نمای وبلاگ شوق کعبه عشق خانه (20) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (20)

جمعه 7 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 11:07 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
انشاءالله که حالتون خوب خوب باشه
ببخشید که خیلی طول کشید. درگیر پرستاری از خاله ام هستم و خیلی کم فرصت نوشتن می کنم. الهی خدا به همه ی مریضها شفای عاجل و کامل بده.


حمید و ریحانه چند لحظه ایستادند تا این که آقای داورفر دوباره گفت: برین دیگه. منتظر چی هستین؟

ریحانه کنار ویلچر مامان جون خم شد و گفت: اگه باهام کاری دارین نمیرم.

=: نه مادرجون. چکار به تو دارم؟ می خوام برم بخوابم. برو به سلامت.

سر برداشت. با خجالت با همه خداحافظی کرد و رفت. تمام شده بود ولی نمی دانست چرا هنوز بغض دارد. پشت به جمع که کرد به اشکهایش اجازه داد که جاری شوند.

حمید گرم جواب دادن به شوخیهای رفقایش بود که متوجه ی رفتن ریحانه شد. با عجله از جمع خداحافظی کرد و به دنبال او راه افتاد. شانه اش را گرفت و خندان گفت: هی حاج خانم کجا؟

ریحانه شانه اش را عقب کشید و دست او را پس زد. حمید ناباورانه به دستش نگاه کرد دوباره شانه اش را گرفت.

یک پلیس عرب جلو آمد و بازوی حمید را گرفت. با اخم نگاهش کرد و معترضانه جمله ای به عربی گفت.

ریحانه با چشمهای تر سر برداشت و با ترس و تعجب به پلیس نگاه کرد. کم کم متوجه شد که پلیس دچار سوءتفاهم شده است. دست پیش برد و دور بازوی آزاد حمید حلقه کرد. با لبخند و اشاره سعی کرد به او حالی کند که حمید مزاحمش نشده است.

پلیس چند لحظه به او نگاه کرد و بعد از این که از اشاره ی او مطمئن شد که مزاحمتی در کار نیست، حمید را رها کرد. سری تکان داد، لبخندی زد و رفت.

حمید پوف کلافه ای کشید. جای دست پلیس دست کشید و گفت: عجب محکم گرفته! گمونم جای انگشتاش کبود شد! نجنبیده بودی منو برده بود ها! اصلاً شوخی نداشت.

ریحانه با ناراحتی نگاهش کرد. نگاه حمید که به نگاهش رسید، هر دو خنده شان گرفت.

حمید بین خنده گفت: من مزاحم تو بشم؟! اگه از این عرضه ها داشتم که وضعم به از این بود!

ریحانه که مدتی بود که دستش را رها کرده بود، مشتی به بازوی او زد و گفت: تو خیلی هم مزاحمی. ولی چه کنم که خیلی دل رحمم و نشد به پلیس بگم.

_: تعارف نکن گلم. محکمتر بزن. این یکی کبود نشده. درست بزن قرینه بشه.

+: تو ضرب دست منو با اون نره غول یکی می کنی؟

_: اون که نزد. فقط دوستانه دستمو گرفت. اگه می خواست بزنه که فاتحة مع الاخلاص!

+: دور از جونت!

حمید خندان راه افتاد و گفت: بریم گلبهار.

ریحانه متعجب و ناراحت ایستاد و پرسید: گلبهار کیه؟ حمید یه ساعت نیست که عقدمونو بستن!

حمید برگشت و غش غش خندید. اینقدر خندید که چشمهایش به اشک نشست.

ریحانه با شک و تردید به او نگاه می کرد. فکر گلبهاری که شاید از او برای حمید دوست داشتنی تر بوده اذیتش می کرد.

حمید بین خنده به زحمت گفت: خودتو اذیت نکن. گلبهار منظورم ریحانه بهاری بود! از روز اول که گفتن اسمت اینه می خواستم بگم پس بهت میگم گلبهار، هی نشد بگم.

ریحانه با ناراحتی راه افتاد و گفت: حالا نمیری بس که داری می خندی! می خوای باور کنم که این گلبهارخانم اصلاً وجود خارجی نداشته؟ حمید مهم نیست که تو گذشته ی تو چی بوده، ولی سعی کن دیگه اسم منو اشتباهی نگی. خیلی ناراحتم می کنه.

حمید که بالاخره خنده اش تمام شده بود، دست دور شانه های او انداخت و گفت: باور کن که همینطور بود. از اول فکر کردم ریحانه یعنی گل، بهاری هم که فامیلته، پس میشه گلبهار.

+: پس چرا تا حالا هیچی نگفتی؟

_: پیش نیومد. باور کن عمدی نبود.

+: باور کنم که هیچ گلبهاری نمی شناختی؟ ببین اصلاً مهم نیست ها! مهم اینه که بهردلیل اونی که الان اینجاست منم. فقط خوشم نمیاد که این اشتباه تکرار بشه.

_: ای خدا! ریحانه باور کن که هیچ اشتباهی نبود. کسی هم به اسم گلبهار تو زندگی من نبوده. چرا شب اولی اونم اینجا، اینطوری هر دوتامونو اذیت می کنی؟

+: مطمئن باشم که نبوده؟

_: بوده ولی نه اونطوری که تو فکر می کنی.

ریحانه با طعنه گفت: مثلاً خواهر دوستت بوده و تو هم هیچ حسی بهش نداشتی.

حمید فشار ملایمی به شانه ی او آورد و با خنده گفت: حسودخانم هیچ دختری در کار نبوده. باور کن. یه لپ تاپ بود. اولین لپ تاپی که تونستم بخرم. رنگش صورتی بود. هیچ حق انتخابی نداشتم. پولم به اندازه ی اون شد و خریدمش. هرکی هم پرسید چرا صورتی خریدی گفتم این دوستمه اسمشم گلبهاره! اوائل دانشگاهم بود. شد رفیق تنهاییها و بی پولیهای اون دوره. هنوزم ته کمدمه. اگه از وجودش ناراحتی می تونم بندازمش بیرون.

+: دیدی گفتم یه چیزی بوده!

_: تو گفتی یه کسی بوده. ولی لپ تاپ تو قاموس من یه شئی محسوب میشه که هرچقدر هم رفیق و ارزشمند باشه، ارزشش به اندازه ی آدما نیست. ولی چون براش اسم گذاشته بودم، از همون اول از اسم تو یاد رفیقم افتادم.

+: خب حالا...

_: بیا بابا. نصف شبی داره بازپرسی می کنه. من گشنمه. از هیجان نه شام خوردم نه نهار.

+: خب منم هیچی نخوردم. وسط سعی داشتم غش می کردم. اگه لیلی بهم شکلات نداده بود حتماً میفتادم.

_: الان باید بگم بارک الله؟ خب بیا دختر خوب. اینجا رو ببین! چیزکیک و کیک شکلاتیش داره منو می کشه. هرچند که دلم شام می خواد نه شیرینی.

+: ولی من دلم شیرینی می خواد ولی قیمتا رو ببین! یه برش کیک اندازه یه پرس چلو کباب قیمت داره! چه خبره بابا؟

_: همیشه شب عقدمون نیست. هرچی می خوای انتخاب کن.

+: خب نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم! اون لیوانای میوه و کرم رو ببین! خیلی هیجان انگیزن. رنگی رنگی! چیزکیک و کیک شکلاتیشم که اصلاً با آدم حرف می زنن! بستنیها هم که بهتره اصلاً نگاشون نکنم! ولی می دونی چیه؟ دلم از اون کرم کارامل می خواد.

_: این همه داستان گفتی که بگی کرم کارامل می خوای؟ اون که یه لقمه یه. دیگه چی؟ زودتر انتخاب کن تا این فروشنده ی نکبت درسته قورتت نداده. اعصاب ندارم. زورمم به هیکلش نمی رسه.

ریحانه که تازه متوجه ی فروشنده با آن نیش باز و نگاه خیره اش شده بود، به تندی رو گرداند و در حال رفتن گفت: اصلاً هیچی نمی خوام. بریم شام بخوریم.

_: وایسا دختر. می گیرم برات. فقط گفتم زودتر.

+: نمی خواد.

_: یه لحظه وایسا.

ریحانه مکثی کرد. حمید با عجله رفت و یک بشقاب کرم کارامل خرید و برگشت. آن را به ریحانه داد. ریحانه با ناراحتی گفت: اصلاً فروشنده رو ندیدم.

_: چرا شلوغش می کنی حالا؟ من که چیزی نگفتم. فقط گفتم زود باش.

+: از بی حواسی خودم عصبانیم، نه از حرف تو!

_: ولش کن عزیز دلم. اینقدر خودتو اذیت نکن. بذار ببینم. فودکورت تو طبقه های سه و چهاره. بریم.

+: من پله برقی سوار نمی شم. می ترسم چادرم بره توش.

_: با آسانسور میریم. بیا.

جلوی آسانسور شیشه ای با قاب طلایی به انتظار ایستادند. ریحانه لقمه ای از کرم را خورد و گفت: ولی خوشمزه یه.

حمید تبسمی کرد و گفت: نوش جان.

+: بیا تو هم بخور.

_: بخور نوش جونت.

+: دهه. دهنتو باز کن الان می ریزه.

حمید خندید و دهانش را باز کرد. شیرینترین لقمه ی عمرش بود. با عشق آن را مزه مزه کرد و فرو داد. نفس عمیقی کشید و به چشمهای ریحانه چشم دوخت.

اما ریحانه با اشاره به آسانسور که باز شده بود، حالش را گرفت! حمید نفس عمیقی کشید و باهم سوار شدند. ریحانه از شیشه ی دیواره ی آسانسور به آن بازار باشکوه و بزرگ چشم دوخت و مغازه های رنگارنگ را از نظر گذراند.

طبقه ی چهارم پیاده شدند. ریحانه از دیدن این همه اغذیه فروشی یک جا، حیران شد. انواع غذاهای عربی و فست فودهایی که نماینده ی فروشگاههای غربی بودند. در نهایت احساس کرد از آن همه بوی چربی و غذا اشتهایش را از دست داده است. جلوی یکی از ساندویچ فروشی ها مکث کرد و یک همبرگر کوچک مخصوص کودکان سفارش داد.

_: بعد از این همه گشنگی همین؟!

+: باور کن میلم نمی رسه.

_: اینقدر نخوردی که معدت یادش رفته که غذا چی هست! دیگه هیچی از لپات نمونده.

+: حمید خسته ام. یه چی بخوریم بریم. دارم از پا میفتم.

_: باشه. همبرگر بچه ها. دیگه چی؟

+: یه بطر آب.

حمید سری تکان داد و رفت که سفارش بدهد. برای خودش پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه سفارش داد. سر میزی نزدیک به اغذیه فروشی نشستند.

غذایشان که آماده شد، حمید رفت و تحویل گرفت. قوطی مقوایی رنگی، محتوی همبرگر کودک را جلوی ریحانه گذاشت و گفت: بگیر کوچولو. از این پیتزا و سیب زمینی هم بخور. از این لاغرتر بشی تموم میشی.

+: نمی تونم بخورم.

_: می تونی. یه ذره بخور.

و یک تکه سیب زمینی سرخ کرده را توی دهان او گذاشت. ریحانه جعبه ی جلویش را باز کرد. همبرگر و یک قوطی شیرکاکائو بیرون آورد و خندان گفت: کوچولوها بهتره به جای نوشابه شیرکاکائو بخورن!

_: آفرین! بخورش.

+: میل ندارم. تو بخور.

حمید یک برش پیتزا جلوی دهان او گرفت و گفت: یه گاز بزن ببینم. آفرین دختر کوچولوی خوشگلم!

ریحانه با دهان پر گفت: خودت بخور. من همبرگر دارم!

_: خب هنوز که همبرگرتو باز نکردی. بیا یه گاز دیگه بزن.

+: حمید!

_: جان حمید؟ به به اسباب بازیم که داری! خیالم راحت شد. تا حالا نگران بودم حوصلت سر بره. حالا بشین بازی کن کوچولو. شامتم بخور. یه گاز بزن. آفرین!

ریحانه در حالی که ماشین پلاستیکی قرمز را به طرف او هل می داد، با خنده گفت: دیوونه.

ولی حمید اعتنایی نکرد و همچنان به وراجی ادامه داد. در نتیجه موفق شد علاوه بر همبرگر کودک دو برش پیتزا و مقداری سیب زمینی سرخ کرده و تمام قوطی شیرکاکائو را به خورد او بدهد.

+: وای حمید! دارم می میرم بس که خوردم.

_: نخیر! اینجا نخوری می میری! کلی پیاده روی و کار در پیش داریم. اونم تو این گرمای خرماپزون و رطوبت بالا! رژیم و کم خوری رو بذار برای وطن.  

+: من که نمی خواستم رژیم بگیرم! واقعاً همینقدر می تونم بخورم.

_: بیا بریم. هنوز کلی باید راه بریم تا برسیم به اتوبوسا. تا اونجا هضم میشه.

از جا برخاستند. هنوز چند قدم نرفته بودند که ریحانه جلوی پنجره ایستاد و با عشق گفت: اینجا رو ببین! خونه ی کعبه دیده میشه!

حمید هم کنارش ایستاد. با لبخندی عمیق به کعبه ی مقصود چشم دوخت و از ته دل شکر کرد.

بعد از چند دقیقه در سکوت راه افتادند. دوباره سوار آسانسور شدند. پایین آمدند. غرق در افکار خودشان، بدون توجه از آن همه فروشگاه رنگارنگ گذشتند و بیرون آمدند.

حمید سر برداشت و به دنبال پله هایی که آقای داورفر نشانی داده بود گشت. چند لحظه بعد آنها را پیدا کرد. دست ریحانه را گرفت و دوباره راه افتادند.

ریحانه سرش را بالا گرفته بود و در حالی که نگاهش به برج ساعت کنار کعبه دوخته شده بود، به دنبال حمید می رفت.

از پله ها پایین رفتند و به یک تونل زیرزمینی رسیدند. اولین چیزی که توجهشان را جلب می کرد، بوی خیلی بدی بود که توی تونل پیچیده بود. ریحانه جلوی دهانش را گرفته بود و در دل به خدا التماس می کرد که حالش بهم نخورد. بعد از آن همه شام که خورده بود، بدون بهانه هم داشت بالا می آورد وای به حالا که اینجا هم گرفتار شده بود.

حدود ده دقیقه راه بود که از بین گداها و دست فروشهای سیاه پوست و جمعیت عابرین از هر رنگ و نژادی گذشتند. ریحانه به سختی نفس می کشید و به دنبال حمید می رفت.

بالاخره راه سخت و کثیف به پایان رسید و به هوای آزاد رسیدند. هرچند اینجا هم وضعیت خیلی بهتر نبود. هنوز هم بوی بدی فضا را پر کرده بود. به علاوه بوی دود اتوبوسهایی که به نوبت در رفت و آمد بودند.

با دیدن یک راهنمای ایرانی با جلیقه زرد شبرنگ و پرچم ایران، هر دو خوشحال شدند. پیش دویدند و پرسیدند که کجا باید بروند. راهنما اسم هتلشان را پرسید و یک اتوبوس را نشان داد که سوار شوند. وقتی نشستند هر دو نفسی به راحتی کشیدند.

اتوبوس از توی تونلی که بین کوه بود گذشت و به طرف چند هتل محل اقامت ایرانیها رفت. راننده یک مرد عرب لاغر اندام بود. ریحانه و حمید روی صندلی های پشت سر او نشسته بودند و در انتظار رسیدن به هتل چرت می زدند.

بالاخره رسیدند. حمید پرسید: کلید که همراهته؟

ریحانه کلید را که توی پاکت کارت شناساییش فرو کرده بود نشان داد و گفت: هست. شب بخیر. فردا صبح بیدارم نکن. می خوام تا ظهر بخوابم. اگه رفت و آمد هم اتاقیا بذاره.

_: باشه. خوب بخوابی. شبت بخیر. خداحافظ.

+: خداحافظ.

آسانسورهای بخش خانمها و آقایان جدا بود. حمید به طرف راست و ریحانه به طرف چپ پیچید.

حمید سوار آسانسور شد. بیحال و خسته به دیواره تکیه داد و در دل گفت: نکردن به تازه داماد یه اتاق دونفره بدن نامردا! اککهی!

اما وجدانش بلافاصله مشغول نهیب زدن شد که: این به جای شکر گزاریته؟! تو خوابم نمی دیدی چنین مراسم باشکوهی برای عقدت داشته باشی!

خمیازه ای کشید و در حالی که خواب آلوده از آسانسور بیرون می رفت، در دل به وجدانش گفت: خیلی خب بابا. همه ی اینا رو می دونم. ولی دلم پیشش موند.

وجدانش که مثل خودش خسته بود، غر زد: برو بابا تو هم...

کارت را زیر دستگیره کشید و در را باز کرد. هم اتاقیها با دیدنش هلهله کشیدند و دوباره شوخی و سر و صدا را از سر گرفتند. اما حمید اینقدر از جدا شدن از ریحانه دلخور بود که فقط سلام کوتاهی کرد و پوزخندی به شوخی هایشان زد. بدون حرف دیگری لباسهایش را برداشت و به حمام رفت.

ریحانه با قدمهای سنگین تا اتاقش رفت. کلید را روی در کشید اما باز نشد. دوباره سعی کرد و نشد. بعد سعی کرد آن را از پاکت کارت شناساییش بیرون بکشد. به نایلون چسبیده بود. با خستگی فکر کرد: ساعت سه صبحه! چه جوری در بزنم؟ همشون خوابیدن.

دست از بیرون کشیدنش برداشت و دوباره امتحان کرد. کمی آن را جابجا کرد و بالاخره موفق شد که بازش کند. فکر می کرد با یک اتاق تاریک و ساکت روبرو شود. اما چراغها روشن بود و هم اتاقیها با شوق ورودش را خوشامد گفتند.

متعجب پرسید: سلام! چرا نخوابیدین؟

=: اوه! کلی کار داشتیم. تا حموم بریم و وسایلمونو جا بدیم و کلی کار دیگه. ببین تختا رو جابجا کردیم حالا این وسط جا هست که بشینیم یا نماز بخونیم.

+: خیلی خوب شده. دستتون درد نکنه.

=: برو یه حموم بکن نفست جا بیاد.

+: باشه. مرسی.

لباسهایش را برداشت و رفت. وقتی کارش تمام شد و برگشت، بالاخره هم اتاقیها خاموشی داده بودند و خوابیده بودند. کولر روشن بود. موهایش را توی روسری پیچید و خوابید.