X
تبلیغات
رایتل

گذر از سی (2)

چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 11:59 ب.ظ
سلام سلام
الهی که حال و احوالتون خوش و ایام به کامتون باشه
مرسی از استقبال گرم و پرشورتون. امیدوارم که بقیه اش هم باب میلتون پیش بره و لذت ببرین


بچه ها و کارگرها و آقاجون را توی حیاط جا گذاشت و وارد اتاق شد. توی اتاق هم در تب و تاب عید بودند. هرکسی به کاری مشغول بود و ورودش توجهی جلب نکرد.

مهدیه خواهر کوچک شوهر مرحومش اولین کسی بود که دید. یک بشقاب سبزه نو رسته دستش بود و داشت بلند می گفت: مامان به این جوونه ها آب بدم؟ خشک شدن.  

و صدای خانجون از انبار که به آن صندوق خانه می گفتند آمد: صبح آب ریختم پاش. نریختم؟ اگه خشکه بریز.

مهدیه هم بدون این که شایسته را ببیند چرخید و به طرف آشپزخانه رفت. فرشاد با یک بغل رختخواب از صندوق خانه بیرون آمد. آنها را نزدیک در گذاشت و دوباره برگشت.

شایسته آرام و با لبخند قدمی تو گذاشت. این خانه ی قدیمی همیشه زنده و پر رفت و آمد بود. مخصوصاً جمعه ها که همه جمع می شدند.

حمیده خواهر بزرگتر، از آشپزخانه بیرون آمد. با دیدن شایسته لبخندی زد و گفت: سلام. خوش اومدی.

لبخند شایسته جان گرفت. سری تکان داد و گفت: سلام.

چشم گرداند. گوشه ی هال فرهاد و یک مرد میانسال که او را نمی شناخت نشسته بودند. یک لپ تاپ و چند تا کاغذ روی میز جلویشان بود و آرام حرف می زدند. با دیدن او سر برداشتند و سلام کوتاهی کردند و دوباره مشغول کارشان شدند.

حمیده حال و احوالی با او کرد و به صندوق خانه رفت. همگی مشغول خانه تکانی بودند. از ذهنش گذشت همه هستند غیر از همسر او. سری تکان داد و فکرش را منحرف کرد. به یکی از اتاقها رفت. جاریهایش زیبا و ناهید با آمنه خواهرشوهر دومش آنجا نشسته بودند.

بعد از سلام و علیک در را بست و با لحنی خندان و پر از کنجکاوی پرسید: این آقاهه کیه؟

زیبا با خونسردی گفت: واست خواستگار امده.

خنده اش گرفت و گفت: ولی به نظر میاد خواستگار فرهاد باشه نه من!

ناهید گفت: چرا فرهاد؟ اصلاً خواستگار نازنینه!

زیبا اخم کرد و پرسید: نازنینو بدم به این پیرمرد؟؟؟ خدا به دور!

کنارشان روی زمین نشست. به پشتی تکیه داد و پاهایش را دراز کرد. ابرویی بالا انداخت، قری به سر و گردنش داد و پرسید: منظورت اینه که من پیرم که میگی خواستگار منه؟؟؟ دور از جونم! سی ساله ها خیلی هم جوونن!

در حالی که خودش هم به این حرفش معتقد نبود و ته ذهنش هنوز صدایی می نالید: سیییی سااااال!

آمنه با لبخندی پر لطف گفت: البته که جوونی و لیاقتت یه شوهر جوون و خوبه. ولی این یکی اتفاقاً خواستگار نیست.

لبخندی به لطف آمنه زد و گفت: حالا منم یه چیزی میگم. همینم مونده شوهر کنم. چه کاریه؟

ناهید گفت: بالاخرش که چی؟ اون مرحوم خدا بیامرز که زنده نمیشه. تا کی می خوای تنها بمونی؟

+: واقعاً برای این امده؟ بیخیال.... نمی خوام.

=: نه بابا.... کلی میگم. خواستگار کم نداشتی تو این مدت. ولی به همه میگی نه.

+: موضوع اینه که تنها نیستم. من دو تا دختر دارم. خیلی هم خوشحال و خوشبختم. حالا می خواین بگین این بنده خدا کیه یا نه؟

زیبا از جا برخاست و گفت: من میرم چایی بریزم. کسی می خوره؟

شایسته پرسید: نیکی و پرسش؟

آمنه آرام گفت: هرمز وکیل آقاجونه.

چشمهایش را در حدقه چرخاند و پرسید: چه خبره عصر جمعه ای تو این آشوب اینجاست؟

آمنه لبهایش را بهم فشرد. آهی کشید و با ناراحتی گفت: ایرج پسر عمه ام چند ماه پیش امد پیش آقاجون کلی التماس کرد که ضامن چکش بشه. قول داد که می پردازه. کلی وعده و وعید. حالا هم مرتیکه الدنگ ورشکست شده و غیبش زده.

شایسته با تعجب پرسید: غیبش زده؟

آمنه با حرص تأیید کرد: غیبش زده. گم و گور شده. بابا مونده و یه چک سنگین.

شایسته زمزمه کرد: چقدر سنگین؟

=: ناقابل! چارصد و بیست ملیون.

شایسته سوتی کشید و پرسید: حالا باید چکار کنیم؟

=: چه می دونم. هرمز برای همین اینجاست.

+: فامیلش هرمزه؟

=: نه بابا اسمش. باباشم وکیل بود. الان بازنشست شده. با آقاجون خیلی دوست بودن. بهش می گفتیم عمو. اون موقع خیلی معاشرت داشتیم. هرمز همسن منه. هم بازی بودیم.

شایسته توی ذهنش گفت: سی و هفت سال.

زیبا به اتاق برگشت و گفت: همه تو هال نشستن. شما هم بیاین.

از جا برخاستند. برگشت و به آمنه گفت: خدا کنه وکیل قابلی باشه و موفق بشه.

آمنه ابرویی بالا برد و با اطمینان گفت: کارش حرف نداره.

نفس عمیقی کشید و بدون جواب از اتاق بیرون رفت. همه یکی یکی آمدند. شوهرهای خواهرشوهرها هم رسیدند. سر و صدای بچه ها همه جا را پر کرده بود.

هرمز از جا برخاست و خطاب به آقاجون گفت: عموجون با اجازتون.

=: خدا خیرت بده. لطف کردی. بمون یه لقمه نون پنیر بخور.

_: اختیار دارین. ما اینجا زیاد پذیرایی شدیم. ولی امشب مهمونم باید برم.

=: بسلامت عمو. خوش بگذره. به بابات سلام برسون.

_: حتماً. بزرگیتونو می رسونم. با اجازه.

داشت هنوز با یکی یکی خداحافظی می کرد. شوخی می کردند. سربسر هم می گذاشتند.

شایسته هم توی دستشویی دم در با شمیم که لباسش را توی باغچه کثیف کرده بود، کلنجار می رفت. وقتی کارش تمام شد کلافه بیرون آمد و شمیم مثل فشنگ از کنارش گریخت.

با نگاه خسته ای رفتنش را تماشا کرد. بعد سر برداشت و با هرمز و فرهاد روبرو شد. هرمز داشت کفش می پوشید و با فرهاد خداحافظی می کرد.

با دیدن او انگار چیزی به خاطر آورده باشد، گفت: ببخشید خانم من مدتیه که باید با شما تماس بگیرم ولی به دلیل مشغله های مختلف نشده.

تلفن همراه فرهاد زنگ زد. فرهاد نگاهی به صفحه ی آن انداخت و ضمن عذرخواهی از هرمز در پشت سرش را باز کرد و رفت تا جواب بدهد. هرمز هم نگاهی به او انداخت. عذرخواهی اش را جواب داد و بعد دوباره به طرف شایسته برگشت.

شایسته با تعجب پرسید: با من؟!

_: بله. یه سری کارهای انحصار وراثته که معذرت می خوام. مجبوریم انجام بدیم. من تمام تلاشمو می کنم که بهتون سخت نگذره.

انگار خوب می دانست که شایسته نمی خواهد در این باره کاری بکند. تمام این هفت سال فرار کرده بود. اگر می رفت و امضاء می کرد به معنای قبول رفتن فرشید بود و او دلش نمی خواست قبول کند. ترجیح می داد فرشید توی ذهنش یک جایی در مسیر جاده ها زنده باشد. سر قبرش هم نمی رفت. خانه و زندگیش را هم رها نکرده بود. می توانست برگردد تهران پیش پدر و مادرش زندگی کند، اما به هزار و یک بهانه سر جایش مانده بود و روند زندگی متأهلی اش را حفظ کرده بود.

سرد و خشک به هرمز چشم دوخت. هرمز کارتی به طرفش گرفت و گفت: خواهش می کنم خانم. مجبوریم. لطفاً هروقت که تونستین با دفتر من هماهنگ کنین و تشریف بیارین.

سرش را تکان داد. خداحافظی هرمز را هم بی جواب گذاشت و با لبهای بهم دوخته ای که مثل یک خط سرد و سخت شده بودند رفتنش را تماشا کرد.