بعداً نوشت: امید رفته صندل بخره :)) بیا امیدجان شوخی کردم :))
صبح با صدای شماطه اش از خواب بیدار شد. خواب آلود صدایش را قطع کرد و دوباره خوابید. کمی بعد به زحمت برخاست. تمام تنش کوفته بود. با یادآوری دیشب دلش گرفت. این دختره چی می گفت؟
خمیازه ای کشید. ضربه ای به در اتاق پریناز زد و در را باز کرد. هنوز خواب بود. آرمان هم با صدای خواب آلوده ای گفت: پریناز... پریناز هفت ونیمه بیدار شو. به کلاس نمی رسیم. پریناز؟
پریناز نشست و خواب آلوده گفت: باشه. درو ببند میام.
در را بست و برگشت. چایساز را روشن کرد. دست و رویش را شست و صبحانه آماده کرد. بالاخره پریناز با مانتوی گلدار و شلوار ساده ی سورمه ای بیرون آمد. کیف و شالش هم دستش بودند. آنها را روی مبل گذاشت و به دستشویی رفت.
آرمان از دیدن چهره ی درهم او غصه دار سر به زیر انداخت. برایش چای ریخت و ساندویچ نان و پنیر درست کرد.
پریناز که برگشت، بدون حرف نشست. چایش را با قند شیرین کرد و کمی آب سرد اضافه کرد.
آرمان با ناراحتی پرسید: هنوزم نمی خوای بگی چی شده؟
پریناز جرعه ای چای نوشید و آرام گفت: طوری نشده.
_: طوری نشده و این همه بهم ریختی؟
+: چی رو بهم ریختم؟
_: خودت. یه دفعه تمام انرژیت تموم شد. چکار کردم؟ نمی خوای بگی چی شده؟
پریناز برخاست. بقیه ی چایش را توی ظرفشویی خالی کرد و گفت: چیزی نشده. دیر شد. بریم.
آرمان هم برخاست. تا پریناز شال سفیدش را ببندد و کیفش را بردارد، صبحانه را جمع کرد. پشت سر پریناز از در بیرون رفت. توی آسانسور به دیوار تکیه داد و همانطور که چشم به پریناز دوخته بود، گفت: حداقل بگو چکار کردم. اینجوری مجازات نکن.
پریناز ابروهایش را بالا برد. در حالی که از آسانسور پیاده میشد متعجب پرسید: من مجازات کردم؟
آرمان کلید را روی میز رسپشن گذاشت. به دنبال پریناز از در خارج شد و گفت: خب بله دیگه. نمی دونی با این اخم کردن و کنار کشیدنت چی می کشم. بگو دیگه. علم غیب ندارم. اصلاً نمی فهمم چی شده؟ تمام این ناراحتیها به خاطر اینه که پری صدات کردم؟! خب دیگه نمی کنم. به خاطر اینه که شونه هاتو گرفتم و گفتم راستشو بگو؟ معذرت می خوام فکر کنم زیادی فشار دادم. دیگه؟
+: به خاطر هیچ کدوم از اینا نبود آرمان. اصلاً ربطی نداشت. اصلاً اگه دلت می خواد همون پری صدام کن. هیچ فرق نمی کنه. شونه هامم درد نگرفت. فقط... فقط...
_: فقط چی؟ بگو دیگه!
+: از عاشقانه خوشم نمیاد. از اولشم بهت گفتم. این که به هر بهانه ماچم کنی... یا بخوای من این کار رو بکنم... نمی خوام. تمومش کن.
ملتمسانه نگاهش کرد. آرمان لبهایش را بهم فشرد و سر به تایید تکان داد. رو گرداند و لبش را گاز گرفت.
+: آرمان؟ قهر نباش. باشه؟
آرمان نگاهش کرد و با حواس پرتی گفت: قهر نیستم.
+: نمیشه همینجوری دوست باشیم؟ معمولی. این زن و شوهربازی خیلی لوسه.
آرمان به تلخی خندید. زبان روی لبش کشید و زمزمه کرد: باشه. دوستیم. دوستای معمولی.
پریناز دست به طرفش دراز کرد و گفت: پس آشتی.
آرمان دست او را گرفت. کمی فشرد و زمزمه کرد: آشتی.
چشم توی چشمهای هم دوختند. چشمهای پریناز به اشک نشستند.
آرمان دستپاچه پرسید: چی شد؟
پریناز رو گرداند و به تندی گفت: هیچی. دیرمون شد. بقیه راه رو بدویم؟ مسابقه.
و بدون این که منتظر جواب آرمان بشود شروع به دویدن کرد.
آرمان چند لحظه گیج به پشت سر او چشم دوخت. پریناز چند قدم دورتر ایستاد. برگشت و پرسید: پس چرا نمیای؟ الان خانم قهرمانی می رسه ها!
به دنبالش دوید. خسته... کلافه... عصبی... چرا گریه می کرد؟
تمام مدت کلاس پریناز سعی می کرد مثل همیشه سر حال باشد و شلوغ کند. همه جا حاضر باشد و اظهار نظر کند. ولی مصنوعی بود. مثل همیشه نبود. و همین حال آرمان را بدتر و بدتر می کرد.
وقتی کلاسشان تمام شد و بیرون آمدند، کنار هم راه افتادند. آرمان دستهایش را توی جیبهایش فرو برده و سر به زیر انداخته بود. دیگر نمی خواست بپرسد. ولی هنوز خودش را سرزنش می کرد.
پریناز مشتی به بازوی او کوبید و پرسید: برای چی غمباد گرفتی؟
آرمان از گوشه ی چشم بی حوصله نگاهش کرد و گفت: برای این که ناراحتی. الکی ادای خوشحال بودن رو در میاری. ولی ناراحتی. ناراحتیت هم تقصیر منه.
پریناز خندان و گله مند پرسید: ای بابا چرا شلوغش می کنی؟ چار تا ماچ اینقدر دعوا داره؟ خب خوشم نمیاد. احساس خوبی ندارم. الان هی لاولی بشیم بعدم ما رو به خیر و شما رو به سلامت. یعنی چی آخه؟ نمی تونم. فکر کن. تو رو که می شناسم. حالا من هی میگم نیا رستوران. ولی تو دلت واسه بابا و اعوان و انصار تنگ میشه یه روز پا میشی میای. بعد مثلاً من عادت کردم تو رو ببینم ماچت کنم. ببین اون وسط چقدر ضایع میشه!!! خب می خوام عادت نکنم. حرف عجیبیه؟
آرمان با صدایی گرفته پرسید: همه ی ناراحتیت سر همینه؟
پریناز شانه ای بالا انداخت و گفت: خب ها! از سنگ که نیستم. آدمم. نمی خوام اینجوری بهت عادت کنم.
_: اگه تمدیدش کنیم چی؟
+: خوبی تو؟! آرمان من فقط چهارده سالمه.
آرمان سری تکان داد و بدون این که نگاهش کند با غم گفت: و منم مرد ایده آلت نیستم.
+: چه ربطی داره آخه؟ مرد ایده آل چیه؟ من الان نمی خوام عروسی کنم. به فرض که بخوام. به فرض که من احمق یه دل نه صد دل عاشقت شده باشم. فکر می کنی مامان راضی میشه؟ مامان تو چی؟ گفتی اونم دلش می خواد ده سال دیگه ازدواج کنی. خودم چی؟ می خوام درس بخونم کار کنم. من هزار تا نقشه برای خودم داشتم.
آرمان فقط سر به تایید تکان داد.
پریناز بازویش را گرفت. رو در رویش قرار گرفت که آرمان نگاهش کند. آرام گفت: قهر نکن. باشه؟ من که اینجا به جز تو کسی رو ندارم. دوستامم به درد لای جرز می خورن.
_: قهر نیستم پریناز. قهر نیستم. تا هرجا بخوای باهات میام. فقط حالم گرفته یه. حوصله ی حرف زدن ندارم.
+: بریم سینما؟ فیلمش کمدیه. سر حال میای.
_: بریم.
بلیت گرفتند و وارد شدند. آرمان پرسید: چی می خوری برات بگیرم؟
+: وای هیچی. تو کلاس خیلی خوردم.
سری تکان داد و روی صندلی های سالن انتظار نشست. سرش را پشت سرش به دیوار تکیه داد و به سقف چشم دوخت. پریناز کنارش نشست. با بی قراری پابپا می کرد.
کمی بعد فیلم شروع شد و به سالن رفتند. آرمان طبق عادت کمی پایین خزید و سرش را روی پشتی گذاشت. پریناز هم پاهایش را جمع کرد؛ روی صندلی کج شد و سرش را روی شانه ی آرمان گذاشت.
هنوز چراغها روشن بود. آرمان سرش را روی سر او گذاشت و زمزمه کرد: این جزو زن و شوهر بازی حساب نمیشه؟
+: اذیت نکن دیگه. خسته ام.
_: باشه.
+: هروقت شونه ات درد گرفت بگو.
_: راحت باش. خوبم.
چراغهای سالن خاموش شد.
پریناز زیر گوشش زمزمه کرد: آرمان یه چیزی بگم؟
_: بگو.
+: تابستون که تموم بشه... واقعاً می خوای ده سال صبر کنی بعد عروسی کنی؟
_: اصلاً دلم نمی خواد به بعد از تابستون فکر کنم.
+: حالا یه دقه فکر کن. به خاطر من.
_: حتماً ده سال طول می کشه تا بتونم دوباره به ازدواج فکر کنم.
دست پریناز توی تاریکی روی دستش نشست. صدایش را شنید که با کمی خجالت پرسید: ده سال دیگه میشه بیای خواستگاریم؟
از کلاس که بیرون آمدند حال آرمان خیلی بهتر بود. اگر تمام این قهر و نازها برای این بود که پریناز می خواست بماند چرا که نه؟ خیلی هم خوب بود!
با لبخند و در سکوت کنار پریناز به راه افتاد. بعد از چند دقیقه پریناز طاقت نیاورد و با حرص پرسید: به چی می خندی؟
آرمان با آرامش گفت: به هیچی. از حضور شما لذت می برم.
+: برو خودتو مسخره کن.
_: مسخره نکردم.
+: خب من فکر می کردم تو زنگ می زنی.
_: تمومش کن پریناز. خواهش می کنم. گذشت. تموم شد. نه من زنگ زدم. نه تو زنگ زدی. بی خیال.
پریناز دست به طرفش دراز کرد و پرسید: آشتی؟
آرمان ابروهایش را بالا برد. ناباورانه دست او را فشرد و پرسید: خوبی تو؟
پریناز بلافاصله دستش را پس کشید. دستهایش را توی جیبهای مانتویش فرو برد و لبهایش را بهم فشرد. آرمان هنوز با کنجکاوی نگاهش می کرد. انتظارش زیاد طولانی نشد. پریناز لب باز کرد و گفت: اممم... میشه بریم صندل بخرم؟ یه کیفم دیدم...
آرمان بلند خندید. پریناز متعجب نگاهش کرد. توقع نداشت بخندد. آب دهانش را به سختی فرو داد و پرسید: به چی می خندی؟
آرمان جدی شد و پرسید: پریناز گوشهای من دراز به نظر میان؟
+: نه خب... خودت گفتی تمومش کنیم. تموم شد دیگه!
_: به خاطر کیف و صندل!
+: خب نخر! خسیس!
_: حرف من اصلاً این نیست. نگفتم نمی خرم. ولی این که ارزشم به اندازه ی یه کیف و یه جفت صندل باشه به نظرم تحقیرآمیزه.
پریناز رو گرداند. لب برچید و گفت: اشتباه می کنی.
آرمان دلش می خواست آن لبهای برچیده را درسته قورت بدهد. برای این که فکرش را آزاد کند، نفس عمیقی کشید. رو گرداند و دستهایش را توی جیبهایش فرو برد.
پریناز با ناراحتی گفت: من که گفتم دلم برات تنگ شده بود. چرا فکر می کنی به خاطر کیف و کفشه؟ اصلاً نخر. واقعاً میگم. ببین که واقعاً می خوام آشتی کنم. خسته شدم از بس دعوا کردیم.
آرمان برگشت و نگاهش کرد. مگر دلش چقدر طاقت می آورد؟
_: میریم می خریم. کجا دیدی؟
+: نه نمی خوام. بریم هتل.
_: میریم می خریم دیگه.
+: نمی خوام. می خوام برم حموم. مانتوم بوی پیازداغ گرفته.
_: تا چند دقیقه پیش بو نمی داد؟!
+: اصلاً من میرم هتل. تو هرجا می خوای برو. تا آخر شب هرکار می خوای بکن. من یه چیزی می خورم می خوابم. کاری بهت ندارم. قبل از خوابم میرم کلید میدم رسپشن. اذیتت نمی کنم.
و رو گرداند که واقعاً برود. آرمان بازویش را گرفت و پرسید: چی داری میگی؟ لوس نشو بیا بریم.
پریناز همچنان لب برچیده و قهر گفت: نمی خوام فکر کنی...
آرمان حرفش را قطع کرد و گفت: من هیچ فکری نمی کنم. کجا بریم؟
+: بازار زیتون.
کیفی که می خواست تمام شده بود. چند جای دیگر هم پرسیدند ولی پیدا نکردند. صندل هم نخریدند. بعد از این که چند جفت را امتحان کرد، هیچ کدام را نپسندید و بیرون آمدند. چند جای دیگر را هم گشتند. بالاخره به یک حراجی برخوردند که صندلهای رنگی ارزانی داشت.
پریناز یکی را امتحان کرد و گفت: آخ جون! پشتش کش داره، کفی خوبی هم داره. خیلی راحته. خیلیم خوشگلن!
_: رو پاتم قشنگه.
+: ای جان! چه رنگی بخرم؟ عاشق این قرمزه شدم. ولی لباس بهش بیاد ندارم. اون بنفشم خیلی نازه.
آرمان دوباره قیمت را پرسید. بعد نگاه دیگری به پریناز کرد و پرسید: خب؟
+: تو بگو چه رنگی بخرم؟ برای اون بنفشه لباس دارم.
_: شلوار سبز و سورمه ایم داری.
+: ولی قرمزه خوشگله.
_: سفیدم خوبه. به همه چی میاد.
پریناز آه آرزومندانه ای کشید و گفت: ها... سفیدشم خوشگله.
آرمان رو به فروشنده کرد و پرسید: سفید، قرمز، بنفش، سبز و سورمه ای شماره ی 39 موجوده؟
پریناز با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. نفسش از خوشحالی بند آمده بود. مرد کلی کفشهایش را زیر و رو کرد تا همه را پیدا کرد و توی یک پاکت بزرگ گذاشت. آرمان پولش را داد و راه افتادند.
پریناز شگفت زده گفت: وای آرمان باورم نمیشه! من... من تا حالا پنج جفت کفش باهم نخریدم.
_: بی خیال... پنج تاش به اندازه ی یه جفت از اون صندل مشکیه که می خواستی بخری ولی اندازت نداشت، نشد.
+: خب اون مارک داشت ولی اینا خیییییلی نازن! عاشقشونم.
آرمان نیم نگاهی به او انداخت و با چشمهای خندان ولی لبهای جدی گفت: خدا رو شکر.
+: معذرت می خوام که بهت گفتم خسیس.
_: خواهش می کنم.
+: امشب من شام درست می کنم.
_: نمی خواد. نیمرو می خوریم.
+: املت بهتره. من درست می کنم.
_: باشه.
بالاخره به هتل رسیدند. پریناز وسط هال نشست. شالش روی شانه اش افتاده بود. همه ی صندلهایش را دورش چید و با ذوق گفت: خیلی خوشگلن آرمان. خیلی مرسی!
آرمان سری تکان داد و گفت: مبارکت باشه.
+: میشه جمعشون نکنی یه چند ساعت همین وسط باشن من هی ببینم ذوق کنم؟
آرمان خندید و گفت: باشه.
پریناز از جا پرید و گفت: پس من میرم حموم.
_: به سلامت.
+: می خوام لباس بشورم. دیر میام.
_: مانتو شلوارتو بذار برای من.
+: نه دیگه اینا نازکن میشورم. فعلاً خدافظ.
_: خداحافظ.
خندان نشست و به کفشهایی که به صورت نیم دایره وسط اتاق چیده بود چشم دوخت. بعد از رفع خستگی از جا برخاست. لباس عوض کرد و املت پخت. به ساعت نگاه کرد. تقریباً یک ساعت و نیم گذشته بود.
پشت در حمام ضربه ای زد و پرسید: حالت خوبه؟
+: خوبم. الان میام.
خندان سری تکان داد و برگشت. پایش به یکی از کفشها گیر کرد و کفش کمی آن طرفتر افتاد. خم شد. دوباره همان طور که پریناز چیده بود کنار جفتش گذاشت و لبخند زد.
در حمام باز شد. پریناز با چهره ای گلگون و تشتی پر از لباس شسته از حمام بیرون آمد. آرمان برگشت و با لبخند نگاهش کرد. تیشرت سرخابی با پیژامه ی خاکستری پوشیده بود. موهایش را هم توی حوله پیچیده بود. با دیدن کفشهایش جیغی از خوشی کشید و گفت: وای عاشقشونم!
تشت را کنار بند رختی روی زمین گذاشت. نگاهی روی گاز انداخت و گفت: آخ چرا زحمت کشیدی؟ میومدم درست می کردم. ببخشید اینقدر طول کشید. هرکار می کردم کف لباسا تموم نمیشد. لباس شستن خیلی کار سخت و لوسیه.
آرمان با نگاهی خندان به او چشم دوخت. پریناز بالاخره متوجه شد و پرسید: چرا اینجوری نگاه می کنی؟
_: چه جوری؟
پریناز با گیجی سر تکان داد.
_: میشه لطفاً کفش جوناتو بچینی کنار دیوار بشینیم اینجا شام بخوریم؟
پریناز دوباره با شوقی وصف ناپذیر به کفشها خیره شد. بعد قدمی به طرف آرمان که کنار اجاق گاز ایستاده بود، برداشت.
آرمان گفت: ناخنک نمی زنی ها! کفشاتو جمع کن درست میشینیم می خوریم.
پریناز با خجالت دستش را روی بازوی آرمان گذاشت و گفت: نمی خواستم ناخنک بزنم.
آرمان متحیر به دست او نگاه کرد و پرسید: پس چی می خوای؟
پریناز سر به زیر انداخت و گفت: هیچی.
بعد به طرف کفشهایش برگشت و مشغول جابجا کردن آنها شد. آرمان چند لحظه پرسشگرانه نگاهش کرد. بعد دوباره پرسید: چی می خواستی پریناز؟
پریناز در حالی که نگاهش را از او می دزدید، گفت: هیچی.
آخرین کفش را کنار دیوار در ردیف بقیه چید. آرمان جلو رفت. شانه هایش را گرفت و با لحنی محکم ولی ملایم گفت: خوشم نمیاد با من تعارف کنی.
پریناز سر تکان داد و گفت: تعارف نکردم.
_: خجالت کشیدنم نداره. اگه به چیزی احتیاج داری بگو.
+: هیچی نمی خوام.
_: مطمئن باشم پری؟
پریناز با ناراحتی پرسید: حالا چرا دعوا می کنی؟
_: دعوا نمی کنم عزیز من. یه چیزی می خواستی نگفتی.
+: من... من هیچی نمی خواستم. بشین سفره می چینم.
و به سرعت از بین دستهای آرمان دور شد. آرمان روی مبل نشست. سرش را روی پشتی و ساعدش را روی چشمهایش گذاشت. در دل به خودش غر زد: چه وضع حرف کشیدن بود؟ بچه بیچاره وحشت کرد. دیگه عمراً بیاد بگه چی می خواست.
سر و صدای کاسه بشقاب پریناز را می شنید اما دستش را از روی چشمهایش برنمی داشت. نزدیک شدن پریناز را حس کرد. خواست دستش را بردارد که پریناز کوتاه و سریع گوشه ی پیشانیش را بوسید.
آرمان با شگفتی دستش را برداشت. پریناز پشت به او کرد و به طرف سفره رفت. سر به زیر روی زمین نشست و با خجالت گفت: چیزی نمی خواستم. فقط می خواستم به خاطر کفشا تشکر کنم.
آرمان خندید. اول کوتاه و بعد قاه قاه خندید. از روی مبل برخاست. کنارش نشست. دستش را دور بازوهای او حلقه کرد، شقیقه اش را بوسید و گفت: خواهش می کنم.
پریناز غرق در خجالت زمزمه کرد: نکن آرمان. برو اون طرف بشین. خواهش می کنم. الان حالم بده.
آرمان با بی میلی رهایش کرد. کمی عقب کشید. لقمه ای گرفت و دستش را پیش برد. ولی پریناز دستش را پس زد و همانطور که نگاهش را می دزدید گفت: خودم می خورم. خواهش می کنم. بهم کاری نداشته باش.
آرمان آرام گفت: بهت نمیاد اینقدر خجالتی باشی.
پریناز جوابی نداد و لقمه ی کوچکی خورد.
_: نه واقعاً میگم. چت شد یهو؟
پریناز سر به زیر گفت: هیچی... می خوام یه کمی فکر کنم.
_: به چی؟
پریناز سر برداشت و ناراحت گفت: به هیچی. اصلاً من هنوز دارم خجالت می کشم. اینقدر سوال پیچم نکن. بذار با خودم کنار بیام.
آرمان خندید و متعجب پرسید: پریناز من ده بار بوسیدمت و هیچی نشده. بعد تو الان داری به خاطر یه بوسه که اگه من حواسم نبود اصلاً حسش نمی کردم خجالت می کشی؟ دختر گل من گوشام دراز نیست. مشکلت چیه؟
پریناز با بغض گفت: هیچی نیست. هیچی. میشه شام بخوریم؟
آرمان متحیر زمزمه کرد: پری!
+: به من نگو پری. خوشم نمیاد.
_: باشه.
آرمان گیج به بشقابش نگاه کرد. نمی فهمید چی شده است. در سکوت مشغول خوردن شد.
بالاخره شام خوردند. پریناز برخاست و با حالتی عصبی همه چیز را جمع کرد و ظرفها را شست. آرمان هم اصلاً تکان نخورد. همان جا جلوی مبل روی زمین نشسته بود و به کفشهای رنگی کنار دیوار نگاه می کرد و فکر می کرد که مشکل کجاست؟
هر چه فکر می کرد به جایی نمی رسید. پریناز پشت سرش مشغول لباس پهن کردن شد. آرمان از جا برخاست. دست توی جیبهای شلوارکش فرو برد و متفکرانه به طرف او برگشت. پریناز روی تشت خم شد و پرسید: به چی نگاه می کنی؟
_: واقعاً نمی فهمم چی شده. من کار بدی کردم؟ یهو پشت و رو شدی.
پریناز تشت خالی را برداشت و در حالی که به طرف حمام می رفت گفت: یهویی نبود.
آرمان به موهایش چنگ زد و پوف کلافه ای کشید. روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد.
پریناز کمی بعد برگشت و گفت: شب به خیر.
و بدون این که منتظر جواب آرمان بماند به اتاق رفت و در را هم پشت سرش بست. آرمان متعجب به در بسته چشم دوخت. تلویزیون را خاموش کرد و از جا برخاست. در را کمی باز کرد. در حالی که به چهارچوب تکیه داده بود، پرسید: هنوزم نمی خوای بگی چی شده؟
پریناز ملحفه را تا زیر چانه اش بالا کشید و گفت: هیچی نشده. خوابم میاد. شب به خیر.
_: شب به خیر خالی که نمیشه.
+: امشب نه آرمان. خواهش می کنم. درو ببند.
آرمان به سختی نفس کوتاهی کشید. در را بست و توی هال برگشت. خوابش نمی برد. ساعتها از این دنده به آن دنده غلتید و فکر کرد که چه اشتباهی کرده است؟
ساعتی بعد با کابوس رفتن پریناز از خواب پرید. توی تخت نشست. اول فکر کرد هنوز پریناز برنگشته است، اما کم کم ذهنش بیدار شد. با کمی نگرانی حاصل از خوابش، از جا برخاست. گلویش از تشنگی می سوخت. آرام وارد هال شد. با دیدن دخترک غرق در خواب لبخندی از آرامش بر لب نشست.
تلویزیون هنوز روشن بود. کنترل را به آرامی از دست پریناز بیرون کشید و خاموشش کرد. یک لیوان آب خورد و برگشت. روی مبل نشست و به موهای پریشانی که مثل هر شب از گرما بالای بالش رهایشان کرده بود چشم دوخت. یک دستش هم بالای سرش روی موهایش بود.
آرمان زمزمه کرد: بذاری بری میمیرم. باور کن میمیرم.
به پشتی تکیه داد و فکر کرد که چطور می تواند مادرها را راضی کند. یک طرف مادر خودش بود و یک طرف مادر پریناز که اصلاً به نظر نمی آمد به این آسانیها راضی بشود.
یاد زمان دامادی پسرعمویش افتاد. آن موقع که هنوز خودش رویای خارج رفتن و پیشرفتهای آن طرف آبی را داشت. ماهان بیست و چهار ساله بود. لیسانس گرفته بود و ازدواج کرده بود.
مامان با نارضایتی می گفت: چه وقت داماد کردن این بچه بود؟ تازه لیسانسشو گرفته. کلی استعداد داره! حالا چه جوری درسشو ادامه بده؟ حقوقشم که هنوز کفاف خرج دو نفر رو نمیده. درسته که باباش کمکش می کنه ولی چه وضعشه آخه؟ نمی فهمم مادرش چه اصراری داشت که به این عجله بندازش تو زندگی مشترک؟!
آرمان می شنید و هیچ نظری نداشت. بابا با آرامش گفت: چکار به مردم داری خانم؟ تو به بچه های خودت برس.
عاطفه هم که شوهرش مسافرت و چند روزی مهمانشان بود گفت: خب با زنش باهم درس می خونن. چه ایرادی داره؟
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: حتماً! مگه میشه؟ سال دیگه هم بچه بغل ونگ ونگ ونگ... تمام زندگی برای زن عموت همینه.
بابا دوباره گفت: لااله الا الله! خانم چی از شما کم میشه؟ ولشون کن.
=: دلم برای اون بچه ی طفل معصوم میسوزه. این هنوز داشت درس می خوند. به چه زوری...
عاطفه گفت: مامان دوره ی ازدواج اجباری گذشته. اگه ماهان خودشم نمی خواست زن عمو نمی تونست مجبورش کنه.
آرزو نگاه کلافه ای به آرمان انداخت. آرمان هم شانه ای بالا انداخت و گفت: یه لیوان آب به من بده.
و آرزو به دنبال آب به آشپزخانه رفت.
سرش را از روی پشتی برداشت. دوباره به پریناز غرق خواب چشم دوخت و فکر کرد: بابا و عاطفه کمکم می کنن. مامان راضی میشه. باید بشه.
پریناز خواب آلوده غلتید. با دیدن پاهای آرمان چشم برداشت و او را روی مبل دید. پرسید: چرا نخوابیدی؟
_: امدم آب بخورم دیگه خوابم نبرد. تو چرا بیدار شدی؟
پریناز بلوزش را تکان داد و نالید: گرمه.
آرمان از جا برخاست. کولر را روشن کرد و یک لیوان آب برایش ریخت. پریناز نشست. تشکری کرد و آب را نوشید. بعد گفت: از کولر ترسیده شدم. خیلی دردش وحشتناک بود.
_: من بیدارم. یه کم خنک شد خاموشش می کنم.
+: صبح سختت میشه بیدار شی.
_: شماطه دارم. تو بخواب.
پریناز دوباره دراز کشید و پشت به آرمان به پهلو غلتید و سعی کرد بخوابد. اما چند دقیقه بعد در همان حالت پرسید: آرمان؟
آرمان هم که نشسته داشت چرت میزد، پرسید: هوم؟
+: اگه نتونیم تا آخر تابستون مامانو بپیچونیم چی؟
_: به بابات میگیم یه فکری براش بکنه.
+: بابا می دونه من اینجام؟
آرمان خمیازه ای کشید و بعد گفت: روم نشد بهش بگم. ولی اجازه دارم. بیخود نبود که به زور اون سند رو مهر و امضاء کرد و داد زیر بغلم.
پریناز به پشت خوابید. به سقف چشم دوخت و پرسید: مطمئنی که کار بدی نکردیم؟
_: مطمئنم.
+: اگه اینقدر مطمئنی میشه فردا به بابا بگی؟ می خوام خیالم راحت بشه که راضیه.
_: خودت بگو.
+: من بگم؟! میمیرم از خجالت! اصلاً مثلاً من خبر ندارم ها! قرار که نبود به من بگی. به بابا هم نگو که بهم گفتی.
_: اگه خودش پرسید چی؟
+: خب اگه پرسید دروغ نگو ولی...
_: اینقدر نگران نباش.
+: فردا به بابا زنگ می زنی؟
_: می زنم. برم بخوابم؟
+: برو. بذار کولر روشن باشه. خودم خاموشش می کنم.
_: خواب نری روشن بمونه!
+: نه بیدارم.
آرمان با خستگی برخاست. دستهایش را حسابی کشید و رفت خوابید.
صبح روز بعد پریناز با جفت زانوهایش روی تخت پرید و از خواب بیدارش کرد. لای چشمهایش را باز کرد و به دخترک که با نگاهی درخشان کنارش نشسته بود نگاه کرد.
+: سلام. صبح به خیر.
آرمان خواب آلوده دوباره چشم بست و گفت: سلام. ساعت چنده؟
+: هفت و ربع.
ابروهایش را بالا کشید و به زحمت بیدار شد. پرسید: شماطه ی من زنگ نزد؟
+: چرا زد. من برداشتم قطعش کردم صداش بیدارت نکنه. می خواستم اینجوری بیدارت کنم هول کنی.
آرمان نشست و خندان نگاهش کرد. گفت: من الان هول کردم. بیا از دلم در بیار.
پریناز خندید. موهای پریشانش روی شانه هایش ریخته بودند و چهره اش از خوشی می درخشید. گوشی آرمان را به طرفش گرفت و گفت: به بابا زنگ بزن. بیداره.
آرمان گونه اش را پیش آورد و گفت: الکی که نمیشه. از دلم در نیاوردی.
+: میشه. تو زنگ بزن. ببین میشه.
_: نه نمیشه. راه نداره.
+: زنگ بزن. خواهش می کنم.
_: آخه اول صبحی زنگ بزنم هول می کنه. بعد اون وقت کی بره از دل بابات در بیاره؟
پریناز مشتی به شانه اش زد و گفت: خیلی لوسی آرمان.
_: اوخ اوخ کتکم که می زنی. طلبم داره زیاد میشه ها. باید حسابی از دلم در بیاری.
+: به بابا زنگ بزن.
_: اگه زنگ بزنم حله؟
+: چی حله؟
_: جبران کتک و از خواب پروندن رو می کنی؟
پریناز مشتی روی تشک زد و گفت: من نمی فهمم چی داری میگی. زنگ بزن دیگه. دارم از عذاب وجدان میمیرم. بذار بلندگو منم بشنوم.
_: خیلی خب بذار یه آبی به صورتم بزنم با این صدای خواب آلود زنگ نزنم.
+: زود بیا.
_: میام بابا. دستشویی در پشتی نداره که فرار کنم.
پریناز با خنده گفت: خیلی لوسی!
توی هال که برگشت پریناز امانش نداد. شماره را گرفت و روی بلندگو گذاشت. آرمان نفسی گرفت و سعی کرد آرام باشد. روی مبل نشست و گوشی را گرفت. پریناز جلویش روی زمین نشست و ساعدهایش را به زانوهای آرمان تکیه داد. چانه اش را هم روی دستهایش گذاشت.
صدای آقای بهمنی پخش شد: سلام آرمان جان.
_: سلام آقای بهمنی. حال شما خوبه؟
=: شکر خدا. خوبم. تو چطوری؟ پریناز خوبه؟
_: خوبم ممنون. پرینازم خوبه.
به چشمهای منتظر دخترک که سر بالا نگاهش می کرد، چشم دوخت.
آقای بهمنی پرسید: کلاسا در چه حالن؟
_: خوب. عالی. واقعاً استفاده می کنیم. محیط خیلی خوبی هم داره.
=: دیگه چه خبر؟ چه کرده بودی که مادر بچه ها ازت شاکی بود؟
_: هیچی آقا... زنگ زدن به پریناز... ما هم همون موقع از کلاس امده بودیم رفتیم کنار ساحل... وقتی فهمیدن باهمیم... یه کم ناراحت شدن.
=: به خاطر همین شلوغ کردن هایه که بهش نگفتم. و الا راز مگویی نبود. پریناز چطوره؟ اذیتت نمی کنه؟
لبخندی بر لبش نشست. دست پریناز را نوازش کرد. پریناز چشم و ابرویی برایش آمد. آرمان جواب داد: نه همه چی خوبه... راستش زنگ زدم یه کسب اجازه ای بکنم... ما مجبور شدیم... یعنی پریناز با دوستاش اختلاف پیدا کرد... امد پیش من.
آقای بهمنی آه بلندی کشید. چند لحظه ای جواب نداد. بعد آرام پرسید: می دونی که دستت امانته؟
_: بله آقا. خیالتون راحت. مثل چشمام مراقبشم.
=: پیش تو باشه خیالم راحته. ببخش که بازم سفارش می کنم. حواست بهش باشه.
_: خواهش می کنم آقا. این چه حرفیه؟ شما امر بفرمایین. رو چشمم. با دل و جون مراقبشم.
=: متشکرم. مراقب خودتم باش. کاری چیزی اینجا نداری بابا؟ پول کم نداری؟
_: خیلی ممنون. همه چی هست. متشکرم.
=: تعارف نکنی ها.
_: نه آقا چه تعارفی؟
=: کسر و کمبودی بود زنگ بزن.
_: حتماً. خیلی متشکرم.
=: به پرینازم سلام برسون.
_: چشم. بزرگیتونو می رسونم.
=: خداحافظ.
_: خداحافظ.
قطع کرد و پیروزمندانه به پریناز چشم دوخت. پریناز سر خورده گفت: خیلی خب تو بردی.
_: جایزه می خوام. الکی که نیست.
+: باشه. به عنوان جایزه صبحانه حاضر می کنم.
_: نه بابا! اشتهاتم که خوبه!
پریناز چپ چپ نگاهش کرد و پرسید: قرار بود بد باشه؟
_: یادت نرفته که چه جوری بیدارم کردی؟
+: خیلی خب. چاییم برات می ریزم. دیگه؟
_: کتک هم زدی.
+: خب ظرفا رم میشورم. دیگه؟ چقدر من کوتاه بیام؟ چقدر؟ چقدر؟ من دارم اینجا حروم میشم.
و خندان به طرف کتری برگشت. نصف بطر آب معدنی توی آن خالی کرد و روشنش کرد. بعد مشغول چیدن صبحانه روی میز شد.
آرمان به پشتی مبل تکیه داد. پا روی هم انداخت و گفت: می دونی که منظور من این نبود. زنگ نزدم پیش بابات غمزه بیام که برام صبحانه بچینی.
پریناز چای دم کرد و گفت: خب نخور. خودم می خورم.
_: پریناز! یه خواهشی ازت کردم.
پریناز ابروهایش را بالا برد و با تعجب پرسید: خواهش؟
بعد شانه بالا انداخت و ادامه داد: من که یادم نمیاد. قند کو؟ هان. دیدم.
آرمان در حالی که برمی خاست غرغرکنان گفت: اککهی! اگه ما شانس داشتیم که الان داشتیم تو پنت هاوسمون، جنوب فرانسه، خاویار طلایی می خوردیم.
پریناز دو تا لیوان کنار قوری گذاشت و گفت: شنیدم اصلاً خوشمزه نیست. هیچ حسرتی هم برای خوردنش ندارم. ولی اگه پاش بیفته امتحان می کنم.
آرمان جلو آمد. لیوانها را پر کرد و مال خودش را برداشت. پشت میز نشست و گفت: چه همه هم خرید کردی!
+: رفتم تو فروشگاه جوگیر شدم. یهو هرچی خوشم امد برداشتم. بعد دیدم اوه! هم سنگین شد هم گرون شد هم بدبخت شدم تا به اینجا رسوندمشون.
_: یه زنگم نمیشد به من بزنی!
پریناز بدون این که نگاهش کند، گفت: تو که زنگ نزدی... فکر کردم قهری.
_: چرا باید قهر می کردم؟!
+: به خاطر حرفای مامان مثلاً...
همچنان نگاهش را از او می دزدید.
آرمان چانه اش را گرفت. رویش را به طرف خودش برگرداند و گفت: وقتی داری باهام حرف می زنی به من نگاه کن. به فرض که قهر بودم... زنگ می زدی آشتی می کردیم.
پریناز چانه اش را عقب کشید. جرعه ای چای نوشید و گفت: خب من قهر بودم. حرفیه؟ این همه دلم تنگ شده بود تو اصلاً محل ندادی.
_: نه این که تو خیلی محل دادی! مجبور بودی به خاطر این که قهر بودی این همه بارکشی کنی؟ اصلاً تو که قهر بودی چرا دوباره پا شدی به این زحمت امدی اینجا؟
بهش برخورده بود. از جا برخاست. چایش را سر کشید و لیوان را توی سینک گذاشت. جلوی چمدانش نشست و لباس برداشت.
پریناز همانطور که به لیوان چایش چشم دوخته بود، آرام پرسید: ناراحتی که من اینجام؟
_: ناراحتم که اینقدر لج می کنی. تکلیفت با خودتم معلوم نیست. هی با دست می کشی با پا پس می زنی.
+: سر من داد نزن!
_: من اصلاً صدام بالا نرفت. دیر شد. برو بپوش بریم. من جمع می کنم.
پریناز با دلخوری گفت: دعوا می کنی، هرچی دلت می خواد میگی، بعد میگی دیر شد بریم؟
آرمان پوف کلافه ای کشید و پرسید: مگه من چی گفتم؟
پریناز که همچنان نگاهش را از او می گرفت، گرفته گفت: اگه ناراحتی برمی گردم پیش بچه ها. دوستش رفته.
آرمان با غیظ گفت: به خدا اگه دیگه بذارم بری پیش اینا! پریناز بس کن. برو بپوش بریم. بعد از کلاس حرف می زنیم.
تمام راه جر و بحث کردند. آرمان کم آورده بود. هر بار سکوت می کرد باز پریناز شروع می کرد.
بالاخره توی کلاس رسیدند و مثل هرروز مشغول درس شدند. با این تفاوت که حسابی از هم فاصله گرفتند و تا آخر کلاسها یک کلمه هم باهم حرف نزدند.
سلام به روی ماه همگی :)
متشکرم از کامنتهای پر از لطف و مهربونی پست قبلتون :*)
سریع برگشتم با یه پست دیگه :دی
شبتون پر از رویاهای طلایی :*)
پ.ن: من همچنان قرمز آبی ندارم :( سیلور میگه ویروسی شدم. ببینم آقای همسر کی فرصت می کنه نگاهی به پی سی بندازه.
پیاده به طرف فرودگاه راه افتاد. اینطوری کمی زمان برای پریناز می خرید. بعد از بیست دقیقه رسید. وارد سالن شد. چشم گرداند. خیلی زود همسر آقای بهمنی را که با بی قراری روی یکی از صندلیها نشسته بود تشخیص داد.
جلو رفت و گفت: سلام خانم بهمنی. ببخشید دیر شد.
خانم بهمنی با پریشانی نگاهش کرد. زیر لب گفت: سلام.
بعد از جا برخاست و کیفش را روی شانه اش مرتب کرد. آرمان دست برد که دسته ی چمدانش را بگیرد اما خانم بهمنی به سرعت گفت: لازم نیست. خودم میارم.
آرمان تبسمی کرد و فکر کرد: از قدیم گفته بودن مادر رو ببین دختر رو بگیر!
خانم بهمنی دسته ی چمدان را به دنبال خودش کشید و در حالی که به طرف در می رفت پرسید: لب ساحل چه خبر بود؟
آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: خبری نبود.
=: تو این گرما حلوا قسمت می کردن که دو تایی رفته بودین صفا؟
آرمان گیج شده بود. یعنی خانم بهمنی بو برده بود؟!
سری تکان داد و گفت: نه خب... بعد از کلاس... همینطوری گفتیم بریم لب ساحل.
=: خیلی باهم صمیمی شدین؟
آرمان ابروهایش را از تعجب بالا برد. هم از مادر هم از دختر حرصش گرفته بود. با صدایی گرفته گفت: صمیمی؟ ابداً! سرسخت تر دختر شما پیدا نمیشه. خیالتون راحت باشه.
=: مثل این که از این موضوع ناراحتی. از اولم به فرهاد گفتم درست نیست تو رو همراهش کنه.
آرمان متفکر و دلخور گفت: من در امانت خیانت نکردم خانم بهمنی.
=: فرهادم همیشه میگه تو امانتدار خوبی هستی. خدا کنه اینطور باشه.
آرمان لب به دندان گزید تا حرفی نزند. هر دفاعی می کرد به ضررش تمام میشد. نفس عمیقی کشید و رفت تا تاکسی بگیرد.
راننده چمدان را توی صندوق گذاشت. آرمان در را برای خانم بهمنی باز کرد و بعد از این که او سوار شد، خودش جلو نشست. نشانی خانه ی دخترها را داد و سکوت کرد.
وقتی رسیدند خواست حساب کند که خانم بهمنی اجازه نداد. بی حوصله لب برچید. پریناز عجیب شبیه مادرش بود. از نظر قیافه نه... ولی اخلاقش کاملاً مثل مادرش بود. به همان سرسختی!
خانم بهمنی را پیش از این زیاد ندیده بود. خیلی کم پیش می آمد که به رستوران و تالار سر بزند. ولی الان توی هر حرکتش پریناز را میدید.
راننده چمدان را جلوی در خانه گذاشت و پولش را گرفت. آرمان با احتیاط پرسید: براتون بیارمش بالا؟
=: مگه آسانسور نداره؟
_: نمی دونم. من توی ساختمون نرفتم. زنگشون اینه.
زنگ را فشرد. دوربین داشت. پریناز با صدای شادی که آرمان کمتر از او شنیده بود گفت: سلام مامان جان. بیاین طبقه ی چهارم. آسانسور توی لابی سمت چپه.
خانم بهمنی به طرف آرمان برگشت و خیلی رسمی گفت: متشکرم. خداحافظ.
آرمان سری تکان داد و آرام گفت: خواهش می کنم. خداحافظ.
با قدمهای مقطع دور شد. دلش از همین حالا داشت بهانه می گرفت. زنش را می خواست.
بی حوصله به هتل برگشت. اتاق هنوز بوی حضور پریناز را داشت. چشم گرداند. شال نارنجی قرمزش را که صبح دور چشمهای آرمان بسته بود، روی مبل جا گذاشته بود. آرمان بی حوصله به طرف مبل رفت و خودش را روی آن رها کرد. شال را روی صورتش انداخت و چشمهایش را بست.
مدتی به همان حال ماند تا کمرش خسته شد. راست نشست. شال روی پایش افتاد. گوشیش را در آورد و شماره ی پریناز را گرفت. اما قبل از وصل شدن قطع کرد. خواست پیامی بفرستد. اما بازهم پشیمان شد. از یک طرف نمی خواست مادرش حساس شود، از طرف دیگر از مادر و دختر هر دو دلگیر بود.
گوشی را روی میز رها کرد و گفت: اگه دلش تنگ شد خودش زنگ می زنه دیگه. اگه نشد هم... من زنگ بزنم چی بگم؟
دوباره گوشی را برداشت. شماره ها را بالا و پایین کرد و بالاخره به عاطفه زنگ زد. در دو سال اخیر روابطشان خیلی بهتر شده بود. هنوز صمیمی نبودند ولی دیگر دعوا نداشتند. کمی با عاطفه حرف زد. بعد هم به مادرش زنگ زد. با بابا و آرزو هم احوالپرسی کرد و بالاخره گوشی را گذاشت. به خودش تلقین کرد که دلتنگیش رفع شده است. از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
پیاده راه افتاد. کلی راه رفت. با بی میلی شام خورد. دوچرخه کرایه کرد و کنار ساحل مدتی دوچرخه سواری کرد. ساعت نزدیک سه بعد از نیمه شب بود که خسته و کوفته به هتل برگشت.
گوشی اش را برای بار هزارم چک کرد. هیچ خبری نبود. صفحه ی پیامها را باز کرد و بست. صفحه گفتگو را باز کرد و بست. به خودش غر زد: طاقت بیار. این دو روز که سهله. بعد از تابستون میمیری! یه کم تمرین کن.
لباس عوض کرد. مسواک زد. در اتاق خواب را باز کرد و با حسرت به تخت خالی چشم دوخت. دراز کشید. بالش پریناز را در آغوش کشید و خوابش برد.
چند دقیقه قبل از ساعت هشت از خواب پرید. دستپاچه برخاست که لباس عوض کند اما به یاد آورد که جمعه است. دوباره خود را روی تخت رها کرد و بالش را در آغوش فشرد.
خوابش نمی برد. کمی بعد برخاست. صبحانه ی مختصری خورد. لپ تاپش را برداشت و دوباره دراز کشید. مشغول چرخیدن توی نت شد. ایده های مختلفی برای بهتر شدن کار رستوران و تالار جستجو کرد ولی کمی بعد با یادآوری این که به پریناز قول داده بود که بعد از تابستان دیگر برای آقای بهمنی کار نکند دلش بیشتر گرفت.
برای نهار حوصله نکرد از جایش بلند شود. ولی بعدازظهر از فرط گرسنگی بالاخره مجبور شد برخیزد. غذای ساده ای برای خودش پخت. هر لقمه را با یاد وعده هایی که با پریناز خورده بود، به زحمت فرو داد. بازهم گوشیش را چک کرد. خبری نبود. بالاخره کلافه از در بیرون زد.
به فراز زنگ زد. حوصله اش را نداشت ولی از تنهایی بهتر بود. ضمناً هیچ دوست دیگری هم آنجا نداشت که بتواند ساعتی کنارش سرگرم شود.
ساعتی بعد با فراز مشغول گشت و گذار بودند. فراز از پریناز پرسید ولی وقتی دید آرمان توضیح نمی دهد دیگر اصرار نکرد. او را برد و به دوستان جدیدش معرفی کرد. چند مغازه دار از تهران و اصفهان و شهرکرد و چند نفر از بومیان کیش. برعکس آرمان خیلی اجتماعی بود و راحت با همه دوست میشد.
خوش گذشت. حداقل تا پاسی از شب سرگرمش کردند. دیروقت به هتل برگشت و با یادآوری این که فردا شنبه است و توی کلاس او را می بیند با خوشحالی خوابید.
صبح سر حال و قبراق دوش گرفت و آماده شد. کم خوابیده بود و فرصت نشد اصلاح کند. اما اصلاً مهم نبود. مهم این بود که امروز پریناز را میدید.
با عجله خود را به کلاس رساند. کم کم همه جمع شدند. اما پریناز نیامد. خانم قهرمانی معلمشان هم آمده بود که آرمان از جا برخاست و گفت: ببخشید خانم قهرمانی... اگه اجازه بدین من برم یه تلفن بزنم. خانم بهمنی نیومده. ممکنه خواب مونده باشه.
خانم قهرمانی با خونسردی گفت: لازم نیست زنگ بزنی. خواب نمونده. صبح خودش بهم تلفن زد. گفت چند روزی نمی تونه کلاس بیاد.
سر آرمان گیج رفت. چند روز نمی تونه بیاد؟؟؟
بیحال نشست. یعنی توی کلاس هم او را نمی دید؟!
چند روز بعد را با عذاب سختی گذراند. از طرفی هر لحظه مچ خودش را می گرفت که به پریناز زنگ نزند، از طرف دیگر دلتنگی داشت هلاکش می کرد. بیکاری هم اذیتش می کرد. از همان بعدازظهر شنبه رفت لب ساحل و برای خالی کردن بار کشتیها به کارگری پرداخت. شد کارگر روزمزد. اینطوری کمتر اذیت میشد. تا دیروقت هم مشغول بود. وقتی می رسید دوشی می گرفت و می خوابید.
جمعه.... شنبه.... یکشنبه.... دوشنبه.... چهار روز و پنج شب بود که او را ندیده بود. از پنج شنبه عصر...
ساعت ده شب خسته به هتل رسید. متصدی طبق معمول مشغول تماشای فوتبال بود. ضربه ی ملایمی روی پیشخوان زد و با صدای خسته ای گفت: سلام. سیصدوچهار.
متصدی نیم نگاهی به جای کلیدها انداخت و گفت: سلام. نیست.
دل آرمان فرو ریخت. اما طولی نکشید. گردن کشید و کلید را دید. سر شانه ی متصدی زد و گفت: هست. بده دارم از خستگی میمیرم.
متصدی باز نگاهی انداخت. بعد همانطور که محو فوتبال شده بود، گفت: نه بابا نیست. باز جا گذاشتی تو اتاق؟
_: مطمئنی نیست؟
=: بابا بیا ببین. این که تو داری از اون طرف می بینی کلید اتاق سیصد و سه یه.
آرمان چند بار ناباورانه پلک زد. مطمئن بود که صبح کلید را سپرده است. بعد ناگهان مثل گلوله به طرف راه پله دوید. پله ها را دو تا یکی بالا رفت و نفس نفس زنان چند مشت پیاپی پشت در اتاق کوبید. چند لحظه صبر کرد. دستش دوباره بالا رفت که لای در کمی باز شد. پریناز سرش را که با شال پوشانده بود جلو آورد و پرسید: بله؟
آرمان از ته دل نالید: ای جان من!
پریناز خندید. پشت در پناه گرفت و در را بیشتر باز کرد. آرمان وارد شد و در را پشت سرش بست. شانه های او را محکم گرفت. بوسه ی جانانه ای از گونه اش ربود و گفت: خوش اومدی. من میرم یه دوش می گیرم الان میام.
پریناز نالان دستی به صورتش کشید و گفت: تیغ تیغی! ریش تراشتم با خودت ببر. نکنه گمش کردی!
آرمان خندید. ریش تراش را از توی چمدانش برداشت و گفت: نه همین جاست فقط انگیزه ای نبود که اصلاح کنم.
خندان به طرف حمام رفت. پریناز با چهره ای گرفته به دیوار تکیه داد. دستهایش را پشتش روی دیوار قفل کرده بود. بدون این که به او نگاه کند با دلخوری گفت: ولی گوشیتو حتماً گم کردی.
آرمان که به خاطر آورد دارد گوشی توی جیبش را هم با خودش می برد آن را روی میز گذاشت و به آرامی گفت: نخیر. اینم گم نکردم. فقط سعی کردم مزاحمتون نشم. هرچند... سخت گذشت ولی گذشت.
سرسخت بودن برایش سخت بود. قبل از آن که دوباره مقابل دخترک اختیار از کف بدهد خودش را توی حمام انداخت.
خیلی معطل نکرد. دست و دلش بیش از آن می لرزید که طاقت بیاورد. حمام و اصلاح کرد و بیرون آمد.
دخترک پشت به او رو به گاز ایستاده بود و غذایی را هم میزد. پرسید: شام خوردی؟
انگار عمداً از نگاه کردن به او اجتناب می کرد. اشکالی هم نداشت. از نظر آرمان گل پشت و رو نداشت. تیشرت صورتی و پیژامه ی گل گلی اش را پوشیده بود. و موهایش را از گرما با کلیپس جمع کرده بود.
آرمان خم شد و پشت گردنش را بوسید. گفت: نه نخوردم. چی می پزی؟
+: یه چیزی شبیه تاس کباب. داشتم میومدم یه کم خرید کردم. خوب شد خریدم. یخچال حسابی خالی بود.
_: چرا زحمت کشیدی؟ یه ندا میدادی خودم می خریدم.
+: نخواستم مزاحم عشق و حالتون بشم.
آرمان به تلخی خندید و زمزمه کرد: عشق و حال.
به زحمت دل کند و از او چند قدم دور شد. با خستگی روی مبل ولو شد و گفت: اون قیافه ی داغون من به کسی که رفته بود خوشگذرونی شبیه بود؟
+: پس کجا بودی؟
_: اسکله. این دو سه روز رفتم حمالی.
بالاخره پریناز برگشت. با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و گفت: کم چرند بگو.
شام را جلویش چید. بشقاب گذاشت و دوتایی مشغول شدند.
پریناز دوباره گفت: راستشو بگو. من ناراحت نمیشم.
آرمان باز به تلخی خندید و پرسید: چی می خوای بشنوی؟ بگم تا پشت سرتو دیدم یه دوست دختر ترگل ورگل برای خودم دست و پا کردم و خیلی هم به ما خوش گذشت؟
+: نه فقط می خوام راستشو بگی. کجا بودی که حتی یه زنگم نزدی؟
آرمان چشم به غذایش دوخت و سعی کرد محکم باشد. لقمه اش به آرامی جوید و فرو داد. بعد گفت: عرض کردم. نمی خواستم مزاحمتون بشم. ضمناً مامانت یه کم از این که باهم کنار ساحل بودیم ناراحت بود، ترسیدم برات دردسر بشه.
پریناز سر به زیر و گرفته گفت: اگه زنگ می زدی می تونستم تظاهر کنم یکی از دوستامه. حتی اسمتم تو گوشیم عوض کردم که اگه پیام دادی و اتفاقاً مامان دید چیزی نشه. ولی هیچ خبری نشد.
آرمان به زحمت لقمه اش را فرو داد. دلش برایش غنج میزد. ولی باز هم سعی کرد خوددار باشد. ظاهراً اینطوری بهتر نتیجه می داد. پس به شوخی گرفت و پرسید: حالا اسم منو چی گذاشته بودی؟
بعد با اشتها یک لقمه ی دیگر برداشت. پریناز همانطور سر به زیر و گرفته با غذایش بازی کرد و لقمه ی کوچکی خورد.
آرمان دوباره پرسید: اسممو چی گذاشته بودی؟
پریناز به هویج سر چنگالش نگاه کرد و گفت: آرمیتا. یکی از همکلاسیامه. مامان دیدتش. ولی شماره شو ندارم. فکر کردم اگه زنگ زدی میگم اونه. ولی زنگ نزدی.
هویج را توی دهانش گذاشت و از جا برخاست. از توی یخچال بطر آب معدنی را برداشت و لیوانی ریخت.
تحمل آرمان هم حدی داشت! دخترک از دلتنگی بغض کرده بود. از جا برخاست. لیوان آبش را که نوشید دست روی شانه اش گذاشت. آرام گفت: دلم برات تنگ شده بود. خیلی زیاد.
پریناز در حالی که همچنان نگاهش را از او می دزدید، به تندی سر تکان داد و با بغض گفت: نشده بود. می تونستی فقط یک کلمه... یک کلمه بنویسی خوبی؟ ولی همینم ننوشتی. می تونستی از در میای تو بغلم کنی ولی نکردی.
رو گرداند و خواست برود که آرمان جلویش را گرفت. محکم در آغوشش کشید و گفت: من از حمالی امده بودم خیس عرق و کثیف. حیفم امد گل خوشگلمو بغل کنم!
پریناز سرش را توی سینه ی او فرو برد و با بغض پرسید: چرا چرت و پرت میگی؟ حمالی چیه؟
آرمان خم شد موهایش را بوسید و با خوشی گفت: حمالیه دیگه! کار شرافتمندانه! کار بدنی سختی که تنهاییمو یادم بره. دیگه هم نمیرم. خیالت راحت. کارگر روزمزد بودم. امشب خیلی تنها موندی؟
دخترک آهی کشید و گفت: نه... دم غروب امدم. دیگه تا وسایلمو جا بدم و خریدا رو جمع و جور کنم و وسایل شام رو حاضر کنم رسیدی.
_: پس بریم شام بخوریم این همه زحمت کشیدی!
ولی این بار کنارش نشست. دست چپش را دور شانه های او حلقه کرد و غذایش را لقمه لقمه در دهانش گذاشت. هر بار پریناز می خندید و می گفت: خودم می خورم.
_: من دهنت کنم خوشمزه تره! آ آ... دهن باز کن هواپیما بره تو آشیونه!
پریناز غش غش می خندید.
_: د نخند می پره به حلقت. نخند عزیز من.
بالاخره شام پر ماجرا تا آخرش خورده شد. پریناز خودش ظرفها را شست و آرمان هم رفت تا لباسهایش را بشوید. قبل از رفتن پرسید: لباس کثیف نداری؟
پریناز لبخندی زد و گفت: نه ممنون. خونه فرح ماشین لباسشویی بود شستمشون.
آرمان سری تکان داد و به حمام رفت. وقتی برگشت پریناز وسط هال دراز کشیده بود و تلویزیون میدید.
آرمان لباسها را روی بند مرتب کرد و پرسید: فردا کلاس میای؟
پریناز خمیازه ای کشید. تلویزیون را خاموش کرد و گفت: هوم. میام. فکر کنم حسابی عقب موندم. تو برو تو تخت. صبح بیدارم کن.
آرمان همه ی چراغها به جز چراغ کم نور دم در را خاموش کرد. کنارش نشست و گفت: پاشو برو سر جات، جای منو اشغال نکن.
پریناز سرش را توی بالش فرو برد و گفت: نوبتی. یه شب من یه شب تو.
_: پاشو خودتو لوس نکن. اینجا بخوابی درسته قورتت میدم.
+: د چکار به من داری؟ برو تو تخت بخواب دیگه.
_: تو برو تخت.
+: من اینجا راحتم. تو برو.
_: پریناز؟
+: هوم؟
_: کولر روشن بوده. اتاق خنکه. برو سر جات.
پریناز نشست. بالشش را در آغوش گرفت و آرام گفت: آرمان؟
موهایش را باز کرده بود. توی نور کم چراغ دم در برق ملایمی داشتند. آرمان بدون جواب موهایش را نوازش کرد.
پریناز با احتیاط گفت: من هنوزم فکر می کنم باید تمومش کنیم. یعنی نه حالا... واقعاً دلم می خواد کلاسا رو بیام... ولی بعد از تابستون...
آرمان احساس می کرد قلبش فشرده می شود. بدون این که دست از نوازش موهایش بردارد گفت: بعد از تابستون هر کار تو بخوای می کنیم. پاشو برو بخواب.
+: خوابم نمیاد.
_: شامتو که دهنت کردم. برات لالاییم میگم بخوابی.
+: اگه مامان بفهمه چی میشه آرمان؟
_: حالا که نفهمید. برو بخواب کوچولو. من دارم بیهوش میشم.
+: خب برو تو تخت بخواب. من می خوام اینجا بخوابم. اصلاً می خوام تلویزیون ببینم. صداشو کم می کنم. مزاحم خوابت نمیشم.
_: مطمئنی که اینجا راحتی؟
+: مطمئنم.
_: هروقت پشیمون شدی بیدارم کن.
+: پشیمون نمیشم. شب به خیر.
آرمان خم شد. پیشانیش را بوسید و گفت: شب به خیر.
برخاست و به اتاق رفت. خسته بود. خیلی زود خوابش برد.