نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (26) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (26)

چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 12:25 ق.ظ
سلام به روی ماهتون
به چشمون قشنگتون
تقدیم با عشق:

ریحانه با بی قراری توی لابی قدم میزد. بعد از کلی پرس و جو از داریوش و بقیه ی همسفرها فهمیده بود که حال مادرجون بهم خورده است. بالاخره هم مادرجون رسید؛ در حالی که حمید زیر بغلش را گرفته بود و آقای فرازمهر داروها و وسایلش را می آورد.

حالش از آن چه که ریحانه فکر می کرد بهتر بود. ریحانه نفس عمیقی کشید. با رنگ پریده و پاهای لرزان پیش رفت و پرسید: سلام چی شده؟

مادرجون با لبخند گفت: هیچی مادر. سلام. طوریم نشده بود. الکی شلوغش کردن بردنم بیمارستان. مزاحم آقایونم شدم. می بینی که هیچیم نیست.

اشکهای ریحانه بی اختیار روی صورتش جاری شدند. مادرجون برای رفع خستگی روی اولین مبل لابی نشست و ادامه داد: چرا گریه می کنی مادر؟ من حالم خوبه. طوری نشده. یه سرم بهم وصل کردن. گفتن کم آب شدی. همینجا هم می تونستن بهم بزنن. احتیاطی بردنم بیمارستان. حالم خوبه.

ولی ریحانه آنقدر بهوش نماند که همه ی حرفش را بشنود. پیش پایش روی زمین غش کرد. حمید دست از بازوی مادرجون برداشت و با یک حرکت سریع ریحانه را گرفت که سرش به میز نخورد. او را هم روی مبل نشاند و تند تند گفت: هیچی نیست مادرجون. نگران نشین. حتماً ریحانه هم کم آب شده. ریحانه خوبی؟

داشت از ترس میمرد! اگر پزشک کاروان نمی رسید، خودش هم غش می کرد.

دکتر روی مبل خم شد. ریحانه نیمه بیهوش بود. دکتر گفت: بیارینش درمونگاه. بعد از اعمال ضعف کرده. یه سرم بهش می زنیم خوب میشه.

حمید دست زیر زانوها و پشت ریحانه برد و با یک حرکت بلندش کرد. ریحانه گیج و منگ نالید: حمید زشته... چکار می کنی؟

صدایش به زمزمه بیشتر شبیه بود. حمید غرید: اگه می تونی خودت راه بیا! پوف! زشته!

ولی او را تا رسیدن به درمانگاه زمین نگذاشت. مادرجون و آقافرازمهر و دوقلوهای هم اتاقی ریحانه هم همراهشان آمدند. ولی دکتر همه را بیرون کرد. فقط حمید ماند.

رعنا و ریحانه مادرجون را به اتاقش رساندند و به هم اتاقیهایش سفارش کردند که مراقبش باشند.

نیم ساعتی بعد حال ریحانه خوب بود و با بی قراری انتظار تمام شدن سرمش را می کشید.

در حالی که به قطرات سرم که دانه دانه می چکید نگاه می کرد، پرسید: آقای فرازمهرم امد بیمارستان؟

حمید دستی به چشمهای خسته اش کشید و از بین لبهای بسته گفت: هوم.

ریحانه متفکرانه پرسید: مطمئنی که بینشون هیچی نیست؟

حمید چند بار پلک زد و به او نگاه کرد. بالاخره گفت: هست. ولی از بچه هاشون می ترسن. مخصوصاً مادرجون خیلی نگرانه که تو ناراحت بشی. نشد به آقای فرازمهر بگم تو از خودشون مشتاقتری به این وصلت!

فروخورده خندید و دست ریحانه را نوازش کرد. ریحانه با ناباوری از جا پرید و هیجان زده پرسید: راست میگی حمید؟!

_: بگیر بخواب بچه. سرم میره زیر پوستت. دروغم چیه؟ خود آقای فرازمهر گفت. ولی فکر نمی کنم آخرشم به جایی برسن. نمی خوان بچه هاشون ناراحت بشن.

+: اگه بچه هاشون مقابل عمل انجام شده قرار بگیرن دیگه هیچی نمی تونن بگن.

_: چرا نمی تونن بگن؟ هر نیش و کنایه ای آزاردهنده یه.

+: وقتی همدیگه رو داشته باشن دیگه مهم نیست. ولی اگه قرار باشه اجازه بگیرن و هی حرف بشنون خب اذیت میشن دیگه.

_: اینم حرفیه. چه می دونم.

+: بذار به مادرجون زنگ بزنم.

_: چرا زنگ بزنی؟ صبر کن سرمت تموم بشه میری پیشش.

+: اوووه! هنوز کو تا تموم بشه؟ نصفم نشده. چرا اینقدر یواش میره؟ نمیشه تندترش کنن؟

_: لابد اینجوری بهتره برات.

+: خیلی خب بذار زنگ بزنم.

شماره را گرفت. مادرجون با اولین بوق جواب داد: الو ریحانه؟ خوبی مادر؟

+: سلام به مادرجون خوشگل خودم. عروس خانم ما غریبه بودیم که هیچی نگفتین؟

=: چی میگی دختر؟ این حرفا چیه؟

+: حمید با آقای فرازمهر حرف زده.

=: اونم برداشته همه چی رو گفته؟! نه مادر نمیشه. شدنی نیست.

+: اِه! مامان جون! میشه. چرا نه؟ شما به این خوشگلی! خوبی!

=: نه درست نیست مادر.

+: چی درست نیست؟ حلال خدا رو چرا حرومش می کنین؟ هیچ اشکالیم نداره. خیلی هم خوبه. مبارکه.

مادرجون مکثی کرد و بعد پرسید: تو جواب همه رو میدی؟ مامان بابات... بقیه...

+: خب معلومه که میدم! همه رو بسپارین به من. اصلاً خانواده ی فهیم ما خیلی هم خوشحال میشن که شما از تنهایی در بیایین. شما همین جا عقد کنین دیگه هیشکی هیچی نمی تونه بگه!

=: دیگه چی؟ با این عجله؟

+: عجله کدومه مادر من؟ چکار دارین؟ جهازتون تکمیل نیست؟!

=: چی بگم... اینجوری که نمیشه....

+: من با آقای فرازمهر حرف می زنم. می بینین که میشه.

آقای فرازمهر از پشت پاراوان جلو آمد و پرسید: اسم منو بردی دخترم؟

+: بیا! حلال زاده! آقای فرازمهر اینجاست. فعلاً خدافظ. بعدش بهتون زنگ می زنم.

آقای فرازمهر قدمی پیش گذاشت. در حالی که از شرمندگی نمی دانست به کجا نگاه کند، گفت: قصد گوش وایسادن نداشتم ولی حرفاتو شنیدم. امدم فشار خونمو بگیرم. یه کم سرم گیج میره. گفتم یه وقت از پا نیفتم.

ریحانه روی تخت درمانگاه نشست و با نگاهی درخشان گفت: چه خوب! کار ما رو راحت کردین. حالا فشارتون خوب بود؟

حمید از روی صندلی برخاست و صندلی را کمی عقب برد تا آقای فرازمهر بنشیند. او هم نشست و با سرگشتگی گفت: ای بد نبود. یه کم بالا رفته. گفتن طبیعیه. باید آب بیشتر بخورم.

+: می خواین من بشینم رو صندلی شما دراز بکشین؟ من خوبم.

=: نه باباجون بخواب. راحت باش.

+: من راحتم. خب... حالا شما که شنیدین نظرتون چیه؟ بد میگم؟ اگه مقابل عمل انجام شده قرار بگیرن دیگه هرچی بگن مهم نیست.

آقای فرازمهر غرق فکر گفت: بچه ها کلی بهم سپرده بودن که برو اونجا دعا کن یه زن خوب برات پیدا کنیم. یکی که از عهده ی کارای خونه بربیاد و شام و نهارتو بپزه. در واقع کارگری که بیاد تو خونه. ولی من یه همدم می خوام. خونه ی به اون بزرگی رو می تونم بذارم کنار و برم تو یه آپارتمان. به شرطی که کسی کنارم باشه که مونسم باشه.

ریحانه شانه ای بالا انداخت و گفت: خب بیاین تو آپارتمان مادرجون. با ما همسایه میشین.

حمید ابرویی بالا انداخت و گفت: البته فعلاً. بعدش تو از اونجا میری.

=: خودم آپارتمان دارم.

+: ای بابا چکاریه مادرجونو جابجا کنین؟ آپارتمانتونو اجاره بدین به ما.

و با شوق به حمید نگاه کرد.

حمید لب به دندان گزید و با تشر گفت: ریحانه!

آقای فرازمهر خندید و گفت: حالا اون که مال بعدشه. ببینیم از خوان اول رد میشیم یا نه.

+: رد میشین ایشالا! بذارین من به مادرجون زنگ بزنم. اصلاً بیاین خودتون باهاشون حرف بزنین. مادرجون سلام. گوشی گوشی....

و گوشی را به طرف آقای فرازمهر گرفت.

حمید زمزمه کرد: خوبه غش کردی و زبونت چهل و چار گز کار می کنه! اگه سر حال بودی چه می کردی؟!

+: نه بابا من الان سرحال سرحالم. بریم پیش روحانی کاروان؟

_: بشین بچه. دو تا بزرگترن هرکار صلاح بدونن می کنن. تو هرکار می تونستی کردی. خیلی ممنون.

آقای فرازمهر کمی حرف زد. گوشی را به ریحانه برگرداند و بعد از کلی تشکر خداحافظی کرد.

نیم ساعتی بعد ریحانه که حوصله اش سر رفته بود داشت غرغر می کرد که آقای فرازمهر برگشت. توی یک کیسه آبمیوه و بستنی و و کمپوت و چیپس خریده بود و با لبخند خجولی گفت: نمی دونستم چی دوست داری باباجون.

+: وای مرسی آقای فرازمهر. شما خیلی خوبین!

=: خواهش می کنم. فعلاً خداحافظ.

آقای فرازمهر که رفت، حمید بستنی ای برداشت و گفت: کم مونده بود بپری ماچش کنی.

+: صبر کن مادرجونو عقد کنه، ماچشم می کنم.

حمید سری از روی تأسف تکان داد و لقمه ی بزرگی از بستنی بلعید.

زیارت وداع از کعبه ی عشق، با مراسم عقد مادرجون و آقای فرازمهر هم زمان شد. ریحانه با ذوق و شوق شیرینی و شکلاتهایی که اقای فرازمهر خریده بود را پخش کرد. همین که خطبه خوانده شد، طبق حرفی که زده بود، پرید و اقای فرازمهر را بوسید. مادرجون را هم بغل کرد و صد بار بوسید و تبریک گفت. تا بالاخره حمید او را عقب کشید و گفت: بسه دیگه. لهشون کردی!

برای بار آخر طواف کردند. ریحانه کمی توی مسعی هم قدم زد و با شوق نفس کشید. از ته دل از خدا خواست تا به زودی بیایند و حج خودشان را هم به جا بیاورند. با دستهای باز از شوق چرخید و چشم بسته دعا کرد. حمید بازویش را گرفت و گفت: میشه چشماتو باز کنی و معمولی باشی؟ همه دارن نگامون می کنن.

ریحانه خندید و به آن همه رنگ و نژاد که با تعجب از کنارشان رد می شدند و هروله کنان سعیشان را می کردند نگاه کرد. به مهتابی های سبز محل هروله، به دیوارها و طاقیها و سنگهای مرمر، به سیاه پوستها و سفید پوستها و زرد پوستها نگاه کرد و لبخند زد. بعد به آرامی به طرف خانه ی کعبه برگشت و با حمید دوباره وداعی کوتاه کردند.

هم غرق شوق و شکر بود هم نرفته دلتنگ! با آهی بلند برای آخرین بار خانه را دیدند و رفتند.

بعدازظهر به قصد مدینه منوره سوار اتوبوس شدند. این بار زن و مرد کنار هم بودند. ریحانه کنار پنجره نشست و حمید کنارش جا گرفت. صندلی جلوی ریحانه مادرجون نشست و آقای فرازمهر هم کنارش. نگاههایشان اینقدر شوق داشت که انگار ده سال جوان شده بودند!

آقای داورفر وعده کرده بود که مدینه چون اتاق بیشتر دارند دو اتاق دو نفره به عروس و دامادها هدیه می دهد. رعنا و ریحانه و لیلی کلی سربسر ریحانه گذاشته بودند و به بی وفایی اش غر زده بودند که تنهایشان می گذارد. هم اتاقیهای حمید هم بی نصیبش نگذاشته بودند.

اتوبوس راه افتاد. خانه های شهر مکه را یکی یکی گذراند. از خیابانها گذشت و از شهر خارج شد. از بیابانها... از نخلستانها گذشتند. غروب کنار یک مسجد توقف کردند. نماز خواندند و دوباره راه افتادند. سر شب بود که رسیدند. شام خوردند ولی تقسیم اتاقها تا دیروقت طول کشید. بالاخره همگی خسته و مانده به اتاقهایشان رسیدند.

این یکی هتل کهنه و قدیمی بود. اتاقها هرکدام یک کلید معمولی داشتند که باید قبل از خروج تحویلش می دادند. کف راهروها موکت بود. قاب پنجره ها چوبهای مشبک قدیمی طرح عربی. ریحانه با کنجکاوی همه چیز را تماشا می کرد. از آسانسورهای بزرگ سی ساله ی انگلیسی گرفته تا راهروهای طویل با موکت فرش شده.

لیلی در حالی که به طرف اتاق خودشان می رفت، غر زد: وای چقد کهنه و قدیمیه! اینم شد هتل؟ الان می ریزه پایین!

ریحانه با شوق گفت: نه به نظر میاد از اون ساختمانای محکم و مهندسی ساز قدیمیه. یه عالمه رمز و راز و خاطره داره. این دیوارا با آدم حرف می زنن! نگاشون کن!

لیلی با دهانی باز از حیرت به او نگاه کرد و بالاخره به حمید گفت: اینو ببر دکتر! حالش خوب نیست.

ریحانه معترضانه گفت: لیلی فقط یه هفته اینجاییم! خیلیها آرزو دارن الان به جای ما باشن. به جای این که لذت ببریم، بیایم بگیم هتلمون کهنه است؟ بعد اگه بگیم چیزی عوض میشه؟ نه. من ترجیح میدم ازش لذت ببرم و زیباییاشو ببینم.

لیلی بینیش را چین داد و پرسید: آخه چه چیز زیبایی تو این خراب شده می بینی؟ نگاه کن. حتی کلیدم به تعداد صادر نکردن. اتاقی یک کلید. باز شما دو تا دونفرین. ما سه نفریم با سه تا مسیر و یک کلید. ساختمونم که... کهنه... داغون!

ریحانه شانه ای بالا انداخت و گفت: من ازش لذت می برم. صمیمیه. آشناست. پر از خاطره است. انگار قبلاً هم امدم. حس خوبی داره.

لیلی سری از روی تأسف تکان داد و گفت: نه واقعاً حالش خوب نیست. هرکی ندونه فکر می کنه باکینگهام پلسیم!

+: باکینگهام پلس اینقدر صمیمی نیست. مطمئنم. این ساختمان معماریش شرقیه. به فرهنگ ما شبیهه که میگم آشناست.

لیلی دستی به سرش کشید. جلوی در اتاقشان رسیده بود. در حالی که در میزد، گفت: نصف شبی حالی داره که به معماری فکر می کنه. شب بخیر. حمید آقا هوای زن خوشگلتو داشته باش. با این همه خوشبینی رو هوا می برنش.

حمید لبخندی زد و گفت: چشم. شب بخیر.

چمدانهایشان را از بین چمدانهای ردیف کنار راهرو پیدا کردند و به اتاقشان بردند. ریحانه نفس عمیقی کشید و گفت: وای چه اتاق بزرگ و خوشگلی!

حمید خندید و گفت: جای رفیقت خالی که بگه کجاش خوشگله! ولی راست میگی خوب بزرگه. بعد از اون اتاق چهارنفره ی تنگ که به زور جا برای نماز خوندن توش پیدا میشد، اینجا مثل یه قصره.

ریحانه به طرف پنجره رفت. بازش کرد و روی چوبهای مشبک کاری پشت شیشه دست کشید. با شوق گفت: یه قصر شرقی. من و تو هم پادشاه و ملکه ایم. یه چراغ جادو هم داریم!

_: یه کم دور و بر رو بگرد پیداش کن که کلی لازمش دارم.

ریحانه به طرف او برگشت و با لبخندی درخشان گفت: گم نشده که دنبالش بگردم. همین جاست. این همه اتفاق خوب که برامون افتاده رو تو خوابم نمی دیدیم! می دیدیم؟

دست دور گردنش انداخت. پیشانی بر پیشانی حمید گذاشت و با لبخند گفت: دروغ میگم بگو دروغ میگی.

حمید دست دور کمرش انداخت و گفت: راست میگی. قطعاً همینطوره.