نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (پایان) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (پایان)

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 05:56 ب.ظ
سلام بر دوستان عزیزم
این هم قسمت آخر داستان. اون چه که از دست و دل من بر می آمد همین بود. خیلی دلم می خواست خیلی عمیقتر و بهتر بنویسم. نشد. ولی برای همین قدر هم که تونستم و نوشتم هم خدا رو شاکرم. خیلی دلم می خواست بنویسم. الهی شکر.
انشاءالله خیلی زود سوژه ی بعدی پیدا بشه و بیام.
دوستتون دارم

صبح روز بعد ریحانه خواب آلوده چشم باز کرد. غلطی زد و گوشیش را از روی پاتختی برداشت. ساعت را که دید، جیغ کوتاهی کشید و گفت: حمید ساعت هشته! مادرجون!

حمید بالش را روی سرش کشید و غرغرکنان گفت: چرا جیغ می زنی؟ خب هشت باشه. مادرجونت شوهر داره. به ما چه؟ سراغش بریم یه کتکم می خوریم. بگیر بخواب.

ریحانه بالشش را برداشت و آن را به پشت حمید کوبید. در همان حال گفت: پاشو بچه. دیر بریم از گرما می پزیم. کاش با یکی همراه بشیم. میگن به خانما خیلی سخت می گیرن تا اجازه بدن برن تو روضه.

حمید غلتید و چشم بسته گفت: اینجا به اندازه ی مکه گرم و مرطوب نیست. هیچی نمیشه. بذار بخوابم.

+: اککهی! من میرم یه دوش می گیرم. آماده شدی که شدی. نشدی میرم پایین یه همراه پیدا می کنم.

_: ریحااان!

+: من رفتم تو حموم. گوشامم از این درازتر نمیشه. بیدار شو!

البته تا بیرون بیاید، حمید نیم ساعتی وقت داشت تا به بقیه ی خوابش برسد. بعد هم آرام برخاست و توی حمام رفت. ساعت نزدیک نه بود که بالاخره آماده شدند. تصمیم گرفتند که اول صبحانه بخورند.

ریحانه با دیدن مادرجون توی رستوران خوشحال شد. به طرفش رفت. از پشت خم شد و گونه ی مادرجون را بوسید. بعد گفت: سلام بر عروس خانم خوشگل لوند!

=: علیک سلام. برو خودتو مسخره کن بچه.

ریحانه صندلی کناری را کشید و در حالی که می نشست گفت: من مسخره نکردم! چایی بریزم براتون؟

=: نه مادر. تپش دارم. نمی تونم بخورم.

+: خوب میشین. بعد از صبحانه بریم حرم؟

=: ساعت خواب! خوب خوابیدی مادر؟ ما بعد از نماز صبح رفتیم و الان برگشتیم.

+: وای! با آقای فرازمهر رفتین؟

مادربزرگ با ابروهای بالا رفته پرسید: نباید می رفتم؟!

ریحانه با دستپاچگی گفت: نه نه خب. خوب کردین. فقط ویلچر روندن براشون سخت بود حتماً! بعد تو حرم چکار کردین؟

=: ویلچر نبردیم. با تاکسی رفتیم نزدیک حرم پیاده شدیم. خیلی راهی نبود. ولی خب خسته شدم. صندلی تاشو داشتیم. هی وسط راه می نشستیم.

+: فردا بیاین باهم بریم. خودم تو حرم ویلچر رو می رونم.

=: نه مادر. به اندازه ی کافی بهتون زحمت دادم. خودمون میریم.

+: حالا دیگه ما مزاحمیم؟

=: چی میگی دختر؟ می خوام اذیتتون نکنم. شما دو تا جوونین. برین دنبال گردش و تفریح و زیارت خودتون. منم که دیگه تنها نیستم.

+: شکر خدا که تنها نیستین. پس من برم حمید منتظرمه. به آقای فرازمهرم سلام برسونین.

=: جلوش نگی فرازمهر! بگو آقاجون. بچه هاشم آقاجون صداش می کنن. تو رو هم اندازه ی بچه هاش دوست داره.

ریحانه با لبخند عریضی گفت: منم آقاجونو دوست دارم. عرض ارادت بسیار من رو بهشون برسونین. خداحافظ.  

=: خداحافظ مادر. التماس دعا.

حمید توی لابی با مادرش تماس تصویری گرفته بود. گوشی را به طرف ریحانه گرفت. او هم سلام و علیک گرمی کرد و بعد از چند لحظه قطع شد. حمید لب برچید و حرصی گفت: امان از اینترنت کم سرعت. صد بار گرفتم تا تونستم دو دقه ببینمشون.

+: جوش نخور. بریم.

_: حرص نخورم یا جوش نزنم؟

+: منظورم هر دوش بود دیگه!

_: اون بالا چکار می کردی؟ دو ساعت صبحونه می خوردی؟

+: اولاً که دو ساعت نشد، در ثانی در جوار مادربزرگ جان بودم دلم نیومد زود بیام.

_: هوم. آقای فرازمهر گفت صبح زود رفتن حرم. بدون ویلچر. ماشاءالله انرژیشون ده برابر شده هر دوشون! خیلی براشون خوشحالم.

+: منم همینطور! مادرجون سفارش کرده دیگه نگم آقای فرازمهر. بگم آقاجون.

_: خوبه. بریم.

تا حرم راهی نبود. راه میانبر از میان کوچه ای شلوغ می گذشت که دو طرفش دست فروشها بساط پهن کرده بودند. بیشترین چیزی که عرضه می کردند چمدان بود. انواع لباس، اسباب بازی، لوازم آرایش، کفش و غیره هم بود. کمی بالاتر، نزدیک حرم آب زمزم می فروختند. دبه هایی در حجم های مختلف که بسته به حجمشان قیمت داشتند.

با نزدیک شدن به گنبد خضراء تاب رفتنشان کم شد. رو به قبله توی کوچه ایستادند. سمت راستشان مسجد النبی صل الله علیه و آله، سمت چپشان قبرستان بقیع... غربت بقیع دلگیر بود. قلبشان را می فشرد.

چشم گرداندند. جایی که بهترینهای خلق خدا بر زمینش گام زده بودند. راستی... قبر بانوی دوعالم کجا بود؟ اینجا چرا اینقدر غم داشت؟

حمید با اشاره به بقیع آرام گفت: همین جا زیارت کن. خانما رو بالای پله ها راه نمیدن.

ریحانه در جواب فقط آه بلندی کشید. بعد آرام گفت: میرم تو حرم زیارت می کنم بعد برمی گردم اینجا.

_: باشه. منم ان شاءالله هر دو جا رو زیارت می کنم و برمی گردم همین جا.

حمید تا کنار ورودی زنانه همراهی اش کرد. از باب علی ابن ابی طالب، که بر سردرش نوشته بود "اُدخُلوها  بسلامٍ آمنین" وارد شد. حیرتزده به ستونهای سیاه و سفید که شبیه بناهای مصر باستان به نظر می رسید نگاه کرد. سقفهای رنگی زیبا.... همه جا خیلی تماشایی بود. به طوری که برای چند دقیقه فقط تماشا کرد. بعد به خود آمد. کمی دیگر پیش رفت. با دیدن رعنا و ریحانه به طرفشان رفت. بعد از سلام و علیک گرمی، ریحانه میعاد گفت: بشین اینجا تا اون در رو باز کنن.

کنارشان نشست و مشغول قرآن خواندن شد. نزدیک یک ساعت نشستند تا بالاخره در اول باز شد. تا نزدیک روضه رفتند، اما باز باید منتظر می ماندند. اما دیگر طاقت انتظار نداشتند. یواشکی با یک گروه پاکستانی وارد شدند.

رعنا توضیح داد: اون فرشای سبز محل روضه است. مابین منبر و قبر حضرت رسول ص. نماز خوندن اونجا خیلی فضیلت داره.

سری به تأیید تکان داد. اینها را می دانست. توی کلاسهای حج به تفصیل شرح داده بودند. یادش بود.

تا نمازی بخواند و کمی دعا کند، زنهای نگهبان سیاهپوشی که صورتهایشان هم با روبنده پوشیده بود، همگی را بیرون راندند تا گروه بعدی وارد شوند. دلش را جا گذاشت و آرام آرام رفت. وقتی به کوچه رسید حمید هنوز نیامده بود. روی زمین کنار دیوار رو به قبله نشست و چشم به پنجره های بقیع دوخت. اشکهایش به پهنای صورتش جاری شدند. زیر لب دعا می خواند و ذکر می گفت.

با بغضی سنگین به کبوترهایی که بر فراز حرم و بقیع پرواز می کردند را نگاه کرد. با حسرت آرزو کرد که کاش می توانست مثل آنها پرواز کند و برود آن چهار سنگ تنها و غریب را از نزدیک با حال زار زیارت کند و از جفای زمانه اشک بریزد.

حمید که رسید، حرفی نزد. گذاشت توی حال خودش بماند. آرام کنارش نشست و چشم به بقیع دوخت. نیم ساعتی نگذشته بود که دو مرد نگهبان پوشیده در دشداشه سفید و چفیه ی قرمز سفید، اشاره کردند که برخیزند و بروند.

جای بحث نبود. دلشکسته برخاستند و رفتند. نزدیک ظهر شده بود. حمید گفت: نشونی یه جا رو گرفتم که حتماً دوست داری بری.

+: چه خوب! بریم. حالا کجا هست؟

_: خیابون سلطانه.

+: چه خبره تو خیابون سلطانه؟

_: بیا بریم ببین چه خبره.

ریحانه شانه بالا انداخت و به دنبال او روان شد. حمید تاکسی گرفت و باهم به خیابان سلطانه رفتند. اواخر مسیر بالاخره ریحانه فهمید مقصدشان مسجد ذوقبلتین است. جایی که قبله ی مسلمین از بیت المقدس به بیت الله الحرام تغییر یافته بود.

وقتی رسیدند نماز ظهر تازه تمام شده بود و نمازگزاران مشغول بیرون آمدن از مسجد بودند. ریحانه با کنجکاوی به آن نمای سفید زیبا نگاه می کرد. مثل خانه های قصه ها بود. کوچک و دوست داشتنی! در و پنجره های چوبی داشت. طبقه ی اول مخصوص آقایان و طبقه ی دوم زنانه بود.

وارد شد. ولی با دیدن پله برقی آه از نهادش برآمد. با کمی جستجو آسانسور را پیدا کرد و بالا رفت. داخل مسجد غرفه غرفه و بسیار دیدنی بود. خیلی بزرگتر از آنچه از بیرون دیده میشد به نظر می رسید. با لذت و حیرت همه جا را تماشا کرد. نمازش را خواند و دوباره با نگاهی غرق شگفتی به اطرافش چشم دوخت. بین غرفه ها چرخید. کولرها مشغول کار و هوا بسیار مطبوع بود. اصلاً دلش نمی خواست بیرون برود. ولی حمید منتظرش بود. بی میل به طرف خروجی رفت. کفشهایش را از جاکفشی برداشت و بیرون آمد.

راه افتادند. توی اولین اغذیه فروشی نهار خوردند. دوباره پیاده به راه افتادند. هوا گرم و خسته کننده بود. ریحانه خواب آلوده پرسید: تا هتل می خوای پیاده بری؟ خیلی راه هست ها!

حمید در جستجوی چیزی سر کشید. بدون این که به او جواب بدهد پیش رفت و از یک نفر چیزی پرسید. ریحانه نشنید که چه گفت. مرد به چند قدم آن طرفتر اشاره کرد و دوباره راه افتادند.

بالاخره به جایی که می خواست رسید. لبخندی به ریحانه زد و گفت: اینم سورپریز شما!

ریحانه با شگفتی به فروشگاه جریر نگاه کرد و گفت: وای حمید عاشقتم!

فکرش را نمی کرد که دوباره فرصتی برای گشتن بین آن همه وسایل دوست داشتنی بیابد. تا وقت نماز عصر گشتند و خرید کردند. وقت اذان که مغازه بسته شد بیرون آمدند. به زحمت یک تاکسی پیدا کردند و به هتل برگشتند.

دو سه ساعتی استراحت کردند. سر شب حمید زنگ زد. آقای فرازمهر برای شام دعوتشان کرده بود. باهم به یک رستوان خیلی شیک رفتند و شام خوردند.

روز بعد همراه با کاروان به دیدن مساجد سبعه رفتند. همه دیدنی بودند ولی ریحانه بازهم مسجد ذوقبلتین را بیشتر از بقیه دوست داشت.

روزهای سفر مدینه خیلی سریع و کوتاه گذشت. تا چشم بهم بگذارند توی فرودگاه مدینه بودند و در حال برگشتن.

با همسفرها کلی عکس یادگاری گرفتند. هواپیما نیم ساعتی تاخیر داشت ولی بالاخره رسید و وقت رفتن شد. باز کنار حمید نشست، مادرجون هم کنار آقای فرازمهر جا گرفت. حس و حال این پرواز هیچ شباهتی به یک ماه قبلش نداشت. دیگر نگران نبود. باری سنگین از دوشش برداشته شده بود. قلبش لبریز از آرامش و پر از تجربه های تازه بود.

همین که کمربندش را بست، سرش را روی شانه ی حمید گذاشت و چشمهایش را بست. خسته بود. حمید دستش را گرفت. سرش را روی سرش گذاشت و از پنجره ی کنار ریحانه به بیرون چشم دوخت. داشتند شهر عزیزی را ترک می کردند. فرصت نشده بود سیر زیارت کند. با این حال لبخندی بر لبش نشست. هرچه شکر می کرد باز جای شکر داشت.

 

 

تمام شد

شاذّه

30 اردیبهشت 95