X
تبلیغات
رایتل

گذر از سی (1)

یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:30 ب.ظ
سلام سلام!
چقدر دلم برای شما و اینجا تنگ شده بود. این چند روز هی نمیشد بنویسم. بالاخره امروز قسمت شد و فرصتی پیدا کردم شکر خدا.


کافه آنا  و بحث درباره ی ادبیات زنانه این ایده رو بهم داد که این بار درباره ی یک زن بنویسم. امیدوارم دوست داشته باشید.

گذر از سی

 

فنجان قهوه اش را برداشت. تقویم را ورق زد. جرعه ای نوشید. فنجان را کنار گذاشت و خودکار را برداشت. کنار عدد بیست و چهار نوشت: آرایشگاه ساعت ده ونیم.

ناگهان تکانی خورد. ناباورانه به صفحه ی باز تقویم نگاه کرد. بیست و چهار اسفند تولدش بود! سی سالش تمام میشد. دهه ی بیست می گذشت. فقط بیست روز مانده بود تا دیگر برای همیشه بیست و چند ساله نباشد.

سرش را خم کرد. تمام برنامه های روزش را فراموش کرد. غرق فکر چشمهایش را بست و تا وقتی که صدایش نکردند سر برنداشت.

#: مامان؟ ماماااان....  

*: مااااام.... ور آر یو؟

سر برداشت و به روی بچه ها خندید.

شبنم پرسید: مامان نهار چی داریم؟

و هم زمان نگاهش را به طرف قابلمه ی روی اجاق چرخاند.

شمیم لب برچید و با غصه گفت: من ماکارونی می خوام.

بینی دکمه ای کوچکش را بین دو انگشت گرفت و با لحنی کودکانه گفت: ما ماکارونی داریم. دخترک آشفته چرا موهاتو باز کردی؟

*: می خواستیم عروس بازی کنیم. این دفعه من عروس شدم. خیلی خوشگل شدم! ولی شبنم نذاشت بیام ازت رژ بگیرم. گفت سرت درد می کنه.

+: سرم؟!

نگاهی سوالی به شبنم انداخت.

شبنم شانه ای بالا انداخت و گفت: شایدم خواب بودی. نمی دونم.

+: و شما بی اجازه رژ برداشتین.

شمیم وحشتزده دستهایش را باز کرد و گفت: بدون رژ که نمی تونستم عروس بشم! مجبور شدیم مامان! ببخشید. خواهش می کنم ببخشید. ماماااان...

برخاست. پشت به بچه ها کرد تا صورت خندانش را نبینند. با لحنی که می کوشید به اندازه ی کافی قاطع و بدون خنده باشد گفت: بهرحال بار آخرتون باشه که میرین سراغ وسایل من.

شبنم پا به زمین کوبید و گفت: مامان! به خاطر خودت بود. ترسیدم سرت بدتر بشه.

دستی به پیشانیش کشید. واقعاً درد می کرد. ولی شدید نبود. به روی خودش نیاورد. از کنار کابینت رد شد و پا به آشپزخانه که در واقع جزئی از اتاق کوچک پذیراییش بود گذاشت. دو بشقاب از توی ظرف شسته ها برداشت. قابلمه را کنارشان گذاشت و مشغول ظرف کردن غذا شد.

دخترها از صندلی های بلند، بالا رفتند و کنار کابینت نشستند. بشقابها را جلویشان گذاشت. خم شد. از توی یخچال سس را برداشت و بین دو بشقاب گذاشت. به بحثشان درباره ی این که کی زودتر سس بریزد گوش نداد.

به کابینت تکیه داد. بدون این که بشنود نگاهشان می کرد. بالاخره شبنم برای هر دوشان سس ریخت و روی ماکارونی ها گل کشید. مثل وقتهایی که خودش حوصله داشت و برایشان با سس نقاشی می کرد.

"سی سالگی" دوباره مشغول رژه رفتن توی ذهنش شد. اصلاً رهایش کرده بود؟ فقط چند لحظه ای توی سر و صدای بچه ها صدایش محو شده بود. الان که آرام گرفته بودند و مشغول تلاش برای با ماکارونی خوردن با چنگال بودند دوباره برگشته بود.

به خودش تشر زد: دردت چیه؟ تنت سالمه. دو تا دختر مثل دسته گل داری. چه مشکلی داری که عزای سی سالگی گرفتی؟ پیر شدی؟

اصلاً کاش میشد زمان را همین جا نگه دارد. دخترها برای همیشه همین قدر کوچک و شیرین می ماندند و خودش پیر نمیشد.

آهی کشید و تنش را از کابینت جدا کرد. آرام به طرف مبل برگشت. تقویم آهنربایی را برداشت و دوباره به یخچال چسباند. قهوه ی سرد شده را توی ظرفشویی ریخت و فنجان را شست.

با صدای "وای" دخترها برگشت. بشقاب شمیم روی زمین افتاده بود. دخترک جیغ جیغ کنان گفت: همش تقصیر شبنمه. بشقابمو هل داد.

شبنم با صدای بلندتری داد زد: تقصیر من نبود. خودش افتاد.

با صدای آرامی تشر زد: بچه ها ساکت. همسایه ها ناراحت میشن.

شبنم چهره درهم کشید. صدایش را پایین آورد و غرغرکنان گفت: همسایه ها همیشه خودشون سر و صدا می کنن.

کنار صندلی شمیم روی زمین زانو زد و مشغول جمع کردن ماکارونی ها شد.

شمیم نالید: من هنوز گشنمه.

شبنم فاضل مأبانه گفت: برو همون ماکارونیهای کثیف رو زمین ریخته رو بخور که یادت بمونه که مواظب باشی.

نفس عمیقی کشید و تشر زد: شبنم! تمومش کن. شمیم یه لحظه آروم بگیر. الان دوباره برات می ریزم. اینقدر وول نزن. پات خورد تو دماغم.

بشقاب را توی سطل خالی کرد. دستهایش را شست. گوشی اش جایی زنگ میزد. چشم گرداند. پشت ظرف شکر بود. دکمه ی سبز را زد و آن را بین گوش و شانه اش نگه داشت. در همان حال دوباره برای شمیم ماکارونی ریخت و با یک پارچه زیر صندلیش را تمیز کرد.

+: سلام داداش.

شبنم داد زد: دایی کیوانه؟

=: علیک سلام. اوه! بچت بلندگو قورت داده؟.... هوم؟ شایی؟ الو؟

+: الو هستم. بگو. زیر صندلی بودم.

=: زیر صندلی چه خبره؟

+: ماکارونی ریخته بود. داشتم تمیز می کردم.

#: دایی کیوااااان صد ساله پیش ما نیومدی ها! داییییی....

+: شبنم آروم بگیر.

از جا برخاست و به اتاقش رفت.

=: بهش بگو میام.

+: باشه حالا میگم. امدم تو اتاق. چه خبر؟ خوبی؟ مامان اینا خوبن؟

=: اممم... خوبیم... آره... میگم شایسته... میشه چند روز بیام کرمون؟

+: خونه ی خودته. بیا. چی شده؟ باز چه دسته گلی به آب دادی؟

=: اه! شایی! تو هم که فقط غر می زنی! اصلاً نمیام.

خنده اش را فرو خورد. سری تکان داد و گفت: من غر می زنم؟ میگم چه خبره یاد ما کردی؟

+: اینو نگفتی. غر زدی. خبری هم نیست. مامان قضیه ی نرگسو فهمیده. اوضاع خونه یه کم بهم ریخته. می خوام یه چند روزی بیام پیشت تا آبا از آسیاب بیفته.

روی تختش نشست. نفس عمیقی کشید. پرسید: قضیه چقدر جدیه؟

=: خیلی دوسش دارم. ولی مامان میگه... چه می دونم. اصلاً نمی خواد باهام راه بیاد.

+: بذار ببینم کیوان! کجایی؟ این صدای قطاره؟

=: آره. دارم با قطار میام.

+: زهرمار! اول راه میفتی بعد زنگ می زنی؟ اگه من کار داشتم یا خونه نبودم چکار می کردی؟

=: میومدم تو خونه ی خالیت. اتفاقاً خوش می گذشت!

+: خیلی بیمزه ای.

=: خب حالا چیکار کنم؟ برگردم؟ سوغاتیای بچه ها چی؟ پستشون کنم؟

+: پوووه! فعلاً که کاری ندارم. بیا.

=: آره بابا چیکار داری تو؟ یه مهدکودکه، دو تا بچه. آقا بالاسری نیست که به برادرت چشم غره بره.

چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید.

کیوان بلافاصله متوجه ی اشتباه لفظیش شد. شتابزده گفت: ببین من معذرت می خوام. از دهنم پرید. شایسته ببین... اصلاً همش تقصیر شوهر شیرینه. از بس که گیره. این دختر اصلاً تکون نمی تونه بخوره. ببین من منظورم...

+: بسه کیوان. طوری نشد.

=: ببخشید به خدا.

+: خواهش می کنم. کی می رسی؟

کیوان آهی کشید و گفت: صبح... نمی دونم. شاید هشت.

+: بیا دم مهد کودک کلید بگیر بعد برو خونه.

=: دم خونه آقا اکملی اینا هم می تونم برم.

+: نه نرو. پیرمرد پیرزال اگه تنها باشن سخته براشون. می خوان ازت پذیرایی کنن مزاحم میشی. بیا دم مهد.

=: بااااش.... کاری چیزی نداری؟

+: نه. بسلامت.

+: خداحافظ.

دکمه ی قرمز را زد و لب زیرینش را توی دهانش کشید. آقابالاسر... اصلاً سر جمع چقدر شوهرش را دیده بود؟ موقع نامزدی که او تهران بود و فرشید کرمان. بعد از ازدواج هم که دائم توی جاده بود که زودتر پولدار بشود! مهندس راه سازی بود. عاقبت هم همان جاده جانش را گرفت. سه سال از ازدواجشان نگذشته بود. اواخر دوره ی بارداری شمیم بود.

نمی خواست فکرش را بکند. از جا برخاست و از اتاق بیرون آمد. بچه ها نهارشان را خورده بودند و کارتون می دیدند.

دوباره فکرش چرخید. چند روز قبل از بیست سالگی اش ازدواج کرده بود و حالا چند روز قبل از سی سالگی اش بود. سالگرد ازدواجش دو سه روز پیش بود. یادآوریش نکرده بود. تنهایی فایده ای نداشت.

عصر مثل همه ی عصرهای جمعه بچه ها را آماده کرد که به خانه ی پدر و مادر شوهرش بروند. توی آسانسور شانه های شمیم را گرفته بود که از شادی بپر بپر نکند. همین که به حیاط رسیدند رهایش کرد. دخترک تا دم در پرید و دوید. بقیه ی قد کوچه را هم به همین منوال طی کرد. در گاراژی قدیمی انتهای کوچه بن بست درست روبرویشان بود. کلید را توی در چرخاند و وارد شد.

نگاهش از گاراژ که سقفش با چسبکهای تازه جوانه زده پر شده بود گذشت. توی باغچه عباس باغبان سر پا نشسته بود و بنفشه می کاشت.

لبخندی روی لبش نشست. بهار داشت می رسید. دخترها با سر و صدا وارد شدند. به عباس سلام کردند و به طرف تاب رفتند. به دنبالشان رفت.

عباس سلام کرد. لبخندی زد و گفت: سلام عباس. برای منم یه جعبه بنفشه بیار. می خوام بذارم تو بالکن.

=: چشم خانم.

آن طرفتر دو تا کارگر مرد مشغول شستن فرشها بودند. آقاجون روی صندلیش نشسته بود و به عصایش تکیه داده بود. با اخم گفت: اینقدر آب نریز! ساختمون خیس می خوره. یه عالمه پول آب میشه. این فرشم تا عید خشک نمیشه.

=: چشم آقا. چشم.

لبخندی زد و گفت: سلام آقاجون.

=: سلام بابا. خوبی؟

دخترها حالا خود را به پدربزرگ رسانده بودند و او داشت پیشانیشان را می بوسید.

لبخندی زد و سر تکان داد. نگاهشان کرد. خوب بود. مشکلی نداشت جز این که داشت سی ساله میشد.