X
تبلیغات
نماشا
رایتل

گذر از سی (3)

شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 11:16 ب.ظ
سلام سلام
اینم قسمت بعدی
نقد کنین. بگین چطور داره پیش میره.

به اتاق برگشت. نازنین وسط هال ایستاده بود. با ورود او گفت: خاله شایی وایسا یه عکس ازت بگیرم.

ایستاد و با لبخند به دوربین او چشم دوخت. بعد پرسید: چی شد؟ قیافم خیلی جوان و جذاب به نظر می رسه؟

صدایی در ذهنش گفت: قیافت شبیه یه مادر سی ساله ی خسته به نظر می رسه که دلش می خواد بچه ها رو اینجا جا بذاره و یکی دو ساعتی بره با خودش خلوت کنه.

نازنین شاد و پرانرژی گفت: البته! خیلی جوان و جذاب!

بعد نیم چرخی زد و گفت: عمه حمیده بشینین کنار همسر گرامی یه عکس عاشقانه ازتون بگیرم.

لبخندی روی لب شایسته نشست. صدای مزاحم ذهنش تکرار کرد: یه عکس عاشقانه. یعنی اگر فرشید اینجا بود الان عکس دو نفره ی عاشقانه می گرفتیم؟ شایدم امروز باهم دعوامون شده بود و سعی می کردیم به زور تو جمع کنار هم لبخند بزنیم. یا نزنیم. اصلاً فرشید خیلی لبخند نمیزنه. همیشه جدیه.

زمان حال! فرشید توی ذهنش زنده بود. البته معمولاً مراقب بود که این را بلند نگوید که اطرافیان به جنون متهمش نکنند.

از وسط هال گذشت. کارت هرمز را روی میز غذاخوری جلوی در آشپزخانه رها کرد. توی آشپزخانه یک لیوان آب برای خودش ریخت. دوباره به این که بدون بچه ها به خانه برگردد فکر کرد. اتفاقی نمیفتاد اما...

نفس عمیقی کشید. بیرون آمد. سری به بچه ها زد. توی اتاقی که معمولاً در آن بازی می کردند جمع شده بودند. شبنم و دانیال دور از هیاهوی اتاق بازی فکری می کردند. گوشه ای نشسته بودند. بازی را سه گوشه ی دیوار گذاشته بودند و خودشان پشت به جمع نشسته بودند که بچه های دیگر بازی را بهم نریزند. قیافه ی هر دو شان سخت متفکر بود. دانیال چنان صفحه ی مقوایی را بررسی می کرد که انگار باید مسئله ای بین المللی را حل کند. شبنم هم چنان به دانیال چشم دوخته بود که گویا سعی می کرد ذهنش را بخواند.

شمیم و نگار سر یک عروسک دعوا می کردند. دعوایشان خیلی جدی نبود. بدون توجه بیرون آمد.

از اتاق کناری که اتاق خواب آقاجون بود، اسم خودش را شنید. نمی خواست گوش بایستد ولی چون اسمش را بردند ایستاد.

فرشاد معترضانه گفت: خب به شایسته بگین.

آقاجون گفت: نمی خوام بهش فشار بیارم. هرمز خودش باهاش حرف می زنه.

فرشاد با حرص جواب داد: به هرمزم سفارش کردین اذیتش نکنه. اگه اون زمین به اسمتون نشه چکار می کنین؟ میرین زندان؟!

=: ساکت باش فرشاد. صداتو رو من بلند نکن. اینقدر خرفت نشدم که تو برام تصمیم بگیری.

نمی دانست از چی حرف می زنند ولی از ترس این که از لای در باز اتاق او را ببینند با عجله از جلوی اتاق گذشت.

چی می گفتند؟ یعنی شایسته چکار می توانست بکند؟ آیا با چند تا امضای او مشکل آقاجون حل میشد؟ این که مسئله ای نبود. اگر می توانست چرا که نه.

روی میز بین قندان و نمکدان و شکردان و جعبه ی قفل دار داروهای آقاجون و خانمجون دنبال کارت هرمز گشت. دستهایش می لرزید. نمی دانست چرا اینقدر پریشان شده است.

خانجون در حالی که از پشت سرش رد میشد پرسید: حالت خوبه شایسته؟ دنبال مسکّن می گردی؟

چرخید. خنده ای گناهکار به لب آورد و گفت: نه نه خوبم... خانجون ببخشید...

خانجون توی درگاه آشپزخانه مکث کرد. سؤالی نگاهش کرد.

+: میشه... میشه بچه ها یکی دو ساعتی اینجا باشن برم خونه؟ یه کم کار دارم. همه جا بهم ریخته. فردا هم فرشـ .... کیوان میاد.

خانجون با غصه نگاهش کرد. آرام گفت: برو. خیالت راحت باشه. حواسم بهشون هست.

بعد هم رو گرداند و به آشپزخانه رفت تا شایسته اشکش را نبیند. ولی شایسته متوجه شد. نفس عمیقی کشید و در دل به خودش تشر زد: حواست کجاست احمق! سی سالت شده هنوز نفهمیدی دل یه مادر رو نشکنی؟! خیلی خری!

چرخید. کارت را دید که از روی میز سر خورده بود و کنار دیوار روی زمین افتاده بود. خم شد برش داشت. نگاهی به آن اسم و شماره تلفن انداخت و توی جیب شلوار جینش گذاشت.

خداحافظی کوتاهی با جمع کرد و بیرون آمد. به خانه برگشت. مانتو و شالش را کناری انداخت و روی صندلی گهواره ای محبوبش نشست. چند لحظه از پنجره به آبی آسمان چشم دوخت. بالاخره کارت و گوشی را از جیبش بیرون کشید. علاوه بر شماره ی دفتر، شماره ی همراه هرمز هم روی آن درج شده بود.

شماره را گرفت و منتظر ماند. بعد از سه بوق هرمز جواب داد : بله بفرمایید.

+: سلام... من...

اسمش را باید می گفت؟ فامیلش؟ فامیل فرشید؟ ترجیح داد فامیل فرشید را بگوید.

+: اکملی هستم.

_: سلام خانم. در خدمتم.

+: زنگ زدم... بدونم... من چطور می تونم به آقاجون کمک کنم؟ من که به جز این آپارتمان چیزی ندارم. اینم که مال فرشیده. درست نمی دونم چقدر می ارزه. ولی اگه کمک می کنه... بدینش آقاجون.

اشکش آرام راه گرفت. اگر آپارتمان را می داد باید چه می کرد؟ می رفت خانه ی آقاجون؟ استقلالش را دوست داشت ولی نه به قیمت زندان رفتن آقاجون.

هرمز کوتاه خندید. بعد گفت: نه خانم به آپارتمان کاری نداریم. عموجان یک زمانی به دلایلی سند خونه ی پدریشون رو به اسم خدابیامرز فرشید کردند. اونم امضاء داده که هر موقع لازم بود مالکیت رو بهشون برگردونه. و الان... لازمه.

به پشتی تکیه داد. نفس عمیقی کشید. صندلی آرام تکان خورد. پس بی خانمان نمیشد.

آرام گفت: باشه. هر وقت بگین میام.

به نشانی نوشته شده روی کارت چشم دوخت.

_: فردا اول وقت توی دفترم هستم. ولی ساعت نه دادگاه دارم. ساعت هفت و نیم می تونین بیاین؟

+: با این همه عجله؟

_: می خواین بذاریم پس فردا؟

آهی کشید و گفت: نه. فردا میام.

_: لطف می کنین. مدارک شناسایی، قباله ی ازدواج و... گواهی فوت.... همراهتون باشه.

چشمهایش را بست. گواهی فوت را در انتهایی ترین نقطه ی کمد لباسی اش، جایی که عید به عید هم دستش نمیزد که با آن برخورد نکند گذاشته بود. شاید برای عید امسال گوشه ی کمد را هم باید تمیز می کرد. شاید وقتش بود که کلمه ی ترسناک "بیوه" را بپذیرد. کلمه ای که از نبود همسری که فرصت نشده بود او را بشناسد، ترسناکتر به نظر می رسید.

هرمز که جوابی نشنید با تردید پرسید: حالتون خوبه خانم؟ اگر... سخته...

+: نه نه. فردا میام. هرچی زودتر تموم بشه بهتره.

_: بله همینطوره.

+: پس... پس فعلاً خداحافظ.

_: خدانگهدار.

گوشی را کناری گذاشت و با عجله برخاست که بیشتر فکر نکند. تخت جلوی تلویزیون را برای کیوان آماده کرد. ملحفه را عوض کرد و دور و برش را مرتب کرد. خرگوش صورتی پشمالوی شمیم را زیر یکی از کوسنها پیدا کرد. دیشب دخترک در فراق خرگوشش یک ساعت بی وقفه اشک ریخته بود!

خرگوش را روی تخت شمیم گذاشت. اتاق دخترها را مرتب کرد. بلوز پشت و رویی را صاف کرد و سعی کرد قیافه ی فرشید را زنده و سلامت به خاطر بیاورد. ولی جز آنچه در عکسهایش میدید چیزی به یاد نیاورد. بلوز را توی سبد رخت چرک پرت کرد و به اتاقش رفت. با عجله در کمد را باز کرد و هرچه جلو بود بیرون ریخت. گواهی فوت را روی پاتختی گذاشت و بعد دوباره هرچه ریخته بود را توی کمد پرت کرد. با خودش گفت: وقت خونه تکونی مرتبش می کنم.

شناسنامه ها و قباله ی ازدواج توی آن یکی پاتختی بودند. باید تخت دو نفره را دور میزد. اتاق کوچک بود. پایش را محکم به تخت کوبید و فکر کرد: برای عید یه تخت یه نفره می گیرم.

از این فکر خودش جا خورد. برای چند لحظه ایستاد و ناباورانه به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد. انگار برای اولین بار خودش را میدید. دستی به صورتش کشید و لبخند زد. به تصویر توی آینه گفت: به نظر نمیاد سی سالت باشه. خوب موندی. خیلی باشی بیست و پنج. البته اگه این موهای فلفل نمکی رو یه رنگ خوب بزنی. چطوره برای عید یه رنگ فانتزی جیغ بزنیم؟ ها؟ فرشید خوشش میاد یا عصبانی میشه؟ اگه بدش اومد عوضش می کنم.

هنوز درگیر بود. خودش هم می دانست. اصراری به تغییر ذهنش هم نداشت. مدارک را یک جا توی یک پوشه گذاشت و با عجله از اتاق بیرون رفت. انگار از چیزی فرار می کرد.

دوباره روی صندلی گهواره ایش نشست و مشغول تماشای تلویزیون شد. اواخر فیلم سینمایی بود که بچه ها رسیدند. با عمه آمنه آمده بودند. آمنه تا بالا آمد و آنها را تحویل داد.