بالاخره رضایت داد که تابان دوباره سرش را روی شانه اش بگذارد. هلیکوپتر از زمین کنده شد. تابان احساس سرگیجه و تهوع شدیدی می کرد. لبهایش را بهم فشرد و سعی کرد هرطوری هست بخوابد. اما پنج دقیقه بعد، دوباره سامان با کاغذ به صورتش زد. این بار یک بزغاله و یک کرگدن که روبروی هم مشغول شاخ و شانه کشیدن بودند، کشیده بود.

تابان با ناراحتی چشمهایش را بست و اشاره کرد: حالم بده.

به هر زحمتی بود تا مقصد دوام آورد. هلیکوپتر به زمین نشست. یک ماشین آماده بود تا آنها را به خانه برساند. تابان با حال خراب به زحمت به طرف ماشین می رفت. فرزان سرمش را بالا نگه داشته بود. سامان آرام گفت: هی بزغاله از هلیکوپتر ترسیدی اینجوری حالت گرفته شد؟

تابان از بین دندانهای بهم فشرده نالید: بس کن. خواهش می کنم.

سوار ماشین شدند. دوباره چشمهایش را بست و تا رسیدن به خانه باز نکرد. وقتی پیاده میشد، به زحمت با مسعود و سامان خداحافظی کرد و همراه فرزان به خانه رفت.

بالاخره سرم تمام شد. حمامی گرفت، شام خورد و خوابید.

صبح روز بعد خاله تلفن زد و بیخبر از همه جا گفت: برگشتین؟ امروز بیا اینجا، باهم بریم چند جا عید دیدنی، نهارم بمون پیشمون.

_: راستش ما تازه رسیدیم، هنوز خیلی خسته ام. فردا میام پیشتون.

_: نمیشه که هیچ جا عیددیدنی نرفتی. زشته!

_: نه بعداً با مامان اینا میرم. الان اصلاً حالم خوب نیست.

_: ببینم مریض شدی؟ اگه می خوای دکتر بری...

_: نه خاله خوبم. چیزیم نیست. فقط خسته ام.

_: پس فردا حتماً بیای ها!

_: اگر بتونم چشم.

_: یعنی چی اگر بتونم؟ من منتظرتم.


دلیل و برهان فایده ای نداشت. بدون بحث خداحافظی کرد و گوشی را روی تلفن گذاشت. آهی کشید. فرزان پرسید: چی شده؟

_: خاله میگه بیا با ما بریم عید دیدنی. تمام تنم درد می کنه.

_: بشینی تو خونه بدتره. هی فکر و خیال می کنی برات خوب نیست. برو، قول میدم بهت خوش بگذره.

_: تو چکار می کنی؟

_: نگران نباش. نمیشینم تنهایی گریه کنم!

_: حتماً با دوستات میری بیرون.

_: شاید... ولی اصلاً دوست ندارم بازم آویزونم بشی. همین یه دفعه برای هفت پشتم بس بود!


تابان با قهر و غضب به اتاقش رفت و چند دقیقه بعد، حاضر و آماده خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. ولی هنوز به سر کوچه نرسیده بود که یک نفر از پشت دست روی دهانش گذاشت و زمزمه کرد: حرف بزنی ماشه رو می کشم. گوشیتو بده.

جرات نداشت برگردد و به کسی که این را گفت نگاه کند. سردی لوله ی اسلحه را وسط پشتش حس می کرد. پس بدون اعتراض گوشی اش را داد و راه افتاد و چند قدم بعد سوار ماشینی که مرد مهاجم گفته بود، شد. مهاجم جلو نشست. هم خودش و هم راننده، صورتشان را با پارچه پوشانده بودند. ماشین راه افتاد و به سرعت به طرف بیرون شهر رفت. هنوز خیلی از شهر دور نشده بودند که توی یک فرعی پیچید و به روستایی رسید. بعد فرمان داد که تابان پیاده شود. وارد خانه ای شدند. تابان را به طرف اتاقی رو به حیاط با در آهنی که فقط ضد زنگ خورده بود، هدایت کردند. وقتی تابان وارد شد، درش را قفل کردند. بالای در پنجره ی نرده داری بود. مرد سرش را جلوی پنجره گرفت و تهدید کرد: صدات در بیاد، می کشمت.

از پنجره دور شد. تابان او را دید که با تلفن همراه صحبت می کرد، اما صدایش را نمی شنید. مرد دوم هم هم قدمش راه می رفت. کمی بعد مرد به طرف تابان برگشت. گوشی را از پنجره به طرف تابان گرفت و گفت: بهش بگو که سالمی.

صدای نگران سامان به گوش رسید: تابان؟ حالت خوبه؟

تابان با ناراحتی گفت: آره خوبم.

قبل از این که حرف دیگری بزند، مرد رفته بود. تابان نرده را رها کرد و نشست. اتاقکی که در آن زندانی شده بود، به خرابه ای می مانست. کلی آشغال و خرت و پرت در آن بود.

صدای یک نفر را از بیرون شنید که با تعجب به دیگری می گفت: حتی کتکشم نزدین؟!!! این دختره حتماً یه چیزی میدونه!

نشنید که طرفش چی جواب داد. ولی به سرعت دست به کار شد و هرچه پیدا می کرد، جلوی در گذاشت که اگر در را باز کردند دیرتر به او برسند. سنگ، آجر، صندلی شکسته، گالن پلاستیکی و هرچه بود و نبود، با احتیاط رویهم می چید که سر و صدا نکند. ناگهان از گوشه دیوار سوراخی پیدا کرد که به بیرون راه داشت. از خوشحالی نزدیک بود، فریاد بکشد. یک کهنه پاره را نزدیکش گذاشت. و با یک چوب مشغول گشاد کردن گودال شد. به محض این که صدای پایی میشنید با کهنه سوراخ را می پوشاند، ولی کسی کاری به او نداشت. چند نفر دیگر هم آمده بودند و همه مشغول صحبت بودند. تابان نمی شنید چه می گویند. وقتش را نداشت. با تمام توانش زمین را می کند. نزدیک یک ساعت بعد سوراخ اینقدر بزرگ شده بود که بتواند بگریزد. اما همین که خواست پا توی سوراخ بگذارد، یک نفر نزدیک شد.

یک مرد با قیافه ای ترسناک جلوی در ایستاد و از دریچه ی بالای در سر کشید. با لحن چندش آوری گفت: هی چکار می کنی؟ اینا رو چرا گذاشتی اینجا؟ یعنی خیال می کنی، اگه بخوام بیام تو ازینا می ترسم؟

تابان با ترس نگاهش کرد. مرد برگشت و داد زد: هی کلید اینجا پیش کیه؟

تابان پارچه را کنار زد. مرد چند قدم دور شد. تابان به سرعت توی سواخ خزید و رویش را دوباره با پارچه پوشاند. امیدوار بود بیرون اتاق دزدان انتظارش نکشند!

خوشبختانه خبری نبود. پا توی یک باغ گذاشت. درختان نوروزی با جوانه های سبز تازه و پر از شکوفه، منظره ی دلپذیری داشتند. اگر تابان از ترس رو به مرگ نبود، حتماً خیلی بیشتر لذت می برد. اما حالا هم خوشحال شد. حداقل کسی آن دور و بر نبود. باید راه می افتاد، ولی از کدام طرف؟

با سرعت از اتاق دور شد. باغ بزرگی بود. ولی او به طرف کوچه رفت. با دیدن چند تا از قاچاقچیها که کنار خانه ایستاده بودند، دوباره به باغ پناه برد.

مهاجمان متوجه ی فرارش شدند. با سگ به دنبالش آمدند. صدای پارس سگها را می شنید و می دوید. از ترس نفس نفس میزد. از باغ بیرون رفت و تا جاده دوید. جلوی یک ماشین گذری دست بلند کرد. خوشبختانه ماشین ایستاد و تابان به سرعت سوار شد. یک زن و مرد جوان توی ماشین بودند. زن با حیرت پرسید: چی شده؟

تابان نفس نفس زنان گفت: فقط برین.

مرد با تردید گفت: یه وقت دردسری نشه...

زن به او توپید: برو دیگه! چه دردسری؟

تابان التماس کرد: آقا خواهش می کنم. الان میان. سگم دارن.

مرد به راهش به طرف شهر ادامه داد. چند لحظه بعد پرسید: چرا تنهایی؟

_: از در خونه دزدیدنم. خدا خیرتون بده که نجاتم دادین.

_: کی بودن؟

_: نمی دونم. یه تلفن دارین من زنگ بزنم؟ موبایلمو گرفتن.

زن موبایلش را به او داد. به فرزان زنگ زد. فرزان با نگرانی گفت: خدای من تابان زنده ای؟!!

_: آره خوبم. تونستم فرار کنم. دارم میام خونه.

_: نه نیا. سامان گفته خطرناکه. بیا خونه ی مسعود. منم اینجام. قطع می کنم به سامان زنگ بزنم. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

گوشی را به زن پس داد و به عقب تکیه داد. زن با ملایمت پرسید: خونتون کجاست؟

آدرس خانه ی دانشجویی مسعود را داد. قبلاً یکی دو باری پیش آمده بود که به همراه پدرش به دنبال فرزان به آنجا رفته بودند. نیم ساعت بعد جلوی در خانه ی خاله از آنها خداحافظی کرد. فرزان دوان دوان به استقبالش آمد. مسعود هم لنگ لنگان جلو آمد. رنگ به صورت نداشت. با خستگی گفت: خوش اومدی.

هنوز نصف صورتش کبود بود. تابان با ناراحتی سر به زیر انداخت. سه نفری توی اتاق کوچک و بهم ریخته ی مسعود نشستند. موبایلهای مسعود و فرزان روی میز بود و همه با نگرانی منتظر خبری از سامان بودند.

تابان پرسید: تونستی به سامان خبر بدی؟

_: آره. حالا با خیال راحت رفتن دنبالشون.


شب دیروقت بود که بالاخره موبایل فرزان زنگ زد. سرهنگ کاظمی، پدر سامان بود. شانه ی سامان تیر خورده بود و توی بیمارستان بستری شده بود.

همگی راهی بیمارستان شدند. بماند که چقدر التماس کردند تا آن وقت شب دربان راهشان داد. سامان توی یک اتاق خصوصی بستری بود و دو سرباز جلوی اتاقش کشیک می دادند. پدرش هم توی اتاق بود. با دیدن آنها بیرون آمد. همه تا حد امکان بی سروصدا سلام و علیک کردند.

سرهنگ کاظمی زمزمه کرد: مسکن زدن، خوابیده.

مسعود پرسید: بالاخره تونستین دستگیرشون بکنین؟

_: بله. یه تلاش گروهی عظیم بود که خدا رو شکر موفق شدیم.

بعد با لبخند رو به تابان کرد و پرسید: طعمه ی فراری شما بودین؟ خدا رو هزار مرتبه شکر که سالمی. اگر تو رو نگرفته بودن، محال بود بتونیم یه جا دستگیرشون کنیم.

تابان فکر کرد: طعمه؟ باید خوراکی باشه دیگه. بزغاله، همونی که سامان میگه!

سرهنگ ادامه داد: حالت خوبه؟ آسیبی که بهت نزدن؟

تابان سری تکان داد و گفت: ممنون. خوبم.

مسعود پرسید: می تونیم بریم تو؟

_: آره. ولی یکی یکی و بی سروصدا.

تابان جلو رفت و به سرعت گفت: اول من.

فرزان سری تکان داد و گفت: کی جرات داره حرف بزنه!

همه بی صدا خندیدند. تابان از بین سربازها رد شد و آرام توی اتاق خزید. چراغ کم نوری توی اتاق روشن بود و صورت سامان را رنگ پریده تر از آنچه که بود، نشان میداد. روی صورتش ماسک اکسیژن بود و شانه اش باند پیچی شده بود.

تابان نفس عمیقی کشید که بغضش را مهار کند. سامان چشمهایش را باز کرد. با دست سالمش، ماسک را برداشت و زمزمه کرد: حالت خوبه؟

تابان با بغض سری به تایید تکان داد و نجواکنان گفت: نگران نباش. بزغاله زرنگه.

سامان سری تکان داد. اشکی از گوشه چشمش پایین غلتید. آرام گفت: خدا خیلی بهت رحم کرد.

با دیدن اشک سامان تابان مقاومتش را از دست داد. بغضش شکست. روی صندلی نشست و صورتش را با دست پوشاند.

_: منو می بخشی تابان؟

تابان سر بلند کرد و در حالی که تمام صورتش از اشک خیس بود، پرسید: برای چی؟

_: برای همه چی. من که یک درهزار حدس این ماجرا رو می زدم، اصلاً نباید میذاشتم تو بیای.

_: به من خوش گذشت. حداقل قبل از درگیریها عالی بود. یه سفر فوق العاده.

سامان با درد خندید و گفت: خیلی چشم سفیدی بزغاله!

_: اینو قبلاً هم بهم گفته بودی، نه؟

فرزان از دم در یواش گفت: بیا بیرون.

سامان پرسید: کی؟ من؟ نمی تونم!

فرزان خندید. تابان آرام برخاست. سامان پرسید: کی بریم کوه؟

نفس کم آورد. ماسک اکسیژنش را روی صورتش گذاشت. تابان با لبخند گفت: نفست که جا اومد میریم.


به آرامی خداحافظی کرد و بیرون آمد. مسعود به اتاق رفت. تابان کنار فرزان ایستاد. سرهنگ کاظمی پرسید: پدر و مادرتون برگشتن؟

فرزان گفت: نه هنوز. فردا عصر میان.

_: بهشون گفتین چه اتفاقی افتاده؟

فرزان گفت: نه هنوز. گفتیم از راه دور نگرانشون نکنیم.

تابان گفت: از راه نزدیکم لزومی نداره نگران بشن. خونمون امنه؟ امشب می تونیم بریم؟

_: بله. ما همه رو دستگیر کردیم. ولی برای راحتی خیالتون، دو تا سرباز می فرستم تا صبح تو حیاط کشیک بدن.

_: ممنون میشم.

بعد از این که فرزان هم چند دقیقه ای را پیش سامان گذراند، مسعود را رساندند و باهم به خانه رفتند. سرهنگ همانطور که قول داده بود، دو سرباز فرستاد که تا صبح توی حیاط بمانند.

تابان داشت می رفت بخوابد، که فرزان پرسید: ببینم منظورت چی بود که به سرهنگ کاظمی گفتی لزومی نداره که مامان اینا نگران بشن؟ نمی خوای بهشون بگی؟

_: مامانو که میشناسی. دیگه آروم نمی گیره. بابا هم همینطور. تا صد سال غصه می خورن نگران می مونن. همه چی تموم شده. نمیگیم بهشون. کسی هم خبر نداره که به گوششون برسه.

فرزان سری تکان داد و گفت: باشه. به هر حال خودت یه مدت بیشتر مواظب خودت باش تا آبا از آسیاب بیفته. بعد از این اگه خواستی بری بیرون و تنها بودی، حتماً با آژانس برو.

_: باشه.

شب خوابش نمی برد. فرزان اینقدر کنارش نشست، تا آرام گرفت و خوابید. ولی بازهم کابوس میدید.

به هر حال هر طوری بود، شب را به صبح رساند. صبح مامان تلفن زد و گفت به دلیل خرابی هوا پروازشان به تاخیر افتاده است و صبح روز بعد می رسند. تابان نفسی به راحتی کشید. اینطوری فرصت بیشتری برای آرام شدن داشت.

باز هم با فرزان برای دیدن سامان رفتند. حالش بهتر بود. دکترش اجازه داده بود، مایعات بنوشد. مادرش داشت به او سوپ رقیق میداد.

تابان با شرم سلام کوتاهی کرد و سعی کرد پشت فرزان پناه بگیرد. اما فرزان با خوشرویی احوال مادر سامان را پرسید و گفت: خسته نباشین مریم خانم. بدین من بهش بدم. شما بشینین.

مریم خانم لبخندی زد و گفت: باعث زحمت. دستت درد نکنه.

سامان سر کشید و با لبخند بی رنگی از تابان پرسید: تو خوبی؟

مریم خانم گفت: خواهرتو معرفی نکردی فرزان.

فرزان نیم نگاهی به تابان انداخت و گفت: اسمش تابانه. ایشونم مریم خانم مادر سامان.

تابان با خجالت گفت: خوشوقتم.

مریم خانم جلو آمد و با او روبوسی کرد. معلوم بود که از قضایا خبر ندارد. سامان فقط گفته بود، طی عملیاتی تیر خورده است. توضیح دیگری نداده بود. پدرش هم همینطور.

مریم خانم نشست و گفت: بشین عزیزم.

_: ممنون. راحتم.

سامان خندید و پرسید: چی شده؟

تابان با دستپاچگی گفت: هیچی.

سامان خندید و دیگر پیگیر نشد. تلفن فرزان زنگ زد. داییش بود. برای کاری احضارش کرد. فرزان گوشی را توی جیبش گذاشت و گفت: تابان من باید با دایی برم جایی، تو میری خونه؟

تابان با تردید گفت: نه تنهایی که نه.

سامان گفت: بمون همینجا.

تابان شرمزده گفت: میرم... خونه ی خاله ام... یعنی...

مریم خانم گفت: چی شده؟ اگه می خوای بمونی بمون.

فرزان به تندی گفت: نه باید بره خونه ی خاله.

سامان گفت: سخت نگیر فرزان. اینجا بمونه خیال هر دوتامون راحتتره.

مریم خانم که قضیه را به عشق و عاشقی ربط می داد، با لبخند گفت: بذار بمونه فرزان. منم هستم. نگران هیچی نباش.

فرزان نگاهی نامطمئن به تابان انداخت، اما بالاخره رضایت داد و رفت.

مریم خانم با لحن معنی داری پرسید: چند سالته تابان جون؟

_: هیجده سالمه.

_: دانشجو هستی یا پیش دانشگاهی؟

_: هنوز پیش دانشگاهیم.

_: رشته ات چیه؟

_: ریاضی.

_: دانشگاه می خوای چه رشته ای ادامه بدی؟

_: نمی دونم. کشاورزی خیلی دوست دارم... تا چی قبول بشم.

_: پس اهل گل و گیاهی.

_: بله...

سامان گفت: اهلش بودی و یه شاخه گل برای من نیاوردی؟!

مریم خانم با اخم گفت: اه سامان!!!

_: دارم سربسرش میذارم مامان. خودشم می دونه! مگه نه؟

تابان نیم لبخندی زد و جوابی نداد. مریم خانم از جا برخاست و گفت: من برم بیرون ببینم چه خبره.

تابان به طرفش برگشت. می خواست بگوید آنطور که او فکر می کند، نیست. ولی زبانش نچرخید. اما همین که در پشت سر مریم خانم بسته شد، رو به سامان کرد و با ناراحتی پرسید: تو چرا هیچی نمیگی؟

سامان دست آزادش را زیر سرش گذاشت و با تفریح پرسید: چی باید بگم؟

_: برای چی این سوالا رو می پرسید؟

سامان پوزخندی زد و گفت: می خواست صحبتی کرده باشه. تو چته؟ خجالت کشیدن بهت نمیاد.

تابان لب مبل نشست. دستهایش را روی سینه بهم گره زد و با اخم گفت: من خوبم.

سامان خندید و گفت: خیلی خوبی. از وجناتت سرحالی میباره! دیشب راحت خوابیدی؟

_: نخیر تاصبح کابوس دیدم.

_: متاسفم.

_: تقصیر تو نبود.

_: هیچوقت خودمو نمی بخشم.

_: بهتره ببخشی. عذاب وجدان به قیافه ی از خودراضیت نمیاد.

_: تا حالا کرگدنی که عذاب وجدان گرفته باشه ندیدی؟

_: نه. راستی گوشی من پیش اینا موند. البته خودش ارزشی نداشت ولی برندارن یه عالمه تلفن بزنن با سیم کارتم...

_: گوشیت تو درگیریا از بین رفت. نگران نباش کسی نمی تونه باهاش تلفن بزنه یا به اطلاعاتش دسترسی پیدا کنه. بابا هم سپرده برات یه سیم کارت تازه با همون شماره ی قبلی بگیرن.

_: اوه چه خوب!

_: منم می خوام برات گوشی بگیرم.

_: اگه اینجوری رفع عذاب وجدان میشه من موافقم!

_: تعارفی، نه خواهش می کنمی... حرفی!

_: نه چه حرفی؟ خب گوشیم تو درگیریها ی شما از بین رفته.

_: حق با توئه. من حرفمو پس می گیرم!

هر دو خندیدند. بالاخره تابان حالش بهتر شد و کمی آرام گرفت.