X
تبلیغات
نماشا
رایتل

گذر از سی (4)

چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 05:03 ب.ظ
سلام سلام
حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم. خدایا با دست خالی امدیم. انشاءالله با دست پر و دل سبک این ماه رو بگذرونیم.
خیلی دلم می خواد بیشتر بنویسم ولی واقعاً نمی رسم.
پ.ن ارکیده جانم ناپیدایی... امیدوارم که حالت خوب باشه
پ.ن 2 دلم برای دوستای وبلاگی قدیمی تنگ شده


با صدای شماطه بیدار شد. دستی روی ساعت قدیمی کوبید. این ساعت را فرشید برای خودش خریده بود. اگر روی آن میزد فقط چند دقیقه صدایش قطع میشد و باز صدایش بلند میشد. باید دست می برد و شاسی کوچک پشتش را به راست می کشید تا قطع شود.

بار دوم دست برد و چشم بسته زنگش را قطع کرد. تلوتلو خوران برخاست. چشم بسته دست و رویش را شست و به آشپزخانه رفت. قرص تیروئیدش را خورد و فکر کرد از آخرین باری که آزمایش داده است بیش از شش ماه می گذرد. باید به لیست کارهای قبل از عیدش آزمایش را هم اضافه می کرد. کاش وقت گرفتن از فوق تخصص غدد اینقدر سخت نبود.

چایساز را روشن کرد و کمی چای توی صافی قوری ریخت. شبنم خواب آلوده به آشپزخانه آمد و سلام کرد. از این که خودش بیدار شده بود خوشحال شد ولی از این که آرامش اول صبحش بهم می ریخت خوشش نیامد. به خودش بود اول صبحانه می خورد و سرحال میشد بعد سراغ بچه ها می رفت.

وقتی فرشید بود چی؟ سعی کرد به خاطر بیاورد اما خاطره ی واضحی به یاد نیاورد. روزهای معدودی که فرشید خانه بود هرکدام یک طوری می گذشت، برنامه ی مشخصی نداشت.

شبنم صورتش را شست و دهانش را باز کرد! بلافاصله مثل یک پرنده ی شاد مشغول جیک جیک کردن شد. از همه چیز حرف میزد و شایسته نمی شنید. معمولاً سعی می کرد به حرفهای دخترها گوش بدهد ولی الان اصلاً حوصله اش را نداشت.

شبنم در حال حرف زدن قوطی شیرکاکائو را بهم زد و توی لیوان ریخت. روی کابینت کثیف شد. شایسته مثل یک ربات، پارچه برداشت و بدون حرف تمیزش کرد.

کمی چای نوشید و لقمه ای نان و پنیر آماده کرد. با صدای زنگ در خواب آلوده سر برداشت. آه کیوان!

در را باز کرد. سراغ شمیم رفت. داشت دیر میشد. دخترک چشم بسته را توی دستشویی برد و در را به رویش بست. برگشت. در آپارتمان را باز کرد. به آشپزخانه رفت و برای شمیم شیرکاکائو ریخت.

کیوان با سروصدا وارد شد: سلام سلام. صبح بخیر!

شبنم به گردنش آویزان شد و کمی بعد شمیم هم رسید. حال و احوالشان که تمام شد به طرف شایسته آمد که داشت لیوان چای را می شست. دست دور شانه هایش انداخت. گونه اش را بوسید و پرسید: احوال خانباجی چطوره؟ تحویل نمی گیری!

بوسه اش را کوتاه جواب داد و گفت: خوابم میاد.

=: یعنی اگه من نمیومدم می خوابیدی!

+: نه بابا. می بینی که باید بریم بیرون. بچه ها زود بخورین برین حاضر شین. سوغاتیا بمونه برای بعد از مدرسه.

#: مامان خواهش...

*: ماماااان.... همین الان یه نگاه می کنیم میریم.

کیوان چمدانش را کنار اتاق باز کرد و گفت: یه چی میگی شایسته! این طفلکا چه جوری طاقت بیارن!

برایشان دفتر سیمی طرح دار و مداد فانتزی خریده بود. باز خوب بود. به درد می خورد. نفسی کشید و تشکر کرد. صدای تشکرش بین هیاهوی شاد بچه هایش گم شد. کیوان بچه ها را به طرف اتاقشان برد و گفت: خیلی خب حالا اینا رو بذارین تو کیفاتون و زود برین حاضر شین.

*: دایی میشه ببریمشون مدرسه؟

#: دایی دفتر مشقم داره تموم میشه. امروز تو این بنویسم؟

*: دایی رکسانا مثل این مداد داره. اینقدر دلم می خواست منم داشتم!

#: دایی...

=: بدوین. زود باشین حاضر شین. بعله ببرین مدرسه و هرچی دوست دارین توشون بنویسین. فقط سریع آماده بشین.

در اتاق بسته شد. کیوان به طرف هال برگشت. روی صندلی بلند اپن نشست و توی لیوان چایی که شایسته برایش ریخت قند انداخت.

+: گفتی هشت... الان یادم امد. خوب شد زودتر رسیدی. دارم میرم جایی. اول وقت مهدکودک نیستم.

=: آره اشتباه کرده بودم. فکر کردم هشت میرسه. شش و نیم رسید. خوشبختانه تاکسی هم بود زود امدم.

+: خدا رو شکر. وای دیر شد. بچه ها بدوین! راستی کیوان کلید اضافه دم دره. خواستی بری بیرون برش دار.

خودش را توی اتاق انداخت و آماده شد. بچه ها را به مدرسه رساند. به مهدکودک زنگ زد و مرخصی ساعتی گرفت. با پریشانی به ساعتش نگاه کرد. شهر کوچک و راهها نزدیک بود. با این وجود به جای هفت و نیم، کمی قبل از هشت به دفتر هرمز رسید.

از در کوچک نیمه باز گذشت و از پله های موزاییکی قدیمی بالا رفت. نفس نفس زنان وارد دفتر شد. یک مرد جوان پشت میز رو به در، جلوی پنجره ای با قاب چوبی نشسته بود. هرمز هم جلوی میز ایستاده و پشتش به در بود که با ورود شایسته برگشت.

با دیدن او لبخندی زد و گفت: سلام. صبح بخیر.

شایسته به زحمت نفسی تازه کرد و گفت: سلام. ببخشید دیر شد.

هرمز با خونسردی چرخید. یک لیوان یک بار مصرف از کنار آبسردکن برداشت. در حالی که آن را پر می کرد گفت: هیچ اشکالی نداره.

لیوان را توی بشقابی گذاشت و جلوی او گرفت. شایسته با ناباوری به لیوان نگاه کرد و گفت: اوه متشکرم!

هرمز به در باز دفترش اشاره کرد و گفت: خواهش می کنم. بفرمایید.

شایسته جرعه ای نوشید و وارد دفتر شد. انتظار داشت یک دفتر با میز بزرگ مدیریتی ببیند با مبلهای اداری چرمی دسته چوبی.

اما با کمال ناباوری دو کاناپه ی دو نفره ی تمام پارچه ی مخمل خاکی قهوه ای روبروی هم دید. روبرویش هم کف تاق پنجره ی قدیمی با تشک و کوسنهای کرم قهوه ای مبله شده و فضای صمیمانه ای ساخته بود. گوشه سمت راست رو به در یک میز کار کوچک بود.

شایسته آرام وارد شد. خدا را شکر کرد که کف هر دو اتاق با کفپوش لمینت نرم پوشیده است و پاشنه هایش صدا نمی دهند. این کفشهایش را دوست داشت. قدش را بلندتر نشان می داد و اعتماد بنفسش را بیشتر می کرد. ولی احساس کرد اگر الان در این سکوت پاشنه هایش صدا می دادند دستپاچه میشد.

هرمز به کاناپه اشاره کرد و دوباره گفت: بفرمایید.

شایسته با تشویش نگاهش کرد. انگار می خواست سرش را ببرد! تجسم کرد که روی مبل می نشیند و هرمز می گوید سرش را روی میز جلوی مبل بگذارد تا با تبر قطعش کند!

نفسش جایی زیر گلویش گیر کرد و دیگر بالا نیامد. هرمز با نگرانی پرسید: حالتون خوبه خانم؟ یه کم آب بخورین.

تازه به یاد لیوان آبی که هنوز به دست داشت افتاد و کمی دیگر نوشید. بعد با تردید پرسید: میشه... میشه من اونجا توی پنجره بنشینم؟

هرمز نگاهی به پنجره انداخت. لبخند کمرنگی زد و گفت: بله حتماً. هرجا دوست دارین بشینین.

نفسی تازه کرد. به دنبال اعتماد به نفسش توی پستوی ذهنش را کاوید. سعی کرد قدمهایش را محکم کند اما فقط توانست از لرزش پاهایش جلوگیری کند. با احتیاط به طرف پنجره رفت. سر سه گوشه بیخ دیوار نشست و یک کوسن را روی کیفش گذاشت و هر دو را در آغوش گرفت.

هرمز جلو آمد. روی دسته ی مبل با فاصله ولی رو به او نشست و آرام پرسید: از چی اینقدر می ترسین؟

لیوان خالی آب را کنارش رها کرد. لیوان فقط لحظه ای ایستاد. بعد غلتید و کف اتاق افتاد. خواست برخیزد که هرمز گفت: راحت باشین.

با نوک پنجه ی کفشش لیوان را زیر میز کارش شوت کرد و لبخند زد. بعد شانه ای بالا انداخت و گفت: کی به کیه؟ بعدش برش می دارم. صبحانه خوردین؟ چیزی می خورین براتون بیارم؟

+: خوردم. باید چکار کنم؟ کجا رو امضاء کنم؟ راستی این مدارکم...

کوسن را کنار گذاشت و پوشه را از توی کیف بزرگش در آورد. کیف را خواهرش شیرین، سفر قبل که رفته بود تهران کادو داده بود. پرسیده بود کیف به این بزرگی برای چی خوبه و شیرین گفته بود مد شده. بگیر دستت شیک باشی!

تا امروز مصرفی برایش پیدا نکرده بود. ولی امروز که می خواست لباس بپوشد فکر کرده بود که توی آن "کیف شیک" پوشه اش جا می شود و خودش هم احتمالاً احساس اعتماد بنفس می کند. ولی نه کفش پاشنه هفت سانتی و نه کیف بزرگش فایده ای نکرده بود. تمام وجودش داشت می لرزید.

هرمز پوشه را گرفت و گفت: متشکرم.

بدون نگاه کردن به آن، آن را روی میز گذاشت و گفت: من واقعاً نمی خوام شما رو اذیت کنم. می تونین هر وقت که آمادگیشو داشتین بیاین.

+: می دونم که آقاجون سفارش کرده باهام مدارا کنین، ولی نه... هرچه زودتر تموم بشه بهتره.

_: هر جور میلتونه. من تمام سعیمو می کنم که زود تموم بشه. علاوه بر این آپارتمانتونم باید به اسمتون بشه و یه سری کارای دیگه.

سری به تأیید تکان داد و فکر کرد: و بعد... همه چی تموم میشه. دیگه فرشید نمیاد و اصرار همه برای این که چرا ازدواج نمی کنی شروع میشه. شاید مامانم دوباره اصرار کنه که پاشو بیا تهران... نمی دونه تهران با دو تا بچه چقدر خرج داره؟؟؟

هرمز مدارک را ورق زد. از جا برخاست و بیرون رفت. به منشیش گفت که برود و از مدارک کپی بگیرد.

دوباره با قدمهایی مقطع و آرام به اتاق برگشت. شایسته سرش پایین بود. همچنان درگیر و دار آرام کردن خودش بود و متوجه ی برگشتش نشد.

هرمز چند لحظه به او چشم دوخت. قبلاً چند باری توی مراسم مختلف او را دیده بود. عروسیش... ختم شوهرش... عیدها خانه ی پدرشوهرش و غیره... همیشه به نظرش یک زن سخت و نفوذ ناپذیر و لجباز می رسید. زنی مستقل و محکم که به احدی اجازه ی دخالت نمی داد. و حالا از دیدن زنی تا این حد پریشان حیران شده بود.