X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (24)

یکشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 11:34 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عید گذشته تون مبارک

یه پست کوتاه ولی بسیار سخت و نفسگیر. نوشتنش خیلی سخت بود. خدا کنه اشتباه ننوشته باشم. خیلی جستجو کردم. انشاءالله درست باشه. خوندنش هم احتمالاً سخته. همون سخت و شیرینی که اول داستان مادرجون می گفت. البته اگر تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.

موفق باشید در پناه امیرالمؤمنین علیه السلام....

چهار روز بعد بالاخره روزی که از اول سفر با شوق و التهاب منتظرش بودند از راه رسید. روز هشتم ذی الحجه، روز ترویه.

صبح کمی بیش از معمول توی حرم ماندند. دلها هوای ماندن داشت. نزدیک ظهر بود که بیرون آمدند و با مادربزرگ به هتل برگشتند. بعد از استراحتی کوتاه نهار خوردند و نماز خواندند. بعد نوبت به غسل احرام رسید و دوباره محرم شدند.

ساعت چهار و نیم بعدازظهر، مردها با اتوبوسهای بدون سقف و زنها با اتوبوس عادی به طرف صحرای عرفات راه افتادند.

ریحانه کنار پنجره ی اتوبوس نشسته بود و غرق فکر بیرون را تماشا می کرد. مادربزرگ که کنارش بود، تند تند لبیک می گفت و صلوات می فرستاد. ریحانه هم گاهی زیر لب لبیک می گفت، گاهی قطره اشکی آرام روی گونه اش راه می گرفت.

روی جاده های صاف و صیقلی از بیابانها و نخلستانها گذشتند و ساعتی بعد به عرفات رسیدند. آنطورها هم که فکر می کردند صحرا نبود. جابجا درختهای مقاوم به گرما کاشته بودند و سبز بود. دور محل استقرار چادرها با نرده و توری فلزی از جاده و پیاده روی کنارش جدا شده بود. چادرهای برزنتی زرد و قرمز و نارنجی بودند و اغلب یکی دو دیوار کم داشتند. ساختمانی نبود به جز سرویسهای بهداشتی که اغلب سازه های پیش ساخته بودند با منبعهای آب روی سقف یا کنارشان که توی آفتاب تند، آبشان حسابی داغ شده بود و دستشویی رفتن را سخت می کرد.

اتوبوس جلوی دروازه ای که با همان نرده ها و توریها ساخته شده بود ایستاد. مسافرین خسته ی سفید پوش یکی یکی پیاده شدند.

ریحانه بین مردها به دنبال حمید گشت. او را با صورتی سرخ شده از گرما، خیس عرق پیدا کرد. یک بطر آب دستش بود و کم کم می نوشید. با نگرانی جلو رفت و گفت: سلام خوبی؟

حمید جرعه ای دیگر نوشید. نفسی گرفت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: خیلی خوبم. او آر اس بزن.

+: نوش جان. خودت بخور! واقعاً چه جوری می تونی بخوریش؟ از فکرشم حالم بهم می خوره.

_: بگیر بخور. این سوسول بازیا رو بذار تو شهر خودمون. اینجا او آر اس نخوری گرما کله پات می کنه. بگیر. شانس اوردیم که عموم یه جعبه همرام کرد و به اندازه کافی دارم.

ریحانه جرعه ای نوشید. آنقدرها هم بد نبود. بطری را به او برگرداند و گفت: من که زیر کولر بودم خوبم. تو بخور داری میمیری.

حمید بطری را سر کشید و توی اولین سطل زباله انداخت. باهم از راه باریک بین چادرها گذشتند و به چادرهای خودشان رسیدند که دم درشان روی کاغذی اسم کارواندار و شماره کاروان نوشته شده بود.

از هم جدا شدند و به چادرهایشان رفتند. چادرها بزرگ ولی تعداد افراد هم زیاد بود. به هرکسی به اندازه ای که به پهلو روی زمین بخوابد و ساکش را زیر سرش بگذارد جا می رسید. به زحمت جا گرفتند و نشستند. ریحانه قرار نداشت. گرما و رطوبت خفه کننده بین جمعیت کلافه اش کرده بود. بیرون آمد. چند تایی از همسفرها بیرون چادر، سجاده پهن کرده و مشغول عبادت بودند.

حمید هم بیرون بود. کمی آن طرفتر زیر یک درخت ایستاده و با داریوش حرف میزد. با دیدن ریحانه جلو آمد و گفت: سلام حاج خانم.

ریحانه نگاهی به او که حوله ی روی شانه هایش را مرتب می کرد انداخت و گفت: سلام آقاخوش تیپه!

_: هی خانم چشماتو درویش کن. درسته که خوش تیپی من انکار ناپذیره ولی شما هم مُحرِمی.

ریحانه دستی توی هوا تکان داد و گفت: اوه هو! کی میره این همه راه رو! با این سر و زلف پریشون و حوله ای که هنوز باهاش درگیری، خیلی هم دیدنی هستی!

رو گرداند و با قهری ساختگی به راه افتاد. حمید بالاخره دست از حوله اش برداشت. با او همقدم شد و پرسید: حالا کجا میری؟

+: می خوام برم پشت چادرا قدم بزنم و برای خودم دعا کنم.

_: قدم بزنی دعا کنی؟! خب بشین پیش خانما دعا کن.

+: حالم خوب نیست. قرار ندارم. می خوام راه برم. نگران نباش. جای دوری نمیرم گم نمیشم. همین پشتم.

_: خیلی خب باهم میریم.                                                                                     

کنار هم راه افتادند. هردو غرق فکر. گاهی زیر لب ذکری می گفتند. گاهی باهم از آرزوها و دعاهای مشترکشان حرف می زدند. گاهی هم به اصرار حمید کمی او آر اس می نوشیدند. ساعتها راه رفتند و فکر کردند و حرف زدند. ساعتهایی پر از آرامش و حس خوب.

غروب نماز جماعت بود و بعد هم سفره های یکبار مصرف برای شام پهن شدند. غذاهای بسته بندی شده توی ظرفهای یک بار مصرف از مکه آورده بودند. بازهم زوج عاشق توی چادر نماندند. هیچکدام زیاد میل نداشتند. یک غذا گرفتند و بیرون زیر درخت باهم خوردند. بعد همان جا مشغول مناجات شدند. تا صبح گاهی خواب و گاهی بیدار بودند. در حال و هوایی عجیب و ماورای حال و روز زمین.

بعد از نماز صبح هر دو خسته از پیاده روی طولانی و شب بیداریشان به چادرها رفتند. به زحمت زیر نور آفتاب تندی که از بین پارچه های سقف می تابید، خوابیدند.

گرما بیداد می کرد. همسفریها یکی یکی از حال می رفتند. پزشک کاروان و بقیه مرتب مشغول رسیدگی بودند. چند نفر کارشان به سرم رسید و بقیه با او آر اس کمی بهتر شدند. ریحانه هم بین خواب و بیداری، کم کم بطری او آر اسی که حمید داده و سفارش اکید کرده بود که حتماً بنوشد را می نوشید. حالش از آن چه که انتظار داشت بهتر بود. حمید اجازه نداده بود قند و املاح خونش پایین بیفتد.

دعای عرفه را باهم خواندند. بقیه ی روز هم به استراحت و عبادت گذشت. سر شب دوباره سوار اتوبوسها شدند و به طرف مشعر راه افتادند. در مشعر آقایان پیاده شدند تا شب را وقوف کنند و خانمها فقط با توقفی کوتاه همان توی اتوبوس نیت وقوف در مشعر را کردند و گذشتند.

ساعت نه شب بود که به منا رسیدند. منا با هزاران چادر سفید بهم پیوسته و منظم. جلوی دروازه ی آهنین توقف کردند. با راهنمایی ایرانمنش و محبی که به نمایندگی از کارواندار به همراه خانمها آمده بودند، به چادرهایشان رسیدند. خسته و گرفته. اینجا هم جا خیلی کم بود. به زحمت کنار هم جایی برای خوابیدن پیدا کردند. چادرها کولر داشتند ولی اصلاً کفاف آن گرما و ازدحام جمعیت را نمیداد. داستان سرویسهای بهداشتی با آب جوش و جمعیت توی صف اینجا هم ادامه داشت. سیاه پوستها هم از بیرون می آمدند و استفاده از سرویسها سختتر میشد. ولی بهرحال هرچه بود اینجا منا بود و باید اینگونه میبود. امتحانی برای خودسازی.

برای شام غذای گرم نبود. نفری یک قوطی ماست و دو تا خیار و نان و نعنا خشک با کمی گردو و کشمش. شام ساده و سبکشان را خوردند و مثل ماهی ساردین توی قوطی کنسرو، کنار هم خوابیدند.

روز بعد عید قربان بود. آقایان پای پیاده به همراه سیل جمعیت از هر رنگ و نژاد از مشعر به منا راه افتادند. شب را در صحرای مشعر روی زمینهای سخت و ناهموار و کثیف، زیرانداز انداخته و به هر زحمت دراز کشیده بودند. حمید که تا صبح با قلوه سنگهای زیر پایش و پشه های روی سرش و گرمای وحشتناک کشتی گرفته بود و نتوانست بخوابد. بقیه هم حال بهتری نداشتند.

به منا که رسیدند، توی چادرها استراحت کوتاهی کردند و بعد خبر قربانی گوسفندهایشان را دریافت کردند. حالا نوبت تقصیر بود. مردها برای تراشیدن سرهایشان رفتند و زنها کمی از موی و ناخنشان را چیدند و توی خاک گوشه ی چادر دفن کردند.

مردها یکی یکی با سرهای تراشیده و زخم شده برگشتند. ریحانه با دیدن حمید حالش منقلب شد و به چادر برگشت. حمید هم به چادر رفت. تقریباً محل شده بودند. فقط طیب و نساء حرام بودند که بعد از انجام سعی و طوافها حلال می شدند. فعلاً می توانست لباس عوض کند و لباس عادی بپوشد که خیلی خوشحال بود. لباس عوض کرد. استراحت کوتاهی کرد. بعد ریحانه را صدا زد. از مادربزرگ که نمی توانست راه دراز تا کنار جمرات را بپیماید، وکالت گرفتند و برای رمی جمرات رفتند.

راه طولانی و خاکی و گرم بود. باز هم با کمک بطریهای آب غنی شده با او آر اس رفتند. سالن بزرگ سه طبقه ای که دور جمرات ساخته بودند بیشتر به یک تالار باشکوه شباهت داشت تا محلی برای رمی جمرات! صدای تق تق های بی وقفه ی سنگهایی که به نماد شیطان بزرگ می خورد، سالن را پر کرده بود.

از بین جمعیت گذشتند و کنار دیواره ی کوتاهی که جلوی ستون شیطان کشیده بودند ایستادند. ستون که نه.... ستون هم تبدیل به دیواری عظیم شده بود.

سنگ زدن کار خنده داری بود. مثل بازی بچه ها میماند. فقط باید با قدرت می زدند که سنگهایشان را از دست ندهند. باید به قدر روزهای بعد هم سنگ میماند. سنگ ریزه هایی که از کوههای مکه جمع کرده و به دقت نگهداری کرده بودند. بهتر بود که از مشعر جمع کنند ولی سخت بود. همان مکه جمع کرده بودند.

ریحانه هفت سنگ را با چهار خطا زد. جمعاً یازده سنگ از دست داد. اشکالی نداشت. اینقدرها را اضافه جمع کرده بود. حمید اما با افتخار فقط هفت سنگ زد و هر هفت تا به هدف خوردند. کلی سر این داستان خندیدند. بعد نوبت به سنگهای مادربزرگ رسید. حمید که وکالت داشت آنها را هم زد. این بار با سه خطا! ریحانه کلی خندید و سربسرش گذاشت.

موقع برگشتن خوش خوشک و سرحال رفتند. از دکه ای برای خودشان قهوه فرانسه و بیسکوییت خریدند. توی آن گرما و خستگی خیلی چسبید. راه می رفتند و مردم را تماشا می کردند. درباره ی هرکدام حرف می زدند و خیال پردازی می کردند. کم کم به نزدیک چادرها رسیدند. دستفروشهای سیاه پوست همه جا نشسته بودند. انواع شال و روسری و لباس و بدلیجات و لوازم آرایشی که زیر آفتاب داغ معلوم نبود چی از وجودشان بماند را عرضه می کردند.

ریحانه یک شال خوشرنگ سرخ و زرد خرید و روی چادر احرامش انداخت. لباس عوض نکرده بود. احتیاجی نمی دید. مردها بودند که حوله پوشیدن برایشان سخت بود. ولی برای زنها توی آن گرما همین لباس سفید خیلی بهتر بود.

به حمید خندان نگاه کرد. حمید با گوشی از او عکس گرفت. ریحانه هم چندین عکس از راه خاکی و سیاهپوستها و دور و برش گرفت.

بالاخره به چادرها رسیدند. تا شب استراحت کردند. بعضیها برای انجام اعمالشان به شهر مکه می رفتند. اما راه سخت و طولانی بود. ریحانه و حمید نرفتند. هنوز وقت بود. بعد از برگشتن از منا انجام می دادند.

ریحانه سر شب از خواب بیدار شد. مادرجون جون روی صندلی تاشویش نشسته بود و تسبیح می گرداند و ذکر می گفت. با لبخند سلامش گفت. ریحانه هم خواب آلوده سلام کرد و برخاست.

حمید هم حسابی خوابیده بود. بیدار که شد، دم چادر زنانه آمد و ریحانه را صدا زد. باهم برای قدم زدن و گردش بین چادرها رفتند. مرتب برای خود نشانه می گذاشتند که چادرهایشان را گم نکنند. تا دیروقت باهم بودند. وقتی برگشتند همه خواب بودند. هرکدام توی چادر خودشان به زحمت جای کوچکی برای خوابیدن پیدا کردند و دراز کشیدند.

صبح روز بعد دوباره برای سنگ زدن رفتند. این بار به هر سه شیطان باید سنگ می زدند. سالن بزرگ، بسیار شلوغ و سنگ زدن خیلی سخت بود. با زحمت سنگهایشان را زدند. برگشتن ریحانه ضعف کرد و افتاد. آبشان تمام شده بود. حمید با کلی زحمت آب پیدا کرد و با کمی نمک که توی جیبش داشت به او داد. بهتر که شد راه افتادند. یک مطعم پیدا کردند و ساندویچ و سیب زمینی سرخ کرده خریدند. بعد از غذا راه افتادند ولی گم شدند. ساعتها دور خودشان گشتند. از این و آن نشانی پرسیدند. با کلی زحمت به آقای داورفر زنگ زدند. آنتن کم بود و هی قطع میشد. داورفر هم نتوانست راهنماییشان کند. چون نمی دانستند کجا هستند. نزدیک غروب بود که بالاخره به چادرهایشان رسیدند. بیچاره مادربزرگ هم از نگرانی گم شدن آنها حالش بد شده بود. دکتر کاروان به دادش رسیده بود و با آرامبخش و قرص قلبی، وضعیتش عادی شده بود. ریحانه و حمید را که دید او هم آرام گرفت و هر سه از خستگی تقریباً بیهوش شدند.

روز بعد باز باید برای سنگ زدن می رفتند. این بار با گروهی از همسفرها همراه شدند و به سلامت رفتند و برگشتند. ظهر بعد از نماز اتوبوسها یکی یکی رسیدند و همگی عازم مکه شدند.

وقتی به اتاقشان رسیدند همگی از شوق یک اتاق و سرویس بهداشتی تمیز و جای راحت برای خوابیدن ذوق زده بودند. امتحان سختشان با موفقیت تمام شده بود. رعنا و ریحانه میعاد اعمالشان را هم انجام داده بودند. ولی ریحانه و لیلی بعد از یک حمام عالی و استراحت، آخر شب به حرم رفتند. طواف واجب، نماز پشت مقام ابراهیم (ع) ، سعی، طواف نساء، نماز و تمام...

تمام آنچه که برایش این همه سختی به جان خریده بودند. ریحانه و حمید در کنار هم سجده ی شکر به جا آوردند. باور نمی کردند که توانسته باشند که اعمالشان را تمام کنند. می ماند طوافهای مادرجون جون که حمید روز بعد می کرد.