نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (22) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (22)

سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 01:08 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
عیدتون مبارک!

تنتون سالم لبتون خندون دلتون شااااااد

این کامپیوتر ما بالاخره جا گیر و اصلاح شد شکر خدا. فقط کارت گرافیکش کمی مشکل داره که انشاءالله اونم کم کم درست بشه رنگ و روش باز شه
قصه هم نشده بنویسم. یه پست کوچولو داشته باشین به قول کرمونیا سُکِش بشکنه تا بعد بیام انشاءالله

حمید گفت: دور یک تموم شد. ریحانه انگشتر پلاستیکی ای که به همین منظور تهیه کرده بود را روی انگشت کوچکش نشان داد و گفت: دور یک.

دستش را دوباره مشت کرد که انگشتر نیفتد. به حجر چشم دوخت. به در خانه. به رکن حطیم. به نیم دایره ی حجر اسمعیل که سربازی در ورودی اش ایستاده بود و اجازه ی ورود نمی داد. حمید او را به کنار دیواره ی حجر هدایت کرد. ریحانه در حالی که به دیوار دست می کشید به راهش ادامه داد. سر برداشت. ناودان طلا را به دقت نگاه کرد. در دل برای یک یک عزیزانش دعا کرد و بهترینها را برایشان از خدا خواست.

حمید سر برداشت و به خانه چشم دوخت. سیل کاروان زردپوستی آن دو را بیشتر به دیوار حجر فشرد. ریحانه را محکمتر گرفت و به خاطر داشتنش از ته دل خدا را شکر کرد.

ریحانه دست حمید را که روی قفسه ی سینه اش را می فشرد، گرفت و کمی کنار زد. سر برداشت و به زحمت نفس عمیقی کشید. هوا مرطوب و جمعیت زیاد و نفس کشیدن سخت بود.

حمید خم شد و پرسید: حالت خوبه؟

ریحانه نفس دیگری کشید و گفت: خوبم.

به راهشان ادامه دادند. دوباره مستجار... به دیوار کعبه آویختند و از ته دل دعا کردند. باز راه افتادند. دور دوم هم تمام شد.

ربع ساعتی بعد حمید نفس عمیقی کشید و گفت: تموم شد.

ریحانه با عشق به خانه چشم دوخت و از ته دل شکر کرد.

بیرون آمدن از بین سیل جمعیت در حال طواف خودش داستانی بود. آرام آرام جمعیت را شکافتند و مدتی طول کشید تا توانستند به جایی که مادربزرگ نشسته بود برگردند.

بین راه حمید گفت: خدا رو شکر که عقد بستیم. از فکر تنها طواف کردنت دیوونه می شدم.

ریحانه با لبی خندان به طعنه گفت: بله. به تو که بد نمی گذره.

حمید با نگاهی خندان پرسید: حاج خانم می دونی کجایی که داری متلک میگی؟

ریحانه لب برچید، شانه ای بالا انداخت و مظلومانه گفت: تقصیر من نیست.

حمید سری از روی تأسف تکان داد. بعد سر برداشت و با لبخند به مامان جون سلام کرد. نماز طوافش را که خواند، ریحانه را به مامان جون سپرد و رفت تا برایشان آب زمزم بیاورد.

ریحانه هم نماز خواند و بعد همان جا کنار صندلی مامان جون روی زمین نشست و سرش را روی زانوی مادربزرگ گذاشت. با قلبی آرام به کعبه چشم دوخت و زیر لب مشغول دعا کردن شد. مامان جون هم با مهربانی نوازشش می کرد.

یک زن میانسال ایرانی هم بعد از رفتن حمید پیش آمد، یک صندلی تاشو را کنار ویلچر مامان جون باز کرد و نشست. تمام مدت با خریداری به دخترک خسته ی زیبا چشم دوخته بود. بالاخره هم سر صحبت را با مادربزرگ باز کرد. از این طرف و آن طرف حرف زد و پرسید. میان کلام مثلاً کاملاً اتفاقی با لبخند به ریحانه اشاره کرد و پرسید: نوه تونه؟

مامان جون نگاهی پرمهر به دخترک انداخت و گفت: بله.

=: خدا حفظش کنه. نازی! خسته شده.

مامان جون هم انگار خسته بود. با وجود این که منظور زن را که اتفاقاً پسر جوانش هم کنارش بود، فهمیده بود، اما حوصله ی توضیح دادن نداشت.

زن هم با اطمینان به این که ریحانه مجرد است، شروع به تعریف و تمجید از پسرش کرد. به آنجا رسید که گفت: نجیب، خوب، سر به زیر، درس خونده، بالای خونمونم یه واحد سه خوابه براش ساختیم که الان فقط تزئینات داخلیش مونده. قبل از سفر می خواست تمومش کنه، گفتم نه مادر جون. خونه مال عروسه. بذار بسلامتی عروس بیاری با سلیقه ی اون کاملش کن.

ریحانه آهی کشید و سر برداشت. چشمش به چهره ی پسر جوان افتاد که با لبخند نگاهش می کرد. رو به زن کرد و گفت: شوهر من معماری داخلی خونده. اگه دوست داشته باشین میتونه برای تزئینات خونه کمکتون کنه.

لبخند از روی لبهای مادر و پسر پرید. زن بریده بریده پرسید: تو... واقعاً... یعنی... شوهر داری؟ اصلاً بهت نمیاد!

ریحانه سر برداشت و با خونسردی گفت: اینهاش... امد.

حمید پیش آمد. با کنجکاوی نگاهی به مادر و پسر انداخت و سلام کوتاهی کرد که جوابهای کوتاهتری هم گرفت.

لیوان یک بار مصرف آب را به طرف مامان جون گرفت. مامان جون هم بعد از کلی تعارف به مادر و پسر، مشغول نوشیدن شد.

ریحانه هم لیوان دوم را گرفت. با لبخندی پر مهر از حمید تشکر کرد و بدون تعارف به لب برد. از بالای لیوان پسر را دید که با بیقراری از مادرش پرسید: مگه نمی خواستی بری خرید؟ داره دیر میشه ها!

هر دو از جا برخاستند. با عجله خداحافظی کردند و رفتند. حمید رفتنشان را نگاه کرد و با اخم پرسید: چی می گفتن؟

ریحانه در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت گفت: هیچی. مادره داشت می گفت برای پسرم یه خونه ی سه خوابه ساختیم که تزئیناتش مونده. منم گفتم شوهرم معمار داخلیه، اگه بخواین می تونه کمکتون کنه. ولی انگار خیلی از حرفم خوششون نیومد. پا شدن رفتن.

این را گفت و از خنده منفجر شد. مامان جون هم می خندید. حمید سری تکان داد و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: چه خوششم امده!

ریحانه بین خنده گفت: آخه من تا حالا خواستگار گذری نداشتم. خیلی مضحک بود!

حمید کم کم عصبانی میشد. در حالی که می کوشید لحنش عوض نشود، با ناراحتی پرسید: ریحانه می فهمی چی داری میگی؟

مامان جون با آرامش گفت: بسه دیگه مادرجون. شوهرتو حساس نکن. بریم حمیدجان؟

حمید پشت ویلچر ایستاد و گفت: بریم.

ریحانه هم از جا برخاست و آرام و باادب خارج شدند.

+: مامان جون بریم ابراج؟ یه کم خرید کنیم بعد بریم خونه.

=: بریم مادر. منم شدم وبال شما.

+: دهه! این چه حرفیه؟! ناسلامتی شما منو آوردین ها!

=: چی بگم آخه همه اش دارم بهتون زحمت میدم. مخصوصاً بچم حمید!

+: اجرشو می بره. غصه نخورین.

_: راست میگه. چرا نمیذارین با دل خوش اجرشو ببرم؟ یه ویلچر هل دادن کسی رو نکشته. خیالتون راحت.

=: کمرت درد می گیره.

_: کمرم خوبه شکر خدا. قبل از سفرم با ریحانه تقویت کردیم برای این روزا.

=: الهی خیر از جوونیتون ببینین.

_: سلامت باشین.

وارد بازار ابراج البیت شدند. دکه های آبمیوه فروشی و عطر و عود فروشی گوشه و کنار سالن بزرگ را پر کرده بودند. مغازه های برندهای مختلف اروپایی و امریکایی هم دور سالن بودند.

وارد یک لباس بچه فروشی شدند. مامان جون می خواست سوغاتی بخرد. اما قیمتها اینقدر بالا بود که پشیمان شد.

ریحانه یک شلوار یک وجبی صورتی با ستاره های سفید برداشت و گفت: وای این چه موشه!

مامان جون گفت: اینجا نه... ولی یه جایی که قیمت مناسبی دیدین چند تا لباس بچه بردارین تبرک کنین ببرین. بسلامتی هر وقت بچه دار شدین داشته باشین.

حمید که پشت ویلچر ایستاده بود از خجالت رو گرداند. ریحانه هم کمی رنگ به رنگ شد. بعد برای عوض کردن فضا با خوشی گفت: نه من همینو می خوام! خیلی خوشگله. بذارین ببینم. قیمتشم مناسبه. به پول ما حدود سیصدهزار تومن میشه. حمید زود باش. برو حسابش کن.

حمید ابرویی بالا انداخت و گفت: غلط کرده بچم. باباش تا حالا شلوار سیصد هزار تومنی نپوشیده.

ریحانه لباس را سر جایش گذاشت و با عشوه گفت: ایششش خسیس!

حمید نگاهی خشمگین به فروشنده که با لذت به اداهای ریحانه نگاه می کرد انداخت و اخم کرد. ویلچر را عقب کشید و گفت: بریم.

ریحانه معترضانه گفت: تماشا کردنش که خرج نداره. بذار یه کم تماشا کنم.

حمید سعی کرد آرام باشد. به زحمت خودش را کنترل کرد و محکم گفت: بریم ریحانه.

ریحانه پا کشان و غرغرکنان به دنبال او خارج شد. حتی غرغرهای در قالب طنزش هم برای حمید شنیدنی بود. نمی دانست واقعاً همه به اندازه ی او از هر ادای این دختر ذوق می کنند یا فقط برای او اینطور است؟

کلافه دورش را پایید. شکر خدا کسی به ناموسش نگاه نمی کرد. نفسی به راحتی کشید و به هل دادن ویلچر ادامه داد. با آسانسور بالا رفتند. مامان جون توی یک پارچه فروشی مشغول انتخاب پارچه شد.

ریحانه بی حوصله به پارچه ها نگاه می کرد. حمید پرسید: چیزی نمی خوای؟

+: پارچه؟ نه. دردسر داره. بده خیاط... برو... بیا... حوصله ندارم.

_: مامان برات میدوزه.

+: از مامانت مایه نذار. هنوز شرمنده ی اون چار دست لباس خوشگلم. دلیل نمیشه که هر دقه مزاحمش بشم. اصلاً لباس آماده بیشتر بهم می چسبه.

_: خیلی خب بابا دعوا نداریم.

بالاخره مامان جون خریدش را کرد. توی مغازه ی بعدی هم ریحانه یک بلوز ظریف نخی برای خودش خرید. حمید هم از موبایل فروشی برای خودش شارژر خرید. شارژرش را جا گذاشته بود. این دو روز با هم اتاقیها شریک شده بود.