X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گذر از سی (5)

دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:52 ب.ظ
سلام سلام
امیدوارم همگی خوب وخوش باشین و طاعاتتون قبول درگاه حق باشه.
و امیدوارم از قسمت بعدی کم کم این قصه شاد بشه. حوصله ی غمگین بازی ندارم اصلاً!
شاد باشید

آرام پیش رفت. گوشه ی انتهایی پنجره را انتخاب کرد و نشست. شایسته سر برداشت. لحظه ای با اضطراب نگاهش کرد و بعد دوباره نگاه از او برگرفت و از پنجره به حیاط قدیمی چشم دوخت.

هرمز لبخندی زد و پرسید: فکر می کردین یه دفتر وکالت این شکلی باشه؟

شایسته از سؤالش جا خورد. ناباور نگاهش کرد. بعد سر تکان داد و گفت: نه. اینجا... اینجا خیلی دنج و راحته ولی... من باید برم. الان باید چکار کنم؟

_: من می تونم درباره ی مراحل کارمون براتون توضیح بدم ولی اول می خوام بدونم که شما از چی ناراحتین که تو ذکر اون موارد احتیاط کنم.

شایسته کیفش را برداشت. با احتیاط از جا برخاست. لیوانی را که روی زمین افتاده بود برداشت و توی سطل زیر میز انداخت.

هرمز بدون حرف مراقبش بود. وسواس تمیزی اش را قبول و درک می کرد.

شایسته روی مبل تقریباً پشت به هرمز نشست و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: فرشید برمی گرده. خودش باید این امضاها رو بکنه.

هرمز بدون رد کردن حرفش خیلی عادی جواب داد: ولی ما عجله داریم. اگه این امضاها نشن خدای نکرده عموجان به دردسر میفتن. شما برای همین اینجایین. درسته؟

شایسته ملتمسانه گفت: ولی اینا رو باید فرشید امضاء کنه. زمین به اسم اونه. مگه نه؟

برگشت و با التماس به هرمز نگاه کرد. هرمز تمام نیرویش را به کار گرفت تا عضلات صورت و بدن و چشمهایش کوچکترین عکس العمل غیرعادی ای نشان ندهند. با صدایی که مثل همیشه کاملاً عادی بود گفت: تا وقتی که اون نیست شما نماینده ی تام الاختیارشین. اونم که کارش ایجاب می کنه که بیشتر اوقات اینجا نباشه. پس وجود شما برای کمک به ما لازمه.

شایسته همانطور که به پشت چرخیده بود و به او نگاه می کرد چند بار پلک زد. می خواست سر هرمز داد بزند که اگر من دارم تظاهر می کنم تو نکن!

ولی توان داد زدن که هیچ... عکس العمل دیگری را هم در خود نمی دید.

منشی هرمز با مدارک و کپی ها برگشت. هرمز نگاهی به آنها انداخت و پوشه را روی میز جلوی شایسته گذاشت. گفت: اصل مدارک پیش خودتون باشه. البته بعضی جاها لازمشون داریم ولی نه همیشه.

خودش هم روی مبل روبروی شایسته نشست و مشغول مرتب کردن کپی ها شد.

تلفن زنگ زد. منشی جواب داد. بعد از گفتگوی کوتاهی دم در آمد و با لبخند گفت: از دادگاه بود. زن و شوهری که امروز وقت دادگاه داشتن آشتی کردن، وقتشونو کنسل کردن.

هرمز هم لبخند زد و گفت: از اولشم معلوم بود که دارن لجبازی می کنن.

برگشت و خطاب به شایسته گفت: خدا کنه همه ی دادگاها اینطوری کنسل بشه. اینم قسمت شما. اقلاً تا ظهر وقت داریم که به این زمین رسیدگی کنیم. شما وقت دارین؟

شایسته سر تکان داد. مطمئن نبود ولی نمی خواست مخالفت کند. گیج شده بود. هرمز مثل بقیه برای توهماتش دل نسوزانده بود. سعی هم نکرده بود که واقعیت را به زور به او اثبات کند.

به این برخورد عادت نداشت. اینقدر برخوردهای ناراحت کننده دیده بود که یاد گرفته بود که به راحتی درباره ی احساسش حرف نزند و وانمود کند که مثل بقیه فکر می کند. ولی حالا...

_: باید اول بریم دفترخونه... بعد بانک... بعد...

شایسته برخاست و گفت: پس بریم. ماشین من دم دره.

_: چه خوب. چون ماشین من تعمیرگاهه...

با قدمهای لرزان از پله ها پایین رفت. هرمز هم بعد از سفارشاتی که به منشیش کرد به دنبالش آمد.

شایسته در جلو را باز کرده بود ولی هرچه می کرد توان رانندگی در خودش نمی دید. با رسیدن هرمز در را بست. به طرف هرمز آمد. سوئیچ را به طرفش گرفت و پرسید: ممکنه شما رانندگی کنین؟ من... من نشونی رو بلد نیستم. حالم هم چندان خوب نیست.

هرمز کلید را گرفت و گفت: بله حتماً.

شایسته از سمت دیگر سوار شد. سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. هرمز که نشست، شایسته گفت: متشکرم که قبول کردین.

هرمز با تعجب گفت: کار مهمی نکردم. حالتون خوبه؟ به چیزی احتیاج ندارین؟

شایسته سر به زیر انداخت و آرام گفت: چرا. به کمی زمان احتیاج دارم.

_: زمان؟ خب صبر می کنیم. چه اشکالی داره؟

ماشین را که تازه روشن کرده بود دوباره خاموش کرد.

+: راه بیفتین. منظورم این زمان نیست.

هرمز ماشین را روشن کرد و گفت: متوجه ی منظورتون نمیشم.

+: من سی سالمه... اگر زنده نمونم تکلیف بچه هام چی میشه؟ می دونم آقاجون و بقیه مراقبشونن ولی...

_: اتفاقی افتاده خانم؟

+: نه. فقط تازه متوجه شدم که به زودی سی سالم تموم میشه.

هرمز آهی کشید. به خاطر کارش کتابهای روانشناسی زیاد می خواند. می فهمید چه می گوید. با صدایی آرام و اطمینان بخش گفت: سی سالگی هنوز اوج جوونیه. کلی کارا می تونین بکنین.

شایسته کمی فکر کرد. بعد از چند لحظه آرام گفت: فکر نمی کنم وقتشو داشته باشم. من دو تا بچه دارم. از اون گذشته... من زندگی کردم درس خوندم ازدواج کردم بچه دار شدم همسرمو از دست دادم و الان که بچه ها از آب و گل در امدن... حس می کنم دیگه کسی بهم احتیاج نداره. خودمو گول می زنم که میگم بچه ها چی... بچه ها خیلی مستقلن. حقیقت اینه که به من احتیاج ندارن.

_: شما بیماری خاصی دارین؟ چیزی که مثلاً دکتر گفته باشه که زنده نمی مونین؟

+: نه نه...

_: پس چی؟ حتی اگه دکترم گفته باشه اهمیتی نداره. طول زندگی نیست که مهمه، کیفیتشه. شما یه زندگی خوب دارین. بچه های خوب، کار خوب، موقعیت اجتماعی خوب. پس زندگی کنین! چه اهمیتی داره که کی از این دنیا برین؟ همه میرن. مهم اینه که چطور زندگی کنیم.

+: مثلاً چکار کنم؟ دیگه الان کاری نمونده که انجام بدم. غیر از انتقال این زمین. اون هیچی... ولی هی میگن بیا برو انحصار وراثت... برای چی باید این کارو بکنم؟ که بهم ثابت کنن که دیگه فرشید نیست؟ برنمی گرده؟ که بهم لبخندای پر ترحم بزنن و بگن تو هنوز جوونی و باید زندگی کنی؟ کدوم زندگی؟

برگشت و عصبانی به هرمز نگاه کرد. هرمز اما با آرامش رانندگی می کرد. عصبانی پرسید: می شنوین چی میگم؟ بازم بگین عرض زندگی مهمه.

_: من گفتم کیفیتش مهمه.

+: حالا هرچی.

_: هیچوقت پیش مشاور رفتین؟

+: اون اوائل هی بردنم دکتر و مشاور... همه شون سعی می کردن خیلی مهربون باشن و لبخند احمقانه بزنن. ولی عملاً هیچ کار برات نمی کنن. از همه شون بدم میاد. وقتی اقوام دست از پرستاری برداشتن و گذاشتن خودم زندگیمو بکنم دیگه نرفتم.

_: چطوره یکی رو استخدام کنی بره همه شونو از دم تیغ بگذرونه؟ بعدش خودم وکالتتونو به عهده می گیرم نمیذارم خیلی بهتون سخت بگذره.

+: شما هم مطمئنین من دیوونه ام.

_: کی عاقله؟ کی می تونه ادعا کنه تو عمرش هیچ کار جنون آمیزی انجام نداده؟ شدت و ضعفش مهمه که جرم بودنش یا نبودنش رو معلوم می کنه. و الا همه ی ما تو زندگیمون خلاف کردیم.

جلوی در دفترخانه توقف کرد. شایسته پیاده شد. عذاب وجدان به سراغش آمده. ماشین را دور زد. سر به زیر به طرف هرمز رفت. هرمز سوئیچ را به طرفش گرفت. شایسته آرام گفت: ببخشید سرتون داد زدم.

هرمز کوتاه خندید و گفت: اهمیتی نداره.