X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه عشق خانه (18)

دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 05:13 ب.ظ

سلاااام بر دوستان جان

انشاءالله که حالتون خوب و تنتون سالم باشه

منم خوبم شکر خدا. صبح تا حالا حوصله ی هیچ کاری نداشتم. به جای هزار و یک برنامه ی واجب که باید انجام می دادم فقط خوندم و نوشتم...

رسید به مکه بغض کردم. خدا قسمت همه ی آرزومندان بکنه به سلامتی.

طواف و عقد باشه برای قسمت بعد که از روی حوصله و دقت بنویسم انشاءالله....

روز و روزگارتون خوش







ریحانه با بی قراری سر جایش تکان می خورد. همه دور و برش حرف می زدند و از این که قرار است عقدش را کنار خانه ی خدا جاری کنند اظهار خرسندی می کردند. یکی یکی او را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند.

ولی او هیچ نمی فهمید. توی عمرش این همه نگرانی را تجربه نکرده بود.

تنها صدایی را که با دقت گوش میداد، صدای بلندگوها بود. همین که از مسافرین خواسته شد که به سالن بعدی بروند با عجله از همه خداحافظی کرد و به طرف راهروهای بازرسی دوید. حتی منتظر مادربزرگش هم نماند. قرار نداشت. نمی توانست بماند.

همه از این همه عجله ی او حیران شده بودند و بالاخره با لبخند آن را به نگرانی اش ربط دادند.

پریشانی اش شک برانگیز بود. اینقدر نگران بود که بارها بدن و کیفش را گشتند تا مبادا وسیله ی ممنوعه ای با خود داشته باشد! بالاخره وقتی که هیچ نیافتند یکی از مأمورین با تعجب پرسید: چرا اینقدر نگرانی؟

ریحانه با بغض گفت: می ترسم... از همه چی...

بعد کیفش را برداشت و با ناراحتی بیرون رفت. طول سالن بعدی را پیمود و در انتهایی ترین نقطه ی سالن جلوی پنجره ی قدی نشست و به تاریکی شب چشم دوخت. ساعت چهار بامداد بود. لرزی از سرمای سحرگاه بر تنش نشست. پاهایش را روی صندلی جمع کرد و پتوی سفری اش را دورش پیچید. بینیش را بالا کشید و به تصویر درهم پیچیده ی خودش روی شیشه خیره شد. بیرون تاریک بود و پشت شیشه به زحمت دیده میشد. بیشتر انعکاس تصاویر سالن روی شیشه نمایان بود.

=: نبینم پکر باشی. چته رفیق؟

سر برداشت. لیلی هم اتاقیش بود. چند لحظه نگاهش کرد. با صدایی گرفته ای سلام کرد و دوباره چانه اش را توی پتو فرو کرد و به شیشه چشم دوخت.

لیلی نشست و با صدای شادابی گفت: علیک سلام. چی شده؟ نرفته دلت برای مامان و بابا تنگ شده؟

چانه اش را به نشانه نه بالا داد و دوباره بینیش را بالا کشید. دستمال را اینقدر روی بینیش فشرد تا پوستش قرمز شد.

=: ولش کن بچه! کندی دماغتو! آخه چرا ماتم گرفتی؟

بدون این که به او نگاه کند پرسید: لیلی کی عروسی کردی؟

=: اوه اوه اوه با حمیدآقا دعوات شده؟

+: کاش با حمید دعوام شده بود.

با خود فکر کرد اگر دعوا داشتند الان قرار عقدی در کار نبود.

=: ای بابا خدا نکنه! این حرفا چیه می زنی؟ چی پرسیدی؟ هان! من که تعریف کردم براتون. بعد از این در راه کسب علم و دانش در مقطع دکتری با شریف همکلاس شدیم بهم علاقمند شدیم و دو سال پیش عقد و عروسی رو یکجا گرفتیم. حج هم مهریه ام بود که خدا رو شکر امسال قسمت شد.

غرق فکر گفت: من مهریه ام مثل رامش سکه است.

=: خب که چی؟ کی داده کی گرفته؟ به خاطر مهریه ماتم گرفتی؟

سر برداشت. بالاخره از آن عمق حال بدش بیرون آمد. با لحن سرزنشگرانه ای گفت: خود تو داری می گیریش دیگه. یعنی چی کی داده کی گرفته؟ البته نوش جونت. منم مشکلم مهریه نیست. مشکلم عقده. به روحانی گفتن بعد از اعمال عمره عقدمو ببنده.

لیلی ناگهان در آغوشش کشید و جیغ جیغ کنان گفت: واااای مبارکت باشه! چه عالی! چقدر هیجان انگیز! خیلی خوبه! خوشا به سعادتت!

+: نگرانم لیلی. خیلی نگرانم. همه چی قاطی شده. اصلاً از وقتی که با حمید آشنا شدم یه روز آروم نداشتم. حالم بده.

=: ناشکر عوضی! من میمیرم برای یه ذره هیجان! برعکس زندگی من همیشه روی یه خط ممتد بوده. همه چی پیش بینی شده. همه چی معمولی.

+: خوش به حالت.

=: کجاش خوش به حالی داره؟ هیچ هیجانی نداشتم تا حالا. حتی آشناییم با شریفم خیلی معمولی بود.

+: الان چهار ماهه که بی وقفه دارم کار می کنم. دوازده کیلو وزن کم کردم. دنده هام زده بیرون. اعصابم برام نمونده.

=: یه ماهه چاقت می کنم می فرستمت پیش شوهرت. بهت قول میدم تو ماههای آینده حسرت این روزا رو بخوری. سعی کن خوش بگذرونی.

+: تو خیلی خوبی لیلی.

=: اوه! کجاشو دیدی؟ خوبتر از اونم که واقعیت داشته باشم!

ریحانه آرام خندید. سر برداشت و حمید را دم ورودی بازرسی زنانه دید که به مامان جون کمک می کرد لباسش را مرتب کند و کیفش را به دست بگیرد. بعد هم همقدم با او راه افتاد تا جایی که چند تا از همسفریها نشسته بودند و به مامان جون هم تعارف کردند که پیششان بنشیند. او هم نشست و حمید عقب رفت.

لیلی رد نگاه او را گرفت. از جا برخاست و گفت: خب اینم از شادوماد. من برم که راحت بیاد پیشت بشینه.

خواست به لیلی بگوید همان جا بنشیند و اصلاً به روی خودش نیاورد که حمید را دیده است. اما نتوانست بگوید. رویش نشد. لیلی هم صبر نکرد. با قدمهایی سریع دور شد.

ریحانه صورتش را دوباره توی پتو فرو برد و خدا خدا کرد که حمید او را نبیند. دلتنگش بود ولی به همان اندازه هم دلخور بود و الان نمی خواست او را ببیند.

حمید وسط سالن ایستاد و چشم گرداند. کلافه بود. دلتنگ بود. عصبانی بود. دخترک رضایتی داده بود که از صد تا نه گفتن بدتر بود! چرا پدر و مادرش نفهمیدند که ناراضی است و سکوتش را علامت رضا برداشت کردند و خوشحال تبریک گفتند؟! یعنی او ریحانه را از پدر و مادرش بهتر می شناخت؟؟؟ یا اصلاً اشتباه می کرد؟

یک نفر جلو آمد و با هیجان گفت: خیلی بهتون تبریک میگم.

همچنان نگاهش دنبال ریحانه می گشت و مخاطبش را نمی دید. با گیجی تشکر کرد و فکر کرد: تبریک برای چی؟

ولی حرفی به زبانش نیامد. دو سه شب گذشته خیلی بد خوابیده بود و حسابی خوابش می آمد.

=: یه چیزی بدین ریحانه بخوره. میگه دوازده کیلو وزن کم کرده!

از بین لبهای بسته اش زمزمه کرد: هوم. خیلی لاغر شده. کجایه؟

=: ته سالن. اون گوشه. پتو دور خودش پیچیده.

_: ها... ممنون.

با قدمهای مقطع تا انتهای سالن رفت. با احتیاط کنار ریحانه نشست. ولی دخترک سر برنداشت. دستش را روی پشتی صندلی اش گذاشت و سرش را کمی روی شانه اش خم کرد. زمزمه کرد: ببین اصلاً مجبور نیستی. هنوزم می تونیم کنسلش کنیم.

ریحانه از بین نفسهایش که تازه داشت گرم میشد صدای او را شنید و دلش گرم شد. خوب بود که حمید اینجا بود. خوب بود که برای عقد اصرار نمی کرد. خوب بود که مثل همیشه مهربان بود. خوابش گرفت. بدون این که سر بلند کند چشمهایش را بست.

_: ریحانه؟

صدایی از بین حجم پتوی گلوله شده و چادر مشکی گفت: خوابم میاد.

_: می دونم. ببین یه بالش کوچیک دارم. میذارمش رو شونه ام سرتو بذار روش. اینجوری گردنت درد می گیره.

+: نمی خوام.

_: هی خوشگله... اول راهی قهر نکن دیگه. گفتم که مجبور نیستی. اگه خواستی بزن زیرش.

+: من خوشگل نیستم.

_: هستی. سرتو بیار بالا. ببین این شیشه تو این نور آینه شده. ببین چه لعبتی اینجا نشسته! کناریشو ببین! اوه! اوه! آخر تیپ و جذابیت!

+: دارم از سرما یخ می زنم.

_: بیا منم یه پتو دارم.

کیف دستیش را باز کرد و در حالی که پتوی تا شده را بیرون می کشید و باز می کرد گفت: فکر کن اگه الان مجبور بودی بری دو تا تکه حوله بپوشی چکار می کردی؟ کلی تمرین کردم ولی هنوزم نگرانم که نتونم درست نگهش دارم. یه کمی بیا جلو بپیچم دورت.

ریحانه کمی بیشتر در خود فرو رفت و حمید پتو را دورش پیچید. حمید بالش کوچک را هم روی شانه ی خودش گذاشت و بالاخره ریحانه رضایت داد راحتتر بخوابد. حمید هم سرش را به سر او تکیه داد و چشمهایش را بست.

با اعلام زمان سوار شدن به هواپیما حمید سر برداشت. اما ریحانه کوچکترین توجهی نکرد. هنوز خواب بود.

_: ریحانه... ریحانه پاشو. باید بریم سوار شیم. نمازم نخوندیم. بدو بریم بخونیم تا کارت پرواز اینا چک بشه می رسیم. ریحانه؟

ریحانه به زحمت سر برداشت. خواب آلود برخاست و پتوها را روی صندلی انداخت. حمید تند تند مشغول تا زدن شد و گفت: برو ببین مامان جون چکار می کنن. بعدم زود وضو بگیر. دسشویی اون طرفه. بدو.

مامان جون را توی صف پیدا کرد. جلو رفت و سلام کرد. هنوز حرف نزده بود که مامان جون پرسید: نماز خوندی مادر؟

+: نه. می خوام بخونم.

=: بدو بخون. باید سوار شیم. بدو اگه نخونی قضا میشه.

سری به تأیید تکان داد. کمی عجله کرد و بالاخره نمازش را خواند. وقتی داشت کفشهایش را می پوشید حمید را دید که با بی قراری دم در نمازخانه ایستاده بود.

_: زود باش جا نمونیم.

سر برداشت. هنوز عده ای توی صف بودند. با حوصله کفش و لباسش را مرتب کرد و کیفش را به دنبال خودش کشید. توی صف ایستادند.

مامور دم در با دقت کارت پرواز و گذرنامه شان را چک کرد و مهر زد. از آخرین در هم گذشتند و بیرون رفتند. دل ریحانه توی سینه اش فرو ریخت.

حمید دست روی شانه اش گذاشت و گفت: ریحانه شاد باش. خواهش می کنم. معلوم نیست کی دوباره بتونیم به این سفر بیاییم. از لحظه لحظه اش استفاده کن.

ریحانه لبخندی زد و نگاهش کرد. حالا که کمی خوابیده بود حالش بهتر بود. سوار اتوبوس شدند. دسته ی لاستیکی را گرفت. یک نفر اشتباهاً هولش داد و حمید او را گرفت که نیفتد. لبخندی زد و توی گوش حمید گفت: حالا یهو باید عاشقم بشی. تو قصه ها اینجوری میگن!

حمید خندان گفت: من ذاتاً عاشقم. تو خیالت راحت باشه.

پیاده که شدند به طرف مامان جون رفتند. کمکش کردند تا پله های فلزی را راحتتر بالا برود و سوار پرنده ی آهنی بشود.

مهماندارها با خوشرویی خوشامد می گفتند و مسافرین را به سمت صندلیهایشان راهنمایی می کردند.

مامان جون دو صندلی کنار پنجره را به زوج جوان داد و خودش روی اولین صندلی ردیف وسط هواپیما نشست.

دقایقی بعد هواپیما با سلام و صلوات راه افتاد. ریحانه و حمید روی پنجره خم شده بودند و صعودشان را بررسی می کردند. مامان بزرگ هم آرام آرام دعا می خواند تا بسلامت برسند.

ارتفاع که ثابت شد ریحانه راحت نشست و پرسید: گفت چقدر طول می کشه؟

_: دو ساعت و چهل و پنج دقیقه. با حساب معطلیهای روی زمین تقریباً سه ساعت و خرده ای تو هواپیما هستیم.

+: هواپیما دوست دارم.

_: من سفر زمینی رو ترجیح میدم.

+: می ترسی؟

_: نه. سفر رو دوست دارم. مخصوصاً با ماشین.

+: چه خوب. بریم.

_: بذار از این یکی فارغ بشیم، چشم.

ریحانه خندید و به مهماندار خوش قیافه ای که مشغول پذیرایی صبحانه بود نگاه کرد. صبحانه نسبتاً مفصل بود و ریحانه حسابی گرسنه! چای، نان وپنیر، املت، آبمیوه، موز و کیک!

ریحانه با لبخند به حمید گفت: پرواز خارجی حسابی تحویلمون گرفتن ها!

_: بعد از این فقط میریم خارج!

+: باشه عزیزم. خوبه.

و خندید. لقمه ای از املت سرد خورد. از حد انتظارش بهتر بود. تمام راه به حرف زدن و خوردن گذشت. فرود خوب و آرامی را هم تجربه کردند و هواپیما در فرودگاه ملک عبدالعزیز جده بر زمین نشست.

نیم ساعتی طول کشید تا سه نفری به در هواپیما رسیدند. اولین چیزی که حس کردند گرما و رطوبت ساحلی شهر جده بود.

+: اینجا سونا بخاره!

_: خود خودشه. حواست باشه تا میشه آب و املاح بخوری. چون اینجا به آنی از دستشون میدی و بیحال میشی.

از پله ها که پایین می آمدند همگی سرگیجه داشتند. ریحانه و مادربزرگش از بازرسی های ورودی گذشتند و زیر چادرهای بلند سفید روی صندلیهای پلاستیکی نشستند.

ایرانمنش کارمند آقای داورفر آب خنک به دستشان رساند. کمی نوشیدند و نفس تازه کردند. مردها می رفتند و می آمدند. رطوبت وحشتناک بود. همه شرشر عرق می ریختند.

چند ساعت بعد بالاخره اتوبوسهایشان رسید و سوار شدند. مردها جدا و زنها جدا. چهار اتوبوس به مقصد مسجد جحفه راه افتادند. نهار را توی راه دادند. ریحانه فقط چند لقمه خورد. دوباره نگرانی بیخ گلویش را گرفته بود.

ساعتی بعد به مسجد جحفه رسیدند. از اتوبوس که پیاده شدند ویلچر مادربزرگ را تحویل گرفت. مامان جون سوار شد و ریحانه صندلی را توی مسجد راند. به دنبال همسفرها به طرف سرویسهای بهداشتی رفتند. همه پر بودند. ریحانه و مامان جون به انتظار ایستاده بود که رعنا و ریحانه آمدند. رعنا گفت: بدوین بیاین. اون پشت یه عالمه حموم تمیز و قشنگ هست.

ریحانه با ناباوری با هم اتاقیهایش همراه شد. فکر نمی کرد آن طرف خلوتتر باشد، ولی بود! با دیدن آن حمام های تمیز نزدیک بود از شوق گریه کند! بس که عرق ریخته بود الان بزرگترین آرزویش حمام بود!

به راحتی یک حمام خالی پیدا کرد. مامان جون اول رفت و ریحانه وسایل او را نگه داشت. بعد هم ریحانه رفت.

وقتی برگشت یکی یکی را میدید که لباسهای سر تا پا سفیدشان را مرتب می کنند. خودش هم همینطور بود. موهای نمدارش را زیر مقنعه زد و با لبخند به صورت نورانی مامان جون چشم دوخت. مامان جون با لبخند گفت: مبارکت باشه دخترم.

او را با شادی بوسید و گفت: به شما هم مبارک باشه.

لیلی جلو آمد و در حالی که او را در آغوش می گرفت، گفت: وای چه خوشگل شدی! چقدر سفید بهت میاد!

+: تو هم خیلی ناز شدی! دوقلوها کجان؟

=: نمی دونم. اگه بخوان همیشه حمومشونو اینقدر طول بدن کلاهامون میره تو هم.

ضربه ی دوستانه ای به شانه ی او زد و گفت: نرسیده شروع به غیبت نکن! از کجا میدونی هنوز تو حمومن؟

=: نمی دونم. پس کجا رفتن؟ الان باید کجا بریم؟

مامان جون گفت: باید بریم تو مسجد نماز بخونیم.

+: شاید تو مسجد باشن. بریم.

دوقلوها توی مسجد غرق در عبادت بودند. ریحانه هم آهی کشید و به نماز ایستاد. قلبش از شوق و آرامش پر شده بود. مسجد سفید و قشنگ و دوست داشتنی بود. آدمها از هر رنگ و نژادی مشغول نماز بودند. ریحانه نمازش را خواند و با تعجب به آن چهره های جدید از کشورهای مختلف چشم دوخت.

بیرون که آمدند حمید را در حوله ی احرام دید. سر به زیر انداخت و تمام تلاشش را کرد که به او نخندد! بس که حمید درباره ی حوله هایش شوخی کرده بود، با دیدنش خنده اش گرفت.

حمید اما خیلی آرام و مطمئن پیش آمد. احوالش را پرسید و پرسید که غسل و نمازش را انجام داده است یا نه؟ بعد هم دوباره به طرف اتوبوسهای خود رفتند. مردها با اتوبوس بدون سقف طی طریق می کردند.

ریحانه توی اتوبوس زیر کولر نشسته بود و از گرما رو به کباب شدن بود و به این فکر می کرد که مردها زیر آفتاب گرم چطور طاقت می آورند؟!

مثل دفعه ی قبل که سوار اتوبوس شده بودند، سرشماری شدند و به طرف مکه مکرمه راه افتادند. با راهنمایی معینه ی کاروان مشغول لبیک گفتن شدند و عقد احرام را بستند.

لبیک... اللهم لبیک... لبیک.... لاشریک لک لبیک...

عصر بود که به مکه رسیدند. با دیدن اولین خانه های شهر مکه تلبیه گفتن را قطع کردند. از اینجا به بعد فقط ذکر بود و اشک و دعا....

با رسیدن به هتل همه پیاده شدند. توی سالن به انتظار آماده شدن اتاقهایشان ماندند. کارواندار مشغول توضیح دادن درباره ی کلیدهای کارتی، نحوه ی استفاده و این که اگر گم شوند جریمه دارد و غیره... شد.

بعد هم روحانی مشغول صحبت شد و گفت که شب به طرف حرم می روند و اعمال را باهم انجام خواهند داد.

ریحانه کنار مامان جون و هم اتاقیهایش نشسته بود که حمید با کلیدها رسید. کلید مامان جون و بقیه را داد و گفت: به هرکسی یه کلید دادن و کلی سفارش کردن مواظبش باشین. می تونین بذارین کنار کارت شناساییتون که به گردنتون باشه و گم نشه. کارت شناسایی هم باید همیشه همراهتون باشه.

+: اشکال نداره که با کلید از هتل بریم بیرون؟

_: نه ظاهراً اشکالی نداره.

مدتی در انتظار آسانسور ماندند تا نوبتشان شد. با کمی جستجو اتاقهایشان را پیدا کردند. چمدانهایی که سه روز قبل تحویل کاروان داده بودند، حالا جلوی اتاقهایشان بودند. ریحانه در اتاق مامان جون را باز کرد و چمدانها و ویلچر را توی اتاق گذاشت. اتاق کوچکی بود. بین چهار تا تخت به زحمت کمی جا پیدا میشد. ولی مهم نبود. وسایل را گذاشت و به اتاق خودشان رفت.

دخترها خوشحال و خندان اتاق را تصرف کرده بودند. ریحانه میعاد با صدایی شاد گفت: شرمنده دیر رسیدی، حق انتخاب تخت نداری! آخری مال توئه. من و رعنا وسطیم، این لیلی هم که از باد کولر بدش میاد، تخت اولی رو انتخاب کرده.

ریحانه لبخندی زد و گفت: خیلی هم عالی!

دست و رویی صفا دادند. چمدانهایشان را باز کردند و کمی استراحت کردند.