ماه نو

داستان دنباله دار

ماه نو

داستان دنباله دار

چشمهای وحشی (8)

سلام


طاعات و عباداتتون قبول. شب نوزدهمه. التماس دعا....


یعنی باور کنم مدیریتم درست شده؟!! این دو سه روز اصلا باز نمیشد. داشت اشکم درمیومد :( کامپیوتر که هنوز خرابه. کلی زحمت کشیدم تا وقتی که آقای همسر کاری با لپ تاپش نداشته و منم اتفاقاً بیکار بودم و تونستم گوش الهام بانو رو بپیچونم و بیارم بنشونم پای لپ تاپ چهار صفحه نوشتم، بعد حالا مدیریت باز نمیشد :( دیگه الان بالاخره باز شد شکر خدا.

کار به جایی رسید که نه دل و نه جون رفتم تو پرشین بلاگ یه اکانت گرفتم ولی ایمیل تاییدش اصلا برام نرسید. به دلم نبود اصلا. خونمو دوست دارم. سخته برام از این همه خاطره بگذرم و جابجا بشم....


اینم از ادامه ی داستان. اگه خوب نشده و انسجامشو از دست داده به بزرگی خودتون ببخشید که سررشته ی داستان با این وقفه ی طولانی و برنامه های این روزها از دستم خارج شده. 


جگوار می رود. شیرین اما دست از سرم برنمی دارد. می خواهد بداند چه حساسیتی به جگوار دارم. تا شب ده بار می پرسد و هر ده بار می گویم اتفاقی بوده است و هر ده بار وجدانم دهن کجی می کند.

آخر شب خسته و خراب به خانه برمی گردم. سلام و علیک کوتاهی با اهل منزل می کنم. مامان می گوید: وای قیافشو! چکار کردی اینقدر داغونی؟

زیر لب می گویم: هیچی یه کم شلوغ بود.

_: برو استراحت کن.

+: چشم. شب بخیر.

به اتاقم می روم. کمی بعد توی بالکنم. کف بالکن روی قالیچه ام بین سه گوشه ی دیوار همسایه و کنار در اتاقم چمباتمه می زنم. هوا گرم است ولی از ضعف احساس سرما می کنم. لیوان قهوه ام را توی دستم می فشارم و به ماه چشم می دوزم. از این پایین نمی توانم پارک را ببینم.

صدای باز شدن در بالکنش را می شنوم. عکس العملی نشان نمی دهم. خسته تر از آنم که برخیزم و میدان را برایش خالی کنم. در دل التماس می کنم: بذار قهومو بخورم میرم.

با ملایمت می گوید: سلام.

به لیوان نگاه می کنم. انگار به زمین چسبیده ام. با صدایی که به زحمت بالا می آید، می گویم: سلام.

_: حالتون بهتره؟

بدون این که نگاهش کنم، می گویم: خوبم. ممنون.

از شیرین دلخورم. این چه حرفی بود که زد؟ یعنی چی هربار شما رو می بینه غش می کنه؟

از گوشه ی چشم می بینم که رو به پارک ایستاده است. از توی جیبش سیگار و فندک بیرون می آورد و می پرسد: اگه یه سیگار بکشم اذیتتون نمی کنه؟

با لحنی بی تفاوت می گویم: نه.

در دلم اما آشوب می شود. چرا بوی سیگارش را دوست دارم؟

سیگارش را که آتش می زند، نفس می کشم. با اولین بازدمش بوی دودش را حس می کنم. بوی متفاوتی نیست اما دوستش دارم. دلم می گیرد. می خواهم گریه کنم. جرعه ای قهوه می نوشم و به خودم تشر می زنم: این اداها چیه دختر؟ بشین سر جات!

با بیشترین فاصله از من روی دیواره ی خارجی بالکنش می نشیند و به دیوار اتاقش تکیه می دهد. چند دقیقه در سکوت می گذرد. قهوه ام دارد تمام می شود. سیگارش دارد تمام می شود. لحظه ها دارند تمام می شوند. احساس می کنم سکوت روی قلبم سنگینی می کند. همان موقع آن را می شکند. نفس می کشم. گوش می دهم.

_: زندان بودم... یکی با نامزدم دوست بود. یقه شو گرفتم. چاقو کشید. هلش دادم. سرش خورد به جدول خیابون. یه هفته رفت تو کما... پنج سال حبس... تازه تموم شده.

سیگار نصفه اش را روی لبه ی بالکن خاموش می کند و توی سطل اتاقش که کنار پنجره است می اندازد. در حالی که می رود تو، می گوید: فکر کردم بهتره بدونی. شب بخیر.

انگار با پتک به سرم کوبیده است! گیج گیجم. صبح که بیدارمی شوم روی قالیچه از سرمای دم صبح توی خودم جمع شده ام و می لرزم. استخوانهایم درد می کند. به زحمت خودم را توی اتاق می کشم و روی تختم می خوابم. ولی دیگر خوابم نمی برد. به سقف چشم می دوزم و فکر می کنم: چرا اینها را به من گفت؟

به جوابی نمی رسم. برمی خیزم. بدنم درد می کند. یک مسکن می خورم. لرز می کنم. توی هال ولو می شوم. مامان می پرسد: چطوری؟

می گویم: سرما خوردم. سردمه.

_: برات سوپ می پزم. گرم میشی.

لبخند می زنم و تشکر می کنم. کاش زندان بودن جگوار هم با سوپ رفع میشد!

ولی نه... با سوپ خوب نمی شوم. مامان ازم پرستاری می کند. حتی خواهر ها هم مهربان شده اند. واقعاً اینقدر قیافه ام رقت انگیز است؟!

نزدیک ساعت دو به هر زحمتی هست برمی خیزم. مامان اصرار دارد سر کار نروم. می گویم: نمیشه مامان. دکتر به این راحتی مرخصی نمیده. بذار قیافه ی مریضمو ببینه اجازه بده بیام خونه.

سایه می گوید: یه ویزیت مجانی هم می کنه دیگه. خوبه.

ترجیح می دهم دکتر دیگری ویزیتم کند ولی حرفی نمی زنم. از شانس کچلم وقتی می رسم دکتر دیگری توی درمانگاه نیست. خانم دکتر فاتح تازه رفته است. کاش بود. تا ساعت چهار صبر می کنم تا دکتر سعیدی بیاید. مثل همیشه مرتب و به موقع.

به زحمت از پشت پیشخوان برمی خیزم و سلام می کنم. می گوید: سلام.

قدمی به طرفم برمی دارد و بدون ملاحظه ی اطراف دستش را روی پیشانیم می گذارد. با اخم می گوید: تبت بالائه. چرا یه فکری براش نمی کنی؟

مهسا غرغر کنان می گوید: منم بهش همینو گفتم. میگه صبح مسکن خوردم.

دکتر رو به مهسا می گوید: یکی از اون جوالدوزایی که به مردم می زنه به خودش بزن حالش جا بیاد.

مهسا از شوخی دکتر غش غش می خندد و می پرسد: شیش سه سه بزنم یا یه ملیون دویست؟

دکتر سری تکان می دهد و می گوید: یک و دویست با هشتصدهزار.

مهسا باز می خندد و می پرسد: دکتر خصومت شخصی دارین که می خواین تیربارونش کنین؟

دکتر نگاه عجیبی به من می اندازد و آرام می گوید: بله. خصومت شخصی دارم.

رو برمی گرداند و می رود. خنده روی لبهای مهسا خشک می شود. با بدبینی ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: این منظورش چی بود؟

شانه بالا می اندازم و می گویم: چی بگم.

مهسا آمپولم را می زند. تمام مدت حرف می زند. دلم می خواهد بگویم ساکت باش ولی نمی گویم.

لنگ لنگان تا اتاق تعویض لباس می روم و روی تختی که گوشه ی اتاق است دراز می کشم. مامان زنگ می زند احوالم را می پرسد. می گویم خوبم و همانجا استراحت می کنم.

نیم ساعتی بعد ضربه ای به در می خورد. در نیمه باز است. بین خواب و بیداری می پرسم: بله؟

دکترسعیدی می پرسد: بهتری؟

نیم خیز می شوم. می گوید: نه نه بخواب. فقط می خواستم ببینم چطوری؟

می نشینم و می پرسم: میشه برم خونه؟

سری تکان می دهد و می گوید: برو.

 

یک هفته می گذرد. به شدت از روبرو شدن با جگوار اجتناب می کنم. این هفته شیفت صبح باید باشم ولی شیفت شب را برمی دارم که شبها به بالکن نروم. ولی بالاخره هفته تمام می شود و طبق روال بعد از هفته ی شب کاری باید بعداز ظهرها بروم. نمی دانم با گذشته ی جگوار کنار آمده ام یا نه. ذهنم هربار آن را پس می زند.

اولین بعدازظهر هم می گذرد. وارد اتاقم که می شوم نفسم بند می آید. جگوار دارد آواز می خواند. صدایش به جانم می نشیند و بغض می کنم. دلم برایش تنگ شده است. دلم خیلی برایش تنگ شده است. در بالکن را باز می کنم. آوازش را قطع نمی کند. روی لبه ی بالکن خم شده است و رو به پارک می خواند. نمی دانم چه می خواند. نمی فهمم چه می گوید. فقط صدایش است که به عمق وجودم نفوذ می کند و دلتنگی ام را هزار بار پژواک می کند. این همه دلتنگی را باور ندارم. این جنس احساس را نمی شناسم. تا به حال کسی را اینطور دوست نداشته ام.

آوازش تمام می شود. نگاهم نمی کند. می گویم: سلام.

می گوید: سلام.

مکثی می کند. سرش را تکان می دهد و می گوید: نگران نباش. دارم جمع می کنم میرم. کم کم از شر همسایه ی سابقه دارت خلاص میشی.

نگران می شوم. با صدای گرفته ای می پرسم: کجا میری؟

آرام می گوید: خونه ی پدری. عمه وساطت کرده.

سر خم می کنم. می گویم: خوبه... خوبه که آشتی کنین.

_: قهر نبودیم... فقط دلم نمی خواست جلوی شوهر خواهر و زن برادرم سرافکنده بشن.

+: سرافکندگی نداره... اگه بشناسنت. شخصیتتو قبول کنن. کاری که تو کردی از عمد نبود. دفاع بود.

_: ولی من بهش حمله کردم.

+: اون چاقو کشید.

_: نباید این کارو می کردم. اصلاً نباید به کسی امید می بستم که از اول هم می دونستم دوستم نداره.

+: گذشته. تمومش کن. اینقدر شخمش نزن.

_: می تونم نزنم؟ وقتی دارم میرم تو اون خونه و همه به چشم خلاف کار نگاهم می کنن؟ خود تو! حتی وقتی نمی دونستی از کجا امدم ازم می ترسیدی. اونا که تو این پنج سال هم گاهی به دیدنم اومدن و دیدن با چه کسایی نشستم و برخاستم. بالاخره از همنشینی یا خویی یا بویی.

+: ولی تو تقاص کارتو پس دادی. به خاطر یه اشتباه ساده پنج سال حبس کشیدی. این چند وقتم به همه ی ما نشون دادی که آدم خوبی هستی.

_: همه تون فقط یه روی منو دیدین. یه پیک موتوری یا تعمیرکار ساده که سعی می کنه کارشو درست انجام بده و سر به زیر باشه. این همه ی وجود من نیست.

+: مسلمه که نیست. ولی بقیه اش چیه؟

خنده اش می گیرد. نگاهم می کند و می پرسد: هیشکی بهت گفته خیلی سرتقی؟

با تعجب ابروهایم را بالا می برم و به شوخی می گویم: نه. من به خدا همیشه مظلوم حرف گوش کن. حالا چرا سرتق؟

باز هم می خندد. رو  می گرداند. لب به دندان می گزد. بعد دوباره نگاهم می کند و می گوید: انتخابتو کردی پاشم وایسادی! هرچی بهت میگم تو این قبری که سرش داری گریه می کنی مرده نداره، دست بردار نیستی.

جا می خورم! مگر من چکار کرده ام؟ گیجم. حتی به یاد نمی آورم چکار کرده ام که اینقدر واضح حرف دلم را بروز داده ام!

با خودم دعوا می کنم: دختره ی ساده ی نفهم!

وجدانم داد و بیداد می کند. اینقدر داد می زند که کلماتش را تشخیص نمی دهم. هنوز از جدال درونی فارغ نشده ام که می فهمم جگوار رفته است. به اتاقم برمی گردم ولی طاقت نمی آورم. دوباره توی بالکن می روم و تا صبح با خودم می جنگم.

صبح خسته و کوفته به اتاق برمی گردم. دست و رویی صفا می دهم و از خانه بیرون می زنم. بی هدف راه می روم. جلوی یک تاکسی را می گیرم و می گویم: بهشت زهرا.

اینجا از همه جا آرام تر است. آن هم یک صبح غیر تعطیل که کسی یاد مردگان نیست. کسی هم شکر خدا نمرده است که قبرستان شلوغ باشد. روی قبر پدربزرگم گلاب می ریزم و می نشینم. فاتحه می خوانم. حرف می زنم. درددل می کنم. کم کم آرام می گیرم. آن پریشانی وحشتناک تمام می شود.

چند ساعتی هست که اینجا هستم. باید بروم درمانگاه. برمی خیزم. تاکسی می گیرم و نزدیک درمانگاه پیاده می شوم. بین راه یک شیرکاکائو و کیک می گیرم و وارد می شوم. 

تست

سلام سلام

یک دو سه. امتحان می کنیم!

تا حالا با گوشی اپ نکردم الانم هی وسط حرفم ارسال میشه! 

غرض از مزاحمت این بود که دور از جان شما پی سی مان دچار ویروس گرفتگی شده و نمیتوانیم قصه بنویسیم. اگر نوشتن با گوشی قدری خوش دستتر و راحتتر بود می نوشتم. ولی خیلی سخت و لوسه. مگر این که راه بهتری پیدا کنم!

سلامت باشید و خوشحال همیشه 

در خاطرت می مانم (7)

سلام
چند روز نبودم. یعنی به قول گفتنی هستم ولی خستم! روزه هم این دو سه روز نگرفتم و دلم تنگه. معدم باز اعتراض کرده. حالا شنبه برم دکتر ببینم میشه با قرص قویتر راضیش کنم یا میگه کلاً نگیر مثل چند سال گذشته. ناشکری نمی کنم. درد سختی نیست. ولی این که روزه نگیرم و حال و هوای ماه رو نفهمم... حال بدیه...
هی... خدایا شکرت...

یه پست کوچولو داریم. سعی می کنم صبح بنویسم. قول نمیدم که اگه نشد بدقول نشم.


بعداً نوشت: بازم زود بهم رسیدن. برش داشتم ویرایش کنم تو این قسمت بهم نرسن یه کم داستان طولانیتر بشه.
سعی می کنم تا ظهر درستش کنم. خدا کنه رضا همکاری کنه. ببخشین دوستام
و این هم قسمت هفتم. ویرایش شده و طولانی شده و همچنان ادامه دارد


توی راه یک دسته گل خریدند و با راهنمایی نهال، بالاخره رسیدند.

دسته گل تمام راه دست مادر نهال بود. ولی درست قبل از این که وارد شوند، گوشیش زنگ زد. دسته گل را به نهال داد و مشغول جستجو به دنبال گوشی توی کیفش شد. در همان حین وارد شدند. نهال به دنبال پدر و مادرش رفت. ایمان به استقبالشان آمد. نهال نگاهی به دسته گل و نگاهی به ایمان انداخت. اول خجالت کشید ولی با دیدن برق شیطنت چشمهای ایمان، زیر لب پرسید: بدمش به تو؟ نه پررو میشی.

_: من پررو هستم. رد کن بیاد.

و دستش را برای گرفتن دسته گل جلو آورد. نهال با چشم به پدرش اشاره کرد و زمزمه کرد: جیغ می کشما!

ایمان خندید. دستش را عقب کشید و گفت: هرجا کم میاری از بقیه مایه میذاری. خیلی خب بفرما.

نهال رو گرداند و نفس عمیقی کشید. بوی گلها شامه اش را پر کرد. قلبش محکم می کوبید. دلش می خواست ایمان را به خاطر این عشق ناخوانده کتک بزند!

دسته گل را به مادرش داد تا به نرگس خانم بدهد. اینطوری بهتر بود. سوءتفاهمی هم پیش نمی آمد.

باهم وارد شدند. اسمعیل آقا توی هال روی نیمکتی دراز کشیده بود. به زحمت نیم خیز شد و تواضع کرد. بعد از تعارفات معموله همگی نشستند.

ایمان چای آورد. جلوی نهال که خم شد، پرسید: بردار ببین عروسی شدم یا نه؟

نهال لبش را گاز گرفت که نخندد. زیر لب غرید: صبر کن تنها گیرت بیارم. میزنمت.

_: جوجه منو تهدید می کنی؟

نهال با دستی که از زور خنده می لرزید، چای برداشت و گفت: یعنی فکر می کنی نمی تونم؟

_: اوه چرا!

ظرف شیرینی را که جلویش گرفت، نهال پرسید: شیرینیم پختی عروس خانم؟

_: نه دیگه فرصت نشد رفتم خریدم.

نهال لبخند پر شیطنتی زد و گفت: به زحمت افتادین.

ایمان غرید: نکن!

نهال با تعجب پرسید: چکار نکنم؟!

به شیرینی توی بشقاب نگاه کرد. ایمان برگشت و ظرف را روی میز گذاشت. قیافه اش سرد و جدی شده بود. نشست و سر به زیر انداخت. نهال با نگرانی نگاهش کرد. ولی ایمان نگاهش نمی کرد. بعد از چند دقیقه بالاخره سر برداشت و نگاههایشان تلاقی کرد. نهال اشاره کرد: چی شده؟

ایمان سری تکان داد و زمزمه کرد: هیچی.

دوباره رو گرداند. مهمانی برای نهال زهر شده بود. کلافه به ایمان نگاه کرد. اما ایمان به پدرش و پدر نهال که حرف می زدند چشم دوخته بود و تقریباً پشت به نهال نشست.

نهال با ناراحتی سر به زیر انداخت. احساس می کرد قلبش از جا کنده می شود. اگر همان موقع مهشید وارد نشده بود، نمی دانست دیگر چکار کند. ولی مهشید رسید و با کلی سروصدا ورودشان را خوشامد گفت و کنار نهال نشست.

با هیجان گفت: داشتیم خونه رو می چیدیم. باید بیای ببینی. فردا میای؟

+: صبح که سر کارم.

_: خب عصر. منم صبح نیستم.

+: باشه. اگه بتونم.

_: چیزی شده؟ ناراحتی؟

+: نه نه یه کم سرم درد می کنه.

_: آخی مسکن می خوای برات بیارم؟

+: نه خوردم. ممنون. خوب میشم.

مهشید لبهایش را بهم فشرد و به او خیره شد. به دنبال راه حل می گشت. نهال به زحمت لبخندی زد و گفت: چیزی نیست. خوبم.

پدر نهال برخاست و عزم رفتن کرد. دم در نهال بالاخره ایمان را تنها پیدا کرد و پرسید: چی شد آخه؟

ایمان پوزخندی زد و گفت: هیچی بابا.

+: آخه یهویی شدی مثل برج زهرمار.

ایمان به پدر نهال اشاره کرد و گفت: صدات می کنن. خداحافظ.

نهال لب برچید و گفت: خداحافظ.

ایمان سر به زیر انداخت و برگشت. نهال با ناراحتی توی ماشین نشست. صدای گوشیش را شنید. با بی حوصلگی آن را روشن کرد. با دیدن اسم ایمان با خوشحالی پیام را باز کرد. ایمان نوشته بود: وقتی مثل بچگیات می خندی یا قهر می کنی، تمام وجودم آتیش می گیره. کاشکی می تونستم خاطره ها رو زنده کنم. کاشکی می تونستم تو قلبم جات بدم.

نهال با بغض به گوشی خیره شد. بارها پیامش را خواند. نمی دانست چه جوابی بدهد. چه باید می گفت؟

وقتی رسیدند هنوز گرفته بود. به بهانه سردرد به اتاقش رفت و برای خوردن شام هم بیرون نیامد. دراز کشید و دوباره پیام را خواند. بالاخره چند سمایلی قلب و غمگین و لبخند برای ایمان فرستاد. به پهلو غلتید و غرق فکر خوابش برد.

عصر روز بعد برای دیدن خانه ی مهشید رفت. کلی برای خانه ی کوچک و قشنگش ذوق کرد. بیشتر وسایل هنوز باز نشده بود. کمکش کرد که جعبه ها را باز کند و وسایلش را بچیند. پرده ها هم باید نصب می شدند. ایمان برای زدن چوب پرده ها آمد. نمی دانست نهال پیش مهشید است.

نهال جلو رفت و با لبخند گفت: سلام.

ایمان نفس عمیقی کشید. لبخند زد و گفت: علیک سلام. خوبی؟

نهال لبش را گاز گرفت. سری به تأیید تکان داد. ایمان هم سری تکان داد و زمزمه کرد: خوبه.

از کنارش رد شد و به طرف پنجره رفت. میله پرده را از روی زمین برداشت و نگاهش کرد. نهال از پشت سرش گفت: ایمان...

_: هوم؟

+: می خواستم بگم...

مهشید با خوشی پرسید: چایی می خورین یا قهوه؟ می خوام چایسازمو افتتاح کنم.

نهال گفت: نه حیفه. بذار نو بمونه.

_: نه بابا حیف چیه؟ می خوام مصرفش کنم. ایمان چی می خوری؟

ایمان چهارپایه را جلوی پنجره کشید و گفت: فرقی نمی کنه.

مهشید با خوشی پرسید: نهال تو چی؟

نهال کلافه به ایمان نگاه کرد و گفت: چایی.

مهشید به آشپزخانه برگشت تا چای را آماده کند.

ایمان از بالای چهارپایه پرسید: چی می خواستی بگی؟

نهال نمی دانست بگوید یا نه. ایمان گفت: دریل رو بده.

نهال دریل را به طرفش گرفت. به دستهایشان چشم دوخت و گفت: می خواستم بگم منم برای همین ناراحت شدم. دیروز که فکر کردی دلخورم. چون... چون... وقتی گفتی نهال...

نتوانست ادامه بدهد. رو گرداند و از او دور شد. توی دستشویی چند مشت آب به صورتش پاشید. داغ شده بود و نفس نفس میزد. به تصویر توی آینه گفت: دیوونه!

بیرون که آمد ایمان روی چهارپایه سوت میزد. رول پلاکها را یکی یکی جا داد و مشغول پیچ کردن پایه های میله پرده شد.

با دیدن نهال تبسمی کرد و پرسید: خوبی؟

مهشید با نگرانی پرسید: چی شد یهو؟

نهال پوزخندی زد و گفت: هیچی. گرمه. داغ کردم.

مهشید نالید: آخه آره کولرمون... ایمان یه نگاهی بهش می کنی؟

_: مگه نگفت یارو خودش باید بیاد نصب کنه واسه گارانتیش و اینا؟

=: چرا ولی نیومد که!

_: بهرحال نمیشه من الان دستش بزنم. گارانتیش مشکل پیدا می کنه. حالا پرده ها نصب بشن خونه خنک تر میشه.

=: بیا پایین چایی بخور. سرد میشه.

نهال کنار دیوار روی زمین نشست و لیوان چایش را به دست گرفت. ایمان کنارش به لبه ی کابینت اپن آشپزخانه تکیه داد و لیوانش را برداشت. مهشید یک جعبه بیسکوییت جلوی نهال گرفت. نهال یکی برداشت. احساس ضعف می کرد.

ایمان بیسکوییتی برداشت و پرسید: می دونین الان چی می چسبه؟

نهال از کنار پایش روی زمین گفت: یه چایی تازه دم با بیسکوییت.

مهشید خندید و پرسید: اینو نگی چی بگی؟

ایمان گفت: بستنی. ببینم بستنی فروشی شاکر هنوز هست؟

مهشید پرسید: شاکر کیه؟

نهال گفت: بستنی فروشی سر خیابون. هست. صاحبش عوض شده. شده بستنی ژله ای ایتالیایی.

مهشید پرسید: کدوم خیابون؟

ایمان گفت: خیابونی که قبلاً توش بودیم. بچگیامون. بستنی فروشی ای که بعضی بعدازظهرا که اتفاقا پول داشتیم با نهال جیم می زدیم و می رفتیم دور از چشم بچه ها و بزرگترا بسته به مقدار پولمون یا یه بستنی یا دو تا می زدیم تو رگ و برمی گشتیم. وقتی بستنی شریکی بود کلی سر اندازه ی لقمه ها چونه می زدیم تا بستنی شل میشد و بعد هول هولکی می خوردیمش که حروم نشه.

مهشید خندید و گفت: چه بامزه!

نهال گفت: به اندازه ی ده تا بستنی از ایمان طلبکارم. هی حق منو می خورد. با یه لقمه اش نصف بستنی می رفت پایین.

ایمان گفت: حرفی نیست. کارم که تموم شد بیا بریم حقتو بهت بدم. به شرط این که ده تاشو یه جا بخوری.

+: نه دیگه همونجور که قسطی خوردی همون جوریم باید پس بدی.

_: من دارم بهت لطف می کنم میخوام یه جا قرضمو ادا کنم. قدر نمی دونی.

مهشید از بس خندیده بود سرخ شده بود. ایمان خندید و گفت: اینو! کبود شد. بابا یه قلپ چایی بخور خفه نشی.

چشمهای وحشی (7)

سلام
و میریم که داشته باشیم ادامه ی جاگوار را

فرشته می پرسد: دکتر چکار داشت؟

ای بابا! حالا جواب این را چه بدهم؟ کمی به در و دیوار نگاه می کنم و می گویم: هیچی کار مهمی نبود.

بهتر بود می گفتم اگر قرار بود علنی باشه که جلوی تو می پرسید! ولی دعوا که نداریم. نگفتم. او هم قصد خاصی نداشت که پرسید. حوصله اش سر رفته است. الان هم دارد خمیازه می کشد. کنارش پشت پیشخوان می نشینم.

می پرسد: دیوونه ای اینجا نشستی؟ من اگه شیفتم نبود الان میرفتم دنبال عشق و حال.

می گویم: عشق ندارم...

مکثی می کنم و اضافه می کنم: حالم ندارم.

یکی پس کله ام می زند و می گوید: منم که همینو گفتم. گفتم میرفتم دنبالش. نگفتم که دارم.

پوزخندی می زنم و می گویم: پس منم برم دنبالش. شاید پیدا کردم. کاری نداری؟

_: عشقت که به دردم نمی خوره. ولی اگه حال پیدا کردی قسمتش کن.

می خندم و می گویم: چشم.

از پشت استیشن بیرون می آیم. دارم مقنعه ام را درست می کنم و به عشق و حال فرشته فکر می کنم. دستم را که پایین می آورم، قلبم یهو می افتد کف پایم! یک جفت چشم پلنگی دوستانه نگاهم می کنند. پلنگ و دوستی؟! خدا رحم کند! البته پلنگ دوز و کلک تو کارش نیست. این خصلتش عالیست. حالا که دقت می کنم نگاهش دوستانه نیست. فقط آشناست.

می گوید: سلام. دکتر سعیدی هستن؟

نفسی می کشم و جدی می گویم: سلام. بله هستن. تو مطبشونن.

در دل خودم را به خاطر خونسردی و اعتماد بنفسم تشویق می کنم.

_: نبودن. منشیشونم نبود.

فرشته از پشت سرم می گوید: بودن که! ها سارا؟ تو که الان تو مطب بودی. چیزی نگفت؟

پوزخندی می زنم. دست از سر صحبت خصوصی ما برنمی دارد! خدا قسمتت کند الهی!

رو به جگوار می کنم. تازه یک جعبه دستش می بینم.

نگاهم را پی می گیرد و می گوید: گفته بودن یه جعبه سرُم بگیرم.

صدایی توی سرم می گوید: خاک تو سرت که پیک موتوری رو به دکتر مملکت ترجیح دادی.

اخم می کنم و سعی می کنم صدای سرم را خاموش کنم. بهش تشر می زنم من کسی رو به دکتر سعیدی ترجیح ندادم. فقط دیدم دلم نمی خواد باهاش ازدواج کنم. همین.

دست جلو می برم که جعبه را از دستش بگیرم. می گوید: نه سنگینه. بگین کجا بذارم.

فرشته راهنماییش می کند. حساب می کند و رسید می گیرد.

رو به فرشته می گویم: پس منم برم تا بعدازظهر.

چشمکی می زند و می گوید: موفق باشی.

یعنی چی؟ یعنی فهمیده به جگوار نظر دارم؟ من به جگوار نظر دارم؟! چرا تهمت می زنی وجدان بی وجدان؟! یکی از همین روزها سر به نیستت می کنم.

موتورش را جلوی نگهبانی گذاشته است. یک بسته هم روی موتور است.

لبخند می زنم. یاد فیلم "خدا در این نزدیکیست" می افتم. اسمش همین بود یا چیزی شبیه به این. پسره هرروز یک جعبه میوه با کش پشت سرش می بست تا خانم معلم ده را با موتور به مدرسه برساند.

حالا جگوار جعبه را با کش به موتور بسته است. می گوید: بسته ی شماست. از تیپاکس گرفتم. داشتم می بردم خونه.

دستی برای نگهبان تکان می دهد و سوار می شود. نمی گوید سوار شوم. نمی خواهم سوار شوم. می ترسم بیفتم. ولی بدم نمی آید موتورسواری را تجربه کنم. خودم بنشینم و توی جاده بروم و باد توی صورتم بخورد. البته نه با موتور به این بزرگی! این یکی به درد همان جاگوار می خورد.

می نشیند. استارت می زند. وسوسه می شوم سوار شوم. همانطور ایستاده ام. بالاخره می فهمد. با تردید می پرسد: می خواین برسونمتون؟

دستپاچه می گویم: نه نه از موتور می ترسم.

می خندد و می گوید: مواظبم.

وایییی چقدر وقتی می خندد دوست داشتنی می شود! خدای من قلبم! یکی منو بگیره!

سر به زیر می اندازم و مثل یک دختر خوب می گویم: بفرمایید.

خودم هم راه میفتم. به ایستگاه اتوبوس که می رسم می نشینم و او را که در میان ماشینها دور می شود نگاه می کنم. دردی دارم. شاید دلم. درست نمی دانم کجاست. از قلبم شروع می شود و تا فک پایینم بالا می آید.

اتوبوس می رسد. به طرف خانه مان نیست. سوار می شوم. چند ایستگاه بالاتر جلوی یک مرکز خرید پیاده می شوم. ناگهان یادم می آید که باید پول تیپاکس و کرایه ی جگوار را حساب می کردم. بسته را می گرفتم. حواسم کجا بود؟ گفت دارد می برد خانه، من هم تایید کردم!

وارد اولین مغازه می شوم. مرد جوان فروشنده با لبخند می گوید: بفرمایید.

نگاهش نمی کنم. می گویم: ممنون.

می پرسد: چی لازم دارین؟

می گویم: یه بلوز می خوام.

جلو می آید. بلوزهای روی رگال را نشانم می دهد. زبان می ریزد و بازارگرمی می کند. ولی گوش نمی دهم. حواسم پرت است. بالاخره هم می گویم ببخشید و بیرون می آیم.

کمی می چرخم. همه جا را نگاه می کنم و هیچ چیز را نمی بینم. طبقه ی سوم سوت و کور است. یک مغازه ی تزئینات عقد و یک تابلو فروشی دارد. احتیاجی به هیچکدام ندارم. می خواهم برگردم که چشمم به یک تابلو میفتد. یک پلنگ سیاه با چشمهای جذاب. به دلیلی که حاضر به اعترافش نیستم تابلو را می خرم و از پله ها پایین می آیم. تاکسی خطی می گیرم و به خانه برمی گردم.

موتور توی گاراژ است و جعبه رویش نیست. از پله ها بالا می روم. کلید می اندازم و در را باز می کنم. بلند سلام می کنم. مامان توی آشپزخانه سبزی پاک می کند. جواب سلامم را می دهد. به چهارچوب تکیه می دهم و احوالش را می پرسم. سرزنشگرانه می گوید: از دیشب بهترم. رفتم بازار روز هوا عوض کردم.

لبخند می زنم. مامان عاشق بازار روز است. می پرسم: این آقای همسایه بسته ی منو نیاورد؟

با تعجب می پرسد: بسته؟ نه نیاورد. شایدم آورده من نبودم. چی بوده؟

+: یه آباژور. اینترنتی سفارش دادم. تو تیپاکس مونده بود.

_: آباژور می خوای چکار؟

+: خوشگل بود. خیلی گرونم نبود.

_: کلی پول تیپاکس دادی لابد. حالام که باید پول این یارو رو بدی.

+: یارو کیه مامان؟ همسایه است! میرم ببینم خونه نیست؟ بقیه سبزیا رو بذارین میام پاک می کنم.

مامان لب برمی چیند. همچنان به خاطر دیشب دلخور است. از در بیرون می روم. در همسایه را می زنم. در را باز می کند. لبخند نامحسوسی می زند و می گوید: سلام.

با لحن عذرخواهانه تقریباً ناله می کنم: سلام. ببخشین من اینقدر گیجم. باید بسته رو تحویل می گرفتم. پولتونو می دادم. اصلاً حواسم نبود.

می خندد. می گوید: مهم نیست. تابلو رو بذارین خونه بیاین تحویلش بگیرین.

با تعجب نگاهی به تابلو که یادم رفته زمین بگذارم می اندازم. عکس نسبتاً بزرگیست. مثلاً چهل در شصت سانتیمتر و آن پلنگ سیاه با چشمهای درخشانش دارد نگاهم می کند. بلافاصله شرمنده می شوم. خجالت زده سر برمی دارم و به جاگوار نگاه می کنم. طوری که انگار واقعاً عکس خودش را آن هم در قطع به این بزرگی دستم گرفته ام!

لبخندی دلجویانه می زند و می گوید: تابلوی قشنگیه.

این چرا امروز اینطوری رفتار می کند؟ چرا می خندد؟ چرا اذیتم می کند؟ کم مانده اشکهایم جاری شوند. با ناراحتی رو برمی گردانم و با شانه های فرو افتاده به خانه می روم. تابلو را کنار دیوار راهرو روی زمین می گذارم. کیفم را هم می گذارم. فقط کیف پولم را برمی دارم و با قدمهایی مقطع برمی گردم.

با شگفتی می پرسد: از چی اینقدر ناراحت شدین؟

گرفته و پکر می گویم: از این که اینقدر خنگم.

_: نه بابا این چه حرفیه؟

و جعبه را به طرفم می گیرد. به جعبه نگاه می کنم اما تحویل نمی گیرم. می پرسم: چقدر شد؟

_: شما تحویل بگیرین، حساب می کنیم.

جعبه را می گیرم. می پرسم: چقدر شد؟

_: قابل شما رو نداره.

کلافه می گویم: خواهش می کنم.

با آن چشمهای خطرناکش نگاهم می کند. مثل یک پلنگ که شکارش را بپاید. لب برمی چینم. نگاهم به زیر می افتد. طاقت نگاه کردن توی چشمهایش را ندارم. آنهم وقتی که اینطوری باریکشان کرده و دارد فکر می کند. راستی به چی فکر می کند؟ خب قیمت را بگو برویم.

قیمت را می گوید. لحنش جدی و سرد است. مثل حرف زدن تمام این چند وقت به استثنای امروزش.

پول را می دهم. تشکر می کنم و برمی گردم. همانجا می ایستد. در خانه را می بندم. آباژور و تابلو و کیف را کنار اتاقم می گذارم. تابلو را پشت و رو می گذارم. حوصله ی سروصدای وجدانم را ندارم. لباس عوض می کنم و بیرون می روم.

توی ظرفشویی دستهایم را می شویم. مامان بیشتر سبزیها را پاک کرده است. بقیه را کمکش می کنم و کاسه را زیر شیر آب می گیرم. میوه ها را می شویم و نهار را روبراه می کنم. مامان خسته است. می رود استراحت کند.

نهارم را تنهایی می خورم. دیر شده است. با عجله حاضر می شوم و تا سر کوچه می دوم. وقتی نفس نفس زنان می رسم، فرشته هنوز آنجاست. دارد می رود. با لبخند می پرسد: پیداش کردی؟

پوزخندی می زنم و می گویم: آره چه جورم! تو آشپزخونه بین سبزیهای مامان و کلی کار دیگه. نزدیک بود دیر برسم.

می خندد و می گوید: شانس که نداریم. برم دیگه. خداحافظ.

سری تکان می دهم. می روم روپوشم را عوض می کنم. پشت پیشخوان می نشینم و به دستم تکیه می دهم. چند نفری می آیند و می روند. خیلی شلوغ نیست. عصر می شود. دکتر سعیدی هم می آید. جواب سلامم را سر سنگین می دهد. نگاهم نمی کند. خنده ام را فرو می خورم. انگار چه تحفه ای هم هستم که از رد کردنش اینقدر ناراحت شده است.

رو می گردانم. نگاهم به در ورودی است که جواب مراجعین را به موقع بدهم. چقدر دلم برای جاگوار تنگ شده است! چی میشد الان از این در بیاید تو؟

وجدان حاضر به خدمتم مشغول توپ و تشر می شود. از جا برمی خیزم. به آبدارخانه می روم و خطاب به وجدانم در دل می گویم: حالا از دعای گربه سیاه بارون نمیاد که تو اینقدر نگرانی.

لیوان چای پر می شود. بغض می کنم و فکر می کنم: ولی کاش گربه سیاهه می آمد!

قدم کشان برمی گردم. مهسا می گوید: سارا کجایی؟ یه نفر سراغتو می گیره.

سر برمی دارم و بی حوصله می پرسم: سراغ من؟ کی؟ دکتر سعیدی؟

با عجله می گوید: نه بابا یه غریبه اس. پاش داره خونریزی می کنه. میگه خانم صباحی بیاد.

نگران می شوم. لیوان را دستش می دهم و به طرف در ورودی می دوم. نزدیک در صدای آشنایی می گوید: خانم صباحی.

اول به پایش نگاه می کنم. شلوارش خونی است. سرم را با نگرانی بالا می آورم. می گوید: سلام.

به سرعت می گویم: علیک سلام. چی شده؟

_: یه چیزی کنار موتور شکسته بهش گیر کرد. گمونم بخیه می خواد.

+: می تونین راه برین؟

می خندد. می گوید: تا اینجا رو که با پای خودم امدم.

اتاق عملهای سر پایی را نشانش می دهم. لنگ لنگان همراهم می آید. از این صحنه ها زیاد دیده ام. ولی هر قدم که برمی دارد دلم هزار تکه می شود. بالاخره می گویم: دراز بکشین. میگم یکی از بچه ها بیاد بخیه اش کنه.

لب تخت می نشیند و می پرسد: خودتون نمی تونین؟

سر به زیر می اندازم و بالاخره اعتراف می کنم: دلم نمیاد.

مهسا را پیدا می کنم. لیوان چایم را تا نصفه نوشیده است. لیوان را می گیرم و می گویم: برو پاشو بخیه کن.

با تعجب می پرسد: خب چرا خودت نکردی؟

با اخم می گویم: آشنامه. دلم نمیاد.

ابرویی بالا می اندازد و با شیطنت می گوید: نگفته بودی از این آشناهای خلاف داری!

+: خلاف خودتی!

می خندد و می گوید: خیلی خب خلاف نیست. ولی ظاهراً عادت داره خودشو زخم و زیلی کنه.

+: میری یا نه؟ داره ازش خون میره.

_: وای مامانم اینا! کسی از این چند قطره خونریزی نمرده. مخصوصاً وقتی مثل این بابا هرکول باشه.

با عصبانیت می گویم: اصلاً خودم میرم.

پوزخندی می زند و می گوید: من که از اول گفتم خودت برو.

به اتاق برمی گردم. می پرسد: چی شد؟

پاچه اش را بالا زده. ساق پایش خونی است. احساس تهوع می کنم. جواب نمی دهم. با فک منقبض مشغول می شوم. زخم را می شویم. چهره درهم می کشم. چهره درهم می کشد. درد دارد. وقتی کارم تمام می شود، همانقدر که او درد کشیده، ضعف دارم. سرم گیج می رود. فرو می ریزم. روی زمین می نشینم.

می نشیند. با صدای گرفته ای می پرسد: حالتون خوبه؟ خانم صباحی!

به زحمت می گویم: خوبم. الان خوب میشم.

صدای شیرین را از دم در می شنوم: سارا تو اینجایی؟

جگوار می گوید: خانم بیاین ببینین حالش خوب نیست.

شیرین وارد می شود و با تعجب می پرسد: سارا چی شده؟

زیر بغلم را می گیرد و روی صندلی می نشینم. نگاهی به جگوار می اندازد و می پرسد: شما رو بازم اینجا دیدم؟

_: بله چند بار اومدم.

=: دفعه ی پیشم که اومدین سارا غش کرد.

جا می خورم. با عصبانیت می نالم: چرا مزخرف میگی؟

=: آخه از زمان دانشجویی تا حالا همین دو دفعه دیدم غش کنی. این آقا هم...

سر برمی دارم و می پرسم: شیرین دهنتو می بندی یا ببندمش؟

جگوار سر به زیر می اندازد و می گوید: بهرحال اگه تقصیر منه من معذرت می خوام.

نگاهش می کنم و می گویم: نه بابا یه چیزی میگه. من صد بار شما رو دیدم. چه ربطی داره؟

شیرین با تعجب ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: آشنایین؟

به سختی برمی خیزم و می گویم: بله. آمپول کزاز داریم یا نه؟

برمی گردم و از جگوار می پرسم: تو ده سال گذشته واکسن کزاز زدین؟

او هم برمی خیزد و می گوید: پنج سال پیش زدم.

شیرین که کمی شرمنده شده است، می گوید: معذرت می خوام.

هیچکدام جوابی نمی دهیم. دارم به رد زخمهای پنج سال پیش و واکسن کزازی که احتمالاً همان موقع زده است فکر می کنم.

جاگوار جلویم می ایستد و می گوید: بهرحال ببخشید. متشکرم.

سری تکان می دهم و پکر می گویم: خواهش می کنم.

فکر می کنم گاهی هم از دعای گربه سیاه بارون میاد ولی همیشه بارون خوبی نیست.