سلامممم
و این هم ادامه ی ماجرا...
جلوی در کلاسم پیاده شدم. پرسید: کی بیام دنبالت؟
گیج و سردرگم نگاهش کردم. آهی کشید و گفت: خیلی خب نمیام. ولی اگه نظرت عوض شد بهم زنگ بزن.
بعد هم بدون این که منتظر جواب بماند رفت. شانه هایم فرو ریختند. منظورم این نبود که نیاید. فقط تعجب کرده بودم. هیچوقت هیچکس اینقدر بهم توجه نکرده بود.
نگاهی به وسایلم انداختم. گوشیم نبود. می دانستم آخر بار دستم بوده ولی...
متین برگشت. شیشه را پایین کشید و گوشی را بدون حرف به طرفم گرفت. رنجیده بود. سعی کردم لبخند بزنم اما نمی دانم چقدر موفق بودم. گفتم: خیلی ممنون. ضمناً کلاسم تا پنج تموم میشه. اگه دوست داشتی...
با لحنی که نفهمیدم شوخی است یا جدی، گفت: دوست که ندارم.
خندیدم و گفتم: باشه. مزاحمت نمیشم.
لبخندی زد و گفت: میام. خداحافظ.
سری تکان دادم و گفتم: ممنون. خداحافظ.
بعد از کلاس دلم می خواست می رفتیم گشتی می زدیم. اما حرفی نزدم. او هم کار داشت و جلوی خانه پیاده ام کرد.
در حالی که بی حوصله طول حیاط را گز می کردم به خودم می گفتم چه توقع بیجایی! دو روز بهت توجه کرده حالا باید همه ی وقت و امکاناتشو به پات بریزه که تازه تو براش ناز کنی؟!!!!!
برای خودم شکلکی درآوردم و وارد خانه شدم. مامان با خنده پرسید: چی میگی با خودت؟
کمی از این که مرا در آن حال دیده بود، شرمنده شدم. با خنده سلام کردم و به اتاقم رفتم. لباس عوض کردم. کمی دور خانه چرخیدم. ظرفهای نهار را شستم و دوباره به اتاقم برگشتم. بی قرار بودم. نمی فهمیدم چرا. الکی وسایل جلوی آینه را جابجا کردم و دست آخر همه را توی کشو ریختم. حسابی قاطی شدند. ولی حوصله نداشتم مرتبشان کنم. روی تخت نشستم. به ساعت نگاه کردم. تازه هفت بود. گوشی را برداشتم و بدون فکر شماره ی متین را گرفتم.
با همان یک بار شماره گرفتن حفظ شده بودم؟! من حافظه ی چندان خوبی نداشتم! در حالی که به صفحه ی گوشی که در حال اتصال تماس بود نگاه می کردم، با خودم گفتم: حالا می خوای بهش چی بگی؟!
بعد از دو بوق فکر کردم قطع کنم. واقعاً حرفی نداشتم که بزنم! اما متین رسمی جواب داد و گفت: بله بفرمایید...
گوشی را دم گوشم گرفتم و نفسی کشیدم. لبم را گاز گرفتم. متین گفت: الو؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: سلام.
خندید و گفت: علیک سلام. چرا حرف نمی زنی؟
+: آخه یادم رفت چی می خواستم بگم.
غش غش خندید. به حلقه ام نگاه کردم و در دل به خودم گفتم خیلی دیوونه ای!
پرسید: خوبی؟ چه خبر؟
سری تکان دادم و گفتم: خوبم. ممنون. تو خوبی؟ چکار می کنی؟
_: آره خوبم. سر کارم. گیر کردم وسط یه سری محاسبات که اعصابمو خرد کرده.
+: وای ببخشید وسط کار مزاحمت شدم!!
_: نه زنگ تفریح خوبی بود.
از خجالت وا رفتم! چرا اینقدر مهربان بود؟!!!!!
از فرط عذاب وجدان با ناراحتی گفتم: خیلی لوسم می کنی.
با خوشرویی گفت: عزیزمی.
یخ کردم. چرا؟ چرا؟ چرا؟!!!!
به آرامی گفتم: زنگ زدم بگم...
اما حرفم را ادامه ندادم. باید می گفتم اما به زبانم نمی آمد. بعد از مکثی پرسید: چی بگی؟
آب دهانم را قورت دادم. توی آینه برای خودم خط و نشان کشیدم. متین آرام پرسید: طوری شده؟
به سرعت گفتم: نه فقط دلم تنگ شده بود.
نمی دانم جمله را تمام کردم یا نه. از خجالت به سرعت قطع کردم. با عصبانیت گوشی را کنار انداختم و به وجدان مزاحمم گفتم حقش بود که بدونه برای چی مزاحمش شدم!
گوشیم زنگ خورد. به صفحه ی روشن گوشی روی تخت و شماره ای که برایم ناشناس نبود چشم دوختم. بازوهایم را بغل کردم و گفتم: حالا من چی جواب بدم؟ لابد الان بله می خوای!
بالاخره بعد از کلی زنگ خوردن جرأت کردم و برش داشتم. دکمه ی سبز را زدم ولی حرفی نزدم. با خنده پرسید: سحر خوبی؟
با تردید گفتم: فکر کنم خوبم.
با مهربانی گفت: ممنون که زنگ زدی. کاری نداری؟
نفسی به راحتی کشیدم. جوابی نمی خواست! با خیال راحت گفتم: نه. خواهش می کنم. خداحافظ.
_: خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و گفتم: اه لعنتی!!! من لیاقت تو رو ندارم! ندارم! ندارم!
شماره اش را سیو کردم و دراز کشیدم. فکر کردم همان موقع برایش بنویسم که قبول می کنم. اما فکر قبول کردن وحشتی به جانم می انداخت. نمی دانستم با بله گفتنم چه مسئولیتی را باید به عهده بگیرم و نمی خواستم هم بدانم. به حلقه ای که هنوز دستم بود نگاه کردم. دستم را دوباره کنارم رها کردم و گفتم: باشه بعد...
صبح روز بعد انتخاب واحد داشتم. صبح تا بعدازظهر وقتم را گرفت و حسابی کلافه ام کرده بود. متین یک بار تماس گرفت. گفتم انتخاب واحد دارم و سرم شلوغه. او هم قطع کرد تا به کارم برسم.
ساعت دو ونیم بعدازظهر بود که بهش زنگ زدم و گفتم: بالاخره تموم شد. دارم خل میشم. همه ی کلاسا رویهمه. سایتم شلوغ! سرعتم لاک پشتی. له شدم تا بتونم واحدامو ردیف کنم. می خواستم بیست واحد بردارم ولی نشد. به زور هیجده واحد...
_: خسته نباشی. می خوای بیام دنبالت بریم نهار؟
+: نهار خوردم.
_: پس من میرم خونه یه چیزی می خورم بعد میام دنبالت.
تصویر یک فنجان قهوه ی داغ جلوی چشمانم جان گرفت. لبخندی زدم و گفتم: متشکرم.
_: خواهش می کنم.
گوشی را گذاشتم و رفتم حاضر شدم. به تصویر توی آینه گفتم: احتمالاً میریم کافی شاپ. الان یه لیوان قهوه و یک کیک شکلاتی بخورم تمام خستگیم می پره.
کمی صبر کردم. نیامد. رفتم یک فنجان نسکافه آماده کردم و به خودم وعده ی بستنی توی کافی شاپ را دادم!
مامان پرسید: کجا میری؟
+: متین میاد دنبالم بریم بیرون حرف بزنیم.
_: زودتر حرفاتونو بزنین. مامان بزرگ دلش می خواد گل و شیرینی بگیره بیاد خواستگاری.
+: مامان بزرگ کلاً عجله داره. هنوز یه هفته نیست حرفشو زدن!
_: ده روزی هست! پاشو جواب در رو بده. امد.
بقیه ی نسکافه را سر کشیدم و در خانه را باز کردم. لیوان را کنار سینک گذاشتم و کیفم را برداشتم.
متین پشت فرمان مشغول موبایل بازی بود. در را باز کردم و با لبخند گفتم: سلام.
_: علیک سلام. عمو رو بیدار نکردم؟ بعد از این که زنگ آیفون رو زدم گفتم کاش به گوشیت زنگ زده بودم، اهل خونه بیدار نشن.
+: نه بابا کسی خواب نبود.
_: دلت می خواد کجا بریم؟
+: نمی دونم...
چشمم به دوچرخه سواری که از کنارمان رد شد افتاد و گفتم: یادته بهم دوچرخه سواری یاد دادی؟ داشتی به مونس یاد می دادی من زودتر یاد گرفتم.
خندید و پرسید: هوس دوچرخه سواری کردی؟
دمغ گفتم: خیلی دوست دارم ولی نمیشه که!
_: یه جا رو سراغ دارم.
یک سی دی آهنگ گذاشته بود. مشغول گشتن بین ترانه ها شدم. خیلی دقت نمی کردم کجا می رود. فکر کردم منظورش از دوچرخه سواری حیاط خانه شان است. یک وقتی سر بلند کردم. داشت از شهر بیرون می رفت. اخمی کردم و متفکر پرسیدم: کجا میری؟ می خوای منو بدزدی؟
خندید و گفت: آره فکر کن! چه حالی میده! تو بیابون چادر می زنیم و زندگی می کنیم.
خندیدم و گفتم: شبام آتیش روشن می کنیم و گوشت شکار می خوریم. حیف که جنگل نداریم اطرافمون. اگه داشتیم یه کلبه جنگلی هم می ساختیم.
_: عالی میشد. میشد یه زندگی کاملاً غیرمنتظره و متنوع که حوصلت سر نره و یادت بره من پسرعموت بودم.
خنده ی تلخی به جانم نشست. همین حالا هم یادم رفته بود. یعنی این دو روزه اصلاً به نسبت فامیلیمان فکر نکرده بودم. به آن همه روزمرگی که دوستش نداشتم هم فکر نکرده بودم. فقط به مسئولیتهایی که بعد از ازدواج خواهم داشت فکر می کردم.
کمی بعد از دروازه ای گذشت. پرسیدم: اینجا کجاست؟
_: پیست دوچرخه سواری دیگه!!!
روز غیرتعطیل بود و تنها مشتریها ما بودیم. دو تا دوچرخه ی عالی انتخاب کرد. سوار شدیم. جلوی رویمان یک مسیر طولانی دوست داشتنی بود و هوا خیلی عالی و تازه!!!
باورم نمیشد. در حالی که با خوشحالی رکاب می زدم گفتم: سورپریز فوق العاده ای بود!
_: چی سورپریز بود؟!
+: دوچرخه سواری!
_: من که بهت گفتم یه جا سراغ دارم میریم.
+: من فکر کردم حیاط خونتونو می گی.
_: حیاط خونه؟! کوچولو از اون وقتی که حیاط خونه کفاف دوچرخه سواریتو میداد یه کم بزرگتر شدی!
غش غش خندیدم و گفتم: فقط یه ذره!
_: حالا اگه بد می گذره برمی گردیم تو حیاط خونه. ولی قول نمیدم اون دوچرخه ی فسقلی هنوز سالم باشه و بتونی سوارش بشی.
+: تازه تحمل وزنمم نداره!
_: من جسارت نمی کنم!
خندیدم. باید داد می زدیم تا توی هیاهوی بادی که توی گوشهایمان می پیچید صدای هم را بشنویم. هیچکس در آن حوالی نبود. یک ساعتی رکاب زدیم و وقتی دیگر جان نداشتم که حتی یک دور دیگر رکاب را بچرخانم از دوچرخه پیاده شدیم.
برگشته بودیم سر جای اولمان. دوچرخه ها را تحویل دادیم و دو قوطی آبمیوه و کیک گرفتیم. گوشه ای روی نیمکت کنار یک باغچه ی پرگل به تماشای غروب دل انگیز خورشید در پس کوهها نشستیم.
به آرامی گفتم: نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم...
جرعه ای آبمیوه نوشید و گفت: می دونی.
+: من می ترسم.
_: از چی؟ تو با شاه کویتم عروسی کنی، بالاخره روزمرگی پیش میاد. آدمیزاد عادت پذیره.
+: آره. مخصوصاً من که به طرز خسته کننده ای عادت پذیرم. همین فردا اگه نبینمت خل میشم. چون عادت کردم.
خندید و گفت: هی مواظب باش. یه آتوی گنده دستم دادی ها!
بدون این که بخندم، شانه ای بالا انداختم و گفتم: تو سوء استفاده نمی کنی.
_: خب... پس دیگه مشکلت چیه؟
+: کاش میشد هیچ مراسمی نباشه... به جاش بریم سفر... یه سفر طولانی... تو همسفر فوق العاده ای هستی!
صورتش را خنده ای آرام پر کرد. خم شد. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و پرسید: یعنی...
نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم: امروز فکر می کردم میای دنبالم میریم کافی شاپ یا حداکثر سینما. مثل بقیه ی زوجها روبروی هم میشینیم. یه فنجون قهوه یا کافه گلاسه رو هم می زنیم و درباره ی عقاید و انتظاراتمون حرف می زنیم و بعد هم نفسی به راحتی می کشیم که این حرفا رو زدیم و یه ساعت بعد از هم جدا میشیم تا بیشتر رو حرفامون فکر کنیم. حتی فکرشم به نظرم کسل کننده بود. حقیقتشو بخوای فقط قسمت خوراکیش برام جالب بود.
به عقب تکیه داد. دستش را روی پشتی پشت سرم گذاشت و با خنده گفت: ای شکمو!
تکیه دادم و گفتم: ولی سورپریز شدم اساسی. نمی تونم بگم چقدر بهم خوش گذشت!
سری تکان داد و گفت: به منم خوش گذشت.
آهی کشیدم. خورشید کاملاً پشت کوهها پنهان شده بود و تنها سرخی آخرین نورش بالای کوه باقی مانده بود.
توی راه برگشتن پرسید: حالا افکار و عقایدی که باید دربارشون حرف می زدی چی بودن؟
+: نمی دونم. مردم میرن تو کافی شاپ درباره ی چی حرف می زنن؟
_: نمی دونم. من تا حالا نرفتم خواستگاری.
+: پس من چغندرم؟!
خندید و گفت: نه. ولی هنوز اجازه ندادی بیام خواستگاری.
خندیدم. به پشتی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. همراه آهنگ مشغول زمزمه شدم. متین چند دقیقه سکوت کرد. بالاخره با تردید گفت: راستش اگه اجازه هم بدی نمی دونم چه جوری بشه. همه چی بهم ریخته.
با وحشت از جا پریدم و پرسیدم: چی بهم ریخته؟
نگاهم کرد و با شگفتی پرسید: چرا می ترسی؟
+: اتفاقی افتاده؟
دوباره توی فکر رفت و در حالی که یک دستش روی فرمان بود و به جاده چشم دوخته بود، گفت: چی بگم؟
+: یعنی چی چی بگم؟ کسی طوریش شده؟
_: نه بابا نگران نباش.
با تردید پرسیدم: پشیمون شدی؟
و انگار با این سؤال غم عالم به دلم ریخت! با خودم گفتم خاک تو سر دل بی خاصیتت بکنم! تا دیروز که می خواستی بذاره بره!
نگاهم کرد و گفت: نه بابا!
اما خیلی محکم نگفت. با حسّ بدی پرسیدم: پای کس دیگه ای درمیونه؟
به زحمت خندید و پرسید: معلوم هست چی داری میگی؟
عصبانی پرسیدم: تو چی داری میگی؟ چرا همه چی بهم ریخته؟ چته؟ تا الان که خوب بودی!
لبش را گاز گرفت و بدون این که نگاهم کند گفت: امین عاشق شده.
بدون این که جمله اش را هضم کنم، دلخور گفتم: خب به سلامتی. چه ربطی به ما داره؟ تو که منو نصف جون کردی.
چشمانش درخشید. ناگهان ماشین را کنار جاده زد و با خوشحالی گفت: دیروز گفتم گوشه کنایه حالیم نمیشه. این حرف یعنی قبول؟
در حالی که وحشتزده به شانه ی باریک جاده نگاه می کردم، پرسیدم: تو می خوای هر دوتامونو به کشتن بدی؟! چرا اینجوری می کنی؟
با خوشی گفت: جواب منو بده.
رو گرداندم و گفتم: هنوز می خوام فکر کنم.
با خوشرویی به طرفم چرخید. دست روی پشتی صندلیم گذاشت و گفت: داری تاقچه بالا می ذاری ها!
+: اسمشو هرچی دوست داری بذار. ولی واقعاً این نیست. خیلی چیزا هست که باید ببینم می تونم باهاشون کنار بیام یا نه. من نمی خوام ریسک کنم. ازدواج که الکی نیست. یه عالمه مسئولیته.
باز با شیطنت پرسید: مثلاً چه مسئولیتی؟ چه ریسکی؟
عصبانی پرسیدم: تو یه دقه پیش منو سکته دادی که سربسرم بذاری؟
پوزخندی زد. رو گرداند و راه افتاد. آرام گفت: نمی خواستم نگرانت کنم. ولی هممون نگرانیم. امین خیلی بچه است.
با خونسردی گفتم: نگرانی نداره. اقتضای سنشه. باید باهاش حرف بزنی توجیهش کنی که اشتباه می کنه. تو میتونی. مطمئنم.
_: نه نتونستم. دو تا پاشو کرده تو یه کفش و می خواد بره خواستگاری.
+: خب برین خواستگاری. هیچکس دخترشو به بچه ای که تازه میخواد بره دانشگاه و هنوز دهنش بوی شیر میده، نمیده. یه نه بشنوه حالش جا میاد.
_: جا نمیاد. نه هم نمیشنوه. دختره دوسش داره. پدرشم فوت کرده. نیازی به اجازه ی خانواده نداره. به نظر می رسه اهمیتی هم براش نداره.
+: اوه! چه وحشتناک! مطمئنی تا حالا عقدش نکرده؟!
_: نه نیستم. همینه که از دیشب نصفه جونمون کرده. تازه آقا دلش می خواد تمام مراسم و تشریفات و هدایا هم انجام بشه و بابا همه ی مخارج رو به عهده بگیره. خودش که یه قرون نداره!
به پشتی تکیه دادم و با نگرانی گفتم: پس... پس شاید عقدش نکرده...
_: شایدم کرده. کی می دونه؟
+: دختره کیه؟
_: اصلاً نمی دونم. نمی شناسیمش.
+: کجا باهم آشنا شدن؟
_: تو مغازه! مغازه داره.
+: مغازه ی چی داره؟
_: یه کافی شاپ گمونم یا فست فود ...
+: خب رفتین تحقیق؟
_: نه راستش همه اینقدر داغونیم که فعلاً انرژیمونو گذاشتیم رو این که منصرفش کنیم.
+: چند سالشه؟
کلافه گفت: همسن منه. نه سال ازش بزرگتره! من نمی فهمم اون به چی این بچه دل بسته!
+: دل که سن و سال نمی شناسه.
_: تو رو خدا رو زخم ما نمک نپاش. یه الف بچه با چشم بسته داره میره توی چاه!
+: باشه... باشه... ولی میگم چرا نمیرین دختره رو ببینین؟ شاید بتونین اونو قانعش کنین. ببینین حرف حسابش چیه؟
_: من چه میدونم... چی فکر کرده؟ فکر کرده امین یه بابای پولدار داره؟!! نمی دونم... کم آوردم. گفتی دوچرخه سواری، گفتم یه کم باد به کله ام بخوره شاید بتونم بشینم فکر کنم. ولی هنوز قاطیم. دلم برای بابا میسوزه... خیلی... یه شبه پیر شده.
+: اینطوری نگو. درست میشه. آدرس این کافی شاپ رو پیدا کن. می خوای من برم با دختره حرف بزنم؟
_: نمی دونم... نه... چی بگم... هفته ی دیگه باید دو سه هفته برم مأموریت. چند تا شهر کار دارم. به مونس زنگ زدم، عروسی خواهرشوهرشه و درگیر درست کردن سفره ی عقد و از خوشحالی رو پا بند نبود. به مامان گفتم ولش کنین. هیچی بهش نگین. کاری که نمی تونه بکنه. باید برای این مأموریت یه چیزایی آماده کنم... اوووه.... معذرت می خوام که همه رو، رو سر تو خالی کردم. نباید می گفتم.
+: خوشحالم که گفتی. ممنونم که اینقدر آدم حسابم کردی که باهام درددل کنی.
پوزخندی زد و گفت: من همیشه آدم حسابت کردم...
شاذه پس کجایی
الان رسیدم به کامپیوتر. می نویسم میام. شرمنده
پس به آقای همسر بفرمایید مهندس شما را نخواهد بخشید و همانا شما را وعده داد به نفرینی دامن گیر (آرزوی سلامتی
)
امیدوارم زودی بزاری
چشم
سلامت باشی
خب چی میشد قسمت جدیدو شب میزاشتی وقتی من اومدم ذوق مرگ میشدم
یعنی واقعاً چی میشد؟ هان؟
دیشب می خواستم بنویسم ولی آقای همسر با پی سی کار داشت.
ما ادامه میخااااااااااااااااایم
فردا انشاءالله
چرا من توی این قسمت نظر ندادم ؟




اصلا اسمشو نوشتی تا الان ؟نکنه آلزایمر گرفتم ؟ 
اصن یادم نمیاد چرا نظر ندادم !
آهاااان !یادم اومدم !من این قسمتو با گوشیم خوندم ... دیگه هم نرسیدم نظر بدم !
آقا باید بگم عالیه !من این داستانو خیلی دوس دارم ...!می دونی یه جورایی یه حس قشنگی توی داستانات هست که هرچی ازش تعریف کنم کمه !
برعکس من !داستانام داغونه ها !یعنی له له !
اونجاش که گفت داداشم عاشق شده !من فک کردم عاشق دختر عموش شده . بعد الان چرا من اسم این دختره رو نمی دونم ؟
تو پستا رو هم نیگا کردم ولی نفهمیدم اسمش چیه !
راستی یه سوال ! چرا بعضی لینکا توی وبت بنفشه ؟بعضیاش آبی ؟رندومه ؟
خیلی ممنونم از این همه لطف و انرژی مثبت زینب گلی
اسم دختره سحره. سه چهار جا اشاره کردم.
نمی دونم چرا دو رنگ میشه
فکر کردم امروز سه شنبه ست
منم همینطور
ولی هنوز پستم کامل نشده
سلام شاذه جون، خوبی، نی نی نازمون چطوره، آخیش بالاخره تونستم بخونمش، عاااااالی نوشتی مرسی، عاشق شخصیت های داستانت شدم، خداییش پسرعمو به این مهربونی حسودی داره، بیصبرانه منتظر ادامش هستم، میبوسمت
سلام عزیزم
خدا رو شکر خوبم. اونم انشاءالله خوبه. تو خوبی؟ خوش باشی همیشه
خییییییییلی ممنونم
بووووووووووس
سلام

عالی بود
ولی تورو خدا امین نره دختره رو بگیره ها
راستی توجه داشتی ایمل جدیدا به نام خودمه ها
یک قدم در راستای رسیدن به ارزوها.
سلام
خیلی ممنون
تو قصه های من همه خوشبخت میشن
آفرین
لی لا جون!
سه سال بزرگتر بودن عروس از داماد به قول شاذه جون اگه با تفاهم و احترام همراه باشه چندان مشکل ساز نیست.......ولی 9 ده سال ریسکش بالاست چون معمولا بعد از چند سال که خانومه پا به سن و شکسته میشه آقاهه یاد جوونی از دست رفتش میفته و بدجوری به فکر جبران می افته مادر!!!
من ده سال بزرگترش رو هم سه مورد موفق دیدم! خدا کنه همون تفاهم و احترام باشه. هرچند که بازهم قبول دارم سخت و عجیبه.
سلام عزیزم.
آره متاسفانه! عقدن فعلا !
پاشو کرد تو یه کفش و داد و هوار کرد و چیز میز کوبید زمینو خورد کرد...حتی لپ تاپشو هم پرت کرد یه گوشه و بعد 140تومن داد تا درستش کردن...مامانم با دلی پرخون، و بشدت ناراضی، فقط از ترس جون پسرش رضایت داد
سلام گلم
حالا چرا متاسفانه؟!! شایدم خوشبخت شدن!
اومدم امار بقیه داستان های خونده شده رو بدم و برم
هفت رنگ نگار
نجات غریق
من کیم؟
مرسی
نقد هم بکن. من کیم چطور بود؟ سبک متفاوت می تونم بنویسم یا نه؟
سلام نازنین شاذه ی من
چقدر خوندن قصه های تو وقتی اینقدر مشغول و گرفتارم بهم آرامش میده.ذهنمو از تمام درگیری هام ، شده برای همین دقایقی که با تو و شخصیتاتم خالی می کنه.مرسی بخاطر تمام اینها
سلام بر خاله ی مهربان
خوشحالم که لذت می بری عزیزم
سلام شاذه جونم

بعد هم تا صبح خواب مشکلات کاری میبینم
خووووبی؟؟
وااای شومصد سال بود که وقت نکرده بودم بیام اینجا. البته تو هم که بی مانیتور بودی و اپدیت نکرده بودی :)))
دو قسمت آخر رو الان باهم خوندم که میدونی دیگه چقدر عاشق نوشته هاتم. این داستانم مثل همیشه است. این اتفاقی هم که برای امین افتاده رو هم دوست داشتم! دلم میخواد بدونم تهش قراره چی بشه.
دلم هم خیلی برات تنگ شده بود. بچه ها چطورن؟ و نینی؟؟ همتون خوب و سلامت باشین همیشه.
بووووس
اینقدر سرم شلوغه که وقتی میرم خونه فقط بیهوش میشم
سلام شایا گلم


خوبم. تو خوبی؟!!
آره حساااابی گرفتار کردی خودتو! موفق باشی.
خیلی ممنونم. آره خودمم کنجکاوم بدونم
منم دلم برات تنگ شده. بچه ها خوبن خدا رو شکر. مشغول درس و مدرسه. نینی هم خوبه. کارهای خونه رو دوست نداره. کارم که زیاد باشه لج می کنه دیگه تکون نمی خوره. وقتی استراحت می کنم تازه یادش میاد فوتبال بازی کنه!
بوووووووووس
سلاممممم خیلی خوشحال شدم برگشتیننننن
خیلی داستانتون جذاب شده منتظر بقیشم شدیداااا
سلامممممممم
خیلی ممنونم ترمه جان
سلاااااااااااام

رسیدن بخیر
خوبین؟
خسته نباشید
مرسی از پست های جدید!
منتظر بعدی ها هستیم
سلاااااااام
متشکرم
خدا رو شکر خوبم.
سلامت باشید
متشکرم
شاذه جونم آپ نمیکنی بعد یکدفعه 2تا میآپی.
بیام بکشمت. هاااااان
خیلی خوب بود مثل همیشه.
اما خودمونیم ها ما تاحالا ظرفهای ناهارمون تا 5 نمونده بود. اینا خیلی تنبلن
پست اول مال قبل بود. همون که داشتم می نوشتم و مانیتور ترکید.
چه خشن! نکش دیگه
یعنی یک بارم پیش نیومده؟!! بابا زرنگا!!!
ممنون گلم .
خب ! خدا رو شکر ! دخترکمون هم داره به آرامش می رسه
سلااااااااااااااااام شاذه جون
خوبین ؟ خوشین ؟
دلم براتون تنگ شده بود .خیلی کم فرصت می کنم بیام نت .اما همیشه به یادتونم و احوال پرس
سلااااااااااااااام خاتون مهربان
الهی شکر خوبم. شما خوبین؟
متشکرم. سلامت باشین
سلام
خیلی خوشحالم که مانیتورت خوب شده و از داستان تازه ات این مدت طولانی شده بود یه بار دیگه پستهای قبلی رو خوندم تا روند داستان دستم بیاد.
دستت طلا
سلام
خیلی ممنونم. لطف داری
بابا خوش قول
برم بخونمش
مرسی!
رماناتو دوست دارم زیاااااد...موفق باشی...!!!!
خیلی متشکرم دوست من
سلام شاذه جووووووووووووووون. خوبی
؟


دستت درد نکنه!
میبینم که سحر خانمتونم مثل من با صدای بلند فکر میکنه! اونم نه فقط فکر که برای خودش شکلکم درمیاره! میگم که شخصیتای داستانات هی به من شبیه میشن
اون قضیه امین برای ما هم پیش اومد! فقط با 3سال بزرگتری نه ده سال!
سلام عزیزمممممممممم

خوبم. تو خوبی؟
خواهش می کنم. آره...
ازدواج کردن؟!
من دیروز خوندم داستانو اما نرسیدم نظر بزارم حالا یادم افتاد که هی وای من یادم رفته اعلام حضور کنم . جدی شاذه جان ممنون که ما رو از خماری در میاری والا خواهر با این حالت ازت انتظار نداریم که زیاد بشینی و خودتو اذیت کنی
به هر حال بسی چسبید و ممنون
خیلی ممنونم از لطف و محبتت یلداجون
درود بر شاذه بانو
سلام بر بهار مهربان
خدا رو شکر خوبیم.آقا کوچولو خوب می باشد آیا؟
آهان اونوقت این کلاس آخرتابستون به چه کار است؟
درست درمون که لگد می زنه و حال مامانش رو جامی آره دیگه؟
ای وا ی من قسمت اول رو خوب به خاطر ندارم شرمنده
بعد هم انتخاب واحد با توجه به دانشگاههای مختلف فرق می کنه اما بیشتر تو نیمه اول شهریوره وضمنا بیشتر دانشگاهها اواخر شهریور سال تحصیلیشون آغاز می شه وباز پیام نور دقیقا برعکس بقیه دانشگاهها عمل می کنه.
خدا رو شکر. هی هی هی... خدا حفظش کنه. بعله پوست ننه را میکند!!
اشتباه فاحشی نیست..
کلاس زبانی شنایی هنری... چه میدونم :دی
والا یه دختر تو یه وبی که یادم نیست چی بود! اواخر شهریور با همین مصیبت از انتخاب واحد نوشته بود و ما کپی کردیم. حالا شومام خانمی کن دست از ریزه کاریاش بردار
سلام خانمی خوبی؟
آقا بازگشت افتخار آفرین مانتیور را به آغوش خانواده تبریک و تهنیت عرض می کنم.
شاذه جان عزیزم راستش یه نکته در داستان بود که لازم بود اشاره کنم و آن هم اینکه قبل از انتخاب واحد عملا دانشگاه کلاس ندارد مگر آن که سحر خانم به کلاسی غیر از کلاسهای دانشگاه رفته باشد وبعد هم این انتخاب واحد چه زمانی است آخر تابستان یا وسط زمستان که با توجه به تم داستانت به هیچکدام نمی خورد کاش به مطلب توجه بیشتر می کردی.
موفق باشی.
سلام عزیزم
خوبم. تو خوبی؟
ممنونم
من اشاره ای به نوع کلاس نکردم ولی منظورم کلاس دانشگاه نبود. همونطور که وقت پیک نیکشون اشاره کردم، اواخر تابستونه و جایی که رفتن سردسیر بود که هوا خنک بود.
انتخاب واحد مگر اواخر شهریور نیست؟!!
سلامت باشی
هروقت میام و میخونمش یه حس خوبی دارم
ممنونم عزیزم
چقدر انتظار سخته، کاش همه روزای هفته سه شنبه بود
خیلی ممنونم از لطف و محبتت عزیزم
ای بابا حالا که متین خوب بود و هیچ مشکلی نداشتن باید یه مارجای اینطوری براشون پیش بیاد
کلا بدون مشکل نمیشه دو نفر بهم برسند
آره. اگهربی دردسرربرسن که دیگه قصه ای برای تعریف کردن نمیمونه ولی مطمئن باش شخصیتای من بدبخت نمیشن
سلام
خسته نباشین دوست من
من سبک ساده و روان نوشته هاتونو خیلی دوست دارم هرچند اقتباسه و لی اقتباس قشنگیه بهم احساس خیلی خوبی میده مخصوصا موقع امتحانات .
روزای امتحانای سخت بعضی از داستانها تونو چند بار دوره میکنم.
مرسی از این حس خوبی که بهم میدین.
ممنون
سارا6236
سلام
سلامت باشی
خوشحالم که لذت میبری
موفق باشی
سلام عزیزم عالی با یه حس لطیف و ملموس.عجیب طرفدار داستاناتم هر روز وبت رو رفرش میکنم تا مانیتور درست شه.خدا رو شکر که درست شد .ممنونم
سلام گلم. خیلی ممنون از لطف و محبتت